زندگانی حسن پیرنیا

در روز ۲۹ آبان ۱۳۱۴ هجری شمسی، میرزا حسن‌خان پیرنیا مشهور به مشیرالدوله نماینده پیشین مجلس شورای ملی و رییس‌الوزرای چند دورۀ ایران در سن ۶۳ سالگی درگذشت.

حسن پیرنیا در اوایل سال ۱۲۵۱ هجری شمسی برابر با ۱۲۹۱ هجری قمری به دنیا آمد. پدرش نصرالله‌خان نایینی وزیر امور خارجۀ دوران قاجار و نخستین رییس‌الوزرای عصر مشروطه بود. او تحصیلات مقدماتی فارسی و عربی را در خانه و نزد معلم خصوصی فراگرفت. وی بعد از آن به همراه دو برادرش، حسین و علی برای ادامه تحصیل راهی روسیه شد، تحصیلات نظامی و سپس تحصیلات حقوقی خود را در دانشکده حقوق مسکو تمام کرد و بعد از فارغ‌التحصیلی به سمت وابسته سفارت ایران در پطرزبورگ منصوب شد.

در سال ۱۳۱۷ پدرش میرزا نصرالله‌خان نایینی به سمت وزیر امور خارجه منصوب شد و با فراخواندن حسن، او را به ریاست اداره بایگانی وزارت خارجه منصوب کرد. نخستین کار پیرنیا پس از ورود به وزارت خارجه، نوشتن نظامنامهٔ حق ویزا و سایر تصدیقات اتباع ایرانی خارج از کشور بود. او چندی بعد با انتصاب به سمت منشی مخصوص صدراعظم امین‌السلطان به عنوان مشیرالملک ملقب شد. در همین سال‌ها بود که او با دختر میرزا احمدخان علاءالدوله از اعضای درجه اول دربار مظفرالدین شاه پیوند زناشویی بست و در دوران حیاتش صاحب ۷ فرزند شد.

میرزا حسن‌خان مشیرالدوله با توجه به تحصیلاتی که در رشته حقوق داشت، به خوبی به اهمیت قانون و نقشی که در پیشرفت جامعه و ملت دارد، واقف بود. به این منظور چندی بعد با حمایت مظفرالدین ‌شاه مدرسه وزارتخانه یا همان مدرسه علوم سیاسی تهران را تاسیس کرد تا ضمن کادرسازی برای وزارت خارجه، موقعیتی فراهم شود که مردم ایران را به قانوندانی و حق و حدگذاری وادار کند. پیرنیا خود در این مدرسه حقوق بین‌الملل درس می‌داد.

در سفر دوم مظفرالدین شاه به اروپا در سال ۱۳۲۰ قمری به عنوان مترجم با شاه همراه شد و پس از بازگشت از سفر به سمت سفیر ایران در پطرزبورگ منصوب شد. این ماموریت سه سال به طول انجامید. در بحبوحه انقلاب مشروطیت در ایران روش میانه‌روی در سیاست را انتخاب کرد و پس از صدور فرمان تأسیس عدالتخانه، در کمیسیونی که برای تهیهٔ نظامنامهٔ عدالتخانه دایر شد عضویت داشت. همچنین پس از صدور فرمان مشروطیت که برای تهیهٔ نظامنامهٔ انتخابات و قانون اساسی هیاتی تشکیل شد، پیرنیا به اتفاق برادرش حسین موتمن‌الملک کمک بسیاری در راه نگارش قانون اساسی جدید ایران کردند و وی مسئولیت ترجمهٔ قوانین ملل دیگر را بر عهده گرفت.

پس از مرگ مظفرالدین‌ شاه، حسن پیرنیا مامور شد تا به منظور اعلام خبر تاجگذاری محمدعلی شاه به پطرزبورگ، پاریس و لندن سفر کند. او بعد از بازگشت به ایران به لقب «مشیرالدوله» که از القاب پدرش بود، ملقب شد. در کابینهٔ مشیرالسلطنه به وزارت عدلیه رسید و در کابینه ناصرالملک وزارت امور خارجه را برعهده گرفت. در سال ۱۹۰۷ میلادی که موعد اعلام قرارداد روس و انگلیس بود، مشیرالدوله طی نامه‌ای جوابی منطقی به سفارت روس و انگلیس داد که موجب رضایت عمومی آزادی‌خواهان و روشنفکران ایران شد.

در دورهٔ استبداد صغیر، مشیرالدوله در دولت‌های مشیرالسلطنه و ناصرالملک، وزارت معارف و عدلیه را برعهده داشت و از جانب محمدعلی شاه مأمور اصلاح عدلیه و تنظیم قانونی امور آن شد و در دارالشورای کبرای دولتی یا «شورای مملکتی» که به دستور شاه برپا شده بود عضویت یافت. حضور پیرنیا در دستگاه دولت به هنگام استبداد صغیر با انتقادات جدی همراه بود، اما این اقدام را به منزلۀ بی‌اعتقادی وی به نظام مشروطه ندانستند.

پس از فتح تهران، میرزا حسن‌خان مشیرالدوله به نمایندگی از استرآباد به مجلس راه یافت، ولی به دلیل پذیرش مسئولیت وزارت عدلیه در کابینهٔ سپهدار از نمایندگی استعفا کرد و در کابینهٔ بعدیِ وی نیز به وزارت تجارت رسید. پیرنیا در دوران وزارت عدلیه سه طرح قانونی برای اصلاح عدلیه به مجلس ارائه داد که با وجود مخالفت‌های اولیه، با مساعدت بعدی سیدحسن مدرس و امام جمعهٔ خویی به تصویب کمیسیون عدلیهٔ مجلس رسید. پیرنیا در کابینهٔ صمصام‌السلطنه وزارت عدلیه و معارف را پذیرفت و در ایام فترت بین مجلس دوم و سوم در کابینهٔ علاءالسلطنه مدت کوتاهی وزارت معارف را برعهده گرفت، اما در خردادماه ۱۲۹۲ هجری شمسی در اعتراض به اعطای امتیاز راه آهن خرمشهرـ خرم‌آباد به انگلیس از وزارت استعفا کرد. پیرنیا در اتخاذ سیاست بیطرفی ایران در جنگ جهانی اول نیز نقش داشت. پس از علاءالسلطنه، مستوفی‌الممالک به نخست‌وزیری رسید.

مستوفی‌الممالک که استعفا داد، مشیرالدوله نماینده مردم تهران در مجلس سوم بود و احمدشاه پس از نظرخواهی از مجلس او را مأمور تشکیل کابینه کرد. مشیرالدوله هنگام معرفی وزرا و ارائه رئوس برنامهٔ دولتش در عرصهٔ سیاست خارجی و داخلی، مهم‌ترین برنامه‌های خود را حفظ بی‌طرفی، اصلاح دوایر دولتی و پرداخت حقوق معوقهٔ ژاندارمری و نظمیه اعلام کرد. او در نخستین گام با لغو قانون ۲۳ جوزا که مؤید حاکمیت مطلق بلژیکی‌ها بر خزانه‌داری کل ایران بود، اسباب ناخشنودی روس و انگلیس را فراهم آورد و در عین حال پشتیبانی همهٔ گروه‌های سیاسی، حتی گروه‌ها و روزنامه‌های تندروی آن زمان را به دست آورد.

مشیرالدوله که ادارهٔ وزارت جنگ را هم برعهده داشت، با مهلت خواستن از روس و انگلیس برای پرداخت بدهی‌های ایران، کوشید تا از این طریق قشونی منظم ایجاد کند، اما با مخالفت روس و انگلیس تلاش او بی‌نتیجه ماند. او که از آغاز فعالیت دولتش خواستار خروج نیروهای بیگانه از کشور شده بود، در همین دوران با تقاضای انگلیس مبنی بر برکناری افسران سوئدی، برکناری مخبرالسلطنه از حکومت فارس، جلوگیری از فعالیت جاسوسان آلمانی و پذیرش حضور نیروهای روسیه در خاک ایران مخالفت کرد. اما نیروهای روسیه به بهانهٔ پیشروی قوای عثمانی، از قزوین به سوی تهران حرکت کردند و مجلس نیز با پیرنیا همراه نشد و سفرای روس و انگلیس به اتفاق خواهان برکناری وی شدند و در نتیجه، مشیرالدوله در ۳۰ جمادی‌الاول ۱۳۳۳ برابر با ۲۵ فروردین ۱۲۹۴ هجری شمسی بعد از حدود ۴۰ روز استعفا کرد.

پس از سقوط کابینهٔ عین‌الدوله در شهریور ۱۲۹۴، مجلس پیشنهاد کرد تا مشیرالدوله دوباره ریاست کابینه را برعهده گیرد. او عضویت مستوفی‌الممالک در کابینه را شرط قبول نخست‌وزیری اعلام کرد، اما وقتی مستوفی عضویت در کابینه را قبول نکرد، پیرنیا نیز رییس‌الوزرایی را نپذیرفت.

با برگزاری انتخابات مجلس چهارم مشیرالدوله به نمایندگی از مردم تهران به مجلس رفت، اما پیش از افتتاح مجلس برای دومین بار به ریاست کابینه رسید و از نمایندگی استعفا کرد. از مهم‌ترین مسائل این دوران، پیامدهای قرارداد ۱۹۱۹ بود. پیرنیا اجرای این قرارداد را تا زمان تصویب و اعلام نظر مجلس ممنوع اعلام کرد. مسالهٔ دیگر، قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز بود. تلاش مشیرالدوله برای پایان بخشیدن مسالمت‌آمیز به آن سودی نداشت و سرانجام با اعزام مخبرالسلطنه به حکمرانی تبریز و کشته شدن خیابانی ماجرا خاتمه یافت.

مشیرالدوله پیرنیا در تلاش برای خاتمه دادن مسالمت‌آمیز به قیام جنگل نیز هیات‌هایی نزد میرزا کوچک‌خان فرستاد، و از سوی دیگر هیاتی را با اختیارات تامه روانهٔ مسکو کرد، و تقریباً همزمان با آن نیروهای قزاق و ژاندارم را برای پایان دادنِ قیام به مازندران و گیلان فرستاد. عملیات این نیرو‌ها در آغاز موفق بود، اما عقب‌نشینی نیروهای انگلیسی به قزوین و حمایت نیروهای شوروی از جنگلی‌ها موجب شکست نیروهای دولتی و عقب‌نشینی آنان به آق بابا شد. این عقب‌نشینی سرآغازی دوباره بود برای فشارهای دولت انگلیس تا خواهان برکناری استاروسلسکی از فرماندهی لشکر قزاق و ریاست افسران انگلیسی بر نیروهای قزاق شود که در قرارداد ۱۹۱۹ نیز راه‌های آن را اندیشیده بودند. در پی مخالفت مشیرالدوله با این درخواست‌ها، انگلیس از پرداخت مساعده‌ای که ماهیانه به ایران می‌پرداخت خودداری کرد. مخالفت‌های برخاسته از کشته شدن خیابانی و شیخ حسین چاکوتاهی نیز بر مشکلات دولت افزود و به استعفای مشیرالدوله انجامید. در پی این استعفا، روی کار آمدن سپهدار و برکناری استاروسلسکی، زمینه‌های لازم برای کودتای ۱۲۹۹ فراهم شد. هرچند پس از کودتا مشیرالدوله مانند سایرین دستگیر نشد، اما در مدت حاکمیت سیدضیاءالدین طباطبایی خانه‌نشین بود. در دوران حکومت قوام و قیام کلنل محمدتقی‌خان پسیان، سعی در حل مسالمت‌آمیز مساله داشت. کلنل نیز داوری مشیرالدوله را دربارهٔ خود پذیرفته بود. پس از قوام، با اعلام تمایل مجلس، مشیرالدوله در بهمن ۱۳۰۰ برای سومین بار رییس کابینه شد. نخستین بحران کابینهٔ پیرنیا کودتای ابوالقاسم لاهوتی در تبریز بود که در اعتراض به ادغام ژاندارمری و نیروی قزاق آغاز شد و سرانجام با اعزام نیروی قزاق به فرماندهی حبیب‌الله‌خان شیبانی و فرار لاهوتی به شوروی، در اواخر بهمن ۱۳۰۰ خاتمه یافت.

مشیرالدوله برای جلوگیری از خشونت‌های حکومت نظامی و تندروی‌های مطبوعات، لایحهٔ اصلاح قانون مطبوعات و تشکیل هیات ‌منصفه را به مجلس ارائه داد که پس از گفت‌وگوهای فراوان در ۱۰ آبان ۱۳۰۱ به تصویب رسید. ارائهٔ این لایحه از سوی دولت، واکنش مدیران جراید را دربارهٔ شیوه‌های اجرایی آن برانگیخت و آن را اقدامی برای تحدید آزادی‌ها دانستند. اما با وجود تشکیل کمیسیون پیشنهادی مشیرالدوله مبنی بر نظارت بر اعمال سردار سپه، همچنان تندروی‌های او ادامه داشت. به علاوه، به تحریک او یا با فعالیت اتحادیه‌های کارگری با گرایش‌های مارکسیستی اعتصاباتی صورت گرفت که سستی کار دولت و قوت سردار سپه را موجب شد و سرانجام درج نامهٔ یک کارگر قورخانه در روزنامهٔ حقیقت بهانهٔ لازم را به سردار سپه داد تا با پیغامی توهین‌آمیز به مشیرالدوله خواهان توقیف روزنامهٔ حقیقت شود و مشیرالدوله پس از مخالفت با آن استعفا کرد. پوزش بعدی سردار سپه نیز سودی نداشت و حتی با اعلام تمایل دوبارهٔ مجلس، پیرنیا حاضر به ادامهٔ کار نشد.

در آستانهٔ انتخابات مجلس پنجم، مشیرالدوله که ریاست انجمن نظارت بر انتخابات را به عهده داشت، با اعلام تمایل مجلس برای چهارمین بار ریاست وزرا را پذیرفت و در آخرین نشست مجلس چهارم در خردادماه ۱۳۰۲، کابینهٔ خود را معرفی کرد، اما این کابینه که به دولت محلل شهرت یافت در برابر زیاده‌خواهی سردار سپه و تلاش او برای رسیدن به رئیس‌الوزرایی دوام نیاورد و پیرنیا در اعتراض به دستگیری و تبعید قوام‌السلطنه توسط سردار سپه در آبان ماه همان سال از قدرت کناره گرفت. پیرنیا در مجلس پنجم بار دیگر به نمایندگی از مردم تهران انتخاب شد و در ماجرای استعفا و قهر سردار سپه در ۱۸ فروردین ۱۳۰۳ عضو هیاتی بود که برای دلجویی از او به رودهن رفتند. پیرنیا به هنگام خلع قاجاریه از رفتن به مجلس خودداری کرد و پس از آن نیز در مجلس حاضر نشد. در انتخابات مجلس ششم نیز ریاست انجمن مرکزی نظارت بر انتخابات را برعهده داشت و با توجه به اینکه به نمایندگی هم برگزیده شد، مانند دورهٔ هفتم، نمایندگی را نپذیرفت. عضویت در کمیسیون معارف و ریاست کمیسیون اصلاح عدلیه در ۱۳۰۶، واپسین مشاغل دولتی او بود و پس از آن حتی از پذیرفتن ریاست دیوان تمیز (دیوان عالی کشور) خودداری کرد.

میرزا حسن‌خان مشیرالدوله در مجموع ۴ بار رییس‌الوزرا شد و ۲۴ بار به مقام وزارت رسید. او همچنین در دوره‌های دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم، نماینده مردم تهران در مجلس شورای ملی بود. پیرنیا پس از آنکه به کلی از مشاغل دولتی کناره‌گیری کرد، در ده سال آخر عمر اغلب به کارهای فرهنگی و علمی پرداخت و از جمله مشغول تالیف کتاب سه جلدی «تاریخ ایران باستان» شد. از دیگر آثار او نیز می‌توان به کتاب‌های حقوق بین‌الملل، خطوط برجستۀ داستان‌های ایران قدیم، دستورالعمل اصول و محاکمات جزایی و قوانین موقتی محاکمات حقوق اشاره کرد. هرچند مشیرالدوله تا پایان عمر خانه‌نشین بود، اما همچنان حساسیت خود را نسبت به مسائل مهم روز حفظ کرد و از جمله در مسائلی همچون قرارداد نفت در سال ۱۹۳۳ به بیان مخالفت‌های خود پرداخت.

حسن پیرنیا سرانجام در ۲۹ آبان ۱۳۱۴ شمسی بعد از دو سال بیماری سخت، در سن ۶۳ سالگی در خانه شخصی خود در خیابان منوچهری تهران درگذشت و در آرامگاه خانوادگی در امامزاده صالح تجریش به خاک سپرده شد. خانه‌ای که حسن پیرنیا در آن زندگی می‌کرد به نام عمارت مشیرالدوله یا عمارت پیرنیا در زمره آثار ملی به ثبت رسیده است.

منابع:

 شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، نشر زوار

تاریخ بیست ساله، حسین مکی، انتشارات علمی

رهبران مشروطه، ابراهیم صفایی، انتشارات جاویدان

زندگینامه رجال و مشاهیر ایران، حسن مرسلوند، نشر الهام

تاریخ بیداری ایرانیان، ناظم الاسلام کرمانی، انتشارات امیرکبیر

رجال عصر مشروطیت، به کوشش حبیب یغمایی، نشر اساطیر

تلاش آزادی، محمدابراهیم باستانی پاریزی، انتشارات علمی

زندگانی مرجان محتشم

نام:مرجان

نام خانوادگی:محتشم

تاریخ تولد:۱۳۴۸/۱۲/۱۳

محل تولد:تهران

——————————–

مرجان محتشم بازیگر سینما و تلویزیون متولد ۱۳ اسفند ۱۳۴۸ در تهران میباشد.

او برای اولین بار و به طور حرفه ای سال ۱۳۷۶ با سریال بهشت گمشده به کارگردانی کامران قدکچیان وارد عرصه هنر شد، اولین تجربه تلویزیونی اش به سریال حقیقت آیینه به کارگردانی اسم۱اعیل میهن دوست برمی گردد. عمده شهرت او، به دلیل ایفای نقش در سریال پس از باران و در نقش شهربانو بوده است.

مرجان محتشم و کتایون ریاحی

مرجان محتشم و کتایون ریاحی در سریال پس از باران

در ادامه یکی از سکانس های بسیار زیبای سریال پس از باران با بازی مرجان محتشم را ببینید.

فیلم شناسی مرجان محتشم

تله فیلم یا فیلم تلویزیونی محتشم

ستاره من (۱۳۸۷)

نامادری (۱۳۸۷)

فیلمهای سینمایی مرجان محتشم

رز زرد (۱۳۸۱)

مرجان محتشم در مجموعه تلویزیونی

بهشت گم شده (۱۳۷۵)

پس از باران (۱۳۷۹) در نقش خانم کوچک (شهربانو)

ریحانه (۱۳۸۳)

فکر پلید (۱۳۷۷) در نقش خاتون

پرواز در حباب

بیماری مرجان محتشم

مرجان محتشم سال ۱۳۹۱ با یک بیماری سخت دست و پنجه نرم می کرد و در حالی که در تامین هزینه های درمان خود با مشکل مواجه شده بود گفته:من حتی در حال حاضر از داشتن یک دفترچه بیمه هم محروم هستم و در حال حاضر تنها با طراحی داخلی ساختمان امرار معاش می کنم.

مرجان محتشم در فیلم ستاره من

مرجان محتشم در فیلم ستاره من

مرجان محتشم در خصوص کم کاری خود می گوید:

من در اوج دوران بازیگری ام هم بارها عنوان کرده بودم که بازیگری نیستم که تنها ماندن در عرصه بازیگری را سرلوحه اهدافم قرار دهم و بخواهم به هر قیمتی بازی کنم. متاسفانه برخی از بازیگران با تن دادن به روابط نا مشروع برای خود جایگاهی در سینما دست و پا می کنند. کاری که من حاضر شدم به قیمت حذف شدنم از عرصه بازیگری به آن تن ندهم. مرجان محتشم می افزاید:متاسفانه برخی از بازیگران هستند که برای محبوبیت کاذب و بودن در عرصه این بی اخلاقی ها را بدون در نظر گرفتن نقش خدا در زندگی به جان می خرند.

 

مرجان محتشم و رویا تیموریان

مرجان محتشم و رویا تیموریان در سریال ریحانه

اظهارات جنجالی مرجان محتشم درباره سینما

برخی ستارگان با ارتباطات غیراخلاقی محبوب شدند که به اعتقاد من این نه تنها محبوبیت نیست بلکه باعث شرمندگی و تاسف است

مرجان محتشم بازیگر سینما و تلویزیون در گفتگو با باشگاه خبرنگاران درباره ابزار ماندگاری یک بازیگر در عرصه سینما اظهار داشت:بعد از ۸ سال سکوت مطلق در سینما ایران نظرم را درمورد ابزار ماندگاری در عرصه سینما که متاسفانه ارتباطات برخی بازیگران با عوامل فیلم است می دانم، البته فکر می کنم سکوت ۸ ساله من پاسخ مناسبی به این سوال است.

وی در ادامه گفت:کسانی در سینمای ایران قدرت کاذب بدست آوردند که لیاقت ماندن در این عرصه را نداشتند و برخی که مردم دوستشان دارند از صحنه حذف می شوند در واقع یکسری قربانی ماندگاری گروه دیگر می شوند.

محتشم با بیان اینکه من نان موقعیتم را نخوردم افزود:من در اوج موقعیت کاری ام در مصاحبه های مکرر بیان کردم که به صورت مداوم کار نخواهم کرد، به دلیل اینکه به هر قیمتی حاضر نیستم در عرصه سینما باشم با اینکه عاشق کارم هستم.

مرجان محتشم با لباس عروس

جدیدترین آلبوم عکس های مرجان محتشم در سریال ریحانه

محتشم تاکید کرد:محبوبیت بین مردم چیزی نیست که بتوان به راحتی آن را بدست آورد ولی متاسفانه برخی ستارگان به دلیل ابزار شدن و ارتباطات غیراخلاقی که باعث شرمندگی و تاسف است محبوب شدند که به اعتقاد من این محبوبیت نیست.

وی ادامه داد:چرا مرجان محتشم به عنوان یک بازیگر بدون حاشیه و کسی که اکثریت مردم از هر قشر و تیپی اعم از جامعه مذهبی و یا جامعه مدرن و … قبولش دارند و باید به خاطر اعتقاد به خدا و نپذیرفتن یکسری روابط غیراخلاقی از جامعه هنر حذف شوند و انگ مغرور بودن را بخورد؟!

محشتم افزود:من از مرجان محتشم بودن ضربه خوردم زیرا برای من پارامتر های اخلاقی مهم تر از هر موضوع دیگری است حتی به قیمت ۸ سال سکوت و مدت ها جدایی از کاری که دوستش داشته باشم و به خاطر این دل آزردگی ها حاضر به ادامه فعالیت در عرصه سینما با این وضعیت نیستم.

بازیگر سریال «پس از باران» ادامه داد:همانطور که گفتم جایی برای کسانی که بخواهند با اعتقاد به خدا در عرصه ی سینما فعالیت سالم داشته باشند نیست و متاسفانه برعکس کسانی که تن به ارتباطات نامشروع می دهند در این عرصه بالا می روند.

وی با بیان اینکه این روزها با یک بیماری دست و پنجه نرم می کند درباره شرایط بیمه خود گفت:من حتی در حال حاضر یک دفترچه بیمه هم ندارم و اکنون با این شرایط گاهی از طریق طراحی داخلی ساختمان امرار معاش می کنم و از طرفی حتی نوشته های من هم به دلیل مرجان محتشم بودن چاپ نمی شود.


عکسهای مرجان محتشم در نقشهای متفاوت

مرجان محتشم در پس از باران

به روزترین گالری عکس های مرجان محتشم – سریال پس از باران

مرجان محتشم در پس از باران

بهترین آرشیو عکس های مرجان محتشم – سریال پس از باران

مرجان محتشم سریال پرواز در حباب

مرجان محتشم  سریال پرواز در حباب

عکسهای مرجان محتشم

زیباترین گالری آلبوم عکس های مرجان محتشم

عکسهای مرجان محتشم

 عکس های مرجان محتشم

مرجان محتشم و بهرام رادان

مرجان محتشم و بهرام رادان در پشت صحنه فیلم رز زرد

مرجان محتشم در فیلم رز زرد

زیباترین عکس های مرجان محتشم – فیلم رز زرد

عکسهای زیبای مرجان محتشم

عکس های کمیاب از مرجان محتشم – سریال پرواز در حباب

زندگانی علی ضیاء

نام:علیعلی ضیاء

f

علی ضیاء علی ضیاء

نام خانوادگی:ضیاء

تارخ تولد:۱۳۶۴/۶/۲۶

محل تولد:کاشان

تحصیلات:کارشناسی مکانیک طراحی جامدات

تاهل:مجرد

———————————————————

علی ضیاء متولد ۲۶ شهریور ۱۳۶۴ در کاشان و فارغ التحصیل مکانیک طراحی جامدات از دانشگاه آزاد اسلامی واحد کاشان است.
کودکی علی ضیا
کودکی علی ضیا
یک خواهر دارد که متاهل است. علی ضیا سال ۱۳۸۴ یه تهران آمد و از ۱۹ سالگی به طور اتفاقی وارد رادیو شد و کار خود را در رادیو جوان با برنامه طنز پسری از کاشانه شروع کرد که به عنوان آیتم برتر انتخاب شد و پس از ۵ سال گویندگی در رادیو، به دعوت علی زاهدی وارد تلویزیون شد و اولین کار خود را در سیما با برنامه گزینه جوان تجربه کرد. البته همزمان با این برنامه، برنامه خط و ربط هم در رادیو اجرا می کرد.
علی ضیاء و خواهرش
علی ضیا و خواهرش
علی ضیاء و مادرش
علی ضیا و مادرش
نوجوانی علی ضیاء
نوجوانی علی ضیا

 وی برگزیدهٔ جشنواره خوارزمی با طرح موتور نیم دوار با قابلیت کارکرد با انواع سوخت بدون کاهش توان و عضو انجمن مخترعین کشور می باشد.
 افتخارات:
۱ـ برگزیده جشنواره خوارزمی با طرح موتور نیم دوار با قابلیت کارکرد با انواع سوخت بدون کاهش توان
۲ـ کسب رتبه اول استانی ورتبه دوم کشوری در جشنواره خوارزمی
۳ـ دارای گواهینامه پذیرش علمی اختراع از سوی هئیت علمی ومعاونت آموزشی دانشگاه آزاد کاشان
۴ـ عضو انجمن مخترعین کشور
سمت­ها:
۱ـ مدیر بازرگانی شرکت مهندسی ـ بازرگانی مبین تهران
۲ـ مدیر بازاریابی شرکت مهنسین مشاور مهرکیان
۳ـ گوینده شبکه جوان رادیو از سال ۱۳۸۵ الی ۱۳۸۸
۴ـ مجری شبکه سوم سیما جمهوری اسلامی از سال ۱۳۸۸ تا کنون
۵ـ مدیر پروژه موسسه خیریه فاطمه­الزهرا
۶ـ دبیر اجرایی همایش دانشجویی کشوری مکانیک
 بازیگری:
– بازیگر مهمان سریال دفترخانه شماره ۱۳
– بازیگری در فیلم چند اپیزودی رابطه
علی ضیاء
عکس علی ضیا
اجرای رادیویی:
۱ـ اجرای برنامه تولیدی «شب های آفتابی» از گروه اندیشه به مدت دو سال
۲ـ اجرای برنامه زنده «زیر نور ماه» از گروه اندیشه به مدت یک سال و نیم
۳ـ اجرای برنامه زنده «سلام» از گروه اندیشه به مدت یک سال
۴ـ اجرای برنامه زنده «یک + یک» از گروه جامعه یه مدت یک سال
۵ـ اجرای برنامه «توپ» از گروه ورزش به مدت سه ماه
۶ـ اجرای برنامه «آخرشه» از گروه ورزش به مدت یک سال
۷ـ اجرای برنامه «نفس عمیق» از گروه جامعه به مدت شش ماه
۸ـ اجرای برنامه ویژه محرم سال ۱۳۸۸ از گروه اندیشه
۹ـ اجرای برنامه ویژه عید ۱۳۸۹ از گروه جامعه
۱۱ـ اجرای برنامه «جوان ایرانی سلام» از گروه جامعه به مدت سه ماه
۱۱ـ اجرای برنامه ویژه ولادت امام رضا(ع) در تاریخ ۸/۸/۱۳۸۸
۱۲ـ اجرای برنامه ویژه روز جوان
۱۳ـ اجرای برنامه های زنده و تولیدی ویژه ولادت ها و سالروز شهادت ائمه اطهار
۱۴ـ اجرای برنامه ویژه روز قدس
۱۵ـ اجرای برنامه ویژه روز انتخابات ریاست جمهوری
۱۶ـ اجرای برنامه ویژه روز دختران
۱۷ـ اجرای برنامه منطقه اختصاصی
گفتگو با علی ضیا
علی ضیاء
عکسهای علی ضیا
چگونه وارد فضای صدا و سیما شدید؟
من ابتدا از طریق نویسندگی وارد رادیو جوان شدم و یک آیتم طنز در برنامه کاملا جوانانه را خودم می نوشتم و با لهجه کاشانی می خواندم. بعد آقای زاهدی که صدای مرا در برنامه آخرشه ـ که در رادیو جوان پخش می شد ـ شنیدند با من تماس گرفتند و از من خواستند نریشن برنامه گزینه جوان را اجرا کنم. اما پس از پذیرفته شدن در تست گویندگی قرار شد اجرای برنامه شروع خوب را به عهده بگیرم، ولی به دلیل فضای علمی ای که داشتم و اختراعی که از من ثبت شده بود، اجرای برنامه گزینه جوان به من پیشنهاد شد و اولین برنامه ای بود که به طور زنده از من روی آنتن رفت.
علی ضیا این همه انرژی را از کجا می آورد؟
این مطمئنا لطف و عنایت خداست که به من کمک و انرژی ام را تامین می کند. گاهی واقعا خسته یا ناراحت هستم، اما با دیدن دوربین یا میکروفن انرژی مضاعفی در خود احساس می کنم و این که با مطالعه و تحقیق سعی می کنم خودم را به روز نگه دارم و با دادن اطلاعات جدید و نو به مخاطب او را راضی کنم. بیننده گناهی ندارد که چهره عبوس یا ناراحت مرا تحمل کند، بنابراین در مقابل بیننده فیلم بازینمی کنم و سعی می کنم همواره شادی و انرژی خود را به مخاطب انتقال دهم، چون مخاطب ما باهوش است و اگر چیزی بگویی که به آن اعتقاد نداشته باشی یا بخواهی نشاطی ظاهری یا اطلاعات فرآوری نشده را به او تحویل دهی مطمئنا از پس قاب شیشه ای تصویر، آن را درک خواهد کرد. من برای شعور مخاطبم احترام زیادی قائلم و حتی سعی می کنم از بهترین لباس هایم برای اجرا استفاده کنم.
علی ضیا
علی ضیا
با توجه به این که شما در هر دو عرصه صدا و سیما فعال هستید، فرق بین مجری و گوینده از نگاه شما چیست؟
گوینده، متکی به متن است، در حالی که مجری متکی به متن نیست. در رادیو متن ها را می خواندم، ولی آن را به زبان خودم و در راستای متن اصلی برای شنونده بیان می کردم، گوینده نباید حتی یک واو را در جمله جابه جا کند. اما در برنامه ای که ما در تلویزیون اجرا می کنیم متن هایی که گفته می شود با هماهنگی گروه و اتاق فکر است و عقل جمعی تصمیم می گیرد چه چیزی در حال حاضر باید روی آنتن گفته شود و این یک حسن است که از قبل درباره صحبت ها فکر می شود. این تفاوت حتی بین مخاطب رادیو و تلویزیون نیز وجود دارد و من پس از ۵ سال اجرا در رادیو وقتی خواستم بعضی از تکنیک های اجرا در رایو را به تلویزیون بیاورم متوجه شدم به هیچ عنوان جواب نمی دهد. همین قضیه درباره رادیو هم صادق است و من بعد از ۱۱ ماه که به رادیو برگشتم مخاطب رادیو از من اصطلاحات تلویزیون را قبول نمی کرد. این دو رسانه معیارها، ساختارها، فضا و حتی مدیای متفاوتی با هم دارند و برای اجرا باید این موضوع را مد نظر داشته باشیم. با این که اجرا را شکلی از هنر نمایش می دانم، ولی این مقوله به طور کلی از تئاتر جداست و من در اجرایم نقش کسی را بازی نمی کنم.
بیشتر در چه زمینه هایی مطالعه دارید؟
بیشتر به طور خاص مطالعه می کنم، اما در زمینه های زیادی مطالعه دارم از جمله رمان، جامعه شناسی، فلسفه هنر و… اما بیشتر فضای نشریات را ترجیح می دهم، چراکه یک مجری باید اطلاعاتش به پهنای یک اقیانوس و عمق یک بند انگشت باشد.
آینده را چگونه می بینید؟
به نظر من آینده را باید ساخت. به امید پروردگار من قصد دارم آیند را به نحو شایسته ای تغییر دهم. اول این که قصد دارم خودم بسیار بهتر باشم و مانند بسیاری از کسانی که اسطوره بودند مثل تختی که مردم آنان را به عنوان فرزند خود پذیرفته اند، دوست دارم عنایت خداوند همواره شامل حالم باشد و بعد برنامه های بسیاری در ذهن دارم که هم برای کشورم بتوانم مفید باشم و هم برای شهرم. من به طور حتم برای کاشان تلاش می کنم و استعدادهای بالقوه جوانان شهرم را تا جایی که بتوانم به فعل درمی آورم، گرچه مشکلات زیادی بر سر راهم قرار دارد، اما ایستادگی می کنم.

زندگانی مجید شهریاری

مجید شهریاری (۱۳۴۵–۸ آذر ۱۳۸۹) استاد دانشگاه شهید بهشتی، فیزیک‌دان و دانشمند هسته‌ای متولد زنجان است که در تاریخ ۸ آذر ۱۳۸۹ در ایران ترور شد.

زندگی‌نامه

وی با کسب رتبه دو در سال ۱۳۶۳ در آزمون ورودی دانشگاه صنعتی امیر کبیر در رشته مهندسی الکترونیک پذیرفته شد. سپس در سال ۱۳۶۷ باکسب رتبه نخست در آزمون کارشناسی ارشد رشته مهندسی هسته‌ای در دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شد و در نهایت در سال ۱۳۷۷ موفق شد که دکترای خود را در رشته علوم و تکنولوژی فناوری هسته‌ای از دانشگاه امیر کبیر دریافت کند. او پس از استعفاء از دانشگاه امیرکبیر به خاطر نبود بستر مناسب برای همکاری وی در سال ۱۳۸۰ به دانشگاه شهید بهشتی پیوست و در سال ۸۵ با راه‌اندازی دانشکده مهندسی هسته‌ای دانشگاه شهید بهشتی به عضویت هیئت علمی آن درآمد. او در مدرسه راهنمایی شهریار درس خوانده بود.

سوابق علمی

همراه با مسعود علیمحمدی، دکترای فیزیک ذرات بنیادی و عضو هیئت علمی دانشگاه مشهد از مشاوران ایران در پروژه مهم سزامی بودند.

برگزاری دوره‌هایی چون «کارگاه آموزشی آشنائی با کدهای محاسباتی رآکتورهای هسته‌ای» از جمله سوابق مجید شهریاری بوده‌است. یکی از طرح‌های مهم مجید شهریاری، طراحی‌های تئوریک مربوط به ساخت نسل جدید رآکتورهای هسته‌ای است که بازتاب زیادی نیز در مراکز علمی جهان داشت. او از جمله کارشناسان ارشد مبارزه با کرم رایانه‌ای استاکس‌نت بود.

در سال ۲۰۱۲ خبرگزاری آسوشیتدپرس نموداری را منتشر کرد که تهیه آن به مجید شهریاری نسبت داده شده‌بود و سپس این خبرگزاری اشتباه بودن آن سند را تأیید کرد و بیان کرد که از نظر علمی این نمودار اشتباه بوده‌است. به گزارش آسوشیتدپرس کشوری که این نمودار را در اختیار این خبرگزاری قرار داده خواهان تأکید بر لزوم توقف پیشرفت برنامه اتمی ایران است.

نحوه ترور و خاکسپاری

در صبح حادثه مجید شهریاری و راننده جلو نشستند و همسر وی هم عقب ماشین نشست. پس از طی ششصد متر، در بزرگراه ارتش یک موتور سیکلت به ماشین نزدیک شده و بمب را متصل می‌کند که در همین حین با فریاد راننده همسر و راننده از ماشین پیاده می‌شوند اما مجید شهریار به خاطر کمربند ایمنی نمی‌تواند در زمان کم از ماشین خارج شود. گرچه خانواده وی مایل بودند که فرزندشان در زنجان دفن شود اما نهایت وی در امامزاده صالح تهران دفن‌شد.

_وبگاه رسمی دانشگاه شهید بهشتی

زندگانی جلال‌الدین خوارزمشاه

جلال الدنیاء و الدین ابوالمظفر مِنکُبِرنی بن محمد (زاده:۵۹۶ هجری قمری – درگذشت:۶۲۸ هجری قمری) آخرین پادشاه سلسلهٔ خوارزمشاهیان است. لغت نامه دهخدا تلفظ منکبرنی را به کسر میم و ضم کاف و کسر ب آورده‌است اما همان‌جا هم تصریح شده‌است که تلفظ دقیق و معنی این کلمه هنوز معلوم نیست.

دین و مذهب:


جلال الدین در حال عبور از رود سند برای گریختن از چنگیزخان و سپاهش‌عمده دوران وی به جنگ با مغولان، خلیفه و ملکه گرجستان گذشت.

سلطان جلال‌الدین منکبرنی فرزند ارشد سلطان محمد خوارزمشاه بود اما به دلیل نفوذ بالایی که مادر بزرگش ترکان خاتون داشت اجازه نمی‌داد تا سلطان محمد خوارزم شاه اورا به عنوان ولیعهد خود انتخاب کند، او هنگام فرار سلطان محمد از سپاهیان چنگیز، همراه پدر بود، محمد در جزیرهٔ آبسکون پسرش قطب الدین را خلع و وی را به جانشینی نامزد کرد و دو برادرِ او را به قبول حکم او مأمور ساخت اما پس از مرگ محمد برادران، در صدد قتل جلال‌الدین برآمدند که با هوشیاری اینانج خان که از امیران دلیر سلطان بود از مهلکه گریخت.

بعضی از صفات جلال الدین:

مردی بود اسمر (گندم‌گون) و تقریباً کوتاه بالا و ترک شکل و ترکی گوی بود که به پارسی هم سخن می‌گفت. شجاعت او زبان زد بود و از تمام لشکر دلیرتر، به هر چیز غضب نمی‌کرد و دشنام نمی‌داد و خنده او جز تبسم نبود. سخن بسیار نمی‌گفت و عدل را دوست داشت و بر رعیت مهربان بود. زیر نامه‌های خویش عبده و گاه خادمه می‌نوشت و اصرار داشت اورا سلطان خطاب نکنند.

زندگی:


سکه یاد بود سلطان جلال الدین خوارزمشاه در گرگانج

او بر خلاف پدرش از رویارویی با مغولان هراسان نبود. به گفته ابن اثیر زمانی که پدرش در سمرقند برای فرار از دست لشکریان مغول برنامه‌ریزی می‌کرد، جلال الدین و شهاب الدین خیوقی تأکید داشتند که باید با تمام قوا به رویارویی دشمن شتافت و با آن جنگید.

بعد از مرگ سلطان محمد خوارزمشاه او با سپاهی که برای او باقی‌مانده بود عزم خود را برای مقابله با سپاه مغول جزم نمود. او از کرانه دریای کاسپین مجدداً به سمت شرق حرکت کرد تا خود را برای رویارویی با مهاجمان مهیا سازد. او در سال ۶۱۷ ق/۱۲۲۱ م به سمت نیشابور، غزنه و هرات حرکت نمود و درگیری‌هایی نیز با مغولان پیدا کرد. آوازه مبارزات جلال الدین به گوش چنگیز خان رسید و او سپاهی با سی هزار مرد جنگی به فرماندهی شیگی قوتوقو به سمت او روانه کرد. سپاه جلال الدین و شیگی قوتوقو در نزدیکی پروان با یکدیگر جنگیدند که به شکست لشکریان شیگی قوتوقو انجامید. این پیروزی‌ها به خاطر طمع شرم آور سپاهیان جلال الدین در تقسیم غنائم و رشک برادران جلال الدین بر وی زودگذر و نا پایدار بود. به گفته جوینی نهایتاً در سال ۶۱۸ ق/۱۲۲۱ م شخص چنگیز خان عزم نبرد با جلال الدین کرد و در ساحل رود سند با وی گلاویز شد. جلال الدین با سپاهش به قلب دشمن زد که باعث درهم فروریختن سپاه چنگیز شد و پی چنگیز افتاد اما ده هزار سواری که چنگیز به کمین گماشته بود باعث برهم زدن اوضاع و پراکنده شدن سپاه جلال الدین شد و پسر هشت ساله جلال الدین به دستور چنگیز در میان میدان نبرد کشته شد در این نبرد لشکر جلال الدین در هم فروریخت ولی شخص جلال الدین شجاعانه جنگید زمانی که سلطان به خیمه مادر و همسر و حرم خود نزدیک شد شیونشان برآمد که مارا بکش تا به دست تاتار اسیر نشویم که سلطان دستور غرق کردن ایشان را داد. در انتهای نبرد او از ارتفاع ده متری اسب خویش را در آب انداخت و مغولان در صدد تعقیب او برآمدند ولی با ممانعت چنگیز خان روبرو شدند، چرا که او می‌خواست نحوه عبور جلال الدین از رود سند را مشاهده کند. جلال الدین با یک شمشیر و نیزه و سپر از رود سند گذشت و چنگیز خان با مشاهده این صحنه روی به پسران آورد و گفت: «از پدر، پسر چنین باید». که به این مسئله اشاره داشت که سلطان محمد همیشه در حال گریز از وی بود.

جلال الدین به تنهایی روانه هندوستان شد، سه سال در آنجا ماند و سپاهی برای خود ترتیب داد. از این پس بود که جلال الدین به سمت غرب متمایل شد تا اوضاع درونی نابسامان ایران را اصلاح کند تا پس از آن اسب را برای مصاف با مغولان زین کند. در ابتدا لشکر او فاقد تجهیزات لازم و کافی بود. به روایت نسوی وقتی از لاهور به سمت سیستان و بلوچستان حرکت می‌کرد، سپاهیان وی حدود چهار هزار تن بودند که بر درازگوش و گاو نر سوار بودند.

تلاش ناموفق برای اتحاد با خلیفه در برابر مغولان:

در سال ۶۲۱ قمری جلال الدین با سپاهیان همراهش وارد شاپورخواست (خرم‌آباد) شد. وی برای بازیابی نیروهایش یکماه در این شهر توقف کرد و برخی از امرای لر به خدمتش رسیده و به وی پیوستند. جلال الدین پیکی نزد خلیفه عباسی الناصر لدین الله فرستاد و از وی درخواست کمک برای رویارویی با مغولان کرد. خلیفه که از پدر وی کینه داشت به جای پاسخگویی به درخواست کمک وی دو سپاه از شمال و جنوب به قصد نابودی وی روانه کرد. سپاه نخست از جنوب و تحت فرمان قشتمور بود و سپاه دوم از اربیل به فرماندهی امیر مظفرالدین به سمت وی حرکت کرد. قصد این دو سپاه محاصره جلال الدین از دو جهت بود. سپاه ممالیک زودتر از سپاه اربیل به وی رسید. جلال الدین به قشتمور فرمانده پیغام داد که برای جنگ نیامده و قصدش همکاری با خلیفه است اما قشتمور که به تعداد نفراتش مغرور بود به وی حمله کرد. نفرات جلال الدین تقریباً یک دهم سپاه قشتمور بودند به همین دلیل وی نخست وانمود کرد که از حمله سپاهیان قشتمور ترسیده و در حال گریز است. سپاه قشتمور به دنبال وی حرکت کردند و پس از رسیدن به نقطه مورد نظر افراد کمین کرده جلال الدین به آنها حمله کرده و آنها را تار و مار کردند. سپاه خلیفه روی به گریز آوردند و جلال الدین تا نزدیک بغداد آنها را تعقیب کرد. جلال الدین از نزدیک بغداد بازگشت و به وی خبر رسید که لشکری از سمت اربیل به سمت وی در حرکت است. اینبار وی از راه کوهستان حرکت کرد و لشکر اربیل را غافلگیر کرده و فرمانده آن مظفرالدین را اسیر کرد. وی با مظفر الدین به نرمی برخورد کرد و وی را آزاد نمود سپس به سمت تبریز رفت و شهر تبریز را محاصره کرد.

حاکم شهر اتابک ازبک پیش از رسیدن وی شهر را ترک کرده و همسرش را به جای خود گذاشته بود. همسر وی که در خود توان مقابله نمی‌دید به جلال الدین پیغام داد که شوهرش وی را سه طلاقه کرده و وی حاضر است به عقد وی در آید و هدایای زیادی هم به وی تقدیم کرد اما قرار بر این گذاشت که در شهر دیگر این عقد صورت گیرد. جلال الدین قبول کرد و ملکه و جلال الدین هردو به خوی و سپس به نخجوان رفته و ازدواج در این شهر انجام شد. از این پس جلال الدین به جنگ با گرجیان مشغول شد.

در فاصله سالهای ۶۱۹ ق/۱۲۲۲ م و ۶۲۳ ق/۱۲۲۶ م جلال الدین به کرمان، فارس، اصفهان، خوزستان، شوشتر، اربیل، آذربایجان، اران، مراغه، تبریز، خوی، تفلیس، ارمنستان، اخلاط و نواحی دیگر لشکر کشی نمود. فتح تفلیس که بیش از یک قرن در دست گرجیان بود و حتی سلجوقیان در اوج قدرت خویش از تصرف آن عاجز بودند، جلال الدین را به اوج شهرت رساند. جلال الدین هنگام این لشکر کشی‌ها در برخی شهرها (مانند اخلاط) اقدام به قتل‌عام و یا غارت (تفلیس و حوالی شهر بغداد) می‌کرد.

پس از مراجعت وی از هند، اولین برخورد او با مغولان در سال ۶۲۴ ق/۱۲۲۷ م رخ داد. جنگهای جلال الدین با مغولان عمدتاً با پیروزی مغولان همراه بود و تنها پیروزی جلال الدین در رمضان ۶۲۵ ق/۱۲۲۸ م رخ داد. سرانجام اوکتای پسر چنگیز خان در سال ۶۲۸ ق/۱۲۳۰ م سپاهی مرکب از سی هزار مرد جنگی را برای اتمام کار جلال الدین به سمت اران گسیل داشت. سرعت عمل لشکریان مغول حیرت‌انگیز بود. جلال الدین در همین اثنا در ۲۸ رمضان ۶۲۷ از سلطان علاءالدین کیقباد از سلاجقه روم در نزدیکی ارزنجان شکست خورد و به آذربایجان گریخت و لشکریان خود را به دشت مغان به استراحت فرستاد و خود به باده گساری پرداخت.

هنگامیکه در سپیده دم شوال ۶۲۸ ق/۱۲۳۱ م در شهر آمد(دیاربکر کنونی) از خواب عشرت و مستی برخاست لشکر مغول را در نزدیکی خویش یافت وی به کنار ارس گریخت و از آنجا به ارومیه رفت تا از ملوک آن سامان کمک گیرد اما کسی او را یاری نکرد. در نزدیکی دیاربکر مغولان بر سر او ریختند ولی او جان به در برد و بناچار به میافارقین فرار کرد و در نیمهٔ شوال ۶۲۸ در کوه‌های اطراف آن شهر به دست جمعی از کردان که راه را بسته بودند غارت شد و زمانی که قصد کشتن اورا کرده بودند حقیقت سلطان بودنش را به بزرگ آنان گفت و وعده ملک شدن یکی از شهرها را به او داد و او پذیرفت اما زمانی که آن کرد به کوه رفته بود تا اسبان را بیاورد توسط یکی از افرادش کشته شد.

با مرگ جلال الدین، اصلی‌ترین نیروی مقاومت در مقابل مغولان در هم شکست و نه سلاطین ایوبی و نه سلاجقه روم از عهده مهار این سیل بنیان کن بر نیامدند.

در تعقیب جلال الدین:

سردار مغول جورماغون نویان که در جنگهای ایران بوده‌است برای خاتمه کار جلال الدین خوارزمشاه و کار فتح آذربایجان و کردستان که هنوزمفتوح باقیمانده بود انتخاب شد. وی به سنه ۶۲۸ ابتدا با ۵۰ هزارتن حرکت نمود ولی با کمک‌هایی که ازجانبامرا و حکام ترکستان و حکام مغولی خوارزم گرفت و نیز به اضافهٔ حشرهایی که در خراسان به چنگ آورد تعداد نفرات اردو به صد هزارنفررسید. از راه اسفراین وری خویش را به مناطق غربی ایران رسانیدند و در آن موقع جلال الدین درخوی به سر می‌برد. پایان کار جلال الدین پس از چند زد و خورد با مغولان رفتن به دیاربکر و فرار به کوه‌های میافارقین و ناپدیدی یا مقتولی اش بود. بعد از ماجرای جلال الدین، مغولان به سه دسته شدند که دسته اول به سراغ تسخیر و غارت دیاربکر و ارزروم ومیافارقین و ماردین و نصیبین و موصل رفتند و تا سواحل رود فرات تاختند و در این حمله چگونه خون ریخته و ویران کردند که دیگرهیچ نیرویی تاب جنگ با مغول را نداشت. دسته دوم به سوی شهربدلیس روان شدند وبعد از تصرف آن همه جا را به آتش کشیده و غارت کردند، مردم را یکسره به قتل کشیدند، باغ‌ها را ویران و ریشه کن کردند، مزارع را به آب بستند و همین کار را بعضی از نواحی اخلاط انجام دادند. دسته سوم به ۱۹ ذیقعده ۶۲۸ هجری برمراغه مسلط یافته و سپس از راه آذربایجان به اربل آمدند و کشتاری فجیع برپا کرده و پس به انتظار رسیدن خبری از سرنوشت جلال الدین، مدتی دراربل ماندند؛ و پس به سنه ۶۲۹ هجری عازم فتح تبریز شدند. به صلاح دید قاضی شهر، مردم شهر را به اطاعت درآورد و هدایایی نفیس و زیاد برای اکتای قاآنئ و فرمانده سپاه جورماغون تقدیم نمود؛ و متعهد شده و هرسال خراجی گزاف بپردازند و عدهٔ زیادی از صانع و هنرمندان نام آوازه تبریز را نیزبرای تزیین بارگاه اکتای قاآن، به نزد وی روان کردند و به این عمل تبریز از شرکشش مردم، ویرانی و سوختن نجات یافت. سپس مغولان متوجه عراق و بین‌النهرین گرید. درآن وقت المستنصرخلیفه عباسی از سلاطین ممالک خویش طلب کمک خواست؛ که الملک الکامل شاه مصروالملک ناصرداود والملک الاشرف شاهان ایوبی شام و نیز علاءالدین کی قباد شاه سلجوقی روم به کمک وی شتافتند ولی قبل از این که این ارتش بتواند با مغولان رودررو شوند، چند دستگی و نفاق میان آنان به وجود آمده بود ازهم پاشیده شدند و هرکدام ازروسای ممالک، راه خویش را جدا درپیش گرفتند وسپس به جان یکدیگر افتاده تا ممالک یکدیگر را تسخیرکنند درحالی که مغولان مشغول تسخیرنواحی دیگری آذربایجان، گیلان و ارمنستان بودند. جورماغون دراین سرزمین‌ها، به عنوان داروغه چی یا حاکم نظامی باقی ماند وطی ده سال بسیاری تاز کشورهای کوچک قفقاز در مجاورت قلمرویش را تصرف کرد و در سنه ۶۳۴ راه خویش را به جانب پادشاهی گرجستان گشود. داروغه چی دیگری برای تحکیم سلطه بر آسیای غربی اعزام گشت، که مغولان با تحکیم اقتدار خویش براین حوالی زمینه را برای یورش به غرب فراهم آورد.

ویژگیهای جلال الدین از دید مورخین:

به عقیده مورخین ضعف درونی سپاهیان، آشفتگی سیاسی ایران و حسادت برادران و اطرافیان جلال الدین و عیاشی وی از دلایل اصلی شکست او بود.

او در جنگ با مغولان فاقد سیاست خاصی بود و علی‌رغم شجاعت، اغلب اوقات را پس از جنگ به عیاشی می‌گذراند. پس از فتح هر شهر رفتارش با بزرگان و مردم بسیار متکبرانه بود تا جاییکه هیچ‌کس مایل به همراهی با وی نمی‌شد. همچنین جنگ‌های فاقد نقشه وی تنها مغولان را به سراسر سرزمین ایران کشاند و ویرانیها را شدت بخشید.

کمال الدین اسماعیل فرزند جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی در هنگام فتح اصفهان بدست جلال الدین خوارزمشاه شعری سرود که بدین شرح می‌باشد:

مژده که خوارزمشاه شهر صفاهان گرفت ملک عراقین را همچو خراسان گرفت
ماهچهٔ چتر او قلهٔ گردون گشاد مورچهٔ تیغ او ملک سلیمان گرفت

فرزندان جلال الدین:
سلطان جلال الدین بر اساس آنچه استاد مینوی اشاره کرده‌است، دارای چهار فرزند بوده‌است. یک فرزند سه سالهٔ او به نام قیقمار شاه یا قیقمار که خواهر شهاب الدین سلیمان شاه، حاکم ایوه زاده شده بود. این زن را خوارزمشاه پس از مراجعت از هند و هجوم به بغداد، در راه خود به آذربایجان به همسری گرفته‌است. نام این زن ملکه خاتون بود. (به نظر می‌رسد ملکه خاتون عنوان کلی زنان شاه بوده‌است. زیرا در چند مورد این عنوان به همسران سلطان داده شده‌است) قیقمار پس از تولد سه سال عمر کرد. در روایتی در جریان محاصره اخلاط مرد یا به روایتی دیگر به وسیله دایه خواهر خود زهر خورانده شد.

پسر دیگر جلال الدین ممنگ طوی شاه نام داشت. او همان فرزندی است که در نبرد سند به دست مغولان اسیر شد و در حالی که فقط ۷ سال داشت، به فرمان چنگیز کشته شد.

فرزند دیگر جلال الدین دوشی خان یا دوش خان بوده‌است؛ که مادر او را کنیزکی می‌دانستند که جلال الدین او را به اخش ملک بخشیده بود. دوشی در جریان محاصره اخلاط در گذشت.

جلال الدین دو دختر داشت یکی از آنها، همان دختری است که دایه او متهم به مسموم ساختن و کشتن قیقمار شاه بود. (این دختر نوهٔ اتابک سعد بن زنگی بود) دومین دختر سلطان، همراه آن بخش از حرم پادشاهی به اسارت مغولان درآمده بود، به مغولستان برده شده و در آنجا پرورش یافت. او در هنگام اسارت دو ساله بود. مادر او، که معلوم نیست کدام یک از همسران جلال الدین است به ازدواج جرماغون سردار مغول در می‌آید.

منبع: سیرت جلال الدین مینکبرنی – نوشته شهاب الدین محمد خرندزی زیدری نسوی

زندگانی نورجهان

نورجَهان (زادهٔ ۱۵۷۷ در قندهار – درگذشتهٔ ۱۶۴۵ میلادی) لقب زنی ایرانی به نام مهرالنساء است که همسر با نفوذ جهانگیر از پادشاهان گورکانی هند بود. پدرش اعتمادالدوله فردی ایرانی بود که در دربار اکبرشاه و جهانگیرشاه دارای مناصبی بود و برادرش عبدالحسن عاصف خان در دربار جهانگیر در کنار و همراه با ملکه نورجهان قدرت فوق‌العاده‌ای داشتند و بسیاری از افراد خاندان ایشان یا سایر ایرانیان در دربار هندوستان به کارهای گوناگون اشتغال داشتند.


چهره‌نگاشته‌ای از نورجهان، شهبانوی گورکانی، این نقاشی که متعلق به دورهٔ ۱۷۵۰-۱۷۲۵ است در موزه هنر شهرستان لس‌آنجلس نگهداری می‌شود.

زندگی:

نورجهان نوهٔ یکی از درباریان شاه طهماسب صفوی بود و پدرش به نام اعتمادالدوله در دربار اکبرشاه و جهانگیرشاه مناصبی یافت .هنگامیکه اعتماد الدوله از ایران بسوی هند در حرکت بود گرفتار راهزنان شد و ناچار شد در قندهار توقف کندهمسر او که حامله بود در شهر قندهار در افغانستان نورجهان را در ۱۶۴۵م به دنیا آورد. نوزاد دختری که مادرش در سفر تبعیدی از ایران به هند او را در کنار چاه آبی رها کرد تا شاهد دردهای خود و خانواده‌اش نباشد اما سرگذشت شگفت او بگونه ای دیگررقم خورد نور جهان همسر جهانگیر شاه شد و برای خانواده اش خوشبختی قراهم کردو در ترقی ایرانیان و از جمله برادرش که پدر ارجمند بانو بودنقش بارزی داشت. .

جهانگیر پادشاه گورکانی در ماه مه ۱۶۱۱ با نورجهان ازدواج کرد که بیوهٔ شیر افغان حاکم یاغی بنگال بود.

نورجهان زنی بذله‌گو، باهوش و زیبا بود و جهانگیر را سخت شیفتهٔ خود کرده بود، به‌طوری که نقشی تعیین‌کننده در دربار پیدا کرده و باعث نفوذ بسیاری از ایرانیان به دربار امپراتوری گورکانی شد.

برادر نورجهان به نام میرزا حسن آصف خان، در دربار جهانگیر وزیر اعظم بود. در دوران سلطنت جهانگیر، قدرت واقعی میان آصف‌خان و خواهرش نورجهان تقسیم شده بود. و دختر وی به نام «ارجمند بانو بیگم»» (که بعدها ممتاز محل نام گرفت)، همسر پسر جهانگیر به نام شاهزاده خرم (که بعدها شاه جهان نام گرفت) یعنی پسرعمهٔ خود شد.

«بانو نورجهان، همسر ایرانی جهانگیرشاه، شاه گورکانی هند، در ۱۹ بهمن ۱۰۰۵ خورشیدی، کودتای سردار محبت‌خان، فرمانده پادگان دهلی را در برابر شوهرش سرکوب کرد و آشوب‌گران را به بند کشید. هنگام کودتا، جهانگیرشاه در بستر بیماری بود.

کتاب سفرنامه هندص۵۵-۵۸ در سال ۱۳۵۰ خورشیدی. نوشته محمدرضا خانی. به فارسی. مقاله نمادها و الگوهای ایرانی در معماری های مهم هند