زنگانی خطیب بغدادی

خَطیبِ بَغْدادی،   ابوبکر احمد بن علی (جمادی‌الآخر ۳۹۲- ذیحجۀ ۴۶۳ / آوریل ۱۰۰۲ – سپتامبر ۱۰۷۱)، محدث و مورخ پرشهرت شافعی. او از بزرگان اصحاب حدیث بغداد در سدۀ ۵ ق/ ۱۱ م و مؤلف اثر معروف تاریخ بغداد بود.

احمد در کودکی به خواست پدرش، که در درزیجان (از نواحی بغداد) خطیب بود (خطیب، تاریخ بغداد، ۱۱/ ۳۵۹)، نزد هلال بن عبدالله طَیِّبی به فراگیری قرآن و ادب پرداخت (همان، ۱۴/ ۷۵) و با سپری‌کردن این دوره، در ۴۰۳ ق/۱۰۱۲ م رسماً درس‌آموزی را در جامع بغداد با حضور در درس ابن‌رزقویه آغاز کرد (همان، ۱/۳۵۱). با التفات به فقه شافعی، در درس ابوحامد اسفراینی حاضر شد (همان، ۴/ ۳۶۹)، اما با درگذشت وی، دوباره راهی درس ابن‌رزقویه شد. حضور متناوب او در درس مشایخ حدیث و فقه، او را به محضر محاملی، فقیه پرآوازۀ شافعی، و سپس ابوطیب طبری کشاند (همان، ۴/۳۷۲، ۹/ ۳۵۹). از دیگر مشایخ او باید به ابوبکر بَرْقانی اشاره کرد که انتقال‌دهندۀ دانش حدیث شرق به بغداد بود (نک‍ : ه‍ د، ۱۱/ ۷۳۶-۷۳۷).
از حدود سال ۴۱۰ ق/ ۱۰۱۹ م به بعد را باید دورۀ سفرهای خطیب بغدادی در نظر آورد. او خود از استماع حدیث نزد ابن‌عاقولی در ۴۱۰ ق/ ۱۰۱۹ م در عکبرا خبر داده، و از سویی می‌دانیم که در ۴۱۲ ق/۱۰۲۱ م در بصره بوده است (نک‍ : خطیب، همان، ۱/۴۱۷، ۸ / ۱۰۴). در شوال همان سال با از دست‌ دادن پدرش، عزم سفر کرد و به اشارۀ استادش، ابوبکر برقانی، مسیر نیشابور را در پیش گرفت؛ سفر وی به نیشابور در طول سال ۴۱۵ ق/۱۰۲۴ م صورت گرفته که در میانۀ راه، زمانی را در شهرهایی مانند ری سپری کرده و از عالمان آنجاها درس آموخته است (نک‍ : همان، ۵/۶۷، ۱۱/ ۱۱۵، ۱۲/ ۸- ۹، ۹۹). با توجه به برخی از اطلاعات پیرامون حضور او در منطقۀ بشلا (در نزدیکی بغداد) در ۴۱۷ ق/۱۰۲۶ م (نک‍ : همان، ۷/ ۲۷۸)، و برخی داده‌های تاریخی دیگر (نک‍ : همان، ۱۱/۲۷۳)، می‌توان دریافت که سفر وی به نیشابور چندان طولانی نبوده است (برای فهرستی از برخی مشایخ او، نک‍ : ابن‌عساکر، ۵/۳۱؛ سید، ۲۳-۲۴).
با آغاز دهۀ دوم آن سده، با توصیه‌نامه‌ای از برقانی خطاب به ابـونعیم اصفهانـی، راهی اصفهان شد (نک‍ : خطیب، الجامع … ، ۴۸۲-۴۸۳). داده‌های پراکندۀ خطیب در تاریخ بغداد مشخص می‌کند که وی در ۴۲۱ ق/۱۰۳۰ م در مسیر اصفهان بوده و در ۴۲۲ ق در آن سرزمین حضور داشته (نک‍ : همو، تاریخ بغداد، ۲/ ۱۵۹، ۳/۹۴) و بی‌گمان در ۴۲۳ ق/۱۰۳۲ م در بغداد بوده است. او که بیشترین استفاده را از فرصتها می‌کرد، از حضور یک‌سالۀ اسماعیل بن احمد ضریر حیری در ۴۲۳ ق در بغداد، بهره برد و توانست با ارتقای سند روایی خود، روایت فِرَبری از بخاری را با دو واسطه کسب کند (نک‍‌ : همان، ۶/۳۱۳-۳۱۴).
خطیب با سفرهای پرشمار به سرزمینهای گوناگون و ارتقای سند روایی خود، ضمن داشتن علو اسناد، انتقال‌دهندۀ حدیث بومهای مختلف بود (برای شاگردان، نک‍ : ابن‌عساکر، ۵/۳۲)؛ چنان‌که برای نمونه، با انتقال روایات برخی مشایخ خود همچون ابونعیم اصفهانی، حلقه‌ای استوار در انتقال حدیث خراسان و اصفهان به بغداد گشت. شاید به همین سبب هم بود که نقش سفر در فراگیری و تعالی اسانید را تا این اندازه مهم می‌دانسته که نه‌تنها در جای‌جای آثارش به این امر التفات داشته (برای نمونه، نک‍ : شرف … ، ۱۱۳)، بلکه کتابی مستقل در این زمینه تألیف نموده است (نک‍‌ : «الرحله … »، ۱۳۹ بب‍ ‌). به هر‌روی، دور نیست که    نتیجۀ عملی این اندیشه، سبب گشت تا کسی از استادانش مانند ابوبکر برقانی، از وی استماع حدیث کند (نک‍ : ه‍ د، ۱۱/ ۷۳۶).
به رغم داده‌های فراوان، اما پراکندۀ وی در آثار مختلف، به‌ویژه در تاریخ بغداد، از زمان حضورش در بغداد تا حدود دو دهۀ بعد، اطلاعی از او در دست نیست. تنها می‌توان ‌حدس زد که در این دوره بیشترین تمرکز را بر تدوین کتاب ارزشمند تاریخ بغداد داشته است. درواقع پس از بازگشت از اصفهان به بغداد، تنها می‌دانیم که در دهۀ چهارم آن سده، قصد خانۀ خدا نموده است. در گزارشها از این سفر، مخصوصاً دربارۀ زمان مراسم حج او، قدری آشفتگی به چشم می‌خورد. سخن اینجا ست که مبتنی بر گزارش ابن‌عساکر، خطیب مسیر شام را برای حج برگزیده و در ۴۴۵ ق/۱۰۵۳ م در دمشق بوده و از آنجا به حج رفته است (۵ /۳۱؛ نیز نک‍ : سبکی، ۴/ ۲۹).
خطیب پس از کوتاه‌زمانی که در حجاز بود، به قصد بازگشت، مسیر شام را در پیش گرفت. او خود از حضورش در رجب ۴۴۵/ اکتبر ۱۰۵۳ در بیت‌المقدس، پس از بازگشت از حج، سخن گفته (نک‍ : تاریخ بغداد، ۱۳/۲۲۱) و پس از آن در ۱۴ صفر ۴۴۶ ق/ ۲۵ مۀ ۱۰۵۴ م، در راه بازگشت از مکه به شام بوده و در ۴۴۶ ق از حضور خود در صور سخن گفته است (همان، ۶/ ۱۷۴، ۱۱/۳۴). سال بعد، در محرم ۴۴۷/ آوریل ۱۰۵۵ خطیب در بغداد بود (نک‍ : همانجا، نیز ۱۲/۱۱۵). اگرچه این تاریخها درست می‌نماید، تنها ابهام جدی آن است که با ابتنای بر این داده‌ها، خطیب در دو سال پیاپی حج گزارده و ابن‌عساکر از حج وی در پایان سال ۴۴۴ ق/ ۱۰۵۲ م آگاهی نداشته است.
به‌هرروی، درنگ کوتاه خطیب در مکه پربار بود؛ چه، توانست بسیاری کسان ازجمله قاضی قُضاعی مصری را که در همان زمان در مکه بود، ملاقات، و از او کسب فیض کند (ابن‌جوزی، ۸/۲۶۵). همچنین دیدار و روایت از کریمه، دختر احمد مروزیه که دارای سند عالی از صحیح بخاری بود، طبقۀ روایی او را ارتقا بخشید (نک‍ : سبکی، ۴/۳۰).
حضور دوبارۀ خطیب در بغداد، با آغاز یکی از دوره‌های مهم تاریخی بغداد در عصر قائم‌بامرالله، خلیفۀ عباسی (حک‍ ۴۲۲-۴۶۷ ق/ ۱۰۳۱- ۱۰۷۵ م)، که در تقابل با فاطمیان مصر، تحت پوشش غائلۀ بساسیری (ه‍ م) روی نمود، مصادف بود. ماجرای بساسیری به‌عنوان آخرین کوشش بزرگ فاطمیان برای اسقاط حکومت مرکزی و سیطره بر شرق سرزمینهای اسلامی، بخشی از تاریخ زندگی خطیب را نیز دستخوش دگرگونی کرد (خطیب، همان، ۹ / ۳۹۹-۴۰۴).
پیش‌تر باید دانست خطیب که دیگر پرآوازه بود، در بازگشت از دمشق (۴۴۷ ق/ ۱۰۵۵ م)، توانست به‌سرعت جایگاه والایی در دستگاه حکومتی یابد. در این بین وزیر پرقدرت عباسی، ابن‌مسلمه هم که خود فقیهی شافعی بود، خطیب را بسیار ارج می‌نهاد؛ به‌ویژه آنکه برخی نمونه‌ها از فضل او در حل مشکلات حکومتی نیـز کارآمد بـوده و در منابع بازتاب یافتـه است (نک‍ : ابن‌جوزی، همانجا؛ سبکی، ۴/ ۳۵؛ ذهبی، ۳/۱۱۴۱). بدین ترتیب بود که شهرت او به دربار نزد خلیفه هم رسید. آمده است که وی از خلیفه درخواست نموده تا اجازۀ تدریس در جامع منصور به او داده شود (ابن‌عساکر، ۵/۳۴؛ ذهبی، ۳/۱۱۴۲). اما بغداد در این سالها پرآشوب بود و با بروز ماجرای بساسیری، افزون بر آنکه شهر مکانی مناسب برای عالمی چون خطیب نبود، وی گاه در معرض برخی قضایا نیز قرارمی‌گرفت. بساسیری از امرای نامدار ترک در پایان عصر آل‌بویه بود که در طی مسائلی، یک‌چند خلافت عباسی بغداد را برانداخت و به نام فاطمیان بر عراق فرمان راند. سخن اینجا ست که پس از ناتوانی حکومت مرکزی در خواباندن غائله، بساسیری که از دشمنان سرسخت ابن‌مسلمۀ وزیر هم بود، در ذیقعدۀ ۴۵۰/ دسامبر ۱۰۵۸ در جامع منصور به نام مستنصر فاطمی خطبه خواند (ه‍ د، ۱۲/۱۰۲). می‌توان در نظر آورد خطیب که در جامع منصور تدریس می‌کرد و به نوعی با دربار قائم‌بامرالله هم در ارتباط بود، و مهم‌تر آنکه از دوستان و یاران ابن‌مسلمه به شمار می‌رفت و در کنف حمایت او بود، بغداد را مکانی مناسب برای ماندن نمی‌دید. غائله و درگیریها تا ذیحجۀ ۴۵۱/ ژانویۀ ۱۰۶۰ ادامه داشت. لذا خطیب در صفر ۴۵۱ پنهانی راهی دمشق شد (خطیب، همان، ۹ /۴۰۳).
خطیب بغدادی با حضور در دمشق مورد احترام عالمان آن دیار قرار گرفت و در جامع دمشق شروع به تدریس کرد. وی حدود یک دهه در آن دیار به درس‌آموزی شاگردان و طالبان علم پرداخت. در منابع است که روزی هنگام تدریس کتاب فضائل العباس (اثر ابن‌رزقویه)، از سوی برخی متعصبان مورد نکوهش قرار گرفت (ابن‌کثیر، ۱۲/۱۰۲). فضای اعتقادی متأثر از اندیشۀ فاطمیان، که از سوی حکومت نیز حمایت می‌شد، عرصه را بر خطیب تنگ کرد؛ مبتنی بر روایات مختلف، در مجموع، رواج‌دهندۀ افکاری مغایر با پیش‌زمینه‌های شیعی معرفی گشت و حتى حکم به قتل او داده شد. با پناه‌جویی به خانۀ شریف ابن‌ ابی الحسن علوی، و آرام کردن اوضاع توسط شریف، خطیب توانست از مهلکه جان سالم به در بَرَد و تنها حکم به اخراج او از دمشق داده شود. بدین ترتیب، وی در ۴۵۹ ق/۱۰۶۷ م، به سمت صور روان شد (ذهبی، ۳/۱۱۴۱-۱۱۴۲؛ ابن‌کثیر، همانجا). وی تا ۴۶۲ ق/۱۰۷۰ م در صور، که در آن زمان مرکز محافل اصحاب حدیث هم بود، بماند، و گهگاه هم به بیت‌المقدس می‌رفت. با درک گذر زمان، بر آن شد تا آخرین سالهای عمر خویش را در عراق بگذراند؛ پس به همراه شاگردش، عبدالمحسن شیحیِ تاجر که تأمین‌ هزینۀ سفر را عهده‌دار شده بود، در شعبان آن سال راهی بغداد شد. ضمن اقامتهای کوتاه در طرابلس و حلب، و دیدار و گفت‌وگو با عالمان آنجا، سرانجام به بغداد رسید. باری در جامع منصور مشغول تدریس و تحدیث شد؛ سال پس از آن در ۴۶۳ ق درگذشت و    در کنار قبر بِشر حافی بـه خاک سپرده شد (ذهبی، همانجا، نیز ۱۱۴۴).
بیشترین سبب شهرت خطیب تألیف کتاب ارزشمند تاریخ بغداد، مهم‌ترین اثر برجای‌مانده در این زمینه است و از نمونه‌های شاخص تاریخ محلی است. او این اثر بزرگ و پرآوازه دربارۀ تاریخ سیاسی و فرهنگی بغداد را در طول عمر خود تدوین کرده، چنان‌که برخی اطلاعات آمده در آن، همچون شرح حالِ ابوالغنائم ابن‌دجاجی، مربوط بـه دورۀ کهن‌سالـی وی است (نک‍ : ۳/ ۱۰۸). خطیب با رویکردی محدثانه و نه مورخانه، این تاریخ محلی را با ابتنا بر سبک رجال‌نویسی تدوین کرد. تألیف این‌گونه آثار به‌ویژه از سدۀ ۴ ق/۱۰ م مورد عنایت تام محدثان قرار گرفت؛ پیش‌تر از خطیب، کسانی همچون حاکم نیشابوری و ابونُعیم اصفهانی به‌ترتیب آثار تاریخ نیشابور و ذکر اخبار اصبهان را تدوین نموده بودند. در این عرصه، فارغ از موضوعات مربوط به شهر بغداد و اوضاع سیاسی ـ فرهنگی آن، مبتنی بر قسمتهایی از بخش شرح‌حالها می‌توان به برخی دیدگاههای مؤلف نزدیک شد. از اصلی‌ترین مباحث در این زمینه بروز روحیۀ متعصب خطیب نسبت به اصحاب رأی و متکلمان، به‌ویژه شخص ابوحنیفه است (نک‍ : ۱۳/۳۲۳ بب‍ ‌). در مقابل، التفات و بزرگداشت صوفیه و زاهدان در این اثر به‌وضوح مشاهده می‌شود؛ دیدگاهی که در مواضعی از دیگر آثار خطیب هم وجـود دارد (نک‍ : الزهد … ، سراسر کتاب).
تاریخ بغداد به مثابۀ شناسه‌ای مهم برای خطیب، از قدیم مورد التفات عالمان مختلف بوده و آثاری ازجمله اختصار، تخریج، ذیل، و حتى زوائدنویسی و غیره پیرامون آن صورت گرفته است (نک‍ : فرهنگ … ، ۲/۱۱۳). وفور احادیث مسند در این کتاب، در طی قرنها این اثر را به‌عنوان یکی از متون حدیثی نیز مطرح ساخته و نقلهای گسترده از آن در جوامع حدیثی متأخر دیده می‌شود (مثلاً نک‍ : متقی، ۱/ ۴۶، ۶۸، جم‍ ‌).
خطیب بغدادی با گرایش فقه شافعی و کلام اشعری، در شمار متأخران اصحاب حدیث جای دارد. وی با تألیف آثاری پرشمار، افزون بر آنکه نقش مهمی در مجموعۀ اصحاب حدیث ایفا کرد، تلاش نمود تا به دو امر مهم رسیدگی کند: نخست برون‌بُرد اصحاب حدیث از انبوهی نکوهشها و انتقادها؛ و دوم اهتمام به نظم‌دهی علمی نسبت به عملکرد محدثان و روات برای جلوگیری از هرج‌ومرج روایی و آشفتگی در تحدیث.
در گذاری بر مباحث اعتقادیِ عصر خطیب، دانستنی است که تقابل محفل عقل‌گرای اصحاب رأی ـ متکلمان در برابر اصحاب حدیثِ نقل‌گرای بغداد بازاری گرم بود. از سویی دیگر، تقابل درونی اصحاب حدیث میان تندروان یا حنابله و معتدلان شافعی و مالکی، در رویکرد کلامی آنها نیز سبب جناح‌بندیهای گرونده به اشاعره یا ضدیت با کلام گشته بود. مبتنی بر سخن شیخ مفید (ص ۲۴)، اواخر سدۀ ۴ و اوایل سدۀ ۵ ق محافل اشعریان در بغداد پررونق بود و جمعیت انبوهی از اشاعره در آن شهر حضور داشتند (نیز نک‍ : ه‍ د، ۸ / ۷۴۵). در این احوال، خطیب در شمار اصحاب حدیثِ اعتدال‌گرای شافعی است که با گرایش اشعری، در تقابل با اصحاب حدیث تندرو جای می‌گیرد. اینکه ابن‌جوزی وی را در آغاز بر مذهب حنبلی و سپس گراینده به شافعی یاد کرده (۸/۲۶۷)، نه‌تنها از سوی منابع دیگر تأیید نشده و تنها سخنش تکرار شده، بلکه در صورت قبول، تأکیدی است بر اینکه وی از قدیم رویکردی به سمت اعتدال در محافل اصحاب حدیث داشته است. از دیگر سو در مقام پاسخ‌گویی به عقل‌گرایان، بر آن بود که استفاده از رأی مجردِ از نص، کارآمد نیست؛ چون موضوعاتی که از مجرای حدیث می‌توان به آن دست یافت، از چنان گستردگیِ دانشی برخوردار است و ریشه در علوم مختلف دارد که نمی‌توان بدون اینها در مسیر درست گام نهاد (خطیب، شرف، ۲۰-۲۱، ۲۷- ۲۸). بر همین مبنا، با تألیف کتاب شرف اصحاب الحدیث بر آن بود تا جایگاه ارزشمند اصحاب حدیث را بنمایاند و در این زمینه فروگذار نکرده و ضمن برشماری ایشان به‌عنوان بهترین از امت اسلامی، تحدیث را هم‌مرتبۀ تسبیح و صلات یاد کرده است (همان، ۱۵۱ بب‍ ‌). در مقابل، با نشان‌دادنِ انبوهی روایت پیرامون تقابل آشکار اصحاب رأی با اصحاب حدیث، رأی‌گرایان را بـه شدت مورد انتقاد قرار داده است (نک‍ : همان، ۱۳۶-۱۴۰). وی در مقام بررسی نکوهندگان اصحاب حدیث، اهل رأی را معاندانی دانسته که با بزرگ‌نمایی برخی روایات واهی و غیرقابل قبول نزد محدثان، قصد تخریب آنها را دارند (نک‍ : الفقیه … ، ۲/۱۵۱)؛ لذا انتقادهای ایشان همچون نقد شدید شافعی و روایات او را، مخصوصاً بدان سبب که بخاری آنها را وانهاده، مورد بررسی قرار داده، و به‌تصریح، حنفیان اهل رأی را نام برده و کتمان دانش شافعی از سوی ایشان را از کم‌علمی و حسد‌ورزی دانسته است (نک‍ : مسئله … ، ۲۸)؛ پس در کتاب مسئله الاحتجاج بالشافعی به شدت از شافعی دفاع کرده، و به ابوحنیفه تاخته است. موضوع این تقابل، دغدغۀ غالب بر اندیشۀ خطیب بوده است که در مباحث فقه ‌الحدیث هم نمونه‌های آن مشاهده می‌شود (نک‍ : همو، «نصیحه … »، ۲۵۶-۲۶۱). مخصوصاً در بیان شرح‌حال ابوحنیفه در تاریخ بغداد از انتقاد و نکوهش و انتساب وی به ارجا و غیره، به‌هیچ‌روی فروگذار نکرده است (مثلاً نک‍ : ۱۳/۳۷۰- ۳۷۸؛ قس: ابوالمظفر، ۵۵ بب‍ ‌‌).
خطیب بغدادی، هم‌راستا با اصحاب رأی، از متکلمان یاد کرده و آنها را در عرض یکدیگر و با نقطه‌نظراتی نزدیک، در تقابل با اصحاب حدیث نام برده است (نک‍ : الفقیه، ۲/۱۵۱-۱۵۲). او که خود بر کلام اشعری بود، معتزله را به شدت مورد انتقاد قرار داده و با روایاتی از پیشینیان همچون شافعی، بر آنها تاخته است (نک‍ : شرف، ۱۳۹، ۱۴۳). البته برخلاف اهتمام او به موضوعات جدلی اصحاب رأی و اصحاب حدیث، در مباحث کلامی و تقابل اشاعره ـ معتزله چندان وارد نشده است. شاید اگر پرسش و درخواست طالب‌ علمی دمشقی نبود، حتى رساله‌اش در توضیح مبحث صفات را هم تدوین نمی‌کرد (نک‍ : الکلام … ، ۱۹-۲۰). نوع ورود و خروج او به صفات هم‌ نشانی از غور وی در این دست مباحث ندارد، که خود او هم در پایان رساله به آن اقرار نموده است. رسالۀ کوتاه او پیرامون صفات به‌عنوان فرعی بر ذات الٰهی، چیزی به جز تکرار نظریۀ «کیفیت» نیست؛ نظریه‌ای پذیرفته توسط اشاعره که بر اساس آن، ذات خداوند دارای صفاتی چون استوا، عرش، وجه، و ید است، ولی چگونگی آنها بر ما روشن نیست (همانجا؛ قس: الابانه … ، ۹؛ اشعری، ۲۱۳- ۲۱۸).
از نظر خطیب، محافل درونی اصحاب حدیث دارای مشکلاتی بود که به آسانی آنها را ضربه‌پذیر می‌ساخت. به‌رغم اینکه تا سدۀ ۴ و ۵ ق/۱۰ و ۱۱ م، بسیاری از راهها در مسیر این دانش پیموده شده بود، هنوز تدوین و تبویب و قانونمندی در بسیاری مصادیق آن نیازمند تلاش فراوان بود. عدم رعایت شیوه‌های آموزشی، واردساختن احادیث مجعول و دارای «علت» در مجامیع حدیثی، عدم پایبندی به ذکر اسانید و مسائلی از این دست سبب شد تا خطیب به‌صورت موازی، اقدام به انجام دو کار مهم نماید: یکی تلاش برای در چهارچوب قراردادن روند و مبانی آموزشی، و دیگری سامان‌دهی تحدیث به‌مثابۀ یک علم. با ابتنا بر اینکه فراگیری هر دانشی شیوه و سلوکی خاص خود دارد که طالب علم باید آن را بشناسد و بدان پایبند باشد، بر آن بود که مصادیق اولیه در رفتار و اخلاق آموزشی نزد راوی و سامع دارای اهمیت شایانی است (نک‍ : الجامع، ۱۱۵- ۱۱۶). او برخی از این مسائل را در قالب نصیحتهایی به تمامی طالبان دانش، خاصه عالمان حدیث، بیان داشته و در آن مخصوصاً به خردورزی و درایت دربارۀ دانشِ فراگرفته گوشزد کرده است (نک‍‌ : «نصیحه»، ۲۲۹، ۲۴۳- ۲۴۵). به میزانی که درایت در دانشِ فراگرفته برای طالبان علم ضروری است، عمل به آن آموخته هم از اهمّ موضوعات است و خطیب نه‌تنها در جای‌جای آثارش به اهمیت آن تصریح کرده (برای نمونه، نک‍‌ : جامع، ۱۳۳- ۱۳۵، الزهد، ۷۱)، اثری منفرد نیز پیرامون آن تحت عنوان اقتضاء العلم العمل تدوین نموده است (نک‍ : سراسر کتاب).
در مرحلۀ دوم، وی به قصد سامان‌دهی علم حدیث به تألیف آثاری پرداخت. در قالب رفع ابهامات پسینی و به‌عنوان نخستین چالش در این علم، اساس اعتبار کتابت علم (= حدیث) برای او دارای اهمیت بود (نک‍ : تقیید … ، ۲۰). او همچنین با تدوین اثر ارزشمند الکفایه فی علم الروایه، به‌عنوان یکی از قدیم‌ترین آثار در این زمینه، همانند عالم همتای خراسانی خود، حاکم نیشابوری (ه‍ م) عمل نمود (حاکم، ۱-۲). وی برای پالودن شیوۀ برخی از اصحاب حدیث در گشاده‌دستی از استفادۀ هر نوع روایت، آن هم با هر شیوه‌ای، به مدون ساختن نظام و شاکله‌ای کلی برای دانش حدیث پرداخت، و با تلاش در طبقه‌بندی و تبویب مباحث گوناگون مصطلح‌الحدیث، مسیر کسانی چون ابن‌‌خلّاد رامهرمزی و حاکم نیشابوری را پی گرفت. وی عملکرد ناآگاهانۀ محدثان در زمانۀ خود در نقد اسانید حدیث و استنباط محتوای آن را مهم‌ترین سبب تدوین الکفایه (ص ۳-۴) یاد کرده است (برای تفصیل، نک‍ : ه‍ د، حدیث).
الجامع‌ لاخلاق الراوی و آداب السامع را نیز از‌آن‌رو که تلاشی برای شناساندن طریقۀ صحیح و سماع و حمل حدیث است (ص ۱۲۰)، می‌توان در همین گروه جای داد. این آثار التفات به اصول مصطلحات حدیث در معنای عام است، اما برخی از مواضع که از دید مؤلف اختصاصاً دارای اهمیت بوده، به طور مجزا بررسی شده که نمونۀ ادراج در متن و سند، و توسع معنایی در تحمل حدیث در قالب اجازه، در این گروه جای دارد (نک‍ : الفصل … ، ۱/۱۰۰-۱۰۱، «الاجازه … »، ۱۰۳، ۱۰۷). الفصل مهم‌ترین اثر در زمینۀ احادیث مُدْرَج در تاریخ حدیث است (نک‍ : ابن‌صلاح، ۷۶-۷۷؛ برای آثاری در پیرامون آن، نک‍ : زهرانی، ۱/۳۱-۳۳).
به نظر می‌رسد از مهم‌ترین دغدغه‌های خطیب در مسئلۀ بالابردن سطح دانش مصطلح‌الحدیث و فروع دانش حدیث، آن بوده که بتوان از این رهگذر با یافتن فهم درستی از احادیث پالایش‌شده، در شرح این متون در قالب فقه‌الحدیث بهره‌مند شد. به همین دلیل است که او بر جمع میان روایت و درایت تأکید دارد و اساس فراگیری حدیث را تنها مرحله‌ای نخستینی برای استنباط و درک متون می‌داند (نک‍‌ : «نصیحه»، همانجا، نیز ۲۵۲، برای نمونه‌ای عملی، قس: رساله … ، سراسر کتاب). خطیب با بررسی موضوع اصول فقه در الفقیه و المتفقه، با رویکردی متأثر از شافعی، ضمن برشماری مبانی چهارگانۀ کتاب، سنت، اجماع و قیاس، تلاش کرده است با استفاده از شیوۀ ایراد و جواب، به‌ترتیب انتقادها را بیان، و سپس در رفع ابهامها به پاسخ‌گویی بپردازد (مثلاً نک‍ : ۱/۴۲۳- ۴۲۸، جم‍‌‌ ‌).
در سخن از علم رجال، تدوین تاریخ بغداد بروز عملی این دانش نزد خطیب است؛ اما اختصاصاً از منظر دانش حدیث، در سطحی فراتر از تاریخ محلی، وی آگاهانه به بررسی برخی از معضلات در امر شناسایی رجال پرداخت و با رفع برخی ابهامات، نقشی شایان توجه در دانش رجال بر جای نهاد. او با ابتنا بر اطلاعات جانبی، به شناسایی رجال مبهم در برخی روایات دست زد که نشان از آگاهی بالای او در این زمینه دارد ( الاسماء … ، ۳- ۵، جم‍ ‌). تلاش او پیرامون بررسی افراد از منظر عصر و طبقه و تقدم و تأخر زمانی برای جلوگیری از هرگونه خلط احتمالی در کاربردهای اسنادی و تشخیص و تمییز اسامی از منظر تصحیف، از دیگر کارهای وی در تاریخ دانش رجال است (نک‍ : السابق … ، ۴۸-۵۰، جم‍ ‌، تلخیص … ، ۱-۳، جم‍ ‌‌). وی در مباحث نظریِ علم رجال هم بسیار توانمند بود که مهم‌ترین نمونۀ آن را می‌توان در بخشهایی از کتاب الکفایه مشاهده نمود.
از شاخصه‌های مهم شخصیت خطیب، گونۀ نگرش او به مفاهیم اخلاقی در قالب مدونه‌ای پیرامون زهد است. درواقع، برخلاف بخش بزرگی از اصحاب حدیث که مدونه‌های اخلاقی را با معنای سنتی و مبتنی بر سنن روایت‌شده در احادیث تفسیر و تبیین می‌نمودند، خطیب گرونده به شاخه‌ای است که بیشتر باید آن را متأثر از اندیشۀ متقدم سفیان ثوری دانست: رویکردی حدیثی با گرایشی صوفیانه. تصریح منابع به اینکه وی آرزو داشت پس از درگذشت، در کنار قبر بشر حافی، صوفی مشهور بغداد، به خاک سپرده شود (نک‍ : ابن‌عساکر، ۵/۳۴)، شایان توجه است، مخصوصاً زمانی که در نظر آوریم کتاب الزهد و الرقائق وی مشحون از روایات صوفیانه است؛ برجسته‌نمایی عشق و محبت الٰهی در این روایات، به‌ویژه در روایاتی خاص از کسانی مانند بشر حافی، شِبلی، جُنید، رابعـه و بسیاری دیگـر، مثال‌زدنی است (مثـلاً نک‍ : ص ۵۸ -۷۲، ۱۰۶؛ برای انتساب کتاب کشف‌الاسرار، نک‍ : حاجی‌خلیفه، ۲/۱۴۸۶).
در بازگشتی به التفات ویژۀ خطیب به اعتبار اسانید، در لایه‌ای بیرونـی از حدیـث، و در راستـای مباحث اخلاقـی ـ واعظانه که بیشتر هم شاید متأثر از آموزه‌های شرقی او باشد، شیوۀ ورود او به قصص پیامبران و خروجش از آن از اهمیت بسزایی برخوردار است. او با نگرشی متفاوت به این مبحث، و در راستای عملکرد برخی مشایخ عصری‌اش چون ابواسحاق ثعلبی (ه‍ م)، از شیوۀ استنادی خود عدول کرده و در قالب اثری عامه‌فهم و واعظانه به تدوین قصصی با توالی زمانی پرداخته است (نک‍ : تاریخ الانبیاء، سراسر کتاب).
خطیب بغدادی در زمینۀ ادبیات عرب توانمند بود و نشانه‌های دانش ادبی او را افزون بر تألیف آثاری چون البخلاء (چ بیروت، ۱۴۲۱ ق) و التطفیل (چ دمشق، ۱۳۴۶ ق)، می‌توان در شیوۀ نگارش مقدمۀ برخی از آثارش مشاهده نمود (مثـلاً نک‍ : شرف، ۲۰-۲۱).
گفتنی است در طول تاریخ، به‌ویژه در عصر حاضر، بسیاری از عالمان بر روی زندگی و آثار خطیب تحقیقاتی صورت داده‌اند که مخصوصاً مقدمۀ بشار عواد معروف بر تاریخ مدینه السلام (چ بیروت، ۱۴۲۲ ق) یادکردنی است. همچنین تألیف برخی آثار مانند الحافظ الخطیب البغدادی و اثره فی علوم الحدیث (چ بیروت، ۱۴۰۱ ق) و الخطیب البغدادی بین المحدثین و الفقهاء (چ کویت، ۱۴۰۴ ق)، هر دو از محمود احمد طحان، و نیز الخطیب البغدادی و جهوده فی علم الحدیث از بابکر حمد ترابی (پایان‌نامۀ دانشگاه ام‌القرى، مکه، ۱۴۰۳ ق)، نمونه‌هایی از این دست‌اند.

مآخذ:   الابانه عن اصول الدیانه، منسوب به ابوالحسن اشعری، به کوشش محمد منیر عبدوه، قاهره، ۱۳۴۸ ق؛ ابن‌جوزی، عبدالرحمان، المنتظم، حیدرآباددکن، ۱۳۵۹ ق؛ ابن‌صلاح، عثمان، ]مقدمه[ علوم الحدیث، به کوشش صلاح بن محمد بن عویضه، بیروت، ۱۴۱۶۶ ق؛ ابن‌عساکر، علی، تاریخ مدینه دمشق، به کوشش علی شیری، بیروت/ دمشق، ۱۴۱۵ ق/ ۱۹۹۵ م؛ ابن‌کثیر، البدایه، بیروت، مکتبه المعارف؛ ابوالمظفر حنفی، عیسى، الرد على ابی‌بکر الخطیب البغدادی، قاهره، ۱۳۵۱ ق/۱۹۳۲ م؛ اشعری، ابوالحسن، مقالات الاسلامیین، به کوشش هلموت ریتر، ویسبادن، ۱۹۸۰ م؛ حاجی‌خلیفه، کشف؛ حاکم نیشابوری، محمد، معرفه علوم الحدیث، به کوشش معظم حسین، مدینه، ۱۳۹۷ ق/ ۱۹۷۷ م؛ خطیب بغدادی، احمد، «الاجازه للمعدوم و المجهول»، مجموعه رسائل فی علوم الحدیث، به کوشش نصر ابوعطایا و مصطفى ابوسلیمان ندوی، بیروت، ۱۴۱۳ ق/۱۹۹۳ م؛ همو، الاسماء المبهمه، به کوشش عزالدین علی سید، قاهره، ۱۳۷۵ ق؛ همو، اقتضاء العلم العمل، به کوشش محمد ناصرالدین البانی، بیروت / دمشق، ۱۴۰۴ ق/۱۹۸۴ م؛ همو، تاریخ الانبیاء، به کوشش آسیا کلیبان علی بارح، بیروت، ۱۴۲۵ ق/۲۰۰۴ م؛ همو، تاریخ بغداد، قاهره، ۱۳۴۹ ق؛ همو، تقیید العلم، به کوشش یوسف عش، قاهره، ۱۹۷۴ م؛ همو، تلخیص المتشابه، به کوشش سکینه شهابی، دمشق، ۱۹۸۵ م؛ همو، الجامع لاخلاق الراوی و آداب السامع، به کوشش محمد عجاج خطیب، بیروت، ۱۴۱۶ ق/ ۱۹۹۶ م؛ همو، «الرحله فی طلب الحدیث»، مجموعه … (نک‍ : هم‍ ‌، خطیب بغدادی، «الاجازه    … »)؛ همو، رساله فی علم النجوم، به کوشش طارق محمد عمودی، بیروت، ۱۴۲۵ ق/۲۰۰۴م؛ همو، الزهد و الرقائق، به کوشش عام حسن صبری، بیروت، ۱۴۲۰ ق/۲۰۰۰ م؛ همو، السابق و اللاحق، به کوشش محمد بن مطر زهرانی، ریاض، ۱۴۲۱ ق/۲۰۰۰ م؛ همو، شرف اصحاب الحدیث، به کوشش عمرو عبدالمنعم سلیم، قاهره، ۱۴۱۷ ق/۱۹۹۶ م؛ همو، الفصل للوصل المدرج، به کوشش محمد بن مطر زهرانی، بیروت، ۱۴۱۸ ق/ ۱۹۹۷ م؛ همو، الفقیه و المتفقه، به کوشش عادل بن یوسف عزازی، ریاض، ۱۴۱۷ ق/ ۱۹۹۶ م؛ همو، الکفایه، حیدرآباد دکن، ۱۳۹۰ ق/۱۹۷۰ م؛ همو، الکلام علی الصفات، به کوشش عمرو عبدالمنعم، قاهره، ۱۴۱۳ ق؛ همو، مسئله الاحتجاج بالشافعی، به کوشش خلیل ابراهیم ملاخاطر، ریاض، ۱۴۰۰ ق/۱۹۸۰ م؛ همو، «نصیحه اهل الحدیث»، همراه شرف اصحاب الحدیث همو (هم‍ ‌‌)؛ ذهبی، محمد، تذکره الحفاظ، حیدرآباد دکن، ۱۳۸۸ ق/ ۱۹۶۸ م؛ زهرانی، محمد، مقدمه بر الفصل … (نک‍ : هم‍ ، خطیب بغدادی)؛ سبکی، عبدالوهاب، طبقات الشافعیه الکبرى، به کوشش محمود محمد طناحی و عبدالفتاح محمد حلو، قاهره، ۱۳۸۳ ق/۱۹۶۴ م؛ سید، عزالدین علـی، مقدمه بـر الاسماء … (نک‍ : هم‍ ‌، خطیب بغدادی)؛ فرهنگ آثار اسلامی ـ ایرانی، به کوشش علی آل‌داود و دیگران، تهران، ۱۳۸۷ ش؛ متقی هندی، علی، کنز العمال، به کوشش بکری حیانی و صفوه سقا، بیروت، ۱۴۰۹ ق/ ۱۹۸۹ م؛ مفید، محمد، الجمل، نجف، ۱۳۶۸ ق.

دائره المعارف بزرگ اسلامی جلد ۲۲

زندگانی قائم مقام فراهانی

تولد، تحصیلات، خانواده

میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی معروف به « سیّد الوزراء» در سال ۱۱۹۳هـ.ق در هزاوه فراهان از توابع اراک به دنیا آمد. پدرش میرزا عیسی« قائم مقام اول» فرزند «میرزا حسن» و مادرش دختر میرزا محمدحسین فراهانی بود. او دوران کودکی را در دامان پرمهر و محبت پدر و مادر سپری کرد و خواندن و نوشتن را فراگرفت. اصل و نسب قائم مقام به حاج میرزا محمدحسین فراهانی مرتبط است(۱). حاج میرزا محمدحسین فراهانی پس از ورود کریم خان زند به شیراز و تصرف شهر و انتخاب آن برای پایتخت حکومت زندیه به عنوان وزیر در دستگاه پادشاهی کریم خان مشغول کار شد و به زودی با کارهای دیوانی و روال کار زندیان آشنا شد و از تبحّر و استادی خوبی برخوردار گردید. با سقوط حکومت زندیه و روی کارآمدن آقامحمدخان قاجار، بار دیگر به دربار راه یافت، ولی به واسطه ی پیری و ناتوانی جسمی از ادامه ی خدمت در دربار آقامحمدخان عذرخواهی نمود و به جای خود برادرزاده اش میرزاعیسی قائم مقام فراهانی،( پدر ابوالقاسم قائم مقام)، را برای پیگیری و انجام کارهای دیوانی به شاه معرفی نمود و سپس تقاضا کرد تا با عزیمت وی به عتبات عالیات موافقت نمایند. تقاضای او موردقبول واقع شد و میرزا عیسی پس از ورود به تهران کار خود را در دربار آغاز نمود. طولی نکشید که به سبب علاقه، جدّیت و دقّت در امور محوّله مورد تقدیر قرار گرفت و به علت هوش، استعداد و کاردانی که داشت به وزارت حسن علی میرزا(۲) منصوب گردید و پس از آن پیش کار عباس میرزا شد و وزارت آذربایجان نیز به وی سپرده شد.
میرزا عیسی بعد از وزارت آذربایجان لقب «قائم مقام»(۳) گرفت و از همان زمان به بعد این لقب به سایر اعضای خانواده ی او نیز منتقل شد. میرزا ابوالقاسم از سال ۱۲۰۹هـ.ق و در حدود پانزده سالگی به دستگاه آقامحمدخان قاجار وارد شد و زیرنظر پدرش به انجام کارهای کتابت پرداخت و در این کار به قدری توانا شد که امروز نامه های او به عنوان زیباترین و مهم ترین اسناد تاریخی و ادبی دوره ی قاجاریه محسوب می شود. پس از مرگ آقامحمدخان و آغاز پادشاهی فتح علی شاه، به مدت هفت سال به خدمت ملک زادگان گمارده شد تا به عنوان مستوفی، امور مالیاتی و حقوقی را پیگیری نماید(۴). از سال ۱۲۱۹هـ.ق تا ۱۲۲۶هـ.ق در خدمت میرزا شفیع مازندرانی به کار دیوانی، تحریر و کتابت پرداخت.
در سال ۱۲۲۶هـ.ق پس از درگذشت برادر بزرگش، میرزا محمدحسن که وزیر دستگاه عباس میرزا بود، به دستور پدر به تبریز رفت و جای برادرش را گرفت. کاردانی، لیاقت، به ویژه دل سوزی، ایمان و علاقه ی او به ایران و ایرانی سبب شد تا یک سال بعد، عباس میرزا او را برای مذاکره با روس ها بر سر جنگ های دو کشور به روسیه اعزام نماید. سرانجام پس از مرگ میرزا عیسی در سال ۱۲۳۷هـ.ق کلیه ی مسؤولیّت های او را به پسرش، میرزا ابوالقاسم، واگذار کردند و لقب قائم مقام نیز به وی اعطا گردید(۵). چندی بعد بر اثر حسادت های دشمنان و سخن چینی آنان و هم چنین تهمت های ناروایی که نسبت به او روا داشتند، فتح علی شاه وی را از سمت های خود معزول کرد. میرزاابوالقاسم مدتی را در شهرهای تهران، همدان و مشهد گذراند و با مطالعه ی منابع مختلف، سرودن شعر و نوشتن متون ادبی زیبا، مقام علمی قابل ملاحظه ای به دست آورد.
هنگامی که بار دیگر جنگ های ایران و روس شدت گرفت، فتح علی شاه او را فراخواند(۶) و در جلسه ای که عدّه ای از سران حکومت ایران و مقامات طراز اول کشور حضور داشتند، نظر قائم مقام را در خصوص تداوم جنگ یا صلح با روس ها خواستار شد. میرزاابوالقاسم که از صراحت لهجه و شجاعت بسیار بالایی برخوردار بود علی رغم سال ها دور بودن از امور حکومتی و دولتی ابتدا پاسخ انحرافی داد، ولی وقتی اصرار شاه را دید صریحاً با ادامه ی جنگ مخالفت نمود. پاسخ قائم مقام خشم شاه را برانگیخت و مجدّداً او را از خود راند و عباس میرزا این شخصیت برجسته و کاردان را به مشهد تبعید کرد و ایران به صورت مستقیم وارد جنگ با روس ها شد و شکست خورد. این شکست، شاه و درباریان را به تفکر واداشت و استدلال قائم مقام را برای پرهیز از جنگ دوباره با روس ها به خاطر آنان آورد و آینده نگری، سیاست، تدبیر‌ و پیش بینی درست میرزا ابوالقاسم، آنان را شگفت زده نمود. دیری نگذشت که با اوج گیری نابه سامانی اوضاع یزد، کرمان، خراسان و شدت یافتن جنگ ایران و روس و تشدید مسأله ی هرات، قائم مقام به دربار فراخوانده شد تا گره از مشکلات حکومت بگشاید. میرزا برای آرام کردن مناطق مذکور به همراه عباس میرزا در اردوهای نظامی شرکت کرد و با برنامه ریزی دقیق و کامل، همه ی آن مناطق را ساکت نمود(۷).

وقتی مرگ عباس میرزا در سال ۱۲۴۹هـ.ق اتفاق افتاد، قائم مقام به شدت متأثّر شد. زیرا صرف نظر از بعضی برخوردها و اقدامات نامناسبی که این شخص داشت در بسیاری از زمینه ها تنها موافق و پشتیبان ایده های میرزاابوالقاسم بود. در این زمان فتح علی شاه، پسر عباس میرزا به نام محمدمیرزا را به ولیعهدی برگزید. قائم مقام طبق روال قبل و حتی بیش تر از گذشته فعالیّت خویش را در دستگاه حکومت قاجار ادامه داد. پس از مرگ فتح علی شاه در سال ۱۲۵۰هـ.ق، بنا به وصیّت عباس میرزا، فرزندش محمدمیرزا با همکاری بسیار صمیمانه و جدّی قائم مقام و حمایت روس ها و انگلیسی ها به پادشاهی رسید و میرزاابوالقاسم نیز به مقام صدارت راه یافت(۸). اقدامات این صدراعظم و مخالفت های وی با دخالت های روس و انگلیس و دسیسه های مزدورانه ی درباریان و به ویژه حاجی میرزا آقاسی که قلبش برای صدارت می تپید، محمدشاه را راضی به عزل و قتل قائم مقام نمود. این واقعه در ماه صفر سال ۱۲۵۱هـ.ق در باغ نگارستان تهران به وقوع پیوست و مأموران شاه پس از خفه کردن میرزاابوالقاسم، او را در حرم عبدالعظیم الحسنی(ع) و در نزدیکی مرقد مطهّر حضرت حمزه(ع) به خاک سپردند.
قائم مقام دو برادر داشت. برادر بزرگش به نام میرزاحسن، پیش کار و وزیر عباس میرزا بود و در تبریز درگذشت(۹). دیگری میرزا معصوم نام داشت که شعر نیز می گفت و تخلّص وی «محیط» بود(۱۰). میرزا ابوالقاسم یک برادر و یک خواهر دیگر هم داشت که از همسر دیگر میرزاعیسی به نام « تاج ماه بیگم»‌ بودند و در تبریز زندگی می کردند. برای خود میرزاابوالقاسم هم پنج همسر ذکر کرده اند که معروف ترین آن ها شاه زاده « گوهر ملک خانم»(۱۱) ملقّب به «شاه بی بی » دختر فتح علی شاه بوده است(۱۲). وی زنی عصبی، تندمزاج، مغرور و بدگمان بوده و فرزندی نیز از او متولد نشده و معمولاً قائم مقام دل خوشی از این شخص نداشته است. حتی این موضوع را می توان در بعضی از نامه هایش دریافت. به عنوان نمونه نامه ای که میرزاابوالقاسم به خواهرش نوشته، بیان گر نارضایتی او از اوضاع خانه اش می باشد:
« چه کنم، خانه ی تزویج من برج عقرب(۱۳)است و صاحبش مرّیخ محترق(۱۴). زن های من همه ضرب و زهرند و طرح و قهر(۱۵)». قائم مقام سه پسر به نام های میرزامحمد، میرزاعلی و میرزا ابوالحسن داشت. میرزا ابوالحسن عضو دارالشّورای کبرا(۱۶) بود. میرزاعلی نیز مستوفی خاص و از وزرای دارالشّورای دولتی بود و مدتی هم به مسایل مالیاتی و حقوقی خراسان رسیدگی می کرد(۱۷). در مجموع او دارای هفت فرزند بود(۱۸).

ویژگی های شخصیتی قائم مقام

راز ماندگاری یاد و نام نیک بزرگان تاریخ ایران و اهل علم و ادب نشان از ویژگی های مثبت اخلاقی، علمی، سیاسی و اجتماعی آنان دارد. خصوصیّاتی که در صورت ثبت و ضبط دقیق، گذشت زمان و تغییر دوره ها و حکّام، تأثیری در کم رنگ شدن آن ها ندارد و چه بسا نام آوران اندیشمند، مبارزان حق جو، مصلحان نیک سرشت و نیکوکرداری که با گذشت صدها سال از دوران زندگی آنان، در ذهن، کار و برنامه های نسل حاضر شاهد مثال هستند و از آنان به نیکی یاد می شود. دوران زندگی قائم مقام و هم زمانی آن با حکومت قاجار که قریب دو قرن حیثیّت، حاکمیّت سیاسی، استقلال و آبادانی ایران را در سراشیبی سقوط و نابودی قرار داد، چراغ روشنی است که برهه ای از تاریخ قاجاریان را روشن نموده است و اگر در این دوران انسان های مصلح و نجات بخشی مثل او یا میرزاتقی خان امیرکبیر و افراد دیگر ظهور نمی کردند، همه ی تاریخ قاجاریه نقطه ی سیاهی بود که ابرقدرت های بزرگ هان و به ویژه روس ها و انگلیسی ها را به کلیّه ی نیّات پلید و برنامه های استثماری و استبدادی خود نایل می گرداند. برخورداری قائم مقام از نشان های ارزشی و اساسی، وی را به عنوان چهره ای مثبت در تاریخ مطرح نموده است. خصوصیّاتی که جنبه ی ظاهری نداشته بلکه قائم مقام به همه ی آن ایمان داشته و به آن عمل می کرده است. بخشی از این ویژگی ها به شرح زیر است:

۱٫ دانش و مقام علمی

به گواهی اسناد معتبر تاریخی، دانش و مقام علمی و ادبی میرزاابوالقاسم قائم مقام فراهانی یکی از مهم ترین خصوصیّات وی می باشد. برخورداری ایشان از خاندانی که اهل علم و ادب بودند، باعث شد تا او نیز از ابتدای کودکی با دارا بودن هوش سرشار و استعداد فوق العاده مراحل علمی را یکی پس از دیگری سپری کند(۱۹). او در دامان خانواده ی خود رشد و نمو کرد و با توجه به حضور پدرش در دستگاه حکومت و آگاهی او از امور گوناگون، از همان ابتدا در حوزه های مختلف علمی، ادبی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی آگاهی های فراوان و پرارزش کسب نمود و امروز کتاب « منشآت» او بهترین و معتبرترین سندی است که می توان از متن آن به اطلاعات متنوعی دست یافت. حتی دشمنان قائم مقام نیز به مقام علمی و دانش او واقف بوده و او را تحسین کرده و ستوده اند.
امروز نثر ادبی و ممتاز او زبان زد خاصّ و عام است. او تاریخ را خوب می دانست و از نظر سیاسی بر اوضاع جهان آگاهی کافی داشت. از نظر اجتماعی، مشکلات مردم ایران و دیگر کشورهای جهان را می شناخت و ضمن تسلّط بر زبان عربی در نشر آیین اسلام تلاش گسترده ای آغاز نمود. مجموع این دانش ها و نیز اعتقادش به اصلاح وضعیّت موجود آن دوره سبب گردید تا در دوران نوجوانی و جوانی با ورود به دستگاه حکومت و طرح عقاید و پیاده کردن اندیشه ها و نظرات خود در روند اداره ی بعضی از امور ایران تغییرات اصولی ایجاد کند. حتی اعتضادالسلطنه که در آثار و گفته هایش مخالف قائم مقام است، دانش و مقام علمی وی را این گونه مطرح کرده است:
«قائم مقام در فنون عربیّت استاد بود و اقسام خط را مضبوط(۲۰) تحریر می نمود و در انشای عربی و فارسی در عصر خود بی نظیر بود و شعر را هم بد نمی گفت(۲۱).»
قائم مقام مراحل تکامل علمی خویش را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت. در سنّ نوجوانی با برخورداری از حافظه، ذهن آماده و فعّال خود مطالب ارزشمند علمی را طرح می کرد و با این کار شگفتی دیگران را برمی انگیخت، نوشتن نامه های دربار در زمان حکومت پادشاهان قاجار، سفرهای گوناگون و گاه طولانی با اردوی شاهان، نشست و برخاست با بزرگان و فرستادگان کشورهای دیگر، او را به عنوان یک شخصیّت برتر علمی مطرح می کرد و همیشه طرف مشورت مقام های مسؤول بود.« وی مردی دانشمند و جامع معقول و منقول… بوده و در ادبیّات عرب و عجم و احاطه به سخنان بزرگان هر قوم و تاریخ هر ملت و دولت، مرتبه ی اعلاء… داشته است و در نوشتن و شرح علوم و فنون با همان شیوه ی فنّی کار می کرده است(۲۲)».
میرزاابوالقاسم مانند پدرش در تعلیم و تربیت شاگردان خود دقیق، حسّاس و کوشا بود و برای این کار اهمیت زیادی قائل می شد. با برنامه ریزی مشخّصی که داشت به طور مستمر از نحوه ی تحصیل و میزان پیشرفت آنان ارزشیابی به عمل می آورد. معروف است که روزی برای انجام این مقصود به مکتب خانه رفت و حاجی میرزا آقاسی را مشاهده نمود که در حال تدریس به شاه زادگان است، ولی توان علمی حاجی به گونه ای است که قدرت، توان و سواد تشریح کامل موادّ درسی را ندارد و گذشته از آن در ارائه ی درس اشتباهات زیادی دارد. قائم مقام که فردی صریح الّهجه بود و نمی توانست آن وضع را تحمل نماید، با نهایت دقت موضوع را به حاجی گوش زد نمود. حاجی نه تنها سخنان قائم مقام را جدّی نگرفت و نپذیرفت، بلکه به شیوه های گوناگون برای تخریب مقام علمی و دانش و تخصّص او وارد عمل شد.

۲٫ آینده نگری

بررسی زندگی، افکار و اندیشه های قائم مقام بیان گر این موضوع است که حکومت داری از نظر وی ارتباط مستقیم و تنگاتنگی با برنامه ریزی های بلندمدّت و بنیادی دارد و کشوری که می خواهد مراحل توسعه را سپری نماید، باید به دور دست ها نیز توجه کند. وجه دیگر اندیشه های میرزاابوالقاسم مربوط به امور سیاسی است. او برای هر عمل خودش دلیل و توجیه منطقی داشت و بدون برنامه کاری انجام نمی داد. روش روزمرّگی محمدشاه را نمی پسندید و برای نوآوری در زندگی شاه تلاش فراوانی می کرد. نوع برداشت و طرز تفکر احتمالی کشورهای خارجی و زمامداران داخلی را قبل از صدور هر فرمان و آماده شدن برنامه ها و اجرای لوایح مرور می کرد و به گونه ای بر انجام آن ها تأکید داشت که بتواند جوانب مثبت و منفی فعالیّت ها را ارزیابی کند و متناسب با هرکدام تصمیم بگیرد.
وقتی قبل از دوران صدارت به دستور عباس میرزا از تبریز به تهران آمد و حدود دو سال در دربار ماند، بار دیگر ولیعهد او را به آذربایجان دعوت کرد. در تبریز صرف نظر از کارهای حکومت و دیوانی به شعر و ادبیات پرداخت، اما قبل از خروج از تهران نامه ای به برادرش(۲۳) نوشت که حکایت از آینده نگری وی دارد. در بخشی از نامه آمده است:
« از این که من با وصف اوضاع آن جا که امسال همه کس دید و بالفعل بر هیچ کس پوشیده نیست، باز عازم رکاب والا هستم دو خیال به خاطرها می رسد، اول این که این جا بیکار مانده ام و نمی توانستم بمانم و لابد و به ناچار تن به رفتن داده ام. دوم آن که مزّه ی کارگزاری در خانه مداخل بی حساب آذربایجان را زیر دندان داشته و به بوی هریسه(۲۴) در بادیه افتاده ام. توقّع من این است که هرکس چنین داند مجاز است، اقلاً آن برادر چنین نداند(۲۵)».

۳٫ عشق و علاقه به وطن

وطن پرستی یکی از صفت های بارز قائم مقام می باشد. میرزاابوالقاسم هیچ گاه در مقابل زد و بندهای استعمارگران خارجی و نقشه های خائنان داخلی سکوت نکرد. به ایران عشق می ورزید و برای پاسداری از سرحدّات، استقلال، خودکفایی و سربلندی وطن کوشید و عاقبت جان خود را در همین راه از دست داد. او از بذل و بخشش های پادشاهان قاجار رنج می برد و کار آنان را مایه ی خفّت و خواری مردم و مملکت می دانست. جیمز فریزر(۲۶)در این باره می نویسد:
« قائم مقام شخصیتی بسیار قوی داشت و در استدلال سیاسی و نکته سنجی و حاضر جوابی فوق العاده توانا بود. دفاع او از منافع و حقوق ملّت ایران سیمای مرد وطن پرستی را نشان می دهد که در برابر زد و بندهای سیاسی همسایگان، سخت ایستادگی و مبارزه می کرد(۲۷)».

۴٫ تقوا و پرهیزکاری

ارتباط مستقیم انسان با منابع درآمد و مراکز قدرت و قرار گرفتن در مسند حکومت و فرمان روایی بر دیگران، عواملی هستند که در انحرافات اجتماعی، اقتصادی و اخلاقی مؤثرند. قائم مقام با برخورداری از این گونه ارتباطات و تکیه بر کرسی صدارت و وزارت و جایگاهی که در حکومت داشت، دچار انحراف نگردید و در زمانی که بسیاری از رجال و سران کشور با دریافت رشوه روزگار می گذراندند و به زندگی خود دل خوش بودند، وی در کمال سلامت اخلاقی و سیاسی زندگی کرد و در این راه به اندازه ای هوشیار بود که هیچ کس قادر به تغییر نگرش و بینش او نگردید. وی با اعتقاد به مسایل شرعی، معتقد بود که دریافت هرگونه رشوه و پذیرش پیشنهادهای روس ها و انگلیسی ها، دنیا و آخرتش را تباه خواهد ساخت. به همین دلیل زندگی خویش را در نهایت صداقت و پرهیزکاری گذراند و آرزویش ساختن ایرانی آباد برای همه ی ایرانیان بود. قائم مقام فردی« فسادناپذیر بود، رشوه و هدیه قبول نمی کرد و با فساد مبارزه می کرد(۲۸)». سرجان کمبپل(۲۹) در گزارشی می نویسد:
« یک نفر در ایران هست که با پول نمی شود او را خرید و آن قائم مقام است(۳۰)».

۵٫ مبارزه با استعمار

مخالفت قائم مقام با نقشه های مداخله جویانه ی روس ها و انگلیسی ها در امور ایران و سیاست های استعماری و استبدادی آنان، سند مشخّص و معتبری است که همه ی منابع تاریخی بر آن صحّه گذاشته اند. پس از انعقاد معاهده ی گلستان و ترکمان چای و شدّت یافتن نفوذ روس ها در ایران، انگلیسی ها نیز از سوی پادشاهان بی کفایت چراغ سبزی مشاهده کردند و کار به جایی رسید که حتی به فکر تجزیه ی ایران افتادند، ولی با مقاومت قائم مقام که از همه ی صحنه ها و دروازه های حضور بیگانگان آگاهی داشت، نقشه ی آنان عملی نگردید. دکتر نوایی علت دشمنی بیگانگان با میرزاابوالقاسم را چنین بیان می کند:
« از خصوصیّات قائم مقام ایستادگی شدید و لجوجانه ی او در مقابل زیاده طلبی ها و سودجویی های خارجیان بود. وی در مقابل عشوه و رشوه ی آنان هرگز تسلیم نشده و حتی به قیمت جان، منافع و مصالح کشور و وطن خود را به بیگانگان واگذار نکرده است(۳۱)».

۶٫ هوش و ذکاوت

در دوره ای که سراسر جامعه ی ایران را فقر، بدبختی، عقب ماندگی، جهل و خرافه فراگرفته بود و مردم خواسته یا ناخواسته به صف خرافه پرستان می پیوستند، قائم مقام با برخورداری از هوش سرشار و نیروی تفکّر به تحلیل و تبیین وضع موجود می پرداخت و با نگرانی ولی از روی امید و آرزو تلاش می کرد تا افکار مردم را نسبت به واقعیّت های زندگی و جهان هستی آگاه سازد. این مرد بزرگ با اتّکا به دانش و تجربه های ارزشمند و آگاهی از اوضاع مردم ایران و کشورهای دیگر تکامل پیدا کرد و مسؤولیّت های مختلفی برعهده گرفت. هوش و ذکاوت او در همه ی متون تاریخی و از زبان ایرانیان و بیگانگان مورد توجّه بوده است. جیمز فریزر در این رابطه می گوید:« قائم مقام یک دیپلمات صحیح و با معنی ایران می باشد. تیزهوش و بااراده است و غالباً از روی دقت و احتیاط فوق العاده مقصود خود را هدف قرار می دهد(۳۲)».

۷٫ لیاقت و کاردانی

یکی از علت های مهمّی که باعث کاردانی قائم مقام گردیده، محیط خانوادگی، آموزشی و تربیتی وی بوده است. او در خانواده و مراکز تحصیل خود ضمن کسب آگاهی و افزایش توان مندی هایش در ابعاد مختلف، برای حضور در دستگاه حکومت و اداره ی امور کشور شایستگی یافت. میرزاابوالقاسم در هر سمتی که قرار می گرفت منشأ خدمات ارزشمندی بود. سرجان کمبپل طی گزارشی که به حکومت انگلیسی هندوستان ارسال کرده، می نویسد:
« … در اداره ی امور بسیار داناست و به عقیده ی من تا آن جا که سراغ دارم در سرتاسر ایران یکتا مرد کاردانی است که از عهده ی مسؤولیّت دشواری که بر گردن گرفته، برمی آید(۳۳)». 

۸٫ استعداد نظامی

توانایی قائم مقام فقط محدود به جنبه های ادبی، تاریخی و سیاسی نمی شود. او برای نوین سازی ارتش ایران و سازمان دهی آن به سبک کشورهای اروپایی که ایده ی درستی نیز بود، سر از پا نمی شناخت و بعد از پدرش با همکاری عبّاس میرزا قدم های بزرگی در این رابطه برداشت. فنون نظامی را به خوبی می دانست و وقتی قدم به عرصه ها و جبهه های جنگی می گذاشت اُبهّت و قاطعیّت او همه ی نیروها را به حرکت وامی داشت. کوشش برای ساخت پایگاه ها و پادگان های نظامی در بعضی از جبهه های جنگ ایران و روس، سرکوب و آرام ساختن طغیان یزد، کرمان، خراسان، برنامه ریزی برای آماده سازی کارخانه های توپ سازی و مهمّات سازی و رده بندی نیروهای نظامی، خدمات دیگری است که او در این زمینه پیگیری نموده و بسیاری از آن ها را به نتیجه رسانده است.

۹٫ ذوق هنری

هنرنمایی قائم مقام در شعر از سه جهت قابل طرح است؛ اول، از لحاظ ادبی و فنون شعری. او با برخورداری از این ذوق توانسته است منظور و مفهوم گفته ها و نظرات خود را در قالب انتقاد، کنایه و به تناسب حقایق و واقعیّت ها مطرح نماید. دوم؛ اهمیت تاریخی اشعار اوست که نسل امروز با مطالعه ی آن می توانند با بخشی از تاریخ ایران در دوره ی قاجاریه آشنا شوند. سوم؛ طرح مسایل سیاسی که شاید مهم ترین هدف او در سرودن شعر بوده است. وجود مخالفان زیادی برای قائم مقام، حسادت فرومایگان، هرج و مرج دربار، حیف و میل بیت المال، وجود نداشتن روحیّه ی انتقادپذیری، هجوم بی امان کشورهای اروپایی و دخالت آنان در همه ی ارکان حکومت، ناتوانی پادشاهان در مقابله با مزدوران بیگانه و علل و عوامل مختلف دیگر سبب شد تا قائم مقام به زبان شعر نیز اهداف و نظرات و مکنونات قلبی اش را منعکس نماید.

۱۰٫ تلاش و کوشش خستگی ناپذیر

انگیزه ی قائم مقام در اصلاح ساختار حکومت ایران و نجات آن از دست افراد خائن، تأمین رفاه و آسایش مردم، مقابله با فسادهای اجتماعی، برخورد با استبداد خارجی و سالم سازی اقتصاد بیمار از یک طرف و برخوردار نبودن او از همکاران و دوستان قابل اعتماد و کاردان در هرم قدرت حکومت از طرف دیگر، تلاش او را در رفع بحران ها و مشکلات زمان فتح علی شاه و محمدشاه و سال های ولیعهدی عباس میرزا دو چندان می کرد. نوشتن نامه های اداری و فرمان های دولتی یکی از کارهای عمده ای است که توسط خودش انجام می شد و مورد پیگری قرار می گرفت. این کار آن قدر خستگی جسمی و روحی به دنبال داشت که توان حرکت دادن قلم بر روی کاغذ را از میرزاابوالقاسم می ربود. خودش می گوید:
« دیشب از بس که نشسته ام، حالا ناخوش هستم. مشغولیّات این غلام معلوم است. بی کار نمی نشیند(۳۴)». هم چنین در نامه ای که به میرزا صادق وقایع نگار مروزی نوشته، گفته است:
« بحث خواهید داشت که چرا با این قلم نوشته ام. بلی وارد است، اما از تحریر شب ها تا صبح غافل هستید… تغییر قلم هنگام ملال و خستگی مثل عوض کردن اسب های یدک است در طول منزل ها و امتداد مسافت ها. الآن طوری بی خوابم و بی تابم که اگرنه شوق شما بود، یک حرف نوشتن قادر نبودم. امان از خستگی و بی خوابی…»(۳۵).

۱۱٫ حسّ مسؤولیّت پذیری

فعالیّت های شبانه روزی قائم مقام نشان از حسّ مسؤولیت پذیری، وجدان بیدار و خوی ایران دوستی او داشت. هیچ سخنی نمی گفت مگر آن که خودش به آن عمل می کرد. خویش را در مقابل مردم و حکومت مسؤول می دانست و در انجام کارها لحظه ای غفلت نمی کرد.

۱۲٫ وضع جسمانی

قائم مقام مردی خوش سیما، آراسته،‌ پرتوان، بااستعداد، قوی، پرطاقت و هوشمند بود. اهل ورزش بود و به کُشتی علاقه ی فراوانی داشت. و سلامت جسمانی و روحی را دو عامل اساسی برای انجام دقیق مسؤولیّت های صدارت و وزارت می دانست.

پی نوشت ها :

۱٫عموی میرزاعیسی قائم مقام فراهانی که در شعر و ادب دست توانایی داشت و تخلّص او «وفا» بود.
۲٫ پسر فتح علی شاه و حاکم تهران.
۳٫فتح علی شاه به تناسب شرایط دوران حکومت و سیاست کشورداری و هم چنین با توجه به اهمیت آذربایجان، برای آن ارزش ویژه ای قائل بود و برای اداره ی بهتر آن تشکیلاتی به وجود آورد و کسی که مسؤولیت آذربایجان را عهده دار می شد، حکم نیابت سلطنت نیز به او محوّل می گردید و معمولاً این فرد از بین بهترین شاه زاده ها انتخاب می شد. علاوه بر نیابت سلطنت فرد دیگری هم به عنوان وزیر منصوب می شد. فتح علی شاه، عباس میرزا را با سمت نایب السّلطنه روانه ی آذربایجان کرد و میرزاعیسی را نیز به نیابت صدارت یا قائم مقام او برگزید و از این زمان به بعد لقب قائم مقام در خاندان میرزاعیسی ماند. « به نقل از صفحه ی ۵۷ کتاب قائم مقام در آیینه ی زمان».
۴٫سال ۱۲۱۲ تا ۱۲۱۹هـ.ق.
۵٫ قائم مقام نامه، محمد رسول دریاگشت، ص ۱۲۱٫
۶٫سال ۱۲۴۲هـ.ق.
۷٫در فاصله ی سال های ۱۲۴۶ تا ۱۲۴۹هـ.ق.
۸٫سال ۱۲۵۰هـ.ق.
۹٫ سال ۱۲۲۶هـ.ق.
۱۰٫ قائم مقام فراهانی، چهره ی درخشان ادب و سیاست، محمداحمد پناهی سمنانی، ص ۶۲٫
۱۱٫قائم مقام نامه، محمدرسول دریاگشت، ص ۱۲۳٫
۱۲٫ این ازدواج سیاسی بوده و به اصرار شاه صورت گرفته است.
۱۳٫ نابه سامان.
۱۴٫ سوزان.
۱۵٫ رابطه ی بین آن ها خوب نیست.
۱۶٫ سال ۱۳۰۱هـ.ق.
۱۷٫صدر اعظم های دوره ی قاجاریه، پرویز افشاری، ص ۹۹٫
۱۸٫قائم مقام فراهانی، چهره ی درخشان ادب و سیاست، ص ۷۱٫
۱۹٫حاجی میرزا یحیی دولت آبادی در کتاب « خطابه ی خود» در رابطه با دوران کودکی قائم مقام و پیشرفت چشم گیر او در تحصیل و فراگیری دانش چنین گفته است:
« این فرزند در دامان مادری تربیت یافت که از طرف پدر و شوهر به مخزن علم و ادب اتّصال داشت تا به سنّ تحصیل رسید و به ترتیب آن عصر پس از آموختن خواندن و نوشتن فارسی به تحصیل صرف، نحو، منطق، معانی و بیان، عروض، لغت عرب و عرفان، حکمت الهی و طبیعی، ریاضی، کلام، تفسیر و اخلاق پرداخت و در بسیاری از فنون مخصوصاً املاء، انشای فارسی، عربی، حُسن خطّ و سیاق از همگان گوی سبقت را ربود.» «به نقل از ص ۶۲ کتاب قائم مقام فراهانی، چهره ی درخشان ادب و سیاست، محمداحمد پناهی سمنانی».
۲۰٫ حساب شده.
۲۱٫ قائم مقام فراهانی، چهره ی درخشان ادب و سیاست، محمداحمد پناهی سمنانی، ص ۹۲٫
۲۲٫سه مرد تاریخ ساز، مجتبی فراهانی برزآبادی، ص ۹۰٫
۲۳٫میرزا موسی خان.
۲۴٫آش، حلیم.
۲۵٫سیاست گران قاجاریه، خان ملک ساسانی، ج۲، ص ۸٫
۲۶٫ جیمزبیلی فریزر، سیاست مدار کهنه کار انگلیس بود که برای کمک به کمبپل، وزیر مختار انگلیس در ایران، و لرد پالمر ستون، وزیر خارجه ی آن کشور، به ایران آمد.
۲۷٫ قاجاریه، انگلستان و قراردادهای استعماری، سجاد راعی گلوجه، ص ۸۳٫
۲۸٫جامعه شناسی نخبه کشی، علی رضاقلی، ص ۹۸٫
۲۹٫وزیر مختار حکومت انگلیسی هندوستان در ایران.
۳۰٫ تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، سیّد جلال الدین مدنی، ج۱، ص ۲۵۱٫
۳۱٫ قائم مقام فراهانی، چهره ی درخشان ادب و سیاست، محمداحمد پناهی سمنانی، ص ۷۹٫
۳۲٫قاجاریه، انگلستان و قراردادهای استعماری، سجاد راعی گلوجه، ص ۸۳٫
۳۳٫ همان، ص ۸۱٫
۳۴٫جامعه شناسی نخبه کشی، علی رضا قلی، ص ۱۱۱٫
۳۵٫ قائم مقام نامه، محمدرسول دریاگشت، ص ۸۰٫

منبع: رمضانی، عباس؛ (۱۳۸۶)، قائم مقام فراهانی، تهران: ترفند، چاپ چهارم.

زندگانی باقر مستوفی

باقر مستوفی در ۱۲۹۷ در تهران متولد شد. در سال ۱۳۱۳ دیپلم متوسطه در رشته علمی گرفت و همان سال به دانشکده فنی که تازه تاسیس شده بود رفت و مهندسی نفت خواند.

در تابستان ۱۹۳۵ همراه با ۹نفر دیگر از محصلین به انگلستان رفت و در دانشگاه بیرمنگام در همین رشته ادامه تحصیل داد. باقر مستوفی درباره خود می‌گوید: در هنگامه جنگ جهانی دوم، من به جای ادامه تحصیل در مهندسی نفت در دانشگاه بیرمنگام، به آزمایشگاه تحقیقات شرکت نفت و انگلیس در «سن‌بری» رفتم و یک سال در آنجا کار کردم. در تابستان ۱۹۴۰به ایران برگشتم و برای خدمت نظام وظیفه به تهران آمدم. پس از عادی‌شدن وضعیت ایران در سال‌‌های پس از جنگ جهانی دوم، مساله نفت در ایران و اکتشاف آن مهم‌تر شد و در سال ۱۹۴۸ اداره‌ای به نام اکتشاف نفت به ریاست من در وزارت دارایی تاسیس شد که محمود کیهان و فتح‌الله نفیسی نیز در هیات‌مدیره بودند.

باقر مستوفی در بخش‌های مختلف نفت فعالیت می‌کرد تا اینکه بحث پتروشیمی در ایران داغ شد و او به این صنعت وارد شد.

اصولا پتروشیمی صنعت تازه‌ای است در دنیا. البته پتروشیمی قبل از جنگ دوم جهانی هم وجود داشته، ولی نه به مقدار زیاد. قبل از جنگ پیشرفت‌هایی در علم شیمی و ساختن مواد مختلف از هیدروکربورها به صور مختلف در صنعت دنیا به وجود آمد. جنگ این اختراعات را سریع‌‌تر پیش برد. در دهه‌های ۱۹۴۰ و ۵۰ در نقاط مختلف دنیا استفاده از مواد اولیه نفتی برای ساختن جنس‌های مورد نیاز مردم، از جمله الیاف مصنوعی، پلاستیک‌ها، لاستیک و غیره که در سابق برای تهیه آنها از مواد گیاهی، نباتات و غیره استفاده می‌شد، رونق گرفت و در بسیاری کشورهای غربی کارخانه‌هایی مخصوص این کار ساخته شد. در همین زمان تجربیات و کشفیات علمی و فنی که در زمان جنگ برای تهیه مواد نایاب به دست آمده بود در مقیاس بزرگ مورد عمل قرار گرفت و معلوم شد که فرآورده‌هایی که از این راه به دست می‌آیند مرغوب و ارزان هستند و برای آنها بازار بزرگی وجود دارد و اگر در مقیاس بزرگ تهیه شوند، می‌توانند از هر حیث با فرآورده‌های طبیعی رقابت کنند. در نتیجه، در فاصله سال‌‌های آخر دهه ۴۰ و سال‌‌های اول دهه ۵۰ در اغلب ممالک صنعتی صحبت از پتروشیمی زیادتر و بیشتر شد و از سال ۱۹۴۵ به بعد این صنعت جوان رونق بسیار گرفت و فرآورده‌های پتروشیمی کم‌کم جانشین فرآورده‌های طبیعی در بازار شدند. پیشرفت این صنعت در آمریکا مخصوصا و بعدا در بسیاری ممالک دیگر دنیا، خیلی سریع بود. در سال‌‌های دهه ۵۰ تقریبا تمام ممالکی که خودشان صنعت نفت داشتند، مثل آمریکا، انگلستان، آلمان و غیره، شروع کردند به استفاده از مواد نفتی برای ساختن جنس‌های مورد نیازشان. برای این منظور، شرکت‌های مختلف در هر کشوری تاسیس شد و در هر شرکت برنامه‌های مخصوصی پایه‌گذاری شد. زمزمه‌هایی که در سایر جاهای دیگر دنیا درباره پتروشیمی می‌شد، البته به گوش ما هم در ایران رسیده بود و مردم درباره این صنعت بعضی وقت‌ها در جراید مطالبی را می‌خواندند. طبیعتا برای ما هم مهم بود که در ایران یک چیزی شبیه آن داشته باشیم. گاه و بیگاه هم راجع به این موضوع صحبت می‌شد.

باید گفت که آنچه ما در ایران می‌گوییم پتروشیمی که ضمنا کودهای شیمیایی هم جزو آن است، با آنچه در دنیا پتروشیمی می‌گویند فرق دارد. در دنیا پتروشیمی فقط به آن چیزهایی می‌گویند که مربوط به الیاف مصنوعی، الکل، لاستیک، پلاستیک و این جور چیزهاست، ولی کود شیمیایی را جزو پتروشیمی حساب نمی‌کنند؛ جزو صنعت شیمی حساب می‌کنند. ولی ما در ایران نه صنعت شیمی داشتیم و نه پتروشیمی. ما همه‌‌اش را در یک شرکت قرار دادیم و نام آن را شرکت ملی صنایع پتروشیمی گذاشتیم و تهیه کودهای مصنوعی نیز از وظایف اولیه ما شد.

مراحل تحول صنعت پتروشیمی در ایران

روند توسعه و تحول صنعت پتروشیمی در ایران شش مرحله مشخص را در بر می گیرد:

پیدایش ( ۱۳۴۲)

گسترش اولیه (۱۳۴۳ تا ۱۳۵۷)

رکود (۱۳۵۷تا ۱۳۶۷)

تجدید حیات و بازسازی (۱۳۶۸ تا ۱۳۷۸)

جهش، تثبیت و توسعه (۱۳۷۹ تا ۱۳۸۷)

خصوصی سازی و تبدیل به سازمان حاکمیتی و نظارتی (۱۳۸۸ – تاکنون)

مرحله پیدایش در سال ۱۳۴۲ با بهره برداری از واحد تولید کود شیمیایی مجتمع پتروشیمی شیراز آغاز شد و در سال بعد نیز شرکت ملی صنایع پتروشیمی تأسیس شد.

در مرحله گسترش اولیه و تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، توسعه این صنعت به اجرا در آمد. از عمده اهداف این دوره، تأمین نیاز داخلی کشور به کود شیمیایی و برخی مواد پایه شیمیایی جدید نظیر دوده، گوگرد، گاز مایع، سود سوز آور، کربنات و بی کربنات سدیم، پی وی سی و مواد نرم کننده پلاستیک بود.

احداث مجتمع های پتروشیمی رازی (شاهپور سابق)، آبادان، پازارگاد، کربن اهواز، خارگ، فارابی (ایران نیپون سابق)، و طرح های توسعه پتروشیمی شیراز و انجام بخش عمده ای از احداث پتروشیمی بندر امام ( ایران ژاپن سابق) حاصل تلاش های این دوره بوده است .

مرحله رکود از سال ۱۳۵۷ آغاز می شود و سال های دفاع مقدس تا اواسط سال ۱۳۶۷ را دربر می گیرد که در پی مشکلات ناشی از جنگ تحمیلی، همزمان فعالیت های تولیدی شرکت نیز به حداقل رسید و عملیات احداث بزرگ ترین مجتمع پتروشیمیایی کشور یعنی پتروشیمی بندر امام متوقف ماند. تنها فعالیت عمده در این دوره تکمیل طرح توسعه پتروشیمی شیراز بود.

مرحله تجدید حیات و بازسازی با اجرای اولین برنامه توسعه جمهوری اسلامی درسال های ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۳ آغاز شد و بازسازی مجتمع های آسیب دیده در جنگ تحمیلی با جدیت پیگیری شد و به تدریج، مجتمع های آسیب دیده به بهره برداری رسید. در عین حال بهره برداری شماری از طرح های اساسی شرکت شامل مجتمع های پتروشیمی اصفهان، پتروشیمی اراک و تکمیل مجتمع بندرامام آغاز شد.

متعاقب آن در برنامه پنجساله دوم توسعه در سال های ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۸ با بهره برداری از طرح های باقیمانده از برنامه پنجساله اول، تولید سالانه محصولات پتروشیمیایی از ۴/۲ به ۱۱ میلیون تن در سال رسید.

مرحله جهش، تثبیت و توسعه از سال ۱۳۷۹ آغاز شد. در این دوره، بر پایه تجربیات به دست آمده از اجرای برنامه های اول و دوم، با اجرای برنامه پنجساله سوم و چهارم، احداث طرح های متعددی آغاز شد و از آن میان مجتمع های پتروشیمی تبریز، ارومیه، خراسان، بوعلی سینا، خوزستان، بیستون، فن آوران، امیر کبیر، شهید تندگویان، مارون، پارس، زاگرس، آریا ساسول، نوری (برزویه)، پردیس، جم، کرمانشاه، لاله،کارون و مهر به تولید رسید. علاوه بر آن، فعالیت هایی چون استفاده بهینه از ظرفیت های موجود، توسعه صادرات، ارتقاء جایگاه پتروشیمی در صادرات غیر نفتی و گسترش فعالیت های خصوصی سازی مورد توجه بود.

مقدمات مرحله خصوصی سازی و تبدیل شرکت ملی صنایع پتروشیمی به سازمان حاکمیتی و نظارتی در واقع از سال ۱۳۸۶ و با ابلاغ سیاست های اجرایی اصل ۴۴ قانون اساسی آغاز شد و تعدادی از شرکت ها و مجتمع ها به صـورت جداگـانه به بخـش خصوصی واگـذار شد، اما با تشکیل شرکت هلدینگ پتروشیمی شامل باقی مانده مجتمع ها و شرکت های واگذار نشده،  برای واگذاری یکجا به بخش خصوصی و تداوم فعالیت شرکت ملی صنایع پتروشیمی در قالب سازمان حاکمیتی و نظارتی در سال ۱۳۸۸ تصویب شد.

منابع:

روزنامه دنیای اقتصاد

شرکت ملی صنایع پتروشیمی

زندگانی آبراهام لینکلن

آبراهام لینکلن (به انگلیسی: Abraham Lincoln) (زاده ۱۲ فوریهٔ ۱۸۰۹ – درگذشته ۱۵ آوریل ۱۸۶۵) شانزدهمین رئیس‌جمهور ایالات متحدهٔ آمریکا و به عنوان اولین رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا که از حزب جمهوری‌خواه بود.

مقدمه

آبراهام لینکلن به عنوان نخستین رئیس جمهور از حزب جمهوری خواه آمریکا انجام وظیفه نمود. امروز او بدین جهت مشهور است که به تاریخ برده‌داری در آمریکا خاتمه داد و ایالات متحده آمریکا را با نظارت بر مسائل مربوط به جنگ در دوران جنگ داخلی آمریکا پابرجا نگه داشت. او پایه‌گذار خردورزی، آزادی، برابری، دموکراسی و احیاگر اندیشه‌های والای انسانی بود. او همچنین ژنرالها را انتخاب کرد و استراتژی آنها را تایید نمود، افسران ارشد غیر نظامی را برگزید، بر دیپلماسی، عزل و نصب و فعالیتهای حزب نظارت کرد، و از طریق پیام‌ها و سخنرانی‌ها نظرات عموم را جلب نمود. توان بالای او در سخنوری قدرت تأثیر گذاری او را افزایش می‌داد.نطق گتیسبرگ وی تأثیر ماندگاری بر ارزشهای آمریکا داشت.

لینکلن می‌بایست برای حفظ آمریکا برده داری را نابود می‌کرد و این کار را با اعلامیه آزادی بردگان و متمم سیزدهم قانون اساسی ایالات متحده به انجام رساند. او شخصاً مسئولیت «بازسازی» را به عهده گرفت و در پی این بود که هرچه سریعتر کشور را دوباره یکپارچه سازد. «جمهوریخواهان تندرو» که طرفدار سیاستهای سختگیرانه‌تر بودند با او به مخالفت برخاستند.

توانمندی‌های او را در امر رهبری می‌توان به وضوح در مواردی همچون نخستین عملکرد دیپلماتیک وی در کنترل و اداره ایالت‌های مرزی گرفتار برده‌داری در اوایل جنگ، ناکام ساختن تلاش پارلمان برای سازمان دهی کابینه وی در سال ۱۸۶۲، گفته‌ها و نوشته‌های بسیارش که به بسیج کردن و انگیزه دادن به ناحیه شمال کمک شایانی کردند و فرونشاندن جنجال صلح در انتخابات ریاست جمهوری ۱۸۶۴ آمریکا مشاهده کرد.

کوپرهدز او را به خاطر نقض قانون اساسی، پا را فراتر از قدرت اجرایی خود گذاشتن، اجتناب از سازش و مصالحه در امر برده‌داری، اعلام قانون ازدواج، معوق گذاشتن حکم احضار به دادگاه، دستور بازداشت ۱۸ هزار مخالف من‌جمله مقامات دولتی و ناشران روزنامه‌ها و کشتار صدها هزار مردان جوانی که به عنوان سرباز در جنگ خدمت می‌کردند، مورد انتقاد قرار داد. «جمهوری خواهان تندرو» نیز او را به دلیل عملکرد کندش در خاتمه دادن به برده داری و عدم اعمال خشونت کافی نسبت به مناطق اشغال شده جنوبی به باد انتقاد گرفتند.

تاریخ نویسان بر این باورند که لینکلن بر نهادهای سیاسی و اجتماعی آمریکا تأثیری ماندگار بر جای نهاد به ویژه اینکه این روال را در پیش گرفت که تمرکز قدرت را در دولت فدرال افزایش دهد و از قدرت دولتهای ایالتی بکاهد. اعتبار او مدیون نقش در تعریف مسائل بزرگ و مهم، سازمان دهی جنگ داخلی و پیروزی در آن، از بین بردن برده داری، تجدید نظر در ارزشهای ملی، تشکیل حزب سیاسی نوین و حفظ آمریکا است. ترور او در نگاه میلیونها تن از مردم آمریکا شهادت محسوب شد.

دوران آغازین

نوشتار اصلی: دوران آغازین آبراهام لینکلن

آبراهام لینکلن در ۱۲ فوریه ۱۸۰۹ (هم‌روز با چارلز داروین) در کلبه‌ای چوبی در مزرعهٔ سینکینگ اسپرینگ، به مساحت یک چهارم کیلومتر مربع، به دنیا آمد. پدرش توماس لینکولن و مادرش ننسی هانکز بود.

انتخابات

لینکلن در سال ۱۸۵۵ برای حضور در مجلس سنای آمریکا نامزد شد و یک سال پس از آن به حزب جدید جمهوریخواه پیوست. وی توانست با وجود شکست از فریمونت نامزد این حزب در رقابت‌های انتخاباتی سال ۱۸۵۶، در سمت معاون بالقوه وی به محبوبیت فراوانی در میان افکار عمومی آمریکا دست یابد. وی توانست در کنوانسیون جمهوری خواهان برای رقابت‌های انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۸۶۰ به کسب نامزدی این حزب نایل آید و بالاخره در این انتخابات به پیروزی برسد.

دوران ریاست جمهوری

Lincoln and McClellan 1862-10-03.jpg

لینکلن از آغازین ماه‌های زمامداری‌اش نشان داد که به رغم نظر جیمز بوکانان، معتقد است که دولت ملی قدرت مواجهه با شورشیان را داراست. او گرچه با نظام برده‌داری مخالفت نمی‌ورزید، اما به سرعت دریافت کهجنگ داخلی، در کشورش، نمی‌تواند بدون آزادی برده‌ها، به سرانجامی مطلوب برسد. او از یک سو با مخالفت جمهوریخواهان تندرو مواجه بود و از سوی دیگر باید تلاش می‌کرد تا دموکرات‌های طرفدار صلح را با خود همراه کند. تلاش‌های وی برای یافتن راهی میانه در سال ۱۸۶۴ به ثمر نشست و وی برای بار دوم سمت ریاست جمهوری در کشورش را بر عهده گرفت. لینکلن در مراسم تحلیف بر مسامحه با جنوب صحه گذاشت، اما پیش از اینکه این اندیشه وی به بوته آزمایش گذاشته شود، درگذشت.

آبراهام لینکلن در خانواده‌ای فقیر در کنتاکی بدنیا آمد. پدرش، در حالی که تنها تبری برای گذران زندگی بهمراه داشت، از آنجا به همراه خانواده خود مهاجرت کرد، و بسوی شهر ایندیانا پیش رفت، پس در شهر ایندیانا، کلبه‌ای چوبی، بدون در و پنجره ساخت که کف آن پر از علف‌های وحشی بود. او برای آنها، رختخواب‌هایی، که تشک آن را با برگ خشک پرکرده بودند به همراه، یک یا دو چهارپایه، یک میز و یک کتاب مقدس فراهم آورد، که همه اثاثیه و دارایی آنها را تشکیل می‌داد.

انتصابات، مصوبات، و کابینه

لینکلن در دوران ریاست خود بیشتر توجه خود را به مسائل نظامی و سیاست معطوف کرد، اما با حمایت شدید او بود که دولت آمریکا نظام بانک ملی فعلی را از طریق قانون بانک ملی راه‌اندازی نمود. دولت لینکلن تعرفه موریل را برای افزایش درآمد افزایش داد و برای نخستین بار مالیات بر درآمد را اعمال کرد، صدها میلیون دلار اوراق بهادار و اسکناسهای کاغذی چاپ کرد، مهاجرت از اروپا را ترغیب نمود، نخستین راه آهن میان قاره‌ای را به راه انداخت، وزارت کشاورزی آمریکا را بنا نهاد و از طریق قانون همستید مصوب ۱۸۶۲ مالکیت زمینهای کشاورزی را ترویج کرد. در دوران جنگ، وزارت دارایی او به شیوه‌ای کارآمد تجارت پنبه را در نواحی اشغال شده جنوب تحت کنترل گرفت.

دولت و کابینه

از مشخصه‌های بارز لینکلن این بود که به رقیبان سیاسی اش در کابینه پستهای مهم می‌داد تا تمامی گروههای حزب را در یک جهت نگه دارد و به آنها امکان دهد تا با یکدیگر مبارزه کنند، اما علیه لینکلن متحد نشوند. تاریخ نویسان معتقدند که کابینه او به استثنای کامرون، گروهی بسیار کارآمد بود.

سمت نام دوره تصدی
رئیس جمهور ایالات متحده آبراهام لینکلن ۱۸۶۵-۱۸۶۱
معاون رئیس جمهور ایالات متحده هنیبال هملین ۱۸۶۵-۱۸۶۱
اندرو جانسون ۱۸۶۵
وزیر امور خارجه ایالات متحده ویلیام سووارد ۱۸۶۵- ۱۸۶۱
وزیر دارایی ایالات متحده سالمون چیس ۱۸۶۴-۱۸۶۱
ویلیام فسندن ۱۸۶۴-۱۸۶۵
هوگ مک کولوچ ۱۸۶۵
وزیر جنگ ایالات متحده سیمسون کامرون ۱۸۶۲-۱۸۶۱
ادوین استانتون ۱۸۶۵- ۱۸۶۲
وزیر دادگستری ایالات متحده ادوارد بیتس ۱۸۶۴-۱۸۶۱
جیمز اسپید ۱۸۶۵-۱۸۶۴
رئیس کل پست ایالات متحده مونتکومری بلر ۱۸۶۴-۱۸۶۱
ویلیام دنیسون (فرماندار ایالت اوهایو) ۱۸۶۵-۱۸۶۴
وزیر نیروی دریایی ایالات متحده گیدئون ولز ۱۸۶۵- ۱۸۶۱
وزیر کشور ایالات متحده کیبل اسمیت ۱۸۶۳-۱۸۶۱
جان آشر ۱۸۶۵-۱۸۶۳

دادگاه عالی

لینکلن قضات زیر را برای دادگاه عالی ایالات متحده برگزید:

  • نوا هاینس سوآین – ۱۸۶۲
  • ساموئل فریمن میلر- ۱۸۶۲
  • استفان جانسون فیلد- ۱۸۶۳
  • سالمون چیس- ۱۸۶۴

مصوبات مهم رئیس جمهور

با امضای لینکلن موارد زیر تصویب شد:

  • قانون درآمد مصوب ۱۸۶۱
  • قانون همستد
  • قانون Morrill Land- Grant College
  • صدور «اعلامیه آزادی بردگان» در ۱۸۶۲ و افزودن آن به متمم سیزده قانون اساسی ایالات متحده آمریکا.[۱]
  • قانون درآمدهای داخلی مصوب ۱۸۶۲
  • قوانین راه آهن پسفیک مصوب سال‌های ۱۸۶۲- ۱۸۶۴
  • تأسیس وزارت کشاورزی ایالات متحده در ۱۸۶۲
  • قانون بانکداری ملی – ۱۸۶۳
  • قانون درآمدهای داخلی مصوب ۱۸۶۴

ترور

لینکلن توسط یک بازیگر تئاتر به نام جان ویلکس بوث در آمفی تاتر فورد مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در صبح روز ۱۴ آوریل ۱۸۶۵ درگذشت.

یادبود و گرامیداشت آبراهام لینکلن، یکی از محبوبترین رئیس جمهوران آمریکا، طیف و گستره وسیعی را در اقصی نقاط آمریکا داشته که تا به امروز نیز ادامه دارد.

در رأی‌گیری عمومی‌ای که اخیراً تحت عنوان «بزرگ‌ترین آمریکایی» انجام گرفت آبراهام لینکلن پس از رونالد ریگان مرتبه دوم را کسب کرد.

منابع

  • پرش به بالا بیانیهٔ رئیس جمهوری به مناسبت صد و پنجاهمین سالگرد صدور اعلامیه آزادی بردگان، وزارت امور خارجه آمریکا
  • بوریج، آلبرت جی. «آبراهام لینکلن: ۱۸۰۹-۱۸۵۸» (۱۹۸۲). ج ۲، تا ۱۸۵۸؛ شاخص به خاطر دید سیاسی بی طرفانه.

  • دیوید هربرت دونالد. «لینکلن» (۱۹۹۹)، ISBN ۰-۶۸۴-۸۲۵۳۵-X، به خوبی توسط اندیشمندان بازبینی شده است؛ دونالد به خاطر حسب حال نگاری برنده دو جایزه پولیتزر شده‌است.

  • ویلیام ای جیناپ. «آبراهام لینکلن و جنگ داخلی آمریکا: زندگی نامه»، توسط ISBN ۰-۱۹-۵۱۵۰۹۹-۶(۲۰۰۲)، کوتاه

  • آلن سی گولزو. «آبراهام لینکلن: رئیس جمهور ناجی» ISBN 0-8028-3872-3(1999)

  • جان هی و جان جرج نیکولای. «آبراهام لینکلن: تاریخچه» (۱۸۹۰)؛ به صورت آنلاین در آدرس ده مجلد؛ جزئیات زندگی آبراهام لینکلن و همکاران ارشد وی

  • رینارد اچ لوتین. «آبراهام لینکلن واقعی» (۱۹۶۰) تاکید بر سیاست

  • مارک ای. نیلی. «دائرهالمعارف آبراهام لینکلن» (۱۹۸۴)، اطلاعات دقیق از بسیاری از افراد و جنبش‌های منتسب به AL

  • مارک. ای. نیلی. «آخرین امید جهان: آبراهام لینکلن و آمریکای وعده داده شده» (۱۹۹۳)، برنده جایزه پولیتزر

  • استفان بی. اوتس «به همراه شر تا پوچی: زندگی آبراهام لینکلن» (۱۹۹۴) * جیمز جی. راندال. «رئیس جمهور لینکلن» (جلد۴، ۵۵- ۱۹۴۵؛ چاپ مجدد ۲۰۰۰) نوشته برنده جایزه ** «آقای لینکلن» نوشته‌هایی که توسط ریچارد ان. کارنت (۱۹۷۵) ویرایش شده‌اند.

  • کارل سندبورگ «آبراهام لینکلن: سال‌های اوج» (دو جلد ۱۹۲۶)؛ «سالهای جنگ» (۴ جلد ۱۹۳۹) برنده جایزه ادبی پولیتزر.

  • بنیامین بی. توماس؛ «آبراهام لینکلن: زندگی نامه» (۱۹۵۲)

  • بیکر، جین اچ. «ماری تادلینکون: زندگی نامه» (۱۹۷۸)

  • بلز، هرمان. «آبراهام لینکلن، بنیان گرایی و برابر حقوق در زمان جنگ‌های داخلی» (۱۹۹۸)

  • بوریت، گابور اس. “لینکلن و رویای اقتصادی آمریکاً (۱۹۹۴). نظریات و سیاست‌های اقتصادی لینکلن

  • بوریت، گابور، اس. ویرایش «لینکلن، رئیس جمهور جنگ» (۱۹۹۴)

  • بوریت، گابور اس. ویرایش «لینکلن تاریخ نویس» اوربانا: چاپ دانشگاه ایلیونز، ۱۹۹۸، تاریخ‌نگاری * بروس، رابرت وی. «لینکلن و ابزار جنگ» (۱۹۶۵) در مورد سلاح‌های در حال تولید در زمان جنگ

  • دونالد، دیوید هربرت. «بررسی مجدد لینکلن: مقالاتی در مورد جنگ داخلی» (۱۹۶۰). *دونالد، دیوید هربرت. «ما مردان لینکلن هستیم: آبراهام لینکلن و دوستانش» سیمون و شاستر، (۲۰۰۳).

  • فونر، اریک. «خاک آزاد، کار آزاد، مردم آزاد: ایدئولوژی حزب جمهوری خواه قبل از جنگ داخلی» (۱۹۷۰) تاریخ جهت گیری‌های فرقه‌های مختلف درون حزب آبراهان لینکلن”

  • هریس، ویلیام سی. «کمک به همه: لینکلن و بازگرداندن مجدد اتحاد» (۱۹۹۷). طرح‌های لینکلن برای بازسازی

  • هندریک بورتون جی «کابینه جنگ لینکلن» (۱۹۴۶).

  • هافستاتر، ریچارد. «سنت سیاسی آمریکا: و افرادی که این سیاست‌ها را رهبری می‌کنند» (۱۹۴۸) فصل ۵: «آبراهام لینکلن و اسطوره خودساخته»

  • هولزر، هارولد. «لینکلن در اتحادیه‌های شبکه سازان: سخنرانی ای که لینکلن را رئیس جمهور ساخت» (۲۲۰۴)

  • مک فرسون، جیمز ام. “آبراهام لینکلن و انقلاب دوم آمریکاً (۱۹۹۲)

  • مگ فرسون، جیمز ام. «فریاد آزادی: دوران جنگ داخلی» (۱۹۸۸). برنده جایزه پولتیزر جنبه‌های مختلف جنگ را بررسی می‌کند”

  • مورگنتو، هانس جی؛ و دیوید هین «مقالاتی در مورد عقاید و سیاست‌های لینکلن» لانهام، MD: چاپ دانشگاه آمریکا برای مرکز روابط عمومی وایت بورکت میلر در دانشگاه ویرجینا، ۱۹۸۳.

  • نیلی، مارک ای. «سرنوشت آزادی: آبراهام لینکلن و آزادی‌های مدنی» (۱۹۹۲). برنده جایزه پولیتزر.

  • نوینز، آلن. «نظم وحدت» ۸ جلد (۱۹۷۱-۱۹۴۷). ۱ میوه‌های سرنوشت تظاهرات، ۱۸۵۲-۱۸۷۴؛ ۲. تقسیم وطن، ۱۸۵۷-۱۸۵۲؛ ۳. بحران حزب و داگلاس و بوخنان، ۱۸۵۹؛ ۴. درآمدی بر جنگ داخلی، ۱۸۶۱-۱۸۵۹؛ ۵. جنگ فی البداهه، ۱۸۶۲-۱۸۶۱؛ ۶. جنگ به انقلاب تبدیل می‌شود، ۱۸۶۳-۱۸۶۲؛ ۷. جنگ سازمان یافته، ۱۸۶۴-۱۸۶۳؛ ۸. جنگ سازمان یافته به سوی پیروزی؛ ۱۸۶۵-۱۸۶۴؛ پوشش کامل دوره جنگ داخلی، به محوریت لینکلن

  • فیلیپ اس. پلادان «ریاست جمهوری آبراهام لینکلن» (۱۹۹۴)، منتقدان این کتاب را کامل‌ترین معرف دوران ریاست جمهوری آبراهان لینکلن می‌دانند.

  • “لینکلن در اذهان آمریکا نوشته مریل دی پترسون (۱۹۹۴) مردم پس از سال ۱۸۶۵ چگونه از لینکلن یاد می‌کنند

  • راندال، هیترکاکس، «بزرگ‌ترین ملت جهان: سیاست‌های اقتصادی جمهوری خواهان طی جنگ داخلی» (۱۹۹۷)

  • شنک، یوشاولف. «ملانکولی لینکلن: چگونه رکورد لینکلن را به چالش کشید و به شهرت وی تاثیر مثبت گذارد» (۲۰۰۵)

  • گور ویدال. «لینکلن»، شابک ۶-۷۰۸۷۶-۳۷۵-۵، رمان.

  • ویلیامز، تی. هری «لینکلن و ژنرال‌هایش» (۱۹۶۷).
  • ویلز. گری. «لینکلن در گتیسبورگ: سخنانی که آمریکا را دوباره ساخت» شابک: ۳-۸۶۷۴۲-۶۷۱-۰.
  • ویلسون، داگلاس لی «صدای افتخار آمیز: دگرگونی به سرکردگی آبراهام لینکلن» (۱۹۹۹).

زندگانی علی اکبر شیدا

علی اکبر شیدا (زاده ۱۲۵۹ (قمری) در طالقان – درگذشت ۱۳۲۴ (قمری) در تهران)، موسیقی‌دان، شاعر، ترانه‌سرا و خوشنویس ایرانی معاصر بود.

علی اکبر شیدا
علی اکبر شیدا

تخلصش در شعر و ترانه شیدا نیز به خاطر پیوستگی با حلقه درویشان، لقب مسرور علی را برای خود انتخاب کرد و با وجود حمایت والی شیراز، آنجا را ترک گفت و در خدمت صفا علیشاه ظهیرالدوله در خانقاه صفی علیشاه خاکسار شد و تن به درویشی (نعمت اللهی صفی علیشاهی) و فقر عارفانه داد. علی‌اکبر شیدا، صاحب مشهورترین آثار موسیقی ایرانی در یکصد سال گذشته‌است. تصنیف‌ها، اشعار و آهنگ‌های عاشقانه او بخش موثری از خاطرات نسل‌های ایرانی از دهه ۱۳۲۰ به بعد است که در رادیو ایران بنا گذاشته شد. این اثرگذاری عمیق هنوز پس از ۶۰ سال و با وجود سانسور گسترده آثار ساخته شده براساس تصنیف‌های شیدا که توسط خوانندگان زن خوانده شده همچنان پابرجاست.

با وجود اهمیت و شهرت شیدا به جز چند نقل قول از عارف و روح‌الله خالقی که در همه منابع تکرار می‌شوند، هنوز هیچ مطالعه مستقلی در باره شیدا انجام نگرفته‌است. او هم، اشتهار به شیرازی داشت و هم اصفهانی و در تهران و در سلک دراویش نعمت اللهی از دنیا رفت. پیوندش با انجمن اخوت و تصنیفی که با نام میلاد نبی در مجالس انجمن خوانده می‌شد و به شیدا منسوب است تنها رد پایی است که از حضورش در عرصه‌های همگانی داریم. اگر چه تاثیر تصنیف‌هایش بر عارف قزوینی باعث شده تا نشانه‌های سبک او را در تصنیف‌های عارف و دیگر تصانیفی که در دوره مشروطیت سروده شده‌است به عیان ببینیم.

زندگی‌نامه

علی اکبر، پسر مرشدعلی، در سال ۱۲۵۹ قمری برابر با ۱۸۴۴ (میلادی) در یکی از پر حادثه‌ترین دوران پادشاهی محمد شاه قاجار در شیراز به دنیا آمد. یک ساله بود که غائله سید علی محمد باب در شیراز بالا گرفت. پنج ساله بود که محمد شاه درگذشت و ناصرالدین شاه تاجگذاری کرد. نه ساله بود که امیر کبیر به قتل رسید. پنجاه و چهار ساله بود که ناصرالدین شاه به قتل رسید و مظفرالدین شاه به تخت نشست (۱۳۱۳). هنگامی که شورش‌های منجر به جنبش مشروطیت بالا گرفت شصت و چهار ساله بود و در سال ۱۳۲۴ در ۶۵ سالگی و در همان سالی که فرمان مشروطیت امضا شد، درگذشت.

شیدا در سال‌های اوج جنبش ادبی موسوم به «بازگشت» رشد کرد. جنبش ادبی بازگشت که برای یک قرن بر شعر دوره قاجار مسلط بود، سازمان دهی خود را مدیون شکل‌گیری انجمن ادبی نشاط بودکه در دوره فتحعلی شاه قاجار توسط میرزا عبدالوهاب نشاط شاعر سرشناس بنیان گذاشته شد.

تا سال‌ها بعد و در دورانی که شیدا تصنیف می‌سرود، این انجمن در اصفهان شاعران بزرگی را تربیت می‌کرد و به دربار می‌فرستاد. میرزا نصرالله شهاب اصفهانی که به تاج الشعرا معروف بود در سال ۱۲۵۴ اصفهان را ترک کرد و به تهران رفت. سروش اصفهانی در سال ۱۲۶۴ به تهران فراخوانده شد.

جنبش ادبی بازگشت در فضای رها شدن از فضای تحت سیطره روحانیون در دوره صفوی آشکارا گرایش به تصوف داشت. تعلق خاطر کسانی چون نشاط به مسلک فقر و درویشی و صبغه عرفانی کسانی چون سعدی و حافظ که سرمشق ادبی جنبش بودند راه را برای بازگشت به فضای فکری و ادبی و موسیقایی قرن‌های هفتم، هشتم و نهم فراهم کرده بود. نشانه‌های این تحول را می‌توان در اشعار وصال و قاآنی بازجست که از پیشگامان این جنبش در شیراز بودند و یا در شاعرانی که در انجمن ادبی نشاط حاضر می‌شدند. در همین جا لازم است به این نکته اشاره کنیم که شعر شیدا اگرچه در بهره‌گیری از شاعران مکتب عراق و قدمایی نظیر سعدی و حافظ تحت تاثیر جنبش بازگشت است، اما اقتضائات تصنیف‌سازی به او این امکان را داده‌است که خود را در سرودن شعر از قید و بندهای آزاردهنده شعر کلاسیک و جزم‌اندیشی جنبش بازگشت برهاند و به نوعی آزادی در کلام دست یابد. از این نظر اشعار او در این دوران به شعر کسانی مانند یغما و نسیم شمال نزدیک است که استفاده از واژگان عامیانه و طنز عامیانه را وسیله‌ای برای آزادسازی شعر خود قرار داده بودند. آزادی کلام شیدا در بیان حالات روانی خود به حدی است که شاید در شعر فارسی معاصر تا پس از شعر آزاد نیما کمتر بتوان نظیر آن را یافت.

در سال‌های زندگی شیدا، زندگی حرفه‌ای موسیقی در دست گروه‌های نوازنده یهودی بود که برپا ساختن بساط طرب را در مجالس بر عهده داشتند. اما در کنار این جریان، رواج یافتن سه‌تار به منزله ساز آهنگ سازان و ساز تنهایی دراویش جریان موسیقی دیگری را در کنار گروه‌های نوازنده مرسوم و نوازندگان ترانه‌های محلی به تدریج شکل می‌داد. در سال‌هایی که شیدا سه‌تار می‌نواخت، تنها هفتاد سال از رواج سه‌تار به شکل کنونی آن در ایران می‌گذشت.

پس از مشتاق علیشاه که سه‌تار امروزی را به او نسبت می‌دهند، باید از یک نوازنده سرشناس دیگر سه‌تار در شیراز نام برد که واسطه رواج سه‌تار در محافل دراویش شیراز و همچنین رواج سه‌تار در شیراز آن زمان است: «میرزا محمد شفیع، ملقب به میرزا کوچک و متخلص به وصال». چون دارای ذوق و مشرب عرفان بود دل در صحبت مشایخ صوفیه بست و به میرزا ابوالقاسم سکوت سرسپرد و از راه نوشتن کلام الله مجید عمر می‌گذرانید. مشحون در تاریخ موسیقی خود نقل می‌کند که: «وصال مردی خوش محضر و نیکو اخلاق و زیبا روی بود و علاوه بر فضل و دانش و هنر شاعری؛ خوشنویسی و صدایی مطبوع داشت، در فن نوازندگی نیز مهارت داشت و به طوری که مشهور است از سازهای موسیقی سه‌تار می‌نواخت.» وصال در میان اهل ادب و عرفان دوستان بسیار داشته و اوقاتی را که قاآنی در شیراز بوده‌است اغلب با هم گذرانده‌اند. او در سال ۱۲۶۲ درگذشت.

چنان که دیده می‌شود، شیدا که خود نیز به دنبال پدرش در سلک فقرا درآمده بود در سال‌هایی آهنگ و تصنیف می‌ساخت که بهره‌گیری از سه‌تار در میان هم سلکان او رواج یافته بود و او با بهره‌گیری از این دستاوردها، فضای تصنیف را دگرگون ساخت. او هم مضامین تصنیف‌ها را از روایت‌های تاریخی و رخدادهای شایع در بین مردم خارج کرد و هم آن را به آهنگ و موسیقی متکی بر ردیف‌ها نزدیک‌تر ساخت. در واقع او بازگشتی است به نسلی از موسیقی‌دانان ایرانی که هم شاعر بودند، هم نوازنده و هم آهنگ ساز. تجربه‌ای که پیش از او در وصال شیرازی دیدیم.

احیاگر تصنیف ایرانی

اگر بتوانیم دوره‌ای را به عنوان دوره معاصر موسیقی ایرانی بدانیم، بی‌گمان علی اکبر شیدا یکی از پیشگامان چنین دورانی است.

«روح‌الله خالقی» که شاید بتوان او را بنیان‌گذار تدوین تاریخ موسیقی ایران دانست، در مقدمه کتاب خود «سرگذشت موسیقی ایران»، انقلاب مشروطیت را نشان تاریخی آغاز دوره معاصر می‌داند. اما درمطالعه خود عملاً تبارشناسی موسیقی‌دانان و نوازندگان دوره احیا را از دوره فتحعلی شاه قاجار (۱۲۱۲-۱۲۵۰ هجری قمری) دنبال می‌کند. مبنای تبارشناسی خالقی نوازندگان دربارهای تازه شکل گرفته قاجار هستند. او نخستین گروه‌های موسیقی ایران را دو گروه زیر نظر «زهره» و «مینا» می‌داند که گروه‌های رقیب در دربار محمد شاه قاجار هستند. زهره و مینا، بی‌واسطه زیر نظر یک ارمنی اصفهانی و یک یهودی شیرازی موسیقی را فرا می‌گیرند. روشن است که چنین اقدامی در دربار ایران برای پیوستن «عمله طرب» – حتی با چنین نام نکوهیده‌ای– به جمله باشندگان حکومت تنها پس از فروپاشی حکومت روحانی‌مدار صفوی و ثبات نسبی پس از بر روی کار آمدن حکومت قاجار امکان‌پذیر بوده‌است.

شیدا در چنین پس زمینه‌ای از تاریخ موسیقی فعالیت می‌کرد اما او به دربار راه پیدا نکرد و در گمنامی به کار موسیقی با همان گروه‌های موسیقی شناخته شده، جدای از محافل نزدیک به حکومت ادامه داد و اطلاعات زیادی از او به دست تدوین‌گر نخستین اثر تدوین شده تاریخ موسیقی ایران نرسید.

تصنیف‌سازی

در این دوران می‌توانیم به طور مشخص از دو تن نام ببریم که به دلیل تاثیر ماندگار خود در زمره بنیانگذاران موسیقی امروز ایران به حساب می‌آیند. یکی میرزا عبدالله است که واسطه انتقال مدون ردیف‌های موسیقی دستگاهی ایران بود و دیگری شیدا که نخستین تصنیف‌ساز شناخته شده موسیقی ایرانی است.

تصنیف که والنتین ژوکوفسکی شرق‌شناس روس از آن به نام نثر ساده ضربی یاد می‌کند، برخلاف شعر به معنای ادبی آن که بر اساس اوزان عروضی ساخته می‌شود و خاص خواص است، تعلق به طبقات عامه دارد و قواعد دستوری شعر عروضی می‌تواند در آن به اقتضای تبعیت از آهنگ رعایت نشود

موسی خورنی (مورخ ارمنی قرن پنجم) و هانری ماسه از تصانیف ایرانی دوران باستان یاد می‌کنند که وزن آن به جای ساختار عروضی بر اساس شماره هجاها بنا نهاده شده بود. کریستین سن نیز درتاریخ پادشاهان کیانی از نمونه‌هایی از این تصنیف‌ها یاد می‌کند که نخستین نمونه‌های شعر پهلوی محسوب می‌شوند و در سرود تصنیف‌های مردمی در عهد سامانی بازخوانی شده‌اند. بنابراین به تعبیر یحیی آرین‌پور؛ شاید بتوان تصنیف را کهن‌ترین نوع شعر پارسی دانست که شباهت آن به انواع امروزی تصنیف بیانگر پیوستگی سیر تصنیف سرایی در میان عامه مردم ایران است.

حافظ شیرازی و عبدالقادر مراغه‌ای از تعبیر قول و غزل در بیان تصنیف استفاده می‌کردند و عبدالقادر مراغه‌ای از خوانندگان آن با عنوان متغزلان عجم یاد می‌کرد؛ بنابراین واژه تصنیف را باید نامی جدید برای ترانه‌های قدیمی مردمی ایرانی دانست که اساس آن بر نظم هجابندی و تکرار برخی عبارت‌ها یا مصرع‌ها استوار است و شاعران بزرگ نیز از آن استفاده می‌کرده‌اند.

قدیمی‌ترین تصنیف در دوران بالنسبه جدید که ثبت شده‌است تصنیفی است که ۶۰ سال پیش از تولد شیدا سروده شده‌است. این تصنیف که در میان مردم جنوب ایران و فارس رواج داشته یک روایت عامیانه از خیانت به شاهزاده زند، لطفعلی‌خان زند است که با همه شجاعت راه به جایی نمی‌برد و حکومت را به آغا محمدخان قاجار واگذار می‌کند. تصنیفی هم در میان مردم فارس در دوره‌ای که شیدا ۳۳ ساله بوده‌است، رواج داشته‌است که در شرح احضار فرهاد میرزا حاکم سخت‌گیر فارس به تهران است.

تا پیش از شیدا چیزی از سرایندگان تصنیف‌ها که احتمالاً به صورت بداهه‌خوانی سروده می‌شده‌است نمی‌دانیم و تنها در تصنیف‌های مختلف نشانه‌های سروده‌ای از شاعری را می‌بینیم (نظیر نشانه‌های شعری که صبا در دعوت از لطفعلی خان زند سروده در تصنیف مربوط به او). در میان تصنیف‌های تقریباً همزمان با شیدا و یا اندکی قبل از آن می‌توان از تصنیف «ای تیر غمت را دل عشاق نشانه» نام برد که شعر آن از خیالی بخارایی است، همچنین «خسرو خوبان» با شعری از فخرالدین عراقی، «بار فراق دوستان» با شعری از سعدی، «چهره به چهره» با شعری از قرهالعین و «تمنای وصال» با شعری از خیالی بخارایی و شیخ بهایی که از شناخته شده‌ترین نمونه این تصنیف‌ها هستند. چنان که در این ترانه‌ها دیده می‌شود، میان این ترانه‌ها که اکثراً در مجالس اهل طریقت خوانده می‌شده با ترانه‌هایی که در کوچه و بازار شنیده می‌شد، تفاوت وجود دارد. همچنین در این ترانه‌ها شاعر تصنیف‌ساز نیست و ساختار شعری آن با شکل تاریخی تصنیف‌های مردم پسند متفاوت است. می‌ماند تصنیف‌های مردم پسندی مانند «تو مگر ماه نکو رویانی» که شاعران شناخته شده‌ای ندارد.

بنابراین در این دوران تنها کسی را که به عنوان شاعر تصنیف ساز می‌شناسیم شیداست. افزون بر آن تقریباً ۲۲ تصنیف سروده شده از شیدا در اختیار داریم که از نظر مضامین، زبان شعری و نوع آهنگ‌ها دارای مشخصات سبکی خاص شیدا هستند. استادانی نظیر رضوی سروستانی بر ویژگی‌های سبکی این نوع تصنیف‌ها تاکید زیادی داشتند.

مرور تاریخ و فضای شعر و موسیقی در دوران شیدا به ما کمک می‌کند تا موقعیت او را در احیای دوباره تصنیف ایرانی و زمینه‌های اثر پذیری و اثر بخشی او را درک کنیم.

شیدا در میان مردم

ویژگی شیدا آن بود که او موسیقی هم سلکان خود را در محافل عارفانه محدود نساخت و آن را با حضور در موسیقی رایج مجالس عموم مردم با نوع علائق مردم که در سبک ضربی تصنیف‌های مردم‌پسند رایج بود، پیوند زد. او به تعبیر یحیی آرین پور به تصنبف سر و صورتی داد.

ژوکوفسکی که به جمع‌آوری تصنیف‌های ایرانی علاقه داشت به تصنیفی اشاره می‌کند که در سال ۱۸۸۵ آن را در اصفهان و در سال ۱۸۹۹ آن را در تهران شنیده‌است به نام «سلی جانم» که هم ترانه‌ای عاشقانه‌است و هم گریزی به اتفاقات تاریخی دربار دارد و نکته جالب اینجاست که ترجیع‌بند این تصنیف «در خم زلفت، دل شیدا شکست» است که تکرار می‌شود و نشان دهنده استفاده خوانندگان تصنیف از ترجیع بند مشهور شیداست (که البته در تصانیف آن زمان امر رایجی بوده‌است). توجه به تاریخ ثبت ترانه توسط ژوکوفسکی نشان می‌دهد که شیدا در ۴۰ سالگی به آن درجه از نفوذ رسید که در اصفهان برای مردم آشنا بوده و تصنیف معروف در خم زلفت مربوط به دوران میان سالی و پیش از زندگی او در تهران است.

چنان که می‌بینیم حضور شیدا در محافل مردم سبب شد تا شوریدگی و شیدایی عارفانه او به دلدادگی‌های پیاپی گره خورد و مردی که به قول عارف تصنیف‌هایش را در گاه راز و نیاز سحر گاهی می‌سرود، روزی دلباخته رقاصه‌ای یهودی به نام مرضیه شد و سر انجامش به جنون کشید. شاید تصنیف معروف مرضیه که یادآور این عشق است یکی از آخرین سروده‌های او باشد. بندی از این تصنیف که می‌گوید؛ «ز مه و شان ملک ری، دل من از تو راضیه» اشاره‌ای است به سروده شدن تصنیف در هنگام اقامت شاعر در تهران. از نظر سبکی این تصنیف به تصنیف‌های مردمی رایج در تهران آن زمان شبیه‌است. این نکته که عارف قزوینی و روح‌الله خالقی که هردو به نظر می‌رسد با وجود آشنایی با تصنیف‌های شیدا اطلاعات کمی از زندگی او داشته‌اند، اما هر دو به ماجرای عشق او اشاره کرده‌اند، نشان می‌دهد که این امر در تهران رخ داده و مردم کما بیش از آن اطلاع داشته‌اند. نکاتی دیگر در باره سال‌های پایانی عمر شیدا وجود دارد که ما را به دلیل ناشناخته بودن زندگی شیدا و تا حدی بی‌توجهی به سهم او در تحول ترانه در موسیقی معاصر ایران واقف می‌سازد.

خالقی در باره آثاری که شیدا آفریده‌است می‌گوید که آهنگ و اشعارش بسیار مطلوب و دلنشین است و ساخته شدن هریک دارای ماجرایی است و از این دست به سه نمونه اشاره می‌کند. یکی ماجرای سرودن تصنیف مرضیه دیگر ماجرای شیفتگی به اسماعیل فرزند داوود شیرازی که به سرودن ترانه «الاساقیا از راه وفا به شیدای خود جفا کم نما … ای که به پیش قامتت سرو چمن خجل شده…»، انجامیده‌است. خالقی همچنین به ماجرای استفاده از شعری از سعدی در وصف رقص زیبای رقاصه معروفی به نام «قمر سالکی» اشاره می‌کند. اوصاف خالقی نشان می‌دهد که زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی برای نادیده گرفتن یا مورد انتقاد قراردادن مسلک رندی شیدا وجود داشته‌است و شاید همین دلیلی برای نادیده گرفتن حضور او دراسناد انجمن اخوت در زمان اداره کارهای موسیقی آن توسط درویش خان باشد. انتساب حداقل دو تصنیف که در جلسات انجمن اخوت خوانده می‌شده‌است: یکی تصنیف «مولود نبی» و دیگری «بت چین» به شیدا – و البته به ظهیرالدوله – و همچنین و جود عکس معروفی از او که – به قول روح‌الله خالقی – در ایوان انجمن اخوت از او گرفته شده‌است، نشان می‌دهد که او در انجمن فعال بوده‌است. با توجه به تاسیس انجمن در سال ۱۳۱۷ قمری و با توجه به درگذشت شیدا در ۱۳۲۴ این عکس باید در فاصله ۵۸ تا ۶۵ سالگی شیدا گرفته شده باشد. خالقی امیدوار بوده‌است تا کتاب مستقلی را در باره تصانیف شیدا همراه با نت نویسی آن تالیف کند که ظاهراً هیچگاه به انجام نرسید.

به هر حال به نظر می‌رسد توجه جدی به شیدا و سهم او از زمان آغاز کار رادیو ایران شروع می‌شود که به عنوان یک رسانه با مخاطب گسترده نیازمند موسیقی مورد پسند همه مردم بوده‌است. تصنیف‌هایی که شیدا ساخته بود و سبک کار او خیلی بهتر از سبک کار تصنیف خوانانی مانند «عبدالله دوامی» و «رضا قلی خان تجریشی» که به همراه درویش خان برنامه اجرا می‌کردند، مورد استقبال عامه قرار گرفت و در واقع استقبال مردم ایران بود که شیدا را دوباره به مرکز توجه در موسیقی معاصر برکشید. از این دوره به بعد با همت روح‌الله خالقی، جواد معروفی، بزرگ لشکری و پرویز یاحقی و با صدای مرضیه، پوران، نادر گلچین، عبدالوهاب شهیدی، پروین و بعدها سیما مافیها، سیما بینا، پریسا و محمد رضا شجریان مجموعه‌ای از ترانه‌های ماندگار ایرانی بر اساس کارهای شیدا ساخته شد که یکی از مهم‌ترین گنجینه‌های موسیقی ایرانی محسوب می‌شود.

مهمترین تصنیف‌ها

از مهم‌ترین تصانیف ساخته شیدا می‌توان به تصنیف دل شیدا – امشب شب مهتابه – ماه غلام رخ زیبای توست – کیه کیه در میزنه من دلم می‌لرزه و عقرب زلف کجت و ای مه من اشاره کرد.

منابع

  • سعید مشکین قلم. تصنیف‌ها، ترانه‌ها و سرودهای ایران زمین. تهران: انتشارات خانه سبز، زمستان ۱۳۷۷. ISBN 964-91131-5-0.

زندگانی تامس مور

سر تامس مور یا قدیس تامس مور (Sir Thomas More) (زادهٔ ۷ فوریهٔ ۱۴۷۸ در لندن — درگذشتهٔ ۶ ژوئیهٔ ۱۵۳۵ در انگلستان)، یکحقوق‌دان، نویسنده، فیلسوف اجتماعی، سیاست‌مدار، و انسان‌گرای دوران نوزایش انگلیسی بود .

او مشاور مهمی برای هنری هشتم انگلستان بود. مور از اکتبر ۱۵۲۹ تا ۱۶ ماه مه ۱۵۳۲ صدراعظم بود. پاپ پیوس یازدهم در سال ۱۹۳۵ مور را قدیس اعلام کرد. کلیسای انگلستان از او به عنوان “شهید اصلاحات” یاد می‌کند. او از مخالفان و رقبای اصلاحات پروتستان و به صورت مشخص مارتین لوتر و ویلیام تیندیل بود. مور برای نخستین بار از واژه ی “اتوپیا” (آرمان شهر) استفاده کرد – نامی که او به کشور-جزیره‌ای ایده‌آل داد که سیستم سیاسی‌اش را در کتاب اتوپیا (چاپ ۱۵۱۶) شرح میدهد. او در برابرخواست شاه برای جدایی از کلیسای کاتولیک به مخالفت برخاست و پذیرش شاه به عنوان رئیس عظمی کلیسای انگلستان را رد کرد، عنوانی که مجلس طی مصوبه ی اعظمیت ۱۵۳۴ اعطا کرده بود. پس از خودداری او از سوگند خوردن که طی مصوبه ی جانشینیِ ۱۵۳۴ الزامی شده بود به زندان افتاد، چرا که مصوبه قدرت پاپ و زناشویی هنری با کاترین ِ آراگون را زیر سوال می‌برد. در سال ۱۵۳۵ به جرم خیانت محاکمه شد و محکوم به گواهی دروغ گشته، سرش را از تنش جدا کردند. روشنفکران و سیاستمداران در سراسر اروپا از اعدام مور شگفت زده شدند. اراسموس بر او چون کسی درود فرستاد که” روحش از هر برفی پالوده تر و نبوغش چنان، که مانندش را انگلستان هرگز ندیده و نخواهد دید”. دو قرن بعدجاناتان سویفت گفت که او” شخصی از بالاترین درجات اخلاق که این سرزمین تا به حال به خود دیده است”، بود. دیدگاهی که ساموئل جانسون نیز بر آن بود. هیو ترور-روپر تاریخ‌دان در سال ۱۹۷۷ گفت که مور”نخستین مردی‌انگلیسی بود که ما احساس میکنیم می‌شناسیم، قدیس ترین ِ انسان‌گرایان و انسان ترین قدیسان ، مرد جامع ِ رنسانس خنک شمالی ما” بود.

اوایل زندگی

متولد میلک استریت لندن، در ۷ فوریه‌ی ۱۴۷۸ ، تامس مور فرزند سر جان مور، وکیلی موفق و همسرش اگنس (با نام دوشیزگی گرانجر) بود. مور به تحصیل در مدرسه ی سنت آنتونی(یکی از بهترین مدارس آن دوران لندن) پرداخت. سپس او سال های ۱۴۹۰ تا ۱۴۹۲ به تحت عنوان خدمت‌کار در خانه‌ی جان مورتن اسقف اعظم کانتربوری و صدراعظم انگلستان سپری کرد. مورتن مشتاقانه پشتیبان “آموزه ی نوین” رنسانس بود و ارزش فراوانی برای مور جوان قایل بود. از آنجایی که باور داشت مور توانایی های بالقوه ی فراوانی دارد او را نامزد جایگاهی در دانشگاه آکسفورد کرد. جایی که مور در ۱۴۹۲ مطالعاتش را آغاز کرد. مور در آکسفورد آموزشی کلاسیک را دریافت کرد. او شاگرد توماس لیناکر و ویلیام گروسین بود. پس از کسب مهارت در لاتین و یونانی مور در ۱۴۹۴ تنها پس از دو سال به اصرار پدرش برای پیگیری حرفه ی وکالت آکسفورد را به قصد لندن ترک کرد. در ۱۴۹۶ او دانشجوی “لینکلن این” شد و تا ۱۵۰۲ در آنجا ماند تا اجازه ی حضور در دادگاه را یافت.

درباره توماس مور

دزیدریوس اراسموس که از دوستان مور بود به او عنوان «مردی چهارفصل» (به لاتین: Omnium horarum homo) را داد که بعدها با نمایشنامه‌ها و نیز فیلمی با عنوان مردی برای تمام فصول (ساخته فرد زینمن) همه‌گیر شد.[۱]

پانویس

  1. پرش به بالا آرمانشهر (یوتوپیا)، تامس مور، ترجمهٔ نادر افشار نادری و داریوش آشوری، صفحه ۱۵.

————————————————-

پس از ماکیاولی[۱] معروف‌ترین نویسنده­ی قرن شانزدهم و از متفکران دوره­ی نوزایی توماس مور می‌باشد.[۲] او فلسفه­ی مدرسی را نکوهید و پیرایش جامعه­ی روحانیون از درون را خواستار شد. زیرک، بذله‌گو و باهوش بود اما به معنای متداول فیلسوف نبود. او اومانیست ولی در عین حال عمیقا متدین بود. توماس مور در سال ۱۴۷۲م یا ۱۴۷۸م در یک خانواده‌ی ونیزی­الاصل که از چندین سال پیش به انگلستان نقل مکان کرده بودند در لندن متولد شد. پدرش در شورای پادشاهی قاضی و از نجبای درجه دوم بود. توماس مور در آکسفورد به تحصیل زبان‌های کلاسیک (یونانی و لاتین) پرداخت و در آن‌جا با «اراسموس» (نویسنده‌ی کتاب ستایش دیوانگی) اهل «رتردام» آشنا شد و در نتیجه­ی آموختن زبان یونانی، کتاب «جبارکشی» (ستمگرکشی) اثر «لوسین»[۳] را از یونانی به لاتین ترجمه کرد و چون در آن زمان آموختن زبان یونانی غیرمعمول بود، در حق او پنداشتند که به کفر دوران باستان گرایش دارد. مقامات دانشگاه و پدرش به او اعتراض کردند و مور از دانشگاه اخراج شد.[۴] در نوزده سالگی در روم یک سلسله سخنرانی درباره­ی «شهر خدا» اثر سن آگوستین ایراد کرد. کمی بعد او وارد یکی از صومعه‌های فرقه‌ی شارتر شد[۵] و مدت چهار سال بی‌آن­که سوگند سه‌گانه­ی «فقر، اطاعت و عفت» یاد کند در آن‌جا ماند. سپس گویا به توصیه­ی اراسموس ـ اسقف کامبرای ـ صومعه را ترک کرد، ازدواج نمود و به شغل وکالت پرداخت.[۶]

مور در سال ۱۵۰۴م نماینده­ی مجلس عوام انگلستان شد و رهبری مخالفت با تقاضای هنری هفتم را برای افزایش مالیات برعهده گرفت. در این کار توفیق یافت ولی پادشاه بر او خشم گرفت. با درگذشت پادشاه در ۱۵۰۹م مور به وکالت دعاوی بازگشت و مورد لطف و عنایت هنری هشتم قرار گرفت و در سال ۱۵۱۴م به او لقب سر داده شد[۷] و به­عنوان سفیر به چند مأموریت فرستاده شد. پس از برکناری «ولسی»، هنری هشتم مور را نخست­وزیر کرد اما به­زودی مورد غضب شاه قرار گرفت. اختلاف مور با شاه به تصمیم هنری هشتم مربوط بود که می‌خواست زن خود، «کاترین آرگونی» را طلاق دهد و با «بولین» ازدواج کرد. نتیجه‌ی این اختلاف برکنار شدن مور از نخست­وزیری در سال ۱۵۳۲م بود.[۸] اما آن‌چه توماس مور را به کشتن داد، خودداری او از یاد کردن سوگند ریاست بود که پادشاه می‌خواست. شاه در ۱۵۳۴م مجلس را واداشت قانون ریاست را تصویب کند. بر طبق این قانون پادشاه انگلستان به جای پاپ، رئیس کلیسای انگلستان می‌شد. در این قانون، سوگند ریاست یا در واقع بیعت مقرر شده بود و مور از یاد کردن سوگند سرپیچیده و به جرم خیانت به مصالح عالی کشور محکوم و در سال ۱۵۳۵م اعدام شد.[۹]

اندیشه‌های سیاسی توماس مور

خلاصه­ی اندیشه‌های توماس مور آن بود که جامعه را نمی‌توان از طریق وضع قوانین خوب اصلاح نمود، زیرا با وجود قوانین خوب باز مشکلات و معضلات باقی خواهد بود. بنابراین پیش از آن‌که به تدوین قوانین خوب برای اصلاح جامعه پرداخته شود باید علل وقوع مسایل را بررسی نمود.[۱۰] وی برای تدوین ایده‌اش کتابی به نام اوتوپیا[۱۱] (مدینه­ی فاضله یا ناکجا آباد)[۱۲] را بین سال‌های ۱۵۱۵م تا ۱۵۱۶م که در مأموریت فلاندر بود، تحت‌تأثیر جمهوری افلاطون و کتاب «ستایش دیوانگی» اثر اراسموس که نشان می‌دهد تعداد زیادی چیزهای غیرعادلانه در جامعه وجود ندارند، نوشت[۱۳]و در آن در دو بخش جداگانه ابتدا به تحلیل وضع جامعه­ی بحران‌زده‌ی انگلیس پرداخت و سپس در بخش دوم با داستان‌پردازی خصوصیات یک جامعه­ی آرمانی را به تصویر کشید.[۱۴]کتاب دیگر مور، «آرامش در برابر اندوه» است که در زندان نوشته است.[۱۵]

بخش اول کتاب اوتوپیا

اوتوپیا با شرح وضع زندگی اجتماعی انگلستان در آغاز قرن شانزدهم شروع می‌شود. این وضع چندان خوش­آیند نبود، زیرا آثار جنگ‌های داخلی که کشور را در نیمه­ی دوم قرن پانزدهم به خون و فقر کشانده بود هنوز احساس می‌شد. منازعات داخلی و اذیت و آزاری که گروه‌های پیروز، رسم بود به مغلوبین تحمیل کنند باعث شده بود که عده­ی زیادی از خانواده‌های قدیمی نجبای نرماندی‌الاصل از بین بروند و از خانواده‌های دیگر که در سابق گمنام بودند ـ همان‌طور که دوران‌های آشفتگی و دگرگونی سریع در سرنوشت مردم به وجود می‌آورد ـ به درجات بالا برسند.[۱۶]

از اینها گذشته عده‌ای از مردم عادت کرده بودند که معاش خود را از راه اشتغال در مشاغل نظامی تأمین نمایند، وقتی جنگ‌های داخلی به پایان رسید عده­ی زیادی از پارتیزان‌های سابق دست به راهزنی زدند که در نتیجه­ی آن امنیت راه‌ها و قلمروهای خصوصی به­خطر افتاد. به­علت صدور روزافزون پشم انگلستان به فلاندر بسیاری از مزارع غلات را به چراگاه مبدل کرده بودند. این تغییر شکل استفاده از زمین، مالکین را ثروتمند می‌کرد. لیکن موجب گرانی قیمت نان و افزایش تعداد بیکاران می‌شد. نتیجه­ی این وضع کاهش یافتن دست‌مزدها شد که هرچند جنبه­ی موقتی داشت، لیکن آثار دردناکی به­جای گذاشت. در این حال قانون‌گذاران با تشدید مجازات درصدد چاره‌اندیشی برای این اوضاع برآمدند. مثلا مجازات راهزنی در جاده‌های بزرگف مرگ تعیین شد. حتی اگر این راهزنی همراه با قتل نفس نبوده باشد.[۱۷]

بخش دوم کتاب اوتوپیا

در بخش دوم کتاب، توماس مور جامعه­ی آرمانی را به تصویر می‌کشد. اوتوپیا شرح کشوری فرضی به نام آبراسکا[۱۸] در نیم‌کره­ی جنوبی است و فرمانروای آن به نام «یوتوپوس» فرمان داده است که پیرامون سرزمین این کشور ترعه‌هایی بکنند و آن‌را به صورت جزیره‌ای جدا از سرزمین‌های دیگر درآورند. شخصی به­نام ناخدا رافائل هیتلدئو (هیتلودی)[۱۹] در حالی­که به‌دنبال «آمریکو وسپوچی»[۲۰] دریانوردی می‌کند تصادفا به آن‌جا گذر می‌کند و پنج سال در آن‌جا زندگی می‌کند و فقط بدین منظور به اروپا باز می‌گردد که سازمان عاقلانه و عادلانه‌ی آن جزیره را به اروپائیان بشناساند.[۲۱]

مدینه­ی فاضله­ی مور یک جامعه­ی سیاسی است که شکل حکومت آن دموکراسی پارلمانی است و نمایندگان مجلس و مقامات دولتی از ۵۴ شهر آن به­طور غیرمستقیم انتخاب می‌شوند. و انتخاب به‌این‌گونه است که هر سی خانواده یک گروه را تشکیل می‌دهند، هر گروه یک مدیر (مددیاران) یا نماینده به نام «فیلارک» انتخاب می‌نمایند که به مدت یک سال مسئولیت دارد. هر ده مدیر یک نفر را از بین خود انتخاب می‌کنند و این روند ادامه داشت تا سرانجام چهار نفر انتخاب می‌شوند و از بین آن‌ها یکی را به­عنوان پادشاه انتخاب می‌کنند که تا پایان عمر و تا زمانی که از قانون تخلف نمی‌نمود، باقی می‌ماند. مدیران یک شورا دارند. افزون بر شوراهای مدیران یک مجلس ملی هم بود که قوانین را تنظیم می‌نمود.[۲۲]

در اوتوپیا ۵۴ شهر وجود دارد که به‌جز پایتخت، همه از روی یک نقشه ساخته شده بودند و هر دو سال یک­بار خانه‌ها را با یکدیگر عوض می‌کنند. همه یک جور لباس می‌پوشند، ولی میان لباس مرد و زن و متأهل و مجرد تفاوت هست. همه چیز اشتراکی است. هر سی خانواده ناهار و شام را با هم می‌خورند. دولت به‌دقت ازدواج را تنظیم می‌کند. دختران قبل از سن ۱۸ و پسران قبل از سن ۲۲ سالگی حق ازدواج ندارند. هرگونه لغزشی پیش از این سال‌ها به­شدت مجازات می‌شود. عروس و داماد پیش از ازدواج یک‌دیگر را برهنه تماشا می‌کنند تا از نقایص جسمانی یک‌دیگر باخبر شوند. اگر نقصی در بدن باشد از ازدواج منصرف می‌شوند و بدین ترتیب از طلاق بعدی اجتناب می‌شود. چند‌همسری اجازه داده نمی‌شود و طلاق ناپسند است. اما در موارد قابل قبول پس از بررسی دقیق و کامل می‌توان ازدواج را منحل کرد. در مواقعی که تعداد بچه‌ها در یک خانواده بیش از حد لزوم افزایش یافت، کودکان زیادی آن به خانواده‌های بی‌فرزند داده می‌شود. اگر شهری بیش از حد توسعه یابد مقداری از ساکنان آن به شهر دیگری منتقل می‌شوند.[۲۳]

در جزیره بردگانی هم بودند که به انجام کارهای پست و نفرت‌انگیز اشتغال داشتند. بعضی از این بردگان شهروندانی بودند که مرتکب جرائمی شده و از طریق این بردگی موقت کیفر گناه خود را پس می‌دادند. برخی دیگر از بردگان را اسیران جنگی تشکیل می‌دادند.[۲۴]

در آن‌جا قوانین کم و جرم‌ها نادر هستند. نیازی به قوانین قاهرانه نیست زیرا مالکیت خصوصی وجود ندارد که از آن حراست شود. هیچ‌کس نمی‌تواند چیزی داشته باشد، مگر یک شوهر یا یک زن. بنابراین تنها جرم مربوط به روابط زنان و مردان است.[۲۵]

اساسی‌ترین قانون این جزیره الغای مالکیت خصوصی است. زیرا زمین‌ها، خانه‌ها، کارگاه‌ها و ذخایر مواد اولیه به دولت تعلق داشت. پول و قراردادهای خصوصی بین افراد نیز ملغی گردیده و تمام ساکنین موظف بودند به نوبت در کار کشاورزی و کارهای دیگر خدمت نمایند. کارهای بی‌مصرف، از قبیل مزدوری، راهزنی، نوکری، بانک‌داری و موجری وجود نداشت. شش ساعت کار در روز کافی بود تا تمام نیازمندی‌های جامعه برطرف شود و هر خانواده می‌توانست به انبارهای عمومی مراجعه کرده و به­قدر مایحتاج خود از مواد مصرفی برداشت نماید. این آزادی در برداشت موجب افزایش مصرف نمی‌شود، زیرا هیچ نوع تجمل­پرستی و تمایل به انباشت کالا در مردم وجود نداشت.[۲۶]

در اوتوپیا تمام ادیان به­طور برابر از آزادی کامل برخوردارند. حتی برای کافران و مشرکان هیچ مجازات درنظر گرفته نشده بود. و فقط از مشاغل عمومی و حقوق مدنی محروم بودند. دینی که اکثر ساکنین اوتوپیا به آن اعتقاد داشتند، دئیسم یا خداپرستی توأم با پرستش طبیعت بود. سخت­گیری دینی، جسارت به ادیان دیگر و غیره به­کلی ممنوع و مجازات آن تبعید از جزیره بود.[۲۷]ساکنان اوتوپیا معتقد نیستند که همه­ی مذاهب به­طور مساوی درست‌اند، بلکه فکر می‌کنند که تحت رژیم مدارای مذهبی، هرکس می‌تواند مذهب راستین خود را بیابد.

در آنجا روحانیون فضیلت برجسته دارند که تعدادشان کم و از طریق مردم برگزیده می‌شوند. مسئولیت آن‌ها حفظ مقدسات، پرستش خداوند و نظارت بر رفتار مردم است.[۲۸]

سیاست خارجی اوتوپیا همانند سیاست خارجی انگلستان بود که از زمان پادشاهی ملکه الیزابت تا قرن نوزدهم و شاید با برخی تعدیلات تا قرن بیستم اجرا می‌شد. جزیره­ی اوتوپیا در کنار یک قاره‌ی بزرگ واقع شده بود، سیاست اهالی اتوپیا هم این بود که هیچ­یک از دول این قاره با استفاده از دیگری برتری کسب نکند. به این جهت ساکنین جزیره همواره تلاش می‌کردند تا با دولت‌های ضعیف هم‌پیمان شده و در داخل کشورهایی که در صدد سلطه‌جویی بودند تخم نفاق و تفرقه را بیفشانند. آن‌ها جنگ را شری مطلق می‌دانند، بنابراین مردم آن درگیر جنگ نمی‌شوند؛ مگر در سه صورت:

  1. ۱٫      دفاع از خاک خود در موقع هجوم خارجی،
  2. ۲٫      نجات دادن خاک کشورهای متحد از دست مهاجمان،
  3. ۳٫      آزاد ساختن مللی که تحت فشارهای حکومت‌های جبار قرار دارند.[۲۹]

اکنون این سؤال پیش می‌آید که توماس مور با نوشتن سیستم سیاسی و اجتماعی در کتاب اوتوپیا، آیا انتظار داشت نتایج عملی از آن بگیرد؟ آیا واقعا بر این باور بود که می‌توان یک سازمان اجتماعی بر مبنای آن‌چه او در کتابش توصیف کرده بوجود آورد؟ جواب این سؤال‌ها را می‌توان ضمن نتیجه‌گیری که خود او در پایان کتاب می‌کند پیدا کنیم. در این نتیجه‌گیری مور تأکید می‌کند که اوتوپیا نمی‌تواند به­طور کورکورانه سرمشق قرار گیرد لیکن می‌تواند چیزهای زیادی را به ما بیاموزد تا شرایط سیاسی و اجتماعی اروپا را که دچار نقایص بسیار است اصلاح کنیم.[۳۰]

اثر مور تأثیر بسیار عمیقی در شکل گرفتن نظریه­ی کمونیسم به‌ویژه در نیمه‌ی دوم قرن هیجدهم داشت. ولی پیش از آن‌که تأثیری چنین دور داشته باشد، نباید نفوذ آن را در نهضتی که از لحاظ زمانی نزدیک‌تر به زمان پیدایش آن بوده را نادیده گرفت و آن عبارت از نفوذی است که در قرن شانزدهم در طرز تفکر مردانی که نهضت‌های مذهبی با گرایش‌های سوسیالیستی را در آلمان رهبری می‌کردند، به­ جای گذاشت.[۳۱]

تفاوت جمهوری افلاطون[۳۲] و اوتوپیای توماس مور

  1. ۱٫      جمهوری افلاطون یک آرستیوکراسی است که فیلسوف­شاهی بر آن فرمان می‌راند. در آن مردم عادی جایگاهی ندارند. اما اوتوپیای مور، دولتی بسیار دموکراتیک است. حکومتی توسط مردم برای مردم. مردم نه‌تنها مجریان را انتخاب می‌کنند، بلکه مرجع نهایی همه‌ی قدرت‌ها و اختیارات هستند.
  2. ۲٫      مور کمونیسم افلاطونی زنان و کودکان را نپذیرفت و خانواده را پایه­ی سازمان اجتماعی دانست.
  3. ۳٫      مور همزیستی مسالمت‌آمیز مذاهب گوناگون را پذیرفت اما در جمهوری افلاطون، دولت جای خدا را گرفته بود و همه‌ی شهروندان باید آن را پرستش می‌کردند و به آن احترام می‌گذاشتند. هیچ دین دیگری نمی‌توانست در آن وجود داشته باشد و با هیچ یک از آن‌ها مدارا نمی‌شد. مور سیاست را به کل از دین جدا کرد.
  4. ۴٫      در جمهوری افلاطون سه طبقه وجود دارد که نماینده­ی سه عنصر در ذهن انسان هستند. مور انسان‌ها را دسته‌بندی نکرد و همه­ی آن‌ها را برابر دید.
  5. ۵٫      پایه­ی جمهوری افلاطون عدالت بود. عدالت بدان معنا دانسته شد که هرکس در یک زمان یک کار انجام می‌دهد و در کار دیگران دخالت نکند. در مدینه­ی فاضله­ی مور عدالت در برابری انسان‌ها دانسته و به تخصص کاری هم توجه نشد در حالی­که در جمهوری تخصص وجود و اهمیت دارد.
  6. ۶٫      در اوتوپیای مور شهروندان باید تربیت و آمادگی نظامی بیابند اما در جمهوری فقط آن‌ها که نیروی روحیه در آن‌ها برتر بود برای تربیت نظامی برگزیده می‌شدند.[۳۳]

[۱]. رک. شوالیه، ژان ژاک؛ آثار بزرگ سیاسی از ماکیاولی تا هیتلر، ترجمه­ی­ لی­لا سازگار، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۳، چ اول، صص۳۵ـ۷، و عنایت، حمید؛ بنیاد فلسفه­ی سیاسی در غرب از هراکلیت تا هابز،‌ تهران، زمستان، ۱۳۸۶، چ پنجم، صص۱۷۳ـ۱۴۹ و پولادی، کمال؛ تاریخ اندیشه­ی سیاسی در غرب از ماکیاولی تا مارکس، تهران، مرکز، ۱۳۸۸، چ پنجم، صص۳۴ـ۱۵ و جونز، و.ت؛ خداوندان اندیشه­ی سیاسی، ترجمه­ی علی رامین، تهران، امیرکبیر، ۱۳۸۸، چ هفتم،‌ جلد دوم، قسمت اول، صص۵۸ـ۱۷ و ماکیاولی، نیکلو؛ شهریار، ترجمه­ی داریوش آشوری، تهران، کتاب پرواز، ۱۳۶۶، چ اول، صص۲۴ـ۳٫

[۲]. موسکا، گائتانو؛ و بوتو، کاستون؛ تاریخ عقاید و مکتب‌های سیاسی، ترجمه­ی حسین شهیدزاده، تهران، مروارید، ۱۳۷۷، چ سوم، ص۱۵۷٫

[۳]. Lucien

[۴]. راسل، برتراند؛ تاریخ فلسفه­ی غرب، ترجمه­ی نجف دریابندی، تهران، کتاب پرواز، ۱۳۷۳، چ ششم، ص۷۱۵٫

[۵]. Chartroux

[۶]. توماس، هنری؛ بزرگان فلسفه، ترجمه­ی فریدون بدره‌ای، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۶، چ پنجم، ص۳۹۰٫

[۷]. ساباین، جرج؛ تاریخ نظریات سیاسی، ترجمه­ی بهاءالدین پازارگاد، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۳، چ چهارم، جلد دوم، ص۸۷٫

[۸]. پازارگاد، بهاءالدین؛ تاریخ فلسفه­ی سیاسی، تهران، زوار، ۱۳۴۸، چ سوم، جلد دوم، ص۵۵۳٫

[۹]. عالم، عبدالرحمن؛ تاریخ فلسفه­ی سیاسی غرب عصر جدید و سده­ی نوزدهم،‌ تهران، مرکز چاپ و انتشارات وزارت خارجه، ۱۳۸۱، چ پنجم، ص۵۹٫

[۱۰]. بخشایشی اردستانی، احمد؛ سیر تاریخی اندیشه‌های سیاسی در غرب از افلاطون تا نیچه، تهران، آوای نور، ۱۳۸۳، چ اول، ص۹۵٫

[۱۱]. Utopia

[۱۲]. رک: مور، توماس؛ اوتوپی، ترجمه­ی داریوش آشوری و نادر افشاری، تهران، خوارزمی، ۱۳۶۱، چ اول.

[۱۳]. موسکا، گائتانو، و بوتو،‌ کاستون، پیشین، ۱۵۹٫

[۱۴]. اشرافی، مرتضی؛ تاریخ افکار سیاسی در غرب، قم، مقدس، ۱۳۸۵، چ اول، ص۱۰۵٫

[۱۵]. پازارگاد، بهاءالدین، پیشین، ص۵۵۴٫

[۱۶]. طاهری، ابوالقاسم؛ تاریخ اندیشه‌های سیاسی در غرب، تهران، قومس، ۱۳۷۵، چ دوم، صص۱۸۵ـ۱۸۴٫

[۱۷]. موسکا، گائتانو، و بوتو،‌ کاستون، پیشین، ۱۶۰ـ۱۵۹٫

[۱۸]. Abraxa

[۱۹]. Raphael Hitlodi

[۲۰]. America vespucci دریانورد فلورانسی (۱۵۱۹م ـ۱۴۵۱م) که پس از کشف کریستف کلمپ چهار بار به دنیای جدید سفر کرد و به این جهت اولین تهیه­کنندگان نقشه­ی دنیا نام قاره جدید را به نام او گذاشتند.

[۲۱]. راسل، برتراند؛ پیشین، ص۷۱۶٫

[۲۲]. بخشایشی اردستانی، احمد؛ پیشین، صص۹۶ـ۹۵٫

[۲۳]. عالم، عبدالرحمن، پیشین، ص۶۳٫

[۲۴]. راسل، برتراند؛ پیشین، ص۷۱۷٫

[۲۵]. عالم، عبدالرحمن؛ پیشین، ص۶۴ و راسل، برتراند؛ پیشین، ص۷۱۷٫

[۲۶]. راسل، برتراند؛ پیشین، ص۷۱۷ و عالم، عبدالرحمن، پیشین، ص۶۴ و طاهری، ابوالقاسم؛ پیشین، ص۱۸۷ و موسکا، گائتانو؛ و بوتو، کاستون؛ پیشین، ص۱۶۰٫

[۲۷]. بخشایشی اردستانی، احمد؛ پیشین، ص۹۶ و راسل، برتراند؛ پیشین، ص۷۱۷ و عالم، عبدالرحمن، پیشین، ص۶۴٫

[۲۸]. عالم، عبدالرحمن؛ پیشین، ص۶۴٫

[۲۹]. موسکا، گائتانو؛ و بوتو، کاستون؛ پیشین، ص۱۶۳ و طاهری، ابوالقاسم؛ پیشین، ص۱۸۸ و راسل، برتراند؛ پیشین، ص۷۱۸٫

[۳۰]. موسکا، گائتانو؛ و بوتو، کاستون؛ پیشین، ص۱۶۳ و طاهری، ابوالقاسم؛ پیشین، ص۱۸۸٫

[۳۱]. بخشایشی اردستانی، احمد؛ پیشین، ص۹۶ و موسکا، گائتانو؛ و بوتو، کاستون؛ پیشین، ص۱۶۴ و طاهری، ابوالقاسم؛ پیشین، ص۱۸۸٫

[۳۲]. رک: افلاطون، جمهوری، ترجمه­ی محمدحسین لطفی، تهران، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۷، چ اول.

[۳۳]. عالم، عبدالرحمن؛ پیشین، صص۶۴ـ۶۳٫