زندگانی عبید زاکانی

عبید زاکانی از شعرا و نویسندگان فارسی‌زبان قرن هشتم است، نام کامل وی:(خواجه نظام الدین عبیدالله زاکانی).متخلص به «عبید زاکانی» ، از شاعران مشهور قرن ۸ هجری قمری است. علت مشهور بودن او به (زاکانی) نسبت داشتن او به خاندان زاکان است که این خاندان تیره‌ای از «عرب بنی خفاجه» بودند که بعد از مهاجرت به ایران به نزدیکی رزن از توابع همدان رفتند ودر آن ناحیه ساکن شدند. بنا به گفته? تاریخ نویسان «عبید» در طول حیات خود لقبهایی را از أمراء وحکام زمان خود گرفته‌است. و اشعار خوب و رسائل بی نظیری دارد.
عباس اقبال در مقدمه دیوان عبید می‌نویسد:
از شرح حال و وقایع زندگانی عبید زاکانی بدبختانه اطلاع مفصل و مشبعی در دست نیست. اطلاعات ما در این باب منحصر است به معلوماتی که حمدالله مستوفی معاصر عبید و پس از او دولتشاه سمرقندی در تذکره خود، تألیف شده در قرن ۸۹۲ ه.ق.، در ضمن شرحی مخلوط به افسانه در باب او به دست داده و مؤلف ریاض العلماء در باب بعضی از تألیفات او ذکر کرده‌است. معلومات دیگری نیز از اشعار و مؤلفات عبید به دست می‌آید. از مختصری که مؤلف تاریخ گزیده راجع به عبید نوشته‌است مطالب زیر استنباط می‌شود:
۱-اینکه او از جمله صدور وزرا بوده، ولی در هیچ منبعی به آن اشاره نشده‌است.
۲-نام شخص شاعر نظام الدین بوده‌است، در صورتی که در ابتدای غالب نسخ کلیات و در مقدمه‌هایی که بر آن نوشته‌اند وی را نجم الدین عبید زاکانی یاد کرده‌اند.
۳-نام شخصی شاعر عبیدالله و عبید تخلص شعری او است. خود او نیز در تخلص یکی از غزلهای خود می‌گوید:

گر کنی با دیگران جور و جفا با عبیدالله زاکانی مکن

۴-عبید در هنگام تألیف تاریخ گزیده که قریب چهل سال پیش از مرگ اوست به اشعار خوب و رسائل بی نظیر خود شهرت داشته‌است. در تذکره دولتشاه سمرقندی چند حکایت راجع به عبید و مشاعرات او با جهان خاتون شاعره و سلمان ساوجی و ذکر تألیفی از او به نام شاه شیخ ابواسحاق در علم معانی و بیان و غیره هست.
عبید در تألیفات خود از چندین تن از پادشاهان و معاصرین خود مانند خواجه علاءالدین محمد، شاه شیخ ابوالحسن اینجو، رکن الدین عبدالملک وزیر سلطان اویس و شاه شجاع مظفری را یاد کرده‌است. وی از نوابغ بزرگان است. می‌توان او را تا یک اندازه شبیه به نویسنده بزرگ فرانسوی ولتر دانست.

  • وفات عبید زاکانی را تقی الدین کاشی در تذکره خود سال ۷۷۲ دانسته و صادق اصفهانی در کتاب شاهد صادق آن را ذیل
  • وقایع سال ۷۷۱ آورده‌است. امر مسلم این که عبید تا اواخر سال ۷۶۸ ه.ق. هنوز حیات داشته‌است…. و به نحو قطع و یقین وفات او بین سنوات ۷۶۸ و ۷۶۹ و یا ۷۷۲ رخ داده‌است.

    از تألیفاتی که از او باقی است معلوم است که بیشتر منظور او انتقاد اوضاع زمان به زبان هزل و طیبت بوده‌است. مجموع اشعار جدی که از او باقی است و در کلیات به طبع رسیده‌است از ۳۰۰۰ بیت تجاوز نمی‌کنند.
    صرفنظر از اینکه عبید شاعری متوسط در حد و اندازه خویش بوده‌است، همگان نام او را با طنز و هزل عجین و اغلب عامه او را به لطایفش می‌شناسند. برخی از آثار وی:
    اخلاق الاشراف
    صد پند
    تضمینات و قطعات
    رباعیات
    رساله دلگشا
    موش و گربه
    سنگتراش
    در این میان موش و گربه شهرت بسیاری دارد.

  • اشعار عبید زاکانی

زندگانی چنگیز خان مغول

http://mandegar.tarikhema.org/images/2012/01/Genghis_Khan_statue_UB_MGL2.jpg

متولد ۱۱۶۲ ، مرگ ۱۲۲۷

چنگیز که بعدها لقب خان، به معنی حاکم و فرمانروا را یافت موسس امپراطوری مغول بود که پس از مرگش تبدیل به دومین امپراطوری بزرگ تاریخ گردید. او موفق شد اقوام زرد پوست بدوی و چادر نشین شمال شرقی آسیا را متحد سازد. او پس از آنکه حاکم بلا منازع مغولستان شد ملقب به چنگیز خان گردید و شروع به تهاجم به دیگر نقاط نمود و توانست بخش مهمی از اوراسیا را تسخیر نماید. این تهاجمها شامل حمله به قراختائیان و قزاقها و امپراطوری خوارزمشاهیان و سلسله جین و نیز حکومت زیای غربی بود. این تهاجمات اغلب با کشتارهائی گروهی غیرنظامیان بخصوص در زمان تهاجم به امپراطوری خوارزمشاهیان همراه بود. در هنگام مرگش امپراطوری او بخش های مهمی از آسیای میانه و چین را در تصرف خود داشت. وی قبل از مرگش امپراطوری خود را میان پسران و نوه هایش تقسیم نمود و اوگدی خان (اوکتای خان) را به جانشینی خود برگزید. چنگیزخان در سال ۱۲۲۷ پس از مغلوب نمودن تانگوت ها درگذشت.

تولد و اوایل زندگی

تموچین براساس گفته های پدرش خود را از نوادگان خابول خان و آمباقای و قوتلا خان که روسای اتحادیه مغولها بودند، معرفی می کرد. زمانی که خاندان سلسله جین در سال ۱۱۶۱ به حمایت از مغول ها در برابر تاتارها پرداختند، تاتارها خابول خان را مورد حمله قرار دادند و شکست دادند. یسوگای بهادر که نوه آمباقای و قوتلا خان بود برای ریاست قوم مغول پیشنهاد گردید اما اقوام تای چی که از فرزندان آمباقای خان بودند زیر بار این مسئله نرفتند و از قوم یسوگای بهادر انشعاب کردند و خارج شدند. پس از سال ۱۱۶۱ که تاتارها قدرت را به دست گرفتند سلسله جین به حمایت از آنان در برابر کرئیت ها برخاست.

http://mandegar.tarikhema.org/images/2012/01/GhinggisKhanStatue1.jpg

به دلیل فقدان منابع دست نویس اطلاعات اندکی از اوایل زندگی چنگیز خان در دست می باشد. تموچین در سال ۱۱۶۲ در مغولستان در نزدیکی کوهستان بورخان خلدون و رودخانه اونون، جائی که از اولان باتور پایتخت فعلی مغولستان دور نیست متولد شد. براساس نگاشته های تاریخ اسرار آمیز مغولستان او در حالی متولد شد که یک لخته خون در مشتش داشت. این مسئله باعث شد این اعتقاد که او روزی یک فرمانروای قدرتمند خواهد شد قوت بگیرد. وی سومین پسر یسوکای بهادر یکی از روسای قبیله کوچک خیاد بود. یسوکای بهادر متحد اونگ خان رئیس قبیله کرییت محسوب می شد. نام مادر تموچین اوئلون بود و تموچین اولین فرزندش بود. براساس منابع موجود در تاریخ اسرار آمیز مغولستان، تموچین نام رئیس قبیله تاتار بود که توسط یسوکای بهادر به اسارت گرفته شد. همچنین تموچین به معنی آهنگر و نعلبند میباشد.

یسوکای وابسته به عشیره بورجیجان و اوئلون وابسته به عشیره اولخونوت بود که از شاخه های قبیله اونگیرات محسوب می شد که هر دو قبیله چادر نشین بودند. از آنجائی که پدر تموچین رئیس قبیله بود تموچین یک اشراف زاده به حساب می آمد و این مسئله موجب سهولت در ایجاد اتحاد بین قبایل مغول نمود. هیچ نقاشی مستند و واقعی از چنگیز خان موجود نیست و هر آنچه امروز از او تصویر شده براساس خلاقیت های ذهنی نقاشان شکل گرفته است. مورخ برجسته ایرانی به نام رشید الدین در کتاب شرح وقایع خود در مورد او افسانه ای را ذکر نموده است. او می گوید:

http://mandegar.tarikhema.org/images/2012/01/1000_Tugriks_-_Recto1.jpg

چنگیز خان دارای سیمائی درخشان، ریش بلند، موهای قرمز و چشمان سبز بوده است. رشید الدین همچنین نخستین ملاقات چنگیز خان با قوبلای خان را شرح می دهد. او می نویسد وقتی چنگیز خان دید که قوبلای خان موهای قرمز او را به ارث نبرده است تعجب نمود. همچنین براساس نوشته های رشید الدین بین اقوام آلان یک افسانه حکایت از این داشت که مرد قدرتمند (که پیش بینی می شد در آینده در مغولستان به قدرت برسد) فردی خواهد بود که دارای موهای قرمز و چشمان آبی مایل به سبز میباشد. تاریخ نگار معاصر پل راشنوسکی در بیوگرافی چنگیز خان می نویسد که مرد قدرتمند احتمالا از اقوام قرقیز برخواهد خواست.

چنگیز خان ۳ برادر به نامهای قصار و خاجیون و تموگه و یک خواهر به نام تمولین داشت. او همچنین دو برادر نا تنی به نامهای بختر و بلگوتی داشت. مانند بسیاری از اقوام چادرنشین مغول از اوایل زندگانی چنگیز اطلاع زیادی در دست نیست. پدرش در سن ۹ سالگی برای او جشن نامزدی گرفت و او پس از ازدواج با دختری که از قبیله مادرش به نام بورته بود برای زندگی به آن قبیله رفت. او در آنجا در خدمت سانسار خان که رئیس خانواده بود قرار گرفت تا اینکه به سن ازدواج در میان مغول ها که ۱۲ سالگی بود رسید. پدرش در یک مسافرت به میان تاتارها که دشمنی دیرینه ای با وی داشتند رفت و توسط آنان با ریختن سم در غذایش او را مسموم نمودند. تموچین با شنیدن این خبر به قبیله خود بازگشت تا جایگاه پدر خود را به عنوان خان تصاحب نماید اما اعضای قبیله اش از ریاست پسری جوان مانند او خودداری نمودند. آنان اوئلون و فرزندانش را بدون هیچ پناهگاه و محافظی رها نمودند. اوئلون و فرزندانش برای چندین سال در بینوائی و تنگدستی زندگی نمودند. آنان با خوردن میوه های وحشی و شکار موش خرما و دیگر جانوران کوچک که توسط تموچین و دیگر برادرانش انجام می شد روزگار گذراندند.

http://mandegar.tarikhema.org/images/2012/01/YuanEmperorAlbumGenghisPortrait1.jpg

در جریان یکی از این شکارها تموچین برادر ۱۰ ساله اش بختر را بر سر تقسیم شکار کشت زیرا زمانی که او موفق به صید یک ماهی شد برادرش تلاش کرده بود تا آن را از او برباید. این ماجرا موجب استحکام موقعیت او به عنوان رئیس خانواده شد. در سال ۱۱۸۲ او در جریان یک حمله توسط بجارتسکولارها که از متحدین قدیمی پدرش بودند دستگیر شد و به عنوان یک کانگو (برده) نگهداری شد اما موفق شد به کمک یکی از دوستان سابق پدرش به نام چیلایون که بعدها از سردارنش گردید از گِر (زندان) در نیمه شب فرار کند. او در شکاف یک رودخانه پنهان شد و اندکی بعد دو تن از دوستانش به نامهای ارسلان و جلمه که هر دو بعدها از ژنرالهایش شدند به او پیوستند. آنان به همراهی ۱۸ تن از فراد قبیله تموچین پایه های اولیه ارتش او را بنا نهادند.

پس از این فرار از زندان بجارتسکولارها شهرت تموچین در همه جا منتشر شد. در این زمان هیچ یک از قبیل مغول متحد نبودند و از ازدواج به عنوان یک وسیله برای ایجاد اتحاد موقت با یکدیگر استفاده میکردند. تموچین مشاهده نمود که قبایل مغول به دزدی و حمله به یکدیگر و فساد و کینه خواهی بین اقوام مختلف مبتلا شده اند و با دخالت خارجیان و مخصوصا امپراطوری چین در جنوب این اقدامات بیشتر خصمانه می شود. اوئلون مادر تموچن آموزشهای بسیاری درباره سیاست های متزلزل مغولها و بخصوصا نیاز آنان به اتحاد بسیار به او داده بود. بنا بر یک روایت یک روز اوئلون فرزندانش را جمع کرد و تیری را به آنان داد و از آنان خواست آن را بشکنند و آنان آن را به سادگی شکستند. اوئلون سپس یک دسته تیر را به آنان داد و از آنان خواست تا آن را بشکنند اما هیچکدامشان نتوانستند آن را بشکنند. او به فرزندانش گفت اگر با هم متحد باشند هیچ کس نمی تواند شکست شان دهد.

تموچین براساس سیاست های پدرش با بورته که از قبیله اولخوتهون بود در سن ۱۶ سالگی ازدواج نمود تا بتواند اتحاد با آن قبیله را مستحکم نماید. خانواده بورته به رسم مغول ها یک پالتوی پوست به او هدیه دادند و عروس و داماد به سوی محل زندگی تموچین حرکت نمودند. تموچین پس از رسیدن به خانه پالتوی پوست را برداشت و آن را به رسم پیشکش به نزد طغرل رئیس قبیله کرئیت ها برد و از او خواهان حمایت و اتحاد شد که مورد قبول طغرل خان قرار گرفت. بورته و تموچین ۴ فرزند پسر به نامهای جوجی و چغتای و اوگدی (اوکتای) و تولی داشتند. تموچین همچنین از دیگر همسران خود فرزندان دیگری نیز داشت اما همگی آنان از داشتن حق جانشینی او محروم بوده اند و در ثبت نام دختران تموچین در تاریخ اهمال شده است.

اقوام مرکیت اندک مدتی پس از ازدواج بورته او را دزدیدند و به عنوان همسر یکی از افراد قبیله درآمد. تموچین موفق شد او را به کمک افراد قبیله جاموکا که دوست دوران کودکیش بود و نیز کمک اونگ خان رئیس قبیله کرئیت آزاد نماید. نه ماه پس از این واقعه بورته فرزند پسری به نام جوجی به دنیا آورد که نسب او مورد تردید قرار دارد. با وجود آنکه جوجی بسیار مورد محرومیت قرار می گرفت و تموچین چندین ازدواج دیگر نیز نمود اما بورته به عنوان تنها بانوی مورد علاقه وی بود. در تاریخ اسرار آمیز مغولستان نوشته شده است که بورته در زمان اسارتش بارها توسط مرکیت ها مورد تجاوز قرار گرفته بود و این مسئله احتمال بارداری او در زمان اسارتش را تقویت می کند.

مذهب چنگیز خان هم به مانند دیگر اقوام مغول و ترکهای آسیای میانه مذهب شمنیسم بود. اما او در برابر گسترش دیگر مذاهب از خود انعطاف نشان می داد. او با مسیونرهای مسیحی و مبلغان مسلمان و راهبان تائوئیسم رایزنی و مشورت می کرد.

http://mandegar.tarikhema.org/images/2012/01/genghis-khan-bust-300x285_11.jpg

اتحاد قیایل مغول

فلات آسیای میانه در شمال چین در زمان چنگیز خان دراوایل قرن سیزدهم بین چندین اتحادیه و قبیله از نایمان ها و مرکیت ها و اویغورها و تاتارها و مغول ها و کرئیت ها تقسیم شده بود. او به آهستگی شروع به افزایش قدرت خود با ارائه پیشنهاد اتحاد و یا با ارسال پیشکش ها و همچنین آندا (برادری با زخمی نمودن مچ دست و چسباندن محل خونریزی به دست طرف دیگر که موجب ایجاد برادری می شد را در زبان مغول آندا میگفتند) نمود و با طغرل که خان کرئیت ها بود و با پدر تموچین آندا بود نیز متحد شد. در منابع چینی در زمان امپراطوری خاندان جین در سال ۱۱۹۷ از طغرل با نام اونگ خان (که بر گرفته شده از یک لقب چینی به نام وانگ خان است) یاد شده است. این اتحاد در زمان ربایش بورته توسط مرکیت ها به تموچین کمک نمود تا همسرش را باز یابد. همچنین دوست دوران کودکی چنگیز به نام جاموکا نیز که ریاست قبیله خود را برعهده داشت در حمله برای رهائی بورته به کمک چنگیز آمد. اگر چه این حمله موفقیت آمیز بود و بورته از زندان مرکیت ها آزاد شد اما آغازی بود بر جدائی دو دوست دوران کودکی. اندکی بعد تموچین و جاموکا با خون خود پیمان برادری بستند و آندا کردند. آنان قول دادند تا دوستانی وفادار برای یکدیگر باشند.

بزرگترین مخالفان اتحاد قبایل مغول در سال ۱۲۰۰ نایمن ها در غرب مرکیت ها در شمال تانگوت ها در جنوب و تاتارها و سلسله جین در شرق بودند. در سال ۱۱۹۰ تموچین و همراهانش موفق شدند قبایل کوچک را به انقیاد خود درآورد. تموچین رسم مغول ها را در چند نوبت شکست و بر خلاف رسم مغول ها که رابطه خونی را اساس شایستگی می دانستند، امور را به افراد با لیاقت و وفادار محول نمود. او به منظور اطاعت مطلق افرادش از خود قانونی به نام یاسا وضع نمود و به افرادش قول داد در جنگ های احتمالی آینده ثروت زیادی نصیب او گردد. او زمانی که قبایل سرکش را شکست می داد از تعقیب بقیه سربازان فراری خودداری می نمود و در عوض افراد قبیله شکست خورده را در پناه حمایت خود می گرفت و آنان را به قبیله خود منضم می کرد. او اطفال یتیم قبایل شکست خورده را به نزد مادر خود می برد و آنان را به عنوان عضوی از خانواده خود می پذیرفت. این سیاست های جدید او باعث ایجاد حس وفاداری محض در میان مردمش شد و او را با هر پیروزی تبدیل به فردی قدرتمندتر می نمود.

پسر طغرل (وانگ خان) به نام سنگ گوم که به افزایش قدرت تموچین حسادت می کرد، تصمیم گرفت تا تموچین را ترور کند. اگر چه در چند موقعیت طغرل به وسیله تموچین حمایت شد، اما او جانب پسرش را گرفت و با تموچین شروع به ناسازگاری نمود. تموچین از قصد سنگ گوم مطلع شد و وی و طرفدارانش را شکست داد. تموچین دختر طغرل را برای پسر ارشدش جوجی خواستگاری نمود اما طغرل درخواست او را رد کرد و این یک نشانه بی حرمتی در فرهنگ مغول محسوب می شد. دو طرف برای جنگ آماده شدند و طغرل با جاموکا متحد شد که اغلب با قوای تموجین دشمنی می کرد. اختلاف بین طغرل و جاموکا از یک طرف و فرار تعدادی از متحدین آنها و پیوستنشان به تموچین موجب شکست طغرل گردید و جاموکا نیز از صحنه جنگ گریخت. این شکست موجب فروپاشی نهائی قبیله کرئیت گردید.

جاموکا که از مناطق تحت کنترل تموچین گریخته و به نایمان ها پناهنده شده بود هدف بعدی تهاجم تموچین قرار گرفت. نایمان ها که اغلب مغول ها را به واسطه زندگی چادرنشینی و نداشتن خط مورد تمسخر قرار می دادند تصمیم گرفتند تا تسلیم تموچین نگردند اما تعدادی از بخشهای نیروهای نایمان ها به اردوی تموچین پیوستند. در سال ۱۲۰۱ نایمان ها جاموکا را در یک قورولتای (مجلس مشاوره بزرگان مغول) به عنوان گور خان که معنی آن خان حاکم جهان میباشد، برگزیدند. این لقبی بود که توسط خوانین قراختائیان بکار میرفت. لقب گور خان موجب شد تا آخرین شکاف در میان دو برادر سابق رخ نماید و جاموکا اتحادی از قبایل را برای مخالفت با تموچین تشکیل داد.

قبل از آغاز جنگ چند ژنرال مانند سوبوتای و جلمس جاموکا را ترک کردند. جاموکا و نایمان ها شکست خوردند ولی جاموکا این بار نیز موفق شد فرار کند. او به همراه چند تن از یارانش به مناطق کوهستانی فرار کرد اما افرادش چند روز بعد از ترس مرگ بر اثر گرسنگی و ترس از تموچین او را به اسارت گرفتند و در سال ۱۲۰۶ به تموچین تسلیم نمودند. براساس نوشته های کتاب تاریخ اسرار آمیز مغول تموچین ابتدا دستور داد تا تمام همراهان جاموکا را که به وی خیانت کرده بودند به همراه خانواده هایشان گردن زدند و سپس دوستی خود با جاموکا را به وی یادآوری نمود و از وی خواهان تداوم دوستی گردید. جاموکا به تموچین گفت در آسمان باید یک خورشید وجود داشته باشد و از تموچین خواهان مرگ شرافتمندانه شد. براساس رسوم مغول ها این نوع مرگ میبایست بدون ریخته شدن خون فرد محکوم به اعدام انجام می گرفت. جاموکا را در یک پتو پیچیدند و خفه کردند.

رئیس قبیله مرکیت نیز توسط سابئتای که اکنون یکی از فرماندهان تموچین بود شکست خورد و تموچین تنها فرمانده و حاکم بلا منازع مغولها که موفق به متحد کردن آنان شده بود، گردید. او موفق شده بود نایمان ها و مرکیت ها و مغول ها و تاتارها و اویغورها و کرئیت ها را متحد سازد و چندین قبیله کوچک دیگر را نیز تحت انقیاد خود درآورده بود. در سال ۱۲۰۶ یک قورولتای تشکیل گردید و تموچین را با لقب خان که به کعنی رئیس میباشد و همچنین عنوان چنگیز به عنوان رئیس اقوام مغول برگزید. اندکی بعد یک شمن (جادوگران مغول که به پیش گوئی آینده نیز می پرداختند و امور معنوی مغول ها در دستان آنان بود) به چنگیز خان اطلاع داد که برادرش تصمیم دارد تا وی را به قتل رساند و خود جانشین او گردد. چنگیز که عصبانی شده بود تصمیم به قتل برادر گرفت اما بورته مادرش خود را به پای چنگیز انداخت و سینه هایش را درآورد و به چنگیز گفت شما برادر هستید و من از این سینه ها به شما شیر داده ام و التماس های مادر موجب ایجاد ترحم چنگیز گردید و او دستور داد تا شمن ِ جادوگر را به جای برادرش کشتند.

گسترش قلمرو

در سال ۱۲۰۶ سیاست چنگیز خان بر این اساس شکل گرفت که مرزهای غربی خود را که حکومت زیا و اقوام تانگوت در آن استقرار داشتند، توسه دهد. او دستور داد تا افراد قبیله برای حمله به قلمرو زیای غربی آماده شوند. حکومت زیای غربی مرزهای غربی مغولستان را محدود نموده بود و این مسئله برای چنگیز خان که قصد گسترش قلمرو حکومت خود را داشت خوشایند نبود. او اعتقاد داشت که حکومت جین و حاکم جوان آن از کمک به سلسله زیای غربی خودداری خواهد نمود و در عمل نیز این مسئله زمانی اثبات شد که سلسله زیای غربی در سال ۱۲۰۹ با حمله چنگیز خان در حالی سقوط نمود که سلسله جین از کمک به آن خودداری نمود.

در سال ۱۲۱۱ چنگیز خان تصمیم به حمله به سلسله جین گرفت. فرماندهان ارتش سلسله جین به یک اشتباه تاکتیکی دچار شدند و آن این بود که در اولین فرصت از حمله به مغولها خودداری نمودند و در عوض یک نماینده به اردوی مغولها به نام مینگ تان اعزام نمودند. مینگ تان در اردوی مغولها خیانت نمود و به آنان گفت که ارتش جین در پشت گذرگاه منتظر آنان است. در نبردی که پشت دیوار چین رخ داد هزاران سرباز از ارتش جین کشته شدند. در سال ۱۲۱۵ ارتش چنگیز خان موفق شد پس از یک سال محاصره شهر یان جینگ را که بعدها به بیجینگ (همان پکن امروزی) تغییر نام یافت را تصرف کند. این مسئله موجب شد امپراطور زوان زونگ از پایتختش به شهر جنوبی کایفنگ نقل مکان نماید و نیمه شمالی کشور را به مغول ها واگذار نماید.

کوچلوگ، خان نایمن ها که قلمروش توسط چنگیز خان تصرف شده بود به منطقه تحت نفوذ قراختائیان فرار کرد. چنگیز خان تصمیم گرفت تا قراختائیان را مغلوب نماید و از قدرت یافتن مجدد کوچلوگ خان جلوگیری نماید. در این زمان عملیات لشگر کشی در چین به اتمام رسیده بود. او ارتشی مرکب از ۲ تومان (۲۰ هزار نفر) را تحت فرماندهی یکی از جوان ترین فرماندهانش به نام جبه (JEBE) را که با لقب پیکان شناخته می شد را به جنگ با قراختائیان اعزام نمود.

نیروئی این چنین اندک موجب شد مغول ها استراتژی خود را تغییر دهند و با تحریک حامیان کوچلوگ خان به شورش موجب شدند تا آنان ارتش قراختائیان را ترک نمایند و حکومت قراختائیان را در برابر حمله ارتش مغول بسیار آسیب پذیر نمایند. در نتیجه ارتش کوچلوگ خان در غرب کاشغر شکست خورد و کوجلوگ خان از میدان نبرد مجبور به فرار شد اما به زودی توسط ارتش مغول دستگیر و اعدام گردید. در سال ۱۲۱۸ در نتیجه شکست قرختائیان از مغول ها حکومت چنگیز که از دریاچه بالخاش تا مرزهای شرقی امپراطوری خوارزمشاهیان گسترده شده بود با این امپراطوری همسایه گردید.

سلسله خوارزمشاهی از ماوراءالنهر و دریای کاسپین تا خلیج فارس و دریای عمان گسترده شده بود و یک حکومت مسلمان در همسایگی قلمرو چنگیز محسوب می شد. جنگیز خان که توانائی های بالقوه حکومت خوارزمشاهی در تجارت را به خوبی تشخیص داده بود، تصمیم گرفت تا از طریق جاده ابریشم به منافع اقتصادی سرشاری از تجارت کسب نماید. او ابتدا ۵۰۰ تاجر در قالب یک کاروان را به شهر مرزی اترار فرستاد اما اینالچوگ حاکم اترار دستور داد تا تمام اعضای کاروان را به بهانه آن که برای جاسوسی آمده اند کشتند. وضعیت زمانی بحرانی شد که اینالچوگ از پرداخت غرامت به دلیل غارت اموال کاروان نیز سر باز زد.

چنگیز خان ابتدا سه نماینده شامل دو مغول و یک مسلمان را برای ملاقات با شاه فرستاد و از اینالچوگ شکایت نمود. شاه خوارزمشاهی دستور داد تا موی هر دو نماینده مغول را تراشیدند و فرستاده مسلمان را گردن زدند و سرش را به همراه دو مغول دیگر به نزد چنگیز خان پس فرستاد. این نوع برخورد یک توهین آشکار به چنگیز بود و او تصمیم گرفت بزرگترین ارتش خود را مرکب از ۲۰ تومان (هر تومان مرکب از ۱۰ هزار سرباز و مجموعا ۲۰۰ هزار سرباز) به همراه قبل ترین سردارانش و نیز پسرانش به سوی حکومت خوارزمشاهیان اعزام کند. او فقط تعداد اندکی از سربازانش را در چین به همراهی یکی از فرماندهانش و اوگدی (اوکتای) پسر سومش را نیز به عنوان جانشین درمغولستان باقی گذاشت و سپس به سوی خوارزم حرکت نمود. ارتش مغول تحت فرماندهی چنگیز و فرماندهان و پسرانش از کوهستان تیان شان عبور کردند و به قلمرو تحت سیطره خوارزمشاهیان وارد شدند.

او پس از کسب اطلاعات از منابع مختلف، ارتش خود را به سه گروه تقسیم نمود. پسر بزرگش جوجی به فرماندهی گروه اول برگزیده شد و به شمال شرقی خوارزم حمله نمود. ارتش دوم تحت فرماندهی جوبه به شکلی پنهانی به جنوب شرقی خوارزم و شهر سمرقند حمله کرد و شهر در گازانبر حمله دو جناح ارتش مغول قرار گرفت. ارتش سوم تحت فرماندهی چنگیز خان و پسر کوچکش تولی خان به شمال غربی و مستقیما به شهر خوارزم حمله نمود. در مقابل این تاکتیک ارتش مغول، شاه به منظور دفاع از شهرهای مختلف ارتش بزرگ خود را به قسمت های کوچک تقسیم نمود و این تقسیم نیرو علت قطعی شکست خوارزمشاهیان بود زیرا به ارتش خسته از مسافرت مغول اجازه می داد به جای آنکه با یک ارتش یکپارچه مواجه شود با قوائی اندک به مبارزه بپردازد. ارتش مغول به سرعت شهر اترار را محاصره وسپس تصرف نمود.

چنگیز خان دستور داد تا مردم شهر را که در برابر ارتش مغول پایداری نموده بودند به شکلی بی رحمانه و گروه گروه کشتند و باقی مانده آنان را به بردگی گرفتند. اینالچوگ حاکم اترار نیز با ریختن نقره مذاب در گوش و چشم هایش به مجازات رسید. زمانی که جنگ به پایان خود نزدیک می شد شاه خوارزمشاهی در خواست تسلیم نمود اما چنگیز ۲ تن از سردارانش به نامهای سابوتای و جبه را با ۲۰ هزار تن از نیروهایش به شکار شاه فرستاد و شاه که از ترس نیروهای مغول به جزیره کوچکی به نام آبسکون در دریای کاسپین فرار کرده بود در فقر و بی کسی در این جزیره درگذشت.

رفتارمغول ها حتی با استانداردهای خودشان در شهر سمرقند بسیار بی رحمانه بود. پس از سقوط سمرقند که پایتخت محسوب می شد باقی مانده اهالی به شهر بخارا فرار کردند و چنگیز خان تصمیم گرفت تا با اعزام ارتشی تحت فرماندهی ۲ تن از ژنرالهایش آنجا را نیز ویران نماید. او دستور داده بود تا نه تنها عمارات سلطنتی بلکه هر آنچه در شهر بود و حتی مزارع کشاورزی را نیز ویران نمایند. براساس یک داستان تاریخی چنگیز خان حتی با منحرف نمودن یک رودخانه به شهر خوارزم که محل تولد امپراطوری خوارزمشاهیان بود، آن شهر را از روی نقشه پاک نمود.

ارتش مغول در حمله به سمرقند از اسیران به عنوان سپر انسانی استفاده نمودند. پس از چند روز نبرد سخت و طاقت فرسا تنها تعداد اندکی از سربازان وفادار به شاه در ارگ شهر به مقاومت می پرداختند. پس از سقوط ارگ شهر چنگیز دستور داد تا همه سربازان را اعدام کرد و دستور داد تا هرکسی که از شهر در برابر او دفاع نموده بود را اعدام کنند. او دستور داد تا باقی مانده مردم شهر را به خارج شهر بردند و در یک دشت پهناور مجتمع نمودند. وی سپس دستور کشتار آنان را صادر نمود و امر کرد تا از سرهای کشته شدگان یک هرم به نشانه پیروزی ساخته شود.

شهر بخارا فاقد استحکامات قدرتمند بود و فقط یک خندق و یک دیوار برای دفاع داشت. سران شهر دروازهای شهر را بر روی مغول ها گشودند و فقط یک واحد از ارتش ترک برای مدت ۱۲ روز در ارگ شهر مقاومت نمودند. آنانی که در پایان این مقاومت ۱۲ روزه زنده ماندند اعدام شدند و صنعتگران و صاحبان حرفه به مغولستان فرستاده شدند و مردان جوانی که در جنگ ها شرکت نداشتند به عنوان برده در ارتش مغول به خدمت پرداختند. وقتی مغولها شهر را غارت کردند، آن را آتش زدند و سپس شهر سوخته را از صفحه روزگار محو نمودند و ویران کردند. چنگیز خان دستور داد تا مردم شهر را در مسجد جامع شهر جمع نمودند و سپس اعلام کرد که او شلاق ِ مجازات خداوند است و سپس دستور داد تا مردم شهر را تنبیه نمایند.

در این زمان شهر اورگنج که مرکز بازرگانی و شهری ثروتمند بود همچنان در دستان خوارزمشاهیان بود. حمله مغول ها به این شهر با مقاومت سخت و شدیدی همراه بود و شهر پس از یک نبرد دفاعی بسیار قدرتمندانه سقوط نمود. پس از سقوط شهر جنگ در هر خیابان و یا خانه ادامه یافت و تلفات مغول ها از حد معمول فراتر رفت. مغول ها که با تاکتیک جنگ های خیابانی آشنا نبودند به دشواری موفق به پیروزی در شهر اورگنج شدند. پس از فتح شهر مطابق معمول صنعتگران به مغولستان فرستاده شدند و زنان جوان و کودکان به عنوان برده به سربازان مغول داده شدند و بقیه مردم دسته جمعی کشته شدند. بر اساس کتاب یک دانش پژوه ایرانی به نام جوینی ارتش مغول ۵۰ هزار نفر نیرو داشت که به هر کدام از آنان ۲۵ نفر برای کشتار داده شد و با این احتساب تعداد کشته شدگان به بیش از ۱٫۲۰۰٫۰۰۰ نفر می رسد. حتی اگر این تعداد را اغراق آمیز بدانیم باز هم باید کشتار شهر اورگنج را خونین ترین کشتارتاریخ بشری محسوب نمود.

پس از کشتار شهر اورگنج چنگیز خان فرزند سومش اوگدی (اوکتای) را به عنوان جانشین خود انتخاب نمود و جانشین او را نیز از نسل اوگدی خان تعیین نمود. او همچنین موقالی که یکی از مورد اعتماد ترین سرداران خود را به فرماندهی کل ارتش مغول در چین برگزید و سپس برای ادامه حرکت به سوی غرب به راه خود ادامه داد.

حمله به گرجستان و ولگا و بلغارستان

پس از شکست امپراطوری خوارزمشاهی در سال ۱۲۲۰، چنگیز خان ارتش خود را از ایران و ارمنستان برای عزیمت به استپ های مغولستان جمع نمود. با پیشنهاد سابوتای ارتش مغول به دو ارتش تقسیم شد ارتش اصلی مغول تحت فرماندهی چنگیز خان در راه عزیمت به مغولستان به افغانستان و هند حمله کرد و ۲ تومان (۲۰ هزار نفر) نیز تحت فرماندهی سابوتای و جبه به قفقاز و روسیه حمله نمودند. ارتش مغول به ارمنستان و آذربایجان حمله کرد و پادشاهی گرجستان را ویران نمود. در این حملات شهر گنجه مورد حملات شدید قرار گرفت و تسخیر شد و سپس ارتش ۸۰ هزار نفری قبچاق ها که از لحاظ نفرات از ارتش مغول بیشتر ولی از نظر هماهنگی بسیار بد بود نیز توسط سابوتای شکست داده شد. ارتش مغول به پیشروی خود ادامه داد و از قفقاز نیز عبور نمود و به کرانه های دریای سیاه رسید و با ارتش میستسلاو سوم حاکم کیف در اکرائین امروزی مواجه شد. در سال ۱۲۲۳ در نبرد رودخانه کالا به نبرد پرداخت و موفق شد این بار نیز به پیروزی دست یابد.

مغولها که موفق شده بودند ارتش بلغارستان را نیز در نبرد سامارا بند شکست دهند عملا به مرزهای بلغارستان رسیده بودند. شاهزادگان روس درخواست صلح نمودند و سابوتای بعد از موافقت با صلح دستور داد تا تمام شاهزادگان روس بر خلاف رسوم مغول ها که نمی بایست خونشان بر زمین ریخته می شد به شکلی خونین کشته شدند. او دستور داد تا یک سکوی چوبی بزرگ ساخته شد و زمانی که او به همراه سرداران دیگر خود مشغول خوردن غذایشان بودند ۶ شاهزاده روس از جمله میستیسلاو سوم را با شمشیر کشتند. مغول ها فهمیدند که چمنزارهای بزرگ روسیه می تواند اردوگاه مناسبی برای ایجاد اردوگاه جنگی جهت حمله به مجارستان و اروپا باشد اما چنگیز خان در این زمان دستور داد تا سابوتای و جبه به سرعت به مغولستان بازگردند. جبه در راه بازگشت به سمرقند درگذشت. سابوتای و جبه دو تن از مشهورترین سرداران سواره نظام بودند که موفق شدند تمام دریای خزر را به جز شمال ایران و مصب رودخانه ولگا محاصره نمایند. در سال ۱۲۲۵ ارتش های سابوتای و جبه به مغولستان بازگشتند اما این لشگر کشی ها موجب یکی شدن ماوراءالنهر و ایران در یک امپراطوری خوفناک گردید که هر مقاومتی را در مسیر راه خود نابود میکرد. بعدها باتو خان نوه چنگیز و پسر جوجی در سال ۱۲۳۷ به منطقه ولگا بازگشت و تا سال ۱۲۴۰ به تصرف باقی مانده مناطق روسیه ادامه داد.

زیای غربی و سلسله جین

تانگوت ها (زیای غربی) که خراجگزار چنگیز خان بودند در زمان حمله او به خوارزمشاهیان از شرکت در جنگ خودداری نمودند و با سلسله جین برضد چنگیز خان پیمان اتحاد بستند اما تداوم نبرد با خوارزمشاهیان موجب شد تا چنگیز خان مجالی برای تلافی عدم اطاعت از خود را نیابد. در سال ۱۲۲۶ چنگیز خان بلافاصله پس از بازگشت از غرب (نبرد با خوارزمشاهیان) به مناطق تحت کنترل تانگوت ها حمله کرد و ارتش او به سرعت مناطق هی سوئی و گانژو و سوژو را تصرف نمود و در پائیز موفق به تصرف زیلیانگ – فو گردید. یکی از سرداران تانگوت مغول ها را به نبرد در هلانشان دعوت نمود اما شکستی مفتضحانه خورد. در ماه نوامبر چنگیز خان شهر لینگژو یکی از شهرهای تانگوت ها را محاصره نمود و از رودخانه زرد عبور کرد و ارتش کمکی تانگوت ها را شکت داد. براساس یک افسانه در آنجا بود که چنگیز خان اعلام نمود که ۵ ستاره را دیده است که در آسمان به ترتیب خاصی چیده شده بود و آن را نشانه ای از پیروزی خود تفسیر نمود.

در سال ۱۲۲۷ چنگیز خان به پایتخت تانگوت ها به نام نینگ های حمله کرد و آن را ویران نمود. او سپس به پیشروی خود ادامه داد و شهر های لینتیائو – فو و ایالت زیندو و دیشون را در بهار همان سال تسخیر نمود. در شهر دیشون ژنرال مشهور تانگوت به نام ما جیانلونگ برای مدت چند روز مقاومتی بسیار شدید و شجاعانه از خود نشان داد و شخصا رهبری حملات برضد قوای مغول در خارج از دروازه های شهر را برعهده گرفت اما چند روز بعد بر اثر اصابت یک پیکان از کمان یکی از مغول ها مجروح شد و در گذشت. چنگیز خان پس از تصرف دیشون، در پایان تابستان به سوی لیوپانشان حرکت نمود و امپراطور تانگوت ها تسلیم مغول ها گردید و چنگیز خان که از خیانت تانگوت ها ناراحت بود دستور داد تا تمام اعضای خاندان سلطنتی تانگوت ها را اعدام کردند و سلسله او منقرض گردید.

جانشینی چنگیز خان

چنگیز خان دارای ۴ فرزند پسر به نامهای جوجی، جغتای (چاگاتای)، اوکتای (اوگدی) و تولی بود که براساس سنت مغول ها فرزند ارشد میبایست جانشین پدر شود اما از آنجائی که مغول ها در اصالت جوجی تردید داشتند و براساس مکتوبات کتاب تاریخ سری مغول قبل از حمله به امپراطوری خوارزمشاهیان جغتای پسر دیگر چنگیز تهدید کرده بود که تحت هیچ شرایطی جانشینی جوجی را نخواهد پذیرفت، چنگیز خان به ناچار اوگدی را به عنوان جانشین خود انتخاب نمود. در سال ۱۲۲۶ جوجی فرزند ارشد چنگیز خان درگذشت و بعضی محققین به مانند راتشنوسکی ادعا نموده اند که او محتملا مسموم شده است.

براساس مکتوبات رشید الدین، چنگیز خان در بهار سال ۱۲۲۳ فرستاده ای نزد جوجی فرستاد اما جوجی در خراسان باقی ماند جوزجانی اشاره می کند که در جریان حمله به اورگنج بین جوجی و برادرانش اختلافاتی بروز نمود زیرا جوجی تلاش نموده بود تا جلوی ویرانی شهر اورگنج را بگیرد زیرا این شهر از مستملکاتی بود که به او بخشیده شده بود همچنین یک نوشته تاریخی مشکوک به جعلی بودن وجود دارد که جوجی گفته است چنگیز به دلیل کشتار دسته جمعی مردم و نیز نابودی زمین ها دیوانه است و من با قتل پدرم در هنگام شکارخدمتی به مردم خواهم کرد و با سلطان محمد متحد خواهم شد و به مسلمانان کمک خواهم نمود. جوزجانی ادعا می کند که این خبر به گوش چنگیز خان رسید و او دستور مسموم نمودن جوجی را صادر کرد. با عمایت به این که سلطان محمد در سال ۱۲۲۳ درگذشته بود صحت این داستان تردید آمیز به نظر می رسد.

چنگیز خان از اصطکاک بین فرزندانش و به خصوص بین جغتای و جوجی اطلاع داشت و نگران بود که ستیز بین فرزندانش پس از مرگش به خونریزی ختم شود بنابراین تصمیم گرفت تا متصرفات خود را بین فرزندانش تقسیم نماید و همه آنها را به عنوان خان معرفی کند ولی یکی از آنها را به عنوان جانشین خود منصوب نمود. جغتای به دلیل رفتار خشن و تند و نیز اعلام این که از جوجی پیروی نخواهد کرد مناصب تشخیص داده نشد و تولی خان که جوان ترین فرزند چنگیز بود نیز نمی توانست گزینه مناسبی باشد زیرا در فرهنگ مغول اعتقاد بر این بود که انتخاب جوان ترین فرزند به جانشینی موجب فروپاشی امپراطوری خواهد شد. اصالت جوجی نیز مورد تردید بود و بنابراین اوکتای خان (اوگدی خان) تنها گزینه برای جانشینی او تشخیص داده شد زیرا فردی دارای شخصیت قابل اعتماد و مقبول در میان مغول ها بود.

مرگ و خاکسپاری

براساس نگاشته های تاریخ اسرار آمیز مغول در سال ۱۲۲۷ و پس از شکست نهائی تانگوت ها چنگیز خان درگذشت. علت مرگ او نامعلوم و در بسیاری موارد با پنهانکاری زیادی همراه بوده است. بعضی منابع ادعا میکنند که او در هنگام اسب سواری از اسب سرنگون شد و بر اثر جراحاتی که از این واقعه بر او حادث شد درگذشته است. عده ای دیگر اعتقاد دارند او به دلیل بیماری های مزمن مانند پنومانیا (سینه پهلو) درگذشت. یک وقایع نگار گایسیائی به نام ولهینیان ادعا می کند که او در یک نبرد به توسط تانگوت ها کشته شده است. تعدادی از وقایع نویسان مغول در قرن ۱۷ مرگ چنگیز را به یک شاهزاده خانم تانگوت که به اسارت گرفته شده بود مرتبط نموده اند. آنان ادعا می کنند که این شاهزاده یک انبر را در مهبل خود مخفی نمود و خان بزرگ ذا با آن به شدت زخمی کرد و چنگیز خان بر اثر این جراحت درگذشت. عده دیگری این روایت را مورد تردید قرار داده اند و ادعا میکنند که این داستان ابتکار قبایل اویراد میباشد. حقیقت هر چه باشد پنهان است و نمیتوان به شکلی قاطعانه در این خصوص اظهار نظر نمود اما بیشتر مورخین افتادن چنگیز خان از اسب را دلیل مرگ او اعلام نموده اند.

چنگیز خان دستور داده بود تا براساس رسم قبیله اش او را در مکانی نامعلوم دفن نمایند. پس از مرگ چنگیز خان، جنازه او را احتمالا به محل زادگاهش در خنتی آیماق حمل نمودند جائی که کوهستان بورخان خالدون مسیر رودخانه اونون را می بندد. براساس افسانه ای در خصوص مراسم تدفین چنگیز خان، افراد اسکورت جنازه او، هرکس و هر چیز را در مسیر خود کشتند تا سرانجام به محل دفن رسیدند و او را دفن نمودند. آرامگاه بزرگ چنگیز خان سالها پس از مرگش تاسیس شد و یک بنای یادبود میباشد و نه سایت واقعی دفن وی.

در ۶ اکتبر ۲۰۰۴ یک گروه باستان شناسی مشترک ژاپنی – مغول مقبره ای را حفاری نمودند که تا به آ ن روز کشف نشده بود و اعتقاد بر این بود که مقبره چنگیز خان میباشد. افسانه های مغولی اشعار می داشت که مغول ها یک رودخانه را بر قبر چنگیز روان ساخته اند تا محل دفن او غیر قابل دسترس باشد. این افسانه بسیار به افسانه مقبره گیل گمیش که یک شاه سومری در اوروک بود و نیز به افسانه مقبره آتیلا که سردار بزرگ هون ها بود شباهت داشت. افسانه های دیگری نیز اشعار می داشت که مقبره چنگیز خان با لگد کوب شدن آن توسط یک گله اسب و سپس با کاشت درخت بر روی آن پنهان شده بود.

چنگیز خان در هنگام مرگش ارتشی معادل ۱۲۹ هزار نفر را در رکاب خود داشت که بیش از ۱۰۰ هزار نفر از افرادش به تولی خان جوان ترین پسرش رسید زیرا براساس سنت مغول ها دارائی هر فرد به جوان ترین پسرش تعلق داشت و ۲۸ هزار نفر نیز به پسران و برادرانش تعلق گرفت. به این ترتیب که جوجی (که فوت کرده بود و فرزندش باتو خان جانشین او شده بود) و جغتای و اوگدی و کولان دیگر پسر چنگیز از گلجیان هر کدام ۴ هزار سرباز به ارث بردند (مجموعا ۱۶۰۰۰ نفر ) و سه برادر و مادر چنگیز نیز هر کدام ۳ هزار سرباز به ارث بردند (مجموعا ۱۲۰۰۰ نفر ) و (جمع کل ۲۸۰۰۰ نفر).

امپراطوری مغول

امپراطوری مغول در سال ۱۲۷۹ به اوج وسعت خود رسید و از مغولستان تا شرق اروپا و مرزهای فنلاند امروزی از یک سو و از دیگر سو تا جنوب چین گسترش یافت. آنان با تصرف امپراطوری ها و کشورهای مختلف در این محدوده یک قلمرو واحد ساختند که موجب گسترش تجارت و فهنگ از شرق به غرب و بالعکس گردید و اگرچه از قبل از میلاد مسیح جاده ابریشم محلی برای عبور کالا و تجار بود اما حمله مغول موجب تشدید این امر گردید و یکی از دلایل پایان قرون وسطی و آغاز رنسانس گردید. تجاری مانند برادران پولو و مارکوپلو پس از حضور در شرق به غرب بازگشتند و با نوشتن سفرنامه هائی موجب آشنائی بیشتر غرب با فرهنگ شرق گردیدند. وسعت امپراطوری مغول از شرق دور تا شرق اروپا گسترده بود

منابع سخن :

  • ویکی آریا
  • باز نشر تاریخ ما، اِنی کاظمی

 

زندگانی حافظ شیرازی

حافظ ، شمس‌الدین محمد(۱)، بزرگ‌ترین غزل‌سراى زبان فارسى و یکى از بزرگ‌ترین شاعران جهان.

http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/08/hafez-persian-poets-275x300.jpg

این مقاله شامل این بخشهاست:

۱) زندگى و احوال شخصى

۲) شعر و فکر

۳) حافظ و عرفان

۴) منتقدان و مخالفان حافظ

۵) تفأل به دیوان حافظ

۶) حافظیه

۱) زندگى و احوال شخصى. در منابع معتبر نسبت او شیرازى و تخلصش حافظ آمده است. وى پس از وفات، به خواجه شیراز و لسان‌الغیب شهرت یافت. تاریخ ولادتش معلوم نیست و از جزئیات احوال شخصى او نیز آگاهى ما بسیار اندک است. در سال وفات او نیز در تذکره‌ها اختلاف هست. کسانى که به دوران حیات او نزدیک بوده‌اند، چون محمد گلندام، دوست حافظ و گردآورنده دیوان وى، در مقدمه‌اى که بر دیوان او نگاشته (حافظ، چاپ قزوینى و غنى، ص قح ـ قى)، و خوافى (ج۳، ص۱۳۲) و جامى (ص ۶۱۲) و خواندمیر (ج ۳، ص۳۱۶) و مؤلف شرح سودى بر حافظ در مقدمه این اثر، و حاجی‌خلیفه (ج ۱، ستون ۷۸۳) وفات او را ۷۹۲ نوشته‌اند، ولى برخى مؤلفان منابع جدیدتر، از جمله لطفعلی‌خان آذربیگدلى (ص۲۷۲) و رضاقلیخان هدایت (۱۳۳۶ـ۱۳۴۰ش، ج۲، بخش۱، ص ۱۹)، وفات او را ۷۹۱ نوشته‌اند. ظاهرآ مبناى این تاریخ، یک دوبیتى است که در آخر بعضى نسخه‌هاى خطى جدیدتر و برخى نسخه‌هاى چاپى دیوان آمده و معلوم نیست چه کسى و در چه زمانى آن را ساخته است. در این قطعه، مادّه تاریخ وفات حافظ «بجو تاریخش از خاک مصلى» است که به‌حساب جُمَّل ]جُمَل[ برابر با عدد ۷۹۱ است (رجوع کنید به حافظ، چاپ قزوینى و غنى، مقدمه گلندام، حاشیه قزوینى، ص قح ـ قى). این دو بیت در بعضى نسخه‌هاى مقدمه گلندام نیز دیده می‌شود، ولى تصریح وى به سال «اثنى و تسعین و سبعمائه» (۷۹۲) و مادّه تاریخ «به سال با وصاد و ذال ابجد»، در قطعه‌اى که به این مناسبت نقل کرده است، بر نادرستى تاریخ ۷۹۱ دلالت دارد (رجوع کنید به همانجا؛ نیز رجوع کنید به خوافى، همانجا).

تاریخ ولادت حافظ، چنان‌که گفته شد، معلوم نیست، ولى چون در اشعارش غالبآ به پیرى خود اشاره کرده است، و اگر این دوران را باتوجه به تاریخ وفاتش، به تقریب، هفتاد سالگى او بدانیم، وى باید در حدود سالهاى ۷۲۰ـ۷۲۵ به‌دنیا آمده باشد. عبدالنبى فخرالزمانى، مؤلف تذکره میخانه (ص۹۰)، وفات خواجه را در ۶۵ سالگى او دانسته و به این حساب ولادت او در ۷۲۷ بوده است، ولى از سوى دیگر در دیوان خواجه قطعه‌اى خطاب به جلال‌الدین مسعودشاه، پسر شرف‌الدین محمودشاه و برادر ارشد شیخ ابواسحاق اینجو، مندرج است (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۳۷۴) که در آن به سه سال خدمت خود در دربار شاه و دستگاه وزیر اشاره دارد و چون مسعودشاه در ۷۴۳ از بغداد به شیراز رفت و در رمضان همان سال کشته شد (رجوع کنید به غنى، ج ۱، ص ۴۹ـ۵۰)، حافظ در ۷۴۰ به خدمت دربار پیوسته بوده یا به نوعى با آن ارتباط داشته است و در این هنگام بایستى لااقل بیست سالى از عمرش گذشته باشد. با این حساب، در حدود ۷۲۰ به دنیا آمده و در حدود ۷۲ سالگى درگذشته است. ذبیح‌اللّه صفا (ج ۳، بخش ۲، ص ۱۰۶۶، نیز رجوع کنید به ص ۱۰۶۶، پانویس ۱)، با استناد به قول عبدالنبى فخرالزمانى، که ذکر آن گذشت، ولادت حافظ را در حدود ۷۲۶ و ۷۲۷ نوشته است، که از این قرار در سیزده یا چهارده سالگى بایستى به خدمت شاه و وزیر رفته باشد، و این تا اندازه‌اى غیرمعهود به‌نظر می‌رسد.

به گفته عبدالنبى فخرالزمانى (ص ۸۵)، نام پدر حافظ بهاءالدین و اصالتاً از مردم اصفهان بوده و به تجارت اشتغال داشته و جدّ او در زمان اتابکان فارس به شیراز آمده و ساکن آن شهر شده است. مادرش از کازرون بوده و در شیراز سکونت داشته است. پس از وفات پدر، محمد با مادر و دو برادر خود زندگى می‌کرده و روزگار کودکى را به سختى می‌گذرانده است (همانجا). حافظ در اشعارش از مرگ این دو برادر یاد کرده، که یکى در جوانى درگذشته (رجوع کنید به چاپ خانلرى، ج ۲، ص ۱۰۸۳) و دیگرى، خواجه خلیل عادل، در ۷۷۵ در ۵۹ سالگى وفات یافته است (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۳۶۸). مؤلف تاریخ فرشته (ج ۱، ص ۳۰۲) از خواهر او و فرزندان این خواهر ذکرى به میان آورده است، بی‌آنکه نامى از آنان ببرد.

آنچه در منابع نسبتآ قدیم‌تر درباره خانواده حافظ آمده، همینهاست که یاد کرده شد.

بعضى مؤلفان کوشیده‌اند که پاره‌اى اشارات در غزلیات خواجه را به وضع خانوادگى او مربوط بدانند، ولى این‌گونه برداشتها و دریافتها بیشتر بر استنباطات شخصى مبتنى است. سخن حافظ بسیار کنایه‌آمیز و پرابهام است و غالباً وجوه مختلف دارد و به آسانى نمی‌توان مضامین شعر او را به احوال و رویدادهاى زمانى و مکانى خاص محدود کرد، مگر اینکه اشارت تاریخى صریح در آن باشد. با این‌همه، در چند مورد از سروده‌هاى او نکاتى دیده می‌شود که به‌روشنى ناظر بر زن و فرزند و اوضاع زندگى اوست. در غزلى (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۲۲۳) که در دوران وزارت قوام‌الدین حسن (متوفى ۷۵۴) سروده است، خواجه از «سروى» که در خانه دارد سخن گفته و در غزلى دیگر (همان، ص ۱۴۶) از اینکه اختر بدمهر یار عزیزى را از چنگ او به‌در برده و آن شادکامى ناپایدار و گذرا بوده شکایت کرده است. در غزل دیگر (همان، ص ۹۱ـ۹۲) به درگذشت فرزندى که قرّهالعین و میوه دل او بوده و اکنون در لحد جاى گرفته اشاره کرده و در غزلى دیگر (همان، ص ۳۸ـ۳۹) در ماتم فرزند و «رودعزیز» خود زارى کرده است. از این اشارات می‌توان دریافت که او همسرى داشته که در نیمه‌هاى عمر درگذشته، و فرزندانى داشته که یکى در کودکى (همان، ص۳۷۰) و دیگرى در جوانى وفات یافته است.

از کودکى و جوانى حافظ نیز آگاهى درستى نداریم. عبدالنبى فخرالزمانى در تذکره میخانه، که در این مورد منبع اصلى اطلاع ماست، آورده است (ص ۸۵ـ ۸۶) که وى در کودکى روزها در دکان خمیرگیرى کار می‌کرد و در اوقات فراغت به مکتب‌خانه‌اى که نزدیک دکان بود، می‌رفت و خواندن و نوشتن و مقدمات علوم را در آنجا می‌آموخت و از همان روزگار در شعر طبع‌آزمایى می‌نمود، ولى نکته شایسته توجه در این باره آن است که وى حافظ قرآن بوده و تخلص او نیز حاکى از همین حقیقت است و حفظ قرآن باید از کودکى و سالهاى اولیه عمر آغاز شود و مستلزم صرف وقت و ممارست مداوم است؛ ازاین‌رو، شاید بتوان گفت که این بخش از عمر او بیشتر صرف قرائت قرآن و تحصیل مقدمات علوم می‌شده است تا کسب ضروریات زندگى. وى در دوران جوانى ظاهرآ یکسره مشغول کسب فضائل و تکمیل مراتب علمى بوده و از عباراتى که گلندام در مقدمه قدیم دیوان (چاپ قزوینى و غنى، ص قز) آورده است چنین برمی‌آید که حافظ از شاگردان مولانا قوام‌الدین عبداللّه، دانشمند مشهور به ابن‌الفقیه نجم (متوفى ۷۷۲)، بوده است، اما جنید شیرازى، شاگرد مولانا قوام‌الدین، در کتاب شدّالازار که به‌سال ۷۹۱ تألیف شده، از حافظ نامى نیاورده است. تقی‌الدین محمد اوحدى بلیانى نیز در عرفات‌العاشقین (گ ۱۵۵ر) قوام‌الدین عبداللّه را استاد حافظ دانسته و اینکه هدایت در تذکره ریاض‌العارفین (ص ۲۸۶) حافظ را در تحصیل مراتب حکمت در شمار شاگردان شمس‌الدین عبداللّه شیرازى آورده، ظاهراً مقصودش همین قوام‌الدین بوده و در نقل نام وى سهوى روى داده است. فرصت شیرازى، از مؤلفان متأخر، میرسید شریف جرجانى* را نیز از استادان حافظ ذکر کرده است (رجوع کنید به ص۴۶۹ـ۴۷۰)، لیکن میرسید شریف بسیار جوان‌تر از حافظ بوده است و این نسبت پذیرفتنى نیست. حافظ خود بارها در سروده‌هاى خود از اشتغال به کسب علم و تحصیل معارف دینى سخن گفته و از قیل و قال بحث، طاق و رواق مدرسه، علم و فضلى که در چهل سال گرد آورده، رتبت دانشش که به افلاک رسیده، و قرآنى که با چهارده روایت در سینه دارد، یاد کرده است. در مقدمه قدیم دیوان (چاپ قزوینى و غنى، ص قو) نیز آمده است که وى به‌سبب تحصیل و مطالعه مدام، فرصت نداشت سروده‌هاى خود را در یک جا ثبت و مدون سازد. الکشّاف عن حقیقه التنزیل اثر زمخشرى و مفتاح العلومِ سکاکى، که حافظ به بحث و نظر در آنها اشتغال داشته است، هر دو از کتابهاى مهم و معتبر آن روزگار بودند و معلوم می‌شود که حافظ در تمامى علوم شرعى و رسمى و عرفى آن دوران، از تفسیر و کلام و منطق و حکمت تا نحو و معانى و بیان و شعر و ادب، داراى تحصیلات کامل و صاحب‌نظر بوده است و چنان‌که از اشارات خود او برمی‌آید، هر صبح مجلس درس قرآن داشته است (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۱۶۴، ۱۸۳). در بعضى نسخه‌هاى کهن‌تر مقدمه قدیم (رجوع کنید به چاپ خانلرى، ج ۲، توضیحات خانلرى، ص ۱۱۴۵ـ۱۱۴۶) آمده است که حافظ به‌سبب اشتغالاتى از قبیل «ملازمت شغل تعلیم سلطان» به گردآورى اشعار خود نپرداخت و از این عبارت معلوم می‌شود که وى در دربار شاهى نیز عهده‌دار تعلیم و تدریس بوده است.

وى با اغلب سلاطین عصر خود، جز با امیر مبارزالدین و شاه‌محمود پسر او و شاه‌زین‌العابدین پسر شاه‌شجاع، و نیز با بیشتر وزیران مناسبات صمیمانه داشته و مورد عنایت آنان بوده است. خواجه علاوه بر چند قصیده‌اى که در مدح شاه شیخ ابواسحاق اینجو (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص قکو ـ قلب)، شاه‌شجاع (همان، ص قیو ـ قکا) و قوام‌الدین صاحب دیوان (صاحب عیار)، وزیر شاه‌شجاع (همان، ص قکب ـ قکو) سروده، در غزلیات خود نیز از شاهان و وزیرانى به‌نیکى یاد کرده است، از جمله، شاه‌شجاع (همان، ص ۱۹۱ـ۱۹۳)، نصرهالدین یحیی‌بن مظفر (همان، ص ۱۴۴، ۲۰۷، ۲۷۰، ۳۰۱)، شاه‌منصور نواده امیرمبارزالدین (همان، ص ۱۰۴ـ۱۰۵، ۱۶۳ـ۱۶۶، ۲۲۴ـ۲۲۶، ۲۶۳، ۳۶۵)، سلطان غضنفر پسر شاه منصور (همان، ص ۲۲۶)، عمادالدین محمود از وزیران شاه‌شیخ ابواسحاق (همان، ص ۱۴۸ـ۱۴۹)، حاجی‌قوام‌الدین حسن وزیر دیگر شیخ‌ابواسحاق (همان، ص ۹ـ۱۰، ۲۱۰، ۲۲۳ـ۲۲۴)، برهان‌الدین وزیر امیرمبارزالدین (همان، ص ۲۴۹ـ۲۵۰، ۳۲۴ـ ۳۲۵)، قوام‌الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه‌شجاع (همان، ص ۷۶ـ ۷۷، ۱۰۶ـ۱۰۷، ۳۶۶، ۳۷۳ـ۳۷۴) و جلال‌الدین تورانشاه وزیر دیگر شاه‌شجاع (همان، ص ۲۳۵ـ۲۳۶، ۲۴۴ـ ۲۴۵، ۲۴۸ـ۲۴۹،۳۴۰ـ۳۴۱، ۳۴۳ـ۳۴۴؛ نیز رجوع کنید به غنى، ج ۱، ص ۲۶۶ـ۲۷۷). از سلاطین دیگر، جز آنان که در فارس و شیراز حکومت داشتند، سلطان اویس ایلکانى، از سلاطین جلایریان* و ممدوح سلمان ساوجى* (حافظ، چاپ قزوینى و غنى، ص۱۱۰ـ ۱۱۱)، و پسر او سلطان احمدبن اویس (همان، ص ۳۳۳ـ ۳۳۴) را، که آذربایجان و عراق را در تصرف داشتند، مدح گفته است. در غزلى (رجوع کنید به همان، ص ۲۶۸ـ۲۶۹) به «بزم اتابک»، «شوکت پورِ پشنگ» و «نشست خسروى»او اشاره کرده، که ظاهرآ مقصود او تهنیت جلوس اتابک پیراحمدبن اتابک پشنگ (در ۷۹۲)، از اتابکان لرستان، است و ازاین‌رو، این غزل را از آخرین سروده‌هاى حافظ باید شمرد. چند تن از سلاطین معاصر حافظ بیرون از فارس، و حتى بیرون از حدود ایران، خواستار دیدار او بودند و چنین به‌نظر می‌رسد که او نیز به سفر کردن و دور شدن از شیراز در مواقعى بی‌میل نبوده است. در غزلى که ظاهرآ براى سلطان‌احمدبن اویس سروده تمایل خود را به سفر به بغداد و تبریز ابراز داشته است (رجوع کنید به همان، ص۳۰، ۱۲۹). حافظ همچنین در زمان محمودشاه، از سلاطین بهمنى دکن، که شعرشناس و دانش‌پرور بود، به هندوستان دعوت شد و هزینه سفر او را نیز میرفضل‌اللّه انجو، وزیر محمودشاه، به شیراز فرستاد. حافظ دعوت را پذیرفت، از شیراز به لار و از لار به هورمز (هرمز) رفت، ولى هنگامى که به کشتى نشست، دریا طوفانى شد و موجب هراس او گردید. پس، به بهانه اینکه با بعضى دوستان وداع نکرده است، کشتى را ترک کرد و غزلى را که در همان احوال سروده بود، به دست یکى از آشنایان همسفر، براى میرفضل‌اللّه فرستاد و خود به شیراز بازگشت (رجوع کنید به همان، ص ۱۰۳؛ فرشته، ج ۱، ص ۳۰۲). در غزلى دیگر (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۱۵۲ـ۱۵۳) از «شوق مجلس سلطان غیاث‌الدین» و از «قند پارسى که به بنگاله می‌رود» سخن گفته است که ظاهرآ مقصود، دربار سلطان غیاث‌الدین‌بن سکندر، پادشاه بنگال (حک : ۷۶۸ـ۷۷۵)، است (رجوع کنید به فرشته، ج ۱، ص ۲۹۶ـ۲۹۷) و مؤید رسیدن شعر و آوازه او به آن نواحى نیز هست. از ابیاتى از یکى از غزلهاى او (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۲۲۴) چنین برمی‌آید که تورانشاه‌بن قطب‌الدین تهمتن، پادشاه جزیره هرمز، ملقب به «ملک‌البحر» (رجوع کنید به غنى، ج ۱، ص ۲۵۴)، نیز خواستار دیدار حافظ بوده و او را بدان ناحیه دعوت کرده بوده است.

با آنکه حافظ به شیراز دلبستگى تمام داشت و دورى از یار و دیار بر او دشوار بود (رجوع کنید به حافظ، چاپ قزوینى و غنى، ص۷۰، ۱۸۹) و با آنکه به عمر خویش از وطن سفر نکرده بود، ظاهرآ دوبار از شیراز بیرون رفت: یک بار به عزم سفر هند (که ذکر آن گذشت) و بار دیگر به یزد به قصد پیوستن به دستگاه شاه‌یحیى (برادرزاده شاه‌شجاع) و ظاهرآ به‌سبب آزردگى از شیرازیان یا شاید از شاه‌شجاع (رجوع کنید به همان، ص ۱۹۷، ۲۳۶، ۲۵۹)، که تاریخ دقیق آن معلوم نیست، ولى ظاهرآ در اواخر عمر او بوده، زیرا در غزل شِکوِه‌آمیزى که در این احوال سروده به پیرى خود اشاره کرده است (رجوع کنید به همان، ص ۲۲۹). آنچه مسلّم است در یزد قدر او را نشناختند و با آنکه پیش از سفر در غزلى آرزوى «دیدار ساکنان شهر یزد» را داشته (رجوع کنید به همان، ص۱۰ـ۱۱)، دوران اقامتش در یزد از سخت‌ترین اوقات زندگى او بوده است. خواجه در چند غزل (رجوع کنید به همان، ص ۲۲۸ـ۲۲۹، ۲۳۱، ۲۴۷ـ۲۴۸) از غم «غریبى و غربت»، دورى از یار و دیار، و تلخیها و تلخ‌کامیهاى خود در این سفر می‌نالد و از شهر یزد با تعبیراتى چون «زندان سکندر» و «منزل ویران» یاد می‌کند و سرانجام، ظاهرآ هنگامى که خواجه‌جلال‌الدین تورانشاه وزیر از یزد به شیراز باز می‌گشته، با او همراه شده و به زادگاه خویش بازگشته است (رجوع کنید به همان، ص ۲۴۷ـ۲۴۸).

از اشاراتى که در یک غزل به زنده‌رود و باغِ کاران اصفهان کرده است شاید بتوان دریافت که به آن شهر نیز سفر کرده بوده (رجوع کنید به همان، ص ۷۱)، ولى سفر مشهد که در منابع جدیدتر براى او نوشته‌اند به هیچ روى واقعیت نداشته و مبتنى بر بیتى از غزلى است که نسبت و تعلق آن به خواجه مردود است (رجوع کنید به معین، ۱۳۶۹ش، ج ۱، ص ۱۶۴).

داستان معروف ملاقات امیرتیمور گورکانى با حافظ، که دولتشاه سمرقندى (ص ۳۰۵ـ۳۰۶) آورده است و کسانى چون آذربیگدلى (ص ۲۷۲) و هدایت در مجمع‌الفصحا (ج ۲، بخش ۱، ص۱۸) و تذکره ریاض‌العارفین (ص ۲۸۶) نیز آن را نقل کرده‌اند، در هیچ‌یک از تواریخ معتبر مربوط به این عصر دیده نمی‌شود و بیشتر به افسانه‌هایى می‌ماند که درباره اشخاص بزرگ و معروف پدید می‌آید، چنان‌که برخى دیگر از ابیات حافظ نیز انگیزه پیدایش حکایاتى بوده است. ظاهرآ این حکایت در اصل از اوایل سده نهم معروف بوده، زیرا در کتاب انیس الناس (شجاع، ص ۳۱۷)، که مجموعه‌اى است از حکایات و افسانه‌ها که در ۸۰۳ تألیف شده، همین داستان با مقدمه و زمینه‌چینى دیگرى آمده (نیز رجوع کنید به غنى، ج ۱، ص ۳۹۳؛ آربرى، ص ۳۲۹ـ ۳۳۰) و بعد از دولتشاه سمرقندى هم فخرالدین صفى در لطائف‌الطوائف (ص ۲۲۳) صورتى از آن را آورده است (نیز رجوع کنید به غنى، ج ۱، ص ۳۹۱ـ۳۹۲)، ولى هیچ‌یک از مؤلفانى که تاریخ آل‌مظفر یا شرح احوال و کارهاى تیمور یا تاریخ عمومى ایران و فارس را در عصر تیمور نوشته‌اند، چیزى در این باره نگفته‌اند. دولتشاه سمرقندى هم که این داستان را در تذکره خود آورده، نوشته است که حافظ و تیمور در ۷۹۵ ملاقات کردند (ص ۳۰۵) که این تاریخ، سه سال بعد از وفات حافظ است. با این‌همه، بعضى محققان معاصر، چون بدیع‌الزمان فروزانفر (به نقل معین، ۱۳۶۹ش، ج۱، ص۲۶۶)، محمد معین (۱۳۶۹ش، ج۱، ص۲۶۲ـ ۲۷۰) و آربرى (همانجا)، این روایت را درست می‌دانند؛ البته در سروده‌هاى حافظ اشارات و کنایاتى هست که بی‌شک ناظر به امیرتیمور و آثار و نتایج اعمال و لشکرکشیهاى اوست. پریشانیها و نابسامانیهاى فارس بعد از مرگ شاه‌شجاع و در دوران سلطنت سلطان زین‌العابدین، و هرج و مرج و ظلم و فسادى که از منازعات و کشمکشهاى فرمانروایان محلى به همه‌جا کشیده شده بود، مردم را آرزومند ظهور مردى توانا و سلطانى مقتدر کرده بود تا بتواند در آن نواحى صلح و آشتى برقرار کند. این احوال دردناک در شعر حافظ، و پیش از او در آثار کسانى چون عبید زاکانى، به‌روشنى بازتاب یافته است. حافظ نیز در این آرزو بود که «فریادرسى» برسد و دردها را درمان کند و عوامل ظلم و فساد و تباهى اخلاقى و دینى و اجتماعى را از ریشه برکند. ظاهرآ چندى او نیز چون دیگران چشم به فتوحات امیرتیمور دوخته و «خاطر بدان ترک سمرقندى» داده بود.

اما حافظ، که چندى بعد رفتار هولناک «ترک سمرقندى» را از نزدیک دید و پس از رفتن او نیز شاهد خون‌ریزیها و کینه‌توزیهاى امیران و سلطانان آل‌مظفر بود، با آمدن شاه‌منصور، نواده امیرمبارزالدین و داماد شاه‌شجاع، بار دیگر روزنه امیدى یافت. شاه‌منصور مردى کارآزموده و شجاع و باتدبیر بود، و حافظ او را کسى می‌پنداشت که می‌تواند نظم و سامان را به فارس بازگرداند. وى در چند غزل این امیدوارى را ابراز داشته و فضائل اخلاقى شاه‌منصور را ستوده است (براى نمونه رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۱۶۳ـ۱۶۴).

از شاهان معاصر حافظ که به او عنایت خاص داشته‌اند و او نیز در سروده‌هاى خود از آنان به نیکى یاد کرده، یکى شیخ ابواسحاق اینجو است که علم‌دوست و هنرشناس بود و خود نیز شعر می‌گفت و خواجه در رثا و تاریخ مرگ او قطعاتى سروده که نمودار اندوه و تأسف اوست (رجوع کنید به همان، ص ۳۶۳، ۳۶۹، نیز رجوع کنید به غزلِ ص۱۴۰ـ۱۴۱). پس از شیخ ابواسحاق، امیرمبارزالدین به سلطنت رسید. حافظ در سراسر دیوان از امیرمبارزالدین نامى نیاورده، ولى در چند غزل از اوضاع زمان حکومت او به تلخى یاد کرده و در چند مورد نیز تعبیر کنایه‌آمیز «محتسب» را در مورد اعمال و رفتار او به‌کار برده (رجوع کنید به همان، ص۳۰، ۱۳۶ـ۱۳۷، ۳۶۶ـ۳۶۷) و در یکى از قطعات (همان، ۳۶۶ـ۳۶۷) که در بیت آخر آن از کورشدن او به توطئه شاه شجاع سخن گفته، او را «شاه‌غازى» خوانده و به بیدادگریهاى او اشاره نموده است. اما پادشاهى که دوستانه‌ترین مناسبات را با خواجه حافظ داشت، شاه‌شجاع (حک : ۷۵۹ـ۷۸۶)، فرزند امیرمبارزالدین، بود که مردى استوار، باتدبیر و آزاده بود و مردم فارس در دوران حکومت نسبتاً طولانى او در امن و آسایش بودند. شاه‌شجاع دانشمند و شعرشناس بود و خود نیز به فارسى و تازى شعر می‌گفت و در انشاى فارسى و تازى توانا بود (رجوع کنید به غنى، ج ۱، ص ۳۳۴ـ۳۵۳). حافظ بیش از هرکس دیگر در سروده‌هاى خود به شاه‌شجاع اشاره کرده و به تصریح و تلویح او را مدح گفته است.

از عرفاى آن زمان که به‌نوعى با حافظ ارتباط داشته‌اند، یکى شیخ امین‌الدین بلیانى* بوده که حافظ از او با عنوان «بقیه ابدال» یاد کرده (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۳۶۳؛ نیز رجوع کنید به معین، ۱۳۶۹ش، ج ۱، ص ۲۸۸ـ۲۸۹) و دیگرى عارفى به‌نام کمال‌الدین ابوالوفا، که ظاهرآ از دوستان وفادار حافظ بوده و خواجه در مقطع غزلى ذکر او را آورده است (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۸۹؛ نیز رجوع کنید به هدایت، ۱۳۴۴ش، ص ۲۸۶). گفته‌اند که حافظ با شاه‌نعمت‌اللّه ولى نیز ملاقات داشته است، لیکن درستى این قول قابل اثبات نیست، هرچند که ظاهراً حافظ در بعضى سروده‌هاى خود به برخى ابیات اشعار شاه‌نعمت‌اللّه اشاره و تعریض دارد (رجوع کنید به معین، ۱۳۶۹ش، ج ۱، ص ۲۹۴ـ ۲۹۶). داستان ملاقات حافظ با زین‌الدین تایبادى* و نتیجه راهنمایى زین‌الدین در رفع تهمت کفر و الحاد از حافظ (رجوع کنید به همان، ج ۱، ص ۲۹۲) نیز ظاهرآ افسانه‌اى است از قبیل داستان گفتگوى حافظ با امیرتیمور.

آنچه امروز از حافظ در دست است دیوان اوست که مجموعه‌اى است از اشعار او، شامل غزلیات، قصاید، مثنویها، قطعات، و رباعیات. محمد گلندام اشعار پراکنده او را مدون ساخت (رجوع کنید به حافظ، چاپ قزوینى و غنى، مقدمه گلندام، ص صب ـ قیا). از نسخه‌هاى قدیمى موجود دیوان چنین برمی‌آید که در سالهاى بعد از وفات حافظ چندکس به جمع‌آورى غزلیات او پرداخته‌اند و ظاهرآ تا اوایل سده دهم این کار ادامه داشته است (رجوع کنید به چاپ خانلرى، ج ۲، توضیحات خانلرى، ص ۱۱۴۵ـ ۱۱۴۹).

قصاید حافظ بسیار معدود است و گرچه در بعضى از نسخه‌هاى جدید دیوان چند قصیده به نام او درج شده است، لیکن نسخه‌هاى کهن‌تر معمولا فقط شامل غزلیات‌اند و فصل یا بخش جداگانه‌اى را به قصاید اختصاص نداده‌اند. تنها در یکى از نسخه‌هاى قدیمى دیوان، مورخ ۸۱۳، که از منابع کار خانلرى بوده، پس از پایان غزلیات دو قصیده آورده شده است، بی‌آنکه با عنوان قصیده مشخص شوند. در نسخه‌اى به تاریخ ۸۲۵، نیز سه قصیده مندرج است (رجوع کنید به همان، ج ۲، ص ۱۰۲۵ـ۱۰۲۷)، ولى در برخى نسخه‌هاى جدیدتر، پنج قصیده دیده می‌شود؛ در مدح شاه‌شیخ ابوسحاق، شاه‌شجاع، قوام‌الدین محمد صاحب عیار، شاه‌منصور مظفرى. بعضى قصاید خواجه از لحاظ ساختار کلى با غزل چندان تفاوتى ندارند و از همین‌رو در بعضى نسخه‌هاى دیوان در شمار غزلیات درج شده‌اند. در بعضى نسخه‌ها در این بخش یک قصیده به زبان عربى و یک ترکیب‌بند نیز دیده می‌شود (رجوع کنید به همان، ج ۲، ص ۱۰۴۲ـ۱۰۴۳) که با شیوه سخن حافظ چندان همانند و سازگار نیست و ظاهرآ الحاقى است (رجوع کنید به حافظ، چاپ قزوینى و غنى، مقدمه قزوینى، ص قید ـ قیه؛ همان، چاپ خانلرى، ج ۲، همان توضیحات، ص ۱۰۲۵ـ ۱۰۲۶، ۱۰۴۱). حافظ کلاً قصیده‌سرا نیست و معمولا مطالب و اغراضى را که قصیده‌سرایان در قصاید طولانى و مطنطن اظهار می‌دارند، وى در چند بیت و با بیانى لطیف و مؤثر و غالباً صمیمانه و دور از مداهنه در غزلیات خود عرضه می‌کند.

بخش عمده دیوان حافظ غزلیات اوست که نزدیک به پانصد غزل را شامل می‌شود. شمار غزلیات در نسخه‌هاى مختلف یکسان نیست. در دیوانى که به تصحیح قزوینى و غنى از روى نسخه‌هاى نسبتآ کهن (رجوع کنید به حافظ، چاپ قزوینى و غنى، همان مقدمه، ص مج ـ صا) به‌چاپ رسیده، شماره غزلها ۴۹۵، و در طبع انتقادى خانلرى، که بر کهن‌ترین نسخه‌هاى شناخته شده مبتنى است (رجوع کنید به چاپ خانلرى، ج ۲، همان توضیحات، ص ۱۱۲۷ـ۱۱۳۷)، شمار غزلهایى که اصیل شناخته شده ۴۸۶ است و ۳۸ غزل نیز الحاقى به‌شمار آمده و در جلد دوم، زیر عنوان ملحقات، جداگانه درج شده است. در میان غزلیات حافظ، غزلهاى ملمّع نیز دیده می‌شود (براى نمونه رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۲۹۵ـ۲۹۶، ۳۰۴ـ۳۰۵، ۳۱۸ـ۳۱۹، ۳۲۲ـ۳۲۳).

در اغلب نسخه‌هاى قدیمى، دو پاره مثنوى دیده می‌شود، یکى در بحر رَمَل مسدَّس مقصور (الا اى آهوى وحشى کجائى…) و دیگرى در بحر متقارب، که مثنوى اخیر به «ساقی‌نامه» معروف است. بخشى از «ساقی‌نامه» خطاب به «ساقى» است و بخشى خطاب به «مُغَنّى»، ازاین‌روى این بخش اخیر را «مغنی‌نامه» نیز می‌نامند. تعداد و ترتیب ابیات این مثنویها در نسخه‌هاى گوناگون متفاوت است و چنین به‌نظر می‌رسد که حافظ قطعاتى را براى درج در دو مثنوى طولانی‌تر به‌صورت یادداشت و مسوّده نوشته بوده و پس از مرگ او این پاره‌هاى پراکنده جزو سروده‌هاى دیگرش به‌دست گردآورندگان دیوان افتاده و به همان صورت در نسخه‌برداریهاى مختلف، بعد از غزلیات ثبت و درج شده است. حافظ در مثنوى اول ظاهرآ به منظومه ویس و رامین فخرالدین اسعدگرگانى* و در مثنوى دوم به اقبالنامه و شرفنامه نظامى گنجوى* نظر داشته است. گرچه در نسخه‌هاى متأخر در بخش مغنی‌نامه چند بیت در مدح شاه‌منصور آورده شده است، در نسخه‌هاى قدیم‌تر این مثنوى ذکرى از نام ممدوح نیست. شاید این ابیات پراکنده از نخستین طبع‌آزماییهاى حافظ و به قصد مثنوی‌سرایى بوده و در اواخر عمر خود چند بیت دیگر بدان افزوده و به‌همان صورت به شاه‌منصور مظفرى تقدیم داشته و از همین روى در نسخه یا نسخه‌هاى اولیه آن ذکرى از نام ممدوح نبوده است.

بخش دیگرى از دیوان حافظ قطعات کوتاهى است که در موارد مختلف و به مناسبتهایى از قبیل درگذشت شخصى یا رویداد واقعه‌اى، ثبت تاریخى، بیان احوال خود یا ایراد نکته‌اى عبرت‌انگیز سروده است. شمار این قطعات نیز در نسخه‌هاى گوناگون متفاوت است و با آنکه از لحاظ هنر شاعرى ارزش و اهمیتى ندارند، از لحاظ تاریخى و آگاهیهایى که دربردارند شایسته توجه‌اند.

آخرین بخشى که معمولا در نسخه‌هاى جدیدتر دیوان دیده می‌شود رباعیات منسوب به حافظ است که شمار آنها در نسخه‌ها بسیار متفاوت است و غالبآ مضامینى تکرارى و تقلیدى دارند و با شیوه فکر و بیان حافظ چندان سازگار نیستند. تعدادى از آنها از دواوین شاعران دیگر در دیوان حافظ وارد شده‌اند (رجوع کنید به ریاحى، ص ۳۷۷ـ۳۹۶).

اثر دیگرى که به احتمال بسیار به حافظ تعلق دارد و یکى از جنبه‌هاى مهم زندگانى او را روشن می‌سازد، کتابت نسخه‌اى از سه مثنوى شیرین و خسرو، آئینه سکندرى و هشت بهشت امیرخسرو دهلوى* است. این سه نسخه در ۷۵۶ به خط محمدبن محمد (بن‌محمد) الملقّب به شمس حافظ (الشیرازى) کتابت شده‌اند و هر سه، بخشهایى از خمسه امیرخسرو دهلوی‌اند که در کتابخانه دولتى تاشکند نگهدارى می‌شوند (رجوع کنید به مجتبائى، ص ۲۵). محمد معین در اینکه کاتب این نسخه‌ها همان خواجه حافظ شیرازى معروف بوده باشد تردید کرده است (رجوع کنید به مهر، سال ۸، ش ۱، ص ۳۱ـ۳۲، ش ۲، ص ۸۹ـ۹۲)، ولى این تردید محلى ندارد (رجوع کنید به مجتبائى، ص ۲۶ـ۳۰).

۲) شعر و فکر. درباره شخصیت روحى و اخلاقى، آرا و شاعرى حافظ بیش از هر شاعر و متفکر دیگرى اختلاف‌نظر بوده است. آگاهى ما از این حیث، در مرتبه اول منحصر به نکاتى است که از سروده‌هاى او به‌دست می‌آید، و در مراتب بعدى از اشارات کوتاه و موجزى که در نوشته‌هاى کسانى که نزدیک به زمان او بوده‌اند، چون محمد گلندام، آذرى طوسى، نورالدین جامى و دولتشاه سمرقندى. حافظ با آنکه به تمامى ظرایف عرفان نظرى و رموز سیروسلوک آگاه بوده و غزلیات او سرشار از معانى بلند عرفانى و مضامین صوفیانه است، صوفى خانقاهى و اهل ارشاد و دستگیرى نبوده، به هیچ سلسله و خانقاهى تعلق نداشته، نه مریدى داشته و نه مرید کسى بوده، و حتى در مواردى از طعن و زخم زبان به صوفى و خرقه‌پوش خوددارى نکرده است؛ از همین روى، برخى دوستداران شعر او، خصوصاً در این روزگار، غزلهاى او را اشعارى رندانه و کام‌جویانه، در ستایش عاشقى و می‌خوارگى، در توصیف میخانه و خرابات، و در نکوهش شیخ و زاهد دانسته‌اند. برخى دیگر بر آن‌اند که در غزلهاى دوران جوانى حافظ، می‌و عشق و نظربازى به‌معناى حقیقى و ناظر به عشق و کام‌جویى و لذات زمینى و جسمانى است، ولى در سروده‌هاى دوران پیرى او این الفاظ به معناى مجازى و استعارى به‌کار رفته و مقصود خواجه بیان احوال عرفانى و عشق الهى است، که البته این تصور نیز چون نظر گروه قبلى بی‌وجه و دور از تحقیق، و برخاسته از ناآشنایى با زبان رمز و کنایه در بیان احوال و تجارب عرفانى است (رجوع کنید به همان، ص ۱۸۲ـ۱۸۷). از نظر کسانى دیگر، حافظ هنرمند بزرگى است که دردها و نابسامانیهاى اجتماع زمان خود را خوب شناخته و علل آن را در بیدادگریهاى ارباب قدرت و ریاکاریها و مردم فریبیهاى اصحاب شریعت و طریقت یافته و شعر او عکس‌العمل طبیعى و اعتراض به این احوال و شرایط است، اما از سوى دیگر، از دیرباز در دورانهاى نزدیک به زمان حافظ، کسانى که درباره او سخن گفته‌اند کلام او را عالی‌ترین جلوه‌گاه عرفان و معنویت می‌شناخته و آن را ملهم از عوالم غیبى و آسمانى می‌دانسته‌اند. محمد گلندام، او را «معدن اللطائف الروحانیه» و «مخزن المعارف السبحانیه» خوانده (چاپ قزوینى و غنى، مقدمه، ص ق) و آذری‌طوسى در کتاب منتخب جواهرالاسرار ــکه در ۸۴۰، یعنى کمتر از پنجاه سال بعد از وفات حافظ، آن را تألیف کرده ــ سخن حافظ را متضمن «معارف الهى و حقایق نامتناهى» شمرده و گفته است که او را «لسان الغیب» لقب داده‌اند (ص ۴۰۹؛ نیز رجوع کنید به مجتبائى، ص ۱۴۴). جامى نیز در نفحات‌الانس (ص ۶۱۱) می‌گوید که حافظ «لسان‌الغیب و ترجمان الاسرار» است، «بسا اسرار غیبیه و معانى حقیقیه که در کسوت صورت و لباس مجاز باز نموده است.» پس از جامى، دولتشاه سمرقندى نیز (ص ۳۰۲) سخن حافظ را «واردات غیبى» خوانده است. بنابه گفته محمد گلندام (حافظ، چاپ قزوینى و غنى، مقدمه، ص قه) و جامى (همانجا)، ظاهرآ در زمان حیات حافظ غزلیاتش در میان اهل خانقاه مشهور بوده است. علاوه بر اینها اغلب شارحانِ پیشین ِاشعار حافظ نیز غالبآ کلام حافظ را عرفانى و صوفیانه شناخته‌اند، از جمله محمدبن اسعد دوانى که برخى غزلیات حافظ را شرح کرده است (رجوع کنید به ارمغان، سال ۲۱، ش ۷، ص ۳۶۵ـ ۳۶۸، ش ۸ ـ۹، ص ۴۳۳ـ۴۴۴، ش ۱۰، ص ۵۳۷ـ ۵۴۶)، بدرالدین‌بن بهاءالدین (سده دوازدهم) در بدرالشروح، محمد دارابى (سده دوازدهم) در لطیفه غیبى، و چند کس دیگر که شروحى نوشته یا بر حواشى نسخه‌هاى چاپ شده نکات و توضیحاتى درج کرده‌اند.

حافظ با آنکه در تمامى عمر خود، هم با دربار سلاطین و درباریان و دیوانیان سروکار داشت، هم با اهل علم و درس و بحث معاشر و مصاحب بود، و هم خانقاهیان زمان خود و راه و رسم آنان را خوب می‌شناخت، در زمره هیچ‌یک از این گروهها، که در اوضاع و احوال اجتماعى آن روزگار صاحب قدرت و مقام و اهمیت بودند، قرار نگرفت. وى اعمال و رفتار هر سه گروه را نکوهش می‌کرد و اغراض و اهدافشان را پست و حقیر می‌شمرد. دیوان او پر است از کنایه‌هاى تلخ و تند به زاهدان و فقیهان و صوفیان فریبکار و متظاهر به صلاح؛ حتى سلطان مقتدرى چون امیرمبارز را که به دین‌دارى و تشرع سخت تظاهر می‌کرد، و بعضى دیگر از حکام و امیران را از این‌گونه کنایه‌هاى اعتراض‌آمیز بی‌نصیب نمی‌گذارد. حافظ طبعى بلند داشت و در عین نیاز و تنگدستى «آبروى فقر و قناعت» را همیشه حفظ می‌کرد. در عین خلوت‌گزینى و سکون و آرامش ظاهرى، روحى پرآشوب و سرکش داشت. تلاطمهاى روحى و تموّجات عاطفى او میان قطبهاى متعارض جبر و اختیار، رد و قبول، یقین و حیرت، صبر و خروش، تلوین و تمکین، و نیاز و استغنا در نوسان بود.

نفرت و بیزارى او از زرق و سالوس، از دروغ و فریب، و از تظاهر به دین‌دارى و صلاح به اندازه‌اى بود که رندى و قلّاشى و قلندرى را ارج می‌نهاد و خود را به رندى و خراباتی‌گرى منسوب می‌کرد، زیرا در خرابات و براى خراباتیان محل و موردى براى ریاکارى و تظاهر به صلاح و پارسایى نیست و ازاین‌روى، نور صدق و حقیقت را در آنجا می‌توان دید؛ البته این دیدگاه کسى بود که حافظ قرآن بود و آن را با چهارده روایت ازبرمی‌خواند (رجوع کنید به حافظ، چاپ قزوینى و غنى، ص ۶۶) و هرچه داشت همه از دولت قرآن (رجوع کنید به همان، ص ۲۱۸) و گریه سحرى و دعاى نیم‌شبى (رجوع کنید به همان، ص ۴۵) بود و که در سراسر دیوانش کمتر غزلى هست که در آن به تصریح یا تلویح اشارتى به قرآن کریم یا اقتباسى از آن نیامده باشد. حافظ هیچ گناهى را سنگین‌تر و بزرگ‌تر از ریاکارى و مردم‌فریبى و خودپرستى نمی‌دانست. هم شریعتمداران دروغین را به باد طعن و ملامت می‌گرفت و هم به طریقتمداران بی‌حقیقت بی‌باکانه می‌تاخت. این ویژگیهاست که او را از راه و روش عالمان و زاهدان زمان و خانقاهیان و دستاربندان دور می‌کند و به اهل ملامت، که از دیرباز در برابر اخلاق و اعمال تقلیدىِ تهى از معنا و معنویت به اعتراض برخاسته بودند، نزدیک می‌سازد و ازاین‌روست که از مدرسه و خانقاه روی‌گردان است و گداى خانقاه را به دیر مغان می‌خواند و خود را مرید پیرمغان و «پیرگلرنگ*» و «جام مى» می‌شمارد و بی‌آنکه در زندگى عملا از راه و رسم قلندران پیروى کند، شیوه قلندرى و خراباتی‌گرى را می‌ستاید.

حافظ گرچه در غزلهاى خود غالباً پیروى از پیر و راهنما را شرط اساسى سلوک می‌داند، اما مراد و پیر و راهنماى خود او در طریقت عشق است، زیرا وصول به کمال تنها از این طریق ممکن است. به عقیده او عشق موهبتى ازلى است که پیش از خلقت عالم و آدم سرمایه و انگیزه خلقت عالم و آدم شد، و همگى طفیل وجود عشق‌اند. عالمِ هستى جلوه‌گاه جمال الهى است و عشق و جمال لازم و ملزوم یکدیگرند. ما همه رهرو سرمنزل عشقیم و آنچه سرانجام به فریاد خواهد رسید همین عشق است و نه هیچ‌چیز دیگر، ازاین‌روست که در فکر و شعر حافظ، عشق و همه ملازمات و متعلقات آن، چون جمال و جمال‌پرستى، شاهد و نظربازى، شور و شوق و مستى، تلخى هجران و امید وصال، و تمامى اجزا و جلوه‌هاى گوناگون این گونه امور، جایگاه خاص یافته‌اند و در طیفى بسیار گسترده، از زمینی‌ترین تا آسمانی‌ترین اشکال، سراسر دیوان او را فراگرفته‌اند. به‌سبب این ویژگیهاست که هرکس از هر مقام و طبقه و مشربى که باشد بخشى از حیات روحى و نفسانى خود را در سروده‌هاى حافظ باز می‌شناسد و دردها و شادیها و بیمها و امیدهاى خویش را در آنها می‌بیند (رجوع کنید به مجتبائى، ص ۱۴۵ـ۱۴۶).

از ویژگیهاى دیگر کلام حافظ، استوارى، پیراستگى و بی‌عیبى (یا لااقل کم‌عیبى) آن است. وى در انتخاب بهترین لفظ و بهترین ترکیب و تعبیر براى معنا و مضمونى که در نظر دارد در میان شاعران زبان پارسى یگانه است و این کیفیت وقتى به‌روشنى آشکار می‌شود که اقتباسات او از سرایندگان دیگر را با صورت اصلى آن بسنجیم. حافظ در دیوانهاى شاعران دیگر، از رودکى و فردوسى و امیرمعزى گرفته تا معاصران خودش، و حتى شاعرانى چون رکن‌الدین صائن هروى، تتبع پیگیر و مداوم داشته و غالباً معانى و مضامین و تعبیرات آنان را در شعر خود وارد کرده است (رجوع کنید به قزوینى، یادگار، سال ۱، ش ۵، ص ۷۱ـ۷۲، ش ۶، ص ۶۲ـ۷۱، ش ۸، ص ۶۱ـ۷۱، ش ۹، ص ۶۵ـ۷۸؛ دشتى، ص ۳۸ـ۵۵؛ خرمشاهى، بخش ۱، ص۴۰ـ۸۹؛ مجتبائى، ص ۵۹ـ۷۸). همیشه در این‌گونه اقتباسات کلام حافظ به‌مراتب بلیغ‌تر، پاکیزه‌تر و زیباتر است و چنان است که گویى وى از روى قصد به اخذ و نقل از آثار شاعران دیگر پرداخته است تا قدرت و برترى هنر و ذوق خود را نمایان سازد.

منابع : لطفعلی‌بن آقاخان آذربیگدلى، آتشکده آذر، چاپ جعفر شهیدى، چاپ افست تهران ۱۳۳۷ش؛ حمزه‌بن على آذرى طوسى، منتخب جواهرالاسرار، به‌ضمیمه اشعهاللمعات عبدالرحمان‌بن احمد جامى، چاپ سنگى ]بی‌جا ۱۳۶۲[؛ تقی‌الدین محمدبن محمد اوحدى بلیانى، عرفات‌العاشقین، نسخه عکسى از نسخه خطى کتابخانه ملک، ش ۵۳۲۴؛ عبدالرحمان‌بن احمد جامى، نفحات‌الانس، چاپ محمود عابدى، تهران ۱۳۷۰ش؛ حاجی‌خلیفه؛ شمس‌الدین محمد حافظ، دیوان، چاپ پرویز خانلرى، تهران ۱۳۶۲ش؛ همان، چاپ محمد قزوینى و قاسم غنى، تهران [? ۱۳۲۰ش[؛ بهاءالدین خرمشاهى، حافظ‌نامه: شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدى و ابیات دشوار حافظ، تهران ۱۳۶۶ش؛ احمدبن محمد خوافى، مجمل فصیحى، چاپ محمود فرخ، مشهد ۱۳۳۹ـ۱۳۴۱ش؛ خواندمیر؛ على دشتى، نقشى از حافظ، تهران ۱۳۸۰ش؛ محمدبن اسعد دوانى، «شرح یک غزل خواجه حافظ»، ارمغان، سال ۲۱، ش ۷ (مهر ۱۳۱۹)، ش ۸ـ۹ (آبان ـ آذر ۱۳۱۹)، ش ۱۰ (دى ۱۳۱۹)؛ دولتشاه سمرقندى، کتاب تذکرهالشعراء، چاپ ادوارد براون، لیدن ۱۳۱۹/۱۹۰۱؛ محمدامین ریاحى، گلگشت، تهران ۱۳۶۸ش؛ محمد سودى، شرح سودى بر حافظ، ترجمه عصمت ستارزاده، تهران ۱۳۶۶ش؛ شجاع، انیس‌الناس، چاپ ایرج افشار، تهران ۱۳۵۶ش؛ ذبیح‌اللّه صفا، تاریخ ادبیات در ایران و در قلمرو زبان پارسى، ج ۳، بخش ۲، تهران ۱۳۷۸ش؛ قاسم غنى، بحث در آثار و افکار و احوال حافظ، ج ۱، تهران ۱۳۲۱ش؛ علی‌بن حسین فخرالدین صفى، لطائف‌الطوائف، چاپ احمد گلچین معانى، تهران ۱۳۳۶ش؛ عبدالنبی‌بن خلف فخرالزمانى، تذکره میخانه، چاپ احمد گلچین معانى، تهران ۱۳۶۲ش؛ محمدقاسم‌بن غلامعلى فرشته، تاریخ فرشته (گلشن ابراهیمى)، ]لکهنو[: مطبع منشى نولکشور، ]بی‌تا.[؛ محمدنصیربن جعفر فرصت شیرازى، آثار عجم، چاپ سنگى بمبئى ۱۳۵۴؛ محمد قزوینى، «بعضى تضمینهاى حافظ»، یادگار، سال ۱، ش ۵ (دى ۱۳۲۳)، ش ۶ (بهمن ۱۳۲۳)، ش ۸ (فروردین ۱۳۲۴)، ش ۹ (اردیبهشت ۱۳۲۴)؛ فتح‌اللّه مجتبائى، شرح شکن زلف بر حواشى دیوان حافظ، تهران ۱۳۸۶ش؛ محمد معین، «امیرخسرو دهلوى»، مهر، سال ۸، ش ۱ (فروردین ۱۳۳۱)، ش ۲ (اردیبهشت ۱۳۳۱)؛ همو، حافظ شیرین سخن، به‌کوشش مهدخت معین، تهران ۱۳۶۹ش؛ رضاقلی‌بن محمدهادى هدایت، تذکره ریاض‌العارفین، چاپ مهرعلى گرکانى، تهران ]۱۳۴۴ش[؛ همو، مجمع‌الفصحا، چاپ مظاهر مصفا، تهران ۱۳۳۶ـ۱۳۴۰ش؛

Arthur John Arberry, Classical Persian literature, London 1967.

/ فتح‌اللّه مجتبائى