زندگانی محمد فرخی یزدی

http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/%D9%81%D8%B1%D8%AE%DB%8C_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C2.jpg

فرخی ، زاده در ۱۲۶۸ ه.ش و درگذشته در ۱۳۱۸ ه.ش، در یک خانواده زحمتکش به دنیا آمد. با این همه، تحصیلات مقدماتی را در مدرسه مسیونر های انگلیسی یزد با نام «مدرسه مرسلین» به پایان آورد. استعداد شاعری فرخی از زمان نوجوانی آشکار گردید. پانزده ساله بود که به مناسبت اشعاری که علیه مدیر مدرسه سروده بود، از مدرسه اخراج شد و چندی به کارگری روی آورد تا در اوان «جنبش مشروطه»، به گروه آزادی خواهان پیوست.

http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/media2%5Cimage%5Cyazd_morsalin_missioner_english_school_abolghasem_yazdi27.jpg

نقاشی ای از کلاس درس مدرسه مرسلین یا مدرسه انگلیسی ها در یزد هنگامی که هنوز گسترش نیافته بوده در سال ۱۲۸۳ ه.ش به دست هنرمند نقاش «استاد ابوالقاسم یزدی»؛ نفر نشسته بر صندلی در سمت چپ «مساک» ارمنی -نخستین مدیر مدرسه- و آدم ایستاده سمت راست «کشیش مالکلم ناپیر» انگلیسی -معلم کلاس- است؛ معلم در توضیح عکس گفته آنچه در دستش است ابزار نشانه است و نه ترکه تنبیه که با آن عکس یا نقشه هایی که بر دیوار روبروی کلاس می آویخته را نشان می داده؛ پسر بچه های سر کلاس همه مسلمان هستند و یکی از آنها «میرزا محمد فرخی یزدی» است؛ این پسر که از همان کودکی روحش با آزادی خواهی و ادبیات در هم آمیخته بود، چون بی عدالتی ای دید، در همان پانزده سالگی شعری بر علیه مدیر سرود و خواند که همین سبب اخراج او از مدرسه شد.

 

فرخی در ۲۳ سالگی، در مراسم عید نوروز، برخلاف شاعران مداح، شعری علیه حاکم یزد سرود و به او لقب «ضحاک» داد. حاکم وقت یزد، دستور داد تا لب های فرخی را با نخ و سوزن دوختند و او را به زندان افکندند. فرخی یزدی از این زمان به عنوان «شاعر لب دوخته» شهرت یافت. فرخی بعد از رهایی از زندان، به «تهران» رفت و در سال ۱۳۰۰ ه.ش، «روزنامه طوفان» را انتشار داد و مقالات تندی علیه «سردار سپه» نوشت و به دخالت انگلیسی ها در نظام حکومتی «ایران» اعتراض کرد. فرخی در اوایل «جنگ بین المللی اول» از تهران رهسپار «عراق» شد. چندی در آنجا بود. آنگاه به ایران بازگشت و هنگامه قرارداد «وثوق الدوله»، شعری علیه این قرارداد سرود که بر اثر آن، زندانی شد.

در «دوره هفتم قانون گذاری»، فرخی از یزد به عنوان نماینده مجلس انتخاب شد. اما، او در مجلس در «گروه اقلیت» قرار داشت و سرانجام، به سبب تهدید های جانی ای که می شد، به «آلمان» رفت و به جمع آزادی خواهان ایرانی پیوست. وی به دلیل تنگدستی و فشار های دولت، به ایران بازگشت و به وسیله «پلیس مخفی شهربانی تهران» دستگیر شد و در مهر ماه ۱۳۱۸ ه.ش، او را در زندان با آمپول هوا کشتند.

فرخی یزدی، روزنامه نویس و شاعر توانای ملی و سیاسی ایران است. او خود را عاشق آزادی می نامد و در تمام اشعارش از این عشق مقدس خود دفاع و حمایت می کند. مجموعه اشعار فرخی، سرود آزادی و برابری، پیکار با بیگانه پرستی و نادرستی، و اعتراض شدید به آنگونه سازمان های سیاسی و اجتماعی ای است که سیاست های استعماری امپریالیسم را بر دوش ملت ها تحمیل کرده اند.

فرخی که خود از طبقات پایین اجتماع برخاسته، از تهیدستان و ستمدیدگان حمایت می کند و جهان آرمانی خود را دنیایی برکنار از ظلم و بی عدالتی می داند و خویشتن را چنین معرفی می کند:

ما خیل گدایان که زر و سیم نداریم

هر مشکلی آسان شود از پرتو تصمیم

در راه تو، دل، خون شد و جانم به لب آمد

پابند جنون، دستخوش پند نگردد

چون سیم نداریم، ز کس بیم نداریم

اشکال در این است که تصمیم نداریم

چیز دگری لایق تقدیم نداریم

ما حاجت پند و سر تسلیم نداریم

معروف ترین شاعری که از دیار یزد برخاسته و در زمینه های اجتماعی، شهرتی بسیار یافته، فرخی یزدی است. تحول چشمگیری که این شاعر در غزل سرایی به وجود آورد، باعث شد تا قالب های شعر فارسی از نظر درون مایه، متحول گردید. همچنین، اندیشه های ضد استبدادی او و حمایتش از طبقات محروم جامعه، او را از نظر ارزش های سیاسی، اجتماعی و انسانی، در جایگاه والایی قرار می دهد که ستایش همگان را بر می انگیزد.

محمد فرخی یزدی، فرزند «محمد ابراهیم»، در سال ۱۳۰۶ ه.ق (۱۲۶۸ ه.ش) در یزد، چشم به جهان گشود و علوم مقدماتی را در آن شهر فرا گرفت. فرخی از خانواده ای رنجبر و متوسط در زادگاه خود بود که با سختی و دشواری همعنان بود. بر اثر این رنج ها، روحی انقلابی در وی پدیدار گردید و چون ذوق سرشاری به شعر داشت، افکار انقلابی خود را لباس نظم پوشانید.

فرخی در اوان جنبش مشروطیت و تشکیل «حزب دمکرات ایران»، از دمکرات خواهان یزد گردید و در نتیجه سرودن اشعار انقلابی، در سال ۱۳۲۲ ه.ق (۱۲۸۹ ه.ش)، حاکم یزد – ضیغم الدوله – دستور داد دهان او را با نخ و سوزن بدوزند؛ که این خود، نمونه ای از فجایع و جنایتکاری های دوران استبداد بود که در تاریخ ثبت است؛ نمونه ای که چون مُهری تابنده، افشا کننده چنین برگ هایی در تاریخ سرزمینمان است.

کیست در شهر که از دست غمت داد نداشت

گوش فریاد شنو نیست خدایا در شهر

خوش به گل، درد دل خویش به افغان می گفت

جز به آزادی ملت نبود آبادی

فقر و بدبختی و بیچارگی و خون جگری

هر بنایی ننهادند بر افکار عموم

که توانست بدین پایه دهد داد سخن

هیچ کس همچو تو بیدادگری یاد نداشت

ورنه از دست تو کس نیست که فریاد نداشت

مرغ بیدل خبر از حیله صیاد نداشت

آه اگر مملکتی ملت آزاد نداشت

چه غمی بود که این خاطر ناشاد نداشت

بود اگر ز آهن، او پایه و بنیاد نداشت

فرخی گر به غزل طبع خداداد نداشت

فرخی یزدی در سال ۱۳۲۸ ه.ق (۱۲۸۹ ه.ش) به تهران رفت و به فعالیت خود ادامه داد و اشعار و مقالات مهیجی در جراید منتشر ساخت. وی در حین جنگ بین المللی اول، رهسپار «بغداد» و «کربلا» شد و چون مورد تعقیب انگلیسیان بود، پیاده از بیراهه به «موصل» رفت و از آنجا به ایران برگشت و مورد حمله تزاریان قرار گرفت؛ اما جان سالم به در برد.

http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/media2%5Cimage%5Cmirza_mohammad_farrokhi_yazdi_journalist_poet_portrait.jpg
دو پرتره از دو دوره از زندگی سراسر افتخار آمیز میرزا محمد فرخی یزدی، شاعر، ادیب، روزنامه نویس، آزادی خواه و میهن دوست بزرگ ایران.
سید حسین مکی در مقدمه دیوانش درباره او چنین می نویسد: فرخی یزدی یکی از برجسته ترین شهدای راه حریت و یکی از بلند پایه ترین مردانی است که به طور قطع و خالی از هرگونه مبالغه و اغراق بیش از صد سال است که همسنگ و نظیرش در عرضه کشتگان راه آزادی ایران دیده و شنیده نشده است؛ این مرد از ایام جوانی تا پایان عمر، سراسر زندگی خود را در غرقآبی بس مخوف و خونین به سر برده و حاضر نبوده است به هیچ قیمت حتی به بهای زندان و شکنجه و آسیب های سخت و مصادمات هراسناک که تنها یکی از آنها ده مرد شجاع و قوی اراده را از پای در می آورد، از عقاید آزادی خواهانه خود دست بردارد؛ او بر خلاف همه مدعیان آزادی خواهی و میهن دوستی، تنها مردی است که دست از تمام علایق مادی و همه تجملات زندگی شسته و چون طوفانی سهمگین به اصل زور و بنای استبداد حمله برده و سالیان متمادی با عناصر استبداد و ارتجاع جنگیده و از هیچ گونه شکنجه و آزار و حملات خطرناک نهراسیده است.

فرخی در دوره نخست وزیری وثوق الدوله، به علت مخالفت با «قرارداد سال ۱۹۱۹» به زندان افتاد و مدت سه ماه، زندانی بود. پس از آزادی از بند، در سال ۱۳۴۰ ه.ق (۱۳۰۰ ه.ش)، روزنامه طوفان را منتشر ساخت و با نشر مقالات انتقادی، به بیداری مردم، کمک شایانی کرد.

فرخی در «جشن دهمین سال انقلاب اکتبر» در «روسیه»، بنا به دعوت «دولت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی»، به اتفاق چند تن دیگر به آن کشور رفت و یازده روز در آن دیار ماند. سپس به ایران بازگشت و سفرنامه خود را در روزنامه طوفان به ثبت رساند و چون مقالاتش برخلاف تمایلات دولت وقت بود، روزنامه اش توقیف شد و سفرنامه اش ناتمام ماند.

فرخی در دوره هفتم «مجلس شورای ملی»، از طرف یزد، به نمایندگی مجلس انتخاب شد و در ۲۵ مهر ماه سال ۱۳۱۸ ه.ش در «زندان شهربانی تهران» به شهادت رسید. از مدفن وی اطلاعی در دست نیست.

آثار

نام فرخی، همه جا قرین است با آثار به یاد ماندنی اش، آثاری که زندگی اش بود، زندگی ای که پیوند تنگاتنگی با آثار و پیکار قلمی اش دارد. آثار فرخی را می توان به دو دسته کتاب و روزنامه تقسیم کرد که در اینجا بیشتر به کتاب دیوان وی اشاره می شود. برای آگاهی از روزنامه های او باید به کتاب «شاعر لب دوخته»  رجوع کرد.
دیوان فرخی به کوشش سید حسین مکی

http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/media2%5Cimage%5Csayyed_hossein_makki_farrokhi_yazdi_divan_poem_book.jpg
راست: دیوان فرخی شامل غزلیات، قصاید، قطعات، رباعیات و فتح نامه با تصحیح و مقدمه ای در شرح احوال شاعر به اهتمام حسین مکی.
چپ: سید حسین مکی؛ او که در میبد به دنیا آمده بود استوار ارتش، مدیر کل راه آهن، روزنامه نگار، معاون شهرداری تهران، مدیر کل وزارتخانه کار، نماینده مردم اراک و تهران در مجلس، سیاستمدار، عضو حزب دمکرات و سپس جبهه ملی و از فعالان ملی شدن صنعت نفت بود؛ وی افزون بر این کتاب، چند کتاب دیگر نیز نوشته است.

دیوان فرخی یزدی

نسیم آزادی نسبی ای که پس از رویداد های سوم شهریور ۱۳۲۰ در سراسر ایران پیچید، بسیاری را بر آن داشت تا داد این بیست ساله ستمبار را به هر نحوی که می توانستند، بستانند. برخی، دژخیمان را به پای میز محاکمه کشاندند؛ برخی ناگفته ها را در قالب خاطرات بر زبان راندند؛ و برخی، آثار چاپ نشده و در تنگنا مانده را به چاپ سپردند. مرحوم «حسین مکی» نیز با اندیشه ای نیک آهنگ، چاپ «دیوان فرخی» را در سر پروراند.

نخستین کار مکی، استخراج اشعار فرخی از درون شماره های گوناگون نشریات «آیینه افکار»، «پیکار»، «ستاره شرق»، «طوفان»، «طوفان هفتگی» و «قیام» بود؛ و کار دوم، دستیابی به اشعاری بود که نزد دوستان فرخی، از جمله «گلشن یزدی» و «سید مهدی ادیب رضوی یزدی» یا در حافظه افراد بود.

نخستین بار دیوان فرخی در همان سال ۱۳۲۰ ه.ش به همت روانشاد حسین مکی گردآوری و چاپ شد. در طول سال های ۱۳۲۰ تا ۱۳۷۸، هرچند گزیده که از اشعار فرخی منتشر شده، تمامی برگرفته از چاپ آقای مکی بوده است. حتی یک مورد هم دیده نشده که به اصل روزنامه های طوفان رجوع کنند.

آنچه اکنون به عنوان دیوان وی در سال ۱۳۷۶ از سوی «انتشارات جاویدان تهران» چاپ شده، شامل این بخش ها است:

دیباچه

دیباچه، با بهره گیری از اسناد موجود، خاطرات یزدی ها، دوره های روزنامه های فرخی، نوشته های «عبدالحسین آیتی» در «مجله نمکدان»، مذاکرات مجلس و غیره فراهم گشته، و شرح نسبتاً گویایی از زندگی و مبارزات فرخی را در پیش روی خواننده گذاشته است.

متن دیوان

این بخش، شامل غزلیات، اشعار متفرقه، قطعات و رباعیات است که بیشتر از روزنامه های طوفان به دست آمده است. اخیراً و در چاپ ۱۳۷۶ این کتاب، بخش دیگری از اشعار جوانی فرخی به همت آقای «محمد علی عسگری کامران» مزید بر کتاب شده است.

فتح نامه

فتح نامه، منظومه ای است که فرخی آن را در سال ۱۳۲۸ ه.ق (۱۲۸۹ ه.ش) چاپ کرده است که شرح آن جداگانه خواهد آمد:

«سردار جنگ بختیاری» از فرمانروایان نکونام عصر مشروطه در یزد است که در هنگامه راهزنی و ناامنی راه ها، با اقتدار به سرکوبی راهزنان پرداخت و باعث خرسندی مردم یزد، به ویژه بازرگانان آن شد؛ به حدی که مدرسه ای را به نام «تشکر» به پاس خدمات وی بنیاد کردند.

فرخی به پاس این پیروزی و دیگر خدمات سردار جنگ و دیگر سواران رشید بختیاری، به اشاره «سردار اسعد بختیاری»، فتح نامه ای سرود که در همان سال ۱۳۲۸ ه.ق (۱۲۸۹ ه.ش) در شهر یزد به چاپ سنگی رسید و توزیع شد. از فرخی در سرلوحه این منظومه با عنوان «تاج الشعرا» یاد شده است که ظاهراً این لقب را حکام بختیاری یزد به وی داده اند.

گوشه ای حماسی از مثنوی فتح نامه در بازگویی رزم سپاه سردار جنگ و راهزنان:

ز نعل سمند و ز دود تفنگ

ز آهنگ گردان، ز دشت ستیز

بلرزید در دخمه پور پشنگ

زمین آهنین شد، هوا نیل رنگ

به پا گشت هنگامه رستخیز

ز غریدن آلمانی تفنگ

و در پایان می گوید:

امیرا منم فرخی کین زمان

چو فردوسی طوسی ام در بیان

فرخی، در دنباله، اشعاری نیز در ستایش سردار جنگ سروده که غرض او از این ستایش، ستایش انسان های وطن خواه بوده است:

نه تنها مدیح تو من می کنم
که در وی یکی چون تویی باز هست
که از بهر ملت ز جان بگذرد
ز مدح تو مدح وطن می کنم
امیر وطن خواه ملت پرست
برای وطن ز این و آن بگذرد

فرخی به غیر از این فتح نامه، مسمطی هم در ستایش سردار جنگ به پیوست فتح نامه دارد که در آن، تعدادی از کلمات فرانسوی مانند «کنستی توسیون»، «سویلزاسیون» و «اکسپوزیسیون» آمده که نشانی است از میزان آگاهی فرخی جوان از واژه ها و اصطلاحات رایج در آن زمان. حال آنکه فرخی به دلایلی، موفق به ادامه تحصیل در مدرسه مرسلین نشد و تحصیلاتش ناتمام ماند.

وی همچنین مسمط بلند دیگری در شرح رشادت های بختیاری ها در جریانات مشروطیت با عنوان «خواب نامه» دارد که با این مطلع آغاز می شود:

دوش ایران را به هنگام سحر دیدم به خواب

وه چه ایرانی، سراسر چون دل عاشق، خراب

روزنامه نگاران ایران در سرآغاز پهلوی

http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/media2%5Cimage%5Ciran_journalist_pahlavvi_farrokhi_yazdi.jpg

گروهی از روزنامه نگاران ایران در نخستین سال های سلطنت رضا شاه پهلوی.
ایستاده از راست: محمد فرخی یزدی مدیر روزنامه طوفان، امیر رضوانی مدیر روزنامه گلشن، سید کاظم اتحاد مدیر روزنامه های امید ایران و اتحاد.
نشسته از راست: زین العابدین رهنما مدیر روزنامه ایران، سید محمد طباطبایی مدیر روزنامه تجدد ایران، اعتصام زاده مدیر روزنامه ستاره، علی دشتی مدیر روزنامه شفق سرخ، عباس خلیلی مدیر روزنامه اقدام، شکر الله صفوی مدیر روزنامه کوشش، عباس مسعودی مدیر روزنامه اطلاعات.

یادداشت های سفر شوروی، از تهران تا مسکو

فرخی جزء گروهی بود که به دعوت دولت جوان اتحاد جماهیر شوروی، در تیر ماه ۱۳۰۷ ه.ش، برای آگاهی از پیشرفت ها و دستآورد های کشور انقلابی شوروی، از چهار گوشه جهان برای شرکت در جشن های دهمین سال انقلاب، دعوت شده بودند. در این سفر، به غیر از فرخی، دو روزنامه نگار دیگر به نام های «علی دشتی» -مدیر «روزنامه شفق سرخ»- و «ابوطالب شیروانی» -مدیر «روزنامه میهن»- نیز شرکت کرده بودند.

این مسافرت کلاً ۱۰ یا ۱۱ روز طول کشید و طبق برنامه ای که تنظیم شده بود، از پیشرفت ها، اطلاع یافتند. فرخی در بازگشت از آن کشور، شرح دیده ها و شنیده های خود را در قالب سفرنامه ای شیوا، نوشت.

نقش این سفرنامه به گفته «وراکو بیچکورا» این بود که دانش روسی و ادبیات روسی و نمایش نامه نویسی معاصر روسیه در ایران گسترش یافت. در زمینه ادبیات روسی، خود طوفان نیز ترجمه هایی از «پوشکین»، «تولستوی»، «بلینسکی» و نویسندگان معاصر روسیه را چاپ می کرد.

نکته گفتنی درباره این سفرنامه، که نشانی از حسن نیت فرخی است، این است که چون فرخی پا بدان دیار می گذارد و شهر آرمانی خود را می بیند، چنان شادمان می شود و غزلی در این باره می گوید؛ اما بار دوم که با پای خود بدان دیار می رود و از نزدیک با واقعیات تلخ «دوران استالینیستی» آشنا می شود و رویا هایش را نقش بر آب می بیند، چنان دلزده می شود که چند ماه بیشتر در آن کشور دوام نمی آورد و آهنگ سفر به سوی آلمان می کند.
نشریه ها

روزنامه طوفان در طول دوران حیات پربارش که چون طوفانی سهمگین، خواب خوش و زندگی آرام و بی دردسر مفتخوران و ستمگران را به هم می ریخت، بیش از پانزده بار توقیف شد؛ اما، چون دوباره در عرصه حیات اجتماعی رخ می نمود، چنین می گفت:

طوفان که ز توقیف برون می آید

زین سرخ کلیشه کن حذر ای خاین

جان در تن ارباب جنون می آید

اینجاست که فاش، بوی خون می آید

و باز این سر شوریده را مگر آرامشی بود؟ پس چون طوفان در محاق می افتاد، از طریق دیگر دادنامه ها -و نه روزنامه ها!- که خود بنیان نهاده بود، به بیان افکار و اشعار خود می پرداخت و چنین مژده می داد:

شد خرمن ما دستخوش برق، ببین

خواهی اگر آن نکات طوفانی را

طوفان به خلاف رسم شد غرق، ببین

در آینه از «ستاره شرق» ببین

این نشریات عبارت بودند از: «قیام»، «ستاره شرق»، «پیکار»، «ایران آزاد» و ….

برجسته ترین اقدام فرخی، چاپ سرمقاله های اجتماعی و انتقادی و جاندار درباره مسایل روز بود و در کنار آن، به فراخور مطلب، رباعی بسیار شیوایی که سبک خاص خودش بود، نقش می زد. چاپ غزلیات سیاسی، که حاکی از روحیه قوی و عزم آهنین این رادمرد دوستدار وطن در راه سربلندی ایران و مردم آزاده آن بود، دیگر کار ارزشمند این شاعر آزاده و پاکباخته بود و به راستی بدین شعر، اعتقادی بس راسخ داشت که:

من آنم که در پای خوکان نریزم

مر این قیمتی دُر لفظ دری را

http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/media2%5Cimage%5Ctoofan_typhoon_newspaper_1_farrokhi_yazdi_moosavi_zadeh.jpg

سربرگ صفحه اول شماره اول از سال اول روزنامه طوفان به تاریخ جمعه، ۲ سنبله یا شهریور سال ۱۳۰۰ ه.ش، با بنیان گذاری و صاحب امتیازی محمد فرخی یزدی، مدیر مسیولی سید علی اکبر موسوی زاده و نشر مطبعه باقر زاده در تهران؛ بهای تک شماره طوفان که در سال اول در هفته دو روز چاپ می شد ۸ شاهی و دفتر آن در خیابان لاله زار بود؛ نماد و کلیشه روزنامه دریای متلاطمی است که در وسط آن کشتی ای در حال غرق شدن است؛ رنگ سرخ کلیشه حکایت از انقلابی بودن آن می نموده و خود روزنامه به طرفداری از توده رنجبر و دهقان و هواداری کارگران منتشر می شده است.

فرخی در این اوضاع و احوال سخت که زندگی را بر او تنگ و نفس کشیدن را دشوار می کرد، هیچ گاه از یاد پروردگار یگانه غافل نبود و هرگاه به بیان رنج های خود می پرداخت، در پایان، با این امید ها اشعارش را به پایان می برد:

به حسرتی که چرا جای در قفس دارم
به داد من نرسد ای خدا، اگرچه کسی
ز سوز درد کنم ناله تا نفس دارم
خوشم که چون تو خداوند دادرس دارم
گره گشا نبود فکر این وکیل و وزیر
مگر تو چاره کنی ای خدای بنده نواز
اگر عدلیه حکم تخلیت اول کند اجرا
من بی خانمان، آخر خدای عادلی دارم

و آنگاه که میهن اسلامی را در خطر دید، چنین فریاد زد:

ای وطن پرور ایرانی اسلام پرست

آخر ای بی شور مردم، عرق ایرانی کجاست

همتی زان که وطن رفت چو اسلام ز دست

شد وطن از دست، آیین مسلمانی کجاست

فرخی در شعر دیگری تحت عنوان «ایران و اسلام»، باز هم نگرانی خود را از نفوذ بیگانه و غرب در بر انداختن هویت اسلامی و ایرانی هم میهنانش ابراز می دارد:

مسجد ار باید امروز کلیسا نشود
سبحه زنار و حرم دیر بحیرا نشود
یا وطن فردا منزلگه ترسا نشود
شور اسلامی بایست ولی تا نشود
بود ایران ستمدیده چو اسلام، غریب
وین دو معدوم ز جور و ستم اهل صلیب

جالب ترین آرمان فرخی که سال ها بعد در قالب «انقلاب اسلامی» مردم ایران تجلی می یابد، در این شعر فرخی در آن روزگاران نمودار است:

گاه آن است کزین ولوله و جوش و خروش
غیرت توده اسلام در آید در جوش
که به پا گشته ز هر خاین اسلام فروش
همگی متحد و متفق و دوش به دوش
حفظ قرآن را بر دفع اجانب تازند
یا موفق شده یا جان گرامی بازند

فرخی در کنار این مشغله، به بنیاد «قرایت خانه طوفان» که نشریات کشور را رایگان در دسترس مردم می نهاد، همت کرد و توانست با اندیشه ای والا، «نشریه طوفان هفتگی» را پایه گذاری کند که بیشتر بیانگر ذوقیات ادبی و فرهنگی خود و دیگر ادبای برجسته کشور بود. فرخی، بیشترین هم خود را صرف سرودن غزلیات و رباعیات سیاسی می کرد تا بدین حد که او را از سرآمدان غزلیات سیاسی ایران خوانده اند. وی مرغ طوفانی بود که بار ها در آسمان محنت زده ایران پرواز کرد و هر بار با تیر ستم، پر و بالش شکسته شد؛ اما از ادامه راه خسته نشده بود:

منم آن مرغ دلخسته، شکسته بال و پر بسته

که دست آسمان دایم ز اختر می زند سنگم

این هم یک نمونه بارز و روشن از روحیات و آرمان های آن آزادمرد وطنخواه:

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

با عوامل تکفیر، صنف ارتجاعی باز

در محیط طوفانزا ماهرانه در جنگ است

شیخ از آن کند اصرار، بر خرابی احرار

دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین

فرخی ز جان و دل، می کند در این محفل

دست خود ز جان شستم از برای آزادی

می دوم به پای سر در قفای آزادی

حمله می کند دایم بر بنای آزادی

ناخدای استبداد با خدای آزادی

چون بقای خود بیند در فنای آزادی

می توان تو را گفتن پیشوای آزادی

دل نثار استقلال، جان فدای آزادی

2 دیدگاه برای “زندگانی محمد فرخی یزدی”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *