زندگانی ژان پل سارتر

ژان-پل شارل ایمار سارْتْرْ (به فرانسوی: Jean-Paul Charles Aymard Sartre) (زاده ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ – درگذشته ۱۵ آوریل ۱۹۸۰) فیلسوف، اگزیستانسیالیست، رمان‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس و منتقد فرانسوی بود.

سارتر در روز ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ در پاریس به دنیا آمد. پدرش «ژان باپتیست سارتر» (۱۸۴۷–۱۹۰۶) افسر نیروی دریایی فرانسه بود و مادرش «آنه ماری شوایتزر» (۱۸۸۲–۱۹۶۹) دخترعموی «آلبرت شوایتزر» پزشک معروف، برندهٔ جایزه صلح نوبل است. پانزده‌ماهه بود که پدرش به علت «تب» از دنیا رفت. پس از آن مادرش به نزد والدینش در مودون بازگشت.

پدربزرگش «شارل شوایتزر» یکی از عموهای آلبرت شوایتزر در مدرسه به آموزش زبان آلمانی اشتغال داشت. ژان در خانه زیر نظر او و چند معلم خصوصی دیگر تربیت شد و در خردسالی خواندن و نوشتن (فرانسه و آلمانی) را فراگرفت. در کودکی چشم راستش دچار آب مروارید شد، به تدریج انحراف به خارج پیدا کرد و قدرت بیناییش را از دست داد.

تا ده سالگی بیشتر خانه نشین بود ارتباط بسیار کمی با مردم داشت. همانگونه که خود در کتاب «کلمات» دوران کودکیش را بیان می‌کند، کودکی تیزهوش اما گوشه گیر بود و سال‌های کودکی را بیش از هرجا میان انبوه کتاب‌ها به خواندن آثار مهم ادبی و تاریخی گذرانده‌است. پس از آن به مدرسه لیس هنری هشتم رفت. دوازده سال بود که مادرش دوباره ازدواج کرد و با همسر جدیدش که یکی از دوستان قدیمی پدر ژان بود به شهر «لا روشل» نقل مکان نمود. این اقدام موجب نفرت سارتر از مادرش شد. تا ۱۵ سالگی برای تحصیل به مدرسه یی در «لا روشل» رفت اما تحمل شرایط مدرسه و رفتارهای خشونت‌آمیز دانش آموزان دیگر برای او بسیار دشوار بود.

ژان در سال ۱۹۲۰ به یک مدرسه شبانه‌روزی در پاریس فرستاده شد. در آنجا با یکی از همکلاسی‌هایش به نام «ٔپل نیزان» آشنا شد که این آشنایی به یک رفاقت درازمدت انجامید. نیزان در معرفی ادبیات معاصر به سارتر نقش بسزایی داشت.

در سال ۱۹۲۲ موفق به گرفتن دیپلم شد، پس از آن تصمیم گرفت به همراه «نیزان» در «دانشسرای عالی پاریس» در رشتهٔ آموزگاری ادامه تحصیل دهد. ۱۹۲۴ در امتحان ورودی از ۳۵ نفر قبول شده نهایی، رتبه هفتم را به دست می‌آورد. به همراه نیزان دست به انتشار مجله‌ای در دانشسرا می‌زند.

چهار سال بعد در امتحانات نهایی رشته فلسفه مردود می‌شود. دلیل رد شدن نیز عقیده سارتر در مورد فلسفه بود. او عقیده داشت «فلسفه فهمیدنی است، نه حفظ کردنی». سال بعد (۱۹۲۹) در امتحانات نهایی جایگاه نخست نصیب سارتر می‌شود و «سیمون دوبووار» و «ژان هیپولیت» و «پل نیزان» مقام‌های بعدی را کسب می‌کنند.

سیمون دوبووار، فیلسوف، نویسنده و فمینیست فرانسوی همراه و همدم مادام‌العمر او بود. آشنایی این دو به سال ۱۹۲۹ و زمان آمادگی دوبووار برای امتحانات فلسفه در سوربن بازمی‌گردد. سیمون دوبووار دختر ناز پرورده‌ای که تحت سلطه قرار دادهای مذهب کاتولیک بود بعد از آشنایی با سارتر شدیداً و عمیقاً به او دلبسته می‌شود و تا آخر عمر با او همراه می‌ماند هر چند که این رابطه در سال‌های پایانی عمر سارتر تا حدودی ضعیف می‌شود.

پس از اتمام تحصیلات در دبیرستان‌های «لو آور» و «لیون» به تدریس فلسفه پرداخت. پس از مدتی تصمیم گرفت که برای کامل شدن تحقیقاتش در زمینه فلسفه پدیدار شناسی هوسرل راهی آلمان شود.با استفاده از یک بورس تحصیلی به آلمان رفت و در برلین به ادامهٔ تحصیل پرداخت. در اینجا بود که آشنایی عمیقتری با آثار فیلسوفان بزرگی همچون مارتین هایدگر (فلسفه اصالت وجود یا اگزیستانسیالیسم) و ادموند هوسرل (فلسفه پدیدارشناسی) پیدا کرد. اما پس از چندی تاب تحمل حکومت آلمان نازی را نیاورد، به پاریس برگشت و کار تدریس فلسفه را دنبال نمود.

سارتر از کودکی در پی کسب شهرت بود. به همین دلیل به نویسندگی روی آورد. با این همه مدت‌های مدیدی نوشته‌هایش یکی پس از دیگری از سوی ناشران بازگشت داده می‌شدند و او بدین خاطر نتوانست به آرزوی دیرینه‌اش جامه عمل بپوشاند. اما در ۱۹۳۸ و با نگارش نخستین رمان فلسفی‌اش با نام «تهوع» به شهرتی فراگیر دست یافت. در این رمان تکان دهنده دلهره وجود و بیهودگی ذاتی هستی، با جسارتی بی‌سابقه ترسیم شده‌است. پس از آن، نگارش مجموعه‌ای از داستان‌ها با نام «دیوار» (۱۹۳۹) را آغاز کرد که به دلیل شروع جنگ جهانی دوم ناتمام ماند. سارتر تا آخر عمر با سیمون دوبوار ارتباط داشت اما آنها که ازدواج را یک امر بورژوایی می‌دانستند، تا آخر عمر با هم ازدواج نکردند. یکی از مواردی که در آن سارتر همیشه مورد انتقاد بوده زندگی سه نفره او با دوبوار و یک دختر جوان بوده است. دوبوار که دو جنس گرا بود و به دختران جوان تمایل داشت با مشورت سارتر دختر جوانی را وارد روابط آنها می‌کرد و این روابط گاهی چند ماه طول می‌کشید. در جریان این روابط دخترانی مثل ناتالی سوروکین، وندا کساکیویکز و بیانکا لمبلین به شدت آسیب دیدند.

فعالیت‌های ادبی:

بطور کلی دو دوره در زندگی حرفه‌ای سارتر وجود داشت. اولین دورهٔ زندگی حرفه‌ای او دورهٔ پس از نوشتن اثر معروف‌اش، هستی و نیستی، بودو نوشتن رمان تهوع. سارتر به آزادی بنیادی انسان اعتقاد داشت و باور داشت که «انسان محکوم به آزادی است. »

سارتر و دوبووار در حال گفتگو با چه گوارا در کوبا، ۱۹۶۰
در دومین دورهٔ حرفهٔ زندگی‌اش، سارتر به‌عنوان روشن‌فکری فعال از نظر سیاسی شناخته می‌شد. سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز به‌طور رسمی به عضویت حزب کمونیست فرانسه درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایده‌های اگزیستانسیالیستی‌اش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشت‌اش را تعیین کند. وی هم‌چنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند. در سال ۱۹۶۴ جایزه ادبی نوبل به سارتر تعلق گرفت، ولی او از پذیرفتن این جایزه خودداری کرد. او در نامه‌ای که به آکادمی نوبل نوشت توضیح داد که نمی‌تواند جایزه را بپذیرد و نمی‌خواهد که هرگز نامش در فهرست دریافت‌کنندگان آن جایزه قرار گیرد. سارتر به‌عنوان یک نویسنده نمی‌خواست نامش با سازمانی مرتبط گردد.

نقد:

برخی فیلسوفان معتقدند که سارتر در کارهایش مفاهیم متناقضی را در کنار هم قرار داده است. برای مثال هربرت مارکوزه معتقد بود که افکار سارتر متناقض و بیش از حد ایده‌آل گراست و این ایده‌آل گرایی خلاف ادعای سارتر در مورد واقع گرایی است. همچنین، ریچارد وولهایم و توماس بالدوین نشان می‌دهند که نقد سارتر از فروید در واقع بر اساس یک تفسیر اشتباه از کارهای فروید بنیان نهاده شده است.

مرگ سارتر:

از سال ۱۹۷۳ به بعد تقریباً تمامی قدرت بینایی خود را از دست داده بود و دیگر قادر به نوشتن نبود، با این همه او سعی می‌کرد با انجام مصاحبه‌ها، دیدارها و حضور در مراسم کماکان چهره‌ای فعال و اجتماعی از خود نشان دهد. برای نمونه ملاقات او با «آندریاس بادر» زندانی سیاسی و عضو «فراکسیون ارتش سرخ» (RAF) در «زندان اشتوتگارت» (آلمان) توجه همگان را برانگیخت. ۱۹۷۹ در یک کنفرانس مطبوعاتی جنجالی به حمایت از آوارگان جنگ ویتنام (Boat people) پرداخت. در جایی دیگر از مبارزه مردم ایران علیه محمدرضاشاه پهلوی و آزادی زندانیان سیاسی و همچنین مبارزه مردم شیلی علیه دیکتاتوری آگوستو پینوشه طرفداری نمود.

در سال ۱۹۸۰ روزنامه «نوول ابزرواتور» اقدام به انتشار گفتگوی سارتر با «بنی لویس» – فیلسوف و نویسنده – نمود که شگفتی همگان از جمله دوبوار را بهمراه داشت. سارتر در این مصاحبه به بحث در مورد نکاتی همچون «روابط میان فردی و شرایط اجتماعی» پرداخت. این گفتگو تا حدی نشانگر تطابق نظریات سارتر و لویس بود.

ژان-پل سارتر در روز ۱۵ آوریل ۱۹۸۰ در سن ۷۵ سالگی در بیمارستان بروسه پاریس در پی خیز ریوی از دنیا رفت. او حتی تا پایان عمر یک چهره سرشناس جهانی باقی‌ماند؛ خبر درگذشت او به سرعت در سراسر جهان پخش شد و حدود ۵۰ هزار نفر در پاریس در مراسم خاکسپاری اش شرکت کردند، در حالی که بیش از ده سال از افول سارتر در فرانسه گذشته بود. این مراسم پرجمعیت‌ترین تشییع جنازه یک فیلسوف در قرن بیستم بود؛ از این نظر می‌توان او را به ولتر – فیلسوف بزرگ عصر روشنگری فرانسه – تشبیه نمود.

خاکستر او در گورستان مون‌پارناس در حوالی محل زندگی دوران پیری اش در محله‌ای از پاریس به خاک سپرده شد، جایی که ۶ سال بعد همسفر زندگی اش سیمون دوبووار به همراهش آرمید. ۳ سال پس از مرگ سارتر، سیمون دوبووار کتابی با نام تشریفات خداحافظی در مورد مرگ وی منتشر کرد. یک هفته بعد از مرگ سارتر روی جلد هفته نامه نوول ابزرواتور که سارتر به آن علاقه داشت و واپسین گفتگوهایش هم در آن منتشر شده بود، بر زمینهٔ سرمه‌ای تیره تصویر درشتی از چهرهٔ سال خوردهٔ سارتر چاپ شد، و زیر آن با حروف سفید واپسین عبارت کتاب واژه‌ها آمد:
«تمامی یک انسان، از تمامی انسان‌ها ساخته شده و برابر کل آن‌ها ارزش دارد، و ارزش هر یک از آن با او برابر است.»

منبع: تهوع- ژان-پل سارتر- ترجمه امیر جلال الدین اعلم- انتشارات نیلوفر- چاپ هفتم- ۱۳۸۳- تهران
غَثیان (تهوع)- ژان-پل سارتر- ترجمه مهدی روشن زاده- انتشارات فرهنگ جاوید- چاپ اول- ۱۳۹۱- تهران

زندگانی ماریا آنیزی

ماریا گائتانا آنیزی (به ایتالیایی: Maria Gaetana Agnesi) (زاده ۱۶ مه ۱۷۱۸، درگذشت ۹ ژانویه ۱۷۹۹) زبان‌شناس، ریاضی‌دان و فیلسوف که به دلیل نوشتن نخستین کتاب حساب دیفرانسیل و انتگرال شهرت دارد. وی عضو افتخاری دانشگاه بولونیا نیز بود. طبق گفتهٔ درک یان اشترک، آنیزی نخستین ریاضی‌دان برجستهٔ زن پس از هیپاتیا (قرن پنجم پیش از میلاد) به شمار می‌رود.

ماریا گائتانا آنیزی در ۱۶ مه سال ۱۷۱۸ در یک خانوادهٔ ثروتمند و باسواد در میلان به دنیا آمد. پدر او همواره تمایل داشت تا سطح زندگی خانواده را بالا برد و به خاندان شاهی نزدیک کند؛ به همین دلیل در سال ۱۷۱۷ با آنا فورتوناتا بریویو ازدواج کرد. ماریا پس از مرگ مادرش با زندگی اجتماعی بیرون خداحافظی کرد و بیشتر در خانه به مدیریت کارهای منزل پرداخت.

ماریا از همان دوران کودکی به عنوان بچه‌ای بسیار باهوش شناخته شد، او در پنج سالگی به دو زبان ایتالیایی و فرانسوی به خوبی صحبت می‌کرد و در سیزده سالگی زبان‌های یونانی، عبری، اسپانیایی، آلمانی و لاتین را به خوبی می‌دانست و همه به او نسبت فرد چند زبانه داده بودند. او به برادران کوچکترش نیز آموزش می‌داد. او هنگامی که ۹ سال داشت یک متن سخنرانی یک ساعته آماده کرد و به او اجازه داده شد تا آن را برای افراد برجستهٔ فکری آن دوران اجرا کند. عنوان سخنرانی او «حق زنان در بهره‌مندی از آموزش» بود. هنگامی که پانزده سال داشت پدرش تلاش کرد تا به صورت دوره‌ای افراد باسواد بولونیا را در منزلش جمع کند پیش از آن نیز او به خواندن مطالب فلسفی می‌پرداخت و تلاش کرده بود پاسخ‌هایی برای سوال‌های فلسفی آن زمان پیدا کند. جزئیات تمامی ملاقات‌هایش را پدرش در سال ۱۷۳۸ منتشر کرد، اکنون آن‌ها در Charles de Brosses’ Lettres sur l’Italie و Propositiones Philosophicae نگهداری می‌شود. ماریا بسیار خجالتی بود و اصلاً علاقه‌ای به این ملاقات‌ها نداشت. با این حال پدرش با آرزوی او که پیوستن به صومعه بود مخالفت کرد و تنها به او اجازه داد تا زندگی نیمه راهبانه و نیمه بازنشسته‌ای داشته باشد تا بتواند از هیاهوی جامعه به دور باشد و به آموختن ریاضی بپردازد. در طول این دوره ماریا معادلات دیفرانسیل و انتگرال را آموخت، پدرش، پیترو انیزی نیز در این دوران دو بار دیگر پس از مرگ مادر ماریا ازدواج کرد. ۲۱ بچه در خانوادهٔ آن‌ها به دنیا آمد که ماریا بزرگترین آن‌ها بود و باید علاوه بر مطالعات خودش مسئولیت آموزش به کوچکترها را نیز بر دوش می‌کشید و این چنین شد که او از آرزویش که رهبانیت بود دور شد. او در میان هم ردیفان فیلسوفش به فردی بسیار زیبا با خانواده‌ای از میان ثروتمندان میلان شناخته می‌شد.

تلاش‌ها در زمینهٔ ریاضیات:
صفحهٔ اول کتاب Instituzioni analitiche (سال ۱۷۴۸)
با ارزش‌ترین نتیجه‌ای که تلاش‌های او داشت، کتابی با عنوان Instituzioni analitiche ad uso della gioventù italiana بود که در سال ۱۷۴۸ در میلان منتشر شد که از آن با عنوان «بهترین معرفی آثار اویلر» یاد می‌شود. جلد اول آن در مورد روش تفاضلات محدود بحث می‌کند و جلد دوم به بحث مقادیر بینهایت کوچک می‌پردازد. جلد دوم این کتاب به فرانسه ترجمه شد، چارلز بوسوت (۱۸۱۴-۱۷۳۰) نیز مطالبی را به آن افزود و در ۱۷۷۵ در پاریس نسخه‌ای از جلد دوم منتشر شد. کل مجموعهٔ آن نیز بوسیلهٔ جان کولسون (۱۷۶۰-۱۶۸۰) که کرسی ریاضیات لوکاس در دانشگاه کمبریج را داشت، به زبان انگلیسی ترجمه شد و در ۱۸۰۱ منتشر گردید.

در سال ۱۷۵۰ در طول دوران بیماری پدرش، او به از سوی پاپ بندیکت چهاردهم به سمت استادی ریاضیات و فلسفهٔ طبیعی و فیزیک در بولونیا رسید. او اولین زنی بود که به عنوان استاد دانشگاه انتخاب شده بود. پس از درگذشت پدرش در ۱۷۵۲ او به گرایش مورد علاقه‌اش که از آن دور مانده بود بازگشت و زمان زیادی را صرف مطالعه در زمینهٔ الهیات بویژه پدران کلیسا کرد؛ تا آنجا که فقیر، بی خانمان و بیمار شد. او پس از مدتی به یک انجمن خیریه بانوان پیوست و به زندگی درویش‌گونه تا زمان مرگ، ادامه داد. دربارهٔ مرگ او اطلاعات زیادی در دسترس نیست. یک دهانهٔ برخوردی بر روی سیارهٔ ناهید به افتخار او نام‌گذاری شده‌است.

_منبع: مشارکت کنندگان ویکی‌پدیا

زندگانی ابوحامد کرمانی

افضل‌الدین ابوحامد احمد بن حامد کرمانی (زاده: ۵۳۰ هجری قمری در کرمان، درگذشت: ۶۱۵ هجری قمری در کوهبنان)، مورخ، طبیب، نویسنده، شاعر و فیلسوف نامدار و برجستهٔ کرمان در قرن ششم و هفتم هجری بود.

درباره او:
افضل‌الدین ابوحامد احمد بن حامد کرمانی در حدود سال ۵۳۰ هجری قمری در شهر کرمان (و به روایتی در کوهبنان) بدنیا آمد. از وی با عنوان افضل کرمان یا به کنیه اش، ابوحامد نیز یاد می شده‌است. وی نه فقط پزشکی حاذق، بلکه مورخی نکته سنج و فیلسوفی بزرگ بود و نخستین و قدیمی ترین تاریخ‌های موجود درباره‌استان پهناور و تاریخی کرمان نیز از آثار او به شمار می‌روند.

وی مدتها در دربار سلجوقیان کرمان به شغل دبیری و طبابت اشتغال داشت و همچنین طبیب مخصوص ملک دینار غُزّ بود و افزون بر این، به خاطر جایگاه والایش در دانش پزشکی از یاری و پشتیبانی اتابکان یزد و اولاد طغرل شاه سلجوقی نیز برخوردار بود.

تأسیس بیمارستانهایی در کرمان و یزد:
وی، با بهره از پشتیبانی این زمامداران در روزگار خویش، در کرمان و همینطور در یزد، بیمارستانهایی تأسیس نمود و خود در رأس پزشکان این بیمارستانها به طبابت و تألیف و آموزش پزشکی اشتغال داشت.

خود وی در یکی از تألیفاتش، به این واقعیت که تأسیس مدارس و بیمارستانها توسط او، با تشویق و ترغیب و حمایت زمامداران همعصرش بوده‌است، چنین اشاره می‌کند:

.. به حکم آن، مرا معایش بسیار فرموده بودند و شروع در مدارس و مارستانات کرده، مرا تکلیف اعمال نمودند…

و یا در جای دیگر، که همین موضوع را در حقّ ملوک دیار یزد و اتابکان سلغری چنین تکرار می‌کند:

… از آن حضرت، در احترام و توقیع من مبالغت می‌نمودند و مارستان با مبالغ ارتفاع، مسلم فرمودند.

از این قبیل نوشته های این پزشک ارجمند که رسالات پزشکی خویش را به زبان فارسی تدوین کرده، چنین برمی آید که وی، اساساً یکی از نخستین ادیبان و نویسندگان ایرانی بوده است که در قرن ششم از کلمات فارسی مارستان یا مارستانات، به جای لغت دارالشفاء که عربی است،استفاده کرده و بعدها همین کلمات در کلام فارسی زبانان و پارسی گویان اعصار بعد، جهت توصیف مراکز درمانی (همچون بیمارستان و تیمارستان)، پذیرفته و به کار برده شده اند.

آثار و تالیفات:
از جمله کتب ارزشمند او «عقد العلی للموقف الاعلی» و«بدایع الزمان فی وقایع کرمان» در جغرافیا و تاریخ کرمان است که به تاریخ افضل شهرت دارد. افضل الدین ابوحامد احمد بن حامد کرمانی در امر پزشکی تبحر داشت و پزشک مخصوص دربار سلاجقه نیز بود، رسالهٔ طبّی بزرگ و پرارجی به نام صلاح الصحاح نیز تألیف نمود که از مهمترین رسالات پزشکی تدوین شده در قرن ششم هجری به زبان فارسی است.

بنیانگذار طب پیشگیری:
از نکات جالب توجه در مورد او، تأکید ویژه‌ای است که وی در تألیفات و تقریرات پزشکی خویش، بر اصل پیشگیری از بیماریها و مقدم دانستن پیشگیری بر درمان نموده‌است. وی در قرن ششم موضوع پیشگیری را در کنار درمان بیماری‌ها، از اصلی ترین محورهای طب و طبابت خویش قرار داده و در اشاعهٔ این نگرش در طب کوشیده‌است. در این ارتباط، در جمله‌ای از رسالهٔ صلاح الصحاحِ وی می‌خوانیم:

حفظ صحّت، یک نیمه از جزوِ عمل است از علم طبّ، و نیمهٔ دیگر علاج بیماران است…

این جمله که سرتاسر رسالهٔ مذکور و همینطور برخی دیگر از تألیفات پزشکی ابوحامد، به تشریح آن اختصاص دارد، حکایتگر آن است که این دانشمند و پزشک ارجمند کرمانی، با الهام از مبانی طبی ایران باستان، قرن‌ها قبل از پزشکان غربی، بر تقدّم نقش پیشگیری از بیماریها بر درمان آنها، تأکید و احاطه داشته و بدین اعتبار، وی را باید از بانیان اصول بهداشت و طبّ پیشگیری، نه فقط در کرمان، و نه فقط در ایران، بلکه در کل جهان شناخت و جایگاه شامخ او را در این عرصه، ستود و ارج نهاد.

منبع:
دکتر مجید ملک محمدی. بانک جامع اطلاعات پزشکی کرمان (فصل تاریخ پزشکی کرمان). چاپ اول. تهران: موسسه فرهنگی انتشاراتی عصر فرهنگ، ۱۳۹۰.

زندگانی هیپاتیا

هیپاتیا فیلسوف زن نوافلاطونی که به عنوان نخستین زن برجستهٔ ریاضی‌دان و آخرین کتابدار کتابخانه اسکندریه شناخته می‌شود. او استاد فلسفه و ریاضی در شهر اسکندریه بود و در علم نجوم تبحر داشت. وی در دوران حکومت روم بر مصر در اسکندریه زندگی می‌کرد و به دست مسیحیان و با تحریک کلیسا به اتهام جادوگری کشته شد.

پدرش تئون صاحب کرسی استادی دانشگاه بود او یک خورشیدگرفتگی و ماه‌گرفتگی کامل را ثبت کرد و بعدها به سبب شرح‌هایی که به برخی از آثار مهم نجوم و ریاضیات یونانی مخصوصاً «جدولهای آسان» بطلمیوس و اسطرلاب نوشت به سمت ریاست دانشگاه اسکندریه انتخاب شد. او از ریاضی‌دانان مشهور و استاد دانشگاه اسکندریه بود. تئون، استاد، معلم خصوصی و هم‌بازی دخترش بود. عشق او به زیبایی، شعر، فلسفه و ریاضیات به دخترش نیز سرایت کره بود. او می‌گفت: ریاضی زبان شعراست، هر ریاضی‌دانی ناخواسته یک سخنور و شاعر است.

پدر همه جزئیات زندگی و دقایق اوقات هیپاتیا را برنامه‌ریزی و مدیریت کرد. او تعلیماتی کامل و منظم در هنر، ادبیات، علوم، ریاضی و فلسفه نیز دید؛ و به ورزش‌هایی چون سوارکاری و شنا و کوهنوردی پرداخت. دوران کودکی هیپاتیا بیشتر در موزیوم سپری گشت، او ساعتها در کنار پدرش مطالعه می‌کرد به بحث‌هایی که بین پدر و همکارانش پیش می‌آمد گوش داده و در سخنرانیهایی که در سالن‌های بزرگ برگزار می‌شد شرکت می‌کرد.دخترم حق فکر کردن برای خودت حفظ کن زیرا حتی غلط فکرکردن بهتر از هرگز فکر نکردن است.

او نه تنها از پدر می‌آموخت بلکه در کنار او کار هم می‌کرد او در ویرایش بسیاری از متون قدیمی ریاضی و ستاره‌شناسی پدر را همراهی می‌نمود هیپاتیا وقتی پدر را در سیری بر سینتاکسیس (یا المجسطی) بطلمیوس و یا تهیه متن تجدید نظر شده عناصر (عناصر تقریباً تمام نوشته‌های بعدی اقلیدس به شمار می‌آید) اثر اقلیدس یاری داد پدر در حاشیه کتاب ذکر کرد که تمام فصول را هیپاتیا دختر ریاضیدانم بازبینی کرده است.

روزی هیپاتیا به تئون گفت: پدر! دلم سفر می‌خواهد… نه برای رسیدن به نقطه‌ای… فقط برایِ رفتن از خطی به خط دیگر، دنیا بزرگتر از اسکندریه و آسمان وسیعتر از زمین است تنها با خواندن کتاب‌های مختلف و مشاهدات است که می‌توانم به روشنایی برسم، اینجا برای فهمیدن راز آسمان کافی نیست باید علم ستاره‌شناسی و ریاضی را در خارج از شهر یاد بگیرم؛ پدر نیز با چشمانی اشک‌بار آتن و ایتالیا را پیشنهاد داد و گفت: ارمغان و سوغات سفر در این دو شهر متمدن، جز خرد و حکمت نیست.

شهرت و محبوبیت وی درفلسفه و ریاضی و… آنقدر پرآوازه گردید که مرزها را می‌نوردید، همه جا سخن از هیپاتیا بود او پیوسته همانند مردان بالاپوش و ردای بلند دانشگاهی گشادی به تن می‌کرد و تاجی از برگ درخت غار به سر داشت. موهای بلندش حلقه‌حلقه در پشتش رها شده بود این تاج را دانشگاه آتن همه ساله به دانشجویان فارغ‌التحصیل برترش اهدا می‌کرد و از هر لحاظ به استادی خردمند شبیه بود، در بازگشت از سفر از او برای تدریس در دانشگاه اسکندریه در رشتهٔ فلسفه و ریاضیات دعوت شد.

هیپاتیا وقتی در موزه اسکندریه شروع به تدریس می‌کرد، مردم در خیابان نزدیک ساختمان موزه، ازدحام می‌کردند تا حداقل صدای او را از راه گوش بشنوند. سراپیوم یک عمارت بسیار زیبا و بزرگ بود و مهمترین نقش آن ساختمان پرستش گاه خدای یونانی- مصری- سراپیس خدای مرگ ودرمان- بود و در درجهٔ دوم کتابخانه بزرگی بود که کتابخانه دختر نام داشت که با آمدن بانو مشهور شد. می‌گویند تئون به سبب ورود دخترش کتابخانه را به نام کتابخانه دخترم هیپاتیا نامید و تا پایان عمر بانو نیز به تدریس در این دانشگاه مشغول بود.

هیپاتیا شیوه‌هایی که حقیقت را بر اساس شواهد و مدارک به صورت مستند درک می‌شد را ستایش می‌کرد؛ شیوه تدریس او بحث و گفتگوی منطقی و عقلانی به سبک افلاطون و ارسطو بود به این معنی که دانشجویان طی جلسه پرسش و پاسخ مطلب را از استاد می‌آموختند. بانو در نگرش خویش کنکاشی ویژه داشت و به دلیل اعتقاد عمیق به پرسشگری به این جلسات روی آورد نگاه دقیق او در این عرصه موجب می‌شد که با متانت و اعتقاد قلبی این جلسات را تشکیل داده، و با توانایی پی‌بردن به راز مجهولات، همواره با پاسخ به حس کنجکاوی شاگردان و با تلاش برای یافتن و پی‌بردن به علوم جدید، روح حقیقت‌جوی خویش را سیراب و در این راه بطور عجیبی احساس شادی و لذت می‌کرد. او می‌گفت: انسان همان‌طور که برای برقراری حقیقت می‌جنگد باید با خرافات به مبارزه برخیزد.

روزی برای دخترانی که طالب و شیفته علم‌آموزی بودند سخن می‌گفت و آنها را به تحمل سختیها و دانش آموختن دعوت کرد. بانو در سخنرانی خود این چنین همه حضار را به حیرت واداشت: خواهران من، یتیم کسی نیست که پدر و مادرش از دردهای زندگی رهایی یافته و او را تنها و حقیر مانده، بلکه یتیم کسی است که دست از یادگیری و دانش‌اندوختن بردارد. آموخته‌ام اگر زنان در دانش و معلومات کم‌بهره باشند، مردان جهالت و نادانی را بجای شیر خواهند نوشند.

استعداد هیپاتیا چندان پنهان نماند چرا که کسانی که به اسکندریه می‌آمدند. وقتی در موزه اسکندریه استاد شروع به تدریس می‌کرد، مردم در خیابان نزدیک ساختمان موزه، ازدحام می‌کردند تا حداقل صدای او را از راه گوش بشنوند؛ و در این هنگام بود که شاعری لب به سخن گشود و قصیده خوشایند و دل‌فریب سرود:

وقتی تو نزدیک منی و صدای تو را می‌شنوم با صدایی که به پرهیزگاری ساکنان ستارگان پاک می‌ماند ‘تو را با همهٔ وجودم می‌ستایم هیپاتیا. همچنین سقراط مورخ می‌نویسد: «او معلم محبوبی بود، در خانهٔ او همانند اتاق کنفرانسش سخت‌کوش‌ترین دانشجویان آن روز آمد و شد داشتند.»

ازدواج:
بانو تقریباً به مدت ده سال در اروپا سفر کرد و هرجا می‌رفت به خاطر زیباییش مورد ستایش قرار می‌گرفت بخشی از محبوبیت بانو به دلیل ذهن تیزبین و خرد بی‌همتای او بود ولی بیشتر مردم او را به خاطر زیبایی و نیز رفتار مودبانه و حسن معاشرتش دوست داشتند بدین‌سان ستایش‌گران فراوانی داشت که غالباً احترام آنها به او تبدیل به دلباختگی می‌شد او شبیه آتنا الههٔ یونانی بود صورتی کاملاً یونانی و گیسوان پرپیچ وخم بلندی داشت او چنان زیبا بود که همه شاگردانش عاشقش می‌شدند و اینکه پیشنهادهای ازدواج بسیاری از جانب شاهزادگان، فلاسفه و سرداران بزرگی داشت را رد می‌کرد و آنها ناامید می‌ساخت. او می‌کوشید تا تمام مهارت سخندانی خویش را به کار گیرد تا آنها را از این شیفتگی بازدارد و در عوض، آنها را روی ریاضی، فلسفه و اندیشیدن متمرکز کند اما عده‌ای بودند که دست برنمی‌داشتند. روزی یکی از این شاگردانش به نام اُریستیس که سردار بزرگ و فاتحی بود عشقش را به هیپاتیا برای چندمین بار ابراز می‌کند و بانو در جواب می‌گوید: در عهدی که مردان از سایه زنان می‌گریزند و نزدیکی و همنشینی با آنان یک گناه به حساب می‌آید، حتی برخورد با آنها در کوچه و خیابان و سخن‌گفتن با آنها، اگر چه مادر، همسر و یا خواهر باشند متحمل رنج و سختی است تاکنون در این شهر کسی را نیافته‌ام که به اندازه ” تنهایی ” شایسته رفاقت و همسری باشد. او هیچگاه به خواستگاری که ذهن و فلسفهٔ او با ذهن و فلسفهٔ خودش برابری کند، برخورد نکرد یا گویا برای او همسر مناسب و همتایی وجود نداشت؛ و همیشه می‌گفت: «هرکس نویسنده داستان خودش دربارهٔ عشق دارد. همهٔ ما داستان ایده‌آل خاص خود را داریم. من با حقیقت ازدواج کرده‌ام» او ترجیح می‌داد خود را وقف فلسفه و ریاضیات کند این جمله زیبای بانو قبل از آن که نشان‌دهنده طفره و تعلل او در ازدواج باشد، اصالت و منش او را می‌رساند.

ریاضیات:
هیپاتیا تمام وقتش را با شاگردان به حل مسایل پیچیده فلسفه و ریاضی می‌گذراند، دانشجویان جوان از سراسر جهان برای استماع خطابه‌های او در حساب دیوفانتوس، روش‌ها و فنونی که دیوفانتوس توسعه داده بود و راه حل‌های نامعلوم مسایل مختلف که او ابداع کرده بود، راهی آن دیار می‌شدند و او به یقین در این روشها نابغه بود؛ او تمام کتابهای ریاضی موجود در کتابخانه را عمیقاً مطالعه کرد و می‌خواست فرمولی خاص برای حرکت زمین بیابد ولی قبل از اینکه به این کار دست بزند شیفته مخروطهای آپولونیوس شده بود. چون باطن عشق و جاذبه ژرف ریاضی در آنها نهفته بود هیپاتیا رساله‌های فراوانی در زمینه ریاضیات نوشت که بسیاری از آن‌ها در زمان یورش مردم به معبد سراپیس اسکندریه از بین رفت. همچنین او در حل مسائل جبر و هندسه راه‌حل‌های جدیدی ارائه کرد که تا عصر دکارت، نیوتن و لایب نیتز و چندین قرن بعد علوم ریاضی از آن حد که هیپاتیا تدریس می‌کرد فراتر نرفت. نکته جالب اینکه با وجود نزدیکی دوران یونانی با عصر بعد از هیپاتیا علاقه به مقاطع مخروطی همچنان بسیار مورد توجه بود و متأسفانه تا نیمهٔ اول قرن هفدهم مورد غفلت قرار گرفت. هیپاتیا مخترع «غلظت سنج» است که برای تعیین غلظت مواد حل شده در مایعات به کار می‌رود. چه طوفانی به پا می‌کند معلوم‌ها و مجهولهایم در فرمول تو ای آپولونیوس.


تصویر خیالی هیپاتیا، در نقاشی مکتب آتن اثر رافائل

فلسفه:
او نظریه‌های نوافلاطونی فلوطین و ایامبلیکوس و آثارارسطو را در موزهٔ اسکندریه تدریس می‌کرد. نامداران بسیاری در کلاس‌های تدریس بانو شرکت می‌جستند و به دفاع از نظریات او می‌پرداختند. در یکی از نوشته‌های بانو هیپاتیا آمده: من در گذشته سیر نمی‌کنم بلکه در آینده گام برمی‌دارم، افسانه‌ها باید تنها به عنوان افسانه، حکایت تنها به عنوان حکایت و اسطوره‌ها تنها به عنوان اسطوره باید گفته شوند. آموزش اعتقادات خرافی، باطل و بی‌اساس به عنوان حقیقت رخداد وحشت‌آور و هولناکی است. تنها اندیشهٔ کودکان آنها را می‌پذیرد و به آنها اعتقاد می‌آورد و در سالهای بعد تنها با سختی و شکنجه می‌تواند از چنگ آنها رهایی یابد. همیشه حقیقت را بگویید حتی اگر ارتعاش صدایتان به لرزه افتد در حقیقت انسان همان‌طور که برای برقراری حقیقت می‌جنگد باید با خرافات نیز به مبارزه برخیزد. چرا که موهومات، نامحسوس، درک ناکردنی و بُغرنج هستند و تکذیب آنها به سختی میسر می‌شود اما حقیقت نوعی نگرش است و تغییرپذیر …».

نجوم :
سینسوس یکی از دانشجویان برجسته بانو بود و برای هیپاتیا ارزش بالایی قایل بود. او همیشه نتیجه مکاشفات خود را در اختیار بانو می‌گذاشت، در یکی از نامه‌ها او از سرگردان ماندن ملوانها در دریا بخاطر نداشتن علم کافی و ندانستن جهت‌یابی ابراز نگرانی کرد حتی در یکی از نامه‌ها از استاد می‌پرسد چگونه می‌توان از خوش‌یمن بودن تصمیمات مهم با توجه به حرکات ستاره‌ها مطمئن شد؟ و بانو در جواب نامه نوشت: پدرم همیشه آرزوی محاسبه زمان طلوع و غروب ستاره‌ها، خورشید، ماه و سیارات را داشت و ستاره‌یاب فعلی من از نوع مسطح آن است و این ابزاری نجومی برای اندازه‌گیری فواصل و ارتفاعات است که با آن می‌توان ارتفاع ستاره‌ها، ماه و خورشید را تعیین کرد.

همچنین در تشریح جزئیات آن می‌گوید: این ستاره‌یاب، نمودارها و صفحه‌هایی دارد که تعیین‌کننده مکان ستاره‌ها نسبت به افق و مکان خورشید، ماه و سیارات نسبت به ستاره‌های ثابت و زمان می‌باشد و هیپاتیا به همین علت نمودار یا نقشه‌ای به نام جهان‌نمای مسطح‌نما اختراع کرد که ستاره‌ها و حرکت آنها را روی آسمان نشان دهد. اسطرلاب اختراعی او تا قرن هجدهم مورد استفاده دریانوردان بود.

کلیسا به شدت خرافات را در میان مردم ترویج می‌نمود و با مظاهر علم در ستیز بود. اسقف سیریل نیز با برخورداری و اعتقاد از الهیات مسیحی معتقد بود که اینکه زمین مرکز جهان است و زمین مرکزی مقدس است که همهٔ سیارات بدور آن می‌چرخند. بااین نظر زمین مرکز جهان و انسان نیز دیگر اشرف مخلوقات است؛ اما هیپاتیا در حقیقت همه‌انگاره و فرضیه‌های کلیسا را در مورد زمین را واژگون کرد، زیرا این ایدهٔ وی در تضاد کامل با متون کتاب مقدس و نظریات رهبران کلیسا بود. بانو می‌دانست که شکوه و عظمت خورشید باید در آسمان تجلی پیدا کند، در نتیجه، عقل نمی‌پسندید که خورشید با تمام قداست و شکوهش در جایی جز در مرکز عالم، قرار گیرد پس زمین مقدس نیست و هیپاتیا با مشاهدات و فرمولهای ریاضی اثبات کرد حرکت زمین به دور خورشید هم بیضی‌وار است نه دایره؛ و خورشید باید در مرکز جهان باشد. مبلغان متعصب به محض شنیدن این خبر موضع گرفتند و گفتند: کیست که به خود جرات دهد ایده هیپاتیای نادان را به جای سخنان روح‌القدس قرار دهد؟! او یک شیطان و جادوگراست و این پیش‌زمینه مرگ بانو بود. البته ضربه نهایی به نظریهٔ ثابت بودن زمین و این که همه ستارگان و سیارات به دور زمین می‌چرخند (ارسطو و بطلمیوس مدافعان این نظریه بودند) را گالیله وارد کرد. گالیله از نظریه کپرنیک مبنی بر این که خورشید مرکز جهان است حمایت کرد. طبق نظر کپرنیک به جای زمین، خورشید ثابت است و در مرکز جهان قرار دارد و بقیه سیارات با مدارهای دایره‌ای دور آن می‌گردند واینها همه مدیون هیپاتیای بزرگ هستند.

مرگ:
در آن زمان اسکندریه از مراکز مهم مسیحیت بود و تفکرات دیگر با عنوان کافرکیشی به شدت سرکوب می‌شدند. دانش‌هایی که هیپاتیا بر روی آن‌ها کار می‌کرد از دید روحانیون برای مردم مضر و گمراه کننده بود و این‌که یک زن به فلسفه و ریاضیات بپردازد غیرقابل تحمل بود. هیپاتی توسط «سیریل» اسقف شهر اسکندریه متهم به جادوگری و توطئه علیه مسیحیت شد. در یکی از روزهای ماه مارس سال ۴۱۵ میلادی مردم خشمگین که اسقف سیریل آنها را تحریک کرده بود به رهبری پیتر نامی که قاری کلیسا و نایب نوحه‌خوانی بود روانهٔ کلاس درس هیپاتیا شده بودند و زمان این کار الهی را شنبه پیش از شکرگذاری قرار دادند. یعنی زمانی که مسیح با افتخار وارد اورشلیم شدند، شاگردان از بانو خواهش کردند که با آنها به پناهگاهی برود، اما هیپاتیا گفت: مانند موشها به سوراخها و زیرزمین‌ها فرار نخواهم کرد. اینجا بهترین پناهگاه من است بر بلندای این کتابخانه کوچک سالهاست که مشق دانایی و تحریر اندیشه می‌کنم. بی‌خود خودتان را اینگونه خسته نکنید من در سر اعتقادات خود محکم ایستاده‌ام و لحظه‌ای عقب‌نشینی نخواهم کرد و هر روز پرشورتر از روز قبل با انگیزهٔ والاتر ادامه خواهم داد، مرا از نوشتن هراسی نیست، من معتقد به معجزه کلماتم حتی اگر بندبندم را از هم بگسلند، اینجا بهترین سنگر من است و من در همین سنگر خواهم ماند.

در یک لحظه اوباش و ولگردها به درون کلاس ریختند. آنها ناسزاگویان نام هیپاتیا را بر زبان داشتند. در یک چشم برهم‌زدن شاگردان وفاداری که او را در پناه گرفته بودند کشته شدند. سپس شورشیان معجر ابریشمین را از سر بانو پاره کردند و ردای دانشگاهی‌اش را گسستند و تاج برگ غار را از سرش برداشتند و گیسوان عطرآگین و انبوهش را گرفتند و درحالی‌که موهایش را می‌کشیدند بانو را از کلاس درس تا کلیسای شهر بردند. رهبران این مردم عادت داشتند مخالفانشان را در خیابانها می‌کشیدند؛ در میان راه نیز شورشیان ابتدا دستان پرتوان وی را که همواره بدان وسیله به ساده‌کردن و همه‌فهم کردن ریاضیات و فلسفه می‌پرداخت، شکستند. سپس لباسش را پاره‌پاره و برهنه‌اش کردند، شلاقش زدند آنها چندین کوزه و فنجان سفالین کلیسا را بر سنگ‌های کف کوباندند و با تکه‌های آن بارها و بارها بر سر و تن هیپاتیا زدند و سر تا پای او را با سنگ و چوب زخم‌دار ساختند و بدنش را زیر ضربات سخت خرد کرده بودند. تا به کلیسا رسیدند سپس دسته‌جمعی و یکباره به او حمله کردند و از زمین سنگ‌ها برداشتند. آنقدر بر او زدند که تندیسی از سنگ به وجود آمد تا مردم شهر از این حادثه ناگوار خبردار شدند، یکی از بزرگترین زنان تاریخ با وضعی ناخوشایند، در زیر آوار سنگها له شد و خون‌آلود جان داد. لحظه‌ای بعد تنها همراه او پروانه‌ای بود که پرپرزنان شانه‌به‌شانه‌اش می‌آمد و آخرین کتابدار از کتابخانه اسکندریه جدا شد.


مرگ هیپاتیا، اسکندریه. (اثر لوییس فیگویر ۱۸۶۶)

بعد از آن نوبت به چاقوهای صدفی جهالت و بی‌خردی رسید، تا بدان وسیله پوست تنش را کندند؛ و در پایان جسد بی‌جان این مظهر مقاومت در راه بالابردن پرچم دانش و آگاهی بر روی خرمنی از حقارت، فرومایگی و تعصب کور مذهبی کلیسای آن زمان؛ گوشت تنش را تراشیدند و از استخوان جدا کردند و تکه‌تکه کردند و تکه‌تکه‌های آن را در کوچه‌های اسکندریه به هر سو گرداندند و آنگاه به آتش سپردند و در سینارون (محل سوزاندن اجساد مردگان) سوزاندند و مراقب بودند هیچ‌کس خاکسترش را مطالبه نکند. سپس خاکستر را در رودخانه ریختند و از آن پس فاتحانه سرود خواندند و آواز شادمانی سر دادند. گویی مرگ او فصل بزرگی در تاریخ بود. فردای آنروز سیریل ریاکار از طرف کلیسا تلاش بسیار کرد تا از بانو هیپاتی چهره یک قدیسه شهید ساخته و زندگی وی را برای تنظیم زندگینامه یکاترین اسکندرانی، قدیسه افسانه‌ای دنیای مسیحیت، مورد استفاده قرار دهد.

منابع:
_بهرنگ داودی حموله. «هیپاتیا». در کتاب هیپاتیا؛ دختر خورشید، فرزند زمین. تهران: رازنهان، ۱۳۹۲٫
_اوسن، ام. لین. «زنان و ریاضیات». در آشتی با ریاضیات. ترجمهٔ شهین نعمت‌زاده. تهران: پرویز شهریاری، ۱۳۶۱. ۵۰۹.

زندگانی سیمون وی

سیمون وی (فرانسوی: Simone Weil) فیلسوف، عارف مسیحی و فعال اجتماعی فرانسوی بود که به تاریخ ۳ فوریه ۱۹۰۹ در پاریس به دنیا آمد و در ۲۴ اوت ۱۹۴۳ در انگلستان و بر اثر خودداری از خوردن غذا در اعتراض به اشغال‌گری آلمان‌ها درگذشت.

سیمون وی در محیط خانوادگی فرانسوی – یهودی فرهیخته و متعلق به طبقهٔ متوسط بزرگ شد. برادر بزرگتر او آندره وی از ریاضیدانان به‌نام قرن بیستم است. او از تربیتی بسیار ممتاز و والا برخوردار گردید و مخصوصاً دربارهٔ فرهنگ، هنر و ادب یونان و روم باستان و در باب اندیشه‌های اخلاقی چیزهای زیادی آموخت. زبان‌های یونانی، لاتین، سانسکریت و چند زبان جدید را به خوبی یادگرفت و مطالعات و تحقیقات فراوانی در زمینهٔ اخلاق، فلسفه، ادیان غربی و شرقی، علوم تجربی، ریاضیات، ادبیات و تاریخ داشت. وی بعدها به مسیحیت گروید. خود او در این باره گفته بود که صورت اولیه و اصیل دین مسیح را به نحو بارزی «دین بردگان» می‌دید و خود را با این بردگان یکی می‌انگاشت.در ۱۹۲۸ در آزمون ورودی دانش‌سرای عالی پاریس اول شد؛ همتای مشهور او سیمون دوبوار در آن آزمون دوم شد. در همین ایام بود که کسانی که هم از طهارت و پاکی او خبر داشتند و هم فعالیت‌های پرشور و شوق اجتماعی او را می‌دیدند از او با عنوان «عَذرایِ چپی» (Red Virgin) یاد می‌کردند. او در سال ۱۹۳۱ دیپلم فلسفه‌اش را از دانش‌سرای عالی پاریس اخذ کرد و از آن پس به تدریس فلسفه برای دختران دبیرستانی پرداخت و تا آخر عمر کوتاهش در این سمت باقی‌ماند. بیش‌تر نوشته‌هایی که شهرت سیمون وی به آن‌هاست پس از مرگ او انتشار یافته‌اند.

فعالیت‌های سیاسی:
در اواخر سنین نوجوانی به جنبش‌های کارگری پیوست و نویسندهٔ پارچه‌نوشته‌هایی بود که در تظاهرات دفاع از حقوق کارگران حمل می‌شد. در این ایام، او یک مارکسیست، صلح طلب و عضو سندیکا بود. در همان ایام که به تدریس اشتغال داشت مقالاتی دربارهٔ مسایل اجتماعی و اقتصادی در نشریهٔ سندیکا می‌نوشت. در مقالهٔ آزادی و بیداد و چند مقالهٔ کوتاه دیگر بود که افکار رایج مارکسیستی را به نقد کشید و بدبینی‌اش را نسبت به محدودیت‌های مارکسیسم و کاپیتالیسم ابراز کرد. وی در اعتصاب سراسری فرانسه در سال ۱۹۳۳ در اعتراض به بی‌کاری و کاهش دست‌مزدها شرکت کرد. سال بعد یک مرخصی ۱۲ ماهه گرفت تا بتواند به طور ناشناس و به عنوان کارگر در دو کارخانه کار کند. او باور داشت که با این‌کار می‌تواند بیش‌تر به طبقهٔ کارگز نزدیک شود، اما ضعف جسمانی مجبورش کرد بعد از چند ماه از این کار انصراف دهد. در ۱۹۳۵ به تدریس ادامه داد و بیش‌تر درآمدش را صرف فعالیت‌های سیاسی و خیریه کرد. بر خلاف صلح‌طلبی‌اش، در سال ۱۹۳۶ در جنگ داخلی اسپانیا به نفع جمهوری‌خواهان جنگید. او خودش را یک آنارشیست معرفی کرد و به گروهان سباستین فور-شاخهٔ فرانسوی‌زبان جنگ‌جویان آنارشیست- پیوست تا با فاشیستها بجنگد.

عرفان:
تجارب عرفانی مکرری که از ۱۹۳۸ به بعد برای او رخ داد، او را به آیین کاتولیک نزدیک کرد، به طوری که حتی اشعاری موافق با مشرب و مسلک کاتولیکی سرود، با این همه، هرگز به کلیسا نپیوست و غسل تعمید نپذیرفت. علی‌رغم این که گرایشش به آیین کاتولیک خالصانه و مخلصانه بود، نظری بسیار نقادانه نسبت به کلیسا، به عنوان یک نهاد دیوان‌سالارانه، داشت؛ و انتقاداتش به این نهاد بیش‌تر جنبهٔ اخلاقی داشت و بر آلودگی معنوی، اخلاق چندپهلو و ریاکارانه و تفتیش عقاید و بی‌مدارایی کلیسا تأکید می‌کرد.

مرگ:
در ۱۹۴۲ ابتدا به آمریکا و سپس به انگلستان رفت و به جنبش مقاومت فرانسه پیوست. در ۱۹۴۳ پزشکان تشخیص دادند که به سل مبتلا است و به او توصیه کردند استراحت کند و غذای کافی بخورد؛ با این حال او به دلیل ایده‌آل‌گرایی سیاسی طولانی مدت و عمل‌گراییش و نیز به دلیل انقطاعش از دنیای مادی، مراقبت‌های ویژه را نپذیرفت. در عوض غذایش را تا حد جیرهٔ هم‌وطنانش که در فرانسه تحت اشغال آلمان نازی بودند کاهش داد. کم‌تر و کم‌تر غذا می‌خورد و غالباً از خوردن امتناع می‌کرد. به زودی وضعیتش رو به وخامت نهاد و او را به بیمارستان مسلولین در اشفورد انگلستان منتقل کردند. وی پس از عمری حقیقت‌طلبی در ۲۴ اوت ۱۹۴۳و در حالی که تنها ۳۴ سال سن داشت، بر اثر عارضهٔ قلبی درگذشت. در گزارش پزشکی قانونی آمده بود: «متوفی با نخوردن غذا خودکشی کرد در حالی که اختلال حواس داشت.» مصطفی ملکیان می‌گوید: «شیوهٔ مردن وی، به بهترین وجه، حاکی از نیاز او به بهره داشتن از محنت تمام‌عیار و شفقت بی‌شائبه به آدمیانی است که می‌آیند و رنج می‌کشند و می‌روند.»

زندگانی منوچهر جمالی

منوچهر جمالی ‏ (زاده ۱۳۰۷ خورشیدی، کاشان/ فوت ۱۶ خرداد ۱۳۹۱، اسپانیا) فیزیکدان، فیلسوف، شاعر، تاریخدان و پژوهشگر نامی و ایرانی ساکن ایالات متحده آمریکا بود.

در سال ۱۳۱۳ خورشیدی،در حالی که ۶ ساله بود، به همراه خانواده از کاشان به تهران رفت.
در تهران، نخست در دبیرستان جمشیدِ جم، سپس در دبیرستان فیروز بهرام و پس از آن در دبیرستان البرز درس خواند. او سپس روانه دانشگاه علوم شد و به تحصیل در رشتهِ فیزیک مشغول شد. از جمله استادان او در دانشگاه علوم، می‌توان به پدر فیزیک ایران، پروفسور محمود حسابی اشاره کرد. منوچهر جمالی، از جمله معدود دانشجویانی بود که مورد توجه و عنایت پروفسور محمود حسابی قرار داشت. وی پس از پایان تحصیلات در رشته فیزیک، برای گذراندن دورهِ تخصصی، در سال ۱۹۵۴ میلادی، وارد آلمان شد و به دانشگاه فرانکفورت رفت. او در آغاز دکترای خود را در رشتهِ فیزیک تئوری به پایان رساند و سپس به دانشگاه فلسفه فرانکفورت، برای تحصیل در رشتهِ فلسفه رفت.

از جمله استادان او در فلسفه بایست به دو فیلسوف نامی و معاصر یعنی تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر اشاره کرد که از بنیان گذاران مکتب فرانکفورت بودند.

از منوچهر جمالی به عنوان بهترین شخص برای تجزیه و تحلیل آثاری همچون شاهنامه فردوسی و اساطیر ایران باستان یاد می‌شود. تارنمای بورگوینکل آثار، تحولات افکار و ایده‌های فلسفی او را بررسی کرده‌است.

جمالی به روحیه ستیزه‌گری ادیان اسلام، زرتشتی و یهود و مسیحی اعتقاد داشت و بر این باور بود که «اسلام وزرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هرگونه دین و ایدئولوژی، باید درایران در فضای «فرهنگ گشوده سیمرغی» قرارگیرند، تا «اصل قداست زندگی، به کردار برترین اصل»، دست اسلام و زرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هر ایدئولوژی دیگری را، در ستیزه منشی، ببندد».

شعری از اشعار پروفسور جمالی:

شب هنگام که درکوچه پس کوچه‌های شهری غریب آواره می‌گشتم
فریادی بلند شد که:
من آبستن به حقیقتی بزرگم،
وهنگام زائیدن آنست،
هرچه زودتر، مامائی ببالینم بشتابد.
گویا آن کوچه، کوچه مردگان بود،
چون هردری را کوفتم،
و مامای حقیقت را جستم، که به کمک بشتابد،
ازهیچ دری پاسخی نیامد،
تامردی بدخیم وخشمگین، ناگهان ازدری سربیرون آوردوگفت:
دراین شهر، کسی حقیقت نمی‌زاید، که نیاز به مامایش باشد.
وهنگامی خسته وکوفته ببالین او شتافتم،
اومرده بود، هرچند فرزندی بس زیبا زائیده بود.
من ازآن شهر، به زاد وبومم بازگشتم،
وپس ازچندی خبریافتم،
که آن حقیقت، یتیم وبی سرپرست،
زنی خشکیده وخمیده شده،
ودر کوچه پس کوچه‌های همان شهر،
برای خوردن ونمردن، روسپی گری می‌کند

تعدادی از آثار برجسته استاد منوچهر جمالی عبارتند از:

نعش‌ها سنگین هستند
خِرَد، سرمایه فلسفی ایران
فلسفه: شیوه بریدن از عقیده
آزادی و همبستگی
انسان، اندازهِ حکومت
اندیشه‌هایی که آبستن هستند
از حقیقت باید گریخت
جداسازی سیاست از دین
خردِ سرپیچ در فرهنگ ایران
جـمهـوری ایـرانی
از هومنی در فرهنگ ایران تا هومنیسم در باختر
همگام ِ هنگام
بیراهه‌های اندیشه
بوسه ِ اهریمن
تخمهِ خود زا یا صورت خدا
جهانخانه‌های ما
ملت تصمیم می‌گیرد
پُـشـت به سـئوالات محال
مـولـوی بلخی وســایــهِ هُــمـا
رندی، هویت معمٌائی ایرانی
شهر خرد بجای شهر ایمان
نگاه از لبه پرتگاه
جشنهای ایران
رستاخیز سیمرغ
از چند چشمان و تک چشمان
درباره پاد اندیشی (دیالکتیک)
شهر ِ بی شاه در فرهنگ ایران
عقابی که آسمان را پیمود، ولی آسمان را ندید
در کشاکش میان یقین و ایمان
خرِد شاد: هومن، اصل شاد اندیشی در فرهنگ ایران
دلیرانی که در فریب حقیقت را می‌جویند و در حقیقت فریب را میابند
از عرفان پهلوانی
کاریز
مژده به آنانی که بهترین سخنان را می‌گویند
نوروز جمشیدی
شاهنامه و ما
سکولاریته برفرهنگ ایران یا عروسی انسان با جهان

منبع:
_پروفسور منوچهر جمالی کیست؟ منوچهر جمالی فیلسوف زندگی است و فردوسی زمان http://azarforooz.com/jamali.html