زندگانی کاتسوشیکا هوکوسائی

کاتسوشیکا هوکوسائی (به ژاپنی: 葛飾 北斎، اکتبر یا نوامبر ۱۷۶۰ – ۱۰ مه ۱۸۴۹) نقاش و چاپ‌گر ژاپنی در سبک اوکی‌یوئه بود. وی در ادو (توکیو کنونی) زاده شد و همان‌جا درگذشت.
معروف‌ترین اثر او موج بزرگ کاناگاوا از مجموعه سی‌وشش چشم‌انداز کوه فوجی و اژدهایی در میان ابرها است.

تاریخ تولد هوکوسائی مشخص نیست، اما گفته شده که روز بیست و سوم ماه نهم دهمین سال دوره هورکی (۱۷۶۰ اکتبر ۳۱) در یک خانواده هنرمند در منطقه کاتسوشیکای ادو در ژاپن متولد شد.
نامش در کودکی توکیتارو بود. گفته میشود که پدرش “ناکاجیما ایسه” یک آینه‌ساز بود که برای شوگان آینه میساخت. هوکوسائی هرگز وارث پدرش نشد، بر همین اساس تصور میرود که مادر وی همسر رسمی پدرش نبوده است.
در آن زمان انتخاب اسامی مختلف برای هنرمندان ژاپنی امری مرسوم بود و به همین دلیل هوکوسائی حداقل به سی نام مختلف در طول عمرش شناخته میشود. تغییر نام برای هوکوسائی معمولا با تغییر سبک هنری‌اش همزمان میشد.
هوکوسائی پس از اینکه هنر طراحی و نقاشی دور آینه را از پدرش آموخت، نقاشی را در سن شش سالگی آغاز کرد. وی از سن چهارده تا هجده سالگی کار حکاکی روی چوب را نزد یک استاد آموخت. پس از آن در سن ١٨ سالگی وارد استودیوی کاتسوکاوا شانشو شد که هنر نقاشی و چاپ روی لوحه‌های چوبی را آموزش میداد.
از همان ابتدای کاراموزی هوکوسائی به یادگیری هنر باسمه چوبی معروف یا اوکی‌یوئه که به چاپ روئ لوحه‌های چوبی اطلاق میشد پرداخت و اولین اثرش را تحت نام مستعار ” شانرو” در سن نوزده سالگی چاپ کرد.
به واسطه داد و ستد ژاپن با هلند در آن زمان، هوکوسائی با نقاشی‎های اروپایی بخصوص هنر هلندی آشنا شد و تحت تاثیر عمق‎نمایی (پرسپکتیو) خطی در این نقاشی‎ها قرار گرفت.


موج بزرگ کاناگاوا

بعد از مرگ استادش “شانشو” در سال ۱۷۹۳، کار روی مکاتب هنری دیگر از جمله اروپایی را آغاز کرد و به همین دلیل پس از ده سال از استودیوی کاتسوکاوا اخراج شد. پس از ترک استودیو سوژه کارهایش را تغییر داد و به جای تصاویر هنرمندان و هنرپیشگان که سوژه‌های سنتی سبک اوکی‌یوئه به شمار میرفتند، نقاشی از مناظر و تصاویر زندگی روزمره مردم ژاپن را انتخاب کرد.همین تغییر سبک و سوژه سبب نقطه عطفی هم در حرفه هوکوسائی و هم در هنر اوکی‌یوئه شد.
پس از این دوران هوکوسائی تحت نام “تاواریا سوری” شروع به همکاری با مدرسه تاواریا کرد و در همین دوران تعداد زیادی نقاشی با قلم‌مو خلق کرد.
در سال ۱۸۰۰ نامش را به کاتسوشیکا هوکوسائی تغییر داد و این بار به عنوان یک هنرمند مستقل بدون وابستگی به یک مدرسه یا استودیوی هنری شروع به کار کرد و در همین سال بود که دو مجموعه از نقاشی‌های مناظرش را به چاپ رساند.
در سال ۱۸۰۷ شروع به همکاری با نویسنده مشهور “تاکیساوا بارکین” روی مجموعه ای از کتاب‌های مصور نمود. ولی به دلیل تفاوت در دیدگاه‌های هنری زمانی که روی چهارمین کتاب مجموعه کار میکردند این همکاری قطع شد. ناشر برای ادامه کار بین نویسنده و هوکوسائی، هوکوسائی را انتخاب کرد که نشان‌دهندۀ اهمیت تصویرپردازی در آثار چاپی آن زمان است.
هوکوسائی به گفته خودش جنون خاصی برای به تصویر کشیدن چیزهایی داشت که در زندگی روزمره میدید و به دلیل روح ناارامی که داشت بی‌وقفه هر چه را که می‌دید ترسیم میکرد.وی مهمترین آثارش را پس از سن شصت سالگی خلق کرد و تا آخرین لحظات زندگی به کار نقاشی ادامه داد.
او دوبار ازدواج کرد و صاحب پنج فرزند شد. کوچکترین دخترش راه پدر را در زمینه هنر ادامه داد.
هوکوسائی در ۱۸ آوریل ۱۸۴۹ درگذشت و در توکیو دفن شد.

منبع: تارنمای موزه هنرهای زیبای بوستون

زندگانی مجید شهریاری

مجید شهریاری (۱۳۴۵–۸ آذر ۱۳۸۹) استاد دانشگاه شهید بهشتی، فیزیک‌دان و دانشمند هسته‌ای متولد زنجان است که در تاریخ ۸ آذر ۱۳۸۹ در ایران ترور شد.

زندگی‌نامه

وی با کسب رتبه دو در سال ۱۳۶۳ در آزمون ورودی دانشگاه صنعتی امیر کبیر در رشته مهندسی الکترونیک پذیرفته شد. سپس در سال ۱۳۶۷ باکسب رتبه نخست در آزمون کارشناسی ارشد رشته مهندسی هسته‌ای در دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شد و در نهایت در سال ۱۳۷۷ موفق شد که دکترای خود را در رشته علوم و تکنولوژی فناوری هسته‌ای از دانشگاه امیر کبیر دریافت کند. او پس از استعفاء از دانشگاه امیرکبیر به خاطر نبود بستر مناسب برای همکاری وی در سال ۱۳۸۰ به دانشگاه شهید بهشتی پیوست و در سال ۸۵ با راه‌اندازی دانشکده مهندسی هسته‌ای دانشگاه شهید بهشتی به عضویت هیئت علمی آن درآمد. او در مدرسه راهنمایی شهریار درس خوانده بود.

سوابق علمی

همراه با مسعود علیمحمدی، دکترای فیزیک ذرات بنیادی و عضو هیئت علمی دانشگاه مشهد از مشاوران ایران در پروژه مهم سزامی بودند.

برگزاری دوره‌هایی چون «کارگاه آموزشی آشنائی با کدهای محاسباتی رآکتورهای هسته‌ای» از جمله سوابق مجید شهریاری بوده‌است. یکی از طرح‌های مهم مجید شهریاری، طراحی‌های تئوریک مربوط به ساخت نسل جدید رآکتورهای هسته‌ای است که بازتاب زیادی نیز در مراکز علمی جهان داشت. او از جمله کارشناسان ارشد مبارزه با کرم رایانه‌ای استاکس‌نت بود.

در سال ۲۰۱۲ خبرگزاری آسوشیتدپرس نموداری را منتشر کرد که تهیه آن به مجید شهریاری نسبت داده شده‌بود و سپس این خبرگزاری اشتباه بودن آن سند را تأیید کرد و بیان کرد که از نظر علمی این نمودار اشتباه بوده‌است. به گزارش آسوشیتدپرس کشوری که این نمودار را در اختیار این خبرگزاری قرار داده خواهان تأکید بر لزوم توقف پیشرفت برنامه اتمی ایران است.

نحوه ترور و خاکسپاری

در صبح حادثه مجید شهریاری و راننده جلو نشستند و همسر وی هم عقب ماشین نشست. پس از طی ششصد متر، در بزرگراه ارتش یک موتور سیکلت به ماشین نزدیک شده و بمب را متصل می‌کند که در همین حین با فریاد راننده همسر و راننده از ماشین پیاده می‌شوند اما مجید شهریار به خاطر کمربند ایمنی نمی‌تواند در زمان کم از ماشین خارج شود. گرچه خانواده وی مایل بودند که فرزندشان در زنجان دفن شود اما نهایت وی در امامزاده صالح تهران دفن‌شد.

_وبگاه رسمی دانشگاه شهید بهشتی

زندگانی جلال‌الدین خوارزمشاه

جلال الدنیاء و الدین ابوالمظفر مِنکُبِرنی بن محمد (زاده:۵۹۶ هجری قمری – درگذشت:۶۲۸ هجری قمری) آخرین پادشاه سلسلهٔ خوارزمشاهیان است. لغت نامه دهخدا تلفظ منکبرنی را به کسر میم و ضم کاف و کسر ب آورده‌است اما همان‌جا هم تصریح شده‌است که تلفظ دقیق و معنی این کلمه هنوز معلوم نیست.

دین و مذهب:


جلال الدین در حال عبور از رود سند برای گریختن از چنگیزخان و سپاهش‌عمده دوران وی به جنگ با مغولان، خلیفه و ملکه گرجستان گذشت.

سلطان جلال‌الدین منکبرنی فرزند ارشد سلطان محمد خوارزمشاه بود اما به دلیل نفوذ بالایی که مادر بزرگش ترکان خاتون داشت اجازه نمی‌داد تا سلطان محمد خوارزم شاه اورا به عنوان ولیعهد خود انتخاب کند، او هنگام فرار سلطان محمد از سپاهیان چنگیز، همراه پدر بود، محمد در جزیرهٔ آبسکون پسرش قطب الدین را خلع و وی را به جانشینی نامزد کرد و دو برادرِ او را به قبول حکم او مأمور ساخت اما پس از مرگ محمد برادران، در صدد قتل جلال‌الدین برآمدند که با هوشیاری اینانج خان که از امیران دلیر سلطان بود از مهلکه گریخت.

بعضی از صفات جلال الدین:

مردی بود اسمر (گندم‌گون) و تقریباً کوتاه بالا و ترک شکل و ترکی گوی بود که به پارسی هم سخن می‌گفت. شجاعت او زبان زد بود و از تمام لشکر دلیرتر، به هر چیز غضب نمی‌کرد و دشنام نمی‌داد و خنده او جز تبسم نبود. سخن بسیار نمی‌گفت و عدل را دوست داشت و بر رعیت مهربان بود. زیر نامه‌های خویش عبده و گاه خادمه می‌نوشت و اصرار داشت اورا سلطان خطاب نکنند.

زندگی:


سکه یاد بود سلطان جلال الدین خوارزمشاه در گرگانج

او بر خلاف پدرش از رویارویی با مغولان هراسان نبود. به گفته ابن اثیر زمانی که پدرش در سمرقند برای فرار از دست لشکریان مغول برنامه‌ریزی می‌کرد، جلال الدین و شهاب الدین خیوقی تأکید داشتند که باید با تمام قوا به رویارویی دشمن شتافت و با آن جنگید.

بعد از مرگ سلطان محمد خوارزمشاه او با سپاهی که برای او باقی‌مانده بود عزم خود را برای مقابله با سپاه مغول جزم نمود. او از کرانه دریای کاسپین مجدداً به سمت شرق حرکت کرد تا خود را برای رویارویی با مهاجمان مهیا سازد. او در سال ۶۱۷ ق/۱۲۲۱ م به سمت نیشابور، غزنه و هرات حرکت نمود و درگیری‌هایی نیز با مغولان پیدا کرد. آوازه مبارزات جلال الدین به گوش چنگیز خان رسید و او سپاهی با سی هزار مرد جنگی به فرماندهی شیگی قوتوقو به سمت او روانه کرد. سپاه جلال الدین و شیگی قوتوقو در نزدیکی پروان با یکدیگر جنگیدند که به شکست لشکریان شیگی قوتوقو انجامید. این پیروزی‌ها به خاطر طمع شرم آور سپاهیان جلال الدین در تقسیم غنائم و رشک برادران جلال الدین بر وی زودگذر و نا پایدار بود. به گفته جوینی نهایتاً در سال ۶۱۸ ق/۱۲۲۱ م شخص چنگیز خان عزم نبرد با جلال الدین کرد و در ساحل رود سند با وی گلاویز شد. جلال الدین با سپاهش به قلب دشمن زد که باعث درهم فروریختن سپاه چنگیز شد و پی چنگیز افتاد اما ده هزار سواری که چنگیز به کمین گماشته بود باعث برهم زدن اوضاع و پراکنده شدن سپاه جلال الدین شد و پسر هشت ساله جلال الدین به دستور چنگیز در میان میدان نبرد کشته شد در این نبرد لشکر جلال الدین در هم فروریخت ولی شخص جلال الدین شجاعانه جنگید زمانی که سلطان به خیمه مادر و همسر و حرم خود نزدیک شد شیونشان برآمد که مارا بکش تا به دست تاتار اسیر نشویم که سلطان دستور غرق کردن ایشان را داد. در انتهای نبرد او از ارتفاع ده متری اسب خویش را در آب انداخت و مغولان در صدد تعقیب او برآمدند ولی با ممانعت چنگیز خان روبرو شدند، چرا که او می‌خواست نحوه عبور جلال الدین از رود سند را مشاهده کند. جلال الدین با یک شمشیر و نیزه و سپر از رود سند گذشت و چنگیز خان با مشاهده این صحنه روی به پسران آورد و گفت: «از پدر، پسر چنین باید». که به این مسئله اشاره داشت که سلطان محمد همیشه در حال گریز از وی بود.

جلال الدین به تنهایی روانه هندوستان شد، سه سال در آنجا ماند و سپاهی برای خود ترتیب داد. از این پس بود که جلال الدین به سمت غرب متمایل شد تا اوضاع درونی نابسامان ایران را اصلاح کند تا پس از آن اسب را برای مصاف با مغولان زین کند. در ابتدا لشکر او فاقد تجهیزات لازم و کافی بود. به روایت نسوی وقتی از لاهور به سمت سیستان و بلوچستان حرکت می‌کرد، سپاهیان وی حدود چهار هزار تن بودند که بر درازگوش و گاو نر سوار بودند.

تلاش ناموفق برای اتحاد با خلیفه در برابر مغولان:

در سال ۶۲۱ قمری جلال الدین با سپاهیان همراهش وارد شاپورخواست (خرم‌آباد) شد. وی برای بازیابی نیروهایش یکماه در این شهر توقف کرد و برخی از امرای لر به خدمتش رسیده و به وی پیوستند. جلال الدین پیکی نزد خلیفه عباسی الناصر لدین الله فرستاد و از وی درخواست کمک برای رویارویی با مغولان کرد. خلیفه که از پدر وی کینه داشت به جای پاسخگویی به درخواست کمک وی دو سپاه از شمال و جنوب به قصد نابودی وی روانه کرد. سپاه نخست از جنوب و تحت فرمان قشتمور بود و سپاه دوم از اربیل به فرماندهی امیر مظفرالدین به سمت وی حرکت کرد. قصد این دو سپاه محاصره جلال الدین از دو جهت بود. سپاه ممالیک زودتر از سپاه اربیل به وی رسید. جلال الدین به قشتمور فرمانده پیغام داد که برای جنگ نیامده و قصدش همکاری با خلیفه است اما قشتمور که به تعداد نفراتش مغرور بود به وی حمله کرد. نفرات جلال الدین تقریباً یک دهم سپاه قشتمور بودند به همین دلیل وی نخست وانمود کرد که از حمله سپاهیان قشتمور ترسیده و در حال گریز است. سپاه قشتمور به دنبال وی حرکت کردند و پس از رسیدن به نقطه مورد نظر افراد کمین کرده جلال الدین به آنها حمله کرده و آنها را تار و مار کردند. سپاه خلیفه روی به گریز آوردند و جلال الدین تا نزدیک بغداد آنها را تعقیب کرد. جلال الدین از نزدیک بغداد بازگشت و به وی خبر رسید که لشکری از سمت اربیل به سمت وی در حرکت است. اینبار وی از راه کوهستان حرکت کرد و لشکر اربیل را غافلگیر کرده و فرمانده آن مظفرالدین را اسیر کرد. وی با مظفر الدین به نرمی برخورد کرد و وی را آزاد نمود سپس به سمت تبریز رفت و شهر تبریز را محاصره کرد.

حاکم شهر اتابک ازبک پیش از رسیدن وی شهر را ترک کرده و همسرش را به جای خود گذاشته بود. همسر وی که در خود توان مقابله نمی‌دید به جلال الدین پیغام داد که شوهرش وی را سه طلاقه کرده و وی حاضر است به عقد وی در آید و هدایای زیادی هم به وی تقدیم کرد اما قرار بر این گذاشت که در شهر دیگر این عقد صورت گیرد. جلال الدین قبول کرد و ملکه و جلال الدین هردو به خوی و سپس به نخجوان رفته و ازدواج در این شهر انجام شد. از این پس جلال الدین به جنگ با گرجیان مشغول شد.

در فاصله سالهای ۶۱۹ ق/۱۲۲۲ م و ۶۲۳ ق/۱۲۲۶ م جلال الدین به کرمان، فارس، اصفهان، خوزستان، شوشتر، اربیل، آذربایجان، اران، مراغه، تبریز، خوی، تفلیس، ارمنستان، اخلاط و نواحی دیگر لشکر کشی نمود. فتح تفلیس که بیش از یک قرن در دست گرجیان بود و حتی سلجوقیان در اوج قدرت خویش از تصرف آن عاجز بودند، جلال الدین را به اوج شهرت رساند. جلال الدین هنگام این لشکر کشی‌ها در برخی شهرها (مانند اخلاط) اقدام به قتل‌عام و یا غارت (تفلیس و حوالی شهر بغداد) می‌کرد.

پس از مراجعت وی از هند، اولین برخورد او با مغولان در سال ۶۲۴ ق/۱۲۲۷ م رخ داد. جنگهای جلال الدین با مغولان عمدتاً با پیروزی مغولان همراه بود و تنها پیروزی جلال الدین در رمضان ۶۲۵ ق/۱۲۲۸ م رخ داد. سرانجام اوکتای پسر چنگیز خان در سال ۶۲۸ ق/۱۲۳۰ م سپاهی مرکب از سی هزار مرد جنگی را برای اتمام کار جلال الدین به سمت اران گسیل داشت. سرعت عمل لشکریان مغول حیرت‌انگیز بود. جلال الدین در همین اثنا در ۲۸ رمضان ۶۲۷ از سلطان علاءالدین کیقباد از سلاجقه روم در نزدیکی ارزنجان شکست خورد و به آذربایجان گریخت و لشکریان خود را به دشت مغان به استراحت فرستاد و خود به باده گساری پرداخت.

هنگامیکه در سپیده دم شوال ۶۲۸ ق/۱۲۳۱ م در شهر آمد(دیاربکر کنونی) از خواب عشرت و مستی برخاست لشکر مغول را در نزدیکی خویش یافت وی به کنار ارس گریخت و از آنجا به ارومیه رفت تا از ملوک آن سامان کمک گیرد اما کسی او را یاری نکرد. در نزدیکی دیاربکر مغولان بر سر او ریختند ولی او جان به در برد و بناچار به میافارقین فرار کرد و در نیمهٔ شوال ۶۲۸ در کوه‌های اطراف آن شهر به دست جمعی از کردان که راه را بسته بودند غارت شد و زمانی که قصد کشتن اورا کرده بودند حقیقت سلطان بودنش را به بزرگ آنان گفت و وعده ملک شدن یکی از شهرها را به او داد و او پذیرفت اما زمانی که آن کرد به کوه رفته بود تا اسبان را بیاورد توسط یکی از افرادش کشته شد.

با مرگ جلال الدین، اصلی‌ترین نیروی مقاومت در مقابل مغولان در هم شکست و نه سلاطین ایوبی و نه سلاجقه روم از عهده مهار این سیل بنیان کن بر نیامدند.

در تعقیب جلال الدین:

سردار مغول جورماغون نویان که در جنگهای ایران بوده‌است برای خاتمه کار جلال الدین خوارزمشاه و کار فتح آذربایجان و کردستان که هنوزمفتوح باقیمانده بود انتخاب شد. وی به سنه ۶۲۸ ابتدا با ۵۰ هزارتن حرکت نمود ولی با کمک‌هایی که ازجانبامرا و حکام ترکستان و حکام مغولی خوارزم گرفت و نیز به اضافهٔ حشرهایی که در خراسان به چنگ آورد تعداد نفرات اردو به صد هزارنفررسید. از راه اسفراین وری خویش را به مناطق غربی ایران رسانیدند و در آن موقع جلال الدین درخوی به سر می‌برد. پایان کار جلال الدین پس از چند زد و خورد با مغولان رفتن به دیاربکر و فرار به کوه‌های میافارقین و ناپدیدی یا مقتولی اش بود. بعد از ماجرای جلال الدین، مغولان به سه دسته شدند که دسته اول به سراغ تسخیر و غارت دیاربکر و ارزروم ومیافارقین و ماردین و نصیبین و موصل رفتند و تا سواحل رود فرات تاختند و در این حمله چگونه خون ریخته و ویران کردند که دیگرهیچ نیرویی تاب جنگ با مغول را نداشت. دسته دوم به سوی شهربدلیس روان شدند وبعد از تصرف آن همه جا را به آتش کشیده و غارت کردند، مردم را یکسره به قتل کشیدند، باغ‌ها را ویران و ریشه کن کردند، مزارع را به آب بستند و همین کار را بعضی از نواحی اخلاط انجام دادند. دسته سوم به ۱۹ ذیقعده ۶۲۸ هجری برمراغه مسلط یافته و سپس از راه آذربایجان به اربل آمدند و کشتاری فجیع برپا کرده و پس به انتظار رسیدن خبری از سرنوشت جلال الدین، مدتی دراربل ماندند؛ و پس به سنه ۶۲۹ هجری عازم فتح تبریز شدند. به صلاح دید قاضی شهر، مردم شهر را به اطاعت درآورد و هدایایی نفیس و زیاد برای اکتای قاآنئ و فرمانده سپاه جورماغون تقدیم نمود؛ و متعهد شده و هرسال خراجی گزاف بپردازند و عدهٔ زیادی از صانع و هنرمندان نام آوازه تبریز را نیزبرای تزیین بارگاه اکتای قاآن، به نزد وی روان کردند و به این عمل تبریز از شرکشش مردم، ویرانی و سوختن نجات یافت. سپس مغولان متوجه عراق و بین‌النهرین گرید. درآن وقت المستنصرخلیفه عباسی از سلاطین ممالک خویش طلب کمک خواست؛ که الملک الکامل شاه مصروالملک ناصرداود والملک الاشرف شاهان ایوبی شام و نیز علاءالدین کی قباد شاه سلجوقی روم به کمک وی شتافتند ولی قبل از این که این ارتش بتواند با مغولان رودررو شوند، چند دستگی و نفاق میان آنان به وجود آمده بود ازهم پاشیده شدند و هرکدام ازروسای ممالک، راه خویش را جدا درپیش گرفتند وسپس به جان یکدیگر افتاده تا ممالک یکدیگر را تسخیرکنند درحالی که مغولان مشغول تسخیرنواحی دیگری آذربایجان، گیلان و ارمنستان بودند. جورماغون دراین سرزمین‌ها، به عنوان داروغه چی یا حاکم نظامی باقی ماند وطی ده سال بسیاری تاز کشورهای کوچک قفقاز در مجاورت قلمرویش را تصرف کرد و در سنه ۶۳۴ راه خویش را به جانب پادشاهی گرجستان گشود. داروغه چی دیگری برای تحکیم سلطه بر آسیای غربی اعزام گشت، که مغولان با تحکیم اقتدار خویش براین حوالی زمینه را برای یورش به غرب فراهم آورد.

ویژگیهای جلال الدین از دید مورخین:

به عقیده مورخین ضعف درونی سپاهیان، آشفتگی سیاسی ایران و حسادت برادران و اطرافیان جلال الدین و عیاشی وی از دلایل اصلی شکست او بود.

او در جنگ با مغولان فاقد سیاست خاصی بود و علی‌رغم شجاعت، اغلب اوقات را پس از جنگ به عیاشی می‌گذراند. پس از فتح هر شهر رفتارش با بزرگان و مردم بسیار متکبرانه بود تا جاییکه هیچ‌کس مایل به همراهی با وی نمی‌شد. همچنین جنگ‌های فاقد نقشه وی تنها مغولان را به سراسر سرزمین ایران کشاند و ویرانیها را شدت بخشید.

کمال الدین اسماعیل فرزند جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی در هنگام فتح اصفهان بدست جلال الدین خوارزمشاه شعری سرود که بدین شرح می‌باشد:

مژده که خوارزمشاه شهر صفاهان گرفت ملک عراقین را همچو خراسان گرفت
ماهچهٔ چتر او قلهٔ گردون گشاد مورچهٔ تیغ او ملک سلیمان گرفت

فرزندان جلال الدین:
سلطان جلال الدین بر اساس آنچه استاد مینوی اشاره کرده‌است، دارای چهار فرزند بوده‌است. یک فرزند سه سالهٔ او به نام قیقمار شاه یا قیقمار که خواهر شهاب الدین سلیمان شاه، حاکم ایوه زاده شده بود. این زن را خوارزمشاه پس از مراجعت از هند و هجوم به بغداد، در راه خود به آذربایجان به همسری گرفته‌است. نام این زن ملکه خاتون بود. (به نظر می‌رسد ملکه خاتون عنوان کلی زنان شاه بوده‌است. زیرا در چند مورد این عنوان به همسران سلطان داده شده‌است) قیقمار پس از تولد سه سال عمر کرد. در روایتی در جریان محاصره اخلاط مرد یا به روایتی دیگر به وسیله دایه خواهر خود زهر خورانده شد.

پسر دیگر جلال الدین ممنگ طوی شاه نام داشت. او همان فرزندی است که در نبرد سند به دست مغولان اسیر شد و در حالی که فقط ۷ سال داشت، به فرمان چنگیز کشته شد.

فرزند دیگر جلال الدین دوشی خان یا دوش خان بوده‌است؛ که مادر او را کنیزکی می‌دانستند که جلال الدین او را به اخش ملک بخشیده بود. دوشی در جریان محاصره اخلاط در گذشت.

جلال الدین دو دختر داشت یکی از آنها، همان دختری است که دایه او متهم به مسموم ساختن و کشتن قیقمار شاه بود. (این دختر نوهٔ اتابک سعد بن زنگی بود) دومین دختر سلطان، همراه آن بخش از حرم پادشاهی به اسارت مغولان درآمده بود، به مغولستان برده شده و در آنجا پرورش یافت. او در هنگام اسارت دو ساله بود. مادر او، که معلوم نیست کدام یک از همسران جلال الدین است به ازدواج جرماغون سردار مغول در می‌آید.

منبع: سیرت جلال الدین مینکبرنی – نوشته شهاب الدین محمد خرندزی زیدری نسوی

زندگانی کلئوپاترا

کلئوپاترای هفتم فیلوپاتور( اواخر سال ۶۹ – ۱۲ اوت ۳۰ پیش از میلاد) معروف به کلئوپاترا آخرین فرعون مصر باستان بود.

او از اعضای دودمان سلطنتی بطالسه بود. بطالسه خاندانی یونانی‌نژاد بودند که پس از مرگ اسکندر در عصر هلنیستی بر مصر فرمان می‌راندند. بطالسه در سرتاسر تاریخ خود به زبان یونانی تکلم می‌کردند و از تکلم به زبان مصری خودداری می‌کردند. از این روست که در اسناد رسمی دربار همچون سنگ رشید علاوه بر زبان مصری، یونانی نیز مورد استفاده قرار گرفته‌است. اما کلئوپاترا زبان مصری را فرا گرفت و خود را به عنوان کسی که ایسیس، ایزدبانوی مصری، در او حلول کرده‌است معرفی نمود.

کلئوپاترا در ابتدا به همراه پدرش، بطلمیوس دوازدهم آولتس، و سپس به همراه برادرانش، بطلمیوس سیزدهم و بطلمیوس چهاردهم، مشترکاً بر تخت سلطنت نشست اما در نهایت به تنها فرمانروای مصر مبدل شد. به عنوان فرعون مصر، کلئوپاترا درگیر رابطه‌ای نامشروع با ژولیوس سزار شد که او را در رسیدن به تخت و تاج و استحکام بخشیدن به قدرتش یاری کرده بود. او پسرش از سزار، سزاریون، را تا مقام فرمانروای مشترک مصر ترفیع داد.

پس از قتل سزار در سال ۴۴ پیش از میلاد، او از مارک آنتونی در برابر وارث قانونی سزار، گایوس ژولیوس سزار اوکتاویانوس، حمایت کرد. کلئوپاترا درگیر رابطهٔ عاشقانهٔ دیگری با مارک آنتونی شد اما بعداً مطابق با رسوم مصر با او رسماً ازدواج کرد. کلئوپاترا از مارک آنتونی دوقلویی به نام‌های کلئوپاترا سلن دوم و الکساندر هلیوس و پسر دیگری به نام بطلمیوس فیلادلفوس زایید. آنتونی پس از شکست در نبرد آکتیوم در برابر نیروهای اوکتاویان، خودکشی کرد. اندکی بعد نیز کلئوپاترا بنا بر رسم مصریان با گزش یک مار کبرا در ۱۲ اوت سال ۳۰ پیش از میلاد خودکشی کرد. پسر وی سزاریون که توسط پیروانش فرعون جدید مصر نامیده شده بود، تنها یازده روز بعد به دستور اوکتاویان کشته شد. بدین ترتیب مصر به یکی از استان‌های روم به نام آیگیپتوس تبدیل شد.

تا به امروز کلئوپاترا همچنان به عنوان یکی از شخصیت‌های مشهور در فرهنگ غربی باقی‌مانده‌است. یاد او در بسیاری از آثار هنری و ادبی از جمله تراژدی آنتونیوس و کلئوپاترا اثر شکسپیر، اپرای کلئوپاترا اثر ژول ماسنه و فیلم کلئوپاترا ساخته شده در سال ۱۹۶۳ زنده نگه داشته شده‌است. در اغلب تصویرسازی‌ها از کلئوپاترا، او با زیبایی خیره‌کننده‌ای ترسیم می‌شود و تسخیر متوالی قلب قدرتمندترین مردان جهان به عنوان اثباتی بر جذبه‌های بالای جنسی و زیباشناسی او مورد استناد قرار می‌گیرد.

نشستن بر تخت سلطنت:
هویت مادر کلئوپاترا دقیقاً مشخص نیست اما بنا بر باور عمومی مادر او کلئوپاترای پنجم تریفائنا، خواهر یا خواهرزاده و همسر بطلمیوس دوازدهم، است. همچنین اگر کلئوپاترای پنجم دختر بطلمیوس دهم و کلئوپاترا برنیس سوم نباشد، این احتمال نیز می‌رود که مادر کلئوپاترا عضوی دیگر از خاندان بطالسه و دختر بطلمیوس دهم و کلئوپاترا برنیس سوم باشد. پدر کلئوپاترا، بطلمیوس دوازدهم، از نوادگان بطلمیوس اول است که او خود از معتمدترین سرداران اسکندر کبیر به شمار می‌آید.

تمرکز قدرت و فساد منجر به بروز شورش‌هایی در سرزمین مصر و از دست رفتن قبرس و برقه شد و بدین ترتیب حکومت بطلمیوس دوازدهم به یکی از فاجعه‌بارترین ادوار حکومت خاندان بطالسه مبدل گشت. هنگامی که بطلمیوس به همراه کلئوپاترا به روم سفر کرده بود، کلئوپاترای ششم تریفائنا از فرصت استفاده کرد و تخت و تاج سلطنتی را غصب کرد اما تنها اندکی بعد در شرایطی مشکوک مرد. اگرچه منابع تاریخی در این باره سکوت کرده‌اند اما باور عمومی بر این است که خواهرش، برنیس چهارم، او را مسموم کرد تا خودش به‌تنهایی حکمرانی کند. فارغ از دلیل مرگ کلئوپاترای ششم، برنیس چهارم تا زمان بازگشت بطلمیوس دوازدهم در سال ۵۵ پیش از میلاد بر تخت سلطنت نشست. بطلمیوس دوازدهم به کمک اولوس گابینیوس، ژنرال رومی، اسکندریه را تصرف کرد و باز پس گرفت. برنیس زندانی و اندکی بعد اعدام شد و آنطور که گفته می‌شود سرش به فرمان پدر به دربار سلطنتی فرستاده شد. در این زمان کلئوپاترا که چهارده سال سن داشت، به عنوان نایب‌السلطنه و قائم مقام پدرش منصوب شد گرچه احتمالاً قدرت او به‌شدت محدود بوده‌است.

بطلمیوس دوازدهم در مارس سال ۵۱ پیش از میلاد درگذشت و بنا بر وصیتش دختر هجده ساله‌اش، کلئوپاترا، و پسر ده ساله‌اش، بطلمیوس سیزدهم، مشترکاً بر تخت سلطنت نشستند. سه سال اول حکومت آنان با دشواری‌های فراوانی همراه بود: مسائل اقتصادی، خشکسالی، عدم طغیان کافی رود نیل، و بروز مناقشه‌های سیاسی. گرچه کلئوپاترا بنا بر رسم بطالسه، با برادر جوان‌ترش وصلت کرده بود اما به‌زودی نشان داد که قصد ندارد قدرت را با او تقسیم کند.

در اوت سال ۵۱ پیش از میلاد روابط کلئوپاترا و بطلمیوس به‌کلی شکرآب شد. کلئوپاترا نام بطلمیوس را از اسناد رسمی حذف کرد و دستور داد تا در سکه‌ها تنها صورت او نقش ببندد. این اقدام کلئوپاترا بر خلاف رسوم بطالسه بود که مطابق آن حکمرانان زن تحت امر حکمرانان مرد قرار می‌گرفتند. در سال ۵۰ پیش از میلاد کلئوپاترا درگیر مناقشه‌ای جدی با گابینیانی شد. گابینیانی گروهی از سربازان رومی تحت امر اولوس گابینیوس بودند که در مصر مانده بودند تا از سلطنت بطلمیوس دوازدهم پس از رسیدن دوباره به قدرت در سال ۵۵ پیش از میلاد حفاظت کنند. وقتی که پسران فرماندار رومی سوریه، مارکوس کالپورنیوس بیبولوس، به مصر آمدند تا از گابینیانی برای پدرشان علیه پارتیان درخواست یاری کنند، گابینیانی سر به شورش برداشتند و پسران بیبولوس را کشتند. کلئوپاترا مسببان این قتل را در غل و زنجیر کرد و به بیبولوس تحویل داد. بدین ترتیب بود که گابینیانی به دشمنان خونی کلئوپاترا بدل گشتند. درگیری کلئوپاترا با گابینیانی از دلایل اصلی سقوط کلئوپاترا از قدرت بود. دوران حکومت انفرادی کلئوپاترا سرانجام با دسیسهٔ گروهی از درباریان به رهبری خواجه پوتینوس و همراهی ژنرالی نیمه یونانی به نام آچیلاس و همچنین تئودوتوس اهل خیوس به پایان رسید. حول و حوش سال ۴۸ پیش از میلاد برادر جوان‌تر کلئوپاترا، بطلمیوس سیزدهم، به تنهایی بر تخت سلطنت تکیه زد.

کلئوپاترا سعی کرد در حوالی پلوسیوم شورشی به پا کند اما به‌زودی مجبور شد همراه تنها خواهر باقی‌مانده‌اش، آرسینو، بگریزد.

قتل پومپه:
وقتی کلئوپاترا در تبعید به سر می‌برد، روم درگیر جنگی داخلی شد که در یک سر آن پومپه قرار داشت و در سر دیگر آن ژولیوس سزار. در پاییز سال ۴۸ پیش از میلاد پومپه در نبرد فارسالوس مغلوب سزار شد و به اسکندریه گریخت و پناه خواست. بطلمیوس که در آن هنگام تنها سیزده سال داشت، تختی در لنگرگاه برای خودش بر پا کرده بود و از آنجا شاهد قتل پومپه به دست یکی از افسران پیشینش (افسران پیشین پومپه) بود که در آن زمان در محضر خاندان بطالسه خدمت می‌کرد. سر او را به محض خروج از کشتی، جلو چشمان زن و بچه‌هایش زدند. گفته می‌شود بطلمیوس دستور داده بود تا بلافاصله سر پومپه را بزنند تا نزد سزار خودشیرینی کرده باشد و بدین ترتیب دل سزار را که در آن زمان مصر به او بدهی کلانی داشت، نرم کرده باشد و او را به متحد جدید مصر بدل کند. اما این ماجرا مطابق میل بطلمیوس پیش نرفت و دو روز بعد که سزار در تعقیب پومپه به مصر رسید و با سر بریدهٔ پومپه مواجه گشت، به شدت خشمگین شد. اگرچه پومپه رقیب سیاسی سزار به شمار می‌آمد، اما پیش و بیش از آن یکی از کنسول‌های روم بود و بی‌حرمتی به او در نظر سزار بی‌حرمتی به روم بود. همچنین پومپه شوهر تنها دختر قانونی سزار، ژولیا، بود که به هنگام زایمان مرده بود و پومپه پس از مرگ او همسر دیگری اختیار نکرده بود. سزار کنترل پایتخت مصر را به زور در دست گرفت و خود را به عنوان کسی که می‌باید میان بطلمیوس و کلئوپاترا وساطت کند تحمیل کرد.

روابط با ژولیوس سزار:
کلئوپاترا به امید آنکه از خشم ژولیوس سزار نسبت به بطلمیوس نهایت استفاده را ببرد، چاره‌ای اندیشید تا مخفیانه راهی به درون قصر یابد و با سزار دیدار کند. پلوتارک در کتاب زندگی ژولیوس سزار توصیفی زنده و روشن از نحوهٔ ورود او به قصر و گذر از نگهبانان سلطنتی در حالی که در درون فرشی پیچیده شده بود و بر دستان آپولودروس اهل سیسیل حمل می‌شد ارائه کرده‌است. او در آن شب دل از ژولیوس سزار برد و نه ماه بعد در سال ۴۷ پیش از میلاد پسری به دنیا آورد که بطلمیوس سزار نامیدش و به سزاریون به معنای «سزار کوچک» ملقبش کرد.

سزار پس از ملاقات با کلئوپاترا طرح‌هایش برای ضمیمه کردن مصر به خاک روم را کنار گذاشت و در نزاع بین خواهر و برادر برای کسب قدرت جانب کلئوپاترا را گرفت. پس از آنکه میتریداتس حصر اسکندریه را در هم شکست، سزار در نبرد نیل لشکر بطلمیوس را مغلوب کرد. بطلمیوس در رود نیل غرق شد و سزار کلئوپاترا را به رأس قدرت بازگرداند. کلئوپاترا بار دیگر تخت و تاج مصر را مشترکاً به‌همراه برادر جوان‌تر دیگرش، بطلمیوس چهاردهم، در دست گرفت. سزار مصر را ترک کرد اما سه لژیون رومی تحت فرماندهی روفیو در مصر باقی‌ماندند.

با آنکه کلئوپاترا به هنگام ملاقات با سزار، تنها ۲۱ سال داشت و سزار ۵۲ ساله بود، در مدت اقامت سزار در مصر بین سال‌های ۴۸ و ۴۷ پیش از میلاد، هر دو عاشق یکدیگر شده بودند. کلئوپاترا ادعا می‌کرد که سزار پدر پسرش، سزاریون، است و مایل بود که سزار سزاریون را وارث قانونی خود اعلام کند اما سزار زیر بار نرفت و در عوض نوه‌ٔ برادرش، اوکتاویان، را وارث قانونی خود اعلام کرد. همچنین شایعه شده بود که به هنگام اقامت سزار در مصر، کلئوپاترا سزار را به ستاره‌شناس محبوبش، سوسیجنس اهل اسکندریه، معرفی کرد و او بود که برای اولین بار ایدهٔ روز کبیسه و سال کبیسه را مطرح کرد.

کلئوپاترا، بطلمیوس چهاردهم، و سزاریون در تابستان سال ۴۶ پیش از میلاد از روم بازدید کردند. ملکهٔ مصر در یکی از خانه‌های سزار اقامت گزید. روابط مابین کلئوپاترا و سزار نزد مردم روم عیان شده و رسوایی به بار آورده بود زیرا که دیکتاتور رومی همسر داشت. اما سزار بی‌توجه به حرف‌های مردم حتی مجسمه‌ای طلایی از کلئوپاترا در هیبت ایسیس را در معبد ونوس جنتریکس که در فروم جولیوم قرار داشت نصب کرده بود. سیسرون، خطیب نامدار رومی، در نامه‌هایی از او که بر جای مانده از ملکهٔ مصر اعلام بیزاری کرده‌است. کلئوپاترا و هیئت همراهش در ۱۵ مارس سال ۴۴ پیش از میلاد، هنگامی که سزار را در سنا به قتل رساندند همچنان در روم بودند. پس از قتل سزار، کلئوپاترا در معیت همراهانش به مصر بازگشت. پس از مرگ بطلمیوس چهاردهم که ظاهراً به دستور خواهر بزرگترش مسموم شده بود، کلئوپاترا سزاریون را نایب‌السلطنه و ولیعهد خود قرارداد و لقب تئوس فیلوپاتور فیلومتور به معنای «خداوندگار دوستدار پدر و مادر» را به او اعطا کرد.

کلئوپاترا و جنگ داخلی روم:
در جنگ داخلی روم که بین طرفداران سزار، به رهبری مارک آنتونی و اوکتاویان، و قاتلان سزار، به رهبری مارکوس ژونیوس بروتوس و گایوس کاسیوس لونگینوس، در گرفته بود کلئوپاترا جانب طرفداران سزار را گرفت. بروتوس و کاسیوس ایتالیا را ترک کردند و به سمت شرق سرزمین روم بادبان کشیدند و در آنجا مناطق وسیعی را فتح کردند و پایگاه‌های نظامی بنیان نهادند. در ابتدای سال ۴۳ پیش از میلاد کلئوپاترا با فرمانده طرفداران سزار در شرق، پاپلیوس کونلیوس دولابلا، پیمان اتحاد بست و در ازای اهدای کمک نظامی و مالی به او خواستار آن شد که فرمانده رومی سزاریون را به رسمیت بشناسد. اما دیری نپایید که دولابلا در لائودیکئا محاصره شد و خودکشی کرد.

کاسیوس به این فکر افتاد که به مصر حمله کند تا ثروت عظیم آن کشور را تاراج کند و جزای حمایت کلئوپاترا از دولابلا را نیز داده باشد. فتح مصر هدفی سهل‌الوصول به نظر می‌رسید زیرا که آن کشور فاقد نیروهای نظامی قدرتمند بود و در وضعیت خشکسالی و شیوع بیماری‌های واگیردار قرار گرفته بود. کاسیوس همچنین قصد داشت راه فرستادن نیروهای کمکی برای آنتونی و اوکتاویان از سوی مصر را سد کند. اما او در جامهٔ عمل پوشاندن به این نیتش ناکام ماند زیرا که در اواخر سال ۴۳ پیش از میلاد بروتوس به او فرمان داد که به اسمیرنا بازگردد. کاسیوس تلاش کرد تا راه کمک رساندن کلئوپاترا به طرفداران سزار را سد کند و از این رو لوسیوس استایوس مورکوس با ۶۰ کشتی جنگی و لژیونی متشکل از سربازان زبده در موقعیت کیپ ماتاپان در جنوب پلوپونز قرار گرفت. با وجود این، کلئوپاترا به همراه ناوگان دریایی‌اش در امتداد خط ساحلی لیبی از اسکندریه به سمت غرب بادبان کشید تا به نیروهای طرفدار سزار ملحق شود اما مجبور شد به مصر بازگردد زیرا که کشتی‌هایش در اثر طوفانی شدید آسیب دیده بودند و خودش نیز بیمار شده بود. استایوس مورکوس از بداقبالی ملکه باخبر شد و خرابه‌های ناوگان دریایی او را در سواحل یونان مشاهده کرد. در نتیجه کشتی‌هایش را به سمت دریای آدریاتیک به حرکت درآورد.

روابط با مارک آنتونی:
در سال ۴۱ پیش از میلاد مارک آنتونی، یکی از زمامداران سه‌گانهٔ روم در خلأ قدرت پیش آمده پس از درگذشت سزار، یار صمیمی‌اش، کوئینتوس دلیوس، را به مصر فرستاد تا کلئوپاترا را به طرسوس احضار کند تا ملکه دیداری با مارک آنتونی داشته باشد و به سؤالات او در رابطه با میزان وفاداری‌اش پاسخ دهد زیرا که شنیده می‌شد در کوران جنگ داخلی روم، کلئوپاترا پول زیادی به کاسیوس پرداخت کرده‌است. اما به نظر می‌رسد این موضوع بهانه‌ای بیش نبوده و هدف اصلی آنتونی از ملاقات با کلئوپاترا حصول اطمینان نسبت به پشتیبانی ملکه از جنگ محتمل‌الوقوع او علیه پارتیان بوده‌است. کلئوپاترا در هیبتی فریبنده ظاهر شد و آنتونی آنچنان مسحور او شد که رزم و سیاست را از یاد برد و ترجیح داد که زمستان سال ۴۱ و ۴۰ پیش از میلاد را در کنار کلئوپاترا در اسکندریه بگذراند.

کلئوپاترا به منظور حفاظت از خود و پسرش، آنتونی را تحریک کرد تا فرمان قتل خواهرش، آرسینو، را بدهد. در آن زمان آرسینو در معبد آرتمیس در اِفِسوس زندگی می‌کرد و افسوس تحت کنترل رومیان بود. آرسینو را در سال ۴۱ پیش از میلاد در پلکان معبد کشتند و این عمل در نظر مردم بی‌حرمتی به قداست معبد بود و برای روم بدنامی به بار آورد. همچنین کلئوپاترا دستور قتل دست‌نشانده‌اش در قبرس، سراپیون، را صادر کرد زیرا که کاسیوس را بر ضد ملکه یاری کرده بود.

در ۲۵ دسامبر سال ۴۰ پیش از میلاد کلئوپاترا از آنتونی دوقلویی به نام‌های الکساندر هلیوس و کلئوپاترا سلن دوم به دنیا آورد. چهار سال بعد که آنتونی به منظور جنگ با پارتیان به سمت شرق لشکرکشی کرده بود، در میانهٔ راه از اسکندریه نیز بازدید کرد. او روابطش با کلئوپاترا را از سر گرفت و از این زمان به بعد اسکندریه به خانه و کاشانهٔ او تبدیل شد. علی‌رغم آنکه آنتونی پیش از این با خواهر کوچک‌تر اوکتاویان، یکی دیگر از زمامداران سه‌گانهٔ روم، ازدواج کرده بود، اما در اسکندریه طبق آداب و رسوم مصر با کلئوپاترا نیز پیمان زناشویی بست. کلئوپاترا از آنتونی فرزند دیگری به نام بطلمیوس فیلادلفوس به دنیا آورد.

در بخشش‌های اسکندریه که در اواخر سال ۳۴ پیش از میلاد و پس از تسخیر ارمنستان به دست آنتونی برگزار شد کلئوپاترا و سزاریون به عنوان فرمانروایان مشترک مصر و قبرس تاجگذاری کردند. همچنین الکساندر هلیوس به عنوان فرمانروای ارمنستان، ماد، و پارت؛ کلئوپاترا سلن دوم به عنوان فرمانروای برقه و لیبی؛ و بطلمیوس فیلادلفوس به عنوان فرمانروای فنیقیه، سوریه، و کیلیکیه تاجگذاری کردند. و نیز آنتونی کلئوپاترا را به لقب «ملکهٔ شاهان» مفتخر کرد. دشمنان او در روم از این می‌ترسیدند که مبادا کلئوپاترا در فکر «. . . ترتیب دادن جنگی انتقامی باشد که در آن تمامی شرق در برابر روم صف‌آرایی کنند، خود را به عنوان امپراتریس جهان در روم بازشناساند، از کاپیتولیوم طلب عدالت کند، و یک قلمرو سلطنتی جهانی را ایجاد کند». سزاریون نه تنها تا مقام نایب‌السلطنهٔ کلئوپاترا ترفیع داده شده بود، بلکه مفتخر به چندین لقب از جمله خداوندگار، پسر خدا، و شاه شاهان شده و در هیئت هورس تصویرپردازی شده بود. مصریان گمان می‌کردند که روح ایزدبانویشان، ایسیس، در کالبد کلئوپاترا حلول کرده‌است زیرا که او خود را «نئا ایسیس» می‌نامید.

روابط مابین آنتونی و اوکتاویان که برای چندین سال به طرز نامساعدی ادامه داشت، سرانجام در سال ۳۳ پیش از میلاد به‌کلی از هم گسیخت و اوکتاویان سنا را مجاب کرد تا علیه مصر اعلان جنگ کند. در سال ۳۱ پیش از میلاد نیروهای آنتونی در نزدیکی ساحل آکتیوم در یک نبرد دریایی به مقابله با سربازان رومی برخاستند. کلئوپاترا نیز با ناوگان دریایی خودش در این نبرد حضور یافت. بنا بر نوشته‌های پلوتارک، کلئوپاترا در اوج نبرد با کشتی‌هایش پا به فرار گذاشت و آنتونی بی‌اختیار او را دنبال کرد. پس از پیروزی در نبرد آکتیوم، اوکتاویان به مصر حمله برد و در ۱ اوت سال ۳۰ پیش از میلاد هنگامی که سپاهش به اسکندریه نزدیک شده بود، سربازان آنتونی او را ترک کردند و به نیروهای دشمن پیوستند.

چندین داستان تأییدنشدنی دربارهٔ کلئوپاترا وجود دارد که یکی از معروف‌ترین‌هایشان از قرار زیر است: در یکی از شام‌های ولخرجانه‌ای که کلئوپاترا به همراه آنتونی میل می‌کرد، به شوخی با او شرط می‌بندد که می‌تواند ده میلیون سکه برای یک وعدهٔ شام خرج کند و آنتونی شرط را می‌پذیرد. شب بعدی، کلئوپاترا دستور می‌دهد که شامی بسیار معمولی و عادی سرو کنند. آنتونی شروع به دست انداختن کلئوپاترا می‌کند که در این حین کلئوپاترا دستور سرو وعدهٔ دوم را می‌دهد که تنها و تنها از یک فنجان سرکهٔ قوی تشکیل می‌شد. سپس کلئوپاترا یکی از گوشواره‌های مروارید بی‌نهایت گرانبهایش را درمی‌آورد و درون سرکه می‌اندازد، اندکی صبر می‌کند تا مروارید حل شود و سپس آن را می‌نوشد. شرح این داستان را اولین بار پلینی پیرتر و ۱۰۰ سال پس از برگزاری احتمالی چنین ضیافتی داده‌است. کلسیم کربنات موجود در مروارید واقعاً در سرکه حل می‌شود اما به‌آرامی مگر آنکه از پیش کاملاً خرد شده باشد.

مرگ:
منابع باستان بالاخص منابع رومی جملگی متفق‌اند که کلئوپاترا یک مار کبرای مصری را تحریک کرد تا او را بگزد و بدین ترتیب خودکشی کرد. قدیمی‌ترین منبع استرابو است که در زمان وقوع حادثه زنده بوده و احتمالاً در اسکندریه می‌زیسته‌است. طبق سخن استرابو دو داستان محتمل است: استفاده از پماد زهرآگین و یا گزش پستان کلئوپاترا توسط یک مار کبرا. تا ده سال پس از وقوع حادثه، چندین شاعر رومی و همچنین ۱۵۰ سال بعد نیز فلوروس تاریخدان به گزش دو کبرا اشاره کرده‌اند. ولئیوس نیز شصت سال پس از مرگ کلئوپاترا به گزش یک کبرا اشاره می‌کند. برخی نویسندگان صحت این گزارش‌های تاریخی را مورد تشکیک قرار داده و اظهار داشته‌اند که ممکن است کلئوپاترا به دستور اوکتاویان کشته شده باشد.

در سال ۲۰۱۰ کریستوف شیفر، مورخ آلمانی، تمامی فرضیه‌های موجود را به چالش کشید و اظهار کرد که در واقع ملکه مسموم شده و با نوشیدن مخلوطی از زهرها خودکشی کرده‌است. شیفر پس از مطالعهٔ متون تاریخی و مشورت با زهرشناسان، به این نتیجه رسیده‌است که گزش مار کبرا موجب مرگی آرام و بدون درد نخواهد شد زیرا که زهر کبرا بخش‌هایی از بدن و در وهله نخست چشم‌ها را فلج می‌کند و سپس موجب مرگ می‌شود. شیفر و دیتریش مبس زهرشناس به این نتیجه رسیدند که کلئوپاترا با نوشیدن معجونی از شوکران، چتریان و افیون خودکشی کرده‌است.

پلوتارک تقریباً ۱۳۰ سال پس از وقوع حادثه می‌نویسد که پس از مرگ آنتونی، اوکتاویان موفق شد کلئوپاترا را در آرامگاهش اسیر کند. او به بندهٔ آزادشده‌اش، اپافرودیتوس، دستور داد تا از ملکه مراقبت کند تا مبادا دست به خودکشی بزند زیرا که گفته می‌شد آنتونی قصد دارد در جشن پیروزی‌اش، کلئوپاترا را همراه خود داشته باشد. اما کلئوپاترا توانست اپافرودیتوس را بفریبد و خودکشی کند. پلوتارک می‌نویسد که وقتی کلئوپاترا را یافتند او مرده بود در حالی که ملازمش، ایراس، بر روی پاهای او افتاده بود و ملازم دیگرش، چارمین، پیش از آنکه تعادلش را از دست بدهد تاج او را مرتب می‌کرد. پلوتارک ادامه می‌دهد که یک کبرا در سبدی از انجیر که یک دهاتی برایشان آورده بود پنهان شده بود. کلئوپاترا پس از خوردن چند انجیر مار را می‌یابد و بازویش را به گونه‌ای قرار می‌دهد که توسط مار گزیده شود. بعضی از داستان‌ها حکایت از آن دارند که کبرا در یک کوزه پنهان شده بود و کلئوپاترا با یک سیخ آنقدر مار را سیخونک کرد تا از شدت عصبانیت بازویش را بگزد. در نهایت پلوتارک به این امر اشاره می‌کند که در مراسم جشن پیروزی اوکتاویان در روم، تمثالی از کلئوپاترا که یک مار کبرا به آن چسبیده بود به نمایش گذاشته شد.

سوئتونیوس نیز که با پلوتارک هم‌دوره بوده به مرگ کلئوپاترا با گزش مار کبرا اشاره می‌کند.

شکسپیر با بیان اینکه کلئوپاترا مار را در نزدیکی پستانش نگه داشته‌است، بخشی از تصویری را که در ذهن ما از مرگ کلئوپاترا مجسم شده بود تغییر داد. تا پیش از این عموماً بر این عقیده بودند که مار بازوی کلئوپاترا را گزیده‌است.


مرگ کلئوپاترا اثر رجینالد آرتور، سال ۱۸۹۲

پلوتارک از مرگ آنتونی نیز می‌نویسد. وقتی که سپاهیانش او را ترک کردند و به لشکر اوکتاویان پیوستند، او فریاد می‌کشد که کلئوپاترا به او خیانت کرده‌است. کلئوپاترا هراسان از از خشم آنتونی، خود را به همراه دو ملازمش در آرامگاهش محبوس کرد و برای آنتونی پیغام فرستاد که او (کلئوپاترا) مرده‌است. آنتونی که مرگ کلئوپاترا را باور کرده بود شمشیر را در شکمش فرو برد و در حالت مرگ بر روی زمین افتاد. با افتادن او بر روی زمین جریان خون قطع می‌شود و او از هر کس و ناکسی می‌خواهد که جانش را بگیرد و زندگی‌اش را پایان بخشد. پیغام دیگری از کلئوپاترا می‌رسد که آنتونی را پیش او بیاورند و آنتونی که از زنده بودن کلئوپاترا به وجد آمده‌است پیشنهاد کلئوپاترا را می‌پذیرد. کلئوپاترا درهای آرامگاه را باز نمی‌کند اما طنابی از پنجره بیرون پرت می‌کند. پس از آنکه آنتونی را محکم به طناب بستند، کلئوپاترا و ملازمانش او را بالا می‌کشند. این کار تقریباً نفس‌های آنتونی را به شماره می‌اندازد. پس از آنکه او را از پنجره به درون آرامگاه می‌کشند، بر روی تختی می‌خوابانندش. کلئوپاترا لباس‌های خودش را در می‌آورد و با آن‌ها آنتونی را می‌پوشاند. کلئوپاترا دیوانه‌وار فریاد می‌زند و زاری می‌کند، بر سینه‌هایش می‌زند و خودزنی می‌کند. آنتونی از او می‌خواهد که آرام بگیرد، جام شرابی از او می‌خواهد و با سر کشیدن جام شراب جان می‌دهد.

مکان آرامگاه کلئوپاترا و مارک آنتونی نامشخص است اما به اعتقاد شورای عالی آثار باستانی مصر، آرامگاه آن‌ها در خود معبد تاپوسیریس ماگنا و یا در نزدیکی‌اش واقع در جنوب غربی اسکندریه قرار گرفته‌است.

پس از آنکه اسکندریه در برابر اوکتاویان سقوط کرد، سزاریون، پسر کلئوپاترا از سزار، توسط مصریان به عنوان فرعون جدید معرفی شد. اما تنها اندکی بعد رومیان سزاریون را اسیر کردند و کشتند. آنطور که گفته می‌شود یکی از مشاوران اوکتاویان سرودهٔ هومر مبنی بر اینکه «چند سزار در اقلیمی نگنجند» را نقل کرد و اوکتاویان دستور کشتن سزاریون را صادر کرد. بدین ترتیب نه تنها دورهٔ فرعون‌های هلنیستی مصر به سر رسید، بلکه نسل فرعون‌های مصر برچیده شد. جان سه فرزند کلئوپاترا و آنتونی را بخشیدند و به روم بردند و همسر آنتونی (خواهر اوکتاویان) از آن‌ها نگهداری کرد. کلئوپاترا سلن، دختر کلئوپاترا، بنا بر نظر اوکتاویان با یوبای دوم ازدواج کرد.

شخصیت و زیبایی:
کلئوپاترا حتی در جهان باستان نیز زنی با زیبایی خیره‌کننده در نظر گرفته می‌شد. پلوتارک در کتاب زندگی آنتونی می‌نویسد: «با توجه به شواهدی که او [کلئوپاترا] پیش از این از تأثیر زیبایی‌اش بر گایوس سزار و گنائوس، پسر پومپه، در دست داشت، امیدوار بود که به سادگی بتواند آنتونی را مجنون خود کند. زیرا که سزار و پومپه او را به هنگامی که دختر بچه‌ای بیش نبود و از افسونگری و شور جنسی چیزی نمی‌دانست دیده بودند، اما آنتونی زمانی قرار بود او را ببیند که زنان در آن سن و سال زیباترین وجهه‌شان را دارند». با این وجود پلوتارک در ادامه می‌نویسد که «زیبایی او، آنطور که به ما گفته‌اند، به خودی خود نه بی‌همتا بود و نه بیننده را میخکوب می‌کرد» بلکه این لطافت طبع و دلربایی و «شیرینی لحن صدایش» بود که او را جذاب می‌کرد.

دیون کاسیوس نیز از سحر و زیبایی کلئوپاترا سخن گفته‌است: «زیرا که او زنی بود با زیبایی‌ای شگفتی‌آور و در آن زمان، وقتی که هنوز اوایل جوانی‌اش را می‌گذراند، زیبایی او دوچندان می‌نمود. همچنین صدایی دلنشین داشت و می‌دانست چگونه خودش را در دل هر کسی جا کند. در نگاه انداختن به بالا و گوش سپردن به مخاطب فوق‌العاده بود و می‌توانست همه را تسلیم خود کند؛ حتی مردانی که از عشق سیراب شده بودند و بهار جوانی‌شان را پشت سر گذاشته بودند. او فکر می‌کرد که دیدار با سزار سازگار و متناسب با نقش اوست و تمام تلاشش برای رسیدن به تخت و تاج را در زیبایی‌اش قرار داده بود».

این گزارش‌ها بر شکل دادن به تصویرهایی که بعداً از کلئوپاترا ساخته شد مؤثر بود به گونه‌ای که اغلب او را در حال افسونگری و فریفتن قدرتمندترین مردان دنیای غرب به تصویر می‌کشند.

منبع:ویکیپدیا

زندگانی گوستاو کلیمت

گوستاو کلیمت (زاده: ۱۴ ژوئیه ۱۸۶۲ – درگذشت: ۶ فوریه ۱۹۱۸) یک نقاش نمادگرای اتریشی و یکی از برجسته‌ترین اعضای هنر نووین به نام جدایی وین بود. کارهای برتر او عبارتند از نقاشی، نقاشی‌های دیوارنما، انگاره و کارهای هنری دیگر که بسیاری از آن‌ها در نگارخانه انجمن جدایی وین نمایش داده می‌شوند. موضوع و سبک اصلی نقاشی‌های کلیمت اندام برهنه زنان بود، کلیمت همچنین بنیانگذار و اولین رئیس کانون انجمن جدایی وین بود.

کلیمت طراحی زبردست بود. از او بیش از سه هزار طراحی باقی مانده، که از نگاه دقیق و دست پرقدرت او خبر می‌دهند. قلم جسور و چابک او در رسم پیکرها و حالت‌های انسانی، به ویژه زنان برهنه، به گروهی از هنرمندان جوان‌تر مانند اگون شیله درس بسیار داد.

زندگی:
گوستاو کلیمت در بومگارتن شهری کوچک در نزدیکی وین در اتریش-مجارستان به دنیا آمد. خانواده آن‌ها دارای هفت فرزند بود، سه پسر و چهار دختر که او دومین فرزند خانواده به شمار می‌رفت. از همان ابتدا همه پسرها دارای استعدادهای هنری بودند. برادران کوچکتر گوستاو، به نام‌های ارنست و جورج کلیمت بودند. پدر آن‌ها ارنست کلیمت، اهل بوهم و یک منقوشگر طلا بود. ارنست با آنا کلیمت (née Finster)، که دوست داشت یک نوازنده موسیقی باشد، ازدواج کرد. کلیمت بیشتر دوران کودکی خود را در فقر گذراند.

در سال ۱۸۷۶، بورسیه تحصیل در دانشکده هنر و صنایع دستی وین به کلیمت اعطاء گردید و تا سال ۱۸۸۳، در آنجا مشغول تحصیل در رشته نقاشی و معماری شد. در ۱۸۷۷، برادر او ارنست که دوست داشت همانند پدرش یک منقوشگر طلا شود، نیز وارد دانشگاه شد. هر دو برادر به همراه یکی از دوستانشان به نام فرانز با یکدیگر کار می‌کردند. تا سال ۱۸۸۰، آن‌ها موفق به دریافت کمیسیون‌های بیشماری در غالب تیمی به نام شرکت هنرمندان شدند و به استاد خود درکشیدن نقاشی‌های دیواری برای موزه وین کمک کردند. کلیمت کار حرفه‌ای خود را با کشیدن نقاشی‌های دیواری داخلی و سقف‌ها برای ساختمان‌های بزرگ در «Ringstraße» شروع نمود که شامل مجموعه‌ای موفق از حکایات و تمثیل‌ها می‌شد.


بوسه. ۱۸۶۲ – ۱۹۱۸ میلادی. رنگ روغن بر روی کرباس.

وی اتریشی تبار است و به واسطه خلاقیت‌ها و تلاش‌های نوآورانه‌اش در زمینه طراحی، به کارگیری نقوش ریتم‌دار و مواج، به کارگیری رنگ‌های پر کنتراست با مایه‌های گرم، استفاده از طلایی به عنوان رنگ و بهره گرفتن از ترکیب بندی‌های جدید به دور از تأکید بر نقاط طلایی، توانست به کسب موفقیت‌های زیادی نائل آید. کلیمت همچنین به سبک آرنوو در اتریش ارزش و اعتبار والایی بخشید. او از شخصیت‌های بزرگ گروه انشعابی «Sezession» وین بود که به عنوان یک نقاش موفق تزئین کار و چهره پرداز تراز اول در جامعه غربی آن دوران خود را شناساندند. غنای رنگ و ترکیب بندی‌های جدید با خطوط طراحی محکم و لطیف از جمله ویژگی‌های آثار کلیمت است. تقلید و کپی‌برداری از کلیمت، در روزگار اشباع شده از «تکثیر مکانیکی» (به تعبیر والتر بنیامین) سخت رواج دارد، اما هرگز کسی نتوانسته با آن تمرکز خیره‌کننده، توازن و تعادل هارمونیک کار این هنرمند را تکرار کند. هنر کلیمت وجهی دوگانه و گاه متناقض دارد: او از سویی از هنرمندان پیشگام و آوانگارد زمان خود بود که با نوآوری‌های چشمگیر و تجربه‌های جسورانه بر نسلی از هنرمندان مدرنیست تأثیر گذاشت، اما از سوی دیگر هنر خود را بر دستمایه‌هایی ساده و آشنا استوار کرد که برای هر چشمی زیبا و نوازشگر هستند.

تابلوهای کلیمت به راحتی با هر نگاهی انس می‌گیرند و به دیوار هر اتاق خواب، سالن نشیمن یا دفتر کاری می‌خورند. نباید فراموش کرد که این حسن و کمال با عمری تلاش و تقلا به دست آمده است. انقلاب در هنر تزئینی وین در آغاز قرن بیستم و دوره‌ای که به پایان قرن یا مرحله انحطاط شناخته شده‌است، از پایگاه‌های اصلی هنر مدرن بود. گوستاو کلیمت با شورش بر نقاشی آکادمیک یکی از نمایندگان اصلی سبک هنر نو است که در کنار گروهی از هنرمندان نوگرای وابسته به نمایشگاه «سسسیون» (گسست) جنبش «یوگند استیل» (سبک جوان) را به وجود آوردند.

نقاشان کلاسیک و «مکتبی» کار کلیمت را بیشتر آرایش و دکور می‌دانستند که از «مقاصد والای هنر» دور می‌شود. در برابر کلیمت و دوستان او عقیده داشتند که هنرمند باید در آفرینندگی و ذوق‌آزمایی آزادی کامل داشته باشد و هیچ مرجعی حق ندارد برای او راه و رسم تعیین کند. گوستاو کلیمت برخلاف بسیاری از دوستان هنرمندش نه در آموزشکده هنری وین، بلکه در آموزشگاه هنرهای صنعتی و کاربردی تحصیل کرد. در نخستین مرحله از فعالیت کلیمت که او در کارگاهی با برادر جوانترش همکاری داشت، از آمیزش آفرینش هنری و مهارت صنعتگری ترکیبی فشرده شکل می‌گیرد که هم زیباست و هم «سودمند». در مکتب «گسست» به این کارهای ترکیبی که می‌توانستند آمیزه‌ای از نقاشی و پیکره و معماری باشند، «مجموعه هنری» نام داده شده بود. هدف این «هنرمندان صنعت‌گر» خلق فرم‌های هارمونیک و ترکیب‌های چشم‌نواز بود که هم در صنایع کاربردی مانند وسایل مصرفی و استیل مبل و نقش پارچه و هم در آرایش سالن‌ها، دکورهای داخلی و سبک معماری نماها قابل مصرف باشند.

سبک کاری:
کلیمت طراحی زبردست بود. از او بیش از سه هزار طراحی باقی مانده، که از نگاه دقیق و دست پرقدرت او خبر می‌دهند. قلم جسور و چابک او در رسم پیکرها و حالت‌های انسانی، به ویژه زنان برهنه، به گروهی از هنرمندان جوان‌تر مانند اگون شیله درس بسیار داد. کلیمت با رشته‌ای از طرح‌ها به عنوان «استعاره» نام‌آور شد که بسیاری از آن‌ها «سیاه مشق» برای کارهای بزرگتر و تابلوهای رنگی او هستند. این آثار او معمولاً زمینه‌ای یا مرجعی دراماتیک دارند، در اساطیر باستانی یا قهرمانان تراژیک، مانند سالومه، یودیت، دانائه و آتنه. کلیمت با صحنه نمایشی دوران خود پیوند نزدیک داشت. در بسیاری از این کارها او به سمبولیسم گرایش دارد که از گرایش‌های اصلی در هنر روزگار بود. او تلاش می‌کند بسان شاعری پراحساس، مفاهیم کلی و انتزاعی مانند زندگی، مرگ، فلسفه، موسیقی، شهوت و حسادت را با خطوط و اشکال ظریف و نمادین مجسم کند.

در سری طرح‌ها و تابلوی رنگین «امید» زنی باردار است که به شکم برآمده خود خیره شده است. با وجود چیره‌دستی کلیمت در طراحی، او در تابلوهای رنگین از بازنمایی دقیق دنیای واقعی دوری می‌کند. پیکرهای انسانی او همراه با موج خط‌ها و رقص فرمها شکل عوض می‌کنند. کلیمت همیشه جای موتیف «طبیعی» را با طرح‌هایی ریز و فشرده پر می‌کند، به گونه‌ای که بافت اصلی فیگورها و پیرامون آن‌ها از روح و حرکت سرشار باشد.

کلیمت این آزادی را به بیننده می‌دهد که کار را به شیوه خود ببیند و با حس و حال خود بسنجد و تفسیر کند. در هنر او چیزی پنهان با معنایی شگرف بیابد که قابل بیان نیست؛ یا تنها نگاه کند و چشم را در زوایای خط‌ها و طرح‌ها و رنگ‌ها گردش دهد و از هماهنگی آنها لذت ببرد. کلیمت برای هر دید و سلیقه چیزی دارد و نزدیک شدن به هنر او به کارشناس و متخصص نیاز ندارد.

نقاشی‌های زرنگار:
بیشترین شهرت کلیمت با کارهایی است که به «دوره طلایی» معروف هستند و کمابیش در دوره بلوغ هنری او، در حوالی ۴۰ سالگی، خلق شده‌اند. پدر کلیمت گراورسازی باذوق بود و با طلا کار می‌کرد. می‌توان گفت که او عشق به طلا را از پدر به ارث برده بود، اما آشنایی او با کاشی‌ها و نگاره‌های بیزانسی نیز بی‌تردید در علاقه او به نقوش زرین مۆثر بود.

از شمایل‌نگاری و نقش قدیسان که بگذریم، زرنگاری یا استفاده از آب طلا ابداعی است که در هنر مدرن با کارهای کلیمت مشخص می‌شود. کلیمت شمایل بیزانسی را با دستمایه‌های زمینی آشتی داد. در کارهای او معمولاً زنان زیبا و برهنه و دلفریب به جای قدیسان قرار گرفته‌اند. او شاید به پیروی از سنت پدر، هر پیکره را به سان یک «تکه جواهر» نشان داد. شاید معروفترین این کارها تابلوی بوسه باشد. در این تابلو همه چیز برگرد یک بوسه عاشقانه شکل گرفته است. مرد و زن در فضایی زرنگار و اثیری در برابر هم زانو زده‌اند. مرد هم بر زن مسلط است و هم با بازوانی قوی او را در پناه گرفته است. روپوش مرد از نقش‌های گوشه‌دار و «سخت» است، درحالیکه جامه زن از نقش‌های مدور و «نرم» پوشیده شده‌است. فضای تابلو یکسره لخت و مجرد است و هیچ چیز از شرایط و موقعیت زن و مرد را روشن نمی‌کند. آن‌ها تنها دو انسان عادی هستند که با دو اندام متفاوت در هم فرورفته‌اند و می‌توانند به هر زمانه و فرهنگی متعلق باشند. منتقدی این موقعیت را «تصویر بشریت» لقب داده است. در دوره پایانی زندگی کلیمت، افسون سرد و عبوس اکسپرسیونیسم فضا را پر کرده بود، اما کلیمت بیشتر به ستایش لذت زندگی، کامرانی از عشق و نوشخواری گرایش داشت.

طبع سرزنده و زیباپسند او را بهتر از هر جا در چشم‌اندازهای طبیعت و پرتره‌های زنانه او دیده می‌شود که در دهه آخر زندگی، از حوالی ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۸ با کمالی خیره‌کننده به روی بوم آورده است. در این آثار کلیمت به سبکی آرام و موزون دست یافته که می‌توان آن را مثل ترنم موسیقی حس کرد. اما گاه در این ترنم لطیف و نوازشگر، حس و حال زمانه پرآشوب محسوس است، حتی در تابلوهای تغزلی مانند بوسه یا «هماغوشی»، اضطرابی پنهان حس می‌شود که به زوج عاشق نهیب می‌زند که هرگز به این لحظه بیکران پایان ندهند. اگر به پشت بنگرند مصیبتی بزرگ در انتظار آن‌هاست.

منبع: مروری بر تاریخ نقاشی معاصر غرب از آرنوو تا پست مدرنیسم – پریسا شاد قزوینی پاکباز، رویین، (۱۳۷۸)، ” دائرهالمعارف هنر (نقاشی، پیکره تراشی، گرافیک)”، تهران: انتشارات فرهنگ معاصر.

زندگانی مایکل جردن

مایکل جفری جردن، (به انگلیسی: Michael Jordan) (زاده ۱۷ فوریه ۱۹۶۳)، همچنین با حروف ابتدایی نامش MJ نیز شناخته می‌شود، بازیکن حرفه‌ای سابق بسکتبال اهل آمریکا، کارآفرین، و مالک عمده و همچنین رئیس تیم بسکتبال شارلوت هورنتز می‌باشد. او ۱۵ فصل در اتحادیه ملی بسکتبال آمریکا (ان‌بی‌ای) برای شیکاگو بولز و واشینگتن ویزاردز بازی کرده است. در زندگی‌نامه‌اش بر روی وب‌گاه رسمی ان‌بی‌ای اظهار شده: «بی‌تردید و با تأیید بسیاری، مایکل جردن بزرگترین بازیکن بسکتبال تمام دوران است.» جردن یکی از تاثیرگذارترین ورزشکاران بارز نسل خودش بود و به عنوان ابزاری برای محبوبیت ان‌بی‌ای طی دههٔ ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ مطرح بود. از دلایل شهرت او هم دوران بودن با اکثر بسکتبالیست‌های مطرح تاریخ است که تقریباً از همهٔ این بازیکنان بهتر بود. بازیکنانی نظیر:حکیم اولاجوان_جولیوس اروینگ_مجیک جانسون_شکیل اونیل_کلاید دلکستر_دامینیک ویلکینز_دیوید رابینسون_لری برد_آیزیاه توماس_اسکاتی پیپن_جان استاکسون_کارل مالون_چارز بارکلی_آلن آیورسون_کوبی برایانت_پاتریک اوینگ_تیم دانکن و … از بهترین بازیکنان تاریخ هستند که هم دوران با مایکل جردن بودند.

Oct 1995: Guard Michael Jordan

او به همراه محمدعلی کلی اسطوره بوکس و پله اسطوره فوتبال ۳ شخصیت تاریخی و برگزیده ورزشی قرن بیستم هستند که بیشترین تأثیر گزاری را در ورزش‌های خود در سطح جهان تا به امروز گذاشته‌اند.

پس از سه فصل حضور در دانشگاه کارولینای شمالی در چپل هیل، جایی که او در تیم بسکتبال قهرمانی دانشگاه کارولینای شمالی سال ۱۹۸۲ نیز عضو بود، جردن در سال ۱۹۸۴ به تیم حاضر در انی‌بی‌ای شیکاگو بولز پیوست. او به سرعت در قامت یک ستاره لیگ ظاهر شد، و با امتیازات فراوانی که کسب می‌کرد جمعیت را به وجد می‌آورد. توانایی پرش او مزین با اسلم دانکهای نمایشی از روی خط پرتاب آزاد در مسابقات اسلم دان برای او القاب “air jordan” و “His Airness” را به ارمغان آورد. همچنین جردن آوازه‌ای به عنوان یکی از بهترین بازیکنان دفاعی بسکتبال بدست آورده بود.سال ۱۹۹۱ او اولین قهرمانیش با شیکاگو بولز را بدست آورد، با تکرار این موفقیت در سالهای ۱۹۹۲ و ۱۹۹۳، عنوان تری-پیت را بدست آورد. گرچه جردن به ناگهان پیش از آغاز فصل ۹۴–۱۹۹۳ ان‌بی‌ای بازنشسته شد تا فعالیتی در بیسبال را دنبال کند، اما سال ۱۹۹۵ به بولز بازگشت و آنها را در مسیر افزودن سه قهرمانی دیگر به افتخاراتشان در سالهای ۱۹۹۶، ۱۹۹۷ و ۱۹۹۸ رهبری کرد، و نیز در فصل ۹۶–۱۹۹۵ توانستند رکورد بیشترین پیروزی تاریخ در یک فصل ان‌بی‌ای را با ۷۲ پیروزی به نام خود ثبت کنند. مایکل جردن سال ۱۹۹۹ برای بار دوم بازنشسته شد، اما یک بار دیگر و برای دو فصل از ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۳ به عنوان بازیکن ویزاردز به ان‌بی‌ای بازگشت.

دستاوردها و افتخاراتی فردی وی شامل پنج مرتبه بدست آوردن جایزه باارزش‌ترین بازیکن ان‌بی‌ای، ده مرتبه قرار گرفتن در تیم اول تیم منتخب ان‌بی‌ای، نه مرتبه تیم اول تیم منتخب مدافعین ان‌بی‌ای، چهارده بار حضور در بازی ستارگان ان‌بی‌ای، سه بار گرفتن جایزه با ارزشترین بازیکن بازی ستارگان ان‌بی‌ای، ده دفعه کسب عنوان امتیازاورترین بازیکن فصل ان‌بی‌ای، شش عنوان بیشترین توپ‌ربایی فصل، شش بار بدست آوردن جایزه بهترین بازیکن مرحله حذفی ان‌بی‌ای، و کسب جایزه بهترین مدافع سال ان‌بی‌ای در سال ۱۹۸۸. جردن در کنار دستاوردهای متعددش، رکوردهای ان‌بی‌ای برای بالترین معدل امتیازآوری فصل (۳۰٫۱۲ امتیاز در هر بازی) و بالاترین معدل امتیازآوری مرحله حذفی (۳۳٫۴۵ در هر بازی) را نیز در اختیار دارد. در سال ۱۹۹۹، او از سوی ای‌اس‌پی‌ان بزرگترین ورزشکار قرن بیستم آمریکای شمالی نام گرفت، و در فهرست بزرگترین ورزشکاران قرن آسوشیتد پرس بعد از بیب روث جایگاه دوم به او اختصاص داده شد. وی دوبار مشمول قرار گرفتن در تالار مشاهیر بسکتبال شده است، سال ۲۰۰۹ برای دوران بازی حرفه‌ایش، و سال ۲۰۱۰ به عنوان عضوی از تیم بسکتبال مردان المپیک ۱۹۹۲ ایالات متحده یا «تیم رؤیایی».

جردن همچنین با ستایش عمومی محصولاتش شناخته می‌شود. او عامل موفقت برند کفش‌های ورزشی ایر جردن نایکی بود، که سال ۱۹۸۵ معرفی شدند و تا به امروز محبوبیت‌شان را پا برجاست.وی همچنین در فیلم سینمایی جم فضایی محصول ۱۹۹۶ در نقش خودش ظاهر شد. سال ۲۰۰۶ رئیس و مالک بخشی از تیم بسکتبال شارلوت بابکتز سابق شد، سال ۲۰۱۰ با خرید بخش دیگری از سهام تیم حق اداره آن را نیز در اختیار گرفت. مجله فوربس درسال ۲۰۱۶ مایکل جردن راثروتمندترین ورزشکار تاریخ نام برد. ثروت جردن ازسوی این مجله ۱/۷ بیلیون دلار برآورد شد.

جردن بروکلین، نیویورک زاده شد، پدرش جیمز جردن سرپرست تجهیزات یک کارخانه و مادرش دلوریس کارمند بانک بود. خانواده جردن هنگام کودکی او به ویلمینگتن در کارولینای شمالی نقل مکان کردند.

(تبلیغ: تور ارمنستان به دلیل نزدیکی و هم مرزی با کشور ایران ازجمله تورهای محبوب گردشگران ایرانی می‌باشد. قیمت تور ارمنستان به دو شکل زمینی و هوایی انجام می‌شود و تور زمینی ارمنستان نیز به دلیل عبور از جاده‌های بسیار سرسبز و خوش‌منظره مورد توجه می‌باشد. قیمت تور ارمنستان در لیست زیر می‌توانید آژانس‌های ارائه‌ دهنده تور ارمنستان را مشاهده نمایید.)

چهارمین فرزند از پنج فرزند خانواده است، دو برادر بزرگ‌تر با نام‌های لری و جیمز جونیور جردن، و یک خواهر بزرگ‌تر، دلوریس و خواهری کوچک‌تر به نام روزلین دارد. برادرش جیمز در سال ۲۰۰۶ به عنوان گروهبان‌یکم از تیپ سیگنال سی‌وپنجم از سپاه هجدهم هوابرد در ارتش ایالات متحده بازنشسته شد.

جردن به دبیرستان اِمزلی لینلی در ویلمینگتن رفت، جایی که در آن با پرداختن به بیسبال، فوتبال آمریکایی و بسکتبال، فعالیت حرفه‌ای ورزشی‌اش را با جدیت آغاز کرد. او در پایه دهم سعی کرد به تیم اول بسکتبال آموزشگاه ملحق شود، اما با قد ۱۸۰ سانتی‌متری به نظر برای بازی در ان سطح بسیار کوتاه بود. دوست بلند قامت‌تر او هاروست اسمیت تنها فردی بود که در آن پایه به تیم اول راه پیدا کرد.

مایکل برانگیخته شد تا ارزش‌هایش را اثبات کند، او تبدیل به ستارهٔ تیم دوم آموزشگاه شد و در چند بازی توانست بیش از چهل امتیاز کسب کند. طی تابستان بعدی او ۱۰ سانتی‌متر رشد و به سختی تمرین کرد. او در فهرست تیم اول جای گرفت و در دو فصل پایانی بازیش در دبیرستان به طور متوسط در هر بازی ۲۰ امتیاز بدست آورد.هنگامی که در پایه‌دوازدهم بود بعد از اینکه به طور متوسط در هر بازی یک تریپل-دابل با: ۲۹٫۲ امتیاز، ۱۱٫۶ ریباند، و ۱۰ پاس منجر به امتیاز کرد.

وی از دانشگاه‌های متعددی شامل، دوک، تیم بسکتبال تارهیلز کارولینای شمال، تیم بسکتبال گیمزکوک کارولینای جنوبی، تیم بسکتبال سیراکوس اورنج و تیم بسکتبال ویرجینیا کاوالیرز دعوتنامه تحصیل و حضور در تیم بسکتبال دریافت کرد.سال ۱۹۸۱ جردن، جردن بورسیه بسکتبال کارولینای شمالی را پذیرفت و آنجا بود که تخصصش در جغرافیای فرهنگی را گرفت.

به عنوان یک دانشجوی سال اول در سیستم تیم‌گرای دین اسمیت، جردن با میانگین ۱۳٫۴ امتیاز در هر بازی، ۵۳٫۴ درصد پرتاب صحیح، بهترین تازه‌کار سال همایش ساحل اقیانوس‌اطلس نام گرفت. او در بازی نهایی ان‌سی‌ای‌ای ۱۹۸۲ جامپ شات منجر به پیروزی بازی را برابر جرج‌تاون هویاس انجام داد. در آن بازی پاتریک اوینگ که بعدها در ان‌بی‌ای نیز رقیب جردن شد برای جرج‌تاون بازی می‌کرد، جرج‌تاون تا لحظات پایانی توسط اوینگ پیش بود که پرتاب جردن نتیجه بازی را تغییر داد.جردن بعدها از این پرتاب به عنوان نقطه‌عطف دوران فعالیتش در بسکتبال یاد کرد.در طول سه فصل حضورش در کارولینا، او به‌طور متوسط ۱۷٫۷ امتیاز، ۵۴ درصد پرتاب صحیح و ۵ ریباند در هر بازی کسب کرد. وی با اجماع آرا برای تیم اول منتخبین ان‌سی‌ای‌ای در دو فصل ۱۹۸۳ و ۱۹۸۴ انتخاب شد. او بعد از اینکه هر دو جایزه بازیکن نایسمیت و وودن سال را در ۱۹۸۴ کسب کرد، یک سال قبل از فارغ‌التحصیل شدن کارولینی شمالی را ترک کرد تا وارد انتخابی ان‌بی‌ای شود. در پیک سوم انتخابی، بعد از اینکه در دو پیک اول حکیم اولاجوان توسط هیوستون راکتس و سم بوئی توسط پورتلند تریل بلیزرز انتخاب شدند، شیکاگو بولز جردن را انتخاب کرد. یکی از دلایل اصلی که جردن زودتر برگزیده نشد این بود که دو تیم اول نیازمند بازیکن پست سنتر بودند. با این وجود استو اینمن مدیرکل تریل بلیزرز بعداً ادعا کرد مهم انتخاب یک سنتر نبوده بلکه ترجیح می‌داده‌اند که سم بوئی را بگیرند تا مایکل جردن را، زیرا پورتلند در آن زمان بازیکنی در پست گارد با مهارت‌های مشابه جردن به نام کلاید درکسلر در اختیار داشت.با توجه به مصدومیت‌های متعدد بوئی در دوران دانشگاهی، سال ۲۰۰۵ ای‌اس‌پی‌ان، انتخاب بوئی توسط بلیرز را در ردیف بدترین پیک انتخاب‌های تاریخ ورزش حرفه‌ای آمریکای شمالی در رتبه اول قرار داد. سال ۱۹۸۶ جردن به کارولینای شمالی برگشت تا تحصیلاتش را به اتمام برساند.

دوران فعالیت حرفه‌ای:
جردن در اولین فصل حضورش در ان‌بی‌ای، میانگین ۲۸٫۲ امتیاز و ۵۱٫۴ درصد پرتاب صحیح در هر بازی را ثبت کرد. جردن به سرعت به بازیکن مورد علاقه تماشاگران، حتی هواداران تیم‌های رقیب تبدیل شد، و اندکی بعد از اولین ماه فعالیتش تصویرش روی جلد اسپورتس ایلوستراتد با عنوان «تولد یک ستاره» قرار گرفت. وی همچنین از سوی هواداران، در در سال اول برای تیم ستارگان تازه‌وارد انتخاب شد.پیش از بازی ستارگان حاشیه‌هایی مبنی بر نگرانی تعدادی از بازیکنان باسابقه‌تر و در راس ایشان آیزیاه توماس، از میزان توجه‌ای که به جردن می‌شد به وجود آمد. این موضوع منجر به راه افتادن یک جو علیه مایکل شد، به شکلی که بازیکنان از پاس دادن به او در سراسر جریان بازی خودداری می‌کردند.مناقشه تقریباً روی جردن تأثیری نداشت، و او هنگامی که بازی معمولش در طول فصل را به نمایش گذاشت در پایان به عنوان پدیده سال انتخاب شد.بولز فصل را با ۳۸ پیروزی و ۴۴ شکست به پایان برد، و در دور اول مرحله حذفی از میلواکی باکس شکست خورد.

فصل دوم بازی جردن با مصدومیت زودهنگامش به دلیلش شکستگی پا با وقفه‌ای طولانی همراه شد، این اتفاق باعث شد او ۶۴ بازی را از بدهد. با وجود مصدومیت جردن و ثبت رکورد ۳۲ پیروزی و ۵۰ شکست بولز به مرحله حذفی راه پیدا کرد (در آن زمان در میان تیمهایی که در طول تاریخ ان‌بی‌ای توانسته بودند سهمیه حضور در مرحله حذفی را کسب کنند، این رکورد در رتبه پنجم ضعیف‌ترین نتایج قرار گرفت).مصدومیت مایکل تا فرارسیدن مرحله حذفی بهبود پیدا کرد و در بازگشت نمایشی به نقص ارائه داد. وی در بازی برابر تیم بوستون سلتیکس فصل ۸۶-۱۹۸۵ که یکی از بهترین تیم‌های تمام ادوار ان‌بی‌ای به‌شمار می‌آید،در دو بازی ۶۳ امتیاز بدست آورد، رکوردی که تاکنون به عنوان بیشترین امتیازات ثبت شده در یک بازی مرحله حذفی پابرجاست.هرچند در مجموع بازی‌های رفت و برگشت این سلتیکس بود که پیروز شد.

با آغاز فصل ۸۷–۱۹۸۶ جردن کاملاً بهبود پیدا کرد، و تبدیل به یکی از امتیازآورترین بازیکنان تاریخ ان‌بی‌ای در طول یک فصل شد. او با میانگین ۳۷٫۱ امتیاز و ۴۸٫۲ درصد پرتاب صحیح در لیگ، در کنار ویلت چمبرلین تنها بازیکنانی‌اند که در یک فصل ۳۰۰۰ امتیاز کسب کرده‌اند. بعلاوه در این دوره، جردن توانایی‌های دفاعی‌اش را نیز نشان داد، چنان‌که تبدیل به اولین بازیکن تاریخ ان‌بی‌ای شد که در یک فصل رکورد ۲۰۰ توپ‌ربایی و ۱۰۰ بلاک را برجای گذاشته است. با وجود تمام کامیابی مایکل جردن، جایزه با ارزش‌ترین بازیکن لیگ را مجیک جانسون بدست آورد. بولز ۴۰ بازی را برد،و برای سومین سال پیاپی به مرحله حذفی را یافت، گرچه آنها بازهم توسط سلتیکس حذف شدند.

جردن در فصل ۸۷–۱۹۸۶ ان‌بی‌ای نیز با میانگین ۳۵ امتیاز و ۵۳٫۵ درصد پرتاب صحیح، امتیازآورترین بازیکن لیگ شد و جایزهٔ با ارزشترین بازیکن لیگ را بدست آورد. او همچنین با متوسط ۱٫۶ بلاک و ۳٫۱۶ توپ‌ربایی در هر بازی لیگ، بهترین بازیکن دفاعی ان‌بی‌ای سال نام گرفت.بولز بازی‌ها را با ۵۰ پیروزی و ۳۲ شکست به پایان برد و با شکست کلیولند کاوالیرز در مجموع پنج بازی رفت‌وبرگشت، برای اولین بار در دوران حضور جردن از دور اول مرحلهٔ حذفی فراتر رفت. به‌هر ترتیب بولز دور بعد در مصاف با حریفی قدرتمندتر به نام دیترویت پیستونز ۸۸-۱۹۸۷ که از وجود آیزیاه توماس و گروهی از بازیکنان فیزیکی مشهور به «پسران بد» سود می‌برد، در مجموع پنج بازی شکست خورد.

فصل ۸۹–۱۹۸۸، مایکل جردن با ثبت میانگین ۳۲٫۵ امتیاز از ۵۳٫۸ درصد پرتاب صحیح همراه با ۸ ریباند و ۸ پاس منجربه‌گل، یک بار دیگر در صدر امتیازآورترین بازیکنان لیگ قرار گرفت. بولز آمار ۴۷ برد و ۳۵ شکست را در آن سال برجای گذاشت و با شکست کاوالیرز و نیویورک نیکس به دور نهایی همایش شرقی راه پیدا کرد. رقابت با کاوالیرز عملکرد درخشان جردن را دربرداشت، تنها لحظه‌ای پیش از به صدا درآمدن زنگ پایان پنجمین و آخرین بازی این دور بود، که او توپ را وارد سبد کرد تا بولز ۱۰۱ به ۱۰۰ بر حریف غلبه کند. این اتفاق در حالی رخ داد که کاوالیرز با گرفتن تایم‌اوت سه ثانیه قبل از پایان بازی توانسته بود توسط کریگ ایهلو با نتیجه ۱۰۰–۹۹ پیش بیوفتد. به‌هرحال پیستونز بازهم، این بار در شش بازی با بکار بردن روش مخصوصشان در کنترل جردن موسوم به «قواعد جردن» که شامل؛ یارگیری دو و سه نفره تیمی او هر بار که توپ را لمس کند، می‌شد، بولز را حذف کرد.

فصل ۹۰–۱۹۸۹ بولز با بازیکن اصلی‌اش مایکل جردن و بهبود تیم با بازیکنان جوانی چون اسکاتی پیپن و هوراس گرانت، ذیل هدایت فیل جکسون، در قامت یک مدعی واد رقابت‌ها شد. جردن آمار میانگین ۳۳٫۶ امتیاز درهربازی از ۵۲٫۶ درصد پرتاب صحیح، در کنار ۶٫۹ ریباند درهربازی و ۶٫۳ پاس منجربه‌گل در هر بازی و در راس آن ثبت رکورد ۵۵ پیروزی و ۲۷ شکست را بر جای گذاشت.بولز یک بار دیگر به بازی نهایی همایش شرق این‌بار در طی مسیر با شکست دادن میلواکی باکس و فیلادلفیا سونتی‌سیکسرز راه پیدا کرد. نهایتاً علی‌رغم کشاندن جدال دور نهایی با پستونز به بازی هفتم، بولز برای سومین فصل پیاپی در مرحله حذفی مغلوب پیستونز شد.

اولین تری-پیت (۱۹۹۳–۱۹۹۱)
حضور در موزیک ویدیو جم- JAM مایکل جکسون ویرایش
بعنوان یک فعالیت و حضور در عرصه هنر موسیقی می‌توان به حضور او در کنار ستاره پاپ موسیقی جهان، مایکل جکسون اشاره کرد. مایکل جردن در موزیک ویدیوی جم- JAM که در سال ۱۹۹۲ توسط مایکل تهیه و اجرا شد حضور داشت و در این موزیک ویویو صحنه‌هایی از نمایش ورزشی مایکل جردن در کنار مایکل جکسون نشان داده می‌شود، در پایان موزیک ویویو نیز نشان داده می‌شود که مایکل جکسون در حال آموزش حرکات رقص خود به مایکل جردن می‌باشد.

منبع: reference.com