زندگانی ارنست امیل هرتسفلد

ارنست امیل هرتسفلد (به انگلیسی: Ernst Emil Herzfeld)‏ ( متولد۲۳ ژوئیه۱۸۷۹ – درگذشت ۲۰ ژانویه ۱۹۴۸) باستان شناس و ایران‌شناس آلمانی است که در سالهای ۱۹۲۳ تا ۱۹۲۵ بخشهایی از پاسارگاد و تخت جمشید را برای نخستین بار مورد کاوش قرار داد. وی از ۱۹۲۵ تا ۱۹۳۴ در تهران اقامت داشت.

زندگی

ارنسْتْ امیل هِرتْسفِلْدْ در ۲۳ ژوئیه ۱۸۷۹ در هانوفر در خانواده ای یهودی به دنیا آمد. ارنست امیل هرتسفلد پسر پزشک ارتش پروس یوزف هرتسفلد و مارگارته روزنتال، از نامی‌ترین باستان شناسان و متخصص امور شرق باستان و خط‌شناس و متخصص خطوط باستانی در آلمان بود. مارگارته روزنتال از پدر و مادری یهودی زاده شده بود. هرتسفلد پس از پایان دوره دبیرستانی در برلین نخست به تحصیل در رشته معماری در دانشگاه عالی برلین پرداخت که در سال ۱۹۰۳ به پایان رساند. پس از آن هرتسفلد جوان به فراگرفتن تاریخ آشوریان و تاریخ هنر در دانشگاههای مونیخ و برلین روی آورد. هرتسفلد در سال ۱۹۰۷ تز دکترای خویش را که در مورد پاسارگاد نوشته شده بود به استادان خویش ادوارد مایر Eduard Meyer و اشتفان ککوله Stephan Kekulé عرضه نمود و به اخذ درجه دکترا نایل گردید. موضوع تز دکترای وی در همان سال بصورت کتابی چاپ و منتشر گردید.

هرتسفلد ابتدا به عنوان استادیار جغرافیای تاریخی در همان دانشگاه به تدریس پرداخت و در کنار آن ضمن خدمت در موزه دولتی پروس، به مطالعه در جغرافیای تاریخی مشرق زمین به ویژه ایران و عراق پرداخت. وی از سال ۱۹۰۳ در خاور نزدیک و خاورمیانه و نیز در طول جنگ‌های اول و دوم جهانی به کاوش‌های باستان‌شناسی در ایران، بین‌النهرین و سوریه مشغول بود و با هیأت اعزامی به نینوا برای کشفیات باستان‌شناسی و تاریخی اعزام گردید. در جریان این ماموریت‌ها بود که شوق تحقیق در تاریخ مشرقِ قدیم در او افزایش یافت و شوقش به تاریخ اشکانیان و مطالعات اسلامی به حدی رسید که در تمام عمر از آن دست نکشید. وی هم‌چنین چندین سال در مورد تمدنِ‌های بابل، آشور، ساسانی و نیز صنایع، معماری و اسناد مربوط به صنعت دوره هخامنشی و دوره اسلامی به تحقیق و کاوش اشتغال داشت.

هرتسفلد در سال ۱۹۲۰ کرسی استادی جغرافیای تاریخی مشرق زمین در دانشگاه برلین را به دست آورد و به طور هم‌زمان به تدریس در رشته زبان‌شناسی شرق اشتغال یافت. وی مدت‌ها در ایران به مطالعه و تحقیق پرداخت و گزارشی جامع درباره تخت جمشید برای دولت ایران تهیه نمود. در جریان این کاوش‌ها آثار متعدد باستانی شامل ظروفِ حجاری، نقاشی و کتیبه‌های زیادی از زیر خاک بیرون آورده شد. در این میان هرچند تلاش‌های علمی هرتسفلد در شناسایی تمدن کهن مناطق مختلفِ شرق، مثال‌زدنی است، اما نباید از نظر دور داشت که این امر زمینه‌های انتقال اشیاء عتیقه بسیاری به موزه‌های غرب را فراهم آورد.

هرتسفلد عضور انجمن آسیایی لندن و ایرلند، عضو فرهنگستان عربی دمشق، عضو افتخاری مؤسسه باستان‌شناسی هند و فرهنگستان بریتانیا بود. از هرتسفلد آثار متعددی در زمینه تاریخ تمدن اسلامی و پژوهش‌هایی در مورد نقشه‌برداری از مناطق مختلف شرق به جای مانده که کتیبه‌های ایران قدیم، ایران در شرق قدیم، زرتشت و جهان از آن جمله‌اند. ارنست امیل هرتسفلد سرانجام بعد از ۶۹ سال زندگی در ۲۰ ژانویه ۱۹۴۸ در شهر بال سوئیس درگذشت.

فعالیت‌ها

ارنست هرتسفلد بهمراه شرقشناسان نامی آندوره آلمان فریدریش دلیچ Friedrich Delitzsch و والتر آندره Walter Andrae در حفاریهای باستانشناسی آشور فعالانه شرکت کرد. پس از آن هرتسفلد بمدت دوسال از ۱۹۰۵ سفری تحقیقاتی اکتشافی به کردستان، لرستان، شهر پارسه و پاسارگاد داشت. در لرستان هرتسفلد مطالعاتی در مورد قوم کاسی و حوزه پراکندگی آنها در ایران داشت. او همانند بسیاری دیگر معتقد بود که واژه کاسپین، صورت مکثر و جمع کاسی است. هرتسفلد می‌نویسد اگر بنا باشد اسمی به سکنه ایران پیش از ورود آریایی‌ها داده شود هیچ کلمه‌ای شایسته تر از واژه کاسپین نیست. ریشه این کلمه را می‌توانیم در نام بسیاری از نقاط ایران مانند کاشان، کوشک و غیره بیابیم و روشن تر از همه دریای کاسپین است. هرتسفلد رد گسترش ریشه این نام و پراکندگی مردمانش را تا نورستان (آنزمان کافرستان خوانده میشد) افغانستان و هند پیگیری و دنبال کرده بود.

پس از اخذ درجه دکترا بمدت دو سال از ۱۹۰۷ بهمراه فریدریش ساره Friedrich Sarre که در سال ۱۹۰۵ با او آشنا شده بود، سفری به سرزمین میان‌رودان داشت. آن زمان فریدریش ساره رئیس بخش تازه تاسیس اسلامی در موزه کایزر فریدریش آلمان بود. ایندو می‌خواستند که تحقیقات وسیع صحرائی در مورد بابل و آشور انجام دهند. برای این منظور آنها از شهر سامره پایتخت عباسیان آغاز نمودند و به خاکبرداری و کاوش در این منطقه پرداختند. نتیجه کار ایشان کشفیاتی بود که بیشتر آن به موزه کایزر فریدریش اهدا گردید. پس از بازگشت از این سفر در سال ۱۹۰۹ هرتسفلد موفق به اخذ درجه پروفسوری از دانشگاه برلین در رشته جغرافیای تاریخی گردید و در همان دانشگاه بعنوان استاد آزاد مشغول تدریس شد. شهرت بین‌المللی هرتسفلد با کاوش دوباره در سامره میان سالهای ۱۹۱۱ تا ۱۹۱۳ آغاز گردید که با کشف گنج‌نبشت هخامنشیان در شهر پارسه از ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۴ به نقطه عطف خویش رسید. در حفاریهای تخت جمشید هرتسفلد را باستان شناس جوان فریدریش (فریتز) کرفتر Friedrich (Fritz) Krefter همراهی می‌کرد. اگر نخواهیم بگوییم نخستین اما هرتسفلد جزو نخستین گروه از باستانشناسان و شرقشناسان باختر بود که اعتقاد داشتند تمامی آنچه که از یونانیها در مورد ایرانیان بما رسیده درست نیست. این تعاریف با برخورداری ازغرض ورزیهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی هستند که برخاسته از نگرشی است که مختص یونانیها در مورد بازگویی وقایع، حوادث و مسائل مختلف بود. سی هزار لوحه خشتی بازمانده تنها چیزهایی بودند که بر اثر سوخته شدن تخت جمشید بدست اسکندر که در متون پارسی ازو بنام گجستک یاد می‌گردد، وضعیتی بهتر پیدا کردند و از حالت خشت خام به صورت خشت پخته درآمدند و تا زمان حال دوام آوردند. هرتسفلد پیوسته از این الواح خشتی بنام حافظه تاریخی ایرانیان نام می‌برد.

هرتسفلد که با کشف این سی هزار لوحه برای دادن گزارش از ایران خارج شده بود کارها را بدست دستیار جوان خود کرفتر گذارد. این سفر برای این بود تا او بتواند هزینه‌های بعدی را نیز مهیا کند زیرا با وضعیت اقتصادی که آنزمان در جهان پیش آمده بود بیم آن می‌رفت که حفاریها و کاوشها براثر نبود پشتوانه مالی متوقف گردند. بهنگامیکه هرتسفلد در تخت جمشید بود، کرفتر که همانند هرتسفلد در کنار دیگر رشته‌ها در رشته معماری هم تحصیل کرده بود، جائی را پیدا کرد که بنا به آشنائی دقیقی که از فن معماری علمی و منطقی داشت مایل به حفاری در آن بود زیرا حدس می‌زد که بتوان در آنجا چیز ارزشمندی یافت اما هرتسفلد هربار مانع می‌شد و می‌گفت آنجا احتمالا باید محل منبعی برای ذخیره آب یا چیزی شبیه آن بوده باشد. با توجه به کمبود وقت و پشتوانه مالی، بایستی ابتدا بدنبال چیزهای مهمتر رفت. با رفتن هرتسفلد از ایران، کرفتر این موقعیت را پیدا کرد که به حفاری در محلی که همیشه می‌خواست در آنجا تحقیق کند، بپردازد. پس از گذشت زمان اندکی در ژرفای یک و نیم متری سطح زمین کرفتر موفق به یافتن لوح زرینی گردید که زیر پایه نخستین بنای تخت جمشید قرار داده بودند. او نخستین کسی بود که این لوح زرین را ساخته شده از ۵ کیلو طلای ناب را که پیامی از داریوش برای نسلهای بعد بهمراه داشت، پس از گذشت دو هزار و چهارصد سال دوباره در دست می‌گرفت. نفر پیش از او که این لوح زرین را در دست داشته و در آن محل کار گذاشته بود به احتمال زیاد خود شخص داریوش بزرگ بوده‌است. نوشته روی لوح با این جمله آغاز شده بود: این داریوش است که سخن می‌گوید….. در این لوح داریوش به نسب خویش و بزرگی سرزمینهای زیر فرمانش اشاره کرده و اینکه بنای تخت جمشید را او آغاز نموده‌است زیرا می‌خواست که پایتختی داشته باشد که متناسب با بزرگی کشورش باشد. توسط این مهر زرین ایران تنها و نخستین مملکتی در جهان است که سند مالکیت دارد. از دید سیاسی و حقوقی این سندی معتبر است. تنها راه گذشتن از سد این سند نیز تجزیه و نابود کردن این مملکت می‌باشد بطوریکه مالکی دیگر وجود خارجی نداشته باشد. این خود یکی از علل آنچه در دویست و پنجاه سال گذشته بر ما رفته‌است می‌تواند باشد.

در آخرین بخشهای کاوش، آلمانیها دو نفر دیگر را برای همکاری بیشتر به تیم هرتسفلد – کرفتر روان کردند. یکی از ایشان دارای تمایلات نازیسم بود و دیگری یهودی. معهذا این دو نیز بخوبی با همکاری با یکدیگر و با تیم هرتسفلد – کرفتر پرداختند. هرتسفلد که حکومت رضاشاه اجازه فعالیتهای باستانشناسی دیگر به او نداده بود و اجازه اقامت او را در ایران تمدید نکرده بود در سال ۱۹۳۵ ابتدا به لندن رفت زیرا خطر آن بود که در آلمان از سوی رژیم این کشور تحت تعقیب قرار گیرد. پدربزرگ و مادربزرگ مادری وی یهودی بودند. درجات علمی وی را در این کشور باطل اعلام کرده بودند. از لندن او به آمریکا رفت و در آنجا اقامت گزید و در مقام استاد شرقشناسی دانشگاه پرینستون به کار پرداخت اما هیچوقت راضی از حال خود نبود. سرانجام نیز هرتسفلد که بیشتر اهل کارهای میدانی و عملی بود تا کارهای دفتری در سفری که به قاهره داشت، به بیماری مالاریا مبتلا گشت و برای ادامه مداوا مجبور به ترک مصر گردید. او به سویس رفت و اندکی پس از آن در شهر بال سویس چشم از دنیا فرو بست. از او تنها مقبره‌ای گمنام باقی مانده‌است.

تالیفات

هرتسفلد که سفرهایی به افغانستان، ترکیه، عراق، سوریه و مصر داشت هم چنین تحقیقاتی در مورد پارتها (اشکانیان)، ساسانیان و همچنین هنر و معماری اسلامی و تمدنهای باستانی میان رودان انجام داد و رسالات و مقالات معتبری به نگارش در آورد. فهرستی از برخی آثار وی در پایان این نوشته آورده شده‌است.

سامره، نقشه برداری و تحقیق در مورد باستان‌شناسی اسلامی. برلین ۱۹۰۷.

سفر از میان لرستان. ۱۹۰۷

بهمراه فریدریش ساره، سفری باستانشناختی به ناحیه دجله و فرات، ۴ جلد، برلین ۱۹۱۱ تا ۱۹۲۰

بهمراه فریدریش ساره، سنگ نبشته‌های ایران. برلین ۱۹۲۰

در کنار دروازه آسیا، سنگ نگاره‌ها و سنگ نبشته‌های دوران پهلوانی ایران. بهمراه ۴۴ عکس، ۶۵ نگاره برداری. برلین ۱۹۲۰

تزئینات دیواری بناهای سامره. برلین ۱۹۳۲

بناها و سنگ نبشته‌های دوران نخستین دودمان ساسانی. برلین ۱۹۲۴

نقاشیهای سامره. برلین ۱۹۲۷

کوزه گری و سفال سازی پیش تاریخی سامره. برلین ۱۹۳۰

مریاملیک و کوریکوس دو محوطه باستانی مسیحی در آسیای کوچک. منچستر ۱۹۳۰

بناهای یادبود ایرانی. ۴ جلد. برلین ۱۹۳۲

تاریخ باستانشناسی ایران. لندن ۱۹۳۵

سنگ نبشته‌های کهن ایرانی. برلین ۱۹۳۸

ایران، شرق باستان. مطالعات باستانشناختی دانشگاه آکسفورد. لندن/نیویورک ۱۹۴۱

زرتشت و جهان او. دو جلد. نیویورک ۱۹۴۷

تاریخچه شهر سامره. هامبورگ ۱۹۴۸

شاهنشاهی پارسیها. ویسبادن ۱۹۶۸

در پاییز سال ۱۹۲۲(۱۳۰۱ ش.)، سردار سپه در سفر خود به بوشهر برای اولین بار از تخت‌جمشید بازدید کرد و از وضعیت حفاظتی بسیار بد آن آن متأثر شد. (موسوی،‌۵۱، ۱۳۸۱) ارنست هرتسفلد باستان‌شناس شهیر آلمانی پس از بازدید رضا خان از محل[؟]، بنا به درخواست دولت و تمایل شخصی خود و با حمایت فیزوزمیزا نصرت الدوله، حکمران وقت فارس،‌ موفق به بررسی در تخت‌جمشید گشت. این تحقیق که به منظور شناسائی و برآورد وضع حفاظتی محوطه در سالهای ۱۹۲۳،‌۱۹۲۴ (پاییز و زمستان ۱۳۰۲ش) به مدت شش هفته انجام شد، مبنای طرح بزرگ او برای کاوش در تخت جمشید و مرمت آن بود. (موسوی، ۵۱:۱۳۸۱) هرتسفلد گزارش این تحقیق را به همراه عکس‌های قابل توجهی در سال ۱۳۲۸ به چاپ رسانید.(Herzfeld,1928)

آغاز به کار هرتسفلد

در ۳ نوامبر ۱۹۳۰ برابر با ۱۳ آبان ۱۳۰۹، قانون عتیقات به تصویب مجلس رسید. و پس از آن هیأت وزیران اجازه کاوش در تخت جمشید را به مؤسسه دانشگاه شیکاگو داد و بدین ترتیب هرتسفلد کلنگ حفاری در تخت جمشید را در سال ۱۳۱۰ به زمین زد. (موسوی،‌ ۵۳:۱۳۸۱)

ترتیب کارگاه های حفاری و انجام خاکبرداری به وسیله هیأت علمی تخت جمشید در بهار سال ۱۳۱۰(۱۹۳۱م) به وسیله ارنست هرتسفلد پی ریزی گشت. آنچه از ظاهر امر بر می آید هرتسفلد نخستین فصل کاوش را تقریباً یکجا صرف خاکبرداری جناح اصلی حرم خشایارشا کرد و ضمناً دست بکار تعمیر و تجدید بنای قسمتهائی از آن زد.در زمان او تجدید بنای ساختمان، به منظور استفاده از آن جهت مرکز عملیات هیأت به وسیله فریدریش‌کرفتر(Friedrich Krefter) معمار هیأت انجام گرفت.

خاکبرداری از دروازه خشایارشا، فعالیت در شبکه وسیع آب روهای زیر زمینی کاوش قسمتی از کاخ G. پلکان جنوبی کاخ شوری (کاخ مرکزی یا سه دروازه) از جمله اولین اقدامات هرتسفلد بود. در آبان ماه ۱۳۱۱(نوامبر ۱۹۳۲م) هرتسفلد پلکان سنگی بزرگ جبهه شرقی آپادانا و پلکان شمالی کاخ سه دروازه را که هر دو آنها دارای نقوش برجسته و حجاریهای ممتاز است، کشف کرد.

در سال ۱۳۱۲ مجمسه عظیم گاو که متعلق به پایه های سنگی طرفین ایوان ورودی تالار تختگاه بود ظاهر گشت. در قسمت شرقی همان کاخ هیأت علمی موفق به کشف پلکان سنگی که به آب روهای زیر زمینی منتهی می شد، گردید. در هنگام احداث راه به منظور عبور واگن در گوشه شمال شرقی تختگاه،‌ هرتسفلد تعداد زیادی الواح گلی کشف نمود. (اشمیت‌،‌ ۱۳۴۲)

در سال ۱۳۱۳ هیأت به خاکبرداری قسمتی از تختگاه تخت جمشید ادامه داد. عملیات لایروبی در آب روهای زیر زمینی نیز ادامه یافت. ولی هیچگاه به نتیجه‌ای رضایت بخش نرسید. پس از ان هرتسفلد در محوطه جنوبی تختگاه تخت‌جمشید که امروزه به برزن جنوبی موسوم است، قسمتهائی از ساختمانها و حیاط های زمان هخامنشیان را مورد خاکبرداری و تجسسات علمی قرار داد و در محوطه شمالی (برزن شمالی) آثار فرا هخامنشی بدست آمد. هرتسفلد هرگز گزارش جامعی از کاوشهای خود در تخت جمشید چاپ نکرد، تنها یادگار او کتاب «ایران در شرق باستان» (هرتسفلد، ۱۳۸۱) و مقالات گوناگون اوست، سرانجام در اواخر سال ۱۳۱۳، هرتسفلد از کار برکنار شد و به جای او اریک اشمیت سرپرستی هیأت باستان‌شناسی را به عهده گرفت. در سال ۱۳۱۴ کاوش در گوشه جنوب شرقی تختگاه تخت‌جمشید آغاز گردید. در محل مزبور قسمتی از باروی شرقی تختگاه تخت‌جمشید که در شرق صفّه و پای کوه رحمت قرار دارد، خاکبرداری گردید و اسناد مهم سنگ نبشته بنا که متن معروف دائوا (Daiva) نیز درمیان آنها بود در یکی از اطاقهای قسمت پادگان بدست آمد. در ضمن توسعه عملیات به جانب غرب، قسمتهای اولیه خزانه بزرگ تخت‌جمشید آشکار شد. درهمان سال آب انباری در دامنه سنگی کوه رحمت مورد کاوش قرار گرفت و تا عمق بیست و چهار متری خاکبرداری گردید.

در بهار سال ۱۳۱۵ سایر بخشهای خزانه تخت جمشید ادامه کاویده شد. از جمله کشفیات مهم این فصل نقش برجسته بارعام داریوش اول بود. در اطاقهای نزدیگ نقش مزبور صد لوح گلی به خط میخی بدست آمد . در سال ۱۳۱۶ یکی از تالارهای وسیع خزانه، ایوان صد ستون. و جبهه شمالی‌کاخ آپادانا از انبوه خاک پاک گردید.

در سال ۱۳۱۷ کاوشهای علمی در تختگاه تخت‌جمشید منحصر به خاکبرداری خزانه تخت‌جمشید شد. در سال ۱۳۱۸ قسمت جنوبی آپادانا و در گوشه جنوب‌غربی تختگاه، جناح غربی حرم سرا کاوش شد..(اشمیت،‌۱۳۴۰)

اشمیت نتایج کاوشهای خود را در سه مجلد ارزشمند در سالهای ۱۹۵۷،۱۹۵۳و ۱۹۷۰ منتشر کرد. (Schmidt,1953,1957,1970)

پس از عزیمت هیأت علمی آمریکائی به آمریکا، وزارت فرهنگ وقت و اداره کل باستان شناسی مستقیماً امور حفاری و خاکبرداری آثار بوسیله بنگاه علمی تخت جشمید را زیر نظر گرفت. (سامی، ۳۹۳:۱۳۴۸) در سال ۱۳۱۸،‌ ابتدا به مدت چهار ماه،‌ حسین روان‌بد روی تختگاه تخت‌جمشید کاوش کرد. پس از آن از اوائل دیماه ۱۳۱۸تا اواسط تیرماه ۱۳۱۹ حدود شش ماه عیسی‌بهنام ادامه کار را پیگیری نمود. در اواخر سال ۱۳۱۹ تا اوسط۱۳۲۱ محمود راد بازرس فنی اداره کل باستان شناسی کاوش تخت جمشید را دنبال نمود.(سامی،‌۲۲:۱۳۳۰) . و پس از آن تا سال ۱۳۴۰ سر پرستی کاوشها به عهده علی سامی، مدیر بنگاه علمی تخت جمشید بود.(سامی،‌۱۳۴۸ . ۳۹۴).

برنامه کار بنگاه علمی تخت‌جمشید در نیمه دوم سال ۱۳۱۸ یعنی بلافاصله پس از عزیمت هیأت علمی آمریکائی برداشتن خاکهای در شمال خزانه و کوتاه کردن دیوارهای خشتی آن بود که تا بهار سال ۱۳۱۹ ادامه داشت و در سال ۱۳۱۹ پاک کردن خاکهای صد ستون و کوتاه کردن دیوار اطاقهای جلو موزه و برداشتن خاکهای ایوان شرقی آپادانا در برنامه کار بود،‌که این کار تا آخر بهار ۱۳۲۰ ادامه داشت. (سامی،‌۱۱۳۰ : ۲۵)

از اواخر بهار سال ۱۳۲۰ برنامه خاکبرداری از درب بزرگ ورودی و پلکانهای بزرگ شروع شد و تا حدود ۶ متر مانده به دیوار شرقی فضای نامبرده در همان سال پاک گردید و در فروردین هیمن سال بود که سر ستون عظیم دو سر شیر سنگی که نسبتاً سالم بود کشف گردید. خاکبرداری حیاط شمالی کاخ صد ستون در این سال آغاز شد. (سامی،‌ ۱۳۳۰ : ۲۵-۲۶)

در بین سالهای ۱۳۲۳ تا ۱۳۲۷ خاکبرداری حیاط شمالی و اطاقهای شرقی صد ستون انجام گرفت. در سال ۱۳۲۸ اطاقهای اندرون و حرمسرا در جنوب کاخ هدیش، و اطاقهای شمالی سالن ۳۲ ستون صورت گرفت و بناهای موسوم به کاخ اردشیر سوم در غرب کاخ هدیش خاکبرداری شد.

در سال ۱۳۲۹ و ۱۳۳۰ حفاری در تپه مرکزی و ساختمانهای پائین و شرقی هدیش انجام گرفت . (سامی، ۱۳۳۰ : ۲۶ -۲۷ )

بنگاه علمی تخت جمشید تا سال ۱۳۴۰ که سرپرستی آن به عهده علی سامی بود موفق شد علاوه بر موارد یاد شده کاوشهائی در خیابان پهن بین دو مدخل (مدخل ورودی آپادانا و مدخل نیمه تمام کاخ صد ستون)، ساختمانهای جنوبی کاخ آپادنا، بناهای دامنه کوه رحمت،‌ همچنین ساختمانهای خارج از تختگاه تخت‌جمشید، استخر بزرگ سنگی و ساختمانهای مقابل آرامگاه اردشیر دوم و سوم انجام دهد. (سامی،‌ ۱۳۴۸ : ۳۹۴)

تأسیس موزه و کتابخانه تخت جمشید و ماکت نمونه تخت جمشید و بنا و آثار، از دیگر فعالیتهای بنگاه علمی تخت‌جمشید به سرپرستی علی سامی بود. (سامی ، ۱۳۴۸ : ۳۹۵) پس از وقفه‌ای چند ساله در حفریات و کاوشهای علمی در تخت جمشید، از سال ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۲ هیأتی از طرف اداره کل باستان شناسی و فرهنگ عامه وزارت فرهنگ و هنر به سرپرستی اکبر تجویدی به مدت پنج فصل در باروی شرقی تخت‌جمشید بر بالای کوه رحمت،‌ شمال غربی حیاط سنگی واقع در دشت جنوبی پائین دست تختگاه و قسمت جنوبی تختگاه موسوم به برزن جنوبی کاوش کرد (تجویدی،‌ ۱۳۵۵) تجویدی گزارش این کاوشها را در سال ۱۳۵۵ به چاپ رسانید. (تجویدی،‌۱۳۵۵)

پس از وقفه ای بسیار طولانی از سال ۱۳۵۲ به بعد در کار بررسی و حفاری در تخت جمشید و محوطه های پیرامون آن در سال ۱۳۸۱ با تشکیل بنیاد پژوهشی پارسه ـ پاسارگاد توجه خاصی به بررسی های باستان شناختی تختگاه تخت جمشید و حفاظت و مرمت آثار موجود دران مبذول شد. در این راستا بنیاد پژوهشی پارسه ـ پاسارگاد اقدام به تشکیل گروه های علمی در تخت جمشید کرد تا فعالیتهای علمی در شاخه های مختلف و مجزا از هم دنبال شود. گروه باستان شناسی: فعالیتهای انجام گرفته در این گروه از سال ۸۱ تاکنون عبارتست از بررسی های باستان ژئوفیزیکی (آرکئوژئوفیزیک) در پیرامون تختگاه تخت جمشید (بابک امین پور ؟ و کورش محمدخانی ۱۳۸۳)، بررسی باروی تخت جمشید (عطائی ۱۳۸۳)، بررسی معادن سنگ تخت جمشید (امان الهی ۱۳۸۳)، کاوشهای باستان شناختی تل بشی با همکاری گروه بنیاد و دانشگاه میشیگان به سرپرستی دکتر کامیار عبدی در سال ۱۳۸۲، کاوشهای باستان شناختی در تپه های پیش از تاریخی مرودشت(تل جری، تل موشکی و تل باکون) در سال ۱۳۸۳ با همکاری گروه باستا شناسی بنیاد و دانشگاه شیکاگو به سرپرستی دکتر عباس علیزاده، لایروبی آبراهای بخش جنوب غربی تختگاه ( عسگری چاوردی و زارع؟)، معرفی بنای منسوب به کاخ دروازه در برزن جنوبی ۰نصیر زاده در حال انجام و بررسی شواهد استقرار دوران تاریخی شهر استخر (اسدی در حال انجام) و تأسیس پایگاه پژوهشی شهر استخر.

منابع و مأخذ:

تجویدی، اکبر. ۱۳۵۵،‌”دانستنیهای نوین درباره هنر و باستان شناسی عصر هخامنشی،‌ بر پایه کاوشهای پنج ساله تخت جمشید”، تهران،‌ انتشارات مرکز باستان شناسی ایران،‌ چاپ اول

سامی،‌ علی. ۱۳۳۰،‌ “کاوشهای دوازه ساله بنگاه علمی تخت جمشید و نقاط مختلف تاریخی”،‌ شیراز،‌ چاپخانه مصطفوی،‌ جلد دوم

سامی، علی. ۱۳۴۸، ” پایتخت های شاهنشاهان هخامنشی، شوش- هگمتانه- تخت جمشید، شیراز، انتشارات دانشگاه پهلوی، چاپ اول

اشمیت، اریک. ۱۳۴۲،‌تخت جمشید،‌ بناها، نقشها و نبشته ها، ترجمه عبدالله فریاد، انتشارات فرانکلین ـ امیرکبیر، چاپ اول

عطائی، محمدتقی. ۱۳۸۳، معرفی سفال هخامنشی خوزه فارس: بررسی روشمند طبقه بندی شده باروی تخت جمشید، دانشگاه تربیت مدرس، دانشکده علوم انسانی، اردیبهشت ۱۳۸۳٫

زندگانی رامین جوادی

رامین جوادی (به آلمانی: Ramin Djawadi) (زادهٔ ۱۹۷۴ در دویسبورگ، آلمان)، آهنگساز آلمانی ایرانی تبار موسیقی‌های فیلم و تلویزیون است. پدر او یک مهاجر ایرانی و مادرش آلمانی است. در آمریکا به تحصیل در رشته موسیقی پرداخت. بعد از پایان تحصیلات، شروع به نوازندگی در یک گروه موسیقی در بوستن کرد و پس‌از آن با هانس زیمر مشغول به کار شد. جوادی بیشتر به خاطر دریافت بالاترین نمره جایزه گرمی برای فیلم مرد آهنین (۲۰۰۸) مارول و سری تلویزیونی محبوب اچ‌بی‌او تحت عنوان بازی تاج و تخت شهره است که این امتیاز را برای هر قسمت و اپیزود به ثمر رسانده است. از دیگر کارهای مشهور وی می‌توان از حاشیه اقیانوس آرام، وارکرافت و سریال‌های تلویزیونی همچون فرار از زندان، مظنون و دنیای غرب نام برد.

جوادی بابت ساخت موسیقی‌های مکمل، ارکستراسیون و دستیاری هانس زیمر در فیلم‌هایی مانند بتمن آغاز می‌کند و دزدان دریایی کارائیب: نفرین مروارید سیاه شهرت دارد. او به عنوان آهنگساز فیلم‌های تیغه: سه گانگی، از غبار بپرس، فصل شکار، آقای بروکز و متولدنشده فعالیت کرده‌است. جوادی و پل وستربرگ به خاطر آهنگسازی برای فصل آغازی مشترکاً برندهٔ بیست و دومین دورهٔ جایزه موسیقی فیلم و تلویزیون انجمن آهنگسازان، پدیدآوران و ناشران آمریکا شدند.

جوادی همچنین برای مجموعه‌های تلویزیون زیادی آهنگسازی کرده‌است. از آن جمله می‌توان به مجموعه‌های تلویزیونی آستانه، تیغ: مجموعه، فلش فوروارد، فرار از زندان و سلاطین فرار اشاره کرد. وی برای مورد، در سال ۲۰۰۶ نامزد جایزه امی «برجسته‌ترین موسیقی زمینه اصلی» شد. جوادی موسیقی متن مجموعهٔ تلویزیونی مرد آهنین که در ۲ مه ۲۰۰۸ پخش شد نیز ساخته‌است. همچنین وی ساخت موسیقی متن سریال بازی تاج و تخت که در سال ۲۰۱۱ پخش شد را نیز بر عهده داشته‌است. وی هم اکنون مشغول ساخت آهنگ سریال مظنون می‌باشد…

در ۳ سپتامبر ۲۰۰۷ جوادی آلبومی از قطعات موسیقی مجموعهٔ تلویزیونی فرار از زندان را منتشر کرد. وی همچنین آهنگ سازی فیلم معروف نجات جسیکا لینچ را هم که در سال۲۰۰۳ که بر اساس زندگی سرباز شهیر آمریکایی جسیکا لینچ ساخته شد برعهده داشته‌است.

Ramin Djawadi on FamousComposers.net

زندگانی کارل مارکس

کارل هاینریش مارکس (به آلمانی: Karl Heinrich Marx) (زادهٔ ۵ مه ۱۸۱۸ در شهر تری یر پروس – درگذشتهٔ ۱۴ مارس ۱۸۸۳ در لندن، انگلستان) متفکر انقلابی، فیلسوف، جامعه‌شناس، تاریخدان، اقتصاددان آلمانی و از تأثیرگذارترین اندیشمندان تمام اعصار است.

او به همراه فردریش انگلس، مانیفست کمونیست (۱۸۴۸) که مشهورترین رسالهٔ تاریخ جنبش سوسیالیستی است را منتشر کرده‌است. مارکس همچنین مؤلّف «سرمایه» مهم‌ترین کتاب این جنبش است. این آثار به‌همراه سایر تألیفات او و انگلس، بنیان و جوهرهٔ اصلی تفکّر مارکسیسم را تشکیل می‌دهد. «تاریخ همهٔ جوامع تا کنون، تاریخ مبارزهٔ طبقاتی بوده است.» از جمله مشهورترین جملات مارکس دربارهٔ تاریخ است که در خط اوّل مانیفست کمونیست خلاصه شده‌است.

زندگی و تأثیرات

کارل مارکس فرزند سوم هاینریش مارکس لوی (Marx Levi)، یک وکیل دادگستری یهودی بود که از خانوادهٔ خاخام‌های معروف شهر محسوب می‌شد. هاینریش «مارکس لوی» به خاطر محدودیت‌هایی که دولت پروس برای حقوق‌دانان یهودی قائل شده بود و به خاطر این که بتواند شغل خود را در دادگستری حفظ کند، به شاخهٔ پروتستان مسیحیت گروید و از آن پس خود را هاینریش مارکس نامید. در سال ۱۸۲۴ فرزندان وی نیز به مسیحیت گرویدند.

کارل مارکس در شهر تریر دورهٔ دبیرستان را به پایان رساند و در دانشگاه شهر بن به تحصیل رشتهٔ حقوق پرداخت. یک سال بعد به برلین عزیمت کرد و در دانشگاه آن شهر در رشته‌های فلسفه و تاریخ به تحصیل ادامه داد. مارکس در سال ۱۸۴۱ با ارائهٔ تز دکترای خود دربارهٔ اختلاف فلسفهٔ طبیعت دموکریتوس و اپیکور تحصیلات دانشگاهی خود را از راه مکاتبه‌ای در دانشگاه ینا به پایان رساند. او به امید آن که بتواند در دانشگاه بن تدریس کند به آن شهر رفت ولی دولت پروس مانع اشتغال وی به‌عنوان استاد دانشگاه شد. مارکس در این زمان به روزنامهٔ نوبنیاد لیبرالهای جبههٔ اوپوزیسیون شهر کلن پیوست و به‌عنوان عضو ارشد کادر تحریریهٔ روزنامه مشغول به کار شد. در این دوره مارکس یک هگلی بود و در برلین به حلقهٔ هگلی‌های چپ (شامل برونو باوئر و دیگران) تعلّق داشت. در طول همین سال‌ها لودویگ فویرباخ نقد خود را از مذهب آغاز نموده و به تبیین دیدگاه ماتریالیستی خود پرداخت. ماتریالیسم فویرباخ در سال ۱۸۴۱ در کتاب جوهر مسیحیت به اوج خود رسید. دیدگاه‌های فویرباخ، به‌خصوص مفهوم بیگانگی مذهبی او، تأثیر زیادی بر سیر تحوّل اندیشهٔ مارکس گذاشت. این تأثیرات را می‌توان به‌وضوح در کتاب «دست‌نوشته‌های اقتصادی فلسفی ۱۸۴۴» و به‌صورت پخته‌تری در کتاب سرمایه مشاهده کرد.


مدفن کارل مارکس در گورستان هایگیت

مارکس مبارزهٔ عملی سیاسی و فلسفی را به‌همراه دوست نزدیکش، فردریک انگلس، آغاز کرد و با او بود که یک سال پیش از انقلابات ۱۸۴۸ «بیانیهٔ کمونیست» را به رشتهٔ تحریر درآورد. مارکس در این سال‌ها با محیط دانشگاهی و ایده‌آلیسم آلمانی و هگلی‌های جوان قطع رابطه کرد و به مسائل جنبش کارگری اروپا پرداخت و از ابتدا در انجمن بین‌الملل اول که در ۱۸۶۴ تأسیس شد، نقش بازی کرد و نهایتاً دبیر این انجمن شد. او اوّلین جلد کتاب مشهورش، سرمایه، را در ۱۸۶۷ منتشر کرد. این کتاب حاوی نظریات او در نقد اقتصاد سیاسی است.

کارل عاشق دختری شد و با پدرش قهر کرد و با معشوقه‌اش به پاریس و سپس لندن رفت. او بیش از ۳۰ سال آخر عمر را در لندن و در تبعید گذراند و همان‌جا درگذشت. عقاید وی که در زمان خودش نیز طرفداران بسیاری یافتند، پس از مرگ توسّط افراد بیشتری تبلیغ می‌شدند. با پیروزی و قدرت‌گیری بلشویکها در روسیه در ۱۹۱۷ طرفداران کمونیسم و مارکسیسم در همه جای دنیا رشد کردند و چند سال پس از جنگ جهانی دوم، یک سوم مردم دنیا حکومت‌های مارکسیست داشتند. رابطهٔ این «مارکسیست» های متعدّد با اندیشهٔ مارکس مورد اختلاف‌نظر است. خود مارکس یک بار در مورد دیدگاه‌های حزبی سوسیال دموکراتیک در فرانسه که خود را مارکسیست می‌دانست، گفت: «خوبست حداقل می‌دانم که من مارکسیست نیستم!»

در یک نظرخواهی از شنوندگان «رادیو ۴» (ایستگاه رادیویی متعلّق به رادیوی بی‌بی‌سی انگلستان در سال ۲۰۰۵)، کارل مارکس به عنوان بزرگترین متفکر هزارهٔ دوم انتخاب شد. پیشتر در آغاز هزارهٔ جدید کاری مشابه توسّط وب‌گاه انگلیسی زبان بی‌بی‌سی انجام گرفته بود که ۲ میلیون نفر از مردم کشورهای گوناگون از سرتاسر جهان در این نظرخواهی شرکت کرده و از میان اندیشمندان هزاره، کارل مارکس مقام نخست را یافت و آلبرت انیشتین و آیزاک نیوتون با فاصله‌ای بسیار از او به‌عنوان نفرات دوم و سوم انتخاب شدند.

برتراند راسل، فیلسوف مشهور انگلیسی بر این عقیده است که مارکس از یک جهت مانند هاجسکین محصول رادیکالهای فلسفی است، و مذهب عقلانی آنها و مخالفتشان را با رمانتیکها ادامه می‌دهد؛ از جهت دیگر احیا کننده مجدد فلسفه مادی است. مارکس تعبیر تازه‌ای از این فلسفه به دست داده و میان آن و تاریخ بشر رابطه جدیدی برقرار کرده است. باز از جهت دیگر، مارکس آخرین فرد سلسله دستگاه سازان بزرگ و جانشین هگل است؛ و مانند هگل به یک فرمول عقلانی که سیر تکامل نوع بشر را خلاصه می‌کند اعتقاد دارد. تأکید بر هر کدام از این جهات به قیمت فراموش کردن جهات دیگر منظره مخدوشی از فلسفه مارکس به دست خواهد داد.

_ریتزر، جورج: نظریه جامعه شناختی (مارکس، دورکیم، وبر، زیمل)، ترجمه عزیزالله علیزاده، تهران: فردوس، ۱۳۹۳، ۲۴۸ صفحه. شابک: ۶-۵۰۹-۳۲۰-۹۶۴-۹۷۸.

زندگانی ژوزف گوبلز

ژوزف گوبلز متولد ۲۹ اکتبر ۱۸۹۷ – مرگ ۱ می ۱۹۴۵٫ او بدون شک یکی از باهوش ترین و باسوادترین اعضای حزب نازی بود و اعتقاد داشت هدف از تبلیغات افزایش آگاهی نیست بلکه هدف از تبلیغات بدست آوردن موفقیت است.

ژوزف گوبلز در تاریخ ۲۹ اکتبر ۱۸۹۷ در شهر ریت (RHEYDT) که یکی از مناطق صنعتی جنوبی شهر مونشن گلادباخ بود، در خانواده ای کاتولیک و از طبقه کارگر متولد شد. پدرش در یک کارخانه کار میکرد و مادرش اصالتا از یک خانواده مزرعه دار بود. خواهران و برادران او عبارت بودند از هانس (۱۸۹۳ – ۱۹۴۷) و کنراد (۱۸۹۵ – ۱۹۴۹) و الیزابت (۱۹۰۱ – ۱۹۰۵) و ماریا (۱۹۱۰ – ۱۹۴۹) که با یکی از سازندگان مشهور فیلم در آلمان به نام مکس کیمیش ازدواج کرد.

گوبلز در یک مدرسه مسیحی به نام جیمنازیوم درس خواند و در سال ۱۹۱۶ در امتحان ورودی دانشگاه شرکت نمود. او در دوران مدرسه از ناحیه پای راست دچار مشکل شد و تا پایان عمرش از پای راست میلنگید. ویلیام شایرر در کتاب خودش به نام ظهور و سقوط رایش سوم نوشته است که التهاب استخوانی موجب لنگیدن گوبلز گردید و سبب شد تا او از خدمت در جنگ اول جهانی معاف گردد. او مجبور بود به دلیل کوتاهی یکی از پاهایش یک کفش مخصوص که یک قطعه فلزی در آن نصب شده بود را به پا کند. او بعدها خود را یک مجروح جنگی معرفی کرد که در نتیجه جراحات ناشی از جنگ میلنگد. او سپس به مدرسه فرقه برادران فرانسیسکن در هلند رفت اما حضور وی در این مدرسه موجب شد تا به تدریج او ایمان مذهبی کاتولیکی خود را از دست بدهد. گوبلز سپس در دانشگاههای بن و ورزبورگ و فرایبورگ و هایلدلبورگ به خواندن ادبیات و فلسفه پرداخت. او در هایدلبورگ تئوری دکترای خود در خصوص آثار دراماتیک و رمانتیک یک نویسنده قرن نوزدهم به نام ویلهلم فون شوتز را نوشت. چند تن از استادان او مانند فریدریش گوندولف و ماکس فرایهر فون والدبرگ یهودی بودند.

او پس از اتمام دوره دکترایش در سال ۱۹۲۱ به عنوان یک روزنامه نگار کار کرد و چندبار تلاش کرد تا کتابی بنویسد. او یک کتاب شعر که بی شباهت به یک اتوبیوگرافی نبود به نام “میشائیل” و چند شعر رومانتیک نوشت. او در این کتاب بدون آنکه متوجه شود در خصوص علت لنگیدن پایش حقیقت را گفت و علت آن را بیماری ذکر نمود. همچنین موهای قهوه ای تیره و چشمان قهوه ای او و نیز مشکل لنگیدن وی عملا با استاندارد نازیها برای یک فرد آریائی مغایرت داشت. کتاب گوبلز تا قبل از سال ۱۹۲۹ منتشر نگردید و او در عرصه نویسندگی با موفقیت همراه نشد.

گوبلز با زنان زیادی ارتباط عاشقانه یافت ولی هیچکدام از این عشقها به فرجام نرسید. دفتر خاطرات او که پس از جنگ باقی ماند و اکنون اطلاعات زیادی در خصوص زندگی وی در اختیار ما گذاشته است، نشان میدهد که او قبل از ازدواج با ماگدا کوانت و حتی پس از آن و زمانی که ۶ فرزند داشت، دارای ارتباط عاشقانه زیادی بوده است. در حدود سال ۱۹۲۳ دیدگاه های سیاسی گوبلز شکل گرفت.


ماگدا کوانت

در طول این دوره او آثار اسوالد اشپینگلر (OSWALD SPENGLER) و هیوستون استیوارت چمبرلین (HOUSTON CHAMBERLAIN) را که هر ۲ تن دارای عقاید نژادپرستانه بودند، مطالعه نمود و به شدت ضد سامی (ضد یهودی) گردید. همچنین در این زمان کورت ایسنر نخست وزیر ایالتی باواریا توسط یک فرد ملی گرا کشته شد و مونیخ وارد ورطه ناسیونالیسم افراطی گردید. جامعه آلمان در این زمان به شدت ضد روشنفکر و دارای عقاید پوپولیستی بود.

عضویت در حزب نازی

گوبلز نیز مانند بسیاری از سران حزب نازی در سال ۱۹۲۳ به حزب پیوست و به جنبش ضد اشغال منطقه روهر توسط فرانسویان پیوست. پس از شکست کودتای آبجو فروشی هیتلر در همان سال سران حزب دستگیر و حزب نازی غیرقانونی اعلام شد. پس از اجازه فعالیت مجدد حزب نازی، گوبلز به فعالیت خود در حزب ادامه داد و به عنوان دستیار جورج اشتراسر که وظیفه یافته بود دفتر حزب را در شمال آلمان فعال کند، منصوب گردید. هنوز اندکی نگذشته بود که میان اشتراسر و هیتلر اختلافات جدی بروز نمود و اشتراسر که یکی از فعال ترین و با هوش ترین عناصر حزب بود تبدیل به تهدیدی جدی برای هیتلر شد. آن ۲ به زودی برسر اینکه کدامیک از ۲ واژه و اندیشه سیاسی ناسیونالیم و یا سوسیالیسم بر دیگری ارجحیت دارد، با یکدیگر به اختلاف برخوردند. اشتراسر اعتقاد داشت که فعالیت های سوسیالیستی حزب باید در اولویت قرار داشته باشد و هیتلر بر اولویت ناسیونالیسم اعتقاد داشت. از آنجائی که گوبلز مسئول دفتر تبلیغات حزب و دستیار و متحد اصلی اشتراسر بود، مقالاتی در روزنامه حزب در جهت موافقت با نظریات اشتراسر نوشت و توانائی او در روزنامه نگاری موجب شد او در مجادلات میان طرفین تبدیل به یک عنصر کلیدی گردد. در سال ۱۹۲۵ گوبلز یک نامه سرگشاده با تیتر “به دوستانم در جناح چپ” را چاپ نمود و در آن خواستار اتحاد میان نازیها و سوسیالیستها برای مقابله با کاپیتالیسم گردید. او در این نامه نوشته بود:

ما در حال جنگ با یکدیگر هستیم اگرچه ما حقیقتا دشمن یکدیگر نیستیم. گوبلز با این جمله موافقت خود با نظریات اشتراسر مبنی بر تقدم اندیشه سوسیالیستی بر ناسیونالیزم را اعلام نمود. نویسنده .

در فوریه ۱۹۲۶ هیتلر کار نوشتن کتاب نبرد من [را که در زندان شروع کرده بودبه اتمام رساند تمام وقت خود را به مسائل حزب اختصاص داد و شروع به فعالیت برای بکارگیری افراد جدیدی در مناطق شمالی نمود. [توضیح اینکه ایالت باواریا در جوب آلمان واقع است و هیتلر در حال ایجاد دفتر حزب نازی در دیگر مناطق شمالی آلمان بود. نویسنده . هیتلر ۶۰ گولایتر (روسای حزب نازی) را به یک نشست در بامبرگ فراخواند که شامل اشتراسر و گوبلز نیز بودند. هیتلر در این جلسه طی یک سخنرانی رهبر حزب در مناطق شمالی (جورج اشتراسر) را متهم نمود که بسیار به سیاسیت های کمونیستها نزدیک شده است. از نظر هیتلر این امر حزب را به سوی سوسیالیزم و سرانجام به بلشویسم خواهد راند. از نظر هیتلر زمین، آینده ملت آلمان را تامین خواهد نمود و آینده از آن شاهزادگان نخواهد بود. فقط آلمانها و یک سیستم مشروع غیریهودی وجود خواهد داشت.

گوبلز بعدها اظهار داشت که این سخنان هیتلر او را از خواب غفلت بیدار نمود و وی را به شدت شیفته هیتلر کرد. او در دفتر خاطراتش نوشت:

من احساس میکنم ویران شده ام. اندازه هیتلر چه مقدار است؟

گوبلز براثر سخنان و کاراکتر هیتلر به شدت تکان خورد و متوجه شده بود که سوسیالیزم مفهومی است که یهودیان آن را ایجاد نموده اند. نازیها به مالکیت شخصی احترام گذاشته و درصدد ضبط دارائی های مردم نبودند. گوبلز در دفترخاطراتش نوشت:

مدت زیادی طول نکشید که من به هیتلر ایمان آوردم. این ایمان من به هیتلروحشتناک است. پشتیبانی من در درون حزب از هیتلر از این پس در راه او خواهد بود.

از سوی دیگر هیتلر نیز متوجه استعداد و نبوغ گوبلز شده بود بنابراین تصمیم گرفت تا گوبلز را به سوی خود جذب نمایددر ماه آوریل هیتلر گوبلز را به مونیخ فراخواند و اتومبیل خودش را برای آوردن گوبلز به ایستگاه راه آهن فرستاد و با او یک ملاقات خصوصی برگزار نمود. هیتلر در این ملاقات از گوبلز به دلیل دیدگاهش نسبت به سوسیالیزم انتقاد نمود ولی پیشنهاد کرد به شرطی که گوبلز رهبری وی بر حزب را به رسمیت بشناسد او حاضر است این اختلافات را فراموش کند. گوبلز با پیشنهاد وی موافقت کامل نمود و به او گفت که تا پایان زندگیش به هیتلر وفادار خواهد ماند. گوبلز در دفتر خاطراتش نوشت:

من عاشق او هستم. ذهن او فرای هرچیزی است. یک چنین ذهن درخشانی میتواند رهبر من باشد. من در برابر بزرگترین فرد تعظیم میکنم، اویک نابغه سیاسی است .

شکست و مرگ
گوبلز در آخرین ماه های جنگ بطور عجیبی به نقل قسمتهائی از کتاب مکاشفات یوحنا میپرداخت. برای نمونه او در دفتر خاطرات خود این چنین نوشته است:

در تاریخ موارد نادری وجود دارد که در آن یک ملت شجاع در ستیز برای زندگی خویش با امتحاناتی هولناک مواجه میشود همچنانکه ملت آلمان امروزه در چنین جنگی گرفتار است. نکبت نتیجه ای است که تمام ما را خواهد گرفت. هرگز پایانی بر این مصیبت نیست. ترس و شکنجه روحی ملت آلمان نیازی به توصیف جزئیات ندارد. ما طاقت فرجامی سهمگین را داریم زیرا ما برای خوبیها جنگیدیم و بخاطر تحمل شجاعانه جنگی مان برای رسیدن به عظمت آیندگان از ما نام خواهند برد.

در ماههای اول سال ۱۹۴۵ ارتش سرخ شوروی از رودخانه ادر و متفقین غربی از رودخانه راین عبور کردند و در این شرایط گوبلز دیگر بیش از این نمیتوانست واقعیت شکست قطعی آلمان را پنهان کند. او می دانست که چه چیزی در انتظار وی خواهد بود. او در دفتر خاطراتش نوشت:

ما تمام پله های پشت سرمان را سوزانده ایم. ما نمیتوانیم و نمیخواهیم به عقب برگردیم. ما مجبوریم و تصمیم داریم تا پایان ادامه دهیم.

زمانی که اکثر سران نازی در آخرین روزها هیتلر و برلین را ترک نمودند، گوبلز تصمیم گرفت تا آخر با پیشوا باقی بماند و هنگامی که گروه ارتش ویستولا تحت فرماندهی هاینریش هیملر با شکست های سختی مواجه شد، هیتلر احساس کرد که او با متفقین غربی در حال گفتگوی صلح است. تنها گوبلز و بورمان در برلین باقی مانده بودند. گوبلز که میدانست قوه تخیل هیتلر بسیار فعال است از مرگ فرانکلین روزولت در تاریخ ۱۲ آوریل برای دلگرمی وی استفاده نمود تا به هیتلر القا نماید که دست مشیت الهی در آخرین لحظه برای پیروزی آلمان وارد عمل خواهد شد. هیتلر در تاریخ ۲۰ آوریل و مصادف با پنجاه و ششمین سالروز تولدش به پناهگاه زیرزمینی عمارت صدارت عظمی نقل مکان نمود و اندکی بعد گوبلز نیز به همراه خانواده اش به این پناهگاه منتقل شد. در تاریخ ۲۳ آوریل گوبلز در پیامی خطاب به ملت آلمان، خواستار مقاومت در برابر دشمن گردید. با نزدیک شدن ارتش سرخ به پناهگاه زیرزمینی، هیتلر در شب ۲۹ آوریل با اوا براون ازدواج کرد و سپس به منشی خود وصیتنامه اش را دیکته نمود. در این وصیتنامه دریاسالار کارل دونیتز به عنوان پیشوای آلمان و گوبلز به عنوان صدراعظم رایش سوم و مارتین بورمان نیز به ریاست حزب نازی منصوب شده بود. در روز ۳۰ آوریل هیتلر و اوا براون خودکشی نمودند و پس از خودکشی جنازه آنان طبق دستور هیتلر به باغ عمارت صدارت عظمی منتقل شد و پس از آغشته شدن به بنزین سوزانده شد. گوبلز پس از خودکشی هیتلر پیامی به این مضمون ارسال نمود:

قلب آلمان از تپش افتاد. پیشوا مرده است.

در تاریخ ۱ ماه می ۱۹۴۵ گوبلز به منشی خود در پناهگاه نامه ای را دیکته نمود و به ژنرال هانس کربس فرمانده ارتش آلمان برای دفاع از برلین دستورداد تا با پرچم سفید خود را به مارشال واسیلی چویکوف تسلیم نماید و نامه وی راتسلیم چویکوف نماید. چویکوف فرماندهی ارتش هشتم گارد اتحاد شوروی در مرکز برلین را برعهده داشت. گوبلز در این نامه چویکوف را از مرگ هیتلر آگاه نموده و خواستار آتش بس شده بود.

در ساعت ۸ غروب ۱ ماه می گوبلز به یک دندانپزشک SS به نام هلموت کونز که در پناهگاه حضور داشت، اطلاع داد که در نظر دارد تا با تزریق مورفین هر ۶ کودک خود را ابتدا بیهوش و سپس با کپسول سیانور بکشد. دکتر کونز بعدها شهادت داد که وی به کودکان مورفین تزریق نمود اما این ماگدا و اشتامپ فگر دکتر شخصی هیتلر بودند که کودکان را با سم سیانور مسموم نمودند. اندکی بعد گوبلز و ماگدا به سمت بالای پله هائی که به باغ صدارت عظمی منتهی میشد رفتند و تقریبا در آخرین پله ها با شلیک گلوله به اتفاق یکدیگر خودکشی نمودند. جنازه آنان و کودکانشان به باغ صدارت عظمی منتقل شد و جنازه ماگدا و ژوزف گوبلز با بنزین آغشته و به آتش کشیده شد. زمانی که نیروهای اتحاد شوروی وارد عمارت صدارت عظمی شدند با جنازه گوبلز و همسر و ۶ فرزندشان و نیز با جنازه هیتلر و اوا براون و سگ هیتلر و نیز ژنرال هانس کربس مواجه شدند.

شناسائی جسد فرزندان گوبلز توسط متفقین:
جسد گوبلز بگونه ای بود که دست راستش از آرنج به سمت بالا خم شده و سوخته بود اما مدال طلای حزب نازی و نیز قسمتهائی از یونیفورم حزب همچنان باقی مانده بودند. این جنازه ها بطور مکرر در مناطق مختلف به خاک سپرده و سپس نبش قبر گردید و در مکان جدیدی بخاک سپرده شد. آخرین نقطه ای که جنازه آنان توسط نهاد ضد اطلاعاتی ارتش سرخ موسوم به اسمرش (SMERSH) دفن شد، در اطراف شهر ماگدبورگ و به تاریخ ۲۱ فوریه ۱۹۴۶ بود. در سال ۱۹۷۰یوری آندروپوف رئیس سازمان اطلاعاتی اتحاد شوروی KGB ماموریت یافت تا باقی مانده این جنازه ها را از بین ببرد. در تاریخ ۴ آوریل ۱۹۷۰ یک تیم مرکب از افراد KGB به همراه نقشه محل خاکسپاری جنازه ها مخفیانه به محل دفن رفتند و پس از نبش قبر ۵ جعبه چوبی که جنازه ها در آن دفن شده بود را یافتند. جنازه ها از جعبه های چوبی خارج و سپس تماما سوزانده شد و خاکستر آنها نیز به داخل رودخانه بیدریتز که یکی از شاخه های رودخانه الب بود، ریخته شد.

_ژوزف گوبلس:کورت ریس. چاپ موسسه هلیس و کارتر. لندن.۱۹۴۹. صفحه ۱۶

زندگانی مارتین لوتر

مارتین لوتر (۱۰ نوامبر ۱۴۸۳ تا ۱۸ فوریه ۱۵۴۶) یک راهب آلمانی بود که پدر اصلاحات پروتستان شد. او به طور گسترده ای به دلیل انتقاد از جنبه های کلیسای کاتولیک رم شناخته می شود. او به طور خاص معتقد بود که منبع دارای مشروعیت برای تفسیر کلام مسیح، کتاب مقدس انجیل است و نه کلیسای کاتولیک رم. مارتین لوتر، انجیل را نیز به آلمانی ترجمه کرد و آن را بیش از پیش برای عموم مردم قابل دسترس نمود.

مارتین لوتر در سال ۱۵۰۱ به عنوان یک دانشجو وارد دانشگاه ارفورت شد. او در مورد ارسطو مطالعه کرد و به فلسفه و کلام علاقه مند شد. با این حال، او از دلیل صرف راضی نشد و بنابراین تصمیم گرفت تبدیل شدن به یک راهب شده و زندگی خود را وقف خدا کند. به عنوان راهب، او احساس خشکی معنوی می کرد. دلیل این وضعیت این بود که او بسیار نسبت به شکست های خود حالت نکوهشی داشت و حس می کرد که گناه های وی به جای کم شدن بزرگ تر شده اند. بنابراین مربی معنوی وی کار بیشتری به او داد تا بیش تر مشغول شده و آنقدر در خود فرو نرود.

شروع انتقاد:
در سال ۱۵۱۷، مارتین لوتر برای اولین بار به کلیسای کاتولیک در مورد فروش بخشش ها (بخشش کامل یا جزئی گناهان بوسیله پول) اعتراض کرد. مارتین لوتر استدلال کرد که تنها ایمان است که می تواند باعث آمرزش گناهان شود نه پرداخت پولی .
کلیسا پاسخ کندی به انتقاد مارتین لوتر داد و در این دوره مارتین تبدیل به نویسنده پرکاری شد و نوشته های او به طور گسترده ای در سراسر اروپا پخش شد.

تکفیر :
مارتین لوتر برای امتناع از انکار ۴۱ جمله از نوشته های خود، در سال ۱۵۲۰ تکفیر شد. در آوریل ۱۵۲۱، اجرای ممنوعیت نوشته های لوتر به دست مقامات سکولار افتاد. لوتر اذعان کرد که نویسنده نوشته است، ولی باز هم نخواست از آنها تبری بجوید. او گفت: من سر کلام خود باقی خواهم ماند. لوتر به عنوان یک قانون شکن محکوم شد و به همین دلیل، از آن به بعد می ترسید که کشته شود. با این حال، او موفق شد چندین ماه مخفی بماند و سپس به ویتنبرگ بازگشت و موعظه و سخنرانی های بیشتری در مورد آموزه های و دیدگاه های ضد کاتولیک خود انجام داد. در این دوره او انجیل را از یونانی به آلمانی نیز ترجمه کرد.

ازدواج:
مارتین لوتر
مارتین لوتر با یک راهبه سابق ازدواج کرد و در نتیجه مهر تاییدی برای ازدواج شخصیت روحانی در سنت پروتستان ایجاد کرد. وی با همسر خود، کاتارینا فون بورا، دارای ۵ کودک شدند.

سال های پایانی:
بین سال های ۱۵۳۱ تا ۱۵۴۶، در زمانی که وی با مشکلات ایجاد اصلاحات و ترس مداوم از دستگیری توسط مقامات درگیر بود، وضعیت سلامتی مارتین لوتر رو به وخامت گذاشت. در این دوره، مارتین لوتر زمان بیشتری را صرف نوشتن رساله های آنتی سمیتیزم کرد. در ابتدا او دوست داشت مردم یهودی به مسیحیت گرایش پیدا کنند، اما زمانی که آنها علاقه ای به تغییر دین نشان ندادند، او درخواست خروج اجباری یهودیان از آلمان را داد. این موضع قوی آنتی سمیتزیم، شهرتی به عنوان یک اصلاح طلب به وی داده است. با این حال، با ایجاد هسته های اصلاحات پروتستان، مارتین لوتر تاثیر بسیار زیادی بر توسعه جامعه غربی داشت.

_مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا، «مارتین لوتر»، ویکی‌پدیای انگلیسی، دانشنامهٔ آزاد

زندگانی آلبرت اینشتین

آلبرت اینشتین (به آلمانی: Albert Einstein) (زاده ۱۴ مارس ۱۸۷۹ – درگذشته ۱۸ آوریل ۱۹۵۵) فیزیک‌دان نظری زادهٔ آلمان بود. او بیشتر به خاطر نظریّه نسبیت و بویژه برای هم‌ارزی جرم و انرژی (E=mc۲) شهرت دارد. علاوه بر این، او در بسط تئوری کوانتوم و مکانیک آماری سهم عمده‌ای داشت. اینشتین جایزه نوبل فیزیک را در سال ۱۹۲۱ برای خدماتش به فیزیک نظری و به خصوص به خاطر کشف قانون اثر فوتوالکتریک دریافت کرد. او به دلیل تأثیرات چشمگیرش، به عنوان یکی از بزرگ‌ترین فیزیکدانانی شناخته می‌شود که به این جهان پا گذاشته‌اند. در فرهنگ عامه، نام «اینشتین» مترادف هوش زیاد و نابغه شده‌است.

 

زندگی‌نامه

آلبرت اینشتین در ۱۴ مارس ۱۸۷۹ میلادی در ساعت ۱۱:۳۰ صبح به وقت محلی در یک خانواده یهودی در شهر اولم در ورتمبرگ آلمان، واقع در ۱۰۰ کیلومتری اشتوتگارت بدنیا آمد . پدرش هرمان اینشتین یک فروشنده بود که بعدها یک کارخانه الکتروشیمیایی را تأسیس کرد و مادرش، پولین نی کوچ نام داشت . آنها در کنیسه اشتوتگارت-باد با یکدیگر ازدواج کردند .

در زمان تولد، مادر آلبرت به خاطر اینکه سر او بسیار بزرگ بود و حالتی عجیب داشت بسیار نگران بود . هرچند که با رشد او، کم کم بزرگی سرش کمتر به چشم می‌آمد، اما از عکس‌های او معلوم است که سر او نسبت به بدنش بزرگ‌تر بوده است . به این ویژگی در افرادی که سرهای بزرگی دارند «سربزرگی خوش‌خیم» گفته می‌شود که هیچ ارتباطی با بیماری یا مشکلات ادراکی ندارد .

یکی دیگر از مشهورترین جنبه‌های کودکی اینشتین این است که او خیلی دیرتر از بچه‌های معمولی صحبت کردن را آغاز کرد . طبق ادعای خود اینشتین، او تا سن سه سالگی حرف زدن را آغاز نکرده بود و بعد از آن هم حتی تا سنین بالاتر از نه سالگی به سختی صحبت می‌کرد . به دلیل پیشرفت کند کلامی اینشتین، و گرایش او به بی‌توجهی به هر موضوعی که در مدرسه برایش خسته کننده بود و در مقابل توجه صرف او به مواردی که برایش جالب بودند باعث شده بود که برخی همچون خدمه منزل اینشتین، او را کند ذهن بدانند . البته در زندگی اینشتین، این اولین و آخرین باری نبود که چنین انگ‌ها و نظرات آسیب شناسانه‌ای به او نسبت داده می‌شد .

اعضای خانواده آلبرت، همگی یهودی‌هایی لاقید بودند و از همین رو، او در یک مدرسه ابتدایی کاتولیک درس می‌خواند . او با اصرار مادرش آموزش ویولون را فراگرفت . اگرچه او از همان ابتدای کار مشق ویولون را دوست نداشت و در نهایت نیز آنرا کنار گذاشت، اما بعدها آرامش عمیق خود را در سونات ویلون موتسارت بدست می‌آورد .

وقتی اینشتین پنج ساله بود، پدرش به او یک قطب‌نمای جیبی نشان داد و اینشتین پی برد که در فضای خالی چیزی بر روی سوزن تأثیر می‌گذارد . او بعدها این اتفاق را یکی از تحول‌آمیزترین اتفاقات زندگی‌اش توصیف کرد.

در سال ۱۸۸۹، دانشجویی به نام مکس تالمود (بعدها به نام تالمی)، که به مدت شش سال پنجشنبه شب‌ها به منزل خانواده اینشتین می‌آمد ، ، اینشتین را با مهم‌ترین متون علمی و فلسفی آشنا کرد، که از جمله آنها می‌توان به نقد خرد ناب از کانت اشاره کرد . همچنین در اواخر دوران کودکی و اوایل دوران بزرگسالی، دو عموی او با توصیه و تهیه کتاب‌هایی در زمینه علم، ریاضی و فلسفه، به رشد فکری او کمک می‌کردند .

در سال ۱۸۹۴، در پی ناموفق ماندن کسب‌وکار هرمان اینشتین در صنعت الکتروشیمی، خانوادهٔ اینشتین از مونیخ به پیوا- شهری در ایتالیا در نزدیکی میلان – مهاجرت کردند . اینشتین اولین فعالیت علمی خود را با عنوان بررسی وضعیت اتر در زمینه‌های مربوط به مغناطیس، در همان زمان برای یکی از عموهایش می‌نوشت . آلبرت برای تمام کردن درسهایش، در مدرسه شبانه روزی مونیخ ماند و پس از آنکه تنها توانست یک ترم را تمام کند در بهار سال ۱۸۹۵ دبیرستان را رها کرده و برای پیوستن به خانواده‌اش رهسپار پریوا شد . یک سال و نیم پیش از امتحانات نهایی، او بدون اطلاع والدینش و با متقاعد کردن مسئولین مدرسه به اینکه بواسطه یک گواهی پزشکی به او اجازه مرخصی بدهند مدرسه را ترک کرد و این بدان معنا بود که اینشتین هیچگونه گواهی در تحصیلات متوسطه کسب نکرد.در همان سال یعنی در سن ۱۶ سالگی، او آزمایش ذهنی که به آیینه آلبرت اینشتین شهرت دارد را انجام داد . او پس از خیره شدن به آیینه، آزمایش کرد که اگر با سرعت نور حرکت کند چه اتفاقی برای تصویرش خواهد افتاد؛ نتیجه‌گیری او مبنی بر اینکه سرعت نور مستقل از بیننده‌اش است، بعدها به یکی از دو فرضیه نسبیت خاص تبدیل شد .

در آزمون ورودی موسسه فدرال پلی تکنیک زوریخ – که امروزه به ETH زوریخ شهرت دارد – اگرچه امتیاز آلبرت در بخش ریاضی و علوم عالی شد، اما امتیاز پایین او در بخش ادبیات مانع از قبولی وی شد؛ پس از آن خانواده‌اش او را به آرائو در سوییس فرستادند تا تحصیلاتش را در آنجا به اتمام برساند . پس از آن دیگر معلوم بود که آلبرت آنگونه که پدرش می‌خواست مهندس الکترونیک نخواهد شد . او در آنجا به مطالعه تئوری الکترومغناطیس که بسیار کم به آن پرداخته شده، مشغول شد و در سال ۱۸۹۶ دیپلم خود را دریافت کرد . در این مدت او در منزل خانواده پروفسور یاست وینتلر اقامت کرد و در آنجا به عنوان اولین تجربه عاشقانه، به ماری دختر این خانواده علاقمند شد . مایا، خواهر اینشتین که نزدیکترین همراز او بود بعدها با پسر همان خانواده یعنی پل ازدواج کرد و و دوست او نیز یعنی مایکل بسو با دختر دیگر همان خانواده یعنی آنا وصلت کرد . پس از آن اینشتین در ماه اکتبر در موسسه فدرال پلی تکنیک ثبت نام کرد و به زوریخ رفت؛ در همین حال ماری نیز برای تدریس به اولسبرگ در سوییس رفت . او در همان سال شهروندی خود در ورتمبرگ را لغو کرد .

در بهار سال ۱۸۹۶، میلوا ماریخ صربستانی که ابتدا در دانشگاه زوریخ در رشته پزشکی آغاز به تحصیل کرده بود، پس از یک ترم به موسسه فدرال پلی تکنیک آمد تا در آنجا به عنوان تنها زن در آن سال، در رشته‌ای که اینشتین درس می‌خواند تحصیلات خود را ادامه دهد . در طی سالهای بعد رابطه ماریخ با اینشتین به یک رابطه عاشقانه تبدیل شد، هرچند که مادر اینشتین به خاطر غیر یهودی بودن، سن بالا و نقص جسمانی ماریخ، به شدت با رابطه آنها مخالف بود

کار

پس از فارغ‌التحصیل شدن از دانشگاه، اینشتین نتوانست شغلی در رابطه با تدریس پیدا کند . پدر یکی از هم‌کلاسی‌هایش به او کمک کرد تا در یکی از دفاتر ثبت اختراع در سوئیس در سال ۱۹۰۲ استخدام شود .

سال‌های آخر

وی در خلال جنگ جهانی دوم به آمریکا مهاجرت کرد تا در پروژه‌ای که این کشور به منظور تحقیقات برای ساخت بمب اتمی راه‌اندازی کرده بود شرکت کند . پس از پایان جنگ و تأسیس اسرائیل به آن کشور مهاجرت کرد و به عنوان عضو هیئت علمی و استاد در دانشگاه عبری اورشلیم به تدرس پرداخت . سرانجام دوباره به آمریکا بازگشت و در شهر پرینستون ساکن شد و در روز ۱۸ آوریل ۱۹۵۵ در همان‌جا درگذشت.

نظریات

نسبیت خاص

نسبیت خاص یکی از نظریاتی است که اینشتین مطرح کرده و شامل سه پدیده در سرعت‌های بالا است :

  • انقباض لورنتزی که کاهش طول جسم در طی حرکت است .
  • اتساع زمان که کند شدن زمان است .
  • افزایش جرم .

نسبیت عام

اینشتن در نوامبر سال ۱۹۱۵ یک سری سخنرانی‌هایی در آکادمی علوم پروس ایراد کرد که در آن نظریه جدید گرانش، موسوم به نسبیت عام را مطرح کرد . او در آخرین سخنرانی‌ای که ایراد کرد معادله‌ای را مطرح کرد که جانشین قانون جاذبه نیوتون شد . این معادله بعدها با نام معادله میدان اینشتین شناخته شد *این نظریه قائل به این است که نه تنها کسانی که با یک سرعت ثابت در حرکتند، بلکه تمامی ناظران یکسان و هم ارز هستند . در نسبیت عام، گرانش دیگر نیرو محسوب نمی‌شود (مانند قانون جاذبه نیوتون)، بلکه آن نتیجه خمیدگی مکان- زمان است .

به خاطر جنگ، مقالاتی که اینشتین در مورد نسبیت عام چاپ کرده بود، در خارج از آلمان در دسترس نبود . خبر نظریه جدید اینشتین توسط فیزیکدانهای هلندی هنریک آنتون لورنتز و پل اهرنفست و همکار آنها ویلیام دو سیتر که مدیر رصد خانه لیدن بود، به منجمان انگلیسی زبان در انگلیس و آمریکا رسانده شد . در انگلیس، آرتور استنلی ادینگتون دبیر انجمن نجوم سلطنتی از دو سیتر خواست تا یک سری مقالاتی به زبان انگلیسی به نفع منجمان بنویسد . نظریه جدید او را مجذوب خود ساخته بود و از این رو یکی از مدافعان و مبلغان اصلی نسبیت شد . . اغلب منجمان هندسی سازی گرانش توسط اینشتین را نمی‌پسندیدند و معتقد بودند پیش بینی‌های او در مورد خمیدگی نور و به قرمزی گرایی گرانشی درست از آب در نخواهد آمد . در سال ۱۹۱۷، منجمان رصدخانه ویلسون در کالیفرنیای جنوبی نتایج تحلیل طیف نور را که در ظاهر نشان می‌داد که در پرتو خورشید به قرمزی گرایی گرانشی وجود ندارد، منتشر کردند .در سال ۱۹۱۸، منجمان رصدخانه لیک در شمال کالیفرنیا تصاویری از خورشیدگرفتگی که در ایالات متحده قابل رویت بود گرفتند . پس از پایان جنگ، آنها نتایج بررسی‌های خود را اعلام کردند و مدعی شدند که پیش بینی نسبیت عام اینشتین در خصوص خمیدگی نور اشتباه بوده‌است . با این حال آنها به خاطر خطاهای احتمالی فراوان، هیچگاه اقدام به چاپ نتایجی که به دست آورده بودند نکردند .

آرتور استنلی ادینگتون، طی سفرهایی که درماه می سال ۱۹۱۹ در زمانی که خورشید گرفتگی در بریتانیا رخ داد، به سوبرال سیارا برزیل و جزیره پرینسیپ در ساحل غربی آفریقا داشت، اندازه گیری خمیدگی گرانشی عدسی نور ستاره را به هنگام عبور از نزدیکی خورشید تحت نظارت داشت و در نهایت به این نتیجه رسید که محل قرار گرفتن ستاره از خورشید دورتر است . این حالت عدسی گرایی گرانشی نامیده می‌شود و وضعیت ستاره‌های مشاهده شده دو برابر حالتی بود که فیزیک نیوتنی پیش بینی می‌کرد . معهذا، این حالت با پیش بینی هم ارزی میدانی اینشتین (هم ارزی میدانی) نسبیت عام همخوان بود . ادینگتون اعلام کرد که نتایج به دست آمده پیش بینی اینشتین را تایید می‌کند و مجله تایمز در هفتم نوامبر آن سال با اتنخاب تیتر زیر تایید شدن پیش بینی اینشتین را گزارش کرد: “”انقلابی در علم، نظریه‌ای جدید در مورد جهان، ایده‌های نیوتن اعتبار خود را از دست می‌دهد .”” ماکس بورن، برنده جایزه نوبل از نسبیت عام به عنوان ‹‹ بزرگ‌ترین دستاورد و شاهکار تفکر بشری در مورد طبیعت›› بر شمرد و پل دیراک نیز که یکی از برندگان جایزه نوبل است، از آن به عنوان ‹‹ بزرگ‌ترین اکتشاف علمی آن زمان›› یاد کرد . این اظهار نظرها و تبلیغات متعاقب از آن، باعث شهرت و معروفیت اینشتین شد . او در سطح جهانی معروف شد که موفقیت استثنایی و خاصی برای یک دانشمند محسوب می‌شود .

با این حال هنوز هم بسیاری از دانشمندان به دلایل مختلفی که شامل دلایل علمی (مخالفت با تفسیر اینشتین از آزمایش‌های انجام شده، اعتقاد به اتر و یا ضرورت وجود ملاک مطلق) و دلایل روانی – اجتماعی (محافظه کاری، یهود ستیزی) – می‌شد، نظریات اینشتین را نمی‌پذیرفتند . به نظر اینشتین، اغلب مخالفتهایی که با نظریه او می‌شد، از جانب آزمایش باورانی بود که درک ناچیزی از نظریه مطرح شده داشتند.

شهرتی که اینشتین بعد از چاپ مقاله ۱۹۱۹ دست آورده بود، باعث شد بسیاری از دانشمندان نسبت به او ابراز نفرت و انزجار کنند و نفرت و انزجار برخی از آنها حتی تا دهه ۳۰ نیز ادامه یافت . مباحث زیادی در مورد ابراز انزجار نسبت به شهرت و معروفیت اینشتین وجود دارد، بویژه در میان آن دسته از فیزیک‌دانان آلمانی که بعدها جنبش ضد اینشتینی ‹‹دویچه فیزیک›› را در مقدمه Klaus Hentschel به معنای ‹‹ فیزیک و سوسیالسم اجتماعی›› به راه انداختند.انیشتین در ۳۰ مارس سال ۱۹۲۱، یعنی همان سالی که برنده جایزه نوبل شد، برای ایراد سخنرانی در مورد نظریه جدید نسیبت به نیویورک رفت . اگرچه امروزه اینشتین به خاطر فعالیتهایش در مورد نسبیت شهرت یافته، اما جایزه نوبل به خاطر کارهای او در مورد اثر فوتوالکتریک به او اعطا شد، چرا که در مورد نسبیت عام در آن زمان هنوز اختلاف نظر وجود داشت . هیات نوبل در خود به این نتیجه رسیدند که اشاره به آن نظریه اینشتین در نوبل که اختلاف نظر و مخالفت در مورد آن کمتر است، بیشتر مورد قبول جامعه علمی واقع خواهد شد .

تفسیر کوپنهاگی

در سال ۱۹۰۹ اینشتین در حضور جمعی از فیزیکدانان، مقاله‌ای تحت عنوان (Über die Entwicklung unserer Anschauungen über das Wesen und die Konstitution der Strahlung) ‹‹ شکل گیری نظریات و عقاید ما در مورد اجزای سازنده و ماهیت انرژی تابشی›› درمورد تاریخ نظریه اتر و مهم‌تر از آن در مورد اندازه گیری نور ارائه کرد . اینشتین در این مقاله و مقاله‌ای که پیش از آن در سال ۱۹۰۹ ارائه کرده بود، نشان داد که کوانتوم انرژی که توسط ماکس پلانک مطرح شده، نیز حامل مقدار حرکت مشخص و معینی بوده و از بسیاری جهات به گونه‌ای عمل می‌کرد که گویی آنها ذرات مستقل و خاصی بوده‌اند . این مقاله نشانگر ارائه مفهوم جدید و بی سابقه فوتون بود ( اگرچه این اصطلاح چندین سال بعد و طی مقاله‌ای به سال ۱۹۲۶ توسط گیلبرن لوئیز مطرح شد) . حتی مهم‌تر از آن این است که اینشتین نشان داد که نور می‌بایست به طور هم‌زمان یک موج و یک ذره باشد . اینشتین همچنین بدرستی پیش بینی کرد که فیزیک در آستانه انقلابی قرار داشت که ایجاب می‌کرد آنها این ماهیتهای دوگانه نور را یکسان و واحد سازند . با وجود این، پیشنهاد خود او برای راه حل یعنی اینکه هم ارزی‌های مطرح شده توسط جیمز ماکسول برای میدانهای الکترومغناطیسی تعدیل شوند تا زمینه برای راه حلهای موجی که با غرایب میدانی عجین هستند، فراهم شود، هیچگاه بسط و توسعه نیافت . این در حالی است که این پیشنهاد بر نظریات ‹‹ موج آزمایشی›› ‹‹ لوئیز دی بروگلی›› در ارتباط با مکانیک کوانتوم تأثیر داشته‌است .

جبر باوری

با نشستن نظریه جدید مکانیک کوانتوم به جای نظریه کوانتوم اولیه که از اواسط دهه ۳۰ قرن ۲۰ آغاز شد، اینشتین اعتراضات خود را نسبت به تفسیر کپنهاکی از هم ارزی‌های جدید مطرح کرد . مخالفت و اعتراض اینشتین در این باره تا آخر عمرش ادامه یافت . به باور اکثریت افراد علت این مخالفت و اعتراض این بوده‌است که اینشتین فردی جبر باور و انعطاف ناپذیر بوده است . آنها به نامه‌ای اشاره می‌کنند که اینشتین در سال ۱۹۲۶ به ماکس بورن نوشته و در آن آورده‌است :

« مکانیک کوانتوم قطعا مخالف آن چیزی است که تاریخ همیشه اما را به آن می‌خواند . اما صدایی از درون به من می‌گوید که این هنوز چیز حقیقی نیست . نظریه چیزهای زیادی می‌گوید، اما هرگز ما را گامی به راز آن قدیمی ترین نزدیک نمی‌کند . من به هر حال معتقد هستم که خداوند نرد بازی نمی‌کند.  »

در جواب به این نوشته، نیلز بوهر که در مورد نظریه کوانتوم با اینشتین اختلاف نظر شدیدی داشت، خطاب به اینشتین چنین گفت:

« از تعیین تکلیف کردن برای خدا دست بکش  »

مناظرات بوهر- اینشتین در مورد جنبه‌های اساسی مکانیک کوانتوم در کنفرانس‌های سولوای انجام می‌شد . بخش مهم دیگری از دیدگاه اینشتین مقاله مشهوری است که در سال ۱۹۳۵ توسط اینشتین، پودولسکی و روزن نوشته شد .به زعم برخی فیزیک دانان این مقاله یکی دیگر از مواردی است که این نظریه را تقویت می‌کند که اینشتین جبر باور بوده‌است .

البته جا دارد از نظر کاملاً متفاوت اینشتین در مورد ارتودوکسی کوانتوم دفاع کرد . خود اینشتین گفته‌های بیشتری در این زمینه منتشر کرد و اظهار نظر گیرایی و قاطعانه‌ای توسط یکی از هم عصران او، یعنی وولف گانگ پولی صورت پذیرفت . نقل قولی با مضمون ‹‹ خداوند نرد بازی نمی‌کند›› که در بالا به آن اشاره شد، در ابتدای کار اینشتین و توسط او مطرح شده بود، اما بیانیه‌ها و گفته‌هایی که بعدها از اینشتین داریم حول موضوعات دیگری می‌چرخد . نقل قول وولف گانگ به شرح ذیل است:

« .. من نمی‌توانستم در آن زمان که شما در مورد اینشتین در نامه‌ای یا دست نوشته‌ای صحبت می‌کردید، او را شناسایی کنم . به نظرم چنین می‌آمد که شما یک اینشتین احمق برای خود ترسیم کرده‌اید و با کبکبه و دبدبه خاصی او را به زمین کوبیده‌اید . بویژه آنکه اینشتین مفهوم جبر باوری را آنگونه که شماها مطرح می‌کنید، اساسی و بنیادین در نظر نمی‌گرفته‌است ؛ (همان طور که خودش به کرات این موضوع را برای من بازگو کرده‌است) . او با استدلال می‌گوید که برای پذیرش نظریات معیارهایی را به کار می‌بندد . سوال این است که ‹‹ آیا این به غایت جبرباورانه است؟… او خیلی هم از دست تو ناراحت نبود، فقط می‌گفت تو آدمی هستی که به گفته‌های کسی گوش نمی‌دهی ..
(emphasis due to Pauli)
 »

نقص و واقع گرایی

بسیاری از اظهار نظرات بیان شده توسط اینشتین حکایت از اعتقاد او به ناقص بودن مکانیک کوانتوم است . این مساله برای اولین بار در مقاله مشهوری که در سال ۱۹۳۵ توسط اینشتین، پودولسکی و روزن به نام پارادوکس EPR نوشته شد، مطرح گردید  و برای بار دوم در کتابی تحت عنوان آلبرت اینشتین، فیلسوف – دانشمند به سال ۱۹۴۹ عنوان شد . .The “EPR” مقاله تحت عنوان آیا توصیف مکانیکی کوانتوم و واقعیت فیزیکی را می‌توان کامل در نظر گرفت ؟ بود و در آن چنین نتیجه گیری شد : از آنجایی ما نشان داده‌ایم که عملکرد موج توصیف کاملی از واقعیت فیزیکی را به دست نمی‌دهد، ما این سوال را که آیا چنین توصیفی وجود دارد یا خیر حل نشده و بی پاسخ رها کردیم . با این حال، به اعتقاد ما چنین نظریه‌ای ممکن و میسر است . اینشتین پیشنهاد آزمایشی جالب توجهی را را ارائه می‌کند که تا حدودی با گربه شرودینگر مشابه‌است . او با پرداختن به موضوع متلاشی شدن رادیواکتیوی اتم کار خود را آغاز می‌کند . اگر کسی با یک اتم غیر متلاشی نشده کار خود را آغاز کند و منتظر وقفه زمانی خاصی باشد، در آن صورت نظریه کوانتوم این احتمال را می‌دهد که آن اتم دستخوش متلاشی شدن رادیواکتیوی قرار گرفته و دچار تغییر شده‌است . بدین ترتیب، اینشتین روش ذیل را به عنوان راهی برای پی بردن به متلاشی شدن مفروض می‌دارد :

« به جای آنکه یک سیستمی را مورد نظر قرار دهند که تنها از یک اتم رادیواکتیوی (و روند تغییرو دگرگون آن) تشکیل شده، شما سیستمی را در نظر می‌گیرید که همچنین شامل راهی برای اندازه گیری تغییر و تحول رادیواکتیوی است . من باب مثال، یک شمارگر گایگر که دارای مکانیسم ثبت خودکار است . بگذارید که به آن یک باریکه ثبت اضافه کنیم که با مکانیسم کوکی به حرکت در آید و روی آن با حرکت شمارگر علامتی گذاشته شود . بله، از منظر مکانیک کوانتوم این سیستم جمعی بسیار پیچیده‌است و فضای پیکر بندی آن دارای گستره زیادی است . اما اگر قرار باشد به این سیستم مجعی از منظر مکانیک کوانتوم پرداخته شود، اساسا اعتراضی بر آن وارد نیست . در اینجا نیز نظریه احتمال هر یک از پیکربندی‌ها تمامی مختصات را برای هر لحظه در هر بار در نظر می‌گیرد . اگر کسی تمامی پیکربندی‌های مختصات را در نظر بگیرد، برای یک زمان طولانی در مقایسه با زمان متوسط متلاشی شدن هر یک از اتمهای رادیواکتیو ، (دست کم) یک نشانه – ثبت روی باریکه کاغذی پدیدار خواهد شد . برای نیل به مختصات – پیکربندی وضعیت خاصی از نشانه باید روی باریکه کاغذی مطابقت و همخوانی داشته باشد . اما، تا آنجا که این نظریه، نشان می‌دهد تنها احتمال نسبی مختصات-پیکربندی قابل تصور است، این نظریه همچنین، بی آنکه مکان و موقعیت مشخص و معینی برای نشانه قائل باشد، احتمالات نسبی برای وضعیتهای نشانه بر روی باریکه کاغذی را می‌پذیرد .  »

اینشتین هیچگاه نسبت به روشها و افکار احتمالی و نیز در مورد آنها بی اعتنا نبود و آنها را رد نمی‌کرد . خود اینشتین یکی از متخصصان آمار بود . , که از تحلیل آماری در کارهایش در ارتباط با پشنهاد براون و مقالاتی که پیش از سال ۱۹۰۵ به چاپ رسیده بود، استفاده می‌کرد . اینشتین حتی وحدت گیبز را کشف کرده بود . معهذا، بنا به گفته اکثر فیزیکدانها او بر این باور بود که بی علت انگاری یکی از معیارها برای مطرح کردن اعتراض قاطعانه به نظریه فیزیکی است . دلیلی که پولی ارائه می‌کند در تضاد با این باور است، و گفته‌های خود اینشتین بیانگر آن است که او بر عدم تکامل به مثابه دغدغه اصلی خود تمرکز و تاکید داشت .

جان استوارت بل در تحقیقاتی که در مورد اینشتین، پودولسکی و روزن انجام داد، به نتایج جالب توجه (تئوری بل) و نابرابری بل بیشتری دست یافت . بر اساس تحلیل EPR در مورد عقاید و تفکراتی که در خصوص نتایج قابل استنتاج از این مساله بیان شده، تفاوت و اختلاف وجود دارد . به زعم بل، نامکانی کوانتوم محرز شده است؛ این در حالی است که دیگران قائل به مرگ علیت باوری هستند .

نظریه میدان یکنواخت

نوشتار اصلی: نظریات میدان یکنواخت کلاسیک‎

پس از شرح و بسط نظریه نسبیت، تلاشهای تحقیقاتی اینشتین عمدتاً شامل یک سری اقدامات جهت تعمیم نظریه نیروی جاذبه بود که به منظور یکپارچه ساختن و آسان سازی قانون فیزیک، بویژه نیروی جاذبه و الکترومغتاطیسم بود . او در سال ۱۹۵۰ به تشریح این کار پرداخت، و در یک مقاله علمی آمریکایی از آن تحت عنوان نظریه میدان یکنواخت یاد کرد . راهنما و الهام بخش اینشتین این نظر و عقیده بود که یک منبع واحد برای کل قوانین فیزیکی وجود دارد .

اینشتین در تحقیقاتش در مورد نظریه نسبیت عام به طور فزاینده‌ای منزوی و از دیگران جدا شد و تلاشهای او در نهایت عقیم و بی نتیجه بود . بویژه، اینشتین در پیگیری وحدت نیروهای اساسی، به طور کل کارهای انجام شده در جامعه فیزیک را نادیده گرفت (و بالعکس)؛ بویژه کشف نیروی اتمی قوی و نیروی اتمی ضعیف که تا حدود ۱۹۷۰؛ یعنی ۱۵ سال پس از مرگ اینشتین به طور مستقل شناخته نشده بود . هدف اینشتین از یکپارچه سازی قوانین فیزیک تحت لوای یک الگوی واحد هنوز هم برای یکپارچه سازی نیروها به قوت خود باقی است .

ویژگی‌های شخصی

اینشتین در نوازندگی ویلون مهارت داشت . وی از کودکی تلاش داشت تا برای شمار بیشتری از همنوعان خود و به‌ویژه کسانی که در دور و بر او می‌زیسته‌اند سودمند باشد . ویژگی دوم او ذوق هنری او بود که اینشتین را وامیداشت که نه تنها اندیشه کلی مومی خود را به شیوه‌ای روشن و منطقی سازمان دهد بلکه روش سازمان‌دهی و بهینه‌سازی آنها نیز به شیوه‌ای باشد که هم خود او و هم مستمعان، از دید جهان‌شناسی لذت برند . هدف اینشتین این بود که فضای مطلق را از فیزیک براندازد، نظریه نسبیت ۱۹۰۵ که در آن اینشتین فقط به حرکت راستخط یکسان پرداخته بود اینشتین با کمک از اصل تعادل پدیده‌های جدیدی را در گفتگوی نور پیش بینی کند که قابل مشاهده بوده‌اند و می‌توانست درستی نظریه نوین او را از دید تجربی تایید کرد .

دیدگاه‌های سیاسی

اینشتین خود را یک صلح‌طلب  و بشردوست قلمداد می‌کرد ،  و خود را در سال‌های بعدی، یک سوسیال دموکرات متعهد قلمداد می‌کرد . او یک بار گفت ، «از نظر من نگرش گاندی روشن‌بینانه‌ترین نگرش در میان تمامی سیاست‌مداران زمان ماست . باید تلاش کنیم تا با روحیه وی کارها را انجام دهیم، نه آنکه برای نبرد برای آرمان‌هایمان به خشونت متوسل شویم، بلکه باید این کار را به دور از تمامی پلیدی‌ها انجام دهیم . اینشتین که عمیقا تحت تأثیر گاندی قرار داشت، یک بار در مورد گاندی گفت :

« نسل‌های بعدی به سختی باور خواهند کرد که روزگاری چنین موجودی از گوشت و پوست بر روی زمین می‌زیسته‌است .  »

گاهی اوقات عقاید اینشتین جنجال‌برانگیز بود . آلبرت اینشتین در مقاله‌ای با نام چرا سوسیالیسم؟ در سال ۱۹۴۹ ،  به توصیف مرحله شکارگری رشد انسان پرداخته، و از جامعه سرمایه‌دار، به عنوان منبع پلیدی که باید بر آن فائق آمد نام برده‌است . او با رژیم‌های خودکامه در اتحاد شوروی و دیگر نقاط جهان مخالف بود، و همواره از مزایای سیستم سوسیال دموکرات که ترکیبی از یک اقتصاد برنامه‌ریزی شده توام با احترام به حقوق بشر بود سخن می‌گفت . اینشتین یکی از بنیانگذاران حزب دمکرات آلمان و یکی از اعضای اتحادیه فدراسیون معلمان آمریکا از اتحادیه‌های وابسته به AFL-CIO بود .

اینشتین دخالت بسیاری در جنبش حقوق مدنی داشت . او یکی از دوستان نزدیک پل رابسون در طول بیش از ۲۰ سال بوده‌است . اینشتین یکی از اعضای چندین گروه طرفدار حقوق بشر (از جمله بخش پرینستون NAACP) بود که رهبری بسیاری از جنبش‌های آن را پل رابسون بر عهده داشت . او به همراه پل رابسون ریاست «نهضت پایان زجرکشی در آمریکاً را بر عهده داشت . زمانی که دبلیو.ای.بی. دوبویس در دهه هشتاد عمر خود در طول دوره مک‌کارتی به نحوی جاهلانه متهم به جاسوسی برای کمونیست‌ها شد، اینشتین اعلام کرد داوطلبانه حاضر است به عنوان یکی از شهودی که به نفع وی شهادت می‌دهد در جلسه دادگاه حاضر شود . بلافاصله پس از آنکه اعلام شد اینشتین قرار است در جایگاه شهود قرار گیرد این پرونده رد شد . اینشتین گفته‌است “نژادپرستی بزرگ‌ترین بیماری آمریکاست”.

اف‌بی‌آی پرونده‌ای ۱۴۲۷ صفحه‌ای در مورد فعالیت‌های اینشتین داشت و توصیه می‌کرد که به موجب قانون اخراج بیگانگان از مهاجرت اینشتین به آمریکا ممانعت شود، این اداره اینشتین را متهم به «اعتقاد به اصلی خاص و پیروی و تبلیغ و تدریس آن می‌دانست که از نظر قانون، و به اعتقاد دادگاه‌ها، منجر به ‘ ایجاد هرج‌ومرج‌طلبی و ایجاد دولتی می‌شد که تنها به اسم دولت’»« نامیده می‌شد . آنان همچنین اینشتین را متهم به »«عضویت، حمایت مالی، یا وابستگی به سی‌وچهار جبهه کمونیست در بین سال‌های ۱۹۳۷ و ۱۹۵۴»« و »«نیز رهبری افتخاری سه سازمان کمونیستی»” کردند .بسیاری از اسناد این پرونده عمدتاً توسط گروه‌های سیاسی غیرنظامی به اف‌بی‌آی تحویل شد، و خود اف‌بی‌آی آنها را تهیه نکرده بود .

اینشتین با دولت‌های مستبد مخالف بود، و به همبن دلیل (و به خاطر یهودی بودن)، با رژیم نازی نیز مخالف بوده و بلافاصله پس از آنکه این رژیم به قدرت رسید از آلمان گریخت . هم‌زمان، کارل اینشتین خواهرزاده هرج‌ومرج‌طلب او، که دارای بسیاری از عقاید اینشتین بود، سرگرم جنگ با فاشیست‌ها در جنگ داخلی اسپانیا بود . اینشتین ابتدا با تولید بمب اتم موافق بود، هدف وی اطمینان یافتن از این نکته بود که هیتلر زودتر به سلاح اتمی دست نیابد . ارسال نامه خطاب به رئیس‌جمهور روزولت (به تاریخ ۲ اوت، ۱۹۳۹، پیش از آغاز جنگ جهانی دوم، که احتملا توسط لئو زیلارد نوشته شده بود او را تشویق به آغاز برنامه‌ای برای تولید سلاح هسته‌ای کرد . روزولت با ایجاد کمیته‌ای برای بررسی استفاده از اورانیوم به عنوان سلاح به این نامه پاسخ گفت، و چند سال بعد پروژه منهتن جایگزین این کمیته شد .

اما پس از جنگ، اینشتین برای خلع سلاح هسته‌ای و تشکیل یک دولت جهانی مبارزه کرد :

« من نمی‌دانم چگونه جنگ سوم جهانی به وقوع خواهد پیوست، اما می‌دانم که مردم در جنگ جهانی چهارم با چوب و سنگ به جنگ هم می‌روند .  »

حمایت از صهیونیسم

آلبرت اینشتین از حامیان صهیونیسم نبود. اینشتین در سال ۱۹۳۹ کتابی نیز به نام «درباره صهیونیسم»( About Zionism ) نوشت . او پس از سفر به آمریکا به سخنرانی هایش به نفع صهیونیسم ادامه داد .اینشتین در یک سخنرانی در هتل کومودور نیویورک، به مردم گفت «آگاهی من از ماهیت اصلی یهودیت با عقیده یک کشور یهودی دارای مرز، ارتش، و درجه‌ای از قدرت دنیوی هر چقدر هم که متعادل باشد، مخالف است . من نگران آسیب داخلی هستم که یهودیت متحمل آن خواهد شد». او همچنین یک نامه سرگشاده منتشر شده در نیویورک تایمز  را نیز امضا کرد این نامه مناخیم بگین و حزب ملی‌گرای هروت را خصوصا برای برخورد نامناسب با بومیان عرب در جریان دیر یاسین توسط ارگون پیشینیان هروت محکوم کرد .

علی‌رغم این نگرانی‌ها، او در تأسیس دانشگاه عبری در اورشلیم، فعالیت بسیاری کرد و در سال (۱۹۳۰) کتابی با عنوان «در مورد صهیونیسم : مجموعه مقالات و سخنرانی‌های استاد آلبرت اینشتین»، منتشر کرد و مقالات خود را وقف آن دانشگاه کرد.

در سال ۱۹۵۲ و پس از درگذشت حییم وایزمن، عزرائیل کارلیباخ، روزنامه‌نگار پرنفوذ اسرائیلی در نامه‌ای به آلبرت اینشتین پیشنهاد داد که مقام رئیس‌جمهوری اسرائیل را بپذیرد، اما اینشتین این پیشنهاد را نپذیرفت و گفت که فاقد توانایی لازم برای این کار است. با این وجود، اینشتین بقیه عمر خود را وقف رفاه اسرائیل و مردم آن کرد.

آلبرت اینشتین از ۱۹ اوت، ۱۹۴۶، با اعلام تشکیل بنیاد آموزش عالی آلبرت اینشتین ارتباط نزدیکی با طرح‌هایی داشت که مطبوعات از آن تحت عنوان «یک دانشگاه همگانی یهودی» نام می‌برد،
اما وی در ۲۲ ژوئن، ۱۹۴۷، از حمایت از این بنیاد دست برداشت و با استفاده از نامش در این بنیاد مخالفت کرد. این دانشگاه در سال ۱۹۴۸ با نام دانشگاه برندیس افتتاح شد .

اینشتین، به همراه آلبرت شوایتزر و برتراند راسل، علیه آزمایش هسته‌ای و بمب اتم مبارزه کردند. اینشتین به عنوان آخرین اقدام عمومی خود، تنها چند روز پیش از مرگ، بیانیه راسل-اینشتین را امضا کرد، که این اقدام وی منجر به برگزاری کنفرانس پوگواش در مورد علوم و امور جهان شد .

تابعیت

اینشتین در آلمان به دنیا آمد. وی در ۱۷ سالگی، در ۲۸ ژانویه ۱۸۹۶ با تأیید پدرش خواستار خروج از تابعیت آلمانی خود شد و تا پنج سال یک بی‌تابعیت بود. در ۲۱ فوریه ۱۹۰۱ تابعیت سوئیس را به دست آورد و تا پایان عمر یک شهروند سوئیس بود. اینشتین در ۱۹۱۴ یعنی زمانی که وارد خدمات اجتماعی پروس شد به تابعیت روسیه درآمد، اما به دلیل موقعیت سیاسی و آزار و اذیت یهودیان در آلمان نازی، او خدمات اجتماعی را در مارس ۱۹۳۳ رها کرد و در نتیجه تابعیت روس را نیز از دست داد . در ۱ اکتبر ۱۹۴۰ اینشتین تابعیت ایالات متحده آمریکا را به دست آورد. او تا زمان مرگ ۱۸ آوریل ۱۹۵۵ هم تبعه ایالات متحده آمریکا و هم تبعه سوئیس بود.

اینشتین در دنیای تفریحات

آلبرت اینشتین تبدیل به موضوع تعدادی رمان، فیلم و نمایش‌نامه، از جمله رمان رمان‌نویس فرانسوی ژان‌کلود کاریر در سال ۲۰۰۵، با نام Einstein S’il Vous Plait (به معنی لطفا آقای اینشتین)، فیلم بی‌اهمیتی ساخته نیکولاس روگ، فیلم آی‌کیو ساخته فرد شپیسی (در این فیلم والتر متهو نقش اینشتین را ایفا می‌کرد)، رمان «رویاهای اینشتین» نوشته آلن لایتمن، و نمایشنامه طنز «پیکاسو در چابکی خرگوش نوشته استیو مارتین شد .اینشتین همچنین موضوع اپرای بی‌همتای اینشتین در ساحل اثر فیلیپ گلس بود . شخصیت طنز اینشتین موضوع نمایش‌نامه تک‌بازیگر اد متزگر با نام آلبرت اینشتین: قلندر اهل عمل نیز بود .

اغلب در داستان‌ها از وی به عنوان الگویی برای ترسیم دانشمندان دیوانه و اساتید حواس‌پرت استفاده می‌شود، چرا که شخصیت وی و مدل موهایش نمایانگر بی‌قاعدگی، یا حتی دیوانگی است و اغلب مورد تقلید یا اغراق قرار می‌گیرد . فردریک گلدن نویسنده تایم از اینشتین به عنوان تحقق رویای یک کارکاتوریست یاد کرده‌است.

در جشن تولد ۷۲ سالگی اینشتین در سال ۱۹۵۱، آرتور ساسه عکاس یو پی آی تلاش می‌کرد تا وی را متقاعد کند که در برابر دوربین لبخند بزند . اینشتین که این کار را آن روز بارها برای عکاس انجام داده بود، در عوض زبان خود را از دهان خارج کرد . این تصویر به خاطر به تصویر کشیدن تعارض در رفتار یک دانشمند نابغه و سبک سری وی تبدیل به نمادی در فرهنگ عامه شده‌است . یاهو سیریس، یک فیلم‌ساز استرالیایی، این تصویر را به عنوان الهام بین‌المللی برای فیلم بین‌المللی و نابهنگام اینشتین جوان استفاده کرد . این تصویر همچنین در انگلیس به عنوان بخشی از آموزش خوانش پریشی به کار می‌رود، که طی آن مجموعه‌ای از پوسترهای دانشمندان، متفکران و هنرمندان بزرگ به تصویر کشیده شده و ادعا می‌شود (این امر در پوسترها مشخص نشده) که همه آنان مبتلا به خوانش‌پریشی هستند .

اظهارات و بحث‌ها

بر اساس برخی اظهارات اینشتین یک دانش‌آموز ضعیف بوده و در آموزش با سختی مواجه بوده‌است، یا اینکه دارای نوعی وهم‌گرایی (همچون درخودماندگی، یا نارسایی آسپرجر)، خوانش پریشی، و یا نارسایی بیش‌فعالی فاقد توجه است . بر اساس زندگی‌نامه اینشتین به قلم پیس، این اظهارات بی‌اساس هستند . برخی محققان نیز گهگاه خلاف آن را ادعا کرده‌اند ، اما اکثر مورخان و پزشکان اعتقاد چندانی به تشخیص طبی در گذشته خصوصا در مورد شرایط حاد و بحرانی همچون نارسایی بیش‌فعالی فاقد توجه نداشته‌اند . بررسی مغز آلبرت اینشتین پس از مرگ وی هیچگونه شواهد خاصی در مورد بیماری خاصی به دست نداده‌است .

شایعه رایج در مورد رد شدن اینشتین در درس ریاضی صحت ندارد . بر خلاف آن، اینشتین همواره استعداد عجیبی در علوم ریاضی داشت؛ وقتی او دیپلم خود را به دست آورد، او بهترین نمره (۶ از ۶) را در درس‌های جبر، هندسه و فیزیک به دست آورد . نظام نمره‌دهی در سوئیس، که در آن “۶” بالاترین نمره‌است، ممکن است با نظام نمره‌دهی در آلمان که در آن نمره “۱” بالاترین نمره‌است به اشتباه گرفته شده باشد . با این وجود، آلبرت اینشتین تا ۱۵ سالگی نمرات پایینی در دروس تاریخ، زبان و جغرافیا می‌گرفت .

در مورد خصیصه کودکی اینشتین در مورد زبان‌آموزی با تاخیر (که خود به عنوان دلیلی در برابر ادعاهای مبنی بر نارسایی آسپرجر به کار می‌رود : شرح بالینی آسپرجر شامل زبان‌آموزی توام با تاخیر نیست )، شمار معدودی گفته‌اند که اینشتین دارای لالی انتخابی بوده‌است و ممکن است تا زمانی که نتوانسته به صورت کامل جملات را ادا کند از تکلم امتناع کرده باشد . گرچه این مفهوم با طرح یک کمالگرای حساس ( زمانی که اینشتین شروع به صحبت کرد، قبل از اینکه عبارت را یکجا بگوید ابتدا آن را تکرار کرده و بعد آن را ادا می‌کرد )، همخوانی دارد این امر تا جایی ادامه می‌یابد که لالی انتخابی – به نحوی که امروزه شناخته می‌شود – دیگر به عنوان یک سکوت اختیاری در نظر گرفته نمی‌شود . این اصطلاح به تازگی به افرادی اطلاق می‌شود که در شرایط اجتماعی خاصی قادر به صحبت نیستند .این امر در مورد اینشتین، که تا زمانی که شروع به صحبت کرد اصلاً نمی‌توانست سخن بگوید فاقد کارایی است .

به گفته دکتر استیو پینکر متخصص اعصاب، کالبدشکافی مغز اینشتین نشان می‌دهد احتمال اینکه اینشتین، در کودکی، یک نوع ناشناس‌تر از تاخیر در تکلم مرتبط با رشد غیرعادی و سریع پیش از تولد در نواحی مغز که مسئول منطق تحلیلی و فضایی است، در وی زیاد است . در واقع رشد سریع این نواحی از مغز منجر شده‌است مجال کمتری به دیگر کارکردهای مغز که مسئول تکلم هستند اختصاص داده شود . پینکر و دیگران از این فرض برای شرح رشد ناهماهنگ دیگر افراد نابغه که دیر زبان به سخن گشوده‌اند همچون جولیا رابینسون ریاضیدان، آرتور روبین اشتاین و کلارا شومن پیانیست، و ریچارد فاینمن و ادوارد تلر فیزیکدان استفاده کردند، گفته می‌شود این افراد نیز در کودکی بخشی از ویژگی‌های خاص اینشتین، همچون کج‌خلقی زیاد، فردگرایی خشن و نیز علایق شدیدا گزینشی را داشته‌اند . توماس ساول رونامه‌نگار و اقتصاددان از دید یک غیرآسیب‌شناس با ساخت واژه‌ای در ارتباط با نارسایی – «نارسایی اینشتین» – این مجموعه مشخصات که در درصد محدودی (گرچه میزان محدودیت قابل بحث است) از کودکانی که گرچه دیر زبان به سخن گشوده‌اند اما از نظر تحلیلی تبدیل به افرادی پیشرفته و (علی‌رغم) دخالت‌های گسترده پزشکی از نظر اجتماعی سرشناس دیده‌می‌شود

روابط شخصی

نامه‌هایی که اینشتین به خویشاوندان خود نوشته و در دانشگاه عبری بیت‌المقدس نگهداری میشود، مشخص می‌کند که اینشتین در طول حیات خود، معشوقه‌های بسیاری داشته که با دو تن از آنان ازدواج کرده‌است .باربارا وولف از بخش بایگانی اینشتین دانشگاه عبری حدود ۳۵۰۰ صفحه از مکاتبات اینشتین از جمله نامه‌های وی به دو همسر و کودکانش طی سال‌های ۱۹۵۵-۱۹۱۲ را منتشر کرده‌است . اینشتین در نامه‌های خود به همسر دومش السا و دختر وی مارگوت ادعا می‌کند که زنان توجه بسیاری به وی می‌کنند . یکی از معشوقه‌های وی، که یک برلینی سرشناس با نام اتل میچانوسکی بیان داشته که وی مرا تا انگلیس تعقیب کرده، و این کار او غیرقابل تحمل شده‌است. بیماری اسکیزوفرنی ادوارد پسر اینشتین به شدت وی را عذاب می‌داد، و او بارها گفته بود بهتر بود ادوارد هیچگاه به دنیا نمی‌آمد . اینشتین دخترخوانده خود را می‌ستود و در نامه‌اش به السا در سال ۱۹۲۴، نوشت :

« به اندازه دختر خودم، یا شاید بیشتر، مارگوت را دوست دارم، و کسی چه می‌داند اگر من پدر او بودم چه بچه بداخلاقی از وی پدید می‌آمد .  »

این نامه‌ها به عنوان شاهدی برای تکذیب ادعاها در مورد بی‌مهری اینشتین به خانواده‌اش به کار رفته‌است .

حقوق معنوی

اینشتین دارایی‌ها، و نیز استفاده از تصویر خود را به دانشگاه عبری بیت‌المقدس وقف کرده‌است . اینشتین در طول حیات خود از دانشگاه حمایت بسیاری کرده و این حمایت از طریق حق امتیازاتی که از طریق امتیازدهی به فعالیت‌ها دریافت می‌شود ادامه دارد . آژانس روجر ریچمن به عنوان کارگزار دانشگاه عبری بیت‌المقدس صادرکننده پروانه استفاده تجاری از نام آلبرت اینشتین و تصاویر مربوط به وی و دیگر تصاویر شبیه به آن است .این آژانس به عنوان دارنده اصلی پروانه می‌تواند استفاده تجاری از نام اینشتین را که از معیارهای خاصی متابعت نمی‌کند کنترل کند( مثلاً زمانی که نام اینشتین به عنوان یک نشان تجاری به کارمی‌رود باید به همراه آن، نشان ™ به کار رود ).از ماه می، ۲۰۰۵، کوربیس آژانس روجر ریچمن را در اختیار گرفت .

افتخارات

آلبرت اینشتین شماری از افتخارات خود را پس از مرگ به دست آورده‌است . به عنوان مثال:

  • در سال ۱۹۹۹، تایم اینشتین را مرد قرن نامید.
  • همچنین در سال ۱۹۹۹، نظرسنجی گالوپ اینشتین را چهارمین مرد محبوب جهان در قرن بیستم معرفی کرد محبوبترین.
  • یونسکو به مناسبت صدمین سال مقالات نسبیت خاص، اثر فوتوالکتریک و اثر براوانی سال ۲۰۰۵ را سال جهانی فیزیک نامید.
  • آکادمی ملی علوم تندیس برنز یادبود آلبرت اینشتین را در محوطه مقر این آکادمی، در واشنگتن نصب کرده‌است .

از جمله همنام‌های اینشتین می‌توان به این موارد اشاره کرد :

  • واحدی که در نورشیمی مورد استفاده قرار می‌گیرد، اینشتین.
  • عنصر شیمیایی ۹۹، اینشتینیوم.
  • استروئید ۲۰۰۱ اینشتین.
  • جایزه آلبرت اینشتین.
  • جایزه صلح آلبرت اینشتین.
  • دانشکده پزشکی آلبرت اینشتین دانشگاه یشیوا که در سال ۱۹۵۵ افتتاح شده‌است.
  • مرکز پزشکی آلبرت اینشتین در فیلادلفیا، پنسیلوانیا

آثار اینشتین

اینشتین در طول حیات خود بیش از پنجاه مقاله علمی منتشر کرد. او همچنین آثار غیرعلمی متعددی نیز منتشر کرده‌است، که از آن جمله می‌توان به «درباره صهیونیسم» (۱۹۳۰)، «چرا جنگ؟» (۱۹۳۳، به همراه زیگموند فروید)، «جهانی که من می‌بینم» (۱۹۳۴)، و «پس از سال‌های پایانی من» (۱۹۵۰) اشاره کرد.