زندگانی مسلم بن عقیل

چکیده مدخل مسلم بن عقیل

مسلم فرزند عقیل؛ عموزاده و صحابی گرانقدر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و داماد علی (علیه السلام) است. تاریخ دقیق ولادت وی چندان مشخص نیست.

بین دو تا چهارده فرزند برای وی ذکر کرده اند. در ‏منابع کهن تنها نام چهار یا پنج یا هفت تن از آنها برده شده است.‏

وی در محضر امیرالمومنین، امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) شاگردی کرده و فرد خود ساخته ای است. وقتی نامه های مردم کوفه، به دست امام حسین (علیه ‌السلام) رسید، امام مسلم را فرا خواند و در نامه ‏‌ای برای مردم کوفه نوشت: «من برادر، پسر عمو و مطمئن ‏‌ترین فرد خانواده‌‏ ام را به سوی شما فرستادم و به وی دستور دادم تا نظر برگزیدگان و خردمندان شما را برای من بنویسد. پس، با پسر عموی من بیعت کنید و او را تنها نگذارید».

مسلم در پنجم شوّال سال ۶۰ قمری وارد کوفه شد، ‏ وی در دیدار گروهی از آنان، نامه امام حسین (علیه‌ السلام)، خطاب به مردم کوفه را قرائت کرد. مردم همگی از شوق دیدار امام (علیه ‌السلام) گریستند. که پس از سخنان برخی از بزرگان کوفه و بیعت آنان با مسلم، دیگران نیز با وی بیعت کردند.‏ ‏ ‏

وقتی خبر بیعت مردم با مسلم بن عقیل به نعمان بن بشیر، حاکم کوفه رسید، به مسجد رفت و مردم را از خون ریزی و مخالفت با یزید بر حذر داشت. ولی یزید به دلیل ضعف حاکم کوفه، عبیدالله بن زیاد را حاکم آن شهر قرار داد. همچنین به وی فرمان داد تا مسلم را بجوید و به قتل برساند، سرش را برای او بفرستد.

مردم نیز با تهدید های ابن زیاد از مسلم فاصله گرفته و وی را تنها گذاشتند.

ابن زیاد تعدادی از سربازان ویژه خود را همراه محمد بن اشعث رهسپار محل اختفای مسلم کرد، که منجر به اسارت و بردن وی به دارالاماره شد.

مسلم بن عقیل در روز چهارشنبه نهم ذی حجه سال ۶۰ هجری در کوفه به شهادت رسید.

زندگی نامه مسلم بن عقیل

در میان جوانان برومند «بنى‏هاشم‏»؛ جناب مسلم بن عقیل بن ابی طالب بن عبدالمطلب بن هاشم (علیهم السلام) برادرزاده حضرت علی (علیه السلام) یکى از چهره‏هاى تابناک و شخصیت‏هاى بارز، به شمار مى‏رود. وی فرزند عقیل؛ عموزاده و صحابی گرانقدر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و همسر رقیه دختر حضرت علی (علیه السلام) است. او از خاندانی پاک، شجاع و با فضیلت برخاست و زیر نظر عموی گرامی‏‌ اش، حضرت علی (علیه ‌السلام)، و پسر عموهای خود؛ امام حسن و امام حسین (علیهما ‌السلام) پرورش یافت و از علم، تقوی و دیگر فضائل آن بزرگواران بهره‌‏ مند گردید.[۱]

نسب و خاندان مسلم بن عقیل

پدر مسلم، «عقیل بن ابی طالب»، برادر بزرگ تر حضرت علی (علیه السلام) و پسر عموی پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله)، مردی آگاه و دانشمند بود و در بین قریش فردی سرشناس و محترم به شمار می آمد که بهره کاملی از دانش انساب داشت. نام دقیق مادر حضرت مسلم در تاریخ نیامده است و اخبار پراکنده ای در مورد نام و هویت او وارد شده است. برخی می گویند: مادر او از زنان آزاد نَبْط و از خاندان «فرزندا» به شمار می‌‏رفت.[۲] برخی دیگر بر این باور هستند که او کنیزی بوده که عقیل او را از شام خریداری نموده است.[۳]شماری از مورّخان نام او را حُلَیّه،[۴] برخی او را علیّه[۵] و عده ای دیگر او را را حلبه[۶] خوانده اند.

ابن ابی الحدید در این باره می نویسد: روزی معاویه از عقیل پرسید: «آیا تو حاجتی داری که من آن را بر آورم؟ عقیل پاسخ گفت: آری می خواستم کنیزی بخرم اما صاحبانش آن را به کمتر از چهل هزار درهم نمی فروختند [و من توان خریداری آن را نداشتم]. معاویه به ریشخند گفت: ای عقیل! تو که کوری پس با کنیزی که فقط پنجاه درهم بیارزد بی نیاز می شوی، چه نیازی است کنیزی بخری که چهل هزار درهم ارزش دارد؟ عقیل نیز که به صراحت لهجه و پاسخ گزنده مشهور بود، بی درنگ گفت: آری [نابینا هستم] اما دوست دارم برایم پسری بزاید که چون او را به خشم آری با شمشیرش گردنت را بزند. معاویه خنده خود را فرو خورد و گفت: ابایزید! با تو شوخی کردم [ناراحت مشو!] سپس دستور داد همان کنیز را برای او خریداری کنند. عقیل از آن کنیز صاحب مسلم شد.[۷]

ولادت مسلم بن عقیل

تاریخ دقیق ولادت حضرت مسلم چندان مشخص نیست، اما شاید بتوان با در نظر گرفتن سن فرزندان او که در کربلا به شهادت رسیده اند و نیز با توجه به رویدادهایی که در دوران زندگانی وی به وقوع پیوسته و نیز شرکت در جنگ هایی که تاریخ، آشکارا از حضور مسلم در آنها نام برده است، سن تقریبی ایشان را به هنگام شهادت تخمین زد.  بر همین اساس برخی سن اییشان را هنگام شهادت، ۳۵ سال دانسته اند.[۸]

‏اسامی و القاب مسلم بن عقیل

نام آن حضرت مسلم است، امام حسین (علیه السلام) در نامه ای که برای کوفیان توسط حضرت مسلم می فرستد، وی را به «ثقه» توصیف می کند. امام (علیه السلام) در این نامه می نویسد: «کسی را به سوی شما می فرستم که برادر، پسر عمو و مورد اطمینان از اهل بیتم محسوب می شود».[۹]

در زیارت نامه آن حضرت به واژه ای اشاره شده است که می تواند لقبی از القاب ایشان باشد. در آنجا چنین آمده است: «السلام علیک ایّها العبد الصالح …». بنابر این، عبد صالح از القاب آن حضرت محسوب می شود.[۱۰]

خانواده مسلم بن عقیل

بر اساس آیات قرآن و روایات اهل بیت (علیهم السلام)، تمام خوبی ‌ها در ایمان و دینداری است و هسته‌ مرکزی ایمان و دینداری در ولایت ‌مداری نسبت به معصومان (علیهم السلام) خلاصه می‌شود. بهترین هدف برای یک خانواده دیندار، باید تربیت انسان های ولایت ‌مدار باشد.

اهمیت خانواده را می توان از این آیه قرآن به خوبی درک کرد: «پروردگارا، ما را زنان و فرزندانی مرحمت فرما که مایه

چشم روشنی ما باشند و ما را پیشوای اهل تقوا قرار ده».[۱۱]

با نگاهی به خانواده مسلم بن عقیل روشن می شود که ایشان دارای خانواده ای با اخلاص، با کرامت و بزرگوار بوده است.

او همسرش رقیه؛ دختر امیرالمؤمنین (علیه السلام)، است. فرزندانی بسیار عالی تربیت نمود، که بنابر آنچه نقل شده است، دو نفر از آنها در جریان قیام کربلا[۱۲] و دو نفر دیگر بعد از قیام کربلا به شهادت رسیدند.[۱۳]

همسر مسلم بن عقیل

نام همسر مسلم، رقیه؛ دختر امیرالمؤمنین (علیه السلام)[۱۴] است.

البته گفته شده است که مسلم پس از وفات رقیه، مجددا داماد امام على (علیه السلام) شده و رقیه صغرى،[۱۵] یا ام کلثوم[۱۶] را به همسرى خود درآورده است.

فرزندان مسلم بن عقیل

برای مسلم بن عقیل دو تا چهارده فرزند ذکر کرده اند که البته این تعداد خالی از مبالغه نیست. در منابع کهن تنها نام چهار یا پنج یا هفت تن از آنها برده شده است که عبارت اند از: عبدالله، محمد،[۱۷] علی،[۱۸] مسلم،[۱۹] حمیده[۲۰] (عاتکه)، ابراهیم[۲۱] و عبدالرحمن.[۲۲]

‏فرازهای زندگی مسلم بن عقیل

درحال تکمیل است.

جوانی مسلم ‏بن عقیل

وقتی پدر مسلم از دنیا رفت او جوانی رعنا و رشید شده بود. تصمیم گرفت ‏برای اداره خانواده خود، قطعه زمینی را که از پدرش برجای مانده بود، بفروشد و زندگی را سر و سامان دهد. چون هر ‏کسی توان خریدن آن زمین را نداشت، سراغ معاویه رفت و به او گفت: «من در فلان جای مدینه زمینی دارم که صد هزار ‏درهم ارزش دارد. آمده ام آن را بفروشم». معاویه پذیرفت و زمین را به همان مبلغ از مسلم خریداری کرد. ‏

مدتی گذشت و خبر این معامله به امام حسین (علیه السلام) رسید. امام بی درنگ نامه ای با این مضمون به معاویه نوشت: ‏‏«تو نوجوانی از بنی هاشم را فریفته ای و زمینی را که از آن او نبوده خریداری نموده ای. پولت را بگیر و زمین را به ‏خودمان بازگردان». یکی از دلایل مخالفت امام با این معامله، جلوگیری از گسترش سلطه معاویه بر شهر پیامبر (صلّی الله علیه و آله) و ‏پیشگیری از تسلّط او بر بنی هاشم بود. امام صلاح نمی دید که قسمتی از شهر پیامبر (صلّی الله علیه و آله) به تملّک معاویه درآید و ‏به واسطه آن، زمینه غلبه او بر بنی هاشم به وجود آید. نامه امام به دست معاویه رسید. معاویه پیکی سراغ مسلم ‏‏فرستاد. وقتی مسلم ‏به دربار آمد، معاویه نامه امام را به او نشان داد و از او خواست که مال او را برگرداند و ‏زمین خود را پس بگیرد. سپس به کنایه به مسلم ‏گفت: «گویا تو چیزی را که مالک آن نبوده ای به ما فروخته ای! ‏مال مرا پس بده و زمینت را بگیر».  ‏

مسلم از سخن کنایه آمیز و اتهام ناروای معاویه برآشفت و شمشیرش را کشید و گفت: «این کار را بدون اینکه ‏گردنت را با این شمشیر بزنم، انجام نخواهم داد». معاویه این جمله را پیشتر از عقیل در مورد فرزندش شنیده بود که ‏‏«می خواهم صاحب فرزندی شوم که چون او را به خشم آوری با شمشیرش گردنت را بزند». پیشگویی عقیل در مورد ‏فرزندش درست درآمده بود از این رو معاویه از این اتفاق به شدت خنده اش گرفت؛ به اندازه ای که دیگر نمی توانست ‏جلوی خنده خود را بگیرد؛ به گونه ای که از شدت خنده از پشت بر زمین افتاد و دست بر شکمش گذاشته و پاهای خود ‏را به زمین می کشید.[۲۳] ‏

شهادت مسلم بن عقیل

در مورد چگونگی شهادت مسلم بن عقیل باید گفت: پس از اسارت وی و بردنش به دارالاماره، ابن زیاد به بُکیر بن حمران[۲۴] که در جنگ با مسلم مجروح شده بود، دستور داد تا برای آرامش و خنک شدن دل خود، کشتن او را بر عهده بگیرد. بُکیر، وی را به بالای قصر برد. مسلم بن عقیل در حالی که تکبیر می‏‌گفت، استغفار می‌‏کرد و بر انبیا و فرشتگان درود می‏‌فرستاد، می‏‌گفت: خداوندا، میان ما و این گروه که بر ما ستم روا داشتند، ما را تکذیب کردند و کشتند، تو خود حکم بفرما. وقتی به بالای قصر رسیدند، بکیر سر آن حضرت را از بدن جدا کرد و پیکرش را از بالای پشت بام به پایین قصر انداخت. سپس وحشت زده نزد عبیدالله بازگشت و گفت: هنگامی که مسلم را به قتل رساندم، ناگهان دیدم مردی سیاه چهره و زشت در برابرم ایستاده و انگشتان خود را به دهان گرفته است، من با مشاهده آن بسیار ترسیدم![۲۵]

مسلم بن عقیل در روز چهارشنبه نهم ذی حجه سال ۶۰ هجری در کوفه به شهادت رسید.[۲۶]

سر مبارک مسلم را همراه با سر هانی بن عروه به شام فرستادند. یزید دستور داد تا آن‌ها را بر سر در یکی از دروازه ‏‌های شهر دمشق آویختند.[۲۷] پیکرش را نیز در بازار قصاب‏‌های کوفه بر روی زمین کشاندند و سپس در همان جا به دار آویختند.[۲۸]

ویژگی های شخصیتی مسلم بن عقیل

درباره شخصیت و ویژگی‌های اخلاقی حضرت مسلم اطلاعات ما بسیار ضعیف است. اما در این که او فرد بسیار آگاهی بوده شکی نیست؛ چون در محضر امیرالمومنین، امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) شاگردی کرده و فرد خود ساخته ای است که نه تنها خویش، بلکه خانواده خود را به گونه ‌ای پرورش داده که به ولایت اهل بیت (علیهم السلام) به شدت اعتقاد و باور قلبی دارند.[۲۹]

‏از جمله ویژگی های شخصیتی مسلم بن عقیل، می توان به‏ امانت داری، تعهد، سابقه درخشان، بصیرت بالای او در تبعیت از ولایت و جامعیت علمی و عملی وی اشاره کرد. همه اینها سبب شد که امام حسین (علیه السلام)  او را به عنوان نماینده خود برگزیند.

امام (علیه السلام) در معرفی او به مردم کوفه این چنین مرقوم فرمود: «همانا من برادر، پسر عمو و شخص مورد اعتماد اصحابم؛ یعنی مسلم بن عقیل را به سوی شما (مردم کوفه) می فرستم، تا حقیقت امر شما را به من اعلام کند و آنچه از اجتماع شما برای او روشن می شود به من بنویسد».[۳۰]

مردم کوفه نیز به جلالت قدر نماینده امام (علیه السلام) واقف بودند؛ لذا قبل از آمدن «عبیدالله بن زیاد» به کوفه، به خوبی از او استقبال کردند. در مورد جایگاه مسلم نزد امام حسین (علیه السلام)، همین بس که وقتی خبر شهادت او به آن حضرت رسید، فرمود: «بعد از شما؛ (یعنی مسلم و برادرانش) خیری در زندگی نیست».[۳۱]

از دیگر جنبه های شخصیتی مسلم بن عقیل، جایگاه بالای علمی ایشان می باشد، هر چند گزارشات کمی در این زمینه به دست ما رسیده است، ولی مواردی را مشاهده می کنیم که این جایگاه را نشان می دهد. از باب نمونه رجال نویسان اهل سنت، مسلم بن عقیل را محدّثی تابعی شمرده و گفته اند که صفوان بن موهب از او حدیث نقل کرده است. وی فقیه و دانشمند بود  و همان جایگاه نیابت خاصه ای که نواب اربعه نسبت به امام زمان (علیه السلام) داشتند، مسلم بن عقیل همان جایگاه را نسبت به امام حسین (علیه السلام) داشت.[۳۲]

یکی دیگر از ویژگی های شخصیتی مسلم بن عقیل، عامل بودن ایشان به سیره نبوی در سخت ترین شرایط بود. به عنوان مثال؛ وی در جریان پیشنهاد ترور عبید الله ابن زیاد در منزل هانی بن عروه، با وجود مهیا بودن همه شرایط برای از بین بردن ابن زیاد، از این کار امتناع نمود. زمانی که علت را جویا شدند، گفت: سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به یاد آوردم که فرمود: «مؤمن غافلگیرانه (با ترور کسی را) نمی کُشد و این عملِ خود را به سیره نبوی مستند کرد که این نشان از آگاهی و دانش او نسبت به سیره نبوی و پایبندی و تقوای بالای او در التزام به اصول می باشد.

او در حادثه عاشورا، پیشتاز آن حماسه بود و حضور او در کوفه موجب آشکار شدن تزویر و ریاکاری امویان بود.

همچنین از جمله ویژگی های شخصیتی مسلم بن عقیل، شجاعت او است. مسلم را شجاع ترین فرزند عقیل خوانده اند. وی بعد از این که در خانه طوعه مستقر شد ابن زیاد از موضوع با خبر شده در پی آن شصت یا هفتاد و به قولی سی صد تن از سربازان ویژه خود را همراه محمد بن اشعث رهسپار محل اختفای مسلم کرد. جنگ سختی در گرفت و شماری از سربازان ابن زیاد کشته شدند. وقتی خبر به ابن زیاد رسید، به ابن اشعث پیغام داد که من تو را برای دستگیری یک نفر فرستاده ام، در حالی که ضربه سختی بر سپاهم وارد شده است. ابن اشعث پاسخ داد: آیا می دانی ما را برای دستگیری شیری دلاور و شمشیری بران که در دست مردی شجاع و با اراده قرار دارد فرستاده ای؟ او از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) است. ابن زیاد پیغام فرستاد که به او امان دهید؛ زیرا جز این راهی برای دستگیری او نخواهید یافت. مسلم گفت: نیازی به امان مکر پیشگان نیست.

اسامی، القاب و شهرت مسلم بن عقیل

درحال تکمیل است.

اخلاق و صفات مسلم بن عقیل

درحال تکمیل است.

کرامات مسلم بن عقیل

درحال تکمیل است.

آثار و اقدامات تاریخی مسلم بن عقیل

درحال تکمیل است.

سفر مسلم بن عقیل به کوفه

نامه‏‌های فراوان و فرستادگان مردم کوفه، امام حسین (علیه ‌السلام) را بر آن داشت که برای اطمینان بیشتر کسی را به کوفه بفرستد تا درباره دعوت کوفیان تحقیق کند. از این رو مسلم را فرا خواند و در نامه ‏‌ای برای مردم کوفه چنین نوشت: «من برادر، پسرعمو و مطمئن ‏‌ترین فرد خانواده‌‏ ام را به سوی شما فرستادم و به وی دستور دادم تا نظر برگزیدگان و خردمندان شما را برای من بنویسد. پس، با پسر عموی من بیعت کنید و او را تنها نگذارید». سپس نامه را به مسلم داد و فرمود: «من تو را به کوفه می‏‌فرستم، خداوند هر آنچه را که مورد رضا و علاقه او است برای تو مقدّر خواهد کرد و من امیدوارم که با تو در مرتبه شهدا قرار گیریم، پس بر تقدیر پروردگار خشنود باش». همچنین فرمود: «هر گاه به کوفه رسیدی نزد مطمئن ‌‏ترین فرد منزل کن، از خاندان ابوسفیان بر حذر باش و مردم را به اطاعت من فرا خوان. اگر مردم را بر بیعت با من ثابت قدم یافتی، بی ‏درنگ مرا آگاه ساز تا طبق آن عمل کنم. در غیر این صورت با سرعت باز گرد». نیز او را به تقوا، مدارا با مردم و کتمان مأموریت خود سفارش فرمود. پس او را در آغوش گرفت و هر دو گریستند و یک دیگر را وداع گفتند».[۳۳]

مسلم بن عقیل در نیمه ماه رمضان سال ۶۰ هجری مخفیانه به سمت مدینه حرکت کرد. قیس بن مسهر صیداوی، عبدالرحمان بن الکدن ارحبی و عماره بن عبید سلولی نیز او را در این سفر همراهی می‌‏کردند. مسلم وقتی به مدینه رسید، به مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله) رفت و دو رکعت نماز گزارد. سپس در دل شب نزد خویشاوندان خود رفت و با آنان وداع گفت. پس از آن، دو نفر راهنما از مردان قبیله قیس عیلان برگزید تا آن‌ها را از بیراهه حرکت دهند و تا کوفه همراهی کنند. آن‌ها شبانه به سمت کوفه حرکت کردند. در راه دو راهنما بر اثر تشنگی هلاک گردیدند و مسلم و همراهان به سختی خود را به نزدیکی کوفه رساندند.[۳۴]

مسلم به وسیله قیس بن مسهّر نامه‏ ‌ای برای امام حسین (علیه ‌السلام) فرستاد و گزارش کار خود را تا آنجا برای آن حضرت بیان کرده و از ایشان برای ادامه مسیر کسب تکلیف کرد.[۳۵]

مسلم بعد از این نامه، به سمت کوفه حرکت کرد و در پنجم شوّال وارد شهر شد[۳۶] و در خانه مختار بن ابی عبیده ثقفی استقرار یافت.[۳۷] همچنین در خانه سالم بن مسیب،[۳۸] مسلم بن عوسجه[۳۹] و هانی بن عروه[۴۰] نیز استقرارهایی داشت.

‏بیعت مردم کوفه با مسلم بن عقیل

با انتشار خبر ورود مسلم به کوفه، مردم به دیدار او می‌‏شتافتند و با وی بیعت می‏‌کردند. مسلم در دیدار گروهی از آنان، نامه امام حسین (علیه‌ السلام)، خطاب به مردم کوفه را قرائت کرد. مردم همگی از شوق دیدار امام (علیه ‌السلام) گریستند.

آنگاه عابس بن ابی شبیب شاکری برخاست و پس از حمد و ثنای پروردگار گفت: من از جانب مردم سخن نمی‏‌گویم و نمی‏‌دانم که در دل آنها چه می‌‏گذرد، ولی تو را از باطن خود آگاه می‌‏کنم. به خدا قسم هر زمان مرا بخوانید اجابت خواهم کرد و تا لحظه مرگ در رکاب شما به جنگ با دشمنان بر می‌‏خیزم و جز پاداش حق چیزی نمی‏‌خواهم. سپس حبیب بن مظاهر و به دنبال او سعید بن عبدالله حنفی برخاستند و سخنان عابس را تأیید کردند. پس از آن، مردم با مسلم بیعت کردند.[۴۱]

در آغاز دوازده هزار نفر از مردم کوفه با وی بیعت کردند و به زودی شمار بیعت کنندگان به هیجده هزار نفر رسید. در پی آن، مسلم نامه‌‏ ای به امام حسین (علیه ‌السلام) نوشت و حضرت را به کوفه دعوت کرد.[۴۲]

وقتی خبر بیعت مردم با مسلم بن عقیل به نعمان بن بشیر، حاکم وقت کوفه رسید، به مسجد رفت و مردم را از فتنه انگیزی، ایجاد تفرقه و خون ریزی و مخالفت با یزید بر حذر داشت. ولی عبدالله بن مسلم بن سعید حضرمی، از هم پیمانان بنی امیه، برخاست و او را به ضعف و ناتوانی متهم ساخت. سپس نامه ‌‏ای به یزید نوشت و او را از وقایع کوفه آگاه کرد. یزید نیز با مشورت سرجون، غلام معاویه، عبیدالله بن زیاد را روانه کوفه ساخت و امارت آن شهر را بدو سپرد. همچنین به وی فرمان داد تا مسلم را همچون مهره (گمشده) بجوید و هر گاه او را یافت به قتل برساند و سرش را برای او بفرستد.[۴۳]

پس از ورود ابن زیاد به شهر و انتشار سخنان تهدیدآمیز وی، مسلم شبانه از خانه سالم بن مسیب به خانه هانی بن عروه نقل مکان کرد. از این پس کوفیان برای بیعت با مسلم به منزل هانی می‏‌رفتند. مسلم تصمیم گرفت بر ضدّ ابن زیاد قیام کند، ولی هانی گفت: تعجیل روا مدار.[۴۴] مسلم بار دیگر به وسیله عابس بن ابی شبیب برای امام حسین (علیه ‌السلام) نامه ‏‌ای نوشت و گفت: فرستاده به اهل خود دروغ نمی‏‌گوید، هجده هزار نفر از مردم کوفه با من بیعت کرده‏‌اند، هر گاه نامه‌‏ ام را دریافت فرمودی به سرعت حرکت کن، همه مردم با تو هستند و در دل هیچ رغبتی به خاندان معاویه ندارند.[۴۵] این نامه، ۲۷۷ روز پیش از شهادت مسلم بن عقیل در اواخر ذی قعده به دست امام حسین (علیه ‌السلام) رسید.[۴۶]

ابن زیاد برای آن که فعالیت ‏های مسلم و یارانش را زیر نظر بگیرد، غلام خود معقل را به میان مردم فرستاد. معقل به مسجد کوفه رفت و با مسلم بن عوسجه که از یاران نزدیک مسلم بن عقیل بود آشنا شد و با راهنمایی او به دیدارش نایل آمد و رفته رفته در جمع دوستان و نزدیکان پذیرفته شد. معقل مبلغ سه هزار درهم نیز به ابوثمامه صائدی که کار جمع آوری اموال و خرید سلاح را بر عهده داشت، تحویل داد تا در آن کار صرف گردد. وی گزارش فعالیت‌‏ های مسلم را پیوسته به اطلاع ابن زیاد می‏‌رساند.[۴۷]

انصراف مسلم بن عقیل از قتل ابن زیاد

عبیدالله بن زیاد کمی بعد از ورود به کوفه به شریک بن اعور که در منزل هانی در بستر بیماری افتاده بود پیغام داد که به زودی به عیادتش خواهد آمد. در پی پیغام ابن زیاد، شریک، مسلم بن عقیل را تشویق کرد تا ابن زیاد را در خانه هانی به قتل برساند و برای این منظور طرحی را تدارک دید. او از مسلم خواست خود را در پشت پرده ‏‌ای پنهان سازد و هنگامی که ابن زیاد سرگرم گفت و گو باشد، با اشاره شریک به وی حمله کند و او را از پای در آورد.

پس از ورود ابن زیاد به خانه هانی، شریک با او سرگرم گفت و گو شد. اندکی بعد برای اجرای نقشه خود آب طلبید، ولی حرکتی از مسلم مشاهده نکرد. او چند مرتبه دیگر خواسته خود را تکرار کرد و این شعر را خواند: «ما تنتظرون بسلمی ان تحیوها؟ در انتظار چه هستید که به سلمی درود نمی‏‌گویید؟».

ولی مسلم این بار نیز دعوت او را اجابت نکرد. ابن زیاد از هانی پرسید: آیا او هذیان می‌‏گوید؟ هانی پاسخ داد: آری این رفتار او از صبح شروع شده است. آن گاه ابن زیاد با اشاره غلامش، مهران، که موضوع را دریافته بود، مجلس را ترک گفت. پس از رفتن ابن زیاد، شریک به مسلم اعتراض کرد و گفت: چه چیز تو را از کشتن او باز داشت. مسلم گفت: نخست آن که هانی راضی نبود این کار در خانه او صورت گیرد؛ دوم آن که سخن پیامبر (صلّی الله علیه و آله) را به یاد آوردم که فرمود: «مؤمن (کسی را به صورت ترور و) غافلگیرانه نمی‏کشد».[۴۸] البته در گزارش دیگری اشاره شده که هانی بن عروه پیشنهاد قتل ابن زیاد را به مسلم داد.[۴۹]

قیام مسلم بن عقیل

وقتی ابن زیاد از منزل هانی بن عروه به قصر خود بازگشت، مالک بن یربوع تمیص نزد وی آمد و نامه ‏‌ای را که از عبدالله بن یقطر گرفته بود، به او نشان داد. نامه از مسلم برای امام حسین (علیه ‌السلام) فرستاده شده بود. مسلم در این نامه، بیعت مردم کوفه با امام (علیه السلام) را به اطلاع آن حضرت رسانده و از ایشان خواسته بود تا در سفر به کوفه شتاب ورزد. در پی آن، ابن زیاد گروهی را به دنبال هانی بن عروه فرستاد و او را به دار الاماره فرا خواند. وقتی هانی آمد، ابن زیاد خطاب به وی گفت: مسلم را در خانه خود پناه داده برای او سلاح و مردان جنگی جمع می‏‌‌کنی و گمان داری که کارهای تو بر ما مخفی می‏‌ماند؟[۵۰]

خبر دستگیری هانی بن عروه، مسلم را بر آن داشت تا کسانی را که با وی بیعت کرده بودند، فرا بخواند و بر ضدّ ابن زیاد قیام کند. بدین منظور به عبدالله بن حازم فرمان داد تا در میان شیعیان شعار «یا منصور امت» را سر دهد. به دنبال آن چهار هزار نفر از هیجده هزار بیعت کننده با مسلم، گرد هم آمدند. مسلم بن عقیل، عبیدالله بن عمرو کندی را بر قبیله کنده و ربیعه، ابوثمامه صائدی را بر تمیم و همدان و عباس بن جعده جدلی را بر گروه مدینه گمارد و خود نیز در قلب سپاه قرار گرفت. پرچم سبز در دست مختار و پرچم سرخ به دست عبدالله بن نوفل بود.[۵۱] بزرگان و افراد مسلح پیشاپیش حرکت می‏‌کردند. سپس در حالی که شعار «یا منصور امت» سر می‏دادند به سمت دار الاماره به راه افتادند. خبر حرکت مسلم به ابن زیاد رسید. او که در مسجد کوفه مشغول سخنرانی بود و مردم را به اطاعت از یزید و پرهیز از تفرقه افکنی فرا می‏‌خواند، با شنیدن این خبر به سرعت خود را به دار الاماره رساند و فرمان داد تا درها را ببندند. در داخل قصر سی نفر سرباز و بیست نفر از بزرگان کوفه و خانواده ابن زیاد حضور داشتند. سپاهیان مسلم پس از گذشتن از مسجد، دار الاماره را به محاصره خود در آوردند. ابن زیاد همراه گروهی به بالای قصر رفتند. مردم با دیدن آن‌ها به سویشان سنگ پراندند و به عبیدالله و پدرش، زیاد، ناسزا گفتند.[۵۲]

ابن زیاد به کثیر بن شهاب حارثی فرمان داد تا همراه پیروان مذحجی خود از «باب الرومیین» خارج شود، و به میان مردم برود و آنان را از گرد مسلم پراکنده سازد و از جنگ بترساند و از کیفر حاکم بر حذر دارد. همچنین به محمد بن اشعث فرمان داد تا همراه پیروان کندی و حضرموتی خود از قصر خارج شود و پرچم امان بر افرازد و مردم را به سوی آن فرا بخواند. وقتی ابن اشعث به نزدیکی خانه‌‏های بنی عماره رسید، مسلم بن عقیل، عبدالرحمن بن شرع شبامی را به سوی او فرستاد.[۵۳]

ابن اشعث چون جمعیت زیادی را در برابر خود مشاهده کرد عقب نشینی کرد. ولی همراه با کثیر بن شهاب، قعقاع بن شور ذهلی و شبث بن ربعی ، مردم را از پیوستن به مسلم بر حذر داشت. به دنبال آن گروه زیادی از مردم به آنان پیوستند و داخل قصر شدند. کثیر بن شهاب از ابن زیاد خواست تا به جنگ مسلم بروند ولی او نپذیرفت.[۵۴]

شب هنگام سپاه چهار هزار نفری مسلم به سیصد نفر تقلیل یافت و پس از اقامه نماز تنها سی نفر در مسجد ماندند. مسلم بن عقیل از مسجد بیرون آمد در ابتدای کوچه ده نفر از کوفیان را همراه خود دید ولی با عبور از اولین خانه هیچ کس با وی نمانده بود.[۵۵]

عون بن ابى جحیفه می گوید: قیام مسلم بن عقیل در کوفه روز سه شنبه هشتم ذى حجه سال شصت و بنا بر قول دیگر در روز چهار شنبه شانزدهم ذى حجه همان سال بوده است.[۵۶]

دستگیری و اسارت مسلم بن عقیل

مسلم به تنهایی و سوار بر اسب ، کوچه‌‏های کوفه را یکی پس از دیگری طی کرد بدون آنکه از پایان کار آگاه باشد. چون به محله بنی جبله رسید، بر در خانه طوعه رسید. او چون غریبی مسلم را دریافت و او را شناخت، میهمان خانه خود کرد. اندکی بعد از استقرار مسلم در خانه طوعه، بلال فرزند وی که برای میگساری با دوستان خود بیرون رفته بود به خانه بازگشت و از حضور مسلم در خانه مطلع شد. او به رغم تأکید مادر، موضوع را کتمان نکرد و صبح هنگام، نزد عبدالرحمن بن محمد بن اشعث رفت و راز خود را با وی در میان گذاشت. عبدالرحمن نیز نزد پدرش که در قصر ابن زیاد بود رفت و موضوع مخفی شدن مسلم در خانه طوعه را به اطلاع وی رساند.

اندکی بعد ابن زیاد نیز از موضوع با خبر شد و در پی آن شصت یا هفتاد و به قولی سیصد تن از سربازان ویژه خود را همراه محمد بن اشعث رهسپار محل اختفای مسلم کرد.‏

سپاه ابن اشعث بر در خانه اجتماع کردند. مسلم از صدای اسبان و سربازان دریافت که برای دستگیری او آمده‌‏اند. پس اسب خود را آماده کرد و بر آن لجام بست، زره پوشید و عمامه بر سر نهاد و شمشیرش را به دست گرفت و تبسّمی کرد و با خود گفت: ای نفس به سوی مرگ قدم بردار، چیزی که راه نجاتی از آن نیست. سپس رو به طوعه کرد و گفت: رحمت خدا بر تو باد و خداوند در برابر نیکی تو پاداش خیر عطا کند. طوعه به دستور مسلم در را باز کرد و او همچون شیری غُرّان در برابر سپاه ابن زیاد ظاهر گردید.[۵۷]

سربازان ابن زیاد به داخل خانه ریختند. مسلم به آن‌ها یورش برد و از خانه بیرون راند. جنگ سختی در گرفت و شماری از سربازان ابن زیاد کشته شدند. چون این خبر به ابن زیاد رسید، به ابن اشعث پیغام داد که من تو را برای دستگیری یک نفر فرستاده‏‌ام، در حالی که ضربه سختی بر سپاهم وارد آمده است. ابن اشعث پاسخ داد: آیا می‏دانی ما را برای دستگیری شیری دلاور و شمشیری برّان که در دست مردی شجاع و با اراده قرار دارد، فرستاده‏‌ای؟ او از خاندان پیامبر (صلّی الله علیه و آله) است. ابن زیاد پیغام فرستاد که به او امان دهید؛ زیرا جز این راهی برای دستگیری او نخواهید یافت؛ از این رو ابن اشعث به مسلم گفت: تو در امانی خود را به کشتن مده. مسلم گفت: نیازی به امان مکر پیشگان نیست. [۵۸]‏

مسلم در حالی که این چنین رجز می‌‏خواند به نبرد با آنان پرداخت:

أَقْسَمْتُ لا أُقْتَلُ إِلّا حُرَّاً         •••           وَانْ رأیتُ المَوت شیئاً نُکراً

کلُّ امرِی یوماً مُلاقٍ شَرّاً       •••              و یخلط البارد سُخناً مُرّاً

رُدّ شعاع الشمس فاستقرا   •••                 أَخافُ أَن أُکذَبَ أَو اغَرّا

یعنی: «قسم یاد کرده‌‏ام که سرافراز و آزاد کشته شوم، اگر چه مرگ را خوشایند نمی‌‏بینم. هر کس روزی ممکن است به شرّی برسد و هر سردی ای ممکن است با گرمایی گزنده به هم آمیزد؛ چنان که پرتو خورشید، زایل می‌‏شود و باز می‏‌گردد. من از این می‌‏ترسم که به من دروغ بگویند و یا فریبم بدهند».[۵۹]

ابن اشعث گفت: این دروغ نیست و کسی تو را فریب نخواهد داد. این گروه خواهان کشتن تو نیست. ولی مسلم به سخنان وی توجهی نکرد و به نبرد ادامه داد. ضعف و تشنگی سراسر وجودش را فرا گرفته بود. سربازان ابن زیاد بار دیگر با سنگ و تیر به سویش یورش بردند. عدّه‏‌ ای نیز بر بام خانه رفتند و مشعل‏های آتش بر وی افکندند.

مسلم گفت: وای بر شما همانند کفار بر من سنگ می‏زنید در حالی که من از خانواده پیامبرانم، وای بر شما آیا این گونه حق پیامبر (صلّی الله علیه و آله) و خاندان او را رعایت می‌‏کنید؟ سپس با همه ضعفی که در بدن احساس می ‏کرد به آنان حمله کرد و جمعشان را پراکنده ساخت و دوباره به عقب بازگشت و پشت به دیوار نهاده بار دیگر سربازان ابن زیاد به سوی او حمله ور شدند، ولی محمد بن اشعث بانگ برآورد و گفت رهایش کنید تا با او سخن بگویم.

سپس به مسلم نزدیک شد و در برابرش ایستاد و گفت: ای پسر عقیل خود را به کشتن مده تو در امانی و خون تو بر عهده من است. مسلم گفت: آیا گمان می‏کنی که دست در دست تو خواهم گذاشت در حالی که قدرت در بدن دارم، به خدا هرگز چنین نخواهم کرد. سپس به وی حمله کرد و او را به عقب راند و بار دیگر به جایگاه خویش بازگشت و گفت: تشنگی بر من غلبه کرده است.

ابن اشعث خطاب به سربازان خود فریاد زد: که این ننگ و سستی است که در برابر یک نفر این چنین ضعف نشان دهید، همه با هم به او حمله کنید! در این هنگام مسلم نیز به آنان یورش برد. شمشیر بکیر بن حمران احمری به لب ‏های مسلم اصابت و آن‌ها را پاره کرد. مسلم نیز ضربتی بر بکیر زد و او را از اسب به زیر افکند. سربازان ابن زیاد از پشت به مسلم حمله کردند و او را بر زمین زدند. سپس سلاحش را گرفته و اسیر کردند. عبیدالله بن عباس جلو آمد و عمامه مسلم را گرفت. اشک مسلم بر چهره روان گشت. عمرو بن عبیدالله به مسلم گفت: برای کسی که خود به استقبال مرگ می‏‌رود گریستن شایسته نیست. مسلم گفت: به خدا قسم گریه من برای مرگ نیست؛ بلکه من برای حسین (علیه ‌السلام)، خانواده‏‌ اش و فرزندان خود که بدین سو می‏‌آیند می‏‌گریم.

مسلم بن عقیل به ابن اشعث گفت: تو از امان دادن من عاجزی، پس کسی را نزد حسین (علیه‌ السلام) بفرست و بگو که با اهل بیت خود باز گردد و فریب مردم کوفه را نخورد، اینها همان یاوران علی (علیه السلام) هستند که بارها آن حضرت برای جدایی از ایشان آرزوی مرگ کرده بود، مردم کوفه به ما دروغ گفتند و برای دروغگو رأی و نظری نیست، ابن اشعث پذیرفت و گفت درباره امان دادن به تو با ابن زیاد صحبت خواهم کرد. پس از آن، سخنان مسلم را در نامه‏‌ای نوشت و به دست ایاس بن عثل طائی سپرد و او را به سوی حسین (علیه ‌السلام) روانه ساخت. آن گاه مسلم را به سمت قصر ابن زیاد برد، در حالی که خون، چهره و لباسش را فرا گرفته و مجروح و بسیار تشنه بود.[۶۰]

بیرون قصر عده ‌‏ای از مردم از جمله عماره بن عقبه، عمرو بن حریث، مسلم بن عمرو و کثیر بن شهاب در انتظار دیدار ابن زیاد نشسته بودند. کوزه آب سردی نیز در کنار درگاه به چشم می‏‌خورد. مسلم رو به آن‌ ها کرد و گفت: قدری از این آب به من بدهید. مسلم بن عمرو گفت: می‏‌بینی که چقدر سرد است؟ به خدا قسم هرگز از آن نخواهی چشید، مگر آن که پیش از آن، آب جوشان جهنم را بنوشی. مسلم بن عقیل گفت: وای بر تو، کیستی؟ گفت: من فرزند کسی هستم که حقّی را که تو انکار می‏کنی می‌‏شناسد و نصیحت پیشوایی را که تو با او دشمنی می‌‏ورزی می‏‌پذیرد و در حالی که تو با او مخالفت می‏‌کنی، از او اطاعت می‌‏کند. من مسلم بن عمرو باهلی هستم. مسلم بن عقیل گفت: چه چیز تو را چنین ستم پیشه و سنگ دل کرده است؟ ای فرزند باهله، تو برای رفتن به جهنم و نوشیدن آب جوشان سزاوارتری.[۶۱]

سپس مسلم به دیوار تکیه داد و نشست. عماره بن عقبه غلامش را فرستاد و کوزه آبی آورد و قدری به مسلم داد، مسلم سه بار ظرف آب را بالا برد ولی هر بار ظرف پر از خون شد. بار آخر دو دندان ثنایای مسلم در ظرف افتاد و او هرگز نتوانست آب بنوشد. آنگاه گفت: الحمدللّه، اگر این آب روزی من بود آن را می‌‏نوشیدم. سپس مسلم را به داخل قصر بردند.

مسلم بن عقیل (علیه السلام) در برابر عبیدالله ابن زیاد ایستاد ولی سلام نکرد. نگهبان اعتراض کرد، مسلم گفت: ساکت باش به خدا قسم او امیر من نیست. آیا در حالی که او قصد کشتن مرا دارد، من به او سلام کنم؟ ابن زیاد گفت: در هر صورت تو را خواهم کشت. مسلم گفت: باکی نیست؛ زیرا پیش از این، بدتر از تو بهتر از مرا کشته است.

ابن زیاد گفت: ای پسر عقیل به کوفه آمدی و اجتماع مردم را پراکنده ساختی و وحدت کلمه آن‌ها را به هم ریختی و برخی را بر برخی دیگر شوراندی و فتنه بر پا کردی. مسلم گفت: هرگز چنین نیست. تو دروغ می‏گویی به خدا قسم معاویه از سوی همه مردم انتخاب نشد. بلکه با حیله و تزویر بر وصّی پیامبر (صلّی الله علیه و آله) غلبه کرد و خلافت را از او گرفت. پسرش یزید نیز همین گونه عمل کرد. تو و پدرت زیاد بذر فتنه را کاشتید و من امیدوارم که خداوند شهادت مرا به دست بدترین مخلوق خود قرار دهد. به خدا قسم من از امیرالمؤمنین حسین فرزند علی و فاطمه (سلام الله علیهم)، اطاعت و پیروی کرده‌‏ام؛ ما برای خلافت از معاویه و یزید و آل زیاد شایسته‏‌تریم.

زمانی که من به کوفه آمدم مردم عقیده داشتند که پدرت زیاد، برگزیدگان ایشان را کشته و خونشان را ریخته است و همانند کسری و قیصر در میان آنان زندگی کرده است. ما آمدیم تا آنان را به عدالت فرمان دهیم و به سوی حکم قرآن بخوانیم. ابن زیاد گفت: آیا زمانی که ما با مردم این گونه رفتار می‏‌کردیم تو در مدینه شراب نمی‌‏خوردی مسلم گفت: من شراب می‏‌خوردم؟ به خدا قسم که او می‏‌داند تو راست نمی‏‌گویی و ندانسته سخن می‏‌گویی و من چنان که می‏‌گویی نیستم، تو که به ناحق و نابجا مردم را می‏‌کشی و خونشان را می‏‌ریزی و چنان به خوش گذرانی می‏‌پردازی که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است، برای شراب خوردن شایسته‌‏تری. ابن زیاد به مسلم دشنام داد و گفت: خداوند تو را از رسیدن به آرزویت محروم ساخت، آرزویی که سزاوار آن نبودی. مسلم پرسید: پس چه کسی شایسته آن است؟ گفت: یزید. مسلم گفت: خدا را در همه حال سپاس می‌‏گویم و به حکم او رضایت می‌‏دهم. ابن زیاد پرسید: به گمانت شما شایسته خلافتید؟ مسلم پاسخ داد: گمان نمی‏‌کنم، بلکه یقین دارم. ابن زیاد خمشگین شد و گفت: که او را به صورتی بی‌‏سابقه خواهم کشت. مسلم گفت: تو سزاوار بدعتی، تو از کشتار و شکنجه مردم و کردارهای زشت دست نخواهی کشید و هیچ کس جز تو برای این امور شایسته نیست.

مسلم به عمر بن سعد که در مجلس حاضر بود رو کرد و گفت: ای عمر میان من و تو نسبت فامیلی است. من خواسته ‏‌ای دارم که مایلم آن را خصوصی با تو در میان بگذارم و تو می ‌‏بایست آن را بر آورده سازی. عمر نخست از پذیرش آن خودداری کرد، ولی با اشاره ابن زیاد همراه با مسلم به گوشه ‏‌ای رفتند. مسلم گفت: در آغاز ورودم به کوفه هفتصد درهم از کسی قرض گرفته ‌‏ام؛ شمشیر، زره و اسبم را بفروش و آن را بپرداز. پیکرم را به خاک بسپار و کسی را نزد حسین (علیه ‌السلام) بفرست تا او را باز گرداند؛ زیرا او اکنون به توصیه من بدین سو در حرکت است.[۶۲]

اقدامات تاریخی مسلم بن عقیل

درحال تکمیل است.

موافقان و مخالفان مسلم بن عقیل

درحال تکمیل است.

آثار شهادت مسلم بن عقیل

درحال تکمیل است.

‏آثار شهادت مسلم در زمان آن حضرت  ‏

درحال تکمیل است.

‏تحولات بعد از شهادت حضرت مسلم

درحال تکمیل است.

آثار شهادت مسلم در زمان ما

درحال تکمیل است.

زیارتنامه مسلم بن عقیل

در باب زیارت جناب مسلم بن عقیل آمده است که چون از اعمال مسجد کوفه فراغت یافتى، به جانب قبر مسلم بن عقیل برو، و کنار قبر بایست و بگو:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَلِکِ الْحَقِّ الْمُبِینِ الْمُتَصَاغِرِ لِعَظَمَتِهِ جَبَابِرَهُ الطَّاغِینَ الْمُعْتَرِفِ بِرُبُوبِیَّتِهِ جَمِیعُ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِینَ الْمُقِرِّ بِتَوْحِیدِهِ سَائِرُ الْخَلْقِ أَجْمَعِینَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَیِّدِ الْأَنَامِ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ الْکِرَامِ صَلاهً تَقَرُّ بِهَا أَعْیُنُهُمْ وَ یَرْغَمُ بِهَا أَنْفُ شَانِئِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَجْمَعِینَ سَلامُ اللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ وَ سَلامُ مَلائِکَتِهِ الْمُقَرَّبِینَ وَ أَنْبِیَائِهِ الْمُرْسَلِینَ وَ أَئِمَّتِهِ الْمُنْتَجَبِینَ وَ عِبَادِهِ الصَّالِحِینَ وَ جَمِیعِ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الزَّاکِیَاتُ الطَّیِّبَاتُ فِیمَا تَغْتَدِی وَ تَرُوحُ عَلَیْکَ یَا مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ. أَشْهَدُ أَنَّکَ أَقَمْتَ الصَّلاهَ وَ آتَیْتَ الزَّکَاهَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ جَاهَدْتَ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ وَ قُتِلْتَ عَلَى مِنْهَاجِ الْمُجَاهِدِینَ فِی سَبِیلِهِ حَتَّى لَقِیتَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ عَنْکَ رَاضٍ وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَفَیْتَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ بَذَلْتَ نَفْسَکَ فِی نُصْرَهِ حُجَّهِ اللَّهِ وَ ابْنِ حُجَّتِهِ حَتَّى أَتَاکَ الْیَقِینُ أَشْهَدُ لَکَ بِالتَّسْلِیمِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِیحَهِ لِخَلَفِ النَّبِیِّ الْمُرْسَلِ وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ وَ الدَّلِیلِ الْعَالِمِ وَ الْوَصِیِّ الْمُبَلِّغِ وَ الْمَظْلُومِ الْمُهْتَضَمِ فَجَزَاکَ اللَّهُ عَنْ رَسُولِهِ وَ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ عَنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ أَفْضَلَ الْجَزَاءِ بِمَا صَبَرْتَ وَ احْتَسَبْتَ وَ أَعَنْتَ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ أَمَرَ بِقَتْلِکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ ظَلَمَکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنِ افْتَرَى عَلَیْکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَهِلَ حَقَّکَ وَ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَتِکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ بَایَعَکَ وَ غَشَّکَ وَ خَذَلَکَ وَ أَسْلَمَکَ وَ مَنْ أَلَّبَ عَلَیْکَ وَ لَمْ یُعِنْکَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَ النَّارَ مَثْوَاهُمْ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ أَشْهَدُ أَنَّکَ قُتِلْتَ مَظْلُوما وَ أَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ لَکُمْ مَا وَعَدَکُمْ جِئْتُکَ زَائِرا عَارِفا بِحَقِّکُمْ مُسَلِّما لَکُمْ تَابِعا لِسُنَّتِکُمْ وَ نُصْرَتِی لَکُمْ مُعَدَّهٌ حَتَّى یَحْکُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَیْرُ الْحَاکِمِینَ فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ لا مَعَ عَدُوِّکُمْ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ عَلَى أَرْوَاحِکُمْ وَ أَجْسَادِکُمْ وَ شَاهِدِکُمْ وَ غَائِبِکُمْ وَ السَّلامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ قَتَلَ اللَّهُ أُمَّهً قَتَلَتْکُمْ بِالْأَیْدِی وَ الْأَلْسُنِ.

سپس داخل شو و خود را به قبر بچسبان‏ و بگو:

السَّلَامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ، الْمُطِیعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ لِلْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ سَلَّمَ، السَّلَامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ وَ مَغْفِرَتُهُ، وَ عَلَى رُوحِکَ وَ بَدَنِکَ.

أَشْهَدُ وَ أُشْهِدُ اللَّهَ أَنَّکَ مَضَیْتَ عَلَى مَا مَضَى بِهِ الْبَدْرِیُّونَ وَ الْمُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ، الْمُنَاصِحُونَ فِی جِهَادِ أَعْدَائِهِ، الْمُبَالِغُونَ فِی نُصْرَهِ أَوْلِیَائِهِ، الذَّابُّونَ عَنْ أَحِبَّائِهِ، فَجَزَاکَ اللَّهُ أَفْضَلَ الْجَزَاءِ، وَ أَوْفَرَ جَزَاءِ أَحَدٍ مِمَّنْ وَفَى بِبَیْعَتِهِ، وَ اسْتَجَابَ لَهُ دَعْوَتَهُ، وَ أَطَاعَ وُلَاهَ أَمْرِهِ.

أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ بَالَغْتَ فِی النَّصِیحَهِ، وَ أَعْطَیْتَ غَایَهَ الْمَجْهُودِ، فَبَعَثَکَ اللَّهُ فِی الشُّهَدَاءِ، وَ جَعَلَ رُوحَکَ مَعَ أَرْوَاحِ السُّعَدَاءِ، وَ أَعْطَاکَ مِنْ جِنَانِهِ أَفْسَحَهَا مَنْزِلًا، وَ أَفْضَلَهَا غُرَفاً، وَ رَفَعَ ذِکْرَکَ فِی الْعِلِّیِّینَ، وَ حَشَرَکَ‏ مَعَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً.

أَشْهَدُ أَنَّکَ لَمْ تَهِنْ وَ لَمْ تَنْکُلْ، وَ أَنَّکَ مَضَیْتَ عَلَى بَصِیرَهٍ مِنْ أَمْرِکَ، مُقْتَدِیاً بِالصَّالِحِینَ، وَ مُتَّبِعاً لِلنَّبِیِّینَ، فَجَمَعَ اللَّهُ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ رَسُولِهِ وَ أَوْلِیَائِهِ فِی مَنَازِلِ الْمُخْبِتِینَ، فَإِنَّهُ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ.

پس از آن به طرف سر حضرت برو دو رکعت نماز بخوان و بعد از آن هرچه خواستی نماز بخوان و تسبیح خدا بگو و دعا کن بعد بخوان:

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لَا تَدَعْ لِی ذَنْباً إِلَّا غَفَرْتَهُ، وَ لَا هَمّاً إِلَّا فَرَّجْتَهُ، وَ لَا مَرَضاً إِلَّا شَفَیْتَهُ، وَ لَا عَیْباً إِلَّا سَتَرْتَهُ، وَ لَا شَمْلًا إِلَّا جَمَعْتَهُ، وَ لَا غَائِباً إِلَّا حَفِظْتَهُ وَ أَدَّیْتَهُ، وَ لَا عُرْیاً إِلَّا کَسَوْتَه‏، وَ لَا رِزْقاً إِلَّا بَسَطْتَهُ، وَ لَا خَوْفاً إِلَّا آمَنْتَهُ، وَ لَا حَاجَهً مِنْ حَوَائِجِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ لَکَ فِیهَا رِضًى وَ لِیَ فِیهَا صَلَاحٌ إِلَّا قَضَیْتَهَا، یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.

زمانی که خواستی با حضرت وداع کنی در کنار قبرش بایست و بگو: أَسْتَوْدِعُکَ اللَّهَ وَ أَسْتَرْعِیکَ وَ أَقْرَأُ عَلَیْکَ السَّلَامَ، آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ بِکِتَابِهِ وَ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ، اللَّهُمَّ فَاکْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِینَ، اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِیَارَتِی قَبْرَ ابْنِ عَمِّ نَبِیِّکَ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، وَ ارْزُقْنِی زِیَارَتَهُ مَا أَبْقَیْتَنِی، وَ احْشُرْنِی مَعَهُ وَ مَعَ آبَائِهِ فِی الْجِنَانِ، وَ عَرِّفْ بَیْنِی وَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ رَسُولِکَ وَ أَوْلِیَائِکَ.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تَوَفَّنِی عَلَى الْإِیمَانِ بِکَ، وَ التَّصْدِیقِ بِرَسُولِکَ، وَ الْوَلَایَهِ لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ وَ الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلَامُ.

پس از آن برای خود و پدر و مادرت و برای همه مؤمنان از زن و مرد دعا کن و هر دعایی که خواسته باشی. [۶۳]

کتابنامه مدخل مسلم بن عقیل

  1. ابن أبی الحدید، عبد الحمید بن هبه الله؛‏ شرح نهج البلاغه؛ محقق / مصحح: ابراهیم، محمد ابوالفضل؛ ‏ناشر: مکتبه آیه الله المرعشی النجفی‏، چاپ اول، قم، ۱۴۰۴ ق.‏
  2. ابن اثیر، عز الدین أبو الحسن؛ کامل ابن اثیر؛ ترجمه: خلیلى، عباس و حالت‏، ابوالقاسم؛ ناشر: علمى‏، تهران، ۱۳۷۱ ش.‏
  3. ابن اعثم کوفی ؛ الفتوح؛ ناشر: دار الأضواء، چاپ اول، بیروت، ۱۴۱۱ ق‏.‏ ‏
  4. ‏ابن اعثم کوفى، أبو محمد أحمد؛ کتاب الفتوح؛ تحقیق: شیرى، على؛ ناشر: دارالأضواء، چاپ اول، بیروت، ۱۴۱۱ ق / ۱۹۹۱ ‏م. ‏
  5. ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد؛ العبر (تاریخ ابن خلدون)؛ ترجمه: آیتى، عبد المحمد؛ ناشر: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، چاپ اول، ۱۳۶۳ش.
  6. ابن خلدون‏، عبدالرحمن بن محمد؛ تاریخ ابن خلدون؛ تحقیق: شحاده، خلیل؛ ناشر: دار الفکر، چاپ دوم، بیروت، ۱۴۰۸ ق / ‏‏۱۹۸۸ م.
  7. ابن سعد، کاتب واقدى (محمد بن سعد)؛ الطبقات الکبرى؛ ترجمه‏: مهدوى دامغانى،‏ محمود؛ ناشر: فرهنگ و اندیشه، تهران، ۱۳۷۴ ‏ش.‏
  8. ابن شهرآشوب مازندرانى‏، ‏محمد بن علی؛ مناقب آل ابی طالب؛ ناشر: علامه‏، قم، ۱۳۷۹ ق.‏ ‏
  9. ابن عبد ربه اندلسى؛ العقد الفرید؛ ناشر: دار الکتب العلمیه، چاپ اول، بیروت، ۱۴۰۴ ق.‏
  10. ابن عنبه حسنی، احمد بن علی؛ عمده الطالب فی أنساب آل ابی طالب؛ ناشر: الرضی، چاپ دوّم، قم، ۱۹۶۱ م.  ‏
  11. ابن قتیبه، عبد الله بن مسلم؛ المعارف؛ تحقیق: عکاشه، ثروت؛ ناشر: الهیئه المصریه العامه للکتاب، چاپ دوم، ۱۹۹۲ م.‏ ‏
  12. ابن کثیر دمشقى، اسماعیل بن عمر؛ البدایه و النهایه؛ ناشر: دار الفکر، بیروت، ۱۴۰۷ ق / ۱۹۸۶ م؛
  13. ابن مشهدى، محمد بن جعفر؛ المزار الکبیر؛ محقق / مصحح: قیومى اصفهانى، جواد؛ ناشر: دفتر انتشارات اسلامى وابسته به ‏جامعه مدرسین حوزه علمیه قم‏، چاپ اول، قم، ۱۴۱۹ ق.‏
  14. اربلى‏، علی بن عیسی؛ کشف الغمه فی معرفه ‏الأئمه؛ ناشر: انتشارات رضى، قم، ۱۴۲۱ ق.‏  ‏
  15. اصفهانى، ابو الفرج؛ مقاتل الطالبیین؛  فرزندان ابو طالب؛ ترجمه: فاضل، محمد جواد، ناشر: کتابفروشى على اکبر ‏علمى، تهران، ۱۳۳۹ ش. ‏
  16. اصفهانى، ابو الفرج؛ مقاتل الطالبیین؛ تحقیق: صقر، سید احمد؛ ناشر: دار المعرفه، بیروت، بى تا.‏
  17. بحرانى آل عصفور، یوسف بن احمد؛ الحدائق الناضره فی أحکام العتره الطاهره؛، محقق و مصحح: ایروانى، محمد تقى و ‏مقرم‌، سید عبد الرزاق؛ ناشر: دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم‌، چاپ اول، قم، ایران،‌ ۱۴۰۵ ق.
  18. بلاذرى‏، احمد بن یحیى؛  أنساب الأشراف؛ ناشر: دار الفکر، چاپ اوّل، بیروت، ۱۴۱۷ ق.‏
  19. ‏بیهقی؛ علی بن ابی القاسم؛ لباب الأنساب؛ ناشر: مکتبه آیه الله المرعشی النجفی، چاپ اول، قم، ۱۴۱۰ ق‎.‎
  20. ‏حموى‏، یاقوت؛ معجم البلدان؛ ناشر: دار صادر، چاپ دوم، بیروت، ۱۹۹۵م.
  21. دینورى‏، احمد بن داود؛ الأخبار الطوال؛ تحقیق: عامر، عبد المنعم؛ مراجعه: جمال الدین، شیال؛ ناشر: منشورات الرضى، قم، ‏‏۱۳۶۸ ش.‏ ‏
  22. سایت مرکز اطلاع رسانی ‏ حوزه نت. ‏
  23. شهید ثانى(عاملى)، زین الدین بن على‌؛ الروضه البهیه فی شرح اللمعه الدمشقیه؛ ناشر: کتابفروشى داورى‌، چاپ اول، قم، ایران، ‏‏۱۴۱۰  ق.‌ ‏
  24. صدوق، محمد بن على؛ امالی؛ ناشر: اعلمى‏، چاپ پنجم، بیروت، ۱۴۰۰ ق / ۱۳۶۲ ش.‏
  25. طبرى‏، أبو جعفر محمد بن جریر؛ تاریخ طبری‏ (تاریخ الأمم و الملوک)؛ تحقیق: ابراهیم، محمد أبو الفضل؛ ناشر: دار التراث، ‏ چاپ دوم، بیروت، ۱۳۸۷ ق /۱۹۶۷ م.‏
  26. طوسى، محمد بن حسن؛ ‏تهذیب الاحکام؛ محقق و مصحح: خرسان، حسن موسوى؛ ناشر: دار الکتب الإسلامیه‏، چاپ ‏چهارم، تهران، ۱۴۰۷ ق.
  27. عطاردى‏، عزیز الله؛ مسند الإمام الکاظم أبى الحسن موسى بن جعفر (علیهما السلام)؛ ‏ناشر: ‏آستان قدس رضوى‏، مشهد.‏
  28. فتال نیشابورى، محمد بن احمد، روضه الواعظین و بصیره المتعظین، ج ۱، ص ۱۷۹، ناشر: انتشارات رضى‏، چاپ اول، قم، ایران، ‏۱۳۷۵ ش.‏ ‏
  29. کمره ای، میرزا خلیل؛ مسلم بن عقیل؛ ناشر: کتابخانه سقراط، چاپ اول، تهران، ۱۳۲۸ ش. ‏
  30. لیثی عصفری، خلیفه بن خیاط؛ تاریخ خلیفه بن خیاط؛ ناشر: دارالکتب العلمیه، چاپ اول،  ۱۴۱۵ ق / ۱۹۹۵ م.
  31. مجلسى، محمد باقر؛ بحار الأنوار؛ محقق / مصحح: جمعى از محققان‏؛ ناشر: دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ دوم، بیروت، ‏‏۱۴۰۳ ق
  32. مسعودی، على بن الحسین؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ تحقیق: داغر، اسعد؛ ناشر: دار الهجره، چاپ دوم، قم، ۱۴۰۹ ‏ق. ‏
  33. مفید، محمد بن محمد؛ الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد؛ محقق / مصحح: مؤسسه آل البیت (علیهم السلام)؛ ‏ناشر: کنگره شیخ مفید، چاپ اول، قم، ۱۴۱۳ ق. ‏
  34. مکی خوارزمی، موفق بن احمد؛ مقتل الحسین؛ ناشر: انوار الهدی، چاپ اول، بی جا، ۱۴۱۸ هـ. ق.‏ ‏
  35. ‏هاشمى بغدادی، محمد بن حبیب؛ المحبر؛ تحقیق: لیختن شتیتر، ایلزه؛ ناشر: دار الآفاق الجدیده، بیروت،‌ بى تا.‏
  36. زرکلى دمشقی، خیر الدین بن محمود، الأعلام، بیروت، دار العلم  للملایین، چاپ هشتم، ۱۹۸۹ م.

[۱]. برگرفته از سایت مرکز اطلاع رسانی حوزه نت.

[۲]. ابن قتیبه، عبد الله بن مسلم، المعارف‏، تحقیق: عکاشه، ثروت، ص ۲۰۴٫

[۳]. اصفهانى، ابو الفرج، مقاتل الطالبیین‏، تحقیق: صقر، سید احمد، ص ۸۶٫

[۴]. بلاذرى‏، احمد بن یحیى،  أنساب الأشراف‏، ج ۳، ص ۲۲۵٫

[۵]. کمره ای، میرزا خلیل، مسلم بن عقیل، ص ۶۱٫

[۶]. لیثی عصفری، خلیفه بن خیاط، تاریخ خلیفه بن خیاط، ص ۱۴۵٫

[۷]. ابن أبی الحدید، عبد الحمید بن هبه الله،‏ شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید، محقق / مصحح: ابراهیم، محمد ابوالفضل‏، ج ۱۱، ص ۲۵۱٫

[۸]. بیهقی، علی بن ابی القاسم؛ لباب الأنساب، ج ۱، ص ۳۷۹٫

[۹]. مفید، محمد بن محمد، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، محقق / مصحح: مؤسسه آل البیت (علیهم السلام‏)، ج ۲، ص ۳۸؛ «قد بعثت الیکم اخی و ابن عمّی و ثقتی من اهل بیتی».‏

[۱۰]. مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج ۹۷، ص ۴۲۸٫‏

[۱۱]. فرقان، ۷۴؛ «رَبَنَا هَبْ لَنَا مِنْ اَزْوَاجِنَا وَ ذُرِیَتِنَا قُرَهَ اَعْینُ‏ٍ وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَقِینَ إِمَامًا».

[۱۲]. مفید، محمد بن محمد، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، محقق / مصحح: مؤسسه آل البیت علیهم السلام‏، ج ۲، ص ۱۰۷ ؛ ابن کثیر دمشقى، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۲۷۲٫‏

[۱۳]. قمی، شیخ عباس، نفس المهموم، ص ۶۹ – ۷۱٫

[۱۴]. اصفهانى، ابو الفرج، مقاتل الطالبیین‏، تحقیق: صقر، سید احمد، ص ۹۸؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک (تاریخ الطبری‏)، تحقیق: ابراهیم، محمد أبو الفضل، ج ۵، ص ۴۶۹٫

[۱۵]. هاشمى بغدادی، محمد بن حبیب‏، تحقیق ایلزه لیختن شتیتر، المحبر، ص ۵۶٫

[۱۶]. نک: ابن عنبه حسنی، احمد بن علی بن الحسین، عمده الطالب فی أنساب آل ابی طالب، ص ۳۲٫

[۱۷]. اصفهانى، ابو الفرج، مقاتل الطالبیین‏، تحقیق: صقر، سید احمد، ص ۹۸٫

[۱۸]. بلاذرى‏، احمد بن یحیى،  أنساب الأشراف‏، ج ۲، ص ۷۰٫

[۱۹]. ابن قتیبه، عبد الله بن مسلم، المعارف‏، تحقیق: عکاشه، ثروت، ص ۲۰۴٫

[۲۰]. حسنى،‏ ابن عنبه، عمده الطالب فی أنساب آل أبى طالب‏، ص ۳۲٫‏

[۲۱]. اکی خوارزمی، موفق بن احمد، مقتل الحسین، ج ۲، ص ۵۴٫

[۲۲]. لیثی عصفری، خلیفه بن خیاط، تاریخ خلیفه بن خیاط، ص ۱۴۵٫

[۲۳]. ابن أبی الحدید، عبد الحمید بن هبه الله،‏ شرح نهج البلاغه، محقق / مصحح: ابراهیم، محمد ابوالفضل‏، ج ۱۱، ص ۲۵۲٫

[۲۴]. ابن کثیر الدمشقى، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، ج ۸، ۱۵۷٫

[۲۵]. ابن اعثم کوفى، ابو محمد احمد، الفتوح، ج ۵، ص ۵۷‏ -۵۹٫‏

[۲۶]. مفید، محمد بن محمد، محقق / مصحح: مؤسسه آل البیت علیهم السلام‏، ج ۲، ص ۶۶٫

[۲۷]. الفتوح، ج ۵، ص ۶۲٫

[۲۸]. همان.

[۲۹]. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک (تاریخ الطبری)‏، تحقیق ابراهیم، محمد أبو الفضل، ج ۵، ص ۳۸۹؛ اسماعیل بن عمر، بن کثیر الدمشقى، البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۱۹۷؛ فتال نیشابورى، محمد بن احمد، روضه الواعظین و بصیره المتعظین، ج ۱، ص ۱۷۹٫‏

[۳۰]. دینورى‏، احمد بن داود، الأخبار الطوال‏، تحقیق: عامر، عبد المنعم، مراجعه: جمال الدین، شیال، ص ۲۳۰٫‏

[۳۱]. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک (تاریخ الطبری)‏، تحقیق ابراهیم، محمد أبو الفضل، ج ۵، ص ۳۸۹؛ اسماعیل بن عمر، بن کثیر الدمشقى، البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۱۹۷٫

[۳۲]. زرکلى دمشقی، خیر الدین بن محمود، الأعلام، ج ۷، ص ۲۲۲٫

[۳۳]. ابن اعثم کوفى، أبو محمد أحمد، الفتوح، تحقیق: شیرى، على، ج ۵، ص ۳۰٫

[۳۴]. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک‏، تحقیق ابراهیم، محمد أبو الفضل، ج ۵، ص ۳۵۴٫

[۳۵]. همان.

[۳۶]. مسعودی، على بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق: داغر، اسعد، ج ۳، ص ۵۴٫

[۳۷]. تاریخ الأمم و الملوک‏، ج ۵، ص ۳۵۵٫

[۳۸]. الفتوح، ج ۵، ص ۳۳٫

[۳۹]. ابن کثیر دمشقى، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۱۵۲٫

[۴۰]. کاتب واقدى، محمد بن سعد، الطبقات الکبرى، ترجمه‏: مهدوى دامغانى،‏ محمود، ج ۴، ص۳۴٫

[۴۱]. ابن اعثم کوفى، أبو محمد أحمد، الفتوح، تحقیق: شیرى، على، ج ۵، ص ۳۴؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک (تاریخ الطبری)‏، تحقیق ابراهیم، محمد أبو الفضل، ج ۵، ص ۳۵۵٫

[۴۲]. ابن کثیر دمشقى، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۱۵۲٫

[۴۳]. همان؛ کتاب الفتوح، ج ۵، ص ۳۴؛ تاریخ الأمم و الملوک (تاریخ الطبری)‏، ج ۵، ص ۳۵۶٫

[۴۴]. الفتوح، ج ۵، ص ۴۰ و ۴۱؛

[۴۵]. تاریخ الأمم و الملوک (تاریخ الطبری)‏، ج ۵، ص ۳۷۵٫

[۴۶]. البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۱۶۸٫

[۴۷]. مفید، محمد بن محمد، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، محقق / مصحح: مؤسسه آل البیت (علیهم السلام)، ج ۲، ص ۴۵٫

[۴۸]. طبرى‏، أبو جعفر محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک (تاریخ الطبری)‏، ج ۵، ص ۳۶۰؛ ابن کثیر دمشقى، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۱۵۳٫

[۴۹]. اندلسى، ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج ۵، ص ۱۲۷.

[۵۰]. بلاذرى، أحمد بن یحیى، جمل من انساب الأشراف، تحقیق: زکار، سهیل و زرکلى، ریاض، ج ۲، ص ۸۰٫

[۵۱]. ابن اثیر، على بن ابى الکرم، الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۳۰٫

[۵۲]. مفید، محمد بن محمد، ارشاد، ج ۲، ص ۵۱٫

[۵۳]. ابن شهرآشوب مازندرانى‏، ‏محمد بن علی، مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۹۲٫‏

[۵۴]. ارشاد، ج ۲، ص ۵۳٫

[۵۵]. همان، ص ۵۴؛ مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۹۲٫

[۵۶]. ابن کثیر دمشقى، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۱۵۸؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک، تحقیق: ابراهیم، محمد أبو الفضل، ج ۵، ص ۳۸۱٫

[۵۷]. ابن اثیر، على بن ابى الکرم، الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۳۲٫

[۵۸]. ابن اعثم‏ کوفى، احمد، الفتوح، تحقیق: شیرى، على، ج ۵، ص ۵۴٫

[۵۹]. محمد بن جریر، طبری، تاریخ الأمم و الملوک (تاریخ  الطبری)، تحقیق: محمد أبو الفضل، ابراهیم، ج ۵، ص ۳۷۴٫

[۶۰]. همان، ج ۵، ص ۳۷۵٫

[۶۱]. الفتوح، ج ۵، ص ۵۵٫

[۶۲]. همان، ص ۵۶؛ تاریخ الأمم و الملوک (تاریخ  الطبری)، ج ۵، ص ۳۷۶٫

[۶۳]. ابن مشهدى، محمد بن جعفر، المزار الکبیر، محقق / مصحح: قیومى اصفهانى، جواد، ص ۱۷۷ – ۱۸۰٫

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *