زندگانی هلالی جغتائی

بَدرالدین (نورالدین) هِلالی جَغتائی اَستَرآبادی (مرگ ۹۰۸) یکی از شاعران پارسی‌گوی سده ۹ هجری خورشیدی بود.

برجسته‌ترین اثر او مثنوی شاه و درویش (شاه و گدا) است که به زبان آلمانی نیز ترجمه شده‌است. اهمیت هلالی به خاطر غزل‌های لطیف و پرمضمون و خوش آهنگ اوست که مجموع آن نزدیک به ۲۸۰۰ بیت است. قصیده‌های هلالی کم‌ارزش هستند که یکی از آنها را در ستایش عبیدالله خان ازبک سردوه است که گویا از ترس بوده است.

وی اهل استرآباد (گرگان کنونی) و بزرگ‌شدهٔ این شهر بود و در نوجوانی به هرات رفت. نیاکان هلالی اصالتاً از ترکمن‌های جغتائی بودند که به گرگان هجرت کرده بودند.

هلالی از پرورش‌یافتگان امیر علیشیر نوایی و از هم‌نشینان سلطان حسین بایقرا تیموری بود. پس از سرودن مثنوی شاه و درویش، بدیع‌الزمان پسر سلطان حسین میرزا، غلام‌بچه‌ای زیبا را که هلالی طلب کرده‌بود به عنوان انعام به وی داد.

هلالی استرآبادی شیعه بوده است، اما در تشیع متعصب نبوده و در درگیری‌های معمول میان سنی و شیعه در آن زمان دخالت نمی‌کرده است و همین باعث شده تا پیروان هر کدام از این مذاهب، او را بر مذهب دیگر بدانند.

مرگ:
در هنگام محاصره هرات توسط عبیدالله خان ازبک شیبانی در زمان شاه تهماسب یکم که جزئی از ایران بود، هلالی نیز در هرات بود. در آن زمان از سوی سپاه ازبک مستزادی به درون شهر فرستاده شد با این محتوا:

ای اهل هری ز خاص تا عام شما از شاه و گدا
دانم که به‌هم خورد سرانجام شما از لشکر ما
چون باعث صلح خواجه اسحاق شده یعنی که بود
گبری بهتر ز شیخ‌الاسلام شما در مذهب ما

هلالی در پاسخ این رباعی مستزاد را برای آنها می‌فرستد:

ای شهره شده به ظالمی نام شما از شاه و گدا
آزار بود ز اهل دین کام شما این هست روا
بستید بر اولاًد علی نان و نمک چون قوم یزید
صد لعنت معبود بر اسلام شما در مذهب ما

عبیدالله خان ازبک شیبانی پس از اشغال هرات، نخست هلالی را همراه خود کرد اما بعد شعر بالا و برخی از اشعار دیگر را به آگاهی عبید خان رساندند، مانند:

گه در پی آزار دل و جان باشی
گاهی ز پی غارت ایمان باشی
با این همه دعوی مسلماًنی چیست
کافر باشم گر تو مسلماًن باشی

بعد او را به جرم شیعه بودن و در پی تحریک رشکمندان، شکنجه داد و مأمورانش هلالی را با سری شکسته و خون‌آلود در چهارسوق هرات کشتند. شاعری به نام مهری به دیدار هلالی آمد و این بیت را برای او خواند:

این قطره خون چیست به روی تو هلالی
گویا که خون از غصه بهروی تو دویدست

نمونه غزل:
آرزومند توام، بنمای روی خویش را
ورنه از جانم برون کن آرزوی خویش را

جان در آن زلف است، کمتر شانه کن تا نگسلی
هم رگ جان مرا هم تار موی خویش را

خوبرو را خوی بد لایق نباشد، جان من
همچو روی خویش نیکو ساز خوی خویش را

چون به کویت خاک گشتم پایمالم ساختی
پایه بر گردون رساندی خاک کوی خویش را

آن نه شبنم بود ریزان وقت صبح از روی گل
گل ز شرمت ریخت بر خاک آبروی خویش را

مرده‌ام، عیسی دمی خواهم که یابم زندگی
همره باد صبا بفرست بوی خویش را

بارها گفتم هلالی، ترک خوبان کن ولی
هیچ تأثیری ندیدم گفتگوی خویش را

آثار:
شاه و درویش
صفات العاشقین
لیلی و مجنون (هلالی)
دیوان اشعار هلالی

منابع:
صفا، ذبیح‌اللّه، تاریخ ادبیات در ایران (۵ جلد)، انتشارات فردوس، ۱۳۶۷.
قاضی احمد منشی قمی، خلاصه التواریخ (۲ جلد، تاریخ صفویه از شیخ صفی تا اوایل شاه عباس یکم)، به تصحیح احسان اشراقی.

زندگانی فریدا کالو

ماگدالنا کارمن فریدا کالو ی کالدرون د ریورا (به اسپانیایی: Magdalena Carmen Frieda Kahlo y Calderón de Rivera) ‏ (زادهٔ ۶ ژوئیه ۱۹۰۷ در کویوآکان، مکزیکوسیتی – درگذشتهٔ ۱۳ ژوئیه ۱۹۵۴ در کویوآکان، مکزیکوسیتی) نقاش مکزیکی و یکی از زنان نامدار تاریخ هنر معاصر است. او به‌ویژه به‌خاطر خودنگاره‌های هنرمندانه‌اش، مشهور است.

فریدا در تاریخ ۶ ژوئیه ۱۹۰۷ از پدری آلمانی‌تبار و مادری دورگه (اسپانیایی و بومی مکزیک) در خانه‌ای که اکنون موزهٔ فریدا است موسوم به «خانهٔ آبی» در شهرک کوچکی به‌نام کویوآکان در حومهٔ مکزیکوسیتی به دنیا آمد. پدرش یک نقاش و عکاس یهودی-آلمانی با اصلیت رومانیایی بود.

سه ساله بود که انقلاب مکزیک و جنگ‌های داخلی به وقوع پیوست. در شش سالگی به علت ابتلا به فلج اطفال چندین ماه در خانه بستری شد. این بیماری انحرافی ماندگار در پای راستش باقی گذاشت و همین موضوع باعث شد تا پای راست او همیشه لاغرتر از پای دیگرش باشد و سبب شد از آن پس تا پایان عمر در همه‌جا با دامن‌های بلند (با تزئینات پیشاکلمبوسی و موهایی آراسته به نوارها و پارچه‌ای رنگین) ظاهر شود.

در سپتامبر ۱۹۲۵، نقطهٔ عطف زندگی فریدا کالو به شکل حادثه‌ای دردناک بر او فرود آمد. فریدا دانشجوی هجده‌سالهٔ رشتهٔ پزشکی در تصادف شدید اتوبوس از ناحیهٔ شانه، سینه، کمر، لگن و پا دچار شکستگی‌های متعدد شد.خودش دربارهٔ لحظهٔ سانحه می‌گوید «دستهٔ صندلی چون شمشیری که به گاو می‌زنند در من فرورفت.» در این میان، به دنبال جراحتی که بر اثر فرورفتن میله‌ای آهنی بر رحم او ایجاد شد، فریدا تا پایان عمر از داشتن فرزند محروم ماند.

روی آوردن به نقاشی:
پس از این تصادف، بستر بیماری جایی بود که فریدا درست در نقطه‌ای که می‌توانست پایان زندگی‌اش باشد، سرنوشت خود را به دست گرفت و برای اولین بار شروع به کشیدن نقاشی کرد؛ او با عاریه‌گرفتن لوازم این کار از پدرش توانست امیال، آرزوها و رنج‌هایش را از جسم ساکن و سراسر آتل و گچ‌گرفته‌اش روانهٔ بوم نقاشی کند.او از آسیب‌های جسمی‌اش جان سالم به در برد و در نهایت قادر به راه‌رفتن شد. با این وجود، درد پای فریدا هرگز به‌طور کامل او را ترک نکرد. فریدا پس از این توجهش را از حرفهٔ پزشکی به نقاشی معطوف کرد.


فریدا کالو و همسرش دیه‌گو ریورا در سال ۱۹۳۲

تمایلات عشقی:
فریدا تجربیات عاطفی پرفراز و نشیبی را پشت سر گذاشت. پس از حادثهٔ تصادف، نامزدش از ازدواج با او منصرف شد. فریدا پس از بهبودی، پرتره‌های خودش را نزد دیه‌گو ریورا، نقاش دیواری معروف و کمونیست مکزیکی برد که قبل‌تر در دوران کوتاه و ناتمام دانشجویی پزشکی در کلاس‌های طراحی با او آشنا شده بود. نقاشی‌های کالو مورد توجه دیه‌گو ریورا قرار گرفت و این دیدارِ دوباره آغازی شد برای زندگی مشترک آن دو که بعداً در سال ۱۹۲۹ با او ازدواج کردند در زمان ازدواج دیه‌گو ۴۲ ساله بود و فریدا ۲۲ سال داشت. مادر فریدا که با ازدواج آن دو مخالف بود به آن‌ها مَثَلِ «فیل و فاخته» را نسبت داد. فریدا خود در اینباره می‌گوید:

عاقبت روزی رسید که تابلوهایم را به نقاش بزرگ مکزیک نشان دادم. دیه‌گو هنرم را تحسین کرد. در یک لحظه حس کردم زیبایی وجود مرا درک کرده و حالا من عاشق دیه‌گو بودم و دیه‌گو ریورا عاشق من!… روزها که می‌گذشت، من دیه‌گو را هم در کنارم کشیدم و دیه‌گو نیز مرا در نقاشی‌هایش گنجاند. من سوسیالیست شدم و دیه‌گو عاشق. آقای ریورا، نقاش بزرگ مکزیک همسر من است. من خوشبختم. حالا فقط دلم می‌خواهد از دیه‌گو فرزندی داشته باشم.

اما برای او نه خوشبختی به طور کامل محقق شد و نه آرزوی داشتن فرزند میسر.فریدا یک بار از دیه‌گو باردار شد که به سقط ناخواستهٔ جنین انجامید.این تجربهٔ ناکام مادری در آثار بعدی او نمود عینی پیدا کرد. تابلوی معروف فریدا از خودش، جنین، رحم و خون گویای همین حادثه‌است.

در زمینهٔ زندگی زناشویی نیز ازدواج کالو و ریورا بی‌ثبات بود و در طول سال‌های پس از ازدواج، این زوج هنرمند هر یک شریک‌های جنسی جداگانه‌ای برای خود داشتند. فریدا در خاطراتش به چند تن از آن‌ها همچون لئو تروتسکی، سیاستمدار کمونیست گریخته از شوروی و پولت گُدار، همسر چارلی چاپلین، اشاره می‌کند.

در سال‌های جنگ جهانی دوم که اروپا در آتش جنگ می‌سوخت، پایتخت فرهنگی و هنری از پاریس به‌نوعی به مکزیکوسیتی منتقل شده بود و هنرمندان، روشنفکران و ناراضیان تبعیدی زیادی از جمله لئو تروتسکی، لوییس بونوئل به مکزیک کوچ کرده بودند. در این دوره خانهٔ فریدا و دیه‌گو پاتوق بسیاری از این افراد بود که عموماً گرایش‌های چپ داشتند. گرچه فریدا با اینان معاشرت داشت (و پیش از این نیز به سال ۱۹۲۸ در اروپا به عضویت حزب کمونیست درآمده بود) اما هرگز این تمایلات در آثارش نمود پیدا نکرد؛ گرچه حتی پس از ترور تروتسکی، همچنان طرفدار استالین باقی‌ماند و بعدها به مائو نیز توجه نشان داد.

از آغوش تروتسکی بوی جنگ می‌آمد. او در وجود من چه می‌جست؟ وقتی به آغوش تروتسکی رفتم زیبایی‌ام دوباره به من برگشته بود و حالا تروتسکی ترور شده‌است.

اما حادثهٔ روحی بزرگ هنگامی رخ داد که ده سال پس از زندگی مشترک، فریدا همسرش را هم‌بستر با خواهر کوچکترش «کریستینا» دید و از دیه‌گو جدا شد. اما این جدایی دیری نپایید و این دو دوباره در سال ۱۹۴۰ به یکدیگر پیوستند. او خود در مورد دوران جدایی‌شان چنین می‌گوید:

دیگر دیه‌گو هم با من نیست، رهایش کردم. حالا خودم هستم. نقاشی می‌کنم. این بار خودم را می‌کشم. دست در دست خودم، با خودم ازدواج کرده‌ام. راستی، آیا من برای خود کافی‌ام؟

با این وجود، فریدا همیشه دربارهٔ دیه‌گو می‌گفت: «دیه‌گو، مردِ چاقِ نقاشم که همیشه روی پیشانی‌ام چون آفتاب می‌درخشد…»

مرگ:
در ۱۹۵۳ پزشکان به دلیل وخامت بیماری قانقاریا مجبور شدند یکی از پاهای فریدا را قطع کنند. فریدا که یک سال آخر عمرش را بر صندلی چرخدار می‌گذراند برای تحمل دردهای جسمی و روحی به اعتیاد روی آورده بود.

در نهایت، فریدا کالو در ۱۳ ژوئیهٔ ۱۹۵۴ به دلیل انسداد جریان خون درگذشت. خاکستر او هم‌اکنون درون کوزه‌ای در خانهٔ قدیمی اوست که حالا تبدیل به «موزهٔ فریدا کالو» شده‌است.او چند روز پیش از درگذشتش در یادداشت‌های روزانه‌اش نوشته بود: «امیدوارم عزیمت لذت‌بخش باشد و امیدوارم هرگز بازنگردم.»

عقاید سیاسی:
در آن زمان انقلاب مکزیک که به رنسانس می‌مانست رخ داده بود. این رنسانس را ادبیات و هنر جدیدی همراهی می‌کرد که بیشتر فلسفی بود تا سیاسی. پس از انقلاب حزبی کمونیستی تشکیل شد. احساسات ملی‌گرایانه، ضدامپریالیسمی و تمایل به بازگشت به فرهنگ آزتک نیز درمیان روشنفکران همفکر فریدا شدید بود.

کالو یکی از طرفداران فعال کمونیسم بود. او رابطهٔ عشقی کوتاهی نیز با لئون تروتسکی که نهایتاً در ۱۹۴۰ در شهر مکزیکو توسط نمایندگان استالین ترور شد، برقرار کرد. مدتی بعد از مرگ تروتسکی، فریدا موضعش را تغییر داد و حمایت خود را از شوروی زیر رهبری استالین اعلام کرد. او از طرفداران مائو بود و از چین به عنوان «امید جدید سوسیالیسم» نام می‌برد. خانه کالو با نقاشی‌ها و طرح‌های بسیاری با مضامین سوسیالیستی، از جمله تصاویری از مارکس، انگلس، استالین و مائو تزیین گشته‌بود.

امروزه فریدا کالو از دیدگاه جنبش‌های فمینیستی یکی از نمونه‌های برتر زنان فمینیست قلمداد می‌شود. گرچه به نظر می‌رسد که او خود از این‌گونه تمایلات و جبهه بندی‌ها برکنار بود.


خودچهره با گردنبندی از خار

سبک هنری:
در مرکز اکثر آثار فریدا، خود او را می‌بینیم که با تکنیکی استوار در ایجاد خطوط و نهادنِ رنگ‌هایی که گویی کاملاً مطمئن بر جای خود نشسته‌اند و با چشمانی هشیار و لب‌هایی که انگار بدون هیچ درزی برهم نهاده شده و در سکوت ترسیم شده‌اند، به مخاطب زل زده‌است. از ۱۴۳ نقاشی‌ای که او کشیده‌است ۵۴ نقاشی خودنگاره‌اند.چهره‌نگاری‌های کالو از خودش آمیخته با مفاهیم و نمادهای شخصی‌اند. این خودنگاره‌ها اغلب به همراه حیواناتی کوچک و گیاهانی تزئینی در میان قاب‌ها ظاهر شده‌اند. میمونها و گربههایی با رنگ سیاه که دست در گردن فریدا حلقه کرده‌اند و همگام با او به جایی بیرون از تصویر — که چشم تماشاگرشان است — خیره شده‌اند؛یا گیاهانی که گاه بزرگ‌تر از اندازهٔ واقعی در پس‌زمینه او را در بر گرفته‌اند و گل‌هایی که در عین سرزندگیِ رنگ‌هایشان، مُرده و لَخت، زینتِ گیسوان او شده‌اند.

فریدا در خودچهره با گردنبند خار و مرغ مگس خود را در حالی ترسیم کرده که گردنبندی از خار با آویزی از مگس‌مرغ مُرده بر گردنش است و میمونی با حالتی صمیمی و دوستانه به کشیدن این گردن‌آویز مشغول است گویی می‌خواهد بر درد آن بیفزاید. همچنین گربه‌ای که در کمین مرغ مُرده‌است. میمون در نشانه‌شناسی باورهای عامیانهٔ مکزیک، هم نشانهٔ مرگ است و هم نمادی برای شوخ‌طبعی و سرزندگی؛ و مرغ مگس‌خوار نیز طلسمی برای کامیابی در عشق؛ و همچنین معتقدند قهرمانان مُرده به شکل این پرنده به زمین بازمی‌گردند.

با سررشته‌ای که فریدا از علم پزشکی داشت، بعضی نقاشی‌هایش با دقت بسیار در کالبدشناسی بدن انسان کشیده شده‌اند. در اغلب آثار فریدا رنج و صدمه متوجهٔ بخش از گردن به پایینِ جسم‌اش است که می‌تواند اشاره به آن تصادف سرنوشت‌ساز جوانی‌اش داشته باشد.

فریدا در دوران زندگی کوتاهش همواره می‌خواست تا به بطن زندگی رسوخ کند و در این مسیر، جسم سرشار از درد خویش را در تابلوهایش عریان می‌کرد و می‌شکافت. او در مکزیکی که رو به سوی پیشرفت و گذار داشت تاریخ را به‌عقب مرور می‌کرد.


دو فریدا، ۱۹۳۹

در تابلوی دو فریدا که نقطهٔ اوج نقاشی‌های او و از شاهکارهای جنبش فراواقع‌گرایی در سدهٔ بیستم به شمار می‌آید، در سمت راست تصویر خود را در لباس بومیان مکزیک و در سمت چپ ملبّس به پوشش اروپایی سدهٔ بیستم — که احتمالاً لباس عروسی است — با دو قلب آشکار، نشسته بر نیمکتی سبزرنگ و دست در دست یکدیگر در زیر آسمانی متلاطم و خاکستری به تصویر کشید.قلب فریدای اروپایی در سمت چپ از سوراخی که در لباس و بر روی سینه‌اش قرار دارد، دیده می‌شود. کشمکش‌ها و تضادهای درونی نقاش، با بریدن رگ باورها و عقاید گذشته توسط فریدای اروپایی به‌خوبی تکمیل شده‌است.آندره برتون، شاعر، نویسنده و نظریه‌پرداز فراواقع‌گرای فرانسوی پس از ملاقات با فریدا در سال ۱۹۳۸ در اینباره می‌گوید:

فریدا تنها کسی است در تاریخ هنر که توان شکافتن سینه و قلب و گفتن حقیقت بیولوژیکی و این را که در آنچه احساس می‌کند، دارد.

برتون که برای اولین‌بار نمایشگاه آثار فریدا را در ۱۹۳۹ در گالری جولین لوی در نیویورک برپا کرد فریدا کالو را سوررئالیست خواند؛ لقبی که فریدا خود با آن موافق نبود و ادعا می‌کرد: «من رئالیسم خودم را می‌کِشم.»کالو هرگز خود را سورئالیست نمی‌خواند، هرچند که کارهایش گاهی به عنوان هنر سورئالیستی در نظر گرفته می‌شوند و او نمایشگاه‌های متعددی به همراه سورئالیست‌های اروپایی برپا کرده‌بود.

فرهنگ مکزیکی نیز تأثیر زیادی بر کالو داشت و این موضوع به وضوح در نقاشی‌هایش نیز مشهود است. فریدا در پی کشف ریشه‌های اساطیری و فرهنگی زادبومش بود. تأثیر تصاویر کوچک اکسوتیو-وتیو نقاشی‌شده بر فلزات کوچکی را که برای نذر و شکرگزاری بر دیوار کلیساها نصب می‌کردند — و اتفاقاً در اکثر موارد راوی حوادث ناخوشایند بودند — همواره می‌توان در آثار فریدا مشاهده کرد.او مانند دست‌نگاره‌های مردم ساده و عام در اغلب آثارش توجهی به پرسپکتیو نشان نمی‌داد و به کمک رنگ‌های خالص و اولیه که به کودکانی پرجنب‌وجوش و جسور اما در حصر می‌ماندند، روح غنی و رنجور خود را در تصویرهایش سرشار می‌کرد.

نمادهای اسطوره‌ای و افسانه‌ای آزتک به‌وفور با خاصیتی دوگانه در آثار او به چشم می‌خورند. برای مثال خون را که در میان آزتک‌ها باری شفابخش داشت و طی مراسم آیینی با خراشیدن و زخمی‌کردن بدن و ریختن خون روند تقدیس حاکم می‌شد، در پس‌زمینه‌ای مانند بیابان خشک که هیچ نشانی از امید و رستگاری ندارد به تصویر می‌کشید؛ یا ماه کامل را — که نمادی شوم و بلاخیز بود — در مجاورت خورشید ترسیم می‌کرد و به سرِ مادرِ تاریکی و شب باران می‌باراند.او این تضادها را کاملاً حقیقت‌جویانه و عاری از لفافه، با خطوط راسخ و واضح جداکنندهٔ میانی به تصویر می‌کشید.حتی آثار طبیعت بی‌جان او — که خود طبیعت زنده نامگذاری کرده بود — به‌خوبی نمایانگر این تضادند. هم‌نشینی میوه‌های تازه و سالم در کنار میوه‌هایی گازخورده و پلاسیده.

نقاشی‌های فریدا بازتابی از تجارب و زندگی شخصی او هستند. وی در نقاشی‌هایش تأکید زیادی بر رنج و همچنین زندگی خشن زنان دارد. شیفتگی و کشش او به مسائل زنانه و روش صریح و صادقانه‌ای که به وسیلهٔ آن، این شیفتگی را در نقاشی‌هایش نشان می‌داد، باعث شده‌است بعضی صاحب‌نظران او را به عنوان یکی از فمینیستهای قرن بیستم برشمردند.

فریدا همذات‌پنداری را در کارهایش به اوج می‌رساند و بر ناخودآگاه مخاطب غلبه می‌کند. اشکهای دانه‌درشتی که از چشمان او جاری است و روح غم‌انگیز حاکم بر چهرهٔ او هیچ ترحمی برنمی‌انگیزاند؛ چراکه او به جانِ بیننده رخنه می‌کند، جایی که دیگر فاصله‌ای با زنی که در تابلو زندگی می‌کند احساس نمی‌شود.فریدای آثار کالو با تمام رنجی که از جهان در او موج می‌زند، سعی نمی‌کند خود را بدون این جهان ببیند. او هستی را با خود به درون چارچوب تابلو می‌کشد؛ او نمی‌خواهد که تنها باشد.پیکاسو در تنها نامه‌اش به دیه‌گو می‌نویسد:
نه در آیین، نه من و نه تو، هیچ‌کدام در مرتبه‌ای نیستیم که بتوانیم یک سر بکشیم، آن‌گونه که فریدا می‌کشد.

دربارهٔ زندگی کالو سه فیلم ساخته شده‌است:
فریدا کالو نام فیلم مستندی بود که در سال ۱۹۸۲ در آلمان ساخته شد.
در سال ۱۹۸۴ فیلم داستانی‌ای با عنوان فریدا؛ طبیعت زنده ساخته شد.
در سال ۲۰۰۲ در هالیوود فیلمی با نام فریدا به کارگردانی جولی تیمور و براساس زندگی فریدا ساخته شد. نقش فریدا را در این فیلم سلما هایک بر عهده داشت که اگرچه این فیلم در جهان بازتاب موفقی داشت اما در مکزیک با مخالفت‌های گسترده‌ای مواجه شد.

منبع:
وابرر، کتوفون. نقاشی و زندگی فریدا کالو. ترجمهٔ مهین صدری، کاتا موزر. مؤسسهٔ فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر، ۱۳۸۷. شابک ‎۹۷۸-۹۶۴-۶۹۹۴-۸۱-۲.

زندگانی ماریا آنیزی

ماریا گائتانا آنیزی (به ایتالیایی: Maria Gaetana Agnesi) (زاده ۱۶ مه ۱۷۱۸، درگذشت ۹ ژانویه ۱۷۹۹) زبان‌شناس، ریاضی‌دان و فیلسوف که به دلیل نوشتن نخستین کتاب حساب دیفرانسیل و انتگرال شهرت دارد. وی عضو افتخاری دانشگاه بولونیا نیز بود. طبق گفتهٔ درک یان اشترک، آنیزی نخستین ریاضی‌دان برجستهٔ زن پس از هیپاتیا (قرن پنجم پیش از میلاد) به شمار می‌رود.

ماریا گائتانا آنیزی در ۱۶ مه سال ۱۷۱۸ در یک خانوادهٔ ثروتمند و باسواد در میلان به دنیا آمد. پدر او همواره تمایل داشت تا سطح زندگی خانواده را بالا برد و به خاندان شاهی نزدیک کند؛ به همین دلیل در سال ۱۷۱۷ با آنا فورتوناتا بریویو ازدواج کرد. ماریا پس از مرگ مادرش با زندگی اجتماعی بیرون خداحافظی کرد و بیشتر در خانه به مدیریت کارهای منزل پرداخت.

ماریا از همان دوران کودکی به عنوان بچه‌ای بسیار باهوش شناخته شد، او در پنج سالگی به دو زبان ایتالیایی و فرانسوی به خوبی صحبت می‌کرد و در سیزده سالگی زبان‌های یونانی، عبری، اسپانیایی، آلمانی و لاتین را به خوبی می‌دانست و همه به او نسبت فرد چند زبانه داده بودند. او به برادران کوچکترش نیز آموزش می‌داد. او هنگامی که ۹ سال داشت یک متن سخنرانی یک ساعته آماده کرد و به او اجازه داده شد تا آن را برای افراد برجستهٔ فکری آن دوران اجرا کند. عنوان سخنرانی او «حق زنان در بهره‌مندی از آموزش» بود. هنگامی که پانزده سال داشت پدرش تلاش کرد تا به صورت دوره‌ای افراد باسواد بولونیا را در منزلش جمع کند پیش از آن نیز او به خواندن مطالب فلسفی می‌پرداخت و تلاش کرده بود پاسخ‌هایی برای سوال‌های فلسفی آن زمان پیدا کند. جزئیات تمامی ملاقات‌هایش را پدرش در سال ۱۷۳۸ منتشر کرد، اکنون آن‌ها در Charles de Brosses’ Lettres sur l’Italie و Propositiones Philosophicae نگهداری می‌شود. ماریا بسیار خجالتی بود و اصلاً علاقه‌ای به این ملاقات‌ها نداشت. با این حال پدرش با آرزوی او که پیوستن به صومعه بود مخالفت کرد و تنها به او اجازه داد تا زندگی نیمه راهبانه و نیمه بازنشسته‌ای داشته باشد تا بتواند از هیاهوی جامعه به دور باشد و به آموختن ریاضی بپردازد. در طول این دوره ماریا معادلات دیفرانسیل و انتگرال را آموخت، پدرش، پیترو انیزی نیز در این دوران دو بار دیگر پس از مرگ مادر ماریا ازدواج کرد. ۲۱ بچه در خانوادهٔ آن‌ها به دنیا آمد که ماریا بزرگترین آن‌ها بود و باید علاوه بر مطالعات خودش مسئولیت آموزش به کوچکترها را نیز بر دوش می‌کشید و این چنین شد که او از آرزویش که رهبانیت بود دور شد. او در میان هم ردیفان فیلسوفش به فردی بسیار زیبا با خانواده‌ای از میان ثروتمندان میلان شناخته می‌شد.

تلاش‌ها در زمینهٔ ریاضیات:
صفحهٔ اول کتاب Instituzioni analitiche (سال ۱۷۴۸)
با ارزش‌ترین نتیجه‌ای که تلاش‌های او داشت، کتابی با عنوان Instituzioni analitiche ad uso della gioventù italiana بود که در سال ۱۷۴۸ در میلان منتشر شد که از آن با عنوان «بهترین معرفی آثار اویلر» یاد می‌شود. جلد اول آن در مورد روش تفاضلات محدود بحث می‌کند و جلد دوم به بحث مقادیر بینهایت کوچک می‌پردازد. جلد دوم این کتاب به فرانسه ترجمه شد، چارلز بوسوت (۱۸۱۴-۱۷۳۰) نیز مطالبی را به آن افزود و در ۱۷۷۵ در پاریس نسخه‌ای از جلد دوم منتشر شد. کل مجموعهٔ آن نیز بوسیلهٔ جان کولسون (۱۷۶۰-۱۶۸۰) که کرسی ریاضیات لوکاس در دانشگاه کمبریج را داشت، به زبان انگلیسی ترجمه شد و در ۱۸۰۱ منتشر گردید.

در سال ۱۷۵۰ در طول دوران بیماری پدرش، او به از سوی پاپ بندیکت چهاردهم به سمت استادی ریاضیات و فلسفهٔ طبیعی و فیزیک در بولونیا رسید. او اولین زنی بود که به عنوان استاد دانشگاه انتخاب شده بود. پس از درگذشت پدرش در ۱۷۵۲ او به گرایش مورد علاقه‌اش که از آن دور مانده بود بازگشت و زمان زیادی را صرف مطالعه در زمینهٔ الهیات بویژه پدران کلیسا کرد؛ تا آنجا که فقیر، بی خانمان و بیمار شد. او پس از مدتی به یک انجمن خیریه بانوان پیوست و به زندگی درویش‌گونه تا زمان مرگ، ادامه داد. دربارهٔ مرگ او اطلاعات زیادی در دسترس نیست. یک دهانهٔ برخوردی بر روی سیارهٔ ناهید به افتخار او نام‌گذاری شده‌است.

_منبع: مشارکت کنندگان ویکی‌پدیا

زندگانی آلفرد نوبل

آلفرد برنهارد نوبل (به سوئدی: Alfred Bernhard Nobel) (زادهٔ ۲۱ اکتبر ۱۸۳۳ در استکهلم، سوئد – درگذشتهٔ ۱۰ دسامبر ۱۸۹۶ در سانرمو، ایتالیا) شیمی‌دان، مهندس، مبتکر و اسلحه‌ساز سوئدی است که به عنوان مخترع دینامیت شناخته می‌شود. او از سال ۱۸۹۴ تا روز مرگش صاحب اسلحه‌سازی بزرگ بوفورس بود و در تغییر آن از یک کارخانه ذوب آهن به یک توپخانه سازی مدرن و یک کارخانه تولید مواد شیمیایی نقشی اساسی داشت. وی در آخرین وصیت نامه خود سرمایه حیرت انگیزش را برای تأمین هزینه‌های جایزهٔ نوبل اختصاص داد. عنصر شیمیایی نوبلیم به احترام او نام‌گذاری شده‌است.

پیشینهٔ فردی:
نوبل، نوهٔ یکی از دانشمندان قرن هفدهم میلادی، اولاس رودبک (۱۶۳۰–۱۷۰۸)، فرزند سوم امانوئل نوبل (۱۸۰۱–۱۸۷۲) و آندریته آلسل (۱۸۰۵–۱۸۸۹) بود.

او که متولد استکهلم بود، همراه با خانواده‌اش در سال ۱۸۴۲ به سن پترزبورگ مهاجرت کرد. در آن جا پدرش (که اولین تخته چندلایی را اختراع کرده بود) یک کارخانه تسلیحات سازی ایجاد کرده بود و مین‌های آبی می‌ساخت.

آلفرد در آن شهر تحت نظر نیکلای نیکلایویچ زینین به مطالعه شیمی پرداخت. در سال ۱۸۵۹، کارخانهٔ خانوادگی آن‌ها به عهده پسر دوم، لودویگ نوبل (۱۸۳۱–۱۸۸۸) گذاشته شد که آن را وسعت قابل ملاحظه‌ای بخشید. این شرکت خانوادگی بعد از مدتی ورشکسته شد و آلفرد به همراه خانواده‌اش به آمریکا رفت. وی تمام وقت خود را به تحقیق دربارهٔ مواد منفجره، مخصوصاً ایمن‌سازی و استفاده بهتر از نیتروگلیسیرین پرداخت. این ماده (نیتروگلیسیرین) در سال ۱۸۴۷ توسط آسکانیو سوبررو، یکی از دانشجویان تئوفیل-ژول پلوز در دانشگاه تورین کشف شده بود.

در پی آزمایش‌ها گوناگون، چندین انفجار در کارخانه‌ای که خانواده اش در هلنبوری خریده بودند به وقوع پیوست که در پی یکی از آن انفجار ها؛ در سال ۱۸۶۴ برادر کوچک آلفرد و چند نفر از کارگران کشته شدند.

سرانجام دینامیت در سال ۱۸۶۶ در کرومل (هامبورگ، آلمان) اختراع و در سال ۱۸۶۷ به ثبت رسید.

نوبل همچنین نمایش نامه‌ای به نام «نمسیس» را در قالب نثر به رشته تحریر درآورد که یک تراژدی چهار شخصیتی دربارهٔ نجیب زاده‌ای ایتالیایی به نام «بیاتریسه سنسی» است. این نثر که تا حدودی بر گرفته از درام سنسی اثر پرسی بیشه شلی است، در سال‌های آخر عمر نوبل به چاپ رسید. به جز سه نسخه، تمامی نسخ دیگر این کتاب به اتهام توهین به مقدسات بلافاصله بعد از فوت وی نابود گردید. یکی از سه نسخهٔ بجا مانده که به دو زبان سوئدی و اسپرانتو است، اولین بار در سال ۲۰۰۳ در سوئد به چاپ رسید.

نوبل دریافت که اگر نیتروگلیسیرین جذب یک ماده خنثی مانند دیاتومایت گردد، در هنگام جابجایی به مراتب امن تر خواهد بود و آن مخلوط را در سال ۱۸۶۷ به نام دینامیت ثبت کرد. او برای این کار از ترکیب سه واحد نیتروگلیسیرین و یک واحد دیاتومایت (که متشکل از ۸۶٪ سیلیس، ۵٪ سدیم، ۳٪ منیزیم و ۲٪ آهن است) به علاوه مقدار کمی کربنات سدیم استفاده کرد و آن را برای اولین بار در یک مراسم شکار در ردهیل، در سوری انگلستان به نمایش درآورد که مورد استقبال قرار گرفت.

امروزه بر روی دینامیت‌ها واژه «شدیداً منفجره» درج می‌شود. مفهوم این عبارت این است که این ماده قدرت تخریب بالایی دارد ولی از دستهٔ مواد منفجرهٔ آتشزا نیست. دینامیت اولین مادهٔ منفجرهٔ قابل کنترلی به حساب می‌رود که از باروت قدرت بیشتری دارد. این ماده ابتدا با نام «گرد منفجرهٔ نوبل» فروخته می‌شد ولی بعد از معرفی شدنش؛ شهرت بسیاری یافت و به عنوان جایگزین مطمئنی برای باروت و نیتروگلیسیرین مطرح شد. نوبل به دقت بر ساخت و ساز دینامیت نظارت می‌کرد و سریعاً باعث تعطیلی تولیدکنندگان غیرمجاز آن می‌شد. هر چند بعضی تجار آمریکایی با ایجاد تغییرات اندکی در ترکیب اصلی؛ او را دور زدند، با این حال دینامیت ثروت قابل توجهی نصیب نوبل کرد.

محصول بعدی او مخلوط نیتروگلیسیرین با ماده منفجره دیگری یعنی نیتروسلولوز (باروت فتیله) بود که به پیدایش ماده شفاف ژله مانندی منجر شد که از دینامیت نیز قدرتمند تر بود. جلی نیت یا ژل منفجره در سال ۱۸۷۶ به ثبت رسید که به روش مشابهی تولید می‌شد.

جوایز نوبل :
گفته می‌شود که انتشار مطلب دروغین فوت نوبل در یک روزنامه فرانسوی در سال ۱۸۸۸، در حالی که او را به خاطر اختراع دینامیت گناه کار خوانده بود، او را به فکر ایجاد تصویر بهتری از خود نزد آیندگان واداشت. این نشریه این گونه نوشته بود: «فرشته مرگ مرده‌است، دکتر آلفرد نوبل، فردی که برای ایجاد راهی برای کشتن افراد بیشتر در زمان کمتر ثروتمند شده بود؛ دیروز فوت کرد.»

در تاریخ ۲۷ نوامبر ۱۸۹۵ در باشگاه نروژی ها-سوئدی‌ها در پاریس، آلفرد نوبل آخرین وصیت نامه خود را امضا کرد و بیشتر دارایی خود را به جایزه‌ای اختصاص داد تا همه ساله بدون توجه به ملیتی خاص، به افراد شایسته اهدا گردد.

او بر اثر سکته قلبی در گذشت و مبلغ ۳۱ میلیون کرون سوئد، حدوداً معادل ۴٫۲ میلیون دلار آمریکا به جایزه مذکور تعلق یافت. آلفرد برنارد نوبل هرگز ازدواج نکرد. مقبرهٔ وی در نورّابگراونینگزپلاتسن در استکهلم قرار دارد.

نوبل در ایران:
روایت‌هایی در خصوص سفر آلفرد نوبل به شهر رشت وجود دارد.روبرت و لویی نوبل، برادران آلفرد نوبل که صاحب یک شرکت اکتشاف نفت بودند، برادران آلفرد نوبل ساکن شهر رشت و در این شهر با اجازه‌نامه قانونی دولت در سال ۱۲۹۰ هجری شمسی صاحب انبار نفت بودند، و در عمارتی دوطبقه در میانهٔ محوطهٔ فعلی صدا و سیمای رشت واقع در خیابان نوبل (بلوار رسالت فعلی) سکونت داشت وی در این شهر به تجارت با کشورهای شمال دریاچهٔ کاسپین (خزر) می‌پرداخت. نوبل از برادرش آلفرد هم برای بازدید از ایران و رشت دعوت کرد که او نیز آن زمان که هنوز شهرت چندانی نداشت برای مدتی به ایران می‌آید و مهمان برادر می‌شود. با فوت نوبل تاجر، از آنجا که وارثی نداشت، خانهٔ او متروک می‌شود.

منبع:علی اکبر عبدالرشیدی. «نوبل در رشت». گفتنی‌ها؛ خاطرات، مصاحبه‌ها، سفرنامه‌ها/ علی‌اکبر عبدالرّشیدی/ ص ۳۲۱.

زندگانی ابوحامد کرمانی

افضل‌الدین ابوحامد احمد بن حامد کرمانی (زاده: ۵۳۰ هجری قمری در کرمان، درگذشت: ۶۱۵ هجری قمری در کوهبنان)، مورخ، طبیب، نویسنده، شاعر و فیلسوف نامدار و برجستهٔ کرمان در قرن ششم و هفتم هجری بود.

درباره او:
افضل‌الدین ابوحامد احمد بن حامد کرمانی در حدود سال ۵۳۰ هجری قمری در شهر کرمان (و به روایتی در کوهبنان) بدنیا آمد. از وی با عنوان افضل کرمان یا به کنیه اش، ابوحامد نیز یاد می شده‌است. وی نه فقط پزشکی حاذق، بلکه مورخی نکته سنج و فیلسوفی بزرگ بود و نخستین و قدیمی ترین تاریخ‌های موجود درباره‌استان پهناور و تاریخی کرمان نیز از آثار او به شمار می‌روند.

وی مدتها در دربار سلجوقیان کرمان به شغل دبیری و طبابت اشتغال داشت و همچنین طبیب مخصوص ملک دینار غُزّ بود و افزون بر این، به خاطر جایگاه والایش در دانش پزشکی از یاری و پشتیبانی اتابکان یزد و اولاد طغرل شاه سلجوقی نیز برخوردار بود.

تأسیس بیمارستانهایی در کرمان و یزد:
وی، با بهره از پشتیبانی این زمامداران در روزگار خویش، در کرمان و همینطور در یزد، بیمارستانهایی تأسیس نمود و خود در رأس پزشکان این بیمارستانها به طبابت و تألیف و آموزش پزشکی اشتغال داشت.

خود وی در یکی از تألیفاتش، به این واقعیت که تأسیس مدارس و بیمارستانها توسط او، با تشویق و ترغیب و حمایت زمامداران همعصرش بوده‌است، چنین اشاره می‌کند:

.. به حکم آن، مرا معایش بسیار فرموده بودند و شروع در مدارس و مارستانات کرده، مرا تکلیف اعمال نمودند…

و یا در جای دیگر، که همین موضوع را در حقّ ملوک دیار یزد و اتابکان سلغری چنین تکرار می‌کند:

… از آن حضرت، در احترام و توقیع من مبالغت می‌نمودند و مارستان با مبالغ ارتفاع، مسلم فرمودند.

از این قبیل نوشته های این پزشک ارجمند که رسالات پزشکی خویش را به زبان فارسی تدوین کرده، چنین برمی آید که وی، اساساً یکی از نخستین ادیبان و نویسندگان ایرانی بوده است که در قرن ششم از کلمات فارسی مارستان یا مارستانات، به جای لغت دارالشفاء که عربی است،استفاده کرده و بعدها همین کلمات در کلام فارسی زبانان و پارسی گویان اعصار بعد، جهت توصیف مراکز درمانی (همچون بیمارستان و تیمارستان)، پذیرفته و به کار برده شده اند.

آثار و تالیفات:
از جمله کتب ارزشمند او «عقد العلی للموقف الاعلی» و«بدایع الزمان فی وقایع کرمان» در جغرافیا و تاریخ کرمان است که به تاریخ افضل شهرت دارد. افضل الدین ابوحامد احمد بن حامد کرمانی در امر پزشکی تبحر داشت و پزشک مخصوص دربار سلاجقه نیز بود، رسالهٔ طبّی بزرگ و پرارجی به نام صلاح الصحاح نیز تألیف نمود که از مهمترین رسالات پزشکی تدوین شده در قرن ششم هجری به زبان فارسی است.

بنیانگذار طب پیشگیری:
از نکات جالب توجه در مورد او، تأکید ویژه‌ای است که وی در تألیفات و تقریرات پزشکی خویش، بر اصل پیشگیری از بیماریها و مقدم دانستن پیشگیری بر درمان نموده‌است. وی در قرن ششم موضوع پیشگیری را در کنار درمان بیماری‌ها، از اصلی ترین محورهای طب و طبابت خویش قرار داده و در اشاعهٔ این نگرش در طب کوشیده‌است. در این ارتباط، در جمله‌ای از رسالهٔ صلاح الصحاحِ وی می‌خوانیم:

حفظ صحّت، یک نیمه از جزوِ عمل است از علم طبّ، و نیمهٔ دیگر علاج بیماران است…

این جمله که سرتاسر رسالهٔ مذکور و همینطور برخی دیگر از تألیفات پزشکی ابوحامد، به تشریح آن اختصاص دارد، حکایتگر آن است که این دانشمند و پزشک ارجمند کرمانی، با الهام از مبانی طبی ایران باستان، قرن‌ها قبل از پزشکان غربی، بر تقدّم نقش پیشگیری از بیماریها بر درمان آنها، تأکید و احاطه داشته و بدین اعتبار، وی را باید از بانیان اصول بهداشت و طبّ پیشگیری، نه فقط در کرمان، و نه فقط در ایران، بلکه در کل جهان شناخت و جایگاه شامخ او را در این عرصه، ستود و ارج نهاد.

منبع:
دکتر مجید ملک محمدی. بانک جامع اطلاعات پزشکی کرمان (فصل تاریخ پزشکی کرمان). چاپ اول. تهران: موسسه فرهنگی انتشاراتی عصر فرهنگ، ۱۳۹۰.

زندگانی جبار باغچه‌بان

میرزا جبار عسگرزاده معروف به جبار باغچه‌بان (۱۹ اردیبهشت ۱۲۶۴، ایروان – ۴ آذر ۱۳۴۵، تهران) بنیان‌گذار نخستین کودکستان و نخستین مدرسه ناشنوایان ایران در تبریز است. او همچنین اولین مؤلف و ناشر کتاب کودک در ایران است.

میرزا جبار عسگرزاده به سال ۱۹ اردیبهشت ۱۲۶۴ در شهر ایروان پایتخت کنونی جمهوری ارمنستان به دنیا آمد و جدّش از مردم تبریز و یا ارومیه بود. او ابتدا در تبریز کودکستانی را تحت عنوان «باغچه اطفال» دایر کرد و به همان خاطر خود را باغچه‌بان نامید.

او مدرسه ناشنوایان را در سال ۱۳۰۳ با وجود مخالفت‌های زیاد از جمله رئیس فرهنگ وقت دکتر محسنی در تبریز دایر کرد. این کلاس جنب باغچه اطفال باغچه‌بان در کوچه انجمن در ساختمان معروف به عمارت انجمن تأسیس شد.

او از سال ۱۳۰۷ خورشیدی علی‌رغم دشواری‌های وسیع چاپ و کلیشه، چاپ کتاب‌های ویژه کودکان را با نقاشی‌هایی که خود می‌کشید آغاز کرد. یکی از کتاب‌های وی با عنوان «بابا برفی» توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به چاپ رسیده و شورای جهانی کتاب کودک آن را به عنوان بهترین کتاب کودک انتخاب کرد. ثمین باغچه‌بان، آهنگساز و نویسنده، یکی از فرزندان جبار باغچه‌بان است.

ابتکارات ویژه باغچه‌بان در آموزش عبارت بودند از:
روش شفاهی در تعلیم ناشنوایان
آموزش روش حساب ذهنی به ناشنوایان
گاهنجار (گاه‌نما) وسیله‌ای برای نشان دادن پستی و بلندی‌های اقیانوس‌ها روی نقشه به کودکان
الفبای گویا
گوشی استخوانی یا تلفن گنگ

آثار:
تهران، دبستان ناشنوایان. ۱/۳/۱۳۱۹
برنامه کار آموزگار – ۱۳۰۲
الفبای آسان – ۱۳۰۳
الفبای دستی مخصوص ناشنوایان – ۱۳۰۳
خانم خزوک – ۱۳۰۷
زندگی کودکان – ۱۳۰۸
گرگ و چوپان – ۱۳۰۸
پیر و ترب – ۱۳۱۱
بازیچه دانش – ۱۳۱۱
دستور تعلیم الفبا – ۱۳۱۴
علم آموزش برای دانشسراها – ۱۳۲۰
بادکنک – ۱۳۲۴
الفبای خودآموز برای سالمندان – ۱۳۲۶
پروانه‌نین کتابی – ۱۳۲۶
الفبا – ۱۳۲۷
اسرار تعلیم و تربیت یا اصول تعلیم الفبا – ۱۳۲۷
الفبای گویا – ۱۳۲۹
برنامهٔ یک‌ساله – ۱۳۲۹
کتاب اول ابتدایی – ۱۳۳۰
حساب – ۱۳۳۴
کتاب اول ابتدایی – ۱۳۳۵
آدمی اصیل و مقیاس واحد آدمی – ۱۳۳۶
درخت مروارید – ۱۳۳۷
خیام آذری – ۱۳۳۷
رباعیات باغچه‌بان – ۱۳۳۷
روش آموزش کر و لال‌ها – ۱۳۴۳
من هم در دنیا آرزو دارم – ۱۳۴۵
بابا برفی – ۱۳۴۶
عروسان کوه – ۱۳۴۷
زندگینامهٔ باغچه‌بان به قلم خودش – ۱۳۵۶
شب به سر رسید – ۱۳۷۳
کبوتر من – ۱۳۷۳

منبع:
زندگی نامه جبار باغچه بان – به قلم خودش، تهران، چاپ، ارژنگ، ۱۳۵۶ – پدرم از اهالی (رضائیه) ارومیه بوده که برای قنادی و بنایی به ایروان رفته بودیم
↑ پیشگامان تاریخ و فرهنگ آذربایجان – امیر چهره گشا – تکدرخت – ۱۳۹۱ – صفحهٔ ۳۱ – شمارهٔ ۱ پاورقی