زندگانی ژان پل سارتر

ژان-پل شارل ایمار سارْتْرْ (به فرانسوی: Jean-Paul Charles Aymard Sartre) (زاده ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ – درگذشته ۱۵ آوریل ۱۹۸۰) فیلسوف، اگزیستانسیالیست، رمان‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس و منتقد فرانسوی بود.

سارتر در روز ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ در پاریس به دنیا آمد. پدرش «ژان باپتیست سارتر» (۱۸۴۷–۱۹۰۶) افسر نیروی دریایی فرانسه بود و مادرش «آنه ماری شوایتزر» (۱۸۸۲–۱۹۶۹) دخترعموی «آلبرت شوایتزر» پزشک معروف، برندهٔ جایزه صلح نوبل است. پانزده‌ماهه بود که پدرش به علت «تب» از دنیا رفت. پس از آن مادرش به نزد والدینش در مودون بازگشت.

پدربزرگش «شارل شوایتزر» یکی از عموهای آلبرت شوایتزر در مدرسه به آموزش زبان آلمانی اشتغال داشت. ژان در خانه زیر نظر او و چند معلم خصوصی دیگر تربیت شد و در خردسالی خواندن و نوشتن (فرانسه و آلمانی) را فراگرفت. در کودکی چشم راستش دچار آب مروارید شد، به تدریج انحراف به خارج پیدا کرد و قدرت بیناییش را از دست داد.

تا ده سالگی بیشتر خانه نشین بود ارتباط بسیار کمی با مردم داشت. همانگونه که خود در کتاب «کلمات» دوران کودکیش را بیان می‌کند، کودکی تیزهوش اما گوشه گیر بود و سال‌های کودکی را بیش از هرجا میان انبوه کتاب‌ها به خواندن آثار مهم ادبی و تاریخی گذرانده‌است. پس از آن به مدرسه لیس هنری هشتم رفت. دوازده سال بود که مادرش دوباره ازدواج کرد و با همسر جدیدش که یکی از دوستان قدیمی پدر ژان بود به شهر «لا روشل» نقل مکان نمود. این اقدام موجب نفرت سارتر از مادرش شد. تا ۱۵ سالگی برای تحصیل به مدرسه یی در «لا روشل» رفت اما تحمل شرایط مدرسه و رفتارهای خشونت‌آمیز دانش آموزان دیگر برای او بسیار دشوار بود.

ژان در سال ۱۹۲۰ به یک مدرسه شبانه‌روزی در پاریس فرستاده شد. در آنجا با یکی از همکلاسی‌هایش به نام «ٔپل نیزان» آشنا شد که این آشنایی به یک رفاقت درازمدت انجامید. نیزان در معرفی ادبیات معاصر به سارتر نقش بسزایی داشت.

در سال ۱۹۲۲ موفق به گرفتن دیپلم شد، پس از آن تصمیم گرفت به همراه «نیزان» در «دانشسرای عالی پاریس» در رشتهٔ آموزگاری ادامه تحصیل دهد. ۱۹۲۴ در امتحان ورودی از ۳۵ نفر قبول شده نهایی، رتبه هفتم را به دست می‌آورد. به همراه نیزان دست به انتشار مجله‌ای در دانشسرا می‌زند.

چهار سال بعد در امتحانات نهایی رشته فلسفه مردود می‌شود. دلیل رد شدن نیز عقیده سارتر در مورد فلسفه بود. او عقیده داشت «فلسفه فهمیدنی است، نه حفظ کردنی». سال بعد (۱۹۲۹) در امتحانات نهایی جایگاه نخست نصیب سارتر می‌شود و «سیمون دوبووار» و «ژان هیپولیت» و «پل نیزان» مقام‌های بعدی را کسب می‌کنند.

سیمون دوبووار، فیلسوف، نویسنده و فمینیست فرانسوی همراه و همدم مادام‌العمر او بود. آشنایی این دو به سال ۱۹۲۹ و زمان آمادگی دوبووار برای امتحانات فلسفه در سوربن بازمی‌گردد. سیمون دوبووار دختر ناز پرورده‌ای که تحت سلطه قرار دادهای مذهب کاتولیک بود بعد از آشنایی با سارتر شدیداً و عمیقاً به او دلبسته می‌شود و تا آخر عمر با او همراه می‌ماند هر چند که این رابطه در سال‌های پایانی عمر سارتر تا حدودی ضعیف می‌شود.

پس از اتمام تحصیلات در دبیرستان‌های «لو آور» و «لیون» به تدریس فلسفه پرداخت. پس از مدتی تصمیم گرفت که برای کامل شدن تحقیقاتش در زمینه فلسفه پدیدار شناسی هوسرل راهی آلمان شود.با استفاده از یک بورس تحصیلی به آلمان رفت و در برلین به ادامهٔ تحصیل پرداخت. در اینجا بود که آشنایی عمیقتری با آثار فیلسوفان بزرگی همچون مارتین هایدگر (فلسفه اصالت وجود یا اگزیستانسیالیسم) و ادموند هوسرل (فلسفه پدیدارشناسی) پیدا کرد. اما پس از چندی تاب تحمل حکومت آلمان نازی را نیاورد، به پاریس برگشت و کار تدریس فلسفه را دنبال نمود.

سارتر از کودکی در پی کسب شهرت بود. به همین دلیل به نویسندگی روی آورد. با این همه مدت‌های مدیدی نوشته‌هایش یکی پس از دیگری از سوی ناشران بازگشت داده می‌شدند و او بدین خاطر نتوانست به آرزوی دیرینه‌اش جامه عمل بپوشاند. اما در ۱۹۳۸ و با نگارش نخستین رمان فلسفی‌اش با نام «تهوع» به شهرتی فراگیر دست یافت. در این رمان تکان دهنده دلهره وجود و بیهودگی ذاتی هستی، با جسارتی بی‌سابقه ترسیم شده‌است. پس از آن، نگارش مجموعه‌ای از داستان‌ها با نام «دیوار» (۱۹۳۹) را آغاز کرد که به دلیل شروع جنگ جهانی دوم ناتمام ماند. سارتر تا آخر عمر با سیمون دوبوار ارتباط داشت اما آنها که ازدواج را یک امر بورژوایی می‌دانستند، تا آخر عمر با هم ازدواج نکردند. یکی از مواردی که در آن سارتر همیشه مورد انتقاد بوده زندگی سه نفره او با دوبوار و یک دختر جوان بوده است. دوبوار که دو جنس گرا بود و به دختران جوان تمایل داشت با مشورت سارتر دختر جوانی را وارد روابط آنها می‌کرد و این روابط گاهی چند ماه طول می‌کشید. در جریان این روابط دخترانی مثل ناتالی سوروکین، وندا کساکیویکز و بیانکا لمبلین به شدت آسیب دیدند.

فعالیت‌های ادبی:

بطور کلی دو دوره در زندگی حرفه‌ای سارتر وجود داشت. اولین دورهٔ زندگی حرفه‌ای او دورهٔ پس از نوشتن اثر معروف‌اش، هستی و نیستی، بودو نوشتن رمان تهوع. سارتر به آزادی بنیادی انسان اعتقاد داشت و باور داشت که «انسان محکوم به آزادی است. »

سارتر و دوبووار در حال گفتگو با چه گوارا در کوبا، ۱۹۶۰
در دومین دورهٔ حرفهٔ زندگی‌اش، سارتر به‌عنوان روشن‌فکری فعال از نظر سیاسی شناخته می‌شد. سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز به‌طور رسمی به عضویت حزب کمونیست فرانسه درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایده‌های اگزیستانسیالیستی‌اش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشت‌اش را تعیین کند. وی هم‌چنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند. در سال ۱۹۶۴ جایزه ادبی نوبل به سارتر تعلق گرفت، ولی او از پذیرفتن این جایزه خودداری کرد. او در نامه‌ای که به آکادمی نوبل نوشت توضیح داد که نمی‌تواند جایزه را بپذیرد و نمی‌خواهد که هرگز نامش در فهرست دریافت‌کنندگان آن جایزه قرار گیرد. سارتر به‌عنوان یک نویسنده نمی‌خواست نامش با سازمانی مرتبط گردد.

نقد:

برخی فیلسوفان معتقدند که سارتر در کارهایش مفاهیم متناقضی را در کنار هم قرار داده است. برای مثال هربرت مارکوزه معتقد بود که افکار سارتر متناقض و بیش از حد ایده‌آل گراست و این ایده‌آل گرایی خلاف ادعای سارتر در مورد واقع گرایی است. همچنین، ریچارد وولهایم و توماس بالدوین نشان می‌دهند که نقد سارتر از فروید در واقع بر اساس یک تفسیر اشتباه از کارهای فروید بنیان نهاده شده است.

مرگ سارتر:

از سال ۱۹۷۳ به بعد تقریباً تمامی قدرت بینایی خود را از دست داده بود و دیگر قادر به نوشتن نبود، با این همه او سعی می‌کرد با انجام مصاحبه‌ها، دیدارها و حضور در مراسم کماکان چهره‌ای فعال و اجتماعی از خود نشان دهد. برای نمونه ملاقات او با «آندریاس بادر» زندانی سیاسی و عضو «فراکسیون ارتش سرخ» (RAF) در «زندان اشتوتگارت» (آلمان) توجه همگان را برانگیخت. ۱۹۷۹ در یک کنفرانس مطبوعاتی جنجالی به حمایت از آوارگان جنگ ویتنام (Boat people) پرداخت. در جایی دیگر از مبارزه مردم ایران علیه محمدرضاشاه پهلوی و آزادی زندانیان سیاسی و همچنین مبارزه مردم شیلی علیه دیکتاتوری آگوستو پینوشه طرفداری نمود.

در سال ۱۹۸۰ روزنامه «نوول ابزرواتور» اقدام به انتشار گفتگوی سارتر با «بنی لویس» – فیلسوف و نویسنده – نمود که شگفتی همگان از جمله دوبوار را بهمراه داشت. سارتر در این مصاحبه به بحث در مورد نکاتی همچون «روابط میان فردی و شرایط اجتماعی» پرداخت. این گفتگو تا حدی نشانگر تطابق نظریات سارتر و لویس بود.

ژان-پل سارتر در روز ۱۵ آوریل ۱۹۸۰ در سن ۷۵ سالگی در بیمارستان بروسه پاریس در پی خیز ریوی از دنیا رفت. او حتی تا پایان عمر یک چهره سرشناس جهانی باقی‌ماند؛ خبر درگذشت او به سرعت در سراسر جهان پخش شد و حدود ۵۰ هزار نفر در پاریس در مراسم خاکسپاری اش شرکت کردند، در حالی که بیش از ده سال از افول سارتر در فرانسه گذشته بود. این مراسم پرجمعیت‌ترین تشییع جنازه یک فیلسوف در قرن بیستم بود؛ از این نظر می‌توان او را به ولتر – فیلسوف بزرگ عصر روشنگری فرانسه – تشبیه نمود.

خاکستر او در گورستان مون‌پارناس در حوالی محل زندگی دوران پیری اش در محله‌ای از پاریس به خاک سپرده شد، جایی که ۶ سال بعد همسفر زندگی اش سیمون دوبووار به همراهش آرمید. ۳ سال پس از مرگ سارتر، سیمون دوبووار کتابی با نام تشریفات خداحافظی در مورد مرگ وی منتشر کرد. یک هفته بعد از مرگ سارتر روی جلد هفته نامه نوول ابزرواتور که سارتر به آن علاقه داشت و واپسین گفتگوهایش هم در آن منتشر شده بود، بر زمینهٔ سرمه‌ای تیره تصویر درشتی از چهرهٔ سال خوردهٔ سارتر چاپ شد، و زیر آن با حروف سفید واپسین عبارت کتاب واژه‌ها آمد:
«تمامی یک انسان، از تمامی انسان‌ها ساخته شده و برابر کل آن‌ها ارزش دارد، و ارزش هر یک از آن با او برابر است.»

منبع: تهوع- ژان-پل سارتر- ترجمه امیر جلال الدین اعلم- انتشارات نیلوفر- چاپ هفتم- ۱۳۸۳- تهران
غَثیان (تهوع)- ژان-پل سارتر- ترجمه مهدی روشن زاده- انتشارات فرهنگ جاوید- چاپ اول- ۱۳۹۱- تهران

زندگانی الکساندر دوما

الکساندر دوما (پدر) (به فرانسوی: Alexandre Dumas, père)‏ (۲۴ ژوئیه ۱۸۰۲ – ۵ دسامبر ۱۸۷۰) رمان‌نویس و نمایش‌نامه‌نویس فرانسوی بود که به او لقب «سلطان پاریس» را داده بودند.

دوما به خاطر رمان‌های ماجراجویانه فراوانش یکی از مشهورترین نویسندگان فرانسه به شمار می‌رود. بسیاری از رمان‌های او، از قبیل «کنت مونت کریستو»، «سه تفنگدار»، «بیست سال بعد» و «ویکنت دوبراژلون» رمان‌هایی دنباله دار و سریالی هستند. او علاوه بر رمان‌نویسی، مقاله‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس و خبرنگار پرتوانی بود.

دوران کودکی:

الکساندر دوما در روستایی به نام «ویلر کوتره» در نزدیکی شهر پاریس به دنیا آمد. پدر او، توماس الکساندر داوی دولا پاتریه و مادرش ماری لوئی الیزابت لابوره نام داشتند.

پدر الکساندر، که ژنرالی در ارتش ناپلئون بود، مورد غضب ارتش قرار گرفت و همین امر او را به سمت فقر سوق داد. زمانی که الکساندر دوما به دنیا آمد، خانواده او ثروت و موقعیت خود را از دست داده بودند و مادر او که با مرگ ژنرال دوما در ۱۸۰۶ (در چهارسالگی الکساندر)، بیوه شده بود، جهت ایجاد موقعیت تحصیلی مناسب برای فرزندش به سختی تلاش می‌کرد. هرچند «ماری لوئیس» در تأمین هزینه‌های تحصیلی برای فرزندش ناتوان بود، اما این مسئله در شوق و علاقه الکساندر به مطالعه تأثیری نداشت و او هر کتابی را که به دست می‌آورد می‌خواند.

هم زمان با رشد الکساندر کوچک، داستان‌هایی که «ماری لوئی» از شجاعت و رشادت پدرش در زمان اوج اقتدار ارتش ناپلئون برای او تعریف می‌کرد، به وی دید روشن و واضحی از ماجراجویی و قهرمان‌پروری می‌بخشید.

هرچند که سایه فقر بر خانواده الکساندر سنگینی می‌کرد، اما هنوز شهرت پدر و ارتباطات اشرافی سابق برای آنها باقی‌مانده بود و همین عوامل باعث شد که پس از استقرار رژیم سلطنتی، الکساندر ۲۰ ساله در ۱۸۲۲ به پاریس برود و با کمک اقوام پدری، به سمت منشی مخصوص دوک دو اورلئان درآید.

نویسندگی:

هم زمان با کار در پاریس، دوما به نوشتن مقاله برای مجلات و نمایش نامه برای تئاتر می‌پرداخت. در ۱۸۲۹ نمایش نامه هنری سوم و دربارش ارائه شد و با استقبال خوبی روبرو گشت. سال بعد نمایش نامه بعدی او کریستین شهرت بیشتر و به موازات آن موقعیت مالی خوبی برایش به ارمغان آورد و او را قادر ساخت که تمام وقت به نویسندگی بپردازد.

در ۱۸۳۰ وی در انقلابی سهیم گردید که منجر به براندازی حکومت شارل و تفویض قدرت به کارفرمای او «دوک دو اورلئان (یا همان لوئی فیلیپ)» شد. تا نیمه‌های دههٔ ۱۸۳۰ زندگی در فرانسه به علت شورش‌های پراکنده مختل بود. هم زمان با بهبود اوضاع اقتصادی و اجتماعی موقعیت برای بروز استعداد الکساندر دوما فراهم شد. پس از نوشتن چند نمایش نامه موفق دیگر، او به نوشتن رمان تغییر جهت داد. به این ترتیب که با افزایش علاقه‌مندی روزنامه‌ها به رمان‌های دنباله‌دار در سال ۱۸۳۸ دوما با بازنویسی یکی از نمایش نامه‌هایش اولین رمان سریالی خود با نام کاپیتان پاول را ارائه کرد و این شروعی بود برای تبدیل ذهن الکساندر دوما به یک «استودیوی داستان پردازی» که صدها داستان و شخصیت در آن ساخته و پرداخته شد.

در سال‌های ۱۸۳۹ تا ۱۸۴۱ دوما به همراه تنی چند از دوستانش رمان Celebrated Crimes (جنایات مجلل) را ساخته و پرداخته کرد. این رمان ۸ قسمتی به شرح جنایات مشهور اروپا می‌پردازد.

در اول فوریه ۱۸۴۰ دوما با هنرپیشه‌ای به نام Ida Ferrier (ایدا فریه) (۱۸۵۹–۱۸۱۱) ازدواج کرد. اما علی‌رغم این ازدواج او دارای فرزندی غیرقانونی از زنی به نام ماری کاترین لابای است که همان الکساندر دومای پسر است. این فرزند دوما راه پدر را ادامه داد. وی یکی از نویسندگان شهیر فرانسه است.

نویسندگی برای دوما درآمد زیادی به همراه داشت، اما نوع زندگی اشرافی و ولخرجی و دست و دلبازی دوما نهایتاً باعث ورشکستگی او گردید. زمانی که سلطنت لوئی فیلیپ با شورشی به پایان رسید، دوما از جانب حاکم منتخب مورد توجه قرار نگرفت. وی در سال ۱۸۵۱ برای رهایی از دست طلبکارانش به روسیه گریخت و دو سال از زندگی‌اش را در آنجا سپری کرد. پس از آن دوما با تأسیس روزنامه‌ای به نام ایندیپندت وارد جریانات سیاسی ایتالیا شد و سرانجام در سال ۱۸۶۴ به پاریس بازگشت.

پایان زندگی:

الکساندر دوما دارای نژادی «آفریقایی- فرانسوی» بود و علی‌رغم ارتباطات اشرافی موفقی که داشت، تأثیر این ترکیب نژادی گاهی در آثار و گفتار او دیده می‌شود. او یک بار به شخصی که به پیشینهٔ نژادی او توهین کرده بود گفت: «پدر من یک دورگهٔ اروپایی است، پدربزرگ من یک سیاه پوست است و پدر پدربزرگ من یک میمون! می‌بینی مرد، شروع خاندان من همچون پایان خاندان توست!»

فرانسه نویسندگان برجستهٔ زیادی به خود دیده اما گسترهٔ خوانندگان هیچ‌یک از آن‌ها به الکساندر دوما نمی‌رسد. او از پیش‌گامان مکتب رمانتیسیسم بود و گاهی رگه‌هایی از مکتب رئالیسم نیز در نوشته‌هایش یافت می‌شود. وی بیش از سیصد عنوان کتاب دارد که حاکی از پرکاری این نویسنده بزرگ است. کتاب‌های او تقریباً به تمام زبان‌های زندهٔ دنیا ترجمه شده و تاکنون بیش از ۲۰۰ فیلم براساس کتاب‌هایش ساخته اند. هم اینک محل زندگی او در کاخ مونت کریستو در حومهٔ پاریس پذیرای مسافران و علاقه‌مندان به اوست. همچنین در سال ۱۹۷۰ یکی از ایستگاه‌های متروی پاریس برای بزرگداشت او به نام ایستگاه الکساندر دوما نام گذاری شد و در سال ۲۰۰۲ میلادی دولت فرانسه به مناسبت دویستمین سالگرد تولد الکساندر دوما بقایای جسد او را در پانتئون پاریس محل دفن مفاخر ملی فرانسه جای داد.

دوما در پنجم دسامبر سال ۱۸۷۰ در حالی که ۶۸ بهار از زندگی‌اش می‌گذشت درگذشت.

آثار:

نمایش نامه
صید و عشق (۱۸۲۵)
عروسی و تدفین (۱۸۲۶)
هانری سوم و دربارش (۱۸۲۹)
ناپلئون بناپارت (۱۸۳۱)
ریچارد دارلینگتون (۱۸۳۱)
آنتونی (۱۸۳۱)
برج نسل (۱۸۳۲)
کاترین هوارد (۱۸۳۴)
کرامول و چارلز اول (۱۸۳۵)
ادموند کین (۱۸۳۶)
مارکیز دو برونی (۱۸۳۶)
کالیگولا (۱۸۳۷)
باتلیده (۱۸۳۹)
خانم بل-ایزل (۱۸۳۹)
کیمیاگر (۱۸۳۹)
لورنزینو (۱۸۴۲)
هالیفاکس (۱۸۴۲)
لوئی برنارد (۱۸۴۳)
ملاک دامبیکی (۱۸۴۳)
سیلواندر (۱۸۴۵)
کیش و مات (۱۸۴۶)
کنت هرمان (۱۸۴۹)
شال سبز (۱۸۴۹)
وصیت نامه سزار (۱۸۴۹)
رمولوس (۱۸۵۴)
اورستیا (۱۸۵۶)
زندانی باستیل (۱۸۶۱)
سایرآثار
آسکانیو (۱۸۴۳؟)
تاثرات سفر
شوالیه دارمانتال
تبعیدشدگان
ابوالهول سرخ
لارون مارکو
چگونه نمایشنامه‌نویس شدم
سه تفنگدار
سه تفنگدار (۱۸۴۴)
پس از بیست سال (۱۸۴۵)، قسمت دوم سه تفنگدار
ویکنت دوبراژلون (۱۸۴۷)، قسمت سوم سه تفنگدار
خانم مونسورو این کتاب تحت نام قبل از طوفان در ایران به ترجمه ذبیح‌الله منصوری منتشر شده‌است.
ملکه مارگو (۱۸۴۵) این کتاب تحت نام قبل از طوفان در ایران به ترجمه ذبیح‌الله منصوری منتشر شده‌است.
کنت دو مونت کریستو (۱۸۴۶–۱۸۴۵)
جنگ زنان (۱۸۴۶–۱۸۴۵)
شوالیه دو مزون روژ (۱۸۴۶، شش جلد)
ژوزف بالسامو (۱۸۴۸–۱۸۴۶)
پاسداران چهل و پنج گانه
گردنبند ملکه (۱۸۵۰–۱۸۴۹)
لاله سیاه (۱۸۵۰)
آنژ پیتو (۱۸۵۳)
سفیدها و آبی ها (۱۸۶۷)

منبع:
رمضانی، رمضانی. هزار نویسنده در یک کتاب. انتشارات اقلیدوس، ۱۳۷۹. شابک ‎۹۶۴–۹۱۲۰-۴–۸.

زندگانی سیمون وی

سیمون وی (فرانسوی: Simone Weil) فیلسوف، عارف مسیحی و فعال اجتماعی فرانسوی بود که به تاریخ ۳ فوریه ۱۹۰۹ در پاریس به دنیا آمد و در ۲۴ اوت ۱۹۴۳ در انگلستان و بر اثر خودداری از خوردن غذا در اعتراض به اشغال‌گری آلمان‌ها درگذشت.

سیمون وی در محیط خانوادگی فرانسوی – یهودی فرهیخته و متعلق به طبقهٔ متوسط بزرگ شد. برادر بزرگتر او آندره وی از ریاضیدانان به‌نام قرن بیستم است. او از تربیتی بسیار ممتاز و والا برخوردار گردید و مخصوصاً دربارهٔ فرهنگ، هنر و ادب یونان و روم باستان و در باب اندیشه‌های اخلاقی چیزهای زیادی آموخت. زبان‌های یونانی، لاتین، سانسکریت و چند زبان جدید را به خوبی یادگرفت و مطالعات و تحقیقات فراوانی در زمینهٔ اخلاق، فلسفه، ادیان غربی و شرقی، علوم تجربی، ریاضیات، ادبیات و تاریخ داشت. وی بعدها به مسیحیت گروید. خود او در این باره گفته بود که صورت اولیه و اصیل دین مسیح را به نحو بارزی «دین بردگان» می‌دید و خود را با این بردگان یکی می‌انگاشت.در ۱۹۲۸ در آزمون ورودی دانش‌سرای عالی پاریس اول شد؛ همتای مشهور او سیمون دوبوار در آن آزمون دوم شد. در همین ایام بود که کسانی که هم از طهارت و پاکی او خبر داشتند و هم فعالیت‌های پرشور و شوق اجتماعی او را می‌دیدند از او با عنوان «عَذرایِ چپی» (Red Virgin) یاد می‌کردند. او در سال ۱۹۳۱ دیپلم فلسفه‌اش را از دانش‌سرای عالی پاریس اخذ کرد و از آن پس به تدریس فلسفه برای دختران دبیرستانی پرداخت و تا آخر عمر کوتاهش در این سمت باقی‌ماند. بیش‌تر نوشته‌هایی که شهرت سیمون وی به آن‌هاست پس از مرگ او انتشار یافته‌اند.

فعالیت‌های سیاسی:
در اواخر سنین نوجوانی به جنبش‌های کارگری پیوست و نویسندهٔ پارچه‌نوشته‌هایی بود که در تظاهرات دفاع از حقوق کارگران حمل می‌شد. در این ایام، او یک مارکسیست، صلح طلب و عضو سندیکا بود. در همان ایام که به تدریس اشتغال داشت مقالاتی دربارهٔ مسایل اجتماعی و اقتصادی در نشریهٔ سندیکا می‌نوشت. در مقالهٔ آزادی و بیداد و چند مقالهٔ کوتاه دیگر بود که افکار رایج مارکسیستی را به نقد کشید و بدبینی‌اش را نسبت به محدودیت‌های مارکسیسم و کاپیتالیسم ابراز کرد. وی در اعتصاب سراسری فرانسه در سال ۱۹۳۳ در اعتراض به بی‌کاری و کاهش دست‌مزدها شرکت کرد. سال بعد یک مرخصی ۱۲ ماهه گرفت تا بتواند به طور ناشناس و به عنوان کارگر در دو کارخانه کار کند. او باور داشت که با این‌کار می‌تواند بیش‌تر به طبقهٔ کارگز نزدیک شود، اما ضعف جسمانی مجبورش کرد بعد از چند ماه از این کار انصراف دهد. در ۱۹۳۵ به تدریس ادامه داد و بیش‌تر درآمدش را صرف فعالیت‌های سیاسی و خیریه کرد. بر خلاف صلح‌طلبی‌اش، در سال ۱۹۳۶ در جنگ داخلی اسپانیا به نفع جمهوری‌خواهان جنگید. او خودش را یک آنارشیست معرفی کرد و به گروهان سباستین فور-شاخهٔ فرانسوی‌زبان جنگ‌جویان آنارشیست- پیوست تا با فاشیستها بجنگد.

عرفان:
تجارب عرفانی مکرری که از ۱۹۳۸ به بعد برای او رخ داد، او را به آیین کاتولیک نزدیک کرد، به طوری که حتی اشعاری موافق با مشرب و مسلک کاتولیکی سرود، با این همه، هرگز به کلیسا نپیوست و غسل تعمید نپذیرفت. علی‌رغم این که گرایشش به آیین کاتولیک خالصانه و مخلصانه بود، نظری بسیار نقادانه نسبت به کلیسا، به عنوان یک نهاد دیوان‌سالارانه، داشت؛ و انتقاداتش به این نهاد بیش‌تر جنبهٔ اخلاقی داشت و بر آلودگی معنوی، اخلاق چندپهلو و ریاکارانه و تفتیش عقاید و بی‌مدارایی کلیسا تأکید می‌کرد.

مرگ:
در ۱۹۴۲ ابتدا به آمریکا و سپس به انگلستان رفت و به جنبش مقاومت فرانسه پیوست. در ۱۹۴۳ پزشکان تشخیص دادند که به سل مبتلا است و به او توصیه کردند استراحت کند و غذای کافی بخورد؛ با این حال او به دلیل ایده‌آل‌گرایی سیاسی طولانی مدت و عمل‌گراییش و نیز به دلیل انقطاعش از دنیای مادی، مراقبت‌های ویژه را نپذیرفت. در عوض غذایش را تا حد جیرهٔ هم‌وطنانش که در فرانسه تحت اشغال آلمان نازی بودند کاهش داد. کم‌تر و کم‌تر غذا می‌خورد و غالباً از خوردن امتناع می‌کرد. به زودی وضعیتش رو به وخامت نهاد و او را به بیمارستان مسلولین در اشفورد انگلستان منتقل کردند. وی پس از عمری حقیقت‌طلبی در ۲۴ اوت ۱۹۴۳و در حالی که تنها ۳۴ سال سن داشت، بر اثر عارضهٔ قلبی درگذشت. در گزارش پزشکی قانونی آمده بود: «متوفی با نخوردن غذا خودکشی کرد در حالی که اختلال حواس داشت.» مصطفی ملکیان می‌گوید: «شیوهٔ مردن وی، به بهترین وجه، حاکی از نیاز او به بهره داشتن از محنت تمام‌عیار و شفقت بی‌شائبه به آدمیانی است که می‌آیند و رنج می‌کشند و می‌روند.»

زندگانی آنتوان لاووازیه

◻تولد
“آنتوان لوران لاووازیه” در ۲۶ اوت ۱۷۴۳ در پاریس از پدر و مادری ثروتمند و مرفه زاده شد.

◻فراگیری علوم
او زیر نظر استادانی قابل ، نجوم ، گیاه شناسی ، شیمی و زمین شناسی را بخوبی فرا گرفت. پس از اتمام دوره حقوق ، بار دیگر به علوم گرایید و ۳ سال بعد در آن هنگام که جوانی ۲۵ ساله بود، به عضویت فرهنگستان سلطنتی علوم برگزیده شد.

◻بنیانگذار شیمی جدید
لاووازیه که در حقیقت بنیانگذار شیمی جدید محسوب می‌شود. تجربه و سنجش توام با نتیجه‌گیری صحیح را پایه و اساس این علم قرار داد. وی نخستین کسی بود که ترازو را جهت سنجش و تحقیق در فعل و انفعالات شیمیایی در آزمایشگاه وارد عمل کرد.

◻نظریه فلوژیستون
قبل از او دانشمندان شیمی در مورد سوختن ، عقیده عجیبی داشتند و آن را این طور تعریف می‌کردند که هر جسم سوختنی دارای ماده ای است نامرئی به نام فلوژیستون و چون جسم مشتعل شود، این ماده از آن خارج می‌شود. هر چه جسم بیشتر قابل اشتعال باشد مقدار بیشتری از این ماده را در بردارد و شعله همان فلوژیستیک است که از جسم متصاعد می‌گردد.

به موجب این نظریه ، قدما معتقد بودند که وقتی جسمی در هوا می‌سوزد، سبکتر می‌شود. زیرا ماده فلوژیستون آن خارج می‌گردد. این نظریه نادرست ، سراسر قرن ۱۸ را به کلی مسموم ساخته بود و حتی دانشمندان بزرگ نیز بدان اعتقاد داشتند. چنانکه “پریستلی” هنگامی که گاز اکسیژن را برای نخستین بار تهیه نمود، آن را هوای بدون فلوژیستون نام نهاد.

◻تلاش لاووازیه برای رد نظریه فلوژیستون
لاووازیه که شیمیدان برجسته‌ای برای همیشه است، امکان درک و شناخت عناصر گازی شکل را فراهم کرد. در دوران سلطه نظریه آتشزایی (نظریه ای که در بالا ذکر شد)، وسایل تجربی زیادی فراهم آمده بود که سبب دگرگونی‌های انقلابی در شیمی شدند. بیشترین اعتبار این تحولات مدیون زحمات لاووازیه است که درک درستی از اکسیژن را میسر کرد. “انگلس” نوشت: “لاووازیه می‌توانست نقطه مقابل و ضد فلوژیستون افسانه‌ای را در اکسیژنی که “پریستلی” بدست آورده بود، بیابد و در نتیجه قادر بود کل نظریه آتشزایی را از پا دراورد.

اما این کار نمی‌توانست نتایج تجربی حاصل از پذیرفتن آتشزاها را از بین ببرد. برعکس آن نظریات پا برجا بودند و فقط ترتیب بیانشان وارونه شده بود و از کلمه فلوژیستیک به عباراتی که اکنون در زبان شیمی اعتبار دارند، برگردانده شده بود و بنابراین اعتبارشان حفظ شده بود.

راه لاووازیه برای کشف اکسیژن خیلی مستقیم تر از راه دیگر هم عصرانش بود. در آغاز این دانشمند فرانسوی نیز گرایش به نظریه آتشزایی داشت. ولی هر چه بیشتر به نتایج می‌رسید، بیشتر از آن نظریه کناره می‌گرفت. در اول نوامبر سال ۱۷۷۲ شرح تجربیاتش در زمینه احتراق ترکیبات مختلف در هوا را به این ترتیب پایان بخشید که گفت: “وزن همه مواد و از جمله فلزات بر اثر احتراق و سوختن افزایش می‌یابد.”

نظر به اینکه چنین واکنشها نیاز به مقدار زیادی هوا داشتند، لاووازیه نتیجه‌گیری دیگری هم کرد و گفت: هوا مخلوطی از گازهای با خواص گوناگون است که در حین سوختن مواد ، قسمتی از آن با ماده سوزنده ترکیب می‌شود. در آغاز لاووازیه این جزء از هوا را مشابه هوای ثابت “بلاک” تلقی کرد. ولی بزودی متوجه شد که آن قسمت از هوا که با مواد در هنگام سوختن ترکیب می‌شود، مناسبترین جزء هوا برای تنفس است.
به این ترتیب لاووازیه رو در روی اکسیژن قرار گرفت. ولی از اعلام کشف گاز جدید خودداری کرد چون می‌خواست چند تجربه تکمیلی انجام دهد.

◻معرفی اکسیژن
در اکتبر سال ۱۷۷۴ “پریستلی” کشف خود را به لاووازیه گزارش کرد و این گزارش مفهوم واقعی کشف لاووازیه را برای خودش روشن کرد. وی بلافاصله به تجربه با اکسید قرمز جیوه(که مناسبترین مولد اکسیژن) بود، پرداخت. در آوریل ۱۷۷۵ لاووازیه گزارشی تحت عنوان یادداشتی در باره طبیعت ماده ای که هنگام سوختن فلزات با آنها ترکیب می‌شود و سبب افزایش وزن تولید شده می‌شود، به آکادمی علوم فرانسه داد.

در واقع این کشف اکسیژن بود. لاووازیه نوشت که این نوع هوا را “پریستلی” و “شیل” و خودش تقریباٌ‌ بطور همزمان کشف کرده‌اند. ابتدا وی آن را مناسبترین هوا برای تنفس نامید. ولی بعد نامش را هوای زندگی بخش یا توانبخش گذاشت. به این ترتیب ملاحظه می‌شود که لاووازیه با درکی که از طبیعت اکسیژن کرده بود، تا چه اندازه بر همزمانانش پیشی گرفت.

◻علت نامگذاری اکسیژن
در مرحله بعدی دانشمند مزبور به این نتیجه رسید که مناسبترین هوا برای تنفس یکی از مواد بنیانی در ساخت اسیدهاست، یعنی مهمترین قسمت همه اسیدهاست. بعدها معلوم شد که این اعتقاد اشتباه بوده است(وقتی اسیدهای بدون اکسیژن هالوژنه تهیه شدند). ولی در سال ۱۷۷۹ لاووازیه اندیشید که این خاصیت را در نام گاز کشف شده بگنجاند و از آن پس ، این عنصر را اکسیژن نامید که از کلمه یونانی اسید ساز گرفته شده است.

◻حق اکتشاف اکسیژن با کسیت؟
“انگلس” نوشته است: “پریستلی” و “شیل” بدون اینکه بدانند دست روی اکسیژن گذاشته‌اند، آن را تهیه کردند و گر چه لاووازیه همان گونه که بعدها اعتراف کرده است اکسیژن را همزمان و مستقل از آن دو نفر تهیه نکرده بود، با توجه به این که آن دو نفر نمی‌دانستند چه چیزی را تهیه کرده اند لاووزایه را باید کاشف اکسیژن شناخت.

◻فعالیتهای سیاسی لاووازیه
از جمله خطراتی که که جان لاووازیه را به مخاطره انداخته بود و بیشتر جنبه سیاسی داشت، هنگام انقلاب کبیر فرانسه در سال ۱۷۸۹ یعنی در آن هنگام که انقلابیون زمام امور پاریس را در دست داشتند رخ داد. لاووازیه رساله معروفی در باب اقتصاد سیاسی موسوم به “ثروتهای زیرزمینی فرانسه” به رشته تحریر درآورد. این کتاب یکی از مهمترین کتبی است که در مبحث اقتصاد نوشته شده است.

◻مرگ لاووازیه
سرانجام آنتوان لاووازیه در سال ۱۷۹۴ در دادگاه انقلابی به ریاست “ژان باتیست کوفن هال” به جرم خیانت به ملت همراه چند تن دیگر تسلیم تیغه گیوتین شد، در حالیکه ۵۱ سال داشت. پس از مرگ لاووازیه ، “لاگرانژ” گفت:
“تنها یک لحظه وقت آنان برای بریدن آن سر صرف شد و شاید یکصد سال زمان نتواند سر دیگری همانندش بوجود آورد.”

-وب‌گاه ایرانیکا

زندگانی امیلی دوشاتله

امیلی در سال ۱۷۰۶ در فرانسه چشم به جهان گشود و بعدها از او به عنوان دانشمند و ریاضیدان بزرگ یاد شد. پدر امیلی از بی دست و پایی دخترش در عذاب بود بنابراین به فکر افتاده بود او را با مهارت های اسب سواری آشنا کند و چون از ازدواج دخترش با توجه به ظاهرش تردید داشت، علاقمند بود تا امیلی به تحصیلات رو بیاورد. تنها فرصت تحصیل در آن زمان برای دختران یادگیری در مدرسه مذهبی دخترانه بود. ادامه تحصیل امیلی سه علت داشت :

١) به علت اینکه در یک خانواده اشرافی بود و می توانست به مدرسه برود و از معلمان سرخانه استفاده کند.

٢) نبوغ امیلی، او در ۱۲ سالگی ایتالیایی و لاتین را می دانست و در ۱۵ سالگی به زبان فرانسه کتاب ترجمه می کرد.

٣) نگرش و تفکر پدر امیلی بود. پدر امیلی به این نتیجه رسیده بود که او هرگز نمی تواند ازدواج کند و مشتاق بود که آموزش مفاهیم پیچیده بتواند زندگی بدون شوهر او را جبران کند.

پس از گذر سالها امیلی یک سوارکار زبده و یک پژوهشگر مشهور شد و بر خلاف انتظار پدرش در ۱۸ سالگی با مرد مسنی که با او تفاهم کامل داشت ازدواج کرد. امیلی بیشتر وقت خود را در خانه یا مهمانی ها یا قمارخانه ها سپری می کرد. با اینکه امیلی در زندگی اجتماعی خود خیلی فعال بود اما هرگز از مطالعه ریاضی غفلت نکرد و تعصبات اجتماعی اجازه نداد تا او هرگز از یادگیری ریاضی و علوم باز دارد. مثلا وقتی از حضور امیلی در یکی از محافل دانشمندان و ریاضیدانان خودداری می شد، او فورا” به منزل باز می گشت و با پوشیدن لباس مردانه در مجلس حضور می یافت.

امیلی در تمام مدت تعدادی کار عملی انجام داد. وقتی نتوانست کتاب علوم مناسبی برای پسرش بیابد، تصمیم گرفت خودش کتاب علومی برای او بنویسد و کتاب مبانی فیزیک در شرح روش علمی لایب نیتز نوشت. امیلی دوشاتله فقط یک کتاب غیرعلمی گفتار در باب شادی نوشت که مجموعه ای از نوشته های او درباره خوشبختی و فلسفه اخلاق است. آکادمی علوم در سال ۱۷۳۸ جایزه ای به مقاله «ماهیت آتش» او اهدا کرد.

زمانی که در سیره اقامت داشت او به مطالعه مفهوم جدید روش علمی نیوتن روی آورد. آخرین کار امیلی در آن زمان موضوع نور شناسی بود. شخصیت دوگانه امیلی از او انسان عجیبی ساخته بود، یک نقش زن بازیگوش و شوخ طبع و مهمان باز با لباس های زیبا همراه با رقص، قمار، عشوه گری و دیگری دانشمندی جدید که به تحقیقات مهم علاقه داشت و آثار مهمی را به چاپ رساند. در پاریس امیلی اصول ریاضی نیوتن را به فرانسه ترجمه کرد و در همان زمان دختر کوچکش به دنیا آمد که سه ماه بعد به علت دستپاچه شدن امیلی در زمان به دنیا آمدن دخترش موجب شد او و نوزادش در سال ۱۷۴۹ چشم از جهان فرو ببندد. شوق زندگی و شوق یادگیری در زندگی دوگانه امیلی با لقب زیبای «ونوس-نیوتن» از طرف فردریک دوم، پادشاه پروس فضای بیشتری پیدا می کند.
منبع:ویکیپدیا

زندگانی کلود مونه

کلود مونه را از بنیانگذاران مکتب امپرسیونیسم می‌دانند. این نقاش فرانسوی در طول عمر خود آثاری نوآورانه و جاودانی خلق کرد که امروزه از گران‌بهاترین آثار نقاشی محسوب می‌شوند.

کلود مونه در روز ۱۴ نوامبر سال ۱۸۴۰ در پاریس به دنیا آمد و دوران تحصیلی خود را در لوهاور گذراند. استعداد هنری او در همان دوران مدرسه نمایان شد. مونه برای سرگرمی کاریکاتور معلمان و هم‌کلاسی‌های خود را می‌کشید. این کاریکاتورها را یکی از قاب‌سازان شهر در ویترین مغازه‌اش به نمایش می‌گذاشت و دیری نپایید که مونه در سن ۱۵ سالگی به عنوان کاریکاتوریستی ماهر زبانزد مردم شهر شد.

مونه پس از پایان دوران تحصیلی تصمیم گرفت نقاش شود. تلاش‌های او برای دریافت بورسیه بی‌نتیجه ماند تا اینکه سرانجام تصمیم گرفت با درآمدهای حاصله از کشیدن کاریکاتورها و همچنین با پشتیبانی مالی پدرش راهی پاریس شود. او در آکادمی سوئیس در پاریس به تحصیل پرداخت و با بازدید از نمایشگاه‌ها گوناگون سعی در گسترش دانسته‌ها و توانایی‌های خود در عرصه هنر داشت.

تا سال ۱۸۷۴ نقاشان فرانسه تنها یک راه برای عرضه آثار خود به طیف گسترده‌ای از عموم مردم داشتند. آنان باید آثار خود را به “سالن پاریس” که نهادی دولتی بود، ارائه می‌کردند و هیات داوران این نهاد تصمیم‌ می‌گرفت که چه آثاری به نمایش گذاشته شوند. سی تن از نقاشان آن زمان از جمله مونه، رنوار، سزان و سیسلی پس از رد شدن آثارشان خود دست به کار شده و نمایشگاهی برپا کردند.

مونه در سال ۱۹۷۲ یکی از معروف‌ترین آثار خود را خلق کرد که “امپرسیون، طلوع خورشید” نام دارد. این اثر نمایی بود از منظره بندر الوهاور در هنگام غروب آفتاب. این اثر در نخستین نمایشگاه امپرسیونیست‌ها در سال ۱۹۷۴ به نمایش گذاشته شد. یکی از منتقدان معروف فرانسه این نام و اثر را به استهزا گرفته بود و به این ترتیب نام سبک امپرسیونیسم متولد شد.

تا سال ۱۸۸۶ هشت نمایشگاه مستقل برای عرضه آثار هنرمندان جوان در پاریس برگزار شد که امید داشتند به وابستگی خود به بازار و نهادهای دولتی در زمینه هنر پایان دهند. در آن زمان پاریس معبد هنر بود و پویایی این شهر فرصتی به نقاشان جوان می‌داد تا ایده‌ها و آثار نوآورانه‌ی خود را به نمایش بگذارند.

از ویژگی‌ها و مشخصه‌های سبک امپرسیونیسم که بیش از همه در فضای باز ترسیم می‌شود، نشان دادن تاثیر موج‌های نور خورشید بر طبیعت، استفاده از رنگ‌های شکسته و کشیدن سریع قلم‌مو بر بوم نقاشی است. بیننده با برداشت و دریافت نقاش از لحظه و سوژه روبروست.

امپرسیونیست‌ها نقاشانی بودند که آثار خود را در دل طبیعت می‌آفریدند تا دریافت و برداشت خود را به بهترین شکل ممکن به بوم نقاشی منتقل کنند و کم و کیف نور را آن گونه که مشاهده و حس کرده‌اند، به تصویر کشند. جنگل “فونتن‌بلو” که در جنوب پاریس قرار دارد، از جمله مکان‌هایی بود که نقاشان جوان چون مونه برای خلق آثار به آنجا می‌رفتند.

بناها و فضاهای شهری نیز از سوژه‌هایی بوده که مونه در آثار خود ابه آنها توجه داشته و کوشیده آنها را در پرتو نورهای گوناگون ترسیم کند، از جمله ایستگاه قطار سن لازار که از آثار معروف او محسوب می‌شود.

مونه سال‌های زیادی از عمر خود را در روستای ژیورنی گذراند. خانه و باغ زیبای این نقاش برجسته امروز به موزه‌ای بدل شده که علاقمندان می‌توانند رد پای مونه را در نقاط مختلف آن ببینند و سوژه‌های گوناگون آثار مونه را در آنجا بازیابند. نمایی از خانه مونه در ژیورنی که در ۶۳ کیلومتری شمال غرب پاریس قرار دارد.

باغ بزرگ خانه مونه در ژیورنی با پل ژاپنی‌ و گل و گیاهان گوناگون الهام‌بخش این نقاش مشهور بوده است. به ویژه از پل ژاپنی این باغ چندین تابلو وجود دارد که در موزه‌های معروف جهان نگهداری می‌شود.

مونه که علاقه‌ی خاصی به هنر ژاپن داشت در طراحی و ساخت این باغ از عناصری از هنر و معماری ژاپن استفاده کرده است. یکی از جذابیت‌های این باغ برکه‌ی نسبتا بزرگ است که در کناره‌ی آن درختان بید مجنون و بر روی آن نیلوفرهای آبی توجه بیننده را جلب می‌کنند. به ویژه نیلوفرهای آبی از سوژه‌هایی است که مونه در تابلو‌های گوناگون به آنها پرداخته و آنها را در ظرافت‌های مختلفی ترسیم کرده است.

در برخی آثار مونه انسان در مرکز توجه قرار دارد. این تابلو که یکی از آثار معروف مونه به شمار می‌رود، در آن دوران بحث و جنجال فراوانی به راه انداخت. عرض این تابلو بر ۲ متر بالغ می‌شود. در آن زمان این اندازه تابلوها تنها برای خلق آثار تاریخی استفاده می‌شد. از آن گذشته “کامیل” (دوم از راست)، شریک زندگی مونه و فرزند مشترک آن دو در این تصویر دیده می‌شود. آنها بدون آنکه ازدواج کنند بچه‌دار شده بودند.

مونه در سال‌های زیادی از پایان عمرش از بیماری آب مروارید رنج می‌برد. اما درد این بیماری و ناراحتی‌های چشم مانع از آن نشد که او تا پایان عمر خود دست به خلق آثاری جاودانی بزند. او در سال ۱۹۲۶ در سن ۸۶ سالگی چشم از جهان فرو بست.