زندگانی کلئوپاترا

کلئوپاترای هفتم فیلوپاتور( اواخر سال ۶۹ – ۱۲ اوت ۳۰ پیش از میلاد) معروف به کلئوپاترا آخرین فرعون مصر باستان بود.

او از اعضای دودمان سلطنتی بطالسه بود. بطالسه خاندانی یونانی‌نژاد بودند که پس از مرگ اسکندر در عصر هلنیستی بر مصر فرمان می‌راندند. بطالسه در سرتاسر تاریخ خود به زبان یونانی تکلم می‌کردند و از تکلم به زبان مصری خودداری می‌کردند. از این روست که در اسناد رسمی دربار همچون سنگ رشید علاوه بر زبان مصری، یونانی نیز مورد استفاده قرار گرفته‌است. اما کلئوپاترا زبان مصری را فرا گرفت و خود را به عنوان کسی که ایسیس، ایزدبانوی مصری، در او حلول کرده‌است معرفی نمود.

کلئوپاترا در ابتدا به همراه پدرش، بطلمیوس دوازدهم آولتس، و سپس به همراه برادرانش، بطلمیوس سیزدهم و بطلمیوس چهاردهم، مشترکاً بر تخت سلطنت نشست اما در نهایت به تنها فرمانروای مصر مبدل شد. به عنوان فرعون مصر، کلئوپاترا درگیر رابطه‌ای نامشروع با ژولیوس سزار شد که او را در رسیدن به تخت و تاج و استحکام بخشیدن به قدرتش یاری کرده بود. او پسرش از سزار، سزاریون، را تا مقام فرمانروای مشترک مصر ترفیع داد.

پس از قتل سزار در سال ۴۴ پیش از میلاد، او از مارک آنتونی در برابر وارث قانونی سزار، گایوس ژولیوس سزار اوکتاویانوس، حمایت کرد. کلئوپاترا درگیر رابطهٔ عاشقانهٔ دیگری با مارک آنتونی شد اما بعداً مطابق با رسوم مصر با او رسماً ازدواج کرد. کلئوپاترا از مارک آنتونی دوقلویی به نام‌های کلئوپاترا سلن دوم و الکساندر هلیوس و پسر دیگری به نام بطلمیوس فیلادلفوس زایید. آنتونی پس از شکست در نبرد آکتیوم در برابر نیروهای اوکتاویان، خودکشی کرد. اندکی بعد نیز کلئوپاترا بنا بر رسم مصریان با گزش یک مار کبرا در ۱۲ اوت سال ۳۰ پیش از میلاد خودکشی کرد. پسر وی سزاریون که توسط پیروانش فرعون جدید مصر نامیده شده بود، تنها یازده روز بعد به دستور اوکتاویان کشته شد. بدین ترتیب مصر به یکی از استان‌های روم به نام آیگیپتوس تبدیل شد.

تا به امروز کلئوپاترا همچنان به عنوان یکی از شخصیت‌های مشهور در فرهنگ غربی باقی‌مانده‌است. یاد او در بسیاری از آثار هنری و ادبی از جمله تراژدی آنتونیوس و کلئوپاترا اثر شکسپیر، اپرای کلئوپاترا اثر ژول ماسنه و فیلم کلئوپاترا ساخته شده در سال ۱۹۶۳ زنده نگه داشته شده‌است. در اغلب تصویرسازی‌ها از کلئوپاترا، او با زیبایی خیره‌کننده‌ای ترسیم می‌شود و تسخیر متوالی قلب قدرتمندترین مردان جهان به عنوان اثباتی بر جذبه‌های بالای جنسی و زیباشناسی او مورد استناد قرار می‌گیرد.

نشستن بر تخت سلطنت:
هویت مادر کلئوپاترا دقیقاً مشخص نیست اما بنا بر باور عمومی مادر او کلئوپاترای پنجم تریفائنا، خواهر یا خواهرزاده و همسر بطلمیوس دوازدهم، است. همچنین اگر کلئوپاترای پنجم دختر بطلمیوس دهم و کلئوپاترا برنیس سوم نباشد، این احتمال نیز می‌رود که مادر کلئوپاترا عضوی دیگر از خاندان بطالسه و دختر بطلمیوس دهم و کلئوپاترا برنیس سوم باشد. پدر کلئوپاترا، بطلمیوس دوازدهم، از نوادگان بطلمیوس اول است که او خود از معتمدترین سرداران اسکندر کبیر به شمار می‌آید.

تمرکز قدرت و فساد منجر به بروز شورش‌هایی در سرزمین مصر و از دست رفتن قبرس و برقه شد و بدین ترتیب حکومت بطلمیوس دوازدهم به یکی از فاجعه‌بارترین ادوار حکومت خاندان بطالسه مبدل گشت. هنگامی که بطلمیوس به همراه کلئوپاترا به روم سفر کرده بود، کلئوپاترای ششم تریفائنا از فرصت استفاده کرد و تخت و تاج سلطنتی را غصب کرد اما تنها اندکی بعد در شرایطی مشکوک مرد. اگرچه منابع تاریخی در این باره سکوت کرده‌اند اما باور عمومی بر این است که خواهرش، برنیس چهارم، او را مسموم کرد تا خودش به‌تنهایی حکمرانی کند. فارغ از دلیل مرگ کلئوپاترای ششم، برنیس چهارم تا زمان بازگشت بطلمیوس دوازدهم در سال ۵۵ پیش از میلاد بر تخت سلطنت نشست. بطلمیوس دوازدهم به کمک اولوس گابینیوس، ژنرال رومی، اسکندریه را تصرف کرد و باز پس گرفت. برنیس زندانی و اندکی بعد اعدام شد و آنطور که گفته می‌شود سرش به فرمان پدر به دربار سلطنتی فرستاده شد. در این زمان کلئوپاترا که چهارده سال سن داشت، به عنوان نایب‌السلطنه و قائم مقام پدرش منصوب شد گرچه احتمالاً قدرت او به‌شدت محدود بوده‌است.

بطلمیوس دوازدهم در مارس سال ۵۱ پیش از میلاد درگذشت و بنا بر وصیتش دختر هجده ساله‌اش، کلئوپاترا، و پسر ده ساله‌اش، بطلمیوس سیزدهم، مشترکاً بر تخت سلطنت نشستند. سه سال اول حکومت آنان با دشواری‌های فراوانی همراه بود: مسائل اقتصادی، خشکسالی، عدم طغیان کافی رود نیل، و بروز مناقشه‌های سیاسی. گرچه کلئوپاترا بنا بر رسم بطالسه، با برادر جوان‌ترش وصلت کرده بود اما به‌زودی نشان داد که قصد ندارد قدرت را با او تقسیم کند.

در اوت سال ۵۱ پیش از میلاد روابط کلئوپاترا و بطلمیوس به‌کلی شکرآب شد. کلئوپاترا نام بطلمیوس را از اسناد رسمی حذف کرد و دستور داد تا در سکه‌ها تنها صورت او نقش ببندد. این اقدام کلئوپاترا بر خلاف رسوم بطالسه بود که مطابق آن حکمرانان زن تحت امر حکمرانان مرد قرار می‌گرفتند. در سال ۵۰ پیش از میلاد کلئوپاترا درگیر مناقشه‌ای جدی با گابینیانی شد. گابینیانی گروهی از سربازان رومی تحت امر اولوس گابینیوس بودند که در مصر مانده بودند تا از سلطنت بطلمیوس دوازدهم پس از رسیدن دوباره به قدرت در سال ۵۵ پیش از میلاد حفاظت کنند. وقتی که پسران فرماندار رومی سوریه، مارکوس کالپورنیوس بیبولوس، به مصر آمدند تا از گابینیانی برای پدرشان علیه پارتیان درخواست یاری کنند، گابینیانی سر به شورش برداشتند و پسران بیبولوس را کشتند. کلئوپاترا مسببان این قتل را در غل و زنجیر کرد و به بیبولوس تحویل داد. بدین ترتیب بود که گابینیانی به دشمنان خونی کلئوپاترا بدل گشتند. درگیری کلئوپاترا با گابینیانی از دلایل اصلی سقوط کلئوپاترا از قدرت بود. دوران حکومت انفرادی کلئوپاترا سرانجام با دسیسهٔ گروهی از درباریان به رهبری خواجه پوتینوس و همراهی ژنرالی نیمه یونانی به نام آچیلاس و همچنین تئودوتوس اهل خیوس به پایان رسید. حول و حوش سال ۴۸ پیش از میلاد برادر جوان‌تر کلئوپاترا، بطلمیوس سیزدهم، به تنهایی بر تخت سلطنت تکیه زد.

کلئوپاترا سعی کرد در حوالی پلوسیوم شورشی به پا کند اما به‌زودی مجبور شد همراه تنها خواهر باقی‌مانده‌اش، آرسینو، بگریزد.

قتل پومپه:
وقتی کلئوپاترا در تبعید به سر می‌برد، روم درگیر جنگی داخلی شد که در یک سر آن پومپه قرار داشت و در سر دیگر آن ژولیوس سزار. در پاییز سال ۴۸ پیش از میلاد پومپه در نبرد فارسالوس مغلوب سزار شد و به اسکندریه گریخت و پناه خواست. بطلمیوس که در آن هنگام تنها سیزده سال داشت، تختی در لنگرگاه برای خودش بر پا کرده بود و از آنجا شاهد قتل پومپه به دست یکی از افسران پیشینش (افسران پیشین پومپه) بود که در آن زمان در محضر خاندان بطالسه خدمت می‌کرد. سر او را به محض خروج از کشتی، جلو چشمان زن و بچه‌هایش زدند. گفته می‌شود بطلمیوس دستور داده بود تا بلافاصله سر پومپه را بزنند تا نزد سزار خودشیرینی کرده باشد و بدین ترتیب دل سزار را که در آن زمان مصر به او بدهی کلانی داشت، نرم کرده باشد و او را به متحد جدید مصر بدل کند. اما این ماجرا مطابق میل بطلمیوس پیش نرفت و دو روز بعد که سزار در تعقیب پومپه به مصر رسید و با سر بریدهٔ پومپه مواجه گشت، به شدت خشمگین شد. اگرچه پومپه رقیب سیاسی سزار به شمار می‌آمد، اما پیش و بیش از آن یکی از کنسول‌های روم بود و بی‌حرمتی به او در نظر سزار بی‌حرمتی به روم بود. همچنین پومپه شوهر تنها دختر قانونی سزار، ژولیا، بود که به هنگام زایمان مرده بود و پومپه پس از مرگ او همسر دیگری اختیار نکرده بود. سزار کنترل پایتخت مصر را به زور در دست گرفت و خود را به عنوان کسی که می‌باید میان بطلمیوس و کلئوپاترا وساطت کند تحمیل کرد.

روابط با ژولیوس سزار:
کلئوپاترا به امید آنکه از خشم ژولیوس سزار نسبت به بطلمیوس نهایت استفاده را ببرد، چاره‌ای اندیشید تا مخفیانه راهی به درون قصر یابد و با سزار دیدار کند. پلوتارک در کتاب زندگی ژولیوس سزار توصیفی زنده و روشن از نحوهٔ ورود او به قصر و گذر از نگهبانان سلطنتی در حالی که در درون فرشی پیچیده شده بود و بر دستان آپولودروس اهل سیسیل حمل می‌شد ارائه کرده‌است. او در آن شب دل از ژولیوس سزار برد و نه ماه بعد در سال ۴۷ پیش از میلاد پسری به دنیا آورد که بطلمیوس سزار نامیدش و به سزاریون به معنای «سزار کوچک» ملقبش کرد.

سزار پس از ملاقات با کلئوپاترا طرح‌هایش برای ضمیمه کردن مصر به خاک روم را کنار گذاشت و در نزاع بین خواهر و برادر برای کسب قدرت جانب کلئوپاترا را گرفت. پس از آنکه میتریداتس حصر اسکندریه را در هم شکست، سزار در نبرد نیل لشکر بطلمیوس را مغلوب کرد. بطلمیوس در رود نیل غرق شد و سزار کلئوپاترا را به رأس قدرت بازگرداند. کلئوپاترا بار دیگر تخت و تاج مصر را مشترکاً به‌همراه برادر جوان‌تر دیگرش، بطلمیوس چهاردهم، در دست گرفت. سزار مصر را ترک کرد اما سه لژیون رومی تحت فرماندهی روفیو در مصر باقی‌ماندند.

با آنکه کلئوپاترا به هنگام ملاقات با سزار، تنها ۲۱ سال داشت و سزار ۵۲ ساله بود، در مدت اقامت سزار در مصر بین سال‌های ۴۸ و ۴۷ پیش از میلاد، هر دو عاشق یکدیگر شده بودند. کلئوپاترا ادعا می‌کرد که سزار پدر پسرش، سزاریون، است و مایل بود که سزار سزاریون را وارث قانونی خود اعلام کند اما سزار زیر بار نرفت و در عوض نوه‌ٔ برادرش، اوکتاویان، را وارث قانونی خود اعلام کرد. همچنین شایعه شده بود که به هنگام اقامت سزار در مصر، کلئوپاترا سزار را به ستاره‌شناس محبوبش، سوسیجنس اهل اسکندریه، معرفی کرد و او بود که برای اولین بار ایدهٔ روز کبیسه و سال کبیسه را مطرح کرد.

کلئوپاترا، بطلمیوس چهاردهم، و سزاریون در تابستان سال ۴۶ پیش از میلاد از روم بازدید کردند. ملکهٔ مصر در یکی از خانه‌های سزار اقامت گزید. روابط مابین کلئوپاترا و سزار نزد مردم روم عیان شده و رسوایی به بار آورده بود زیرا که دیکتاتور رومی همسر داشت. اما سزار بی‌توجه به حرف‌های مردم حتی مجسمه‌ای طلایی از کلئوپاترا در هیبت ایسیس را در معبد ونوس جنتریکس که در فروم جولیوم قرار داشت نصب کرده بود. سیسرون، خطیب نامدار رومی، در نامه‌هایی از او که بر جای مانده از ملکهٔ مصر اعلام بیزاری کرده‌است. کلئوپاترا و هیئت همراهش در ۱۵ مارس سال ۴۴ پیش از میلاد، هنگامی که سزار را در سنا به قتل رساندند همچنان در روم بودند. پس از قتل سزار، کلئوپاترا در معیت همراهانش به مصر بازگشت. پس از مرگ بطلمیوس چهاردهم که ظاهراً به دستور خواهر بزرگترش مسموم شده بود، کلئوپاترا سزاریون را نایب‌السلطنه و ولیعهد خود قرارداد و لقب تئوس فیلوپاتور فیلومتور به معنای «خداوندگار دوستدار پدر و مادر» را به او اعطا کرد.

کلئوپاترا و جنگ داخلی روم:
در جنگ داخلی روم که بین طرفداران سزار، به رهبری مارک آنتونی و اوکتاویان، و قاتلان سزار، به رهبری مارکوس ژونیوس بروتوس و گایوس کاسیوس لونگینوس، در گرفته بود کلئوپاترا جانب طرفداران سزار را گرفت. بروتوس و کاسیوس ایتالیا را ترک کردند و به سمت شرق سرزمین روم بادبان کشیدند و در آنجا مناطق وسیعی را فتح کردند و پایگاه‌های نظامی بنیان نهادند. در ابتدای سال ۴۳ پیش از میلاد کلئوپاترا با فرمانده طرفداران سزار در شرق، پاپلیوس کونلیوس دولابلا، پیمان اتحاد بست و در ازای اهدای کمک نظامی و مالی به او خواستار آن شد که فرمانده رومی سزاریون را به رسمیت بشناسد. اما دیری نپایید که دولابلا در لائودیکئا محاصره شد و خودکشی کرد.

کاسیوس به این فکر افتاد که به مصر حمله کند تا ثروت عظیم آن کشور را تاراج کند و جزای حمایت کلئوپاترا از دولابلا را نیز داده باشد. فتح مصر هدفی سهل‌الوصول به نظر می‌رسید زیرا که آن کشور فاقد نیروهای نظامی قدرتمند بود و در وضعیت خشکسالی و شیوع بیماری‌های واگیردار قرار گرفته بود. کاسیوس همچنین قصد داشت راه فرستادن نیروهای کمکی برای آنتونی و اوکتاویان از سوی مصر را سد کند. اما او در جامهٔ عمل پوشاندن به این نیتش ناکام ماند زیرا که در اواخر سال ۴۳ پیش از میلاد بروتوس به او فرمان داد که به اسمیرنا بازگردد. کاسیوس تلاش کرد تا راه کمک رساندن کلئوپاترا به طرفداران سزار را سد کند و از این رو لوسیوس استایوس مورکوس با ۶۰ کشتی جنگی و لژیونی متشکل از سربازان زبده در موقعیت کیپ ماتاپان در جنوب پلوپونز قرار گرفت. با وجود این، کلئوپاترا به همراه ناوگان دریایی‌اش در امتداد خط ساحلی لیبی از اسکندریه به سمت غرب بادبان کشید تا به نیروهای طرفدار سزار ملحق شود اما مجبور شد به مصر بازگردد زیرا که کشتی‌هایش در اثر طوفانی شدید آسیب دیده بودند و خودش نیز بیمار شده بود. استایوس مورکوس از بداقبالی ملکه باخبر شد و خرابه‌های ناوگان دریایی او را در سواحل یونان مشاهده کرد. در نتیجه کشتی‌هایش را به سمت دریای آدریاتیک به حرکت درآورد.

روابط با مارک آنتونی:
در سال ۴۱ پیش از میلاد مارک آنتونی، یکی از زمامداران سه‌گانهٔ روم در خلأ قدرت پیش آمده پس از درگذشت سزار، یار صمیمی‌اش، کوئینتوس دلیوس، را به مصر فرستاد تا کلئوپاترا را به طرسوس احضار کند تا ملکه دیداری با مارک آنتونی داشته باشد و به سؤالات او در رابطه با میزان وفاداری‌اش پاسخ دهد زیرا که شنیده می‌شد در کوران جنگ داخلی روم، کلئوپاترا پول زیادی به کاسیوس پرداخت کرده‌است. اما به نظر می‌رسد این موضوع بهانه‌ای بیش نبوده و هدف اصلی آنتونی از ملاقات با کلئوپاترا حصول اطمینان نسبت به پشتیبانی ملکه از جنگ محتمل‌الوقوع او علیه پارتیان بوده‌است. کلئوپاترا در هیبتی فریبنده ظاهر شد و آنتونی آنچنان مسحور او شد که رزم و سیاست را از یاد برد و ترجیح داد که زمستان سال ۴۱ و ۴۰ پیش از میلاد را در کنار کلئوپاترا در اسکندریه بگذراند.

کلئوپاترا به منظور حفاظت از خود و پسرش، آنتونی را تحریک کرد تا فرمان قتل خواهرش، آرسینو، را بدهد. در آن زمان آرسینو در معبد آرتمیس در اِفِسوس زندگی می‌کرد و افسوس تحت کنترل رومیان بود. آرسینو را در سال ۴۱ پیش از میلاد در پلکان معبد کشتند و این عمل در نظر مردم بی‌حرمتی به قداست معبد بود و برای روم بدنامی به بار آورد. همچنین کلئوپاترا دستور قتل دست‌نشانده‌اش در قبرس، سراپیون، را صادر کرد زیرا که کاسیوس را بر ضد ملکه یاری کرده بود.

در ۲۵ دسامبر سال ۴۰ پیش از میلاد کلئوپاترا از آنتونی دوقلویی به نام‌های الکساندر هلیوس و کلئوپاترا سلن دوم به دنیا آورد. چهار سال بعد که آنتونی به منظور جنگ با پارتیان به سمت شرق لشکرکشی کرده بود، در میانهٔ راه از اسکندریه نیز بازدید کرد. او روابطش با کلئوپاترا را از سر گرفت و از این زمان به بعد اسکندریه به خانه و کاشانهٔ او تبدیل شد. علی‌رغم آنکه آنتونی پیش از این با خواهر کوچک‌تر اوکتاویان، یکی دیگر از زمامداران سه‌گانهٔ روم، ازدواج کرده بود، اما در اسکندریه طبق آداب و رسوم مصر با کلئوپاترا نیز پیمان زناشویی بست. کلئوپاترا از آنتونی فرزند دیگری به نام بطلمیوس فیلادلفوس به دنیا آورد.

در بخشش‌های اسکندریه که در اواخر سال ۳۴ پیش از میلاد و پس از تسخیر ارمنستان به دست آنتونی برگزار شد کلئوپاترا و سزاریون به عنوان فرمانروایان مشترک مصر و قبرس تاجگذاری کردند. همچنین الکساندر هلیوس به عنوان فرمانروای ارمنستان، ماد، و پارت؛ کلئوپاترا سلن دوم به عنوان فرمانروای برقه و لیبی؛ و بطلمیوس فیلادلفوس به عنوان فرمانروای فنیقیه، سوریه، و کیلیکیه تاجگذاری کردند. و نیز آنتونی کلئوپاترا را به لقب «ملکهٔ شاهان» مفتخر کرد. دشمنان او در روم از این می‌ترسیدند که مبادا کلئوپاترا در فکر «. . . ترتیب دادن جنگی انتقامی باشد که در آن تمامی شرق در برابر روم صف‌آرایی کنند، خود را به عنوان امپراتریس جهان در روم بازشناساند، از کاپیتولیوم طلب عدالت کند، و یک قلمرو سلطنتی جهانی را ایجاد کند». سزاریون نه تنها تا مقام نایب‌السلطنهٔ کلئوپاترا ترفیع داده شده بود، بلکه مفتخر به چندین لقب از جمله خداوندگار، پسر خدا، و شاه شاهان شده و در هیئت هورس تصویرپردازی شده بود. مصریان گمان می‌کردند که روح ایزدبانویشان، ایسیس، در کالبد کلئوپاترا حلول کرده‌است زیرا که او خود را «نئا ایسیس» می‌نامید.

روابط مابین آنتونی و اوکتاویان که برای چندین سال به طرز نامساعدی ادامه داشت، سرانجام در سال ۳۳ پیش از میلاد به‌کلی از هم گسیخت و اوکتاویان سنا را مجاب کرد تا علیه مصر اعلان جنگ کند. در سال ۳۱ پیش از میلاد نیروهای آنتونی در نزدیکی ساحل آکتیوم در یک نبرد دریایی به مقابله با سربازان رومی برخاستند. کلئوپاترا نیز با ناوگان دریایی خودش در این نبرد حضور یافت. بنا بر نوشته‌های پلوتارک، کلئوپاترا در اوج نبرد با کشتی‌هایش پا به فرار گذاشت و آنتونی بی‌اختیار او را دنبال کرد. پس از پیروزی در نبرد آکتیوم، اوکتاویان به مصر حمله برد و در ۱ اوت سال ۳۰ پیش از میلاد هنگامی که سپاهش به اسکندریه نزدیک شده بود، سربازان آنتونی او را ترک کردند و به نیروهای دشمن پیوستند.

چندین داستان تأییدنشدنی دربارهٔ کلئوپاترا وجود دارد که یکی از معروف‌ترین‌هایشان از قرار زیر است: در یکی از شام‌های ولخرجانه‌ای که کلئوپاترا به همراه آنتونی میل می‌کرد، به شوخی با او شرط می‌بندد که می‌تواند ده میلیون سکه برای یک وعدهٔ شام خرج کند و آنتونی شرط را می‌پذیرد. شب بعدی، کلئوپاترا دستور می‌دهد که شامی بسیار معمولی و عادی سرو کنند. آنتونی شروع به دست انداختن کلئوپاترا می‌کند که در این حین کلئوپاترا دستور سرو وعدهٔ دوم را می‌دهد که تنها و تنها از یک فنجان سرکهٔ قوی تشکیل می‌شد. سپس کلئوپاترا یکی از گوشواره‌های مروارید بی‌نهایت گرانبهایش را درمی‌آورد و درون سرکه می‌اندازد، اندکی صبر می‌کند تا مروارید حل شود و سپس آن را می‌نوشد. شرح این داستان را اولین بار پلینی پیرتر و ۱۰۰ سال پس از برگزاری احتمالی چنین ضیافتی داده‌است. کلسیم کربنات موجود در مروارید واقعاً در سرکه حل می‌شود اما به‌آرامی مگر آنکه از پیش کاملاً خرد شده باشد.

مرگ:
منابع باستان بالاخص منابع رومی جملگی متفق‌اند که کلئوپاترا یک مار کبرای مصری را تحریک کرد تا او را بگزد و بدین ترتیب خودکشی کرد. قدیمی‌ترین منبع استرابو است که در زمان وقوع حادثه زنده بوده و احتمالاً در اسکندریه می‌زیسته‌است. طبق سخن استرابو دو داستان محتمل است: استفاده از پماد زهرآگین و یا گزش پستان کلئوپاترا توسط یک مار کبرا. تا ده سال پس از وقوع حادثه، چندین شاعر رومی و همچنین ۱۵۰ سال بعد نیز فلوروس تاریخدان به گزش دو کبرا اشاره کرده‌اند. ولئیوس نیز شصت سال پس از مرگ کلئوپاترا به گزش یک کبرا اشاره می‌کند. برخی نویسندگان صحت این گزارش‌های تاریخی را مورد تشکیک قرار داده و اظهار داشته‌اند که ممکن است کلئوپاترا به دستور اوکتاویان کشته شده باشد.

در سال ۲۰۱۰ کریستوف شیفر، مورخ آلمانی، تمامی فرضیه‌های موجود را به چالش کشید و اظهار کرد که در واقع ملکه مسموم شده و با نوشیدن مخلوطی از زهرها خودکشی کرده‌است. شیفر پس از مطالعهٔ متون تاریخی و مشورت با زهرشناسان، به این نتیجه رسیده‌است که گزش مار کبرا موجب مرگی آرام و بدون درد نخواهد شد زیرا که زهر کبرا بخش‌هایی از بدن و در وهله نخست چشم‌ها را فلج می‌کند و سپس موجب مرگ می‌شود. شیفر و دیتریش مبس زهرشناس به این نتیجه رسیدند که کلئوپاترا با نوشیدن معجونی از شوکران، چتریان و افیون خودکشی کرده‌است.

پلوتارک تقریباً ۱۳۰ سال پس از وقوع حادثه می‌نویسد که پس از مرگ آنتونی، اوکتاویان موفق شد کلئوپاترا را در آرامگاهش اسیر کند. او به بندهٔ آزادشده‌اش، اپافرودیتوس، دستور داد تا از ملکه مراقبت کند تا مبادا دست به خودکشی بزند زیرا که گفته می‌شد آنتونی قصد دارد در جشن پیروزی‌اش، کلئوپاترا را همراه خود داشته باشد. اما کلئوپاترا توانست اپافرودیتوس را بفریبد و خودکشی کند. پلوتارک می‌نویسد که وقتی کلئوپاترا را یافتند او مرده بود در حالی که ملازمش، ایراس، بر روی پاهای او افتاده بود و ملازم دیگرش، چارمین، پیش از آنکه تعادلش را از دست بدهد تاج او را مرتب می‌کرد. پلوتارک ادامه می‌دهد که یک کبرا در سبدی از انجیر که یک دهاتی برایشان آورده بود پنهان شده بود. کلئوپاترا پس از خوردن چند انجیر مار را می‌یابد و بازویش را به گونه‌ای قرار می‌دهد که توسط مار گزیده شود. بعضی از داستان‌ها حکایت از آن دارند که کبرا در یک کوزه پنهان شده بود و کلئوپاترا با یک سیخ آنقدر مار را سیخونک کرد تا از شدت عصبانیت بازویش را بگزد. در نهایت پلوتارک به این امر اشاره می‌کند که در مراسم جشن پیروزی اوکتاویان در روم، تمثالی از کلئوپاترا که یک مار کبرا به آن چسبیده بود به نمایش گذاشته شد.

سوئتونیوس نیز که با پلوتارک هم‌دوره بوده به مرگ کلئوپاترا با گزش مار کبرا اشاره می‌کند.

شکسپیر با بیان اینکه کلئوپاترا مار را در نزدیکی پستانش نگه داشته‌است، بخشی از تصویری را که در ذهن ما از مرگ کلئوپاترا مجسم شده بود تغییر داد. تا پیش از این عموماً بر این عقیده بودند که مار بازوی کلئوپاترا را گزیده‌است.


مرگ کلئوپاترا اثر رجینالد آرتور، سال ۱۸۹۲

پلوتارک از مرگ آنتونی نیز می‌نویسد. وقتی که سپاهیانش او را ترک کردند و به لشکر اوکتاویان پیوستند، او فریاد می‌کشد که کلئوپاترا به او خیانت کرده‌است. کلئوپاترا هراسان از از خشم آنتونی، خود را به همراه دو ملازمش در آرامگاهش محبوس کرد و برای آنتونی پیغام فرستاد که او (کلئوپاترا) مرده‌است. آنتونی که مرگ کلئوپاترا را باور کرده بود شمشیر را در شکمش فرو برد و در حالت مرگ بر روی زمین افتاد. با افتادن او بر روی زمین جریان خون قطع می‌شود و او از هر کس و ناکسی می‌خواهد که جانش را بگیرد و زندگی‌اش را پایان بخشد. پیغام دیگری از کلئوپاترا می‌رسد که آنتونی را پیش او بیاورند و آنتونی که از زنده بودن کلئوپاترا به وجد آمده‌است پیشنهاد کلئوپاترا را می‌پذیرد. کلئوپاترا درهای آرامگاه را باز نمی‌کند اما طنابی از پنجره بیرون پرت می‌کند. پس از آنکه آنتونی را محکم به طناب بستند، کلئوپاترا و ملازمانش او را بالا می‌کشند. این کار تقریباً نفس‌های آنتونی را به شماره می‌اندازد. پس از آنکه او را از پنجره به درون آرامگاه می‌کشند، بر روی تختی می‌خوابانندش. کلئوپاترا لباس‌های خودش را در می‌آورد و با آن‌ها آنتونی را می‌پوشاند. کلئوپاترا دیوانه‌وار فریاد می‌زند و زاری می‌کند، بر سینه‌هایش می‌زند و خودزنی می‌کند. آنتونی از او می‌خواهد که آرام بگیرد، جام شرابی از او می‌خواهد و با سر کشیدن جام شراب جان می‌دهد.

مکان آرامگاه کلئوپاترا و مارک آنتونی نامشخص است اما به اعتقاد شورای عالی آثار باستانی مصر، آرامگاه آن‌ها در خود معبد تاپوسیریس ماگنا و یا در نزدیکی‌اش واقع در جنوب غربی اسکندریه قرار گرفته‌است.

پس از آنکه اسکندریه در برابر اوکتاویان سقوط کرد، سزاریون، پسر کلئوپاترا از سزار، توسط مصریان به عنوان فرعون جدید معرفی شد. اما تنها اندکی بعد رومیان سزاریون را اسیر کردند و کشتند. آنطور که گفته می‌شود یکی از مشاوران اوکتاویان سرودهٔ هومر مبنی بر اینکه «چند سزار در اقلیمی نگنجند» را نقل کرد و اوکتاویان دستور کشتن سزاریون را صادر کرد. بدین ترتیب نه تنها دورهٔ فرعون‌های هلنیستی مصر به سر رسید، بلکه نسل فرعون‌های مصر برچیده شد. جان سه فرزند کلئوپاترا و آنتونی را بخشیدند و به روم بردند و همسر آنتونی (خواهر اوکتاویان) از آن‌ها نگهداری کرد. کلئوپاترا سلن، دختر کلئوپاترا، بنا بر نظر اوکتاویان با یوبای دوم ازدواج کرد.

شخصیت و زیبایی:
کلئوپاترا حتی در جهان باستان نیز زنی با زیبایی خیره‌کننده در نظر گرفته می‌شد. پلوتارک در کتاب زندگی آنتونی می‌نویسد: «با توجه به شواهدی که او [کلئوپاترا] پیش از این از تأثیر زیبایی‌اش بر گایوس سزار و گنائوس، پسر پومپه، در دست داشت، امیدوار بود که به سادگی بتواند آنتونی را مجنون خود کند. زیرا که سزار و پومپه او را به هنگامی که دختر بچه‌ای بیش نبود و از افسونگری و شور جنسی چیزی نمی‌دانست دیده بودند، اما آنتونی زمانی قرار بود او را ببیند که زنان در آن سن و سال زیباترین وجهه‌شان را دارند». با این وجود پلوتارک در ادامه می‌نویسد که «زیبایی او، آنطور که به ما گفته‌اند، به خودی خود نه بی‌همتا بود و نه بیننده را میخکوب می‌کرد» بلکه این لطافت طبع و دلربایی و «شیرینی لحن صدایش» بود که او را جذاب می‌کرد.

دیون کاسیوس نیز از سحر و زیبایی کلئوپاترا سخن گفته‌است: «زیرا که او زنی بود با زیبایی‌ای شگفتی‌آور و در آن زمان، وقتی که هنوز اوایل جوانی‌اش را می‌گذراند، زیبایی او دوچندان می‌نمود. همچنین صدایی دلنشین داشت و می‌دانست چگونه خودش را در دل هر کسی جا کند. در نگاه انداختن به بالا و گوش سپردن به مخاطب فوق‌العاده بود و می‌توانست همه را تسلیم خود کند؛ حتی مردانی که از عشق سیراب شده بودند و بهار جوانی‌شان را پشت سر گذاشته بودند. او فکر می‌کرد که دیدار با سزار سازگار و متناسب با نقش اوست و تمام تلاشش برای رسیدن به تخت و تاج را در زیبایی‌اش قرار داده بود».

این گزارش‌ها بر شکل دادن به تصویرهایی که بعداً از کلئوپاترا ساخته شد مؤثر بود به گونه‌ای که اغلب او را در حال افسونگری و فریفتن قدرتمندترین مردان دنیای غرب به تصویر می‌کشند.

منبع:ویکیپدیا

زندگانی هیپاتیا

هیپاتیا فیلسوف زن نوافلاطونی که به عنوان نخستین زن برجستهٔ ریاضی‌دان و آخرین کتابدار کتابخانه اسکندریه شناخته می‌شود. او استاد فلسفه و ریاضی در شهر اسکندریه بود و در علم نجوم تبحر داشت. وی در دوران حکومت روم بر مصر در اسکندریه زندگی می‌کرد و به دست مسیحیان و با تحریک کلیسا به اتهام جادوگری کشته شد.

پدرش تئون صاحب کرسی استادی دانشگاه بود او یک خورشیدگرفتگی و ماه‌گرفتگی کامل را ثبت کرد و بعدها به سبب شرح‌هایی که به برخی از آثار مهم نجوم و ریاضیات یونانی مخصوصاً «جدولهای آسان» بطلمیوس و اسطرلاب نوشت به سمت ریاست دانشگاه اسکندریه انتخاب شد. او از ریاضی‌دانان مشهور و استاد دانشگاه اسکندریه بود. تئون، استاد، معلم خصوصی و هم‌بازی دخترش بود. عشق او به زیبایی، شعر، فلسفه و ریاضیات به دخترش نیز سرایت کره بود. او می‌گفت: ریاضی زبان شعراست، هر ریاضی‌دانی ناخواسته یک سخنور و شاعر است.

پدر همه جزئیات زندگی و دقایق اوقات هیپاتیا را برنامه‌ریزی و مدیریت کرد. او تعلیماتی کامل و منظم در هنر، ادبیات، علوم، ریاضی و فلسفه نیز دید؛ و به ورزش‌هایی چون سوارکاری و شنا و کوهنوردی پرداخت. دوران کودکی هیپاتیا بیشتر در موزیوم سپری گشت، او ساعتها در کنار پدرش مطالعه می‌کرد به بحث‌هایی که بین پدر و همکارانش پیش می‌آمد گوش داده و در سخنرانیهایی که در سالن‌های بزرگ برگزار می‌شد شرکت می‌کرد.دخترم حق فکر کردن برای خودت حفظ کن زیرا حتی غلط فکرکردن بهتر از هرگز فکر نکردن است.

او نه تنها از پدر می‌آموخت بلکه در کنار او کار هم می‌کرد او در ویرایش بسیاری از متون قدیمی ریاضی و ستاره‌شناسی پدر را همراهی می‌نمود هیپاتیا وقتی پدر را در سیری بر سینتاکسیس (یا المجسطی) بطلمیوس و یا تهیه متن تجدید نظر شده عناصر (عناصر تقریباً تمام نوشته‌های بعدی اقلیدس به شمار می‌آید) اثر اقلیدس یاری داد پدر در حاشیه کتاب ذکر کرد که تمام فصول را هیپاتیا دختر ریاضیدانم بازبینی کرده است.

روزی هیپاتیا به تئون گفت: پدر! دلم سفر می‌خواهد… نه برای رسیدن به نقطه‌ای… فقط برایِ رفتن از خطی به خط دیگر، دنیا بزرگتر از اسکندریه و آسمان وسیعتر از زمین است تنها با خواندن کتاب‌های مختلف و مشاهدات است که می‌توانم به روشنایی برسم، اینجا برای فهمیدن راز آسمان کافی نیست باید علم ستاره‌شناسی و ریاضی را در خارج از شهر یاد بگیرم؛ پدر نیز با چشمانی اشک‌بار آتن و ایتالیا را پیشنهاد داد و گفت: ارمغان و سوغات سفر در این دو شهر متمدن، جز خرد و حکمت نیست.

شهرت و محبوبیت وی درفلسفه و ریاضی و… آنقدر پرآوازه گردید که مرزها را می‌نوردید، همه جا سخن از هیپاتیا بود او پیوسته همانند مردان بالاپوش و ردای بلند دانشگاهی گشادی به تن می‌کرد و تاجی از برگ درخت غار به سر داشت. موهای بلندش حلقه‌حلقه در پشتش رها شده بود این تاج را دانشگاه آتن همه ساله به دانشجویان فارغ‌التحصیل برترش اهدا می‌کرد و از هر لحاظ به استادی خردمند شبیه بود، در بازگشت از سفر از او برای تدریس در دانشگاه اسکندریه در رشتهٔ فلسفه و ریاضیات دعوت شد.

هیپاتیا وقتی در موزه اسکندریه شروع به تدریس می‌کرد، مردم در خیابان نزدیک ساختمان موزه، ازدحام می‌کردند تا حداقل صدای او را از راه گوش بشنوند. سراپیوم یک عمارت بسیار زیبا و بزرگ بود و مهمترین نقش آن ساختمان پرستش گاه خدای یونانی- مصری- سراپیس خدای مرگ ودرمان- بود و در درجهٔ دوم کتابخانه بزرگی بود که کتابخانه دختر نام داشت که با آمدن بانو مشهور شد. می‌گویند تئون به سبب ورود دخترش کتابخانه را به نام کتابخانه دخترم هیپاتیا نامید و تا پایان عمر بانو نیز به تدریس در این دانشگاه مشغول بود.

هیپاتیا شیوه‌هایی که حقیقت را بر اساس شواهد و مدارک به صورت مستند درک می‌شد را ستایش می‌کرد؛ شیوه تدریس او بحث و گفتگوی منطقی و عقلانی به سبک افلاطون و ارسطو بود به این معنی که دانشجویان طی جلسه پرسش و پاسخ مطلب را از استاد می‌آموختند. بانو در نگرش خویش کنکاشی ویژه داشت و به دلیل اعتقاد عمیق به پرسشگری به این جلسات روی آورد نگاه دقیق او در این عرصه موجب می‌شد که با متانت و اعتقاد قلبی این جلسات را تشکیل داده، و با توانایی پی‌بردن به راز مجهولات، همواره با پاسخ به حس کنجکاوی شاگردان و با تلاش برای یافتن و پی‌بردن به علوم جدید، روح حقیقت‌جوی خویش را سیراب و در این راه بطور عجیبی احساس شادی و لذت می‌کرد. او می‌گفت: انسان همان‌طور که برای برقراری حقیقت می‌جنگد باید با خرافات به مبارزه برخیزد.

روزی برای دخترانی که طالب و شیفته علم‌آموزی بودند سخن می‌گفت و آنها را به تحمل سختیها و دانش آموختن دعوت کرد. بانو در سخنرانی خود این چنین همه حضار را به حیرت واداشت: خواهران من، یتیم کسی نیست که پدر و مادرش از دردهای زندگی رهایی یافته و او را تنها و حقیر مانده، بلکه یتیم کسی است که دست از یادگیری و دانش‌اندوختن بردارد. آموخته‌ام اگر زنان در دانش و معلومات کم‌بهره باشند، مردان جهالت و نادانی را بجای شیر خواهند نوشند.

استعداد هیپاتیا چندان پنهان نماند چرا که کسانی که به اسکندریه می‌آمدند. وقتی در موزه اسکندریه استاد شروع به تدریس می‌کرد، مردم در خیابان نزدیک ساختمان موزه، ازدحام می‌کردند تا حداقل صدای او را از راه گوش بشنوند؛ و در این هنگام بود که شاعری لب به سخن گشود و قصیده خوشایند و دل‌فریب سرود:

وقتی تو نزدیک منی و صدای تو را می‌شنوم با صدایی که به پرهیزگاری ساکنان ستارگان پاک می‌ماند ‘تو را با همهٔ وجودم می‌ستایم هیپاتیا. همچنین سقراط مورخ می‌نویسد: «او معلم محبوبی بود، در خانهٔ او همانند اتاق کنفرانسش سخت‌کوش‌ترین دانشجویان آن روز آمد و شد داشتند.»

ازدواج:
بانو تقریباً به مدت ده سال در اروپا سفر کرد و هرجا می‌رفت به خاطر زیباییش مورد ستایش قرار می‌گرفت بخشی از محبوبیت بانو به دلیل ذهن تیزبین و خرد بی‌همتای او بود ولی بیشتر مردم او را به خاطر زیبایی و نیز رفتار مودبانه و حسن معاشرتش دوست داشتند بدین‌سان ستایش‌گران فراوانی داشت که غالباً احترام آنها به او تبدیل به دلباختگی می‌شد او شبیه آتنا الههٔ یونانی بود صورتی کاملاً یونانی و گیسوان پرپیچ وخم بلندی داشت او چنان زیبا بود که همه شاگردانش عاشقش می‌شدند و اینکه پیشنهادهای ازدواج بسیاری از جانب شاهزادگان، فلاسفه و سرداران بزرگی داشت را رد می‌کرد و آنها ناامید می‌ساخت. او می‌کوشید تا تمام مهارت سخندانی خویش را به کار گیرد تا آنها را از این شیفتگی بازدارد و در عوض، آنها را روی ریاضی، فلسفه و اندیشیدن متمرکز کند اما عده‌ای بودند که دست برنمی‌داشتند. روزی یکی از این شاگردانش به نام اُریستیس که سردار بزرگ و فاتحی بود عشقش را به هیپاتیا برای چندمین بار ابراز می‌کند و بانو در جواب می‌گوید: در عهدی که مردان از سایه زنان می‌گریزند و نزدیکی و همنشینی با آنان یک گناه به حساب می‌آید، حتی برخورد با آنها در کوچه و خیابان و سخن‌گفتن با آنها، اگر چه مادر، همسر و یا خواهر باشند متحمل رنج و سختی است تاکنون در این شهر کسی را نیافته‌ام که به اندازه ” تنهایی ” شایسته رفاقت و همسری باشد. او هیچگاه به خواستگاری که ذهن و فلسفهٔ او با ذهن و فلسفهٔ خودش برابری کند، برخورد نکرد یا گویا برای او همسر مناسب و همتایی وجود نداشت؛ و همیشه می‌گفت: «هرکس نویسنده داستان خودش دربارهٔ عشق دارد. همهٔ ما داستان ایده‌آل خاص خود را داریم. من با حقیقت ازدواج کرده‌ام» او ترجیح می‌داد خود را وقف فلسفه و ریاضیات کند این جمله زیبای بانو قبل از آن که نشان‌دهنده طفره و تعلل او در ازدواج باشد، اصالت و منش او را می‌رساند.

ریاضیات:
هیپاتیا تمام وقتش را با شاگردان به حل مسایل پیچیده فلسفه و ریاضی می‌گذراند، دانشجویان جوان از سراسر جهان برای استماع خطابه‌های او در حساب دیوفانتوس، روش‌ها و فنونی که دیوفانتوس توسعه داده بود و راه حل‌های نامعلوم مسایل مختلف که او ابداع کرده بود، راهی آن دیار می‌شدند و او به یقین در این روشها نابغه بود؛ او تمام کتابهای ریاضی موجود در کتابخانه را عمیقاً مطالعه کرد و می‌خواست فرمولی خاص برای حرکت زمین بیابد ولی قبل از اینکه به این کار دست بزند شیفته مخروطهای آپولونیوس شده بود. چون باطن عشق و جاذبه ژرف ریاضی در آنها نهفته بود هیپاتیا رساله‌های فراوانی در زمینه ریاضیات نوشت که بسیاری از آن‌ها در زمان یورش مردم به معبد سراپیس اسکندریه از بین رفت. همچنین او در حل مسائل جبر و هندسه راه‌حل‌های جدیدی ارائه کرد که تا عصر دکارت، نیوتن و لایب نیتز و چندین قرن بعد علوم ریاضی از آن حد که هیپاتیا تدریس می‌کرد فراتر نرفت. نکته جالب اینکه با وجود نزدیکی دوران یونانی با عصر بعد از هیپاتیا علاقه به مقاطع مخروطی همچنان بسیار مورد توجه بود و متأسفانه تا نیمهٔ اول قرن هفدهم مورد غفلت قرار گرفت. هیپاتیا مخترع «غلظت سنج» است که برای تعیین غلظت مواد حل شده در مایعات به کار می‌رود. چه طوفانی به پا می‌کند معلوم‌ها و مجهولهایم در فرمول تو ای آپولونیوس.


تصویر خیالی هیپاتیا، در نقاشی مکتب آتن اثر رافائل

فلسفه:
او نظریه‌های نوافلاطونی فلوطین و ایامبلیکوس و آثارارسطو را در موزهٔ اسکندریه تدریس می‌کرد. نامداران بسیاری در کلاس‌های تدریس بانو شرکت می‌جستند و به دفاع از نظریات او می‌پرداختند. در یکی از نوشته‌های بانو هیپاتیا آمده: من در گذشته سیر نمی‌کنم بلکه در آینده گام برمی‌دارم، افسانه‌ها باید تنها به عنوان افسانه، حکایت تنها به عنوان حکایت و اسطوره‌ها تنها به عنوان اسطوره باید گفته شوند. آموزش اعتقادات خرافی، باطل و بی‌اساس به عنوان حقیقت رخداد وحشت‌آور و هولناکی است. تنها اندیشهٔ کودکان آنها را می‌پذیرد و به آنها اعتقاد می‌آورد و در سالهای بعد تنها با سختی و شکنجه می‌تواند از چنگ آنها رهایی یابد. همیشه حقیقت را بگویید حتی اگر ارتعاش صدایتان به لرزه افتد در حقیقت انسان همان‌طور که برای برقراری حقیقت می‌جنگد باید با خرافات نیز به مبارزه برخیزد. چرا که موهومات، نامحسوس، درک ناکردنی و بُغرنج هستند و تکذیب آنها به سختی میسر می‌شود اما حقیقت نوعی نگرش است و تغییرپذیر …».

نجوم :
سینسوس یکی از دانشجویان برجسته بانو بود و برای هیپاتیا ارزش بالایی قایل بود. او همیشه نتیجه مکاشفات خود را در اختیار بانو می‌گذاشت، در یکی از نامه‌ها او از سرگردان ماندن ملوانها در دریا بخاطر نداشتن علم کافی و ندانستن جهت‌یابی ابراز نگرانی کرد حتی در یکی از نامه‌ها از استاد می‌پرسد چگونه می‌توان از خوش‌یمن بودن تصمیمات مهم با توجه به حرکات ستاره‌ها مطمئن شد؟ و بانو در جواب نامه نوشت: پدرم همیشه آرزوی محاسبه زمان طلوع و غروب ستاره‌ها، خورشید، ماه و سیارات را داشت و ستاره‌یاب فعلی من از نوع مسطح آن است و این ابزاری نجومی برای اندازه‌گیری فواصل و ارتفاعات است که با آن می‌توان ارتفاع ستاره‌ها، ماه و خورشید را تعیین کرد.

همچنین در تشریح جزئیات آن می‌گوید: این ستاره‌یاب، نمودارها و صفحه‌هایی دارد که تعیین‌کننده مکان ستاره‌ها نسبت به افق و مکان خورشید، ماه و سیارات نسبت به ستاره‌های ثابت و زمان می‌باشد و هیپاتیا به همین علت نمودار یا نقشه‌ای به نام جهان‌نمای مسطح‌نما اختراع کرد که ستاره‌ها و حرکت آنها را روی آسمان نشان دهد. اسطرلاب اختراعی او تا قرن هجدهم مورد استفاده دریانوردان بود.

کلیسا به شدت خرافات را در میان مردم ترویج می‌نمود و با مظاهر علم در ستیز بود. اسقف سیریل نیز با برخورداری و اعتقاد از الهیات مسیحی معتقد بود که اینکه زمین مرکز جهان است و زمین مرکزی مقدس است که همهٔ سیارات بدور آن می‌چرخند. بااین نظر زمین مرکز جهان و انسان نیز دیگر اشرف مخلوقات است؛ اما هیپاتیا در حقیقت همه‌انگاره و فرضیه‌های کلیسا را در مورد زمین را واژگون کرد، زیرا این ایدهٔ وی در تضاد کامل با متون کتاب مقدس و نظریات رهبران کلیسا بود. بانو می‌دانست که شکوه و عظمت خورشید باید در آسمان تجلی پیدا کند، در نتیجه، عقل نمی‌پسندید که خورشید با تمام قداست و شکوهش در جایی جز در مرکز عالم، قرار گیرد پس زمین مقدس نیست و هیپاتیا با مشاهدات و فرمولهای ریاضی اثبات کرد حرکت زمین به دور خورشید هم بیضی‌وار است نه دایره؛ و خورشید باید در مرکز جهان باشد. مبلغان متعصب به محض شنیدن این خبر موضع گرفتند و گفتند: کیست که به خود جرات دهد ایده هیپاتیای نادان را به جای سخنان روح‌القدس قرار دهد؟! او یک شیطان و جادوگراست و این پیش‌زمینه مرگ بانو بود. البته ضربه نهایی به نظریهٔ ثابت بودن زمین و این که همه ستارگان و سیارات به دور زمین می‌چرخند (ارسطو و بطلمیوس مدافعان این نظریه بودند) را گالیله وارد کرد. گالیله از نظریه کپرنیک مبنی بر این که خورشید مرکز جهان است حمایت کرد. طبق نظر کپرنیک به جای زمین، خورشید ثابت است و در مرکز جهان قرار دارد و بقیه سیارات با مدارهای دایره‌ای دور آن می‌گردند واینها همه مدیون هیپاتیای بزرگ هستند.

مرگ:
در آن زمان اسکندریه از مراکز مهم مسیحیت بود و تفکرات دیگر با عنوان کافرکیشی به شدت سرکوب می‌شدند. دانش‌هایی که هیپاتیا بر روی آن‌ها کار می‌کرد از دید روحانیون برای مردم مضر و گمراه کننده بود و این‌که یک زن به فلسفه و ریاضیات بپردازد غیرقابل تحمل بود. هیپاتی توسط «سیریل» اسقف شهر اسکندریه متهم به جادوگری و توطئه علیه مسیحیت شد. در یکی از روزهای ماه مارس سال ۴۱۵ میلادی مردم خشمگین که اسقف سیریل آنها را تحریک کرده بود به رهبری پیتر نامی که قاری کلیسا و نایب نوحه‌خوانی بود روانهٔ کلاس درس هیپاتیا شده بودند و زمان این کار الهی را شنبه پیش از شکرگذاری قرار دادند. یعنی زمانی که مسیح با افتخار وارد اورشلیم شدند، شاگردان از بانو خواهش کردند که با آنها به پناهگاهی برود، اما هیپاتیا گفت: مانند موشها به سوراخها و زیرزمین‌ها فرار نخواهم کرد. اینجا بهترین پناهگاه من است بر بلندای این کتابخانه کوچک سالهاست که مشق دانایی و تحریر اندیشه می‌کنم. بی‌خود خودتان را اینگونه خسته نکنید من در سر اعتقادات خود محکم ایستاده‌ام و لحظه‌ای عقب‌نشینی نخواهم کرد و هر روز پرشورتر از روز قبل با انگیزهٔ والاتر ادامه خواهم داد، مرا از نوشتن هراسی نیست، من معتقد به معجزه کلماتم حتی اگر بندبندم را از هم بگسلند، اینجا بهترین سنگر من است و من در همین سنگر خواهم ماند.

در یک لحظه اوباش و ولگردها به درون کلاس ریختند. آنها ناسزاگویان نام هیپاتیا را بر زبان داشتند. در یک چشم برهم‌زدن شاگردان وفاداری که او را در پناه گرفته بودند کشته شدند. سپس شورشیان معجر ابریشمین را از سر بانو پاره کردند و ردای دانشگاهی‌اش را گسستند و تاج برگ غار را از سرش برداشتند و گیسوان عطرآگین و انبوهش را گرفتند و درحالی‌که موهایش را می‌کشیدند بانو را از کلاس درس تا کلیسای شهر بردند. رهبران این مردم عادت داشتند مخالفانشان را در خیابانها می‌کشیدند؛ در میان راه نیز شورشیان ابتدا دستان پرتوان وی را که همواره بدان وسیله به ساده‌کردن و همه‌فهم کردن ریاضیات و فلسفه می‌پرداخت، شکستند. سپس لباسش را پاره‌پاره و برهنه‌اش کردند، شلاقش زدند آنها چندین کوزه و فنجان سفالین کلیسا را بر سنگ‌های کف کوباندند و با تکه‌های آن بارها و بارها بر سر و تن هیپاتیا زدند و سر تا پای او را با سنگ و چوب زخم‌دار ساختند و بدنش را زیر ضربات سخت خرد کرده بودند. تا به کلیسا رسیدند سپس دسته‌جمعی و یکباره به او حمله کردند و از زمین سنگ‌ها برداشتند. آنقدر بر او زدند که تندیسی از سنگ به وجود آمد تا مردم شهر از این حادثه ناگوار خبردار شدند، یکی از بزرگترین زنان تاریخ با وضعی ناخوشایند، در زیر آوار سنگها له شد و خون‌آلود جان داد. لحظه‌ای بعد تنها همراه او پروانه‌ای بود که پرپرزنان شانه‌به‌شانه‌اش می‌آمد و آخرین کتابدار از کتابخانه اسکندریه جدا شد.


مرگ هیپاتیا، اسکندریه. (اثر لوییس فیگویر ۱۸۶۶)

بعد از آن نوبت به چاقوهای صدفی جهالت و بی‌خردی رسید، تا بدان وسیله پوست تنش را کندند؛ و در پایان جسد بی‌جان این مظهر مقاومت در راه بالابردن پرچم دانش و آگاهی بر روی خرمنی از حقارت، فرومایگی و تعصب کور مذهبی کلیسای آن زمان؛ گوشت تنش را تراشیدند و از استخوان جدا کردند و تکه‌تکه کردند و تکه‌تکه‌های آن را در کوچه‌های اسکندریه به هر سو گرداندند و آنگاه به آتش سپردند و در سینارون (محل سوزاندن اجساد مردگان) سوزاندند و مراقب بودند هیچ‌کس خاکسترش را مطالبه نکند. سپس خاکستر را در رودخانه ریختند و از آن پس فاتحانه سرود خواندند و آواز شادمانی سر دادند. گویی مرگ او فصل بزرگی در تاریخ بود. فردای آنروز سیریل ریاکار از طرف کلیسا تلاش بسیار کرد تا از بانو هیپاتی چهره یک قدیسه شهید ساخته و زندگی وی را برای تنظیم زندگینامه یکاترین اسکندرانی، قدیسه افسانه‌ای دنیای مسیحیت، مورد استفاده قرار دهد.

منابع:
_بهرنگ داودی حموله. «هیپاتیا». در کتاب هیپاتیا؛ دختر خورشید، فرزند زمین. تهران: رازنهان، ۱۳۹۲٫
_اوسن، ام. لین. «زنان و ریاضیات». در آشتی با ریاضیات. ترجمهٔ شهین نعمت‌زاده. تهران: پرویز شهریاری، ۱۳۶۱. ۵۰۹.