زندگانی جلال‌الدین خوارزمشاه

جلال الدنیاء و الدین ابوالمظفر مِنکُبِرنی بن محمد (زاده:۵۹۶ هجری قمری – درگذشت:۶۲۸ هجری قمری) آخرین پادشاه سلسلهٔ خوارزمشاهیان است. لغت نامه دهخدا تلفظ منکبرنی را به کسر میم و ضم کاف و کسر ب آورده‌است اما همان‌جا هم تصریح شده‌است که تلفظ دقیق و معنی این کلمه هنوز معلوم نیست.

دین و مذهب:


جلال الدین در حال عبور از رود سند برای گریختن از چنگیزخان و سپاهش‌عمده دوران وی به جنگ با مغولان، خلیفه و ملکه گرجستان گذشت.

سلطان جلال‌الدین منکبرنی فرزند ارشد سلطان محمد خوارزمشاه بود اما به دلیل نفوذ بالایی که مادر بزرگش ترکان خاتون داشت اجازه نمی‌داد تا سلطان محمد خوارزم شاه اورا به عنوان ولیعهد خود انتخاب کند، او هنگام فرار سلطان محمد از سپاهیان چنگیز، همراه پدر بود، محمد در جزیرهٔ آبسکون پسرش قطب الدین را خلع و وی را به جانشینی نامزد کرد و دو برادرِ او را به قبول حکم او مأمور ساخت اما پس از مرگ محمد برادران، در صدد قتل جلال‌الدین برآمدند که با هوشیاری اینانج خان که از امیران دلیر سلطان بود از مهلکه گریخت.

بعضی از صفات جلال الدین:

مردی بود اسمر (گندم‌گون) و تقریباً کوتاه بالا و ترک شکل و ترکی گوی بود که به پارسی هم سخن می‌گفت. شجاعت او زبان زد بود و از تمام لشکر دلیرتر، به هر چیز غضب نمی‌کرد و دشنام نمی‌داد و خنده او جز تبسم نبود. سخن بسیار نمی‌گفت و عدل را دوست داشت و بر رعیت مهربان بود. زیر نامه‌های خویش عبده و گاه خادمه می‌نوشت و اصرار داشت اورا سلطان خطاب نکنند.

زندگی:


سکه یاد بود سلطان جلال الدین خوارزمشاه در گرگانج

او بر خلاف پدرش از رویارویی با مغولان هراسان نبود. به گفته ابن اثیر زمانی که پدرش در سمرقند برای فرار از دست لشکریان مغول برنامه‌ریزی می‌کرد، جلال الدین و شهاب الدین خیوقی تأکید داشتند که باید با تمام قوا به رویارویی دشمن شتافت و با آن جنگید.

بعد از مرگ سلطان محمد خوارزمشاه او با سپاهی که برای او باقی‌مانده بود عزم خود را برای مقابله با سپاه مغول جزم نمود. او از کرانه دریای کاسپین مجدداً به سمت شرق حرکت کرد تا خود را برای رویارویی با مهاجمان مهیا سازد. او در سال ۶۱۷ ق/۱۲۲۱ م به سمت نیشابور، غزنه و هرات حرکت نمود و درگیری‌هایی نیز با مغولان پیدا کرد. آوازه مبارزات جلال الدین به گوش چنگیز خان رسید و او سپاهی با سی هزار مرد جنگی به فرماندهی شیگی قوتوقو به سمت او روانه کرد. سپاه جلال الدین و شیگی قوتوقو در نزدیکی پروان با یکدیگر جنگیدند که به شکست لشکریان شیگی قوتوقو انجامید. این پیروزی‌ها به خاطر طمع شرم آور سپاهیان جلال الدین در تقسیم غنائم و رشک برادران جلال الدین بر وی زودگذر و نا پایدار بود. به گفته جوینی نهایتاً در سال ۶۱۸ ق/۱۲۲۱ م شخص چنگیز خان عزم نبرد با جلال الدین کرد و در ساحل رود سند با وی گلاویز شد. جلال الدین با سپاهش به قلب دشمن زد که باعث درهم فروریختن سپاه چنگیز شد و پی چنگیز افتاد اما ده هزار سواری که چنگیز به کمین گماشته بود باعث برهم زدن اوضاع و پراکنده شدن سپاه جلال الدین شد و پسر هشت ساله جلال الدین به دستور چنگیز در میان میدان نبرد کشته شد در این نبرد لشکر جلال الدین در هم فروریخت ولی شخص جلال الدین شجاعانه جنگید زمانی که سلطان به خیمه مادر و همسر و حرم خود نزدیک شد شیونشان برآمد که مارا بکش تا به دست تاتار اسیر نشویم که سلطان دستور غرق کردن ایشان را داد. در انتهای نبرد او از ارتفاع ده متری اسب خویش را در آب انداخت و مغولان در صدد تعقیب او برآمدند ولی با ممانعت چنگیز خان روبرو شدند، چرا که او می‌خواست نحوه عبور جلال الدین از رود سند را مشاهده کند. جلال الدین با یک شمشیر و نیزه و سپر از رود سند گذشت و چنگیز خان با مشاهده این صحنه روی به پسران آورد و گفت: «از پدر، پسر چنین باید». که به این مسئله اشاره داشت که سلطان محمد همیشه در حال گریز از وی بود.

جلال الدین به تنهایی روانه هندوستان شد، سه سال در آنجا ماند و سپاهی برای خود ترتیب داد. از این پس بود که جلال الدین به سمت غرب متمایل شد تا اوضاع درونی نابسامان ایران را اصلاح کند تا پس از آن اسب را برای مصاف با مغولان زین کند. در ابتدا لشکر او فاقد تجهیزات لازم و کافی بود. به روایت نسوی وقتی از لاهور به سمت سیستان و بلوچستان حرکت می‌کرد، سپاهیان وی حدود چهار هزار تن بودند که بر درازگوش و گاو نر سوار بودند.

تلاش ناموفق برای اتحاد با خلیفه در برابر مغولان:

در سال ۶۲۱ قمری جلال الدین با سپاهیان همراهش وارد شاپورخواست (خرم‌آباد) شد. وی برای بازیابی نیروهایش یکماه در این شهر توقف کرد و برخی از امرای لر به خدمتش رسیده و به وی پیوستند. جلال الدین پیکی نزد خلیفه عباسی الناصر لدین الله فرستاد و از وی درخواست کمک برای رویارویی با مغولان کرد. خلیفه که از پدر وی کینه داشت به جای پاسخگویی به درخواست کمک وی دو سپاه از شمال و جنوب به قصد نابودی وی روانه کرد. سپاه نخست از جنوب و تحت فرمان قشتمور بود و سپاه دوم از اربیل به فرماندهی امیر مظفرالدین به سمت وی حرکت کرد. قصد این دو سپاه محاصره جلال الدین از دو جهت بود. سپاه ممالیک زودتر از سپاه اربیل به وی رسید. جلال الدین به قشتمور فرمانده پیغام داد که برای جنگ نیامده و قصدش همکاری با خلیفه است اما قشتمور که به تعداد نفراتش مغرور بود به وی حمله کرد. نفرات جلال الدین تقریباً یک دهم سپاه قشتمور بودند به همین دلیل وی نخست وانمود کرد که از حمله سپاهیان قشتمور ترسیده و در حال گریز است. سپاه قشتمور به دنبال وی حرکت کردند و پس از رسیدن به نقطه مورد نظر افراد کمین کرده جلال الدین به آنها حمله کرده و آنها را تار و مار کردند. سپاه خلیفه روی به گریز آوردند و جلال الدین تا نزدیک بغداد آنها را تعقیب کرد. جلال الدین از نزدیک بغداد بازگشت و به وی خبر رسید که لشکری از سمت اربیل به سمت وی در حرکت است. اینبار وی از راه کوهستان حرکت کرد و لشکر اربیل را غافلگیر کرده و فرمانده آن مظفرالدین را اسیر کرد. وی با مظفر الدین به نرمی برخورد کرد و وی را آزاد نمود سپس به سمت تبریز رفت و شهر تبریز را محاصره کرد.

حاکم شهر اتابک ازبک پیش از رسیدن وی شهر را ترک کرده و همسرش را به جای خود گذاشته بود. همسر وی که در خود توان مقابله نمی‌دید به جلال الدین پیغام داد که شوهرش وی را سه طلاقه کرده و وی حاضر است به عقد وی در آید و هدایای زیادی هم به وی تقدیم کرد اما قرار بر این گذاشت که در شهر دیگر این عقد صورت گیرد. جلال الدین قبول کرد و ملکه و جلال الدین هردو به خوی و سپس به نخجوان رفته و ازدواج در این شهر انجام شد. از این پس جلال الدین به جنگ با گرجیان مشغول شد.

در فاصله سالهای ۶۱۹ ق/۱۲۲۲ م و ۶۲۳ ق/۱۲۲۶ م جلال الدین به کرمان، فارس، اصفهان، خوزستان، شوشتر، اربیل، آذربایجان، اران، مراغه، تبریز، خوی، تفلیس، ارمنستان، اخلاط و نواحی دیگر لشکر کشی نمود. فتح تفلیس که بیش از یک قرن در دست گرجیان بود و حتی سلجوقیان در اوج قدرت خویش از تصرف آن عاجز بودند، جلال الدین را به اوج شهرت رساند. جلال الدین هنگام این لشکر کشی‌ها در برخی شهرها (مانند اخلاط) اقدام به قتل‌عام و یا غارت (تفلیس و حوالی شهر بغداد) می‌کرد.

پس از مراجعت وی از هند، اولین برخورد او با مغولان در سال ۶۲۴ ق/۱۲۲۷ م رخ داد. جنگهای جلال الدین با مغولان عمدتاً با پیروزی مغولان همراه بود و تنها پیروزی جلال الدین در رمضان ۶۲۵ ق/۱۲۲۸ م رخ داد. سرانجام اوکتای پسر چنگیز خان در سال ۶۲۸ ق/۱۲۳۰ م سپاهی مرکب از سی هزار مرد جنگی را برای اتمام کار جلال الدین به سمت اران گسیل داشت. سرعت عمل لشکریان مغول حیرت‌انگیز بود. جلال الدین در همین اثنا در ۲۸ رمضان ۶۲۷ از سلطان علاءالدین کیقباد از سلاجقه روم در نزدیکی ارزنجان شکست خورد و به آذربایجان گریخت و لشکریان خود را به دشت مغان به استراحت فرستاد و خود به باده گساری پرداخت.

هنگامیکه در سپیده دم شوال ۶۲۸ ق/۱۲۳۱ م در شهر آمد(دیاربکر کنونی) از خواب عشرت و مستی برخاست لشکر مغول را در نزدیکی خویش یافت وی به کنار ارس گریخت و از آنجا به ارومیه رفت تا از ملوک آن سامان کمک گیرد اما کسی او را یاری نکرد. در نزدیکی دیاربکر مغولان بر سر او ریختند ولی او جان به در برد و بناچار به میافارقین فرار کرد و در نیمهٔ شوال ۶۲۸ در کوه‌های اطراف آن شهر به دست جمعی از کردان که راه را بسته بودند غارت شد و زمانی که قصد کشتن اورا کرده بودند حقیقت سلطان بودنش را به بزرگ آنان گفت و وعده ملک شدن یکی از شهرها را به او داد و او پذیرفت اما زمانی که آن کرد به کوه رفته بود تا اسبان را بیاورد توسط یکی از افرادش کشته شد.

با مرگ جلال الدین، اصلی‌ترین نیروی مقاومت در مقابل مغولان در هم شکست و نه سلاطین ایوبی و نه سلاجقه روم از عهده مهار این سیل بنیان کن بر نیامدند.

در تعقیب جلال الدین:

سردار مغول جورماغون نویان که در جنگهای ایران بوده‌است برای خاتمه کار جلال الدین خوارزمشاه و کار فتح آذربایجان و کردستان که هنوزمفتوح باقیمانده بود انتخاب شد. وی به سنه ۶۲۸ ابتدا با ۵۰ هزارتن حرکت نمود ولی با کمک‌هایی که ازجانبامرا و حکام ترکستان و حکام مغولی خوارزم گرفت و نیز به اضافهٔ حشرهایی که در خراسان به چنگ آورد تعداد نفرات اردو به صد هزارنفررسید. از راه اسفراین وری خویش را به مناطق غربی ایران رسانیدند و در آن موقع جلال الدین درخوی به سر می‌برد. پایان کار جلال الدین پس از چند زد و خورد با مغولان رفتن به دیاربکر و فرار به کوه‌های میافارقین و ناپدیدی یا مقتولی اش بود. بعد از ماجرای جلال الدین، مغولان به سه دسته شدند که دسته اول به سراغ تسخیر و غارت دیاربکر و ارزروم ومیافارقین و ماردین و نصیبین و موصل رفتند و تا سواحل رود فرات تاختند و در این حمله چگونه خون ریخته و ویران کردند که دیگرهیچ نیرویی تاب جنگ با مغول را نداشت. دسته دوم به سوی شهربدلیس روان شدند وبعد از تصرف آن همه جا را به آتش کشیده و غارت کردند، مردم را یکسره به قتل کشیدند، باغ‌ها را ویران و ریشه کن کردند، مزارع را به آب بستند و همین کار را بعضی از نواحی اخلاط انجام دادند. دسته سوم به ۱۹ ذیقعده ۶۲۸ هجری برمراغه مسلط یافته و سپس از راه آذربایجان به اربل آمدند و کشتاری فجیع برپا کرده و پس به انتظار رسیدن خبری از سرنوشت جلال الدین، مدتی دراربل ماندند؛ و پس به سنه ۶۲۹ هجری عازم فتح تبریز شدند. به صلاح دید قاضی شهر، مردم شهر را به اطاعت درآورد و هدایایی نفیس و زیاد برای اکتای قاآنئ و فرمانده سپاه جورماغون تقدیم نمود؛ و متعهد شده و هرسال خراجی گزاف بپردازند و عدهٔ زیادی از صانع و هنرمندان نام آوازه تبریز را نیزبرای تزیین بارگاه اکتای قاآن، به نزد وی روان کردند و به این عمل تبریز از شرکشش مردم، ویرانی و سوختن نجات یافت. سپس مغولان متوجه عراق و بین‌النهرین گرید. درآن وقت المستنصرخلیفه عباسی از سلاطین ممالک خویش طلب کمک خواست؛ که الملک الکامل شاه مصروالملک ناصرداود والملک الاشرف شاهان ایوبی شام و نیز علاءالدین کی قباد شاه سلجوقی روم به کمک وی شتافتند ولی قبل از این که این ارتش بتواند با مغولان رودررو شوند، چند دستگی و نفاق میان آنان به وجود آمده بود ازهم پاشیده شدند و هرکدام ازروسای ممالک، راه خویش را جدا درپیش گرفتند وسپس به جان یکدیگر افتاده تا ممالک یکدیگر را تسخیرکنند درحالی که مغولان مشغول تسخیرنواحی دیگری آذربایجان، گیلان و ارمنستان بودند. جورماغون دراین سرزمین‌ها، به عنوان داروغه چی یا حاکم نظامی باقی ماند وطی ده سال بسیاری تاز کشورهای کوچک قفقاز در مجاورت قلمرویش را تصرف کرد و در سنه ۶۳۴ راه خویش را به جانب پادشاهی گرجستان گشود. داروغه چی دیگری برای تحکیم سلطه بر آسیای غربی اعزام گشت، که مغولان با تحکیم اقتدار خویش براین حوالی زمینه را برای یورش به غرب فراهم آورد.

ویژگیهای جلال الدین از دید مورخین:

به عقیده مورخین ضعف درونی سپاهیان، آشفتگی سیاسی ایران و حسادت برادران و اطرافیان جلال الدین و عیاشی وی از دلایل اصلی شکست او بود.

او در جنگ با مغولان فاقد سیاست خاصی بود و علی‌رغم شجاعت، اغلب اوقات را پس از جنگ به عیاشی می‌گذراند. پس از فتح هر شهر رفتارش با بزرگان و مردم بسیار متکبرانه بود تا جاییکه هیچ‌کس مایل به همراهی با وی نمی‌شد. همچنین جنگ‌های فاقد نقشه وی تنها مغولان را به سراسر سرزمین ایران کشاند و ویرانیها را شدت بخشید.

کمال الدین اسماعیل فرزند جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی در هنگام فتح اصفهان بدست جلال الدین خوارزمشاه شعری سرود که بدین شرح می‌باشد:

مژده که خوارزمشاه شهر صفاهان گرفت ملک عراقین را همچو خراسان گرفت
ماهچهٔ چتر او قلهٔ گردون گشاد مورچهٔ تیغ او ملک سلیمان گرفت

فرزندان جلال الدین:
سلطان جلال الدین بر اساس آنچه استاد مینوی اشاره کرده‌است، دارای چهار فرزند بوده‌است. یک فرزند سه سالهٔ او به نام قیقمار شاه یا قیقمار که خواهر شهاب الدین سلیمان شاه، حاکم ایوه زاده شده بود. این زن را خوارزمشاه پس از مراجعت از هند و هجوم به بغداد، در راه خود به آذربایجان به همسری گرفته‌است. نام این زن ملکه خاتون بود. (به نظر می‌رسد ملکه خاتون عنوان کلی زنان شاه بوده‌است. زیرا در چند مورد این عنوان به همسران سلطان داده شده‌است) قیقمار پس از تولد سه سال عمر کرد. در روایتی در جریان محاصره اخلاط مرد یا به روایتی دیگر به وسیله دایه خواهر خود زهر خورانده شد.

پسر دیگر جلال الدین ممنگ طوی شاه نام داشت. او همان فرزندی است که در نبرد سند به دست مغولان اسیر شد و در حالی که فقط ۷ سال داشت، به فرمان چنگیز کشته شد.

فرزند دیگر جلال الدین دوشی خان یا دوش خان بوده‌است؛ که مادر او را کنیزکی می‌دانستند که جلال الدین او را به اخش ملک بخشیده بود. دوشی در جریان محاصره اخلاط در گذشت.

جلال الدین دو دختر داشت یکی از آنها، همان دختری است که دایه او متهم به مسموم ساختن و کشتن قیقمار شاه بود. (این دختر نوهٔ اتابک سعد بن زنگی بود) دومین دختر سلطان، همراه آن بخش از حرم پادشاهی به اسارت مغولان درآمده بود، به مغولستان برده شده و در آنجا پرورش یافت. او در هنگام اسارت دو ساله بود. مادر او، که معلوم نیست کدام یک از همسران جلال الدین است به ازدواج جرماغون سردار مغول در می‌آید.

منبع: سیرت جلال الدین مینکبرنی – نوشته شهاب الدین محمد خرندزی زیدری نسوی

زندگانی بهاءالدین ولد

بهاءالدین ولد، محمد بن‌ حسین‌ خطیبی معروف به بهاءولد «سلطان العلماء»، از عارفان، وعّاظ، و مشایخ صوفیه خراسان در سده ششم و هفتم هجری و پدر جلال‌الدین مولوی است. خاندان بهاءولد در بلخ زندگی می‌کردند. برخی، او را از تربیت‌یافتگان شیخ‌نجم‌الدین کبری و از جمله خلفای او دانسته‌اند. برخی نیز خرقه و تلقین وی را به احمد غزالی می‌رسانند. ولی از معارف بهاءولد که شامل افکار، آراء و اقوال اوست، نکته‌ای که حاکی از انتساب او به طریقه کبرویه باشد و یا بر تأثیر طریقه احمد غزالی بر راه و روش او دلالت کند، دیده نشده ‌است. او پس از مدت‌ها وعظ و تدریس در بلخ، به دلایل مختلف از جمله مخالفت محمدخوارزمشاه با وی، مجبور به مهاجرت به قونیه شد. از جمله مریدان معروف وی سید برهان الدین محقق ترمذی است. کتاب معارف، تنها اثر عرفانی- ادبی برجای مانده از وی است که شامل مباحثی در توحید، اسماء و صفات الهی و موضوعات مربوط به کلام و تصوف اسلامی و نیز نکاتی در تفسیر قرآن، البته با تعبیراتی شاعرانه و عباراتی دل‌نشین است. مولانا نیز از حقایق این کتاب تأثیر بسیار پذیرفته است.

بهاءالدین محمد ولد بن حسین بن احمد خطیب بلخی(۵۴۶-۶۲۸/۱۱۵۱-۱۲۳۱) پدر مولانا جلال الدین رومی، شاعر و صوفی بزرگ و سرخاندان طریقه مولویه، همان کسی که پس از مرگش به مولانای بزرگ معروف شد. در مدت زندگیش عموما به بهاءولد معروف بود و خیلی اوقات به عنوان سلطان العلماء هم یاد می‌شد. برطبق گزارش نوه‌اش، سلطان ولد(متوفی۶۳۲/۱۲۳۵)، پیامبر(ص) لقب سلطان العلماء را در خوابی که همه‌ عالمان بلخ در یک شب دیده بودند، به بهاءالدین عطا کرده بود، وقتی آنها بیدار شدند، به سرعت رفتند تا به او ادای احترام کنند(ولدنامه، تصحیح جلال همائی، تهران، ۱۳۱۵ش./۱۹۳۶، ص۱۸۸، همچنین ببینید فریدون سپهسالار، رساله سپهسالار، کانپور، ۱۳۱۹/۱۹۱۰، ص۷؛ شمس الدین احمد افلاکی، مناقب العارفین، تصحیح تحسین یازیجی، آنکارا، ۱۹۵۹، ج۱، ص۷). خود بهاءولد ذکر می‌کند که عنوان سلطان العلماء را پیری با چهره‌ نورانی در خواب به او اعطاء کرد و بعد از آن او در هنگام امضای فتاوی که انتشار می‌داد در به‌کارگیری این عنوان اصرار می‌ورزید(معارف، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، تهران، ۱۳۳۳ش./۱۹۵۴،ج۱،صص۱۸۸-۸۹).
بهاءولد می‌گوید که او در اول رمضان ۶۰۰/ مارچ۱۲۰۳ به سن پنجاه وپنج سالگی می‌رسد(معارف، ج۱، ص۳۵۴)؛ بنابراین او باید در سال ۵۴۶/۱۱۵۱به دنیا آمده باشد. پدرش عالم و زاهد بزرگ و بلند آوازه‌ای در بلخ۱ بود، فرزند خانواده‌ای که از چندین نسل در خراسان سکنی گزیدند. بر‌طبق نظر برخی از نویسندگان، آنها از نسل خلیفه ابوبکر بودند(رساله سپهسالار، ص۶؛ مناقب العارفین، ج۱، ص۷؛ جامی، نفحات، ص۴۵۷). سپهسالار شجره نامه کاملی را در اختیار قرار نمی‌دهد و شش، هفت یا هشت نسلی که توسط نویسندگان دیگر ذکر شده بی‌گمان خیلی کم هستند تا شش قرنی که بین ابوبکر و بهاءولد سپری شد، اتصال برقرار کنند(نک. بدیع الزمان فروزانفر، رساله در تحقیق احوال و زندگانی مولانا جلال الدین محمد، تهران، ۱۳۱۵ش./۱۹۳۶، ص۴). دو خاندانی که در برخی نسخه‌های ولدنامه یافت شده و نسل بکری را به بهاءولد نسبت می‌دهد احتمالا به وسیله نسخه‌نویس در متن وارد شده است(نک. یادداشت‌های گولپینارلی بر ترجمه‌اش از ولدنامه ذیل عنوان ابتدانامه، آنکارا، ۱۹۷۶،ص۲۳۷). هیچ اشاره‌ای به این نسب در آثار بهاءولد و مولانا جلال‌الدین یا در نقوش مقبره‌های آنها وجود ندارد. این انتساب ممکن است از اشتباهی گرفتن بین خلیفه و ابوبکر دیگری، به نام شمس الائمّه ابوبکر سرخسی(متوفی۴۸۳/۱۰۹۰)، فقیه معروف حنفی، که دخترش فردوس خاتون، مادر احمد خطیب، پدربزرگ بهاءولد، بود، ناشی شده باشد(نک. فروزانفر، رساله، ص۶)
اخبار و اقوال نیز اجداد بهاءولد را به سلسله خوارزمشاه متصل می‌کند. نقل شده مادرش دختر علاءالدین محمد خوارزمشاه(متوفی۵۹۶/۱۲۰۰) بوده است، اما به نظر می‌رسد که این مطلب با دلایل تاریخی رد می‌شود( فروزانفر، رساله، ص۷).
بهاء ولد در وفاداری به پیشینه اجدادش، در بلخ شغل مبلغ و مفتی را دنبال کرد. در تمام زندگیش اهمیت زیادی برای شخصیتش به عنوان یک عالم قائل بود، او لباس مخصوص علما را بر تن می‌کرد و در حین مسافرت‌هایش اصرار داشت تا در مدرسه ساکن شود نه خانقاه(رساله سپهسالار، صص۶، ۱۹؛ مناقب العارفین ج۱، ص۱۷). با این وجود رگه‌هایی از تصوف در خطابه‌های ثبت شده وی قابل‌تشخیص است و دو سلسله تصوف به او منسوب شده‌اند. اولی از طریق پدربزرگش به وسیله احمد غزالی(متوفی۵۲۰/۱۱۲۶؛ نک. رساله سپهسالار، ص۶ و مناقب العارفین ج۲، ص۹۹۸) به او متصل می‌شود. و دومی او را شاگرد نجم الدین کبری(متوفی۶۱۷/۱۲۲۰؛ نک جامی، نفحات، ص۴۵۷، و تاریخ گزیده، ص۷۸۹) نشان می‌دهد. ارتباط دوم مشکوک است و با کمی احتیاط توسط جامی گزارش شده است. هیچ ذکری از نجم کبری یا نشانه‌ای از ارتباط با موضوعاتی مشخص از طریقه کبرویه در خطابه‌های بهاءولد یافت نشده است. تمام منابع، اتفاق نظر دارند که شاگرد اصلی بهاءولد، به معنای صوفیانه‌اش، سید برهان الدین محقق ترمذی(متوفی۶۳۸/۱۲۴۰) بود.
بهاءولد با پیروان کبرویه، به طور مشترک به دشمنی با علاءالدین محمد خوارزمشاه شناخته شده بودند. این دشمنی به علت شهرتی بود که فخرالدین رازیِ(متوفی۶۰۶/۱۲۱۰) فیلسوف و متکلم، در دربار به دست آورده بود. بهاءولد آشکارا فخررازی و حامی سلطنتی‌اش را به عنوان مبتدع دینی متهم کرد که به دو یا سه تاریکی گریخته‌اند و چندین معجزات و براهین[از دین یقینی] را ترک کرده‌اند.( معارف، ج۱، ص۸۲).۲ بهاءولد دشمنان دیگری هم در قلمرو حکومت خوارزمشاه داشت، اشخاصی مثل قاضی زین الدین فرازی، عمید مروَزی و رشیدالدین خانی که افلاکی با شیوه سیره‌نویسی خاص خود، این عداوت را از روی حسادت و توهم داشتن دانش ظاهری بسیار، که در سر می‌پروراندند، نسبت می‌دهد(مناقب العارفین، ج۱، ص۲). دلیل تکمیلی برای ناراحتی بهاءولد در بلخ ممکن است معارضه خوارزمشاه با عباسیان و اعلان علاءالملک، سیدی از ترمذ۳، به عنوان خلیفه بوده باشد(جوینی، ج۳، صص۲۴۴-۲۴۵). بالاخره، ترس از فاجعه قریب الوقوع حمله مغول نیز بهاءولد را وادار کرد تا به جانب غرب مهاجرت کند.
تعیین تاریخ دقیق و موقعیت حرکت بهاءولد از ماوراءالنهر مشکل است. مولانا جلال الدین نقل می‌کند که او با پدرش در فتح سمرقند توسط خوارزمشاه در سال ۶۰۴/۸۰-۱۲۰۷حاضر بود( فیه مافیه، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، تهران، چاپ پنجم، ۱۳۶۲ش./۱۹۸۳،ص۱۷۳)، بنابراین مسافرت به جانب غرب باید اندکی بعد از این تاریخ شروع شده باشد. گزارش سپهسالار از مهاجرت بهاءولد، که نقش قطعی را به دسیسه‌های فخرالدین رازی نسبت می‌دهد، پر از جزئیات غیرمحتمل است(رساله سپهسالار، ص۸). در هر حال محتمل است که حرکت بهاءولد از قلمرو خوارزمشاه بعد از مرگ فخررازی روی داده باشد، زیرا معلوم است که او تا سال۶۰۷/۱۲۱۱ در وخش۴ بوده است( نک. فروزانفر، مقدمه بر معارف، ص۳۷). حمدالله مستوفی سال۶۱۸/۱۲۲۱ را به عنوان تاریخ این حرکت ذکر می‌کند( تاریخ گزیده، ص۷۹۱)، اما یک تجدیدنظر از تمام مدارک، فروزانفر را برآن داشت تا سال ۶۱۰/۱۲۱۴ را به عنوان محتمل‌ترین زمان برگزیند.(رساله، ص۱۴).
بر اساس نقلی که در [تذکره] دولتشاه( تصحیح براون، ص۱۹۳) یافت شده، بهاءولد و اصحابش در اثنای سفرشان به غرب از نیشابور گذرکردند، جایی که مورد احترام صوفی و شاعر بزرگ فریدالدین عطار(متوفی۶۱۷/۱۲۲۰) قرارگرفتند. با رسیدن به بغداد، بهاءولد خبر ویرانی بلخ توسط مغول را شنید. گفته شده که آنها در بغداد مورد احترام شیخ شهاب الدین سهروردی(متوفی۶۳۱/۱۲۳۴) واقع شدند و در مدرسه مستنصریه۵ سکنی گزیدند(رساله سپهسالار، ص۱۸). دست کم جزء دوم این نقل نادرست است، زیرا مستنصریه تا سال ۶۳۱/۱۲۳۴، تقریبا سه سال بعد از فوت بهاءولد،کامل نشده بود(فروزانفر، رساله، ص۱۸). این گروه از بغداد از راه کوفه به سمت حجاز حرکت کردند و بعد از به جای آوردن حج از طریق سوریه به آناطولی سفر کردند، جایی که اولین مقرّشان در ملطیه۶ بود. ادعای جامی مبنی بر این که آنها پس از آن، چهار سال را در ارزنجان۷ سپری کردند( نفحات، ص۴۵۸) با اظهارات افلاکی مبنی بر این که بهاءولد به دلیل بدذاتی مردم آن شهر قبول نکرد از اینکه حتی وارد آن شهر شود، تناقض دارد( مناقب العارفین، ج۱، ص۲۲). سرانجام قبل از اینکه در قونیه ساکن شوند همچنین گفته شده که بهاءولد مدت یک سال (رساله سپهسالار، ص۹) یا چهار سال(مناقب العارفین، ج۱، ص۲۵) در آق شهر۸ و در لارنده۹(امروزه به نام قرامان)(Karaman) به مدت حداقل هفت سال اقامت گزیده است. یکی از همسران بهاءولد، امینه خاتون، و پسرش علاءالدین، در لارنده مردند و به خاک سپرده شدند که همین امر حاکی از اقامت نسبتا طولانی آنان در این شهر است.
سرانجام بهاءولد در حدود سال۶۲۶/۱۲۲۹به قونیه رسید. روایت موجود در سپهسالار و افلاکی که حاکم سلجوقی علاءالدین کیقباد(متوفی۶۳۴/۱۲۳۷) برای بدرقه وی به بیرون شهر رفت را با توجه به گزارش معقول‌تر موجود در ولدنامه(ص۱۹۱) باید نادیده گرفت. این واقعیت دارد که کیقباد به همراه تعدادی از افراد سرشناس قونیه فوراً جزء مریدان خالص بهاءولد شدند. آرزوی کیقباد این بود که او را در محوطه قصرش منزل دهد اما او اصرار داشت که در مدرسه التونپا۱۰ ساکن شود. بهاءولد تنها دو سال بعد از رسیدنش به قونیه پس از یک بیماری مختصردر ۱۸ربیع الثانی ۶۲۸/۲۳فوریه۱۲۳۱از دنیا رفت. با مرگ وی، کیقباد بسیار اندوهگین شد و هفت روز عزاداری عمومی اعلام کرد(ولدنامه،ص۱۹۳). او حرمی پیرامون قبر وی بنا کرد که بعدها توسط امیر بدرالدین گوهرتاش، لالای کیقباد، با گنبدی پوشانده شد.(I.H.Konyah, Konya tarihi, Konya, 1964, p.632).
تنها اثر تاریخی ادبی برجای مانده از بهاءولد معارف است که مجموعه‌ای است از مباحثات وی که توسط مریدانش ثبت و ضبط شده است. این مجموعه عمدتا شامل تفسیر آیات قرآن و احادیث پیامبر(ص) و پاسخ‌هایی به سوالات کلامی و شرعی است؛ از محتوای کتاب، چهره‌ مبلّغی قدرتمند، باهوش و اغلب تندمزاج ظاهر می‌شود که نگرانی عمده‌اش تفوّق شریعت یا شرع مقدس بود. معارف تأثیر قابل توجهی بر مولانا جلال الدین رومی داشته است: او به کرّات این کتاب را خواند، و در مورد آن برای شاگردانش سخنرانی کرد و شاید حاشیه‌هایی بر بخش چهارم کتاب نوشته باشد. بنابراین جای تعجب نیست که بازتاب بسیار معارف در مولوی یافت شود(نک. فروزانفر، مقدمه بر معارف، ج۱، ص ۱۴- ۲۹).

* استادیار دانشگاه آزاد اسلامی، واحد یادگار امام خمینی(ره) شهرری.
این مقاله ترجمه‌ای است از:
H. ALGAR, ” BAHA’ –Al-DIN MOHAMMAD WALAD”, E. IRANICA, Vol.III, LONDON, 1989, PP.431-433.

پی نوشت ها
۱٫ این شهر امروزه در شمال افغانستان و در فاصله بیست کیلومتری مزار شریف قرار دارد: نک. دانشنامه جهان اسلام، ذیل مدخل «بلخ: ولایت جدید».// ۲٫ « فخررازی و زین کیشی و خوارزمشاه را – و چندین مبتدع دیگر بودند- گفتم شما صد هزار دلهای با راحت را و شکوفه‌ها و دولتها را رها کرده‌اید و در این دو سه تاریکی گریخته‌اید و جندین معجزات و براهین را مانده‌اید». بهاءولد، معارف، ج۱، ص۸۲٫// ۳٫ تِرمِذ یکی از شهرهای ازبکستان و مرکز استان سرخان‌دریا است. نک. دایره المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل.// ۴٫ وَخش، شهری است در استان خُتلان در کشور تاجیکستان. این شهر در ماوراءالنهر در کنار جیحون قرار دارد.// ۵٫ مدرسه‌ای در بغداد که المستنصر با‌ عباسی آن را ساخت و آثار آن هنوز پابرجاست. این مدرسه که به سال ۶۳۲ق. ساخته شده و برای تدریس مذاهب اربعه اسلامی بود، بعدها جزء مدرسه نظامیه شد و هم اکنون جزو آثار باستانی عراق زیر نظر اداره آثار قدیم از آن محافظت می‌شود. نک. لغت نامه دهخدا، ذیل مدخل«مستنصریه»// ۶٫ استان مَلَطیه یا ملاطیه به ترکی (Malatya ili) نام یکی از استان‌های ترکیه واقع در منطقه ناحیه آناطولی شرقی است.// ۷٫ اَرزَنجان با نام تاریخی ارزینگان نام یکی از شهرهای ترکیه‌است.// ۸٫ شهری است در کشور ترکیه که در استان قونیه واقع شده‌است.// ۹٫ از نواحی قونیه و محل تولد سلطان ولد پسر مولانا.// ۱۰٫ در متن انگلیسی Altuniya آمده است که طبق نقل افلاکی «مدرسه آلتونپا» صحیح است. نک. مناقب العارفین، ج۱، ص۲۹٫

کتابنامه
جلد اول از معارف بهاءولد که شامل سه کتاب اول است و توسط بدیع الزمان فروزانفر در تهران در سال۱۳۳۳ش./۱۹۵۴منتشر شد. جلد دوم شامل جزء چهارم- که احتمالا پیش نویس سه جزء اول کتاب معارف می‌باشد- در ۱۳۳۸ش./۱۹۵۹منتشر شد. هر دو جلد در سال ۱۳۵۲ش./۱۹۷۳ تجدید چاپ شد.