زندگانی خواجه عبدالله انصاری

ابو اسماعیل عبد الله بن ابو منصور مست النصاری معروف به خواجه عبدالله انصاری و پیر هرات از مشایخ و علمای بزرگ بود .به شیخ ابو الحسن خرقانی اخلاص و ارادت ویژه داشت .
زادهٔ ۲ شعبان ۳۹۶ ه‍. ق./ ۳۸۵ ه. ش. / ۱۰۰۶ م. در شهر هرات افغانستان درگذشتهٔ۲۲ ذی الحجه ۴۸۱ ه‍. ق./ ۴۶۷ ه.ش. / ۱۰۸۸ م.) در هرات افغانستان معروف به «پیر هرات» و «پیر انصار» و «خواجه عبدالله انصاری» و «انصاری هروی»، دانشمند و عارف صوفی مسلک ایران بود. او به عنوان یکی از نوابغ ادبی و چهره های شاخص افغانستان و خراسان قدیم در قرن ۱۱ میلادی/ ۵ ه.ق. شناخته می شود که به عنوان مفسر قرآن، محدث، اهل فن جدل و استاد اخلاق، دستی بر آتش داشته است. عمده شهرت وی بخاطر فن سخنوری، اشعار و متون نغز و بی مانندش، بخصوص در مدح و ثنای خداوند به زبان های عربی و فارسی بوده است.

وی یکی از بزرگترین کیمیاگران مشرق زمین است که قلمرو دست نیافتی او را شکوهی است که گذشت زمان در آن تاثیر نمی کند و هر سخنی از وی دنیای عظیم و پر جلالی را در پیش روی ما می گشاید و ما در این مقال نه امکان و نه فرصت و نه سودای و پایه آن را داریم که در حکمت اشراق وعرفان سخن گوئیم.
خواجه عبدالله انصاری از گویندگان و شعرای بسیار بلند پایه است که کلام او از دل برآمده و بر دل می نشیند و نثر وی نیز به روانی خود نوعی شعر به شمار می آید.
ادبیات برای وی یک مقوله تجملی یا راهی برای ارتزاق و رسیدن به دولت و مکنت نیست . بلکه رازگوی اسراری است که سینه هایی سوخته و شرحه شرحه می توانند آنها را در خود بگیرند. او از این وسیله علیه غاصبین حقوق مردم نیز استفاده می کند . خواجه عبدالله انصاری عارف وارسته ای دشمن دغلکاری و نیرنگ و خود فروشی است و از بزرگترین محدثین عالم اسلام نیز شمرده می شود. به لقب شیخ الاسلام معروف بود و از نوادگان ابوایوب انصاری می باشد قدرت وی در علم و ادبیات عرب نیز بگواهی کتبی که به زبان عربی نوشته از جمله کتب : ذوالکلام و منازل السایرین برای مردی که بطور کلی هیچ مکتبی از صرف و نحو بطور کامل ندیده شگفت آور است .
از آثار جاویدان این نابغه بزرگ آنچه به فارسی تصنیف شده و باقی مانده کتاب اسرار و زادالعارفین است که دنیای پر شوری از راه رسیدن به سعادت ازلی خودشناسی و خداشناسی است که عمیقاٌ باید مورد مطالعه و بررسی قرار گیرد تا اندکی به حال جذبه و شور این عارف جلیل القدر ربانی بتوان پی برد.
خواجه در راه طریقت پیرو شیخ ابوالحسن خرقانی بود . خواجه چون حسین بن منصور حلاج شوریده بود و این شوریدگی بیش از هر چیز در مناجات های خواجه عبداله انصاری مشهود است و آثارش مشحون از مواعظ و نصایح است و مسلک او بعدها مورد استفاده سعدی واقع گشت . گلستان و سعدی بهارستان جامی محصول همین نوع سبک است . عقاید و افکار خواجه را می توان در منازل السائرین مطالعه نمود. او حافظه ای قوی داشت و گویند سی هزار حدیث حفظ بوده است.
« تصوف و عرفان و شیوه تربیت اخلاقی عرفا و متصوفه و مربیان بزرگ عرفان و بیان»
« از خواجه عبداله انصاری»
صوفی و صوفیان – منشاء کلمه صوفی
هر چند بحث درباره کلمه صوفی و اشتقاق آن ممکن است ما را از هدف اصلی این گفتار باز دارد ولی برای روشن شدن ذهن خوانندگان گرامی بی مناسبت نخواهد بود با جمال نظریه های مختلف را گوشزد کنیم :
گذشته از اینکه کلمه صوفی را به صف وصفه نسبت داده اند چهار فرض دیگر نیز در این باره آمده است :
۱- نسبت کلمه صوفی به صوفی که نام غوث بن مرن ابن تمیم بن مریاغوث بن مربن ادبن طانحه که یکی از پارسایان عهد جاهلیت عربستان بوده است.
۲- نسبت کلمه صوفی به صوف که برخی از محققان آن را بر دیگر فرضها ترجیح داده اند.
۳- نسبت کلمه مزبور به صفا که قشری آنرا بعید می دانند.
۴- نسبت آن به کلمه سوفیای یونانی که از گفته های ابوریحان بیرونی است و فن هامر خاور شناس و دیگران آنرا تایید کرده اند.
تصوف چیست ؟
آکنده بودن نوشته های پیشوایان عرفان و تصوف از تعبیرهای مبهم و غامض ، بیان مطلب ها به شیوه ی اشاره و کنایه و راز از یک سو و تلفیق این طریقه از اندیشه های فلسفی ، مذاهب ، مکتبها و شریعتهای گوناگون کهن از سوی دیگر سبب شده است که آوردن تعریف جامع و مانعی برای تصوف امری دشوار و بلکه امکان ناپذیر باشد بویژه که بسیاری از اندیشمندان کنونی نسبت بهر موضوعی بنام « تعریف » درباره مسائلی هم بسته به زندگی چون تربیت و اجتماع و هر آنچه به طبیعت آدمی وابسته باشد و از مفهومی های زنده ی تغییر پذیر بشمار رود بدگمان اند و هر تعریفی را برای اینگونه موضوعها کم فایده می پندارند . از اینرو گذشتگان هم به علت اختلافهای فاحشی که در میان طریقت تصوف یافته اند بر آن شده اند که به حقیقت آن نمی توان پی برد.
غزالی می گوید : تصوف امری باطنی است که نمی توان بدان آگاه شد و صاحب اللمعات می نویسد :
در قدیم مردم در تعریف تصوف سرگردان بودند و در این باره با صد عقیده و رای منشعب شدند . و گفته های مردم درباره تصوف از هزار عقیده و رای هم فزونی یافت و این امر دستاویز کسانی شد که نمی خواستند چنین تعاریفی را بپذیرند : بهر حال :
تصوف عبارت از هرگونه عاطفه و جدان است و استواری است که هیچ سستی بدان راه نیابد و دودلی یا تردید بدان نسازد .
تصوف بار انداختن بر درگاه یار است هر چند از آن رانده شود ( ابوعلی رودباری) . تصوف آن است که حق ترا نسبت بخود بمیراند و به حق زنده کند ( شیخ جنید بغدادی) . باری تعریف تصوف هر چه باشد ما را از این حقیقت باز نمی دارد که بدانیم مکتب این گروه بجز طریقه کسانیکه برپا و با شیوه ظاهربینی و سالوسی خود را به صوفیان منتسب کرده و مانند برخی از طریقه های دیگر مذهبی آن را بصورت دکانداری و وسیله کسب مال و منال و جاه و مقام درآورده اند مبتنی بر پارسایی و راستی و اخلاص و دلاوری و عشق به حقیقت و جان سپاری در راه آن و بسی از خواستهای بلند بوده است و به ویژه صفتهای ایثار و بشردوستی این گروه آدمی را به عالی ترین خصلتهای انسانی رهبری می کند و می توان شیوه ی نظر ی و عملی تربیتهای اخلاقی آن گروه را از مهمترین شیوه های اخلاقی بشمار آورد.
و برای دریافتن این حقیقت بهترین تالیفی که با روشی ساده و علمی تدوین شده و مقامات و مقامها و منازل سالکان این طریقت را نشان داده است کتاب منازل السائرین تالیف پیشوای بزرگ متصوفه یعنی خواجه عبداله انصاری متوفی توجه صاحبدلان بوده است چنانکه چندی پیش دو شرح گرانمایه خطی بر این کتاب بدست آمد و انستیتوی علمی فرانسه در قاهره هر دو را به چاپ رسانید ، یکی از شرحهای مزبور تالیف ابو محمد عبدالمیعطی بن ابی الثنامحمود بن عبدالمیعطی لخمی اسکندری است که در اوائل قرن هفتم هجری نوشته شده و در سال ۱۹۵۴ به طبع رسیده است .
و دیگری تالیف حسن بن محمد فرکاوی قادری است که در اواخر قرن هشتم هجری تالیف یافته و در سال ۱۹۵۳ به چاپ رسیده است .
خواجه عبداله انصاری نیز در مقدمه این تالیف گرانقدر ( منازل السائرین) اختلاف نظرها را تائید می کند و می نویسد : سیر کنندگان در این مقام ها بر اختلافات عظیمی هستند که ترتیب قاطعی آنها را گرد نمی آورد و نهایتگاه جامعی را پی جویی نمی کنند ، بهمین سبب عارف سخندان که در زبان تازی همچون پارسی استاد مبرز و شیوائی بود ، بر آن می شود که با بیانی موجز و به شیوه ای عالمانه مقامهای صوفیان را تدوین کند تا برای سالکان و سائران راهنمای روشنی باشد ، وی در مقدمه از ابوبکر کتای نقل می کند که :
« میان بنده و حق هزار مقام از نور و ظلمت است . » و عبدالمیعطی شارح می نویسد :
« پیشوای ما بر این میزان یعنی هزار مقام هم افزوده و هر یک از بابهای دهگانه را به سه درجه تقسیم نموده و برای هر یک از درجات مراتبی قائل شده است .»
و اینک بشیوه فهرست وار مقامهای مزبور را که از عالی ترین دستورهای تربیت عملی و نظری گروه صوفیان است بنظر خوانندگان ارجمند می رسانیم :
الف : بدایت ها ده باب است بدینسان : باب بقظه ( بیداری ) و سببهای یقظه سه چیز است از نگریستن دل به نعمت ها ۲- مطالعه ی جنایت و آگاهی بر خطر و آمادگی برای تدارک آن .
۳- متوجه شدن به شناختن فزونی و نقصان و نگریستن دل به نعمتها و یا شناختن نعمت به سه چیز صافی شود :
به نور خرد
به نگریستن به برق منت
به پند گرفتن به مردم بلا دیده
و مطالعه خبایث به سه چیز صحت پذیرد :
– به بزرگداشت حق
۲- به شناختن جان ۳
– به گواهی و شناختن فزونی
و نقصان به سه چیز استقامت پذیرد :
به شنیدن دانش
به اجابت انگیزه های حرمت
به هم نشینی با شایستگان .
و بنابراین نخستین باب بدایت ها که یقظه باشد خود دارای نه مقام و مرتبه است .
ب: باب التوبه و آن دارای سه شرط است :
پشیمانی
مقام اعتذار ( عذر خواهی)
جدا شدن از زشتی و گناه و بازگشت به اصلاح کار خویش .
و حقیقت توبه سه چیز است :
در نگریستن به گناه و قضیه
دانستن اینکه درخواست بصیر ادق بر هیچ کار نیکی مسبوق نیست
نیک شمردن آنچه را خدا نیک شمرده و زشت دانستن آنچه را خدا زشت دانسته است .
و باز سه تقسیم دیگر نیز در این باره می آورد :
سنجش میان نعمت خدا و گناه خویش و این بر کسی که او را از این سه امر نیست دشوار است :
الف – نور حکمت ب – بدگمانی به نفس ج – باز شناختن نعمت از فتنه و نعمت
باز شناختن آنچه برای حق است از آنچه برای تو یا از تو است
شناختن اینکه هر طاعتی شخص را خشنود کند بزیان اوست .
د: باب الانابه و در آن نیز مانند بابهای پیشین تقسیماتی است و از یاد کردن آنها برای گریز از اطناب صرفنظر می شود و از این پس تنها به ذکر قسمتها و سپس به بابها اکتفا می شود.
ه – باب التفکر و باب التذکر – باب الاعتصام ح- باب الگریز ط – باب الریاضهی – باب السماع
۲- قسم بابها « درها » و آن نیز ده باب است به شرح زیر :
حزن
خوف
اشفاق
خشوع
اخبات ( و آن از نخستین درجات طمانینه است)
زهد
ورع
تبتر ( انقطاع به خدا یکسره)
رجاء
رغبت.
۳- تقسیم رفتار و کردار و معاملات و آن نیز دارای ده باب است :
۱- رعایت ۲- مراقبت ۳- حرمت ها ۴- اخلاص ۵- تهذیب ۶- استقامت ۷- توکل ۸- تفویض ( تفویض الامر الی اله) ۹- ثقه و اعتماد و اطمینان ۱۰- تسلیم
تقسم ابواب الاخلاق :
اخلاق هم دارای ده باب است :
صبر
رضا
شکر
حیاء
صدق
ایثار
خلق
تواضع
فتوت
انبساط

تقسیم الاصول و آنرا ده باب است :
قصد
عزم
اراده ها
ادب
یقین
انس
ذکر
فقر
غنا
مقام
تقسیم وادیها و آنرا نیز ده باب است :
وادی احسان
وادی علم
وادی حکمت
بصیرت
فراست
تعظیم
الهام
مسکنت
وادی طمانینه
وادی همت
.
تقسیم یا قسم الاحوال که دارای ده باب است :
محبت
غیرت
شوق
قلق
عطش
وجد
دهش
هیمان
برق
شوق
۸- قسم الولایه : ولایتها هم دارای ده باب است بدینسان :
لخط ( نگریستن )
وقت
صفا
سرور
سر
نفس
غربت
غرق
غیبت
تمکن
۹- اقسام یا قسم الحقیقت و آن ده باب دارد :
مکاشفه
مشاهره
معاینه
حیات
قبض
بسط
سکر ( مستی )
صحو ( هشیاری )
اتصال
انفصال
۱۰- تقسیم النهایه و آن هم شامل ده باب به شرح زیر :
معرفت
فنا
بقا
تحقیق
تلبیس ( جامه پوشیدن)
وجود
تجرید
تفرید
تجمع ( جمع)
توحید

« شیوه تدوین خواجه در این کتاب »
شیوه خواجه عبداله انصاری در تدوین این تالیف مهم این است که در آغاز هر یک از این بابهای ده گانه یکی از آیات قرآن را یاد می کند ، نشان دهد که طریقت تصوف با حقیقت تشرع ( شریعت مقدس اسلام) یکسان است . و بویژه درباره شطحیات گفتگو نمی کند و آنها را از مقامها نمی شمارد و آن را سبیل عمومی نمی داند و اینک برای پی بردن بدین شیوه ترجمه باب قصد از قسم اصول را بعین را بنظر خوانندگان می رسانیم :
در باب القصد : خدای تعالی می فرماید : و من یخرج من بیته مهاجراٌ الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله .
قصد گردآوری همت بر تجرید برای طاعت است و آن را سه درجه است : ۱- درجه نخست انگیزه تمرین و ارتیاض و رهایی از دو دلی و خواننده به پرهیز از قصدهای این جهانی است و این قصد پایه و اصلو سلوک مبتدی است .چه هنگامیکه آهنگ وی در نیکی درست باشد و ه خویش را در آن گردآورد , دو دلی وی رانده شود و جان وی آرامش پذیرد و از اقدام بر آن نهراسد و بدان خو گیرد و از هر چه به غرفهای سرگرم کننده و از این جهانی وابسته باشد دوری گزیند . شرح عبدالمعطی بر گفته های خواجه عبدالله انصاری.
۲- درجه دوم قصد است که بهر سببی برخورد کند آنرا ببرد و بهر مانعی برسد آنرا براندازد و با هر دشواری روبرو بشود آنرا آسان سازد و این آهنگ کامل تر و نیرومند تر از آن پیشین است و آن را آهنگ رونده سالک دانند وروده به سبب آهنگ نیرومند خویش و به علت گردآوردن هم خود در بدست آوردن مرادش آن را می یابد اگر سبب سرگرم کننده ای برای وی پیش آید آن را از میان می برد و اگر میان وی و مطلوبش حائلی پدید آید آنرا دور می کند و با دوستی این آهنگ هیچگونه دشواری و تکلیفی برای وی باقی نمی ماند بلکه آهنگ وی ( تصمیم و همت و جزم وی ) هرگونه دشواری را بر وی آسان می کند .
۳- و درجه سوم آهنگ فرمانبری برای تهذیب علم و آهنگ اجابت بکام نهادن بر خلاف انگیزه های نفس و آهنگ درآمدن در دریای فنا است :
« شیخ … در این درجه سه درجه دیگر از آنها را گرد آورده که برخی از آنها کاملتر از برخی دیگر است نخست آهنگ فرمانبری است که برای تهذیب دانش است و آن آهنگ مرید آراسته بخویها و شریعت پذیره و پرهیز کننده از سرشتهای نکوهیده است و این آهنگ تنها به فرمانبری از شرع و رفتار باقتضای امر و نهی است و چنین مریدی یا به تن خویش و یا بوسیله شیخ متصف به چنین خصلتهای تهذیب می شود . و به احکام و دستورات الهی از صمیم دل و جان دانا می گردد.
آهنگ دیگر یا اجابت بگام نهادن بر خلاف انگیزه های نفس از آهنگ نخست که کاملتر است . چه آهنگ مزبور بر این یکی مترتب می باشد از اینرو که باید همه ی اختیارهای خود را کنار نهد و در همه کارهائیکه برای او پیش می آید و بر ظاهر و باطن او جاری می شود به فرمان پروردگار خویش باشد و از آن فرمانبری کند هر چند مخالف امیال ( میلهای ) او باشد . از این رو وی به انجام چنین فرمانهایی از روی تمام پاسخ می دهد . مگر آن که حق ویرا بدوری کردن و نفرت از کاری فرمان دهد .
و آهنگ درآمدن در دریای فنا آن است که هم ( همت) خویش را گردآورند و ویژه بسوی خدا متوجه سازند و ذکر او را در نهایت بزرگی بر زبان جاری کنند و هر سرگرم کننده ای را که مانع توجه به وی باشد از میان بردارند تابنده جز از ذکر خدا و یاد خدا غافل نشده و حتی از ذکر خدا فانی شود .
و خواجه عبداله در تاویل همین آیه در نوبت سوم تفسیر کشف الاسرار آنگاه که مهاجران را به سه گروه تقسیم می کند و دسته ای را از مهاجران از بهر دنیا و دسته ای دیگر را زاهدان می خواند و می گوید سه دیگر( دسته سوم ) عارفان اند که هجرت ایشان از بهر مولی بود و هجرت ایشان هم در نهاد ایشان بود . در پرده های نفس هر کس تا بدل رسند و آنگاه در پرده های دل هجرت کنند تا بجان رسند و آنگه در پرده های جان هجرت کنند تا به وصال جانان رسند :
گفتم کجات جویم ای ماه دلستان گفتا قرارگاه منست جان

آثار :
انوار التحقیق
رساله اربعین
منازل السائرین
طبقات الصوفیه
تفسیر خواجه عبد الله
زاد العارفین
محبت نامه
قلندر نامه
رساله واردات
ذکام الکلام تفسیر قرآن عظیم اشان
طبقات الصوفیه
منازل السارین
صد میدان
مناجات نامه یا الهی نامه
کتاب القواعد

منابع:
انصاری، خواجه عبدالله، مناجات خواجه عبدالله انصاری، گردآورنده و تنظیم‌کننده: منصورالدین خواجه نصیری، تهران: اقبال، ۱۳۵۹. صص۱۷-۲۱
بورکوی، ژرژ. سرگذشت پیر هرات ترجمه روان فرهادی. موسسه فرهنگی هنری الست فردا ۱۳۷۹

زندگانی ناصر خسرو قبادیانی

ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی، معروف به ناصرِ خسرو، در ۹ ذیقعده ۳۹۴ قمری (۳ سپتامبر ۱۰۰۴ میلادی، ۱۲ شهریور ۳۸۳ خورشیدی) در روستای قبادیان بلخ در خراسان بزرگ -در کشور کنونی تاجیکستان- در خانوادهٔ ثروتمندی که ظاهراً به امور دولتی و دیوانی اشتغال داشتند چشم به جهان گشود.

بگذشت ز هجرت پس سیصد نود و چار بنهاد مرا مادر بر مرکز اغبر
(اغبر = غبارآلود، مرکز اغبر = کره زمین)

در آن زمان پنج سال از آغاز سلطنت سلطان محمود غزنوی می‌گذشت. ناصر خسرو در دوران کودکی با حوادث گوناگون روبرو گشت و برای یک زندگی پرحادثه آماده شد: از جمله جنگهای طولانی سلطان محمود و خشکسالی بی‌سابقه در خراسان که به محصولات کشاورزان صدمات فراوان زد و نیز شیوع بیماری وبا در این خطه که جان عدهٔ زیادی از مردم را گرفت.

ناصر خسرو از ابتدای جوانی به تحصیل علوم متداول زمان پرداخت و قرآن را از برکرد. در دربار پادشاهان و امیران از جمله سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوی به عنوان مردی ادیب و فاضل به کار دبیری اشتغال ورزید و بعد از شکست غزنویان از سلجوقیان در نبرد دندانقان، ناصر خسرو به مرو و به دربار سلیمان چغری بیک، برادر طغرل سلجوقی رفت و در آنجا نیز با عزت و اکرام به حرفه دبیری خود ادامه داد و به دلیل اقامت طولانی در این شهر به ناصر خسرو مروزی شهرت یافت.

همان ناصرم من که خالی نبود ز من مجلس میر و صدر وزیر
نخواندی به نامم کس از بس شرف ادیبم لقب بود و فاضل دبیر
به تحریر اشعار من فخر کرد همی کاغذ از دست من بر حریر

وی که به دنبال سرچشمه حقیقت می‌گشت با پیروان ادیان مختلف از جمله مسلمانان، زرتشتیان، مسیحیان، یهودیان و مانویان به بحث و گفتگو پرداخت و از رهبران دینی آنها در مورد حقیقت هستی پرس و جو کرد. اما از آنچا که به نتیجه‌ای دست نیافت، دچار حیرت و سرگردانی شد و برای فرار از این سرگردانی به شراب و می‌گساری و کامیاریهای دوران جوانی روی آورد.

بنا بر نوشته اش در سفرنامه ناصرخسرو در سن چهل سالگی شبی در خواب دید که کسی او را می‌گوید «چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر بهوش باشی بهتر» ناصر خسرو پاسخ داد «حکما، چیزی بهتر از این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا ببرد». مرد گفت «حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهشی و بی خردی رهنمون باشد. چیزی باید که خرد و هوش را بیفزاید.» ناصر خسرو پرسید «من این از کجا آرم؟» گفت «عاقبت جوینده یابنده بود» و به سمت قبله اشاره کرد. ناصر خسرو در اثر این خواب دچار انقلاب فکری شد، از شراب و همه لذائذ دنیوی دست شست، شغل دیوانی را رها کرد و راه سفر حج در پیش گرفت. وی مدت هفت سال سرزمینهای گوناگون از قبیل آذربایجان، ارمنستان، آسیای صغیر، حلب، طرابلس، شام، سوریه، فلسطین، جزیره العرب، قیروان، تونس و سودان را سیاحت کرد و سه یا شش سال در پایتخت فاطمیان یعنی مصر اقامت کرد و در آنجا در دوران المستنصر بالله به مذهب اسماعیلی گروید و از مصر سه بار به زیارت کعبه رفت.

ناصر خسرو در سال ۴۴۴ بعد از دریافت عنوان حجت خراسان از طرف المستنصر بالله رهسپار خراسان گردید. او در خراسان و به‌خصوص در زادگاهش بلخ اقدام به دعوت مردم به کیش اسماعیلی نمود، اما برخلاف انتظارش مردم آنجا به دعوت وی پاسخ مثبت ندادند و سرانجام عده‌ای تحمل او را نیاورده و در تبانی با سلاطین سلجوقی بر وی شوریده، و از خانه بیرونش کردند. ناصر خسرو از آنجا به مازندران رفت و سپس به نیشابور آمد و چون در هیچ‌کدام از این شهرها در امان نبود به طور مخفیانه می‌زیست و سرانجام پس از مدتی آوارگی به دعوت امیر علی بن اسد یکی از امیران محلی بدخشان که اسماعیلی بود به بدخشان سفر نمود و بقیهٔ ۲۰ تا ۲۵ سال عمر خود را در یمگان بدخشان سپری کرد.

پانزده سال برآمد که به یمگانم چون و از بهر چه زیرا که به زندانم
وی تمام روستاهای بدخشان را گشت. حکیم ناصر خسرو دربین اهالی بدخشان دارای شأن، مقام و منزلت خاصی است تا حدی که مردم او را به‌نام «حجت»، «سید شاه ناصر ولی»، «پیر شاه ناصر»، «پیر کامل»، و غیره یاد می‌کنند. او در ۴۸۱ قمری (۱۰۸۸ میلادی، ۴۶۷ خورشیدی) درگذشت. مزار وی در یمگان زیارتگاه است.
از ناصر خسرو زن و فرزندی نماند؛ زیرا وی تا پایان زندگانی مجرد بود.

فعالیت‌های مذهبی

ناصرخسرو حجت اسماعیلیان در خراسان بزرگ بود و در بلخ و بدخشان به ترویج این مذهب پرداخت. وی از ۴۴۴ تا ۴۸۱ در این راه کوشید به طوری که نقشی مهم در گسترش این مذهب در این ناحیه (افغانستان و تاجیکستان کنونی) ایفا کرد.

شخصیت ناصر خسرو

ناصر خسرو یکی از شاعران و نویسندگان درجه اول ادبیات فارسی است که در فلسفه و حکمت دست داشته، آثار او از گنجینه‌های ادب و فرهنگ ما محسوب می‌گردند. او در خداشناسی و دینداری سخت استوار بوده‌است، و مناعت طبع، بلندی همت، عزت نفس، صراحت گفتار، و خلوص او از سراسر گفتارش آشکار است. ناصر در یکی از قصاید خویش می‌گوید که به یمگان افتادنش از بیچارگی و ناتوانی نبوده، او در سخن توانا است، و از سلطان و امیر ترس ندارد، شعر و کلام او سحر حلال است. او شکار هوای نفس نمی‌شود، او به یمگان از پی مال و منال نیامده‌است و خود یمگان هم جای مال نیست. او بنده روزگار نیست، چرا که بندهٔ آز و نیاز نیست، این آز و نیازند که انسان به درگاه امیر و سلطان می‌آورند و می‌مانند. ناصر جهان فرومایه را به پشیزی نمی‌خرد. (از زبان خود ناصر خسرو). او به آثار منظوم و منثور خویش می‌نازد، و به علم و دانش خویش فخر می‌کند، این‌کار او گاهی خواننده را وادرا می‌کند که ناصر به یک شخص خود ستا و مغرور به خودپرست قلمداد کند.

علی دشتی در اینباره می‌گوید: مردی است با مناعت طبع، خرسند فروتن، در برابر رویدادها و سختی‌ها بردبار، اندیشه‌ورز، در راه رسیدن به هدف پای می‌فشارد. ناصر خسرو دربارهٔ خود چنین می‌گوید:

گه نرم و گه درشت چون تیغ پند است نهان و آشکارم
با جاهل و بی خرد درشتم با عاقل نرم و بردبارم
ناصر در سفرنامه رویدادها و قضاها را با بیطرفی و بی غرضی تمام نقل می‌کند. اما زمانی‌که به زادگاهش بلخ می‌رسد و به امر دعوت به مذهب اسماعیلی مشغول می‌شود، ملّاها و فقها سد راه او شده و عوام را علیه او تحریک نموده، خانه و کاشانه‌اش را به‌نام قرمطی، غالی و رافضی به آتش کشیده قصد جانش می‌کنند، به این سبب در اشعار لحن او اندکی در تغییر می‌کند، مناعت طبع، بردباری و عزت نفس دارد اما نسبت گرایش به مذهب اسماعیلی و وظیفه‌ای که به وی واگذار شده بود و نیز رویارویی با علمای اهل سنت و با سلجوقیان و خلیفگان بغداد که مخالفان سرسخت اسماعیلیان بودند، ستیز و پرخاشگری در وی بیدار می‌شود، به فقیهان و دین‌آموختگان زمان می‌تازد و به دفاع از خویشتن می‌پردازد.

آثار ناصر خسرو

ناصر خسرو دارای تالیفات و تصنیفهای بسیار بوده‌است، چنانچه خود درین باره گوید:

منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن / زین چرخ پرستاره فزونست اثر مرا
آثار ناصر خسرو عبارت اند از:

دیوان اشعار فارسی
دیوان اشعار عربی (که متأسفانه در دست نیست). خود دربارهٔ دو دیوان فارسی و تازی چنین گوید:
بخوان هر دو دیوان من تا ببینی / یکی گشته باعنصری، بحتری
یا:

این فخر بس مرا که به هر دو زبان / حکمت همی مرتب و دیوان کنم
روشنایی‌نامه
سعادت‌نامه
دلیل‌المتحرین
دیوان اشعار
جامع‌الحکمتین
رساله ایست به نثر دری (فارسی) در بیان عقاید اسماعیلیان.

خوان‌الاخوان – کتابیست به نثر در اخلاق و حکمت و موعضه.
زادالمسافرین – کتابی است در بیان حکمت الهی به نثر روان.
گشایش و رهایش – رساله‌ای است به نثر روان فارسی، شامل سی پرسش و پاسخ آنها.
وجه دین – رساله ایست به نثر در مسائل کلامی و باطن و عبادات و احکام شریعت.
بستان‌العقول و دلیل المتحرین که از آنها اثری در دست نیست.
سفرنامه – این کتاب مشتمل بر بخشی از مشاهدات سفر هفت ساله ایشان بوده و یکی از منابع مهم جغرافیای تاریخی به حساب می‌آید.

سعادت‌نامه – رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت.
روشنایی‌نامه – این رساله نیز به نظم فارسی است.
غیر از کتابها و رساله‌های فوق کتابها و رساله‌های دیگری نیز به حکیم ناصرخصرو ونسبت داده شده‌اند که بعضی افراد در تعلق آنها تردید کرده‌اند. نام این کتابها و رسالات عبارت است از: اکسیر اعظم، در منطق و فلسفه و قانون اعظم؛ در علوم عجیبه – المستوفی؛ در فقه – دستور اعظم – تفسیر قرآن – رساله در علم یونان – کتابی در سحریات – کنزالحقایق – رساله‌ای موسوم به سرگذشت یا سفرنامه شرق و رساله‌ای موسوم به سرالاسرار. مهمترین و معروف‌ترین اثر ناصر خسرو سفرنامه ناصر خسرو است که مختصری از گزارش مشاهدات مسافرت هفت ساله ناصر خسرو است و به زبان‌های متعددی ترجمه شده است حکیم ناصر خسرو دارای تآلیفات زیادی بوده که برخی از آنها به مرور زمان نابود شده‌است و به دوران ما نرسیده‌اند. چنانچه خود در باره تالیفات و تصنیفاتش گوید:

منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن زین چرخ پر ستاره فزون است اثر مرا
این کتابها عبارت اند از:

۱ – دیوان اشعار به فارسی

۲ – دیوان اشعار عربی که در دست نیست. خود در مورد دو دیوان پارسی و عربی خویش گوید:

بخوان هر دو دیوان من تا ببینی یکی گشته با عنصری بحتری را
یا:
این فخر بس مرا که با هر دو زبان حکمت همی مرتب و دیوان کنم
۳ – جامع الحکمتین – رساله است به نثر دری در بیان عقاید اسماعیلی.

۴ – خوان الاخوان – کتابی است به نثر دری در اخلاق و حکمت و موعظه.

۵ – زادالمسافرین – کتابی است در حکمت الهی بزبان دری.

۶ – گشایش و رهایش – رساله لیست به نثر دری شامل سی سؤال و جواب آنها.

۷ – وجه دین – کتابیست به نثر دری در مسایل کلامی و باطن عبادات و احکام شریعت.

۸ – دلیل المتحرین – مفقود. (در بیان الادیان ابوالمعالی از آن نام برده شده‌است)

۹ – بستان العقول – آنهم مفقود.

– سعادت نامه – رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت.
– روشنایی نامه – این هم یک رساله منظوم است.
به غیر از اینها کتب و رسالات دیگری نیز منسوب به حکیم ناصر خسرو هستند که ازین قرارند:

اکسیر اعظم، قانون اعظم، دستور اعظم، کنزالحقایق، رساله الندامه الی زادالقیامه و سرالاسرار.

منابع:
کرامت الله تفنگدار شیرازی، دیوان اشعار، تهران ۱۳۷۴
دکتر جعفر شعار، گزیده‌ای اشعار ناصر خسرو. تهران ۱۳۷۰
برتلس، ناصر خسرو و اسماعیلیان. مسکو ۱۹۴۶. (به روسی)

زنگانی خطیب بغدادی

خَطیبِ بَغْدادی،   ابوبکر احمد بن علی (جمادی‌الآخر ۳۹۲- ذیحجۀ ۴۶۳ / آوریل ۱۰۰۲ – سپتامبر ۱۰۷۱)، محدث و مورخ پرشهرت شافعی. او از بزرگان اصحاب حدیث بغداد در سدۀ ۵ ق/ ۱۱ م و مؤلف اثر معروف تاریخ بغداد بود.

احمد در کودکی به خواست پدرش، که در درزیجان (از نواحی بغداد) خطیب بود (خطیب، تاریخ بغداد، ۱۱/ ۳۵۹)، نزد هلال بن عبدالله طَیِّبی به فراگیری قرآن و ادب پرداخت (همان، ۱۴/ ۷۵) و با سپری‌کردن این دوره، در ۴۰۳ ق/۱۰۱۲ م رسماً درس‌آموزی را در جامع بغداد با حضور در درس ابن‌رزقویه آغاز کرد (همان، ۱/۳۵۱). با التفات به فقه شافعی، در درس ابوحامد اسفراینی حاضر شد (همان، ۴/ ۳۶۹)، اما با درگذشت وی، دوباره راهی درس ابن‌رزقویه شد. حضور متناوب او در درس مشایخ حدیث و فقه، او را به محضر محاملی، فقیه پرآوازۀ شافعی، و سپس ابوطیب طبری کشاند (همان، ۴/۳۷۲، ۹/ ۳۵۹). از دیگر مشایخ او باید به ابوبکر بَرْقانی اشاره کرد که انتقال‌دهندۀ دانش حدیث شرق به بغداد بود (نک‍ : ه‍ د، ۱۱/ ۷۳۶-۷۳۷).
از حدود سال ۴۱۰ ق/ ۱۰۱۹ م به بعد را باید دورۀ سفرهای خطیب بغدادی در نظر آورد. او خود از استماع حدیث نزد ابن‌عاقولی در ۴۱۰ ق/ ۱۰۱۹ م در عکبرا خبر داده، و از سویی می‌دانیم که در ۴۱۲ ق/۱۰۲۱ م در بصره بوده است (نک‍ : خطیب، همان، ۱/۴۱۷، ۸ / ۱۰۴). در شوال همان سال با از دست‌ دادن پدرش، عزم سفر کرد و به اشارۀ استادش، ابوبکر برقانی، مسیر نیشابور را در پیش گرفت؛ سفر وی به نیشابور در طول سال ۴۱۵ ق/۱۰۲۴ م صورت گرفته که در میانۀ راه، زمانی را در شهرهایی مانند ری سپری کرده و از عالمان آنجاها درس آموخته است (نک‍ : همان، ۵/۶۷، ۱۱/ ۱۱۵، ۱۲/ ۸- ۹، ۹۹). با توجه به برخی از اطلاعات پیرامون حضور او در منطقۀ بشلا (در نزدیکی بغداد) در ۴۱۷ ق/۱۰۲۶ م (نک‍ : همان، ۷/ ۲۷۸)، و برخی داده‌های تاریخی دیگر (نک‍ : همان، ۱۱/۲۷۳)، می‌توان دریافت که سفر وی به نیشابور چندان طولانی نبوده است (برای فهرستی از برخی مشایخ او، نک‍ : ابن‌عساکر، ۵/۳۱؛ سید، ۲۳-۲۴).
با آغاز دهۀ دوم آن سده، با توصیه‌نامه‌ای از برقانی خطاب به ابـونعیم اصفهانـی، راهی اصفهان شد (نک‍ : خطیب، الجامع … ، ۴۸۲-۴۸۳). داده‌های پراکندۀ خطیب در تاریخ بغداد مشخص می‌کند که وی در ۴۲۱ ق/۱۰۳۰ م در مسیر اصفهان بوده و در ۴۲۲ ق در آن سرزمین حضور داشته (نک‍ : همو، تاریخ بغداد، ۲/ ۱۵۹، ۳/۹۴) و بی‌گمان در ۴۲۳ ق/۱۰۳۲ م در بغداد بوده است. او که بیشترین استفاده را از فرصتها می‌کرد، از حضور یک‌سالۀ اسماعیل بن احمد ضریر حیری در ۴۲۳ ق در بغداد، بهره برد و توانست با ارتقای سند روایی خود، روایت فِرَبری از بخاری را با دو واسطه کسب کند (نک‍‌ : همان، ۶/۳۱۳-۳۱۴).
خطیب با سفرهای پرشمار به سرزمینهای گوناگون و ارتقای سند روایی خود، ضمن داشتن علو اسناد، انتقال‌دهندۀ حدیث بومهای مختلف بود (برای شاگردان، نک‍ : ابن‌عساکر، ۵/۳۲)؛ چنان‌که برای نمونه، با انتقال روایات برخی مشایخ خود همچون ابونعیم اصفهانی، حلقه‌ای استوار در انتقال حدیث خراسان و اصفهان به بغداد گشت. شاید به همین سبب هم بود که نقش سفر در فراگیری و تعالی اسانید را تا این اندازه مهم می‌دانسته که نه‌تنها در جای‌جای آثارش به این امر التفات داشته (برای نمونه، نک‍ : شرف … ، ۱۱۳)، بلکه کتابی مستقل در این زمینه تألیف نموده است (نک‍‌ : «الرحله … »، ۱۳۹ بب‍ ‌). به هر‌روی، دور نیست که    نتیجۀ عملی این اندیشه، سبب گشت تا کسی از استادانش مانند ابوبکر برقانی، از وی استماع حدیث کند (نک‍ : ه‍ د، ۱۱/ ۷۳۶).
به رغم داده‌های فراوان، اما پراکندۀ وی در آثار مختلف، به‌ویژه در تاریخ بغداد، از زمان حضورش در بغداد تا حدود دو دهۀ بعد، اطلاعی از او در دست نیست. تنها می‌توان ‌حدس زد که در این دوره بیشترین تمرکز را بر تدوین کتاب ارزشمند تاریخ بغداد داشته است. درواقع پس از بازگشت از اصفهان به بغداد، تنها می‌دانیم که در دهۀ چهارم آن سده، قصد خانۀ خدا نموده است. در گزارشها از این سفر، مخصوصاً دربارۀ زمان مراسم حج او، قدری آشفتگی به چشم می‌خورد. سخن اینجا ست که مبتنی بر گزارش ابن‌عساکر، خطیب مسیر شام را برای حج برگزیده و در ۴۴۵ ق/۱۰۵۳ م در دمشق بوده و از آنجا به حج رفته است (۵ /۳۱؛ نیز نک‍ : سبکی، ۴/ ۲۹).
خطیب پس از کوتاه‌زمانی که در حجاز بود، به قصد بازگشت، مسیر شام را در پیش گرفت. او خود از حضورش در رجب ۴۴۵/ اکتبر ۱۰۵۳ در بیت‌المقدس، پس از بازگشت از حج، سخن گفته (نک‍ : تاریخ بغداد، ۱۳/۲۲۱) و پس از آن در ۱۴ صفر ۴۴۶ ق/ ۲۵ مۀ ۱۰۵۴ م، در راه بازگشت از مکه به شام بوده و در ۴۴۶ ق از حضور خود در صور سخن گفته است (همان، ۶/ ۱۷۴، ۱۱/۳۴). سال بعد، در محرم ۴۴۷/ آوریل ۱۰۵۵ خطیب در بغداد بود (نک‍ : همانجا، نیز ۱۲/۱۱۵). اگرچه این تاریخها درست می‌نماید، تنها ابهام جدی آن است که با ابتنای بر این داده‌ها، خطیب در دو سال پیاپی حج گزارده و ابن‌عساکر از حج وی در پایان سال ۴۴۴ ق/ ۱۰۵۲ م آگاهی نداشته است.
به‌هرروی، درنگ کوتاه خطیب در مکه پربار بود؛ چه، توانست بسیاری کسان ازجمله قاضی قُضاعی مصری را که در همان زمان در مکه بود، ملاقات، و از او کسب فیض کند (ابن‌جوزی، ۸/۲۶۵). همچنین دیدار و روایت از کریمه، دختر احمد مروزیه که دارای سند عالی از صحیح بخاری بود، طبقۀ روایی او را ارتقا بخشید (نک‍ : سبکی، ۴/۳۰).
حضور دوبارۀ خطیب در بغداد، با آغاز یکی از دوره‌های مهم تاریخی بغداد در عصر قائم‌بامرالله، خلیفۀ عباسی (حک‍ ۴۲۲-۴۶۷ ق/ ۱۰۳۱- ۱۰۷۵ م)، که در تقابل با فاطمیان مصر، تحت پوشش غائلۀ بساسیری (ه‍ م) روی نمود، مصادف بود. ماجرای بساسیری به‌عنوان آخرین کوشش بزرگ فاطمیان برای اسقاط حکومت مرکزی و سیطره بر شرق سرزمینهای اسلامی، بخشی از تاریخ زندگی خطیب را نیز دستخوش دگرگونی کرد (خطیب، همان، ۹ / ۳۹۹-۴۰۴).
پیش‌تر باید دانست خطیب که دیگر پرآوازه بود، در بازگشت از دمشق (۴۴۷ ق/ ۱۰۵۵ م)، توانست به‌سرعت جایگاه والایی در دستگاه حکومتی یابد. در این بین وزیر پرقدرت عباسی، ابن‌مسلمه هم که خود فقیهی شافعی بود، خطیب را بسیار ارج می‌نهاد؛ به‌ویژه آنکه برخی نمونه‌ها از فضل او در حل مشکلات حکومتی نیـز کارآمد بـوده و در منابع بازتاب یافتـه است (نک‍ : ابن‌جوزی، همانجا؛ سبکی، ۴/ ۳۵؛ ذهبی، ۳/۱۱۴۱). بدین ترتیب بود که شهرت او به دربار نزد خلیفه هم رسید. آمده است که وی از خلیفه درخواست نموده تا اجازۀ تدریس در جامع منصور به او داده شود (ابن‌عساکر، ۵/۳۴؛ ذهبی، ۳/۱۱۴۲). اما بغداد در این سالها پرآشوب بود و با بروز ماجرای بساسیری، افزون بر آنکه شهر مکانی مناسب برای عالمی چون خطیب نبود، وی گاه در معرض برخی قضایا نیز قرارمی‌گرفت. بساسیری از امرای نامدار ترک در پایان عصر آل‌بویه بود که در طی مسائلی، یک‌چند خلافت عباسی بغداد را برانداخت و به نام فاطمیان بر عراق فرمان راند. سخن اینجا ست که پس از ناتوانی حکومت مرکزی در خواباندن غائله، بساسیری که از دشمنان سرسخت ابن‌مسلمۀ وزیر هم بود، در ذیقعدۀ ۴۵۰/ دسامبر ۱۰۵۸ در جامع منصور به نام مستنصر فاطمی خطبه خواند (ه‍ د، ۱۲/۱۰۲). می‌توان در نظر آورد خطیب که در جامع منصور تدریس می‌کرد و به نوعی با دربار قائم‌بامرالله هم در ارتباط بود، و مهم‌تر آنکه از دوستان و یاران ابن‌مسلمه به شمار می‌رفت و در کنف حمایت او بود، بغداد را مکانی مناسب برای ماندن نمی‌دید. غائله و درگیریها تا ذیحجۀ ۴۵۱/ ژانویۀ ۱۰۶۰ ادامه داشت. لذا خطیب در صفر ۴۵۱ پنهانی راهی دمشق شد (خطیب، همان، ۹ /۴۰۳).
خطیب بغدادی با حضور در دمشق مورد احترام عالمان آن دیار قرار گرفت و در جامع دمشق شروع به تدریس کرد. وی حدود یک دهه در آن دیار به درس‌آموزی شاگردان و طالبان علم پرداخت. در منابع است که روزی هنگام تدریس کتاب فضائل العباس (اثر ابن‌رزقویه)، از سوی برخی متعصبان مورد نکوهش قرار گرفت (ابن‌کثیر، ۱۲/۱۰۲). فضای اعتقادی متأثر از اندیشۀ فاطمیان، که از سوی حکومت نیز حمایت می‌شد، عرصه را بر خطیب تنگ کرد؛ مبتنی بر روایات مختلف، در مجموع، رواج‌دهندۀ افکاری مغایر با پیش‌زمینه‌های شیعی معرفی گشت و حتى حکم به قتل او داده شد. با پناه‌جویی به خانۀ شریف ابن‌ ابی الحسن علوی، و آرام کردن اوضاع توسط شریف، خطیب توانست از مهلکه جان سالم به در بَرَد و تنها حکم به اخراج او از دمشق داده شود. بدین ترتیب، وی در ۴۵۹ ق/۱۰۶۷ م، به سمت صور روان شد (ذهبی، ۳/۱۱۴۱-۱۱۴۲؛ ابن‌کثیر، همانجا). وی تا ۴۶۲ ق/۱۰۷۰ م در صور، که در آن زمان مرکز محافل اصحاب حدیث هم بود، بماند، و گهگاه هم به بیت‌المقدس می‌رفت. با درک گذر زمان، بر آن شد تا آخرین سالهای عمر خویش را در عراق بگذراند؛ پس به همراه شاگردش، عبدالمحسن شیحیِ تاجر که تأمین‌ هزینۀ سفر را عهده‌دار شده بود، در شعبان آن سال راهی بغداد شد. ضمن اقامتهای کوتاه در طرابلس و حلب، و دیدار و گفت‌وگو با عالمان آنجا، سرانجام به بغداد رسید. باری در جامع منصور مشغول تدریس و تحدیث شد؛ سال پس از آن در ۴۶۳ ق درگذشت و    در کنار قبر بِشر حافی بـه خاک سپرده شد (ذهبی، همانجا، نیز ۱۱۴۴).
بیشترین سبب شهرت خطیب تألیف کتاب ارزشمند تاریخ بغداد، مهم‌ترین اثر برجای‌مانده در این زمینه است و از نمونه‌های شاخص تاریخ محلی است. او این اثر بزرگ و پرآوازه دربارۀ تاریخ سیاسی و فرهنگی بغداد را در طول عمر خود تدوین کرده، چنان‌که برخی اطلاعات آمده در آن، همچون شرح حالِ ابوالغنائم ابن‌دجاجی، مربوط بـه دورۀ کهن‌سالـی وی است (نک‍ : ۳/ ۱۰۸). خطیب با رویکردی محدثانه و نه مورخانه، این تاریخ محلی را با ابتنا بر سبک رجال‌نویسی تدوین کرد. تألیف این‌گونه آثار به‌ویژه از سدۀ ۴ ق/۱۰ م مورد عنایت تام محدثان قرار گرفت؛ پیش‌تر از خطیب، کسانی همچون حاکم نیشابوری و ابونُعیم اصفهانی به‌ترتیب آثار تاریخ نیشابور و ذکر اخبار اصبهان را تدوین نموده بودند. در این عرصه، فارغ از موضوعات مربوط به شهر بغداد و اوضاع سیاسی ـ فرهنگی آن، مبتنی بر قسمتهایی از بخش شرح‌حالها می‌توان به برخی دیدگاههای مؤلف نزدیک شد. از اصلی‌ترین مباحث در این زمینه بروز روحیۀ متعصب خطیب نسبت به اصحاب رأی و متکلمان، به‌ویژه شخص ابوحنیفه است (نک‍ : ۱۳/۳۲۳ بب‍ ‌). در مقابل، التفات و بزرگداشت صوفیه و زاهدان در این اثر به‌وضوح مشاهده می‌شود؛ دیدگاهی که در مواضعی از دیگر آثار خطیب هم وجـود دارد (نک‍ : الزهد … ، سراسر کتاب).
تاریخ بغداد به مثابۀ شناسه‌ای مهم برای خطیب، از قدیم مورد التفات عالمان مختلف بوده و آثاری ازجمله اختصار، تخریج، ذیل، و حتى زوائدنویسی و غیره پیرامون آن صورت گرفته است (نک‍ : فرهنگ … ، ۲/۱۱۳). وفور احادیث مسند در این کتاب، در طی قرنها این اثر را به‌عنوان یکی از متون حدیثی نیز مطرح ساخته و نقلهای گسترده از آن در جوامع حدیثی متأخر دیده می‌شود (مثلاً نک‍ : متقی، ۱/ ۴۶، ۶۸، جم‍ ‌).
خطیب بغدادی با گرایش فقه شافعی و کلام اشعری، در شمار متأخران اصحاب حدیث جای دارد. وی با تألیف آثاری پرشمار، افزون بر آنکه نقش مهمی در مجموعۀ اصحاب حدیث ایفا کرد، تلاش نمود تا به دو امر مهم رسیدگی کند: نخست برون‌بُرد اصحاب حدیث از انبوهی نکوهشها و انتقادها؛ و دوم اهتمام به نظم‌دهی علمی نسبت به عملکرد محدثان و روات برای جلوگیری از هرج‌ومرج روایی و آشفتگی در تحدیث.
در گذاری بر مباحث اعتقادیِ عصر خطیب، دانستنی است که تقابل محفل عقل‌گرای اصحاب رأی ـ متکلمان در برابر اصحاب حدیثِ نقل‌گرای بغداد بازاری گرم بود. از سویی دیگر، تقابل درونی اصحاب حدیث میان تندروان یا حنابله و معتدلان شافعی و مالکی، در رویکرد کلامی آنها نیز سبب جناح‌بندیهای گرونده به اشاعره یا ضدیت با کلام گشته بود. مبتنی بر سخن شیخ مفید (ص ۲۴)، اواخر سدۀ ۴ و اوایل سدۀ ۵ ق محافل اشعریان در بغداد پررونق بود و جمعیت انبوهی از اشاعره در آن شهر حضور داشتند (نیز نک‍ : ه‍ د، ۸ / ۷۴۵). در این احوال، خطیب در شمار اصحاب حدیثِ اعتدال‌گرای شافعی است که با گرایش اشعری، در تقابل با اصحاب حدیث تندرو جای می‌گیرد. اینکه ابن‌جوزی وی را در آغاز بر مذهب حنبلی و سپس گراینده به شافعی یاد کرده (۸/۲۶۷)، نه‌تنها از سوی منابع دیگر تأیید نشده و تنها سخنش تکرار شده، بلکه در صورت قبول، تأکیدی است بر اینکه وی از قدیم رویکردی به سمت اعتدال در محافل اصحاب حدیث داشته است. از دیگر سو در مقام پاسخ‌گویی به عقل‌گرایان، بر آن بود که استفاده از رأی مجردِ از نص، کارآمد نیست؛ چون موضوعاتی که از مجرای حدیث می‌توان به آن دست یافت، از چنان گستردگیِ دانشی برخوردار است و ریشه در علوم مختلف دارد که نمی‌توان بدون اینها در مسیر درست گام نهاد (خطیب، شرف، ۲۰-۲۱، ۲۷- ۲۸). بر همین مبنا، با تألیف کتاب شرف اصحاب الحدیث بر آن بود تا جایگاه ارزشمند اصحاب حدیث را بنمایاند و در این زمینه فروگذار نکرده و ضمن برشماری ایشان به‌عنوان بهترین از امت اسلامی، تحدیث را هم‌مرتبۀ تسبیح و صلات یاد کرده است (همان، ۱۵۱ بب‍ ‌). در مقابل، با نشان‌دادنِ انبوهی روایت پیرامون تقابل آشکار اصحاب رأی با اصحاب حدیث، رأی‌گرایان را بـه شدت مورد انتقاد قرار داده است (نک‍ : همان، ۱۳۶-۱۴۰). وی در مقام بررسی نکوهندگان اصحاب حدیث، اهل رأی را معاندانی دانسته که با بزرگ‌نمایی برخی روایات واهی و غیرقابل قبول نزد محدثان، قصد تخریب آنها را دارند (نک‍ : الفقیه … ، ۲/۱۵۱)؛ لذا انتقادهای ایشان همچون نقد شدید شافعی و روایات او را، مخصوصاً بدان سبب که بخاری آنها را وانهاده، مورد بررسی قرار داده، و به‌تصریح، حنفیان اهل رأی را نام برده و کتمان دانش شافعی از سوی ایشان را از کم‌علمی و حسد‌ورزی دانسته است (نک‍ : مسئله … ، ۲۸)؛ پس در کتاب مسئله الاحتجاج بالشافعی به شدت از شافعی دفاع کرده، و به ابوحنیفه تاخته است. موضوع این تقابل، دغدغۀ غالب بر اندیشۀ خطیب بوده است که در مباحث فقه ‌الحدیث هم نمونه‌های آن مشاهده می‌شود (نک‍ : همو، «نصیحه … »، ۲۵۶-۲۶۱). مخصوصاً در بیان شرح‌حال ابوحنیفه در تاریخ بغداد از انتقاد و نکوهش و انتساب وی به ارجا و غیره، به‌هیچ‌روی فروگذار نکرده است (مثلاً نک‍ : ۱۳/۳۷۰- ۳۷۸؛ قس: ابوالمظفر، ۵۵ بب‍ ‌‌).
خطیب بغدادی، هم‌راستا با اصحاب رأی، از متکلمان یاد کرده و آنها را در عرض یکدیگر و با نقطه‌نظراتی نزدیک، در تقابل با اصحاب حدیث نام برده است (نک‍ : الفقیه، ۲/۱۵۱-۱۵۲). او که خود بر کلام اشعری بود، معتزله را به شدت مورد انتقاد قرار داده و با روایاتی از پیشینیان همچون شافعی، بر آنها تاخته است (نک‍ : شرف، ۱۳۹، ۱۴۳). البته برخلاف اهتمام او به موضوعات جدلی اصحاب رأی و اصحاب حدیث، در مباحث کلامی و تقابل اشاعره ـ معتزله چندان وارد نشده است. شاید اگر پرسش و درخواست طالب‌ علمی دمشقی نبود، حتى رساله‌اش در توضیح مبحث صفات را هم تدوین نمی‌کرد (نک‍ : الکلام … ، ۱۹-۲۰). نوع ورود و خروج او به صفات هم‌ نشانی از غور وی در این دست مباحث ندارد، که خود او هم در پایان رساله به آن اقرار نموده است. رسالۀ کوتاه او پیرامون صفات به‌عنوان فرعی بر ذات الٰهی، چیزی به جز تکرار نظریۀ «کیفیت» نیست؛ نظریه‌ای پذیرفته توسط اشاعره که بر اساس آن، ذات خداوند دارای صفاتی چون استوا، عرش، وجه، و ید است، ولی چگونگی آنها بر ما روشن نیست (همانجا؛ قس: الابانه … ، ۹؛ اشعری، ۲۱۳- ۲۱۸).
از نظر خطیب، محافل درونی اصحاب حدیث دارای مشکلاتی بود که به آسانی آنها را ضربه‌پذیر می‌ساخت. به‌رغم اینکه تا سدۀ ۴ و ۵ ق/۱۰ و ۱۱ م، بسیاری از راهها در مسیر این دانش پیموده شده بود، هنوز تدوین و تبویب و قانونمندی در بسیاری مصادیق آن نیازمند تلاش فراوان بود. عدم رعایت شیوه‌های آموزشی، واردساختن احادیث مجعول و دارای «علت» در مجامیع حدیثی، عدم پایبندی به ذکر اسانید و مسائلی از این دست سبب شد تا خطیب به‌صورت موازی، اقدام به انجام دو کار مهم نماید: یکی تلاش برای در چهارچوب قراردادن روند و مبانی آموزشی، و دیگری سامان‌دهی تحدیث به‌مثابۀ یک علم. با ابتنا بر اینکه فراگیری هر دانشی شیوه و سلوکی خاص خود دارد که طالب علم باید آن را بشناسد و بدان پایبند باشد، بر آن بود که مصادیق اولیه در رفتار و اخلاق آموزشی نزد راوی و سامع دارای اهمیت شایانی است (نک‍ : الجامع، ۱۱۵- ۱۱۶). او برخی از این مسائل را در قالب نصیحتهایی به تمامی طالبان دانش، خاصه عالمان حدیث، بیان داشته و در آن مخصوصاً به خردورزی و درایت دربارۀ دانشِ فراگرفته گوشزد کرده است (نک‍‌ : «نصیحه»، ۲۲۹، ۲۴۳- ۲۴۵). به میزانی که درایت در دانشِ فراگرفته برای طالبان علم ضروری است، عمل به آن آموخته هم از اهمّ موضوعات است و خطیب نه‌تنها در جای‌جای آثارش به اهمیت آن تصریح کرده (برای نمونه، نک‍‌ : جامع، ۱۳۳- ۱۳۵، الزهد، ۷۱)، اثری منفرد نیز پیرامون آن تحت عنوان اقتضاء العلم العمل تدوین نموده است (نک‍ : سراسر کتاب).
در مرحلۀ دوم، وی به قصد سامان‌دهی علم حدیث به تألیف آثاری پرداخت. در قالب رفع ابهامات پسینی و به‌عنوان نخستین چالش در این علم، اساس اعتبار کتابت علم (= حدیث) برای او دارای اهمیت بود (نک‍ : تقیید … ، ۲۰). او همچنین با تدوین اثر ارزشمند الکفایه فی علم الروایه، به‌عنوان یکی از قدیم‌ترین آثار در این زمینه، همانند عالم همتای خراسانی خود، حاکم نیشابوری (ه‍ م) عمل نمود (حاکم، ۱-۲). وی برای پالودن شیوۀ برخی از اصحاب حدیث در گشاده‌دستی از استفادۀ هر نوع روایت، آن هم با هر شیوه‌ای، به مدون ساختن نظام و شاکله‌ای کلی برای دانش حدیث پرداخت، و با تلاش در طبقه‌بندی و تبویب مباحث گوناگون مصطلح‌الحدیث، مسیر کسانی چون ابن‌‌خلّاد رامهرمزی و حاکم نیشابوری را پی گرفت. وی عملکرد ناآگاهانۀ محدثان در زمانۀ خود در نقد اسانید حدیث و استنباط محتوای آن را مهم‌ترین سبب تدوین الکفایه (ص ۳-۴) یاد کرده است (برای تفصیل، نک‍ : ه‍ د، حدیث).
الجامع‌ لاخلاق الراوی و آداب السامع را نیز از‌آن‌رو که تلاشی برای شناساندن طریقۀ صحیح و سماع و حمل حدیث است (ص ۱۲۰)، می‌توان در همین گروه جای داد. این آثار التفات به اصول مصطلحات حدیث در معنای عام است، اما برخی از مواضع که از دید مؤلف اختصاصاً دارای اهمیت بوده، به طور مجزا بررسی شده که نمونۀ ادراج در متن و سند، و توسع معنایی در تحمل حدیث در قالب اجازه، در این گروه جای دارد (نک‍ : الفصل … ، ۱/۱۰۰-۱۰۱، «الاجازه … »، ۱۰۳، ۱۰۷). الفصل مهم‌ترین اثر در زمینۀ احادیث مُدْرَج در تاریخ حدیث است (نک‍ : ابن‌صلاح، ۷۶-۷۷؛ برای آثاری در پیرامون آن، نک‍ : زهرانی، ۱/۳۱-۳۳).
به نظر می‌رسد از مهم‌ترین دغدغه‌های خطیب در مسئلۀ بالابردن سطح دانش مصطلح‌الحدیث و فروع دانش حدیث، آن بوده که بتوان از این رهگذر با یافتن فهم درستی از احادیث پالایش‌شده، در شرح این متون در قالب فقه‌الحدیث بهره‌مند شد. به همین دلیل است که او بر جمع میان روایت و درایت تأکید دارد و اساس فراگیری حدیث را تنها مرحله‌ای نخستینی برای استنباط و درک متون می‌داند (نک‍‌ : «نصیحه»، همانجا، نیز ۲۵۲، برای نمونه‌ای عملی، قس: رساله … ، سراسر کتاب). خطیب با بررسی موضوع اصول فقه در الفقیه و المتفقه، با رویکردی متأثر از شافعی، ضمن برشماری مبانی چهارگانۀ کتاب، سنت، اجماع و قیاس، تلاش کرده است با استفاده از شیوۀ ایراد و جواب، به‌ترتیب انتقادها را بیان، و سپس در رفع ابهامها به پاسخ‌گویی بپردازد (مثلاً نک‍ : ۱/۴۲۳- ۴۲۸، جم‍‌‌ ‌).
در سخن از علم رجال، تدوین تاریخ بغداد بروز عملی این دانش نزد خطیب است؛ اما اختصاصاً از منظر دانش حدیث، در سطحی فراتر از تاریخ محلی، وی آگاهانه به بررسی برخی از معضلات در امر شناسایی رجال پرداخت و با رفع برخی ابهامات، نقشی شایان توجه در دانش رجال بر جای نهاد. او با ابتنا بر اطلاعات جانبی، به شناسایی رجال مبهم در برخی روایات دست زد که نشان از آگاهی بالای او در این زمینه دارد ( الاسماء … ، ۳- ۵، جم‍ ‌). تلاش او پیرامون بررسی افراد از منظر عصر و طبقه و تقدم و تأخر زمانی برای جلوگیری از هرگونه خلط احتمالی در کاربردهای اسنادی و تشخیص و تمییز اسامی از منظر تصحیف، از دیگر کارهای وی در تاریخ دانش رجال است (نک‍ : السابق … ، ۴۸-۵۰، جم‍ ‌، تلخیص … ، ۱-۳، جم‍ ‌‌). وی در مباحث نظریِ علم رجال هم بسیار توانمند بود که مهم‌ترین نمونۀ آن را می‌توان در بخشهایی از کتاب الکفایه مشاهده نمود.
از شاخصه‌های مهم شخصیت خطیب، گونۀ نگرش او به مفاهیم اخلاقی در قالب مدونه‌ای پیرامون زهد است. درواقع، برخلاف بخش بزرگی از اصحاب حدیث که مدونه‌های اخلاقی را با معنای سنتی و مبتنی بر سنن روایت‌شده در احادیث تفسیر و تبیین می‌نمودند، خطیب گرونده به شاخه‌ای است که بیشتر باید آن را متأثر از اندیشۀ متقدم سفیان ثوری دانست: رویکردی حدیثی با گرایشی صوفیانه. تصریح منابع به اینکه وی آرزو داشت پس از درگذشت، در کنار قبر بشر حافی، صوفی مشهور بغداد، به خاک سپرده شود (نک‍ : ابن‌عساکر، ۵/۳۴)، شایان توجه است، مخصوصاً زمانی که در نظر آوریم کتاب الزهد و الرقائق وی مشحون از روایات صوفیانه است؛ برجسته‌نمایی عشق و محبت الٰهی در این روایات، به‌ویژه در روایاتی خاص از کسانی مانند بشر حافی، شِبلی، جُنید، رابعـه و بسیاری دیگـر، مثال‌زدنی است (مثـلاً نک‍ : ص ۵۸ -۷۲، ۱۰۶؛ برای انتساب کتاب کشف‌الاسرار، نک‍ : حاجی‌خلیفه، ۲/۱۴۸۶).
در بازگشتی به التفات ویژۀ خطیب به اعتبار اسانید، در لایه‌ای بیرونـی از حدیـث، و در راستـای مباحث اخلاقـی ـ واعظانه که بیشتر هم شاید متأثر از آموزه‌های شرقی او باشد، شیوۀ ورود او به قصص پیامبران و خروجش از آن از اهمیت بسزایی برخوردار است. او با نگرشی متفاوت به این مبحث، و در راستای عملکرد برخی مشایخ عصری‌اش چون ابواسحاق ثعلبی (ه‍ م)، از شیوۀ استنادی خود عدول کرده و در قالب اثری عامه‌فهم و واعظانه به تدوین قصصی با توالی زمانی پرداخته است (نک‍ : تاریخ الانبیاء، سراسر کتاب).
خطیب بغدادی در زمینۀ ادبیات عرب توانمند بود و نشانه‌های دانش ادبی او را افزون بر تألیف آثاری چون البخلاء (چ بیروت، ۱۴۲۱ ق) و التطفیل (چ دمشق، ۱۳۴۶ ق)، می‌توان در شیوۀ نگارش مقدمۀ برخی از آثارش مشاهده نمود (مثـلاً نک‍ : شرف، ۲۰-۲۱).
گفتنی است در طول تاریخ، به‌ویژه در عصر حاضر، بسیاری از عالمان بر روی زندگی و آثار خطیب تحقیقاتی صورت داده‌اند که مخصوصاً مقدمۀ بشار عواد معروف بر تاریخ مدینه السلام (چ بیروت، ۱۴۲۲ ق) یادکردنی است. همچنین تألیف برخی آثار مانند الحافظ الخطیب البغدادی و اثره فی علوم الحدیث (چ بیروت، ۱۴۰۱ ق) و الخطیب البغدادی بین المحدثین و الفقهاء (چ کویت، ۱۴۰۴ ق)، هر دو از محمود احمد طحان، و نیز الخطیب البغدادی و جهوده فی علم الحدیث از بابکر حمد ترابی (پایان‌نامۀ دانشگاه ام‌القرى، مکه، ۱۴۰۳ ق)، نمونه‌هایی از این دست‌اند.

مآخذ:   الابانه عن اصول الدیانه، منسوب به ابوالحسن اشعری، به کوشش محمد منیر عبدوه، قاهره، ۱۳۴۸ ق؛ ابن‌جوزی، عبدالرحمان، المنتظم، حیدرآباددکن، ۱۳۵۹ ق؛ ابن‌صلاح، عثمان، ]مقدمه[ علوم الحدیث، به کوشش صلاح بن محمد بن عویضه، بیروت، ۱۴۱۶۶ ق؛ ابن‌عساکر، علی، تاریخ مدینه دمشق، به کوشش علی شیری، بیروت/ دمشق، ۱۴۱۵ ق/ ۱۹۹۵ م؛ ابن‌کثیر، البدایه، بیروت، مکتبه المعارف؛ ابوالمظفر حنفی، عیسى، الرد على ابی‌بکر الخطیب البغدادی، قاهره، ۱۳۵۱ ق/۱۹۳۲ م؛ اشعری، ابوالحسن، مقالات الاسلامیین، به کوشش هلموت ریتر، ویسبادن، ۱۹۸۰ م؛ حاجی‌خلیفه، کشف؛ حاکم نیشابوری، محمد، معرفه علوم الحدیث، به کوشش معظم حسین، مدینه، ۱۳۹۷ ق/ ۱۹۷۷ م؛ خطیب بغدادی، احمد، «الاجازه للمعدوم و المجهول»، مجموعه رسائل فی علوم الحدیث، به کوشش نصر ابوعطایا و مصطفى ابوسلیمان ندوی، بیروت، ۱۴۱۳ ق/۱۹۹۳ م؛ همو، الاسماء المبهمه، به کوشش عزالدین علی سید، قاهره، ۱۳۷۵ ق؛ همو، اقتضاء العلم العمل، به کوشش محمد ناصرالدین البانی، بیروت / دمشق، ۱۴۰۴ ق/۱۹۸۴ م؛ همو، تاریخ الانبیاء، به کوشش آسیا کلیبان علی بارح، بیروت، ۱۴۲۵ ق/۲۰۰۴ م؛ همو، تاریخ بغداد، قاهره، ۱۳۴۹ ق؛ همو، تقیید العلم، به کوشش یوسف عش، قاهره، ۱۹۷۴ م؛ همو، تلخیص المتشابه، به کوشش سکینه شهابی، دمشق، ۱۹۸۵ م؛ همو، الجامع لاخلاق الراوی و آداب السامع، به کوشش محمد عجاج خطیب، بیروت، ۱۴۱۶ ق/ ۱۹۹۶ م؛ همو، «الرحله فی طلب الحدیث»، مجموعه … (نک‍ : هم‍ ‌، خطیب بغدادی، «الاجازه    … »)؛ همو، رساله فی علم النجوم، به کوشش طارق محمد عمودی، بیروت، ۱۴۲۵ ق/۲۰۰۴م؛ همو، الزهد و الرقائق، به کوشش عام حسن صبری، بیروت، ۱۴۲۰ ق/۲۰۰۰ م؛ همو، السابق و اللاحق، به کوشش محمد بن مطر زهرانی، ریاض، ۱۴۲۱ ق/۲۰۰۰ م؛ همو، شرف اصحاب الحدیث، به کوشش عمرو عبدالمنعم سلیم، قاهره، ۱۴۱۷ ق/۱۹۹۶ م؛ همو، الفصل للوصل المدرج، به کوشش محمد بن مطر زهرانی، بیروت، ۱۴۱۸ ق/ ۱۹۹۷ م؛ همو، الفقیه و المتفقه، به کوشش عادل بن یوسف عزازی، ریاض، ۱۴۱۷ ق/ ۱۹۹۶ م؛ همو، الکفایه، حیدرآباد دکن، ۱۳۹۰ ق/۱۹۷۰ م؛ همو، الکلام علی الصفات، به کوشش عمرو عبدالمنعم، قاهره، ۱۴۱۳ ق؛ همو، مسئله الاحتجاج بالشافعی، به کوشش خلیل ابراهیم ملاخاطر، ریاض، ۱۴۰۰ ق/۱۹۸۰ م؛ همو، «نصیحه اهل الحدیث»، همراه شرف اصحاب الحدیث همو (هم‍ ‌‌)؛ ذهبی، محمد، تذکره الحفاظ، حیدرآباد دکن، ۱۳۸۸ ق/ ۱۹۶۸ م؛ زهرانی، محمد، مقدمه بر الفصل … (نک‍ : هم‍ ، خطیب بغدادی)؛ سبکی، عبدالوهاب، طبقات الشافعیه الکبرى، به کوشش محمود محمد طناحی و عبدالفتاح محمد حلو، قاهره، ۱۳۸۳ ق/۱۹۶۴ م؛ سید، عزالدین علـی، مقدمه بـر الاسماء … (نک‍ : هم‍ ‌، خطیب بغدادی)؛ فرهنگ آثار اسلامی ـ ایرانی، به کوشش علی آل‌داود و دیگران، تهران، ۱۳۸۷ ش؛ متقی هندی، علی، کنز العمال، به کوشش بکری حیانی و صفوه سقا، بیروت، ۱۴۰۹ ق/ ۱۹۸۹ م؛ مفید، محمد، الجمل، نجف، ۱۳۶۸ ق.

دائره المعارف بزرگ اسلامی جلد ۲۲

زندگانی خیام نیشابوری

خیام نیشابوریخیامی . [ خ َی ْ یا ] (اِخ ) لقب دیگر خیام شاعر و فلکی معروف ایران است . علماء عصر وی او را گاه دستور و گاه امام و گاه حکیم و حجهالحق و فیلسوف می نامیده اند. (یادداشت مؤلف ). در حواشی چهارمقاله ٔ عروضی شرح زیر درباره ٔ خیامی بقلم میرزا محمدخان قزوینی آمده است :
خواجه ٔ امام عمرخیامی ابوالفتح بن ابراهیم الخیامی او الخیام النیسابوری از مشاهیر حکماء و ریاضیین اواخر قرن پنجم و اوائل قرن ششم هجری و یکی از مفاخر بزرگ ایران است ولی شهرت فوق العاده ای که در بلاد شرق و در این اواخر در اروپا و آمریکا بهم رسانیده همانا بیشتر یا فقط بواسطه ٔ رباعیات حکمت آمیزی است که در اوقات فراغت تفریح خاطر را این دانشمند می سرود و سایر فضائل و مناقب او در تحت الشعاع شعر مستور مانده است .با توجه به تحقیقات جامع پروفسور ادوارد براون معلوم می گردد که اولاً لقب او در غالب کتب عربی که متضمن ترجمه ٔ حال اوست و همچنین در صدر رساله ٔ جبر و مقابله او خیامی است با یاء نسبت و در غالب کتب فارسی و در رباعیات خود او همیشه خیام بدون یاء نسبت آمده پس هر دو شکل صحیح است و صحت هرکدام باعث بطلان دیگری نیست و اختلاف تعبیر برحسب اختلاف زبان عربی و فارسی است . ثانیاً کتبی که در آنها ذکری از عمرخیامی شده است خواه متضمن ترجمه ٔ حال او بوده یا فقط اشاره ای بنام او شده باشد برحسب ترتیب زمانی از قرار ذیل است : قدیمترین کتابی که ذکری از عمرخیام نموده چهارمقاله ٔ عروضی سمرقندی معاصر خیام بوده و در سنه ٔ ۵۰۶ هَ . ق . در بلخ در مجلس انس بخدمت او رسیده است و در سنه ۵۳۰هَ . ق . در نیشابور قبر او را زیارت کرده و دو حکایت را که در باب عمرخیامی ذکر می کند اصح و اقدم مآخذ ترجمه ٔ حال اوست . بعد از چهارمقاله اقدم مواضعی که نامی از عمرخیامی در آن برده شده است در اشعار خاقانی شروانی است که به اصح ِّاقوال در سنه ۵۹۵ هَ . ق . وفات یافته است در یکی از قصاید خود گوید:
زان عقل بدو گفت که ای عمرعثمان
هم عمر خیامی و هم عمر خطاب .
یعنی در علم هم دارای اولین مرتبه ای مانند عمرخیامی و هم در عدل صاحب برترین درجه چون عمربن خطاب . بعد از اشعار خاقانی شیخ نجم الدین ابوبکر رازی معروف به دایه در کتاب مرصادالعباد که بسنه ٔ ۶۲۰ هَ . ق . تألیف شده است بتقریبی ذکری از عمر خیامی نموده و عین عبارتش این است :… و معلوم که روح پاک علوی و روحانی را در صورت خاک سفلی ظلمانی کشیدن چه حکمت بود و باز مفارقت دادن و قطع تعلق روح از قالب کردن و خرابی صورت چراست و باز در حشر قالب را نشرکردن و کسوت روح ساختن سبب چیست آنکه از زمره ٔ اولئک کالانعام بل هم اضل بیرون آیدو بمرتبه ٔ انسانی رسد و از حجاب غفلت یعلمون ظاهراًمن الحیوهالدنیا و هم عن الآخره غافلون خلاص یابد و قدم بذوق و شوق در راه سلوک نهد و آن بیچاره ٔ فلسفی ودهری و طبایعی که از این هر دو مقام محرومند و سرگشته و گم گشته تا یکی را از فضلاء که بنزد ایشان بفضل وحکمت و کیاست و معرفت مشهور است و آن عمرخیامی است از غایت حیرت و ضلالت این بیت میباید گفت :
خیام نیشابوریدر دایره ای کآمدن و رفتن ماست
آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی درین عالم راست
کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست .
و ایضاً:
دارنده چو ترکیب طبایع آراست
باز از چه قبل فکند اندر کم و کاست
گر زشت آمد پس این صور عیب کراست
ور نیک آمد خرابی از بهر چراست .
بعد از مرصاد العباد قدیمترین کتابی که ترجمه ٔ حالی از عمرخیامی منعقد ساخته است کتاب نزههالارواح و روضهالافراح فی تواریخ حکماءالمتقدمین والمتأخرین شمس الدین محمدبن محمود الشهر زوری است که مابین سنوات ۵۸۶ هَ . ق . و ۶۱۱ هَ . ق . تألیف شده است و دو روایت از کتاب او موجود است یکی به زبان پارسی . بعد از شهرزوری برحسب ترتیب زمانی ابن الاثیر در کتاب کامل التواریخ که در سنه ٔ ۶۲۸ هَ . ق . تألیف شده در ذیل حوادث سنه ٔ ۴۲۷ هَ. ق . گوید: و فیها جمع نظام الملک و السلطان ملکشاه جماعه من اعیان المنجمین و جعلوا النیروز اول نقطه من الحمل و کان النیروز قبل ذلک عند حلول الشمس نصف الحوت و صار ما فعل السلطان مبدء التقاویم … واجتمع جماعه من اعیان المنجمین فی عمله منهم عمربن ابراهیم الخیامی و ابوالمظفر الاسفزاری و میمون بن النجیب الواسطی و غیرهم و خرج علیه من الاموال شی ٔ عظیم و… الی ان مات السلطان سنه خمس و ثمانین و اربعمائه فبطل بعد موته . بعد از او قاضی اکرم جمال الدین ابوالحسن علی بن یوسف القفطی در کتاب تاریخ الحکماء که ظاهراً بین سنه ٔ ۶۲۴ – ۶۴۶ هَ . ق . تألیف شده است درباره ٔ عمرالخیامی امام خراسان شرحی نوشته است . ۞ پس از او زکریابن محمدبن محمود القزوینی در کتاب آثارالبلاد و اخبارالعباد که در سنه ٔ ۶۷۴ هَ . ق . تألیف نموده است در ذیل نیسابور از خیام سخن رانده است . ۞ بعد از آثارالبلاد قدیمترین کتابی که ذکری از عمرخیامی می نماید جامعالتواریخ رشیدالدین فضل اﷲ وزیر است که در سنه ٔ ۷۱۸ هَ . ق . مقتول گردید. رشیدالدین از یکی از کتب اسماعیلیه موسوم به «سرگذشت سیدنا» یعنی حسن صباح حکایت معروف رفاقت نظام الملک طوسی و عمرخیامی و حسن صباح را در کودکی در مکتب نیشابور و تعهد نمودن با یکدیگر که هر یک از ایشان بدرجه عالی رسد که از دیگران مساعدت نماید الخ … نقل میکند و کتاب مذکور از جمله کتب اسماعیلیه است که در کتابخانه ٔ قلعه ٔ الموت بود وهلاکو علاالدین عطاملک جوینی صاحب تاریخ جهانگشای را مأمور نمود که کتابخانه ٔ ایشان را تجسس و تصفح نموده هر کتابی را که مفید داند نگاه داشته باقی را بسوزاند عطاملک نیز حسب الامر رفتار نموده غالب آن کتب رابسوخت و فصل بسیار نفیس مفیدی که در جلد سوم جهانگشای از تاریخ اسماعیلیه مندرج است منقول از همان کتب قلعه ٔ الموت است و عجب آنست که عطاملک خود بدین حکایت هیچ اشارتی نمی نماید باری حکایت مزبور یعنی داستان رفاقت عمرخیامی و حسن صباح و نظام الملک در اوان طفولیت معروف و مشهور است و در غالب کتب تاریخ از قبیل جامعالتواریخ و تاریخ گزیده و روضهالصفا و حبیب السیرو تذکره دولتشاه و کتاب مجعول «وصایای نظام الملک » وهمچنین در مقدمه ٔ هر طبعی از رباعیات عمرخیامی بفارسی و انگلیسی و غیرهما مسطور است و حاجت بتکرار آن در این موضع نیست ولی باید این نکته را ناگفته نگذاریم که بعقیده ٔ غالب مستشرقین اروپا این حکایت اصلی ندارد بلکه مجعول و افسانه است زیرا که تولد نظام الملک در سنه ٔ ۴۰۸ هَ . ق . است و تولد عمرخیامی و حسن صباح اگرچه معلوم نیست ولی وفات عمرخیامی علی المشهور درسنه ٔ ۵۱۷ هَ . ق . و وفات حسن صباح در سنه ٔ ۵۱۸ هَ .ق . است و اگر عمر خیام و حسن صباح همسن یا متقارب السن با نظام الملک بودند چنانکه مقتضای این حکایت است بایستی هر یک از حسن صباح و عمرخیام بیشتر از صد سال عمر کرده باشند و این اگر چه عاده محال نیست ولی مستبعد است باز اگر فقط یکی ازین دو نفر یعنی حسن صباح و عمرخیام موضوع این حکایت و صاحب عمر صد و بیست ساله می بود چندان استبعادی نداشت ولی حکایتی مستلزم این باشد که دو شخص معروف تاریخی که هیچ دلیلی از خارج بر بلوغ ایشان بعمر فوق العاده نداریم هر دو معاً قریب صد و بیست سال عمرکرده باشند بعید الوقوع و ضعیف الاحتمال است و اﷲاعلم بالصواب . بعد از جامعالتواریخ برحسب ترتیب زمانی در کتاب فردوس التواریخ تألیف مولانا خمروابرقوهی در سنه ٔ ۸۰۸ هَ . ق . فصلی در ترجمه ٔحال عمرخیامی منعقد است و عین عبارت آن این است : خیامی و هو عمر بن ابراهیم خیامی در اکثر علوم خاصه درعلم نجوم سرآمد زمان خود بود رسائل جهانگیر و اشعاربی نظیر دارد من اشعاره :
هر ذره که در روی زمینی بوده ست
خورشید رخی زهره جبینی بوده ست
گرد از رخ نازنین به آرام فشان
کان هم رخ و زلف نازنینی بوده ست .
خیام نیشابوریحکایت – ابوالحسن البیهقی گوید من بمجلس امام عمر در آمدم در سنه ٔخمس و خمسمأته پس از من معنی بیتی از حماسه پرسید و آن این است :
ولایرعون اکناف الهوینا
اذا حلوا ولاارض الهدون .
گفتم هوینا تصغیر است ۞ که اسم مکبر ندارد همچنانک تریا و حمیا و شاعراشارت کرده است بعز آن ۞ طایفه و منع طرفی که دارند یعنی در مکانی که حلول ۞ نمایند یا موردش بستانید ۞ و در معالی ایشان تقصیری واقع نشود بلکه همت ایشان بسوی معالی امور باشد معاصر او پادشاه سلطان ملکشاه سلجوقی خلیفه …
وفات خیامی – امام محمد بغداد داماد عمرالخیامی ۞ می گوید مطالعه ٔ کتاب الهی از کتاب الشفاء می کرد چون بفصل واحد و کثیر رسید چیزی در میان اوراق مطالعه نهاد و مرا گفت جماعت را بخوان تا وصیت کنم چون اصحاب جمع شدند بشرایط قیام نمود و بنماز مشغول شد و از غیر اعراض کرد نماز خفتن بگذارد و روی بر خاک نهاد و گفت اللهم انی عرفتک علی مبلغ المکانی فاغفرلی فان معرفتی ایاک وسیلتی الیک و جان بحق سپرد و گویند آخر سخنان نظم او این بود:
سیر آمدم ای خدای از هستی خویش
از تنگ دلی و از تهی دستی خویش
از نیست چو هست میکنی بیرون آر
زین نیستیم بحرمت هستی خویش .
آخرین مأخذی که پرفسور ژکوفسکی ۞ روسی در شرح حال خیامی بدست می دهد تاریخ الفی است و آن مشتمل است بر کلیه ٔ وقایع تاریخی اسلام از اول هجرت تا سنه ٔ ۱۰۰۰ هَ . ق . و همین است وجه تسمیه ٔ آن بتاریخ الفی و کتاب مذکور را احمدبن نصراﷲ تتوی هندی بنام اکبرشاه هندی معروف تألیف نموده است و عین عبارت کتاب مذکور در باب خیامی این است : حکیم عمرخیام ، وی از پیشوایان حکماء خراسان است او را در حکمت قریب بمرتبه ابوعلی میدانند از تاریخ فاضل محمد شهرزوری معلوم میشود که مولد وی در نیشابور بوده و آباء وی نیز نیشابوری بوده اند بعضی او را از قریه شمشاد تابع بلخ دانسته اند و بعضی مولدش را در قریه بسنگ من توابع استرآباد، الحاصل توطن اکثر اوقات در نیشابور داشته حکیم مزبور بواسطه بخل و ضنت در نشر علوم در تصنیف چندان اثری ظاهر نکرد و آنچه از وی شهرت دارد رساله ای است مسمی بمیزان الحکم در بیان یافتن قیمت چیزهای مرصع بدون کندن جواهر از آن و دیگر رساله ای مسمی بل و ازم الامکنه غرض از آن رساله دریافتن فصول اربعه است و علت اختلاف هوای بلاد و اقالیم . وفات عمرخیام را غالب مصنفین اروپا در سنه ٔ ۵۱۷ هَ .ق . دانسته اند و بروکلمن در تاریخ علوم عرب در سنه ٔ ۵۱۵ هَ . ق . ذکر می کند ولی سند موثقی برای هیچ یک از این دو تاریخ بدست نیست در هر صورت از چهارمقاله واضح میشود که وفات او مابین سنه ٔ ۵۰۸ تا ۵۳۰ هَ . ق . بوده است زیرا که در سنه ٔ ۵۰۸ هَ . ق . در حیات بوده است و در سنه ٔ ۵۳۰ هَ . ق . که نظامی عروضی قبر او را در نیشابور زیارت کرده چندین سال ازوفات او گذشته بود. آنچه از مصنفات عمرخیامی باقی است یا آنکه مورخان ذکر کرده اند بدین شرح است : ۱ – رساله ای در جبر و مقابله که مسیو وپکه ۞ متن عربی آنرا با ترجمه ٔ فرانسوی آن در سنه ٔ ۱۸۵۱ م . در پاریس بطبع رسانیده است . ۲ – رساله فی شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس که در کتابخانه ٔ لیدن در هلاند محفوظ است . ۳ – زیج ملکشاهی که خیام یکی از مؤلفان آن بوده است . ۴ – مختصری در طبیعیات . ۵ – رساله ای در وجود که بزبان پارسی است و آنرا بنام فخرالملک بن مؤید تألیف نموده است و این رساله در موزه ٔ بریطانیه در لندن موجود است و عنوانش در نسخه ٔ مذکور چنین است «رساله بالعجمیه لعمربن الخیام [ کذا ] فی کلیات الوجود». ۶ – رساله در کون و تکلیف . این سه رساله اخیر را شهرزوری به او نسبت داده است . ۷ – رساله فی الاحتیال معرفه مقداری الذهب والفضه فی جسم مرکب منهما که در کتابخانه ٔ گوته در آلمان محفوظاست . ۸ – رساله مسمی به لوازم الامکنه در فصول و علت اختلاف هوای بلاد و اقالیم این دو رساله ٔ اخیر را تاریخ الفی بدو نسبت داده است . ۹- رباعیات عمرخیامی : رباعیات عمرخیامی علاوه بر آنکه به کرات و مرات در ایران و هند بطبع رسیده است و به بسیاری از زبانهای اروپایی از لاتین و فرانسه و انگلیسی و آلمانی و دانمارکی و روسی و غیر آن ترجمه شده است و شهرت خیامی را در اروپا و مخصوصاً در انگلستان و آمریکا بمراتب بیشتر از شهرت او در وطن خود یعنی ایران نموده است ۞ و علت عمده ٔ این اشتهار فوق العاده آن است که یکی از مشاهیر و اعاظم شعراء انگلیس موسوم به ادوارد فیتزجرالد ۞ رباعیات عمرخیامی را به اشعار انگلیسی در نهایت سلامت و عذوبت ترجمه کرده است که در فصاحت لفظ و بلاغت معنی تقریباً معادل اصل فارسی آن است این ترجمه در سنه ٔ ۱۸۵۹ م . در لندن منتشر شد و چنان مطبوع طباع خواص گردید و چندان قبولیت عامه بهم رسانید که پس از آن چندین مرتبه کرهً بعد اخری و مره بعد اولی در انگلستان و آمریکا طبع شد و نسخ آن بزودی تمام گردید. جمعی کثیر از ادباء و فضلاء نیز بترجمه ٔ رباعیات او پرداختندو بسیاری دیگر بتقلید و سبک رباعیات خیامی رباعیات ساختند و طبع نمودند به اندازه ای که می توان گفت از حیز احصاء بیرون است و اکنون در انگلستان و آمریکا «ادبیات عمری » خود یک طریقه و سبک مخصوصی از ادبیات و اشعار گردیده است و هرکس خواهد که از تفصیل ترجمه های رباعیات عمرخیامی به السنه ٔ مختلفه ٔ اروپا و مقایسه آنها با یکدیگر و شرح حال مترجمین و ترجمه ٔ حال عمرخیامی و شرح مشرب و مسلک او در فلسفه و غیر ذلک بتفصیل و اشباع تمام مطلع شود باید رجوع نماید به کتاب نفیس که مسترنثان هسکل دول در این موضوع تألیف نموده و در سنه ٔ ۱۸۹۸ م . در دو مجلد مصور در لندن بطبع رسانیده است ۞ . و بعد از انتشار ترجمه ٔ فیتز جرالد تاکنون اقبال عمومی مردم از عوام و خواص برباعیات عمرخیامی و طرز خیالات و مسلک و فلسفه ٔ او روز بروز در تزاید است تا اینکه در این اواخر انجمنی بنام عمرخیام در لندن منعقد گردید.
انجمن عمرخیامی : در سنه ٔ ۱۸۹۲ م . در لندن انجمنی تأسیس شد بنام «عمرخیام کلوب » یعنی انجمن عمرخیام و مؤسسان آن از فضلاء و ادباء و بعضی ارباب جراید بودند در سنه ٔ ۱۸۹۳ م . انجمن مذکور بار سوم در تشریفات شایان اهمیت دو عدد بوته ٔ گل سرخ بر سر قبر فیتز جرالد مترجم رباعیات عمرخیامی نشانیده و سرلوحه ای که حاوی کتیبه ٔ ذیل بود در آنجا نصب کردند:
این بوته ٔ گل سرخ که در باغ کیو ۞ پرورده شده و تخم آنرا سیمپسن از سر مقبره عمرخیامی در نیشابور آورده است و بدست چندین تن از هواخواهان ادوارد فیتزجرالد از جانب انجمن عمرخیام غرس شد. در هفتم اکتبر ۱۸۹۳ م . اشعار بسیار که اعضاء انجمن مذکور بمناسبت مقام انشاء نموده بودند درین موقع خوانده شد و همچنین ترجمه ٔ بسیاری از رباعیات خیامی بزبان انگلیسی قرائت گردید از جمله این رباعی :
هفتاد و دو ملتند در دین کم و بیش
از ملتها عشق تو دارم در کیش
چه کفر و چه اسلام چه طاعت چه گناه
مقصود تویی بهانه بردار از پیش .
خیام نیشابوریو دیگر:
هین صبح دمید و دامن شب شد چاک
برخیز و صبوح کن چرایی غمناک
می نوش دلا که صبح بسیار دمد
او روی بما کرده و ما روی بخاک .
و دیگر:
سنت بکن و فریضه ٔ حق بگذار
و آن لقمه که داری ز کسان باز مدار
غیبت مکن و مجوی کس را آزار
در عهده ٔ آن جهان منم باده بیار.
و دیگر:
ای دل تو به اسرار معما نرسی
در نکته ٔ زیرکان دانا نرسی
اینجا بمی و جام بهشتی میساز
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی .
اما بوته ٔ گل سرخ مذکور که بر سر قبرفیتز جرالد غرس نمودند آنرا مستر سیمپسن ۞ که بسمت وقایعنگاری مخصوص از جانب جریده ٔ «ایلوستریتد لندن نیوز» ۞ در مصاحبت کمیسیون سرحدی افغان در تحت ریاست «سرپترلمسدن » ۞ بصفحات شرقی ایران فرستاده شده بود از نیشابور از سر مقبره عمرخیامی به انگلستان فرستاد. (از حواشی چهارمقاله عروضی بقلم علامه ٔ قزوینی اختصاراً). ۞ در سالهای اخیر در آرامگاه حکیم عالیقدر بکوشش انجمن آثار ملی بنائی زیبا و باغی دلگشا ساخته شده است . ۞

عمر خیام . [ ع ُ م َ رِ خ َی ْ یا ](اِخ ) ابن ابراهیم خیامی نیشابوری ، مکنی به ابوالفتح یا ابوحفص و ملقب به حجهالحق و مشهور به عمر خیام .حکیم ، ریاضی دان و شاعر بزرگ ایران در قرن پنجم و ششم هجری . سال ولادت و ابتدای زندگی او بدرستی معلوم نیست ، ولی وفاتش را غالباً بسال ۵۱۷ هَ .ق . صحیح دانسته اند. عمر خیام از مشاهیر حکما، منجمان ، اطباء، ریاضی دانان و شاعران بود. معاصران او وی را در حکمت تالی بوعلی سینا شمرده اند و در احکام نجوم قول او را مسلم میداشتند و در کارهای بزرگ علمی ، از قبیل ترتیب رصد، اصلاح تقویم و نظایر آنها بدو رجوع میکردند. او راسفرهایی به سمرقند، بلخ ، هرات ، اصفهان و حجاز بوده است . و گویند که وی مردی تندخوی بود و بسبب بیان حقایق و اظهار حیرت و سرگشتگی در حقیقت احوال وجود و تردید در معاد و آخرت و ترغیب به استفاده از لذائذ موجود و حال ، و امثال این مسائل که همه خارج از حدود ذوق و درک عامه ٔ مردم است ، مورد کینه و شماتت علمای دینی بود. همچنین او را به بخل و ضَنَّت در امر تعلیم وتألیف و پیروی از فلسفه ٔ مادی و لامذهبی نسبت داده اند؛ اما در عین حال برخی از محققان معتقدند که خیام به اصول تصوف علاقه داشت ، و تأثیر عقاید و افکار متصوفه در آثار او مشهود است . خیام را تألیفاتی است که از جمله ٔ آنهاست : ۱- ترجمه ٔ خطبهالغراء ابن سینا. ۲- رساله ای کوتاه در یک مسأله ٔ جبری بوسیله ٔ قطوع مخروطی . ۳- رساله ٔ جبر و مقابله که مهمترین کتاب ریاضی خیام است . ۴- رساله فی الاحتیال لمعرفه مقداری الذهب و الفضه فی جسم مرکب منهما. ۵- رساله فی شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس . ۶- رساله ٔ وجودیه یا رساله در کلیات وجود. ۷- لوازم الامکنه، درباره ٔ فصول و علت اختلاف هوای بلاد و اقالیم . ۸- نوروزنامه ، در بیان اسباب پیدایش جشن نوروز. بسیاری از رسالات وی در مسکوچاپ شده است . خیام را رباعیات بسیار مشهوری نیز هست که به غالب زبانهای زنده ٔ دنیا ترجمه و درباره ٔ آنها تحقیق و تتبع شده است . این رباعیات بسیار ساده و بی آرایش و دور از تصنع و تکلف است . و خیام آنها را غالباً به دنبال تفکرات فلسفی خود سروده و قصد او از ساختن آنها شاعری و به سلک شعرا درآمدن نبوده است و بهمین سبب وی در عهد خود شهرتی در شاعری نداشته و به نام حکیم و فیلسوف شناخته میشده است . چنانکه بعقیده ٔبسیاری از محققان ، غالب رباعیاتی که فعلاً به او نسبت میدهند از وی نیست و اغلب آنها رباعیاتی است که پس از خیام به سبک او سروده اند و به نام وی شهرت یافته است . برای اطلاع بیشتر از احوال خیام رجوع به مآخذ ذیل شود: تاریخ ادبیات در ایران ، تألیف ذبیح اﷲ صفا ج ۲، معجم المؤلفین ج ۷ ص ۲۶۹، الاعلام زرکلی چ ۲ ج ۵ ص ۱۹۴، تتمه ٔ صوان الحکمه ص ۱۱۲، تاریخ الحکماء شهرزوری ، چهارمقاله چ لیدن ص ۶۲، تذکره الشعراء دولتشاه سمرقندی ص ۸۸، مقدمه ٔ رباعیات خیام تألیف سعید نفیسی ، مقدمه ٔ رباعیات خیام تألیف ذکاءالملک فروغی ، مقاله ٔ عباس اقبال آشتیانی در مجله ٔ شرق ص ۴۶۶ بعنوان «راجع به احوال حکیم عمر خیام نیشابوری » و نیز رجوع به یادداشتهای آقای دشتی درباره ٔ خیام شود. از اوست :
افسوس که ما بیهده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم .
برخیز و مخور غم جهان گذران
خوش باش و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران .

خیام . [ خ َی ْ یا ] (اِخ ) شهرت و لقب و تخلص ابوالفتح و بقولی ابوحفص غیاث الدین عمربن ابراهیم نیشابوری است و او را خیامی نیز می نامند [ متوفی بین ۵۱۵ – ۵۱۷ هَ . ق . ] . او حکیم وریاضی دان و شاعر معروف ایران در قرن پنجم و ششم هَ . ق . است . سبب شهرت او به خیام درست معلوم نیست و احتمال داده اند که پدرش خیمه دوز بوده است . تفصیل زندگی او نیز با روایات افسانه آمیز مخلوط گشته است . بموجب این روایات ، او در کودکی با خواجه نظام الملک و حسن صباح همشاگرد بوده است و این خبر بسیار مستبعد است ؛ همچنین وی را در امر تهیه ٔ زیج ملکشاهی (۴۶۷ هَ . ق .) در شمار سایر دانشمندان ذکر کرده اند که خالی از اشکال نیست . قدیمترین مآخذی که ذکر او در آنها آمده است غیر از یک نامه ٔ منسوب به سنائی غزنوی کتاب میزان الحکمه ٔ عبدالرحمن خازنی و چهارمقاله ٔ نظامی عروضی و تتمه ٔ صوان الحکمه ٔ ابوالحسن بیهقی است . خیام بنابر مشهور در عراق و خراسان سفر کرد و غالباً بتدریس حکمت و مطالعه در علوم ریاضی اشتغال داشت . از جمله آثاروی رساله ای در جبر و مقابله و رساله ای فی شرح ما اشکل من مصادرات اقلیدس و همچنین مختصری در طبیعیات و رساله ای در وجود و رساله ای در کون و تکلیف است ؛ در تذکره ها چند رساله ٔ دیگر به او نسبت داده اند و از آنجمله است نوروزنامه که در صحت انتساب آن بدو تردید کرده اند و غیر از اینها چند شعر عربی و تعدادی رباعی فارسی است . در هر صورت هرچند شهرت بخل او در تعلیم ظاهراً اساسی ندارد اما محقق است که وی پرگویی را دوست نمیداشته چه نه بتألیف کتابهای مفصل پرداخته و نه شاگردان معروفی دارد. حتی رباعیهای بدیع و لطیف فارسی و مشهور خود را زیاد نگفته و احتمال دارد که بسبب اشتغال به علم و حکمت تا حدی شاعری را دون شأن خود میدانسته است مضافاً به اینکه در قدیم نیز شهرت او بشاعری نبوده است . چنانکه معاصر وی نظامی عروضی سمرقندی با آنکه به وی ارادتی داشته است و از او با احترام و تقدم در علم نجوم نام می برد، از شاعری او سخنی نمیگوید، در حالی که اگر خیام را رباعی مشهور بود و یا به شاعری شهرت داشت ، قاعدهً باید نظامی این دقیقه را فرونگذارد. باری در باب رباعیات منسوب به خیام و اینکه چه مقدار از این رباعیات از او است و چه مقداربنام اوست بین محققان قرن حاضر اختلاف است تا آنجا که تنی چند انتساب این رباعیات را به حکیم عمرخیام منکر شده اند! و خیام ریاضی دان و خیام شاعر را دو تن پنداشته اند اما برخلاف این تصور، از قدیمترین مآخذ که در آنها از رباعیات خیام ذکری رفته است تاریخ الحکماء شهرزوری و مرصادالعباد نجم الدین رازی است و پس از آن جهانگشای جوینی و تاریخ گزیده و مونس الاحرار را می توان ذکر کرد اگر چه در کتب قدیمتر هم اشارات بشعر فارسی او هست . از رباعیات خیام که آن همه باعث شهرت اوشده تاکنون نسخه ٔ جامع و کامل موثقی در دست نیست و بسیاری از آنچه بدو منسوب می باشد مجهول و منحول است و به این جهت در تعداد واقعی رباعیات او جای بحث است و از قرن نهم و دهم هجری قمری تعداد این رباعیات درنسخ مختلف روبفزونی نهاده است و بجهات مختلف هر رباعی مجهول القائلی را که مضمونش با بعضی سخنان خیام مناسبت داشته به او نسبت داده اند چندانکه تعداد رباعیات منسوب به او که در مجموع مآخذ نسبهً قدیم به سیصدرباعی نمی رسد رفته رفته از هزار نیز تجاوز می کند.
شهرت فوق العاده ٔ رباعیات خیام در ادوار اخیر چه در ایران و چه در جهان تا حدی زیاد مدیون ترجمه ٔ معروف انگلیسی ادوارد فیتز جرالد است که قبول و رواج آن خیام را در اروپا بعنوان یکی از گویندگان بزرگ عالم مشهور کرده است و به این منتهی شده که رباعیات او به زبانهای مختلف منجمله فرانسوی و انگلیسی و آلمانی و ایتالیایی و روسی و عربی و ترکی و ارمنی و آنهم غالباً و مکرر ترجمه شود و متن آن نیز در ایران و غیره همراه با ترجمه یا بدون آن مکرر چاپ گردد و از جمله ٔ این چاپها می توان چاپ ژکوفسکی و چاپ آربری را نام برد. مضمون عمده ٔ غالب رباعیات او شک و حیرت وتوجه بمرگ و فنا و تذکار ضرورت اغتنام عمر است و ازبعضی جهات افکار او با افکار ابوالعلاء معری شاعر عرب شباهت دارد و این موارد شباهت نیز قابل توجه است . رجوع به خیامی شود.