زندگانی علی اکبر شیدا

علی اکبر شیدا (زاده ۱۲۵۹ (قمری) در طالقان – درگذشت ۱۳۲۴ (قمری) در تهران)، موسیقی‌دان، شاعر، ترانه‌سرا و خوشنویس ایرانی معاصر بود.

علی اکبر شیدا
علی اکبر شیدا

تخلصش در شعر و ترانه شیدا نیز به خاطر پیوستگی با حلقه درویشان، لقب مسرور علی را برای خود انتخاب کرد و با وجود حمایت والی شیراز، آنجا را ترک گفت و در خدمت صفا علیشاه ظهیرالدوله در خانقاه صفی علیشاه خاکسار شد و تن به درویشی (نعمت اللهی صفی علیشاهی) و فقر عارفانه داد. علی‌اکبر شیدا، صاحب مشهورترین آثار موسیقی ایرانی در یکصد سال گذشته‌است. تصنیف‌ها، اشعار و آهنگ‌های عاشقانه او بخش موثری از خاطرات نسل‌های ایرانی از دهه ۱۳۲۰ به بعد است که در رادیو ایران بنا گذاشته شد. این اثرگذاری عمیق هنوز پس از ۶۰ سال و با وجود سانسور گسترده آثار ساخته شده براساس تصنیف‌های شیدا که توسط خوانندگان زن خوانده شده همچنان پابرجاست.

با وجود اهمیت و شهرت شیدا به جز چند نقل قول از عارف و روح‌الله خالقی که در همه منابع تکرار می‌شوند، هنوز هیچ مطالعه مستقلی در باره شیدا انجام نگرفته‌است. او هم، اشتهار به شیرازی داشت و هم اصفهانی و در تهران و در سلک دراویش نعمت اللهی از دنیا رفت. پیوندش با انجمن اخوت و تصنیفی که با نام میلاد نبی در مجالس انجمن خوانده می‌شد و به شیدا منسوب است تنها رد پایی است که از حضورش در عرصه‌های همگانی داریم. اگر چه تاثیر تصنیف‌هایش بر عارف قزوینی باعث شده تا نشانه‌های سبک او را در تصنیف‌های عارف و دیگر تصانیفی که در دوره مشروطیت سروده شده‌است به عیان ببینیم.

زندگی‌نامه

علی اکبر، پسر مرشدعلی، در سال ۱۲۵۹ قمری برابر با ۱۸۴۴ (میلادی) در یکی از پر حادثه‌ترین دوران پادشاهی محمد شاه قاجار در شیراز به دنیا آمد. یک ساله بود که غائله سید علی محمد باب در شیراز بالا گرفت. پنج ساله بود که محمد شاه درگذشت و ناصرالدین شاه تاجگذاری کرد. نه ساله بود که امیر کبیر به قتل رسید. پنجاه و چهار ساله بود که ناصرالدین شاه به قتل رسید و مظفرالدین شاه به تخت نشست (۱۳۱۳). هنگامی که شورش‌های منجر به جنبش مشروطیت بالا گرفت شصت و چهار ساله بود و در سال ۱۳۲۴ در ۶۵ سالگی و در همان سالی که فرمان مشروطیت امضا شد، درگذشت.

شیدا در سال‌های اوج جنبش ادبی موسوم به «بازگشت» رشد کرد. جنبش ادبی بازگشت که برای یک قرن بر شعر دوره قاجار مسلط بود، سازمان دهی خود را مدیون شکل‌گیری انجمن ادبی نشاط بودکه در دوره فتحعلی شاه قاجار توسط میرزا عبدالوهاب نشاط شاعر سرشناس بنیان گذاشته شد.

تا سال‌ها بعد و در دورانی که شیدا تصنیف می‌سرود، این انجمن در اصفهان شاعران بزرگی را تربیت می‌کرد و به دربار می‌فرستاد. میرزا نصرالله شهاب اصفهانی که به تاج الشعرا معروف بود در سال ۱۲۵۴ اصفهان را ترک کرد و به تهران رفت. سروش اصفهانی در سال ۱۲۶۴ به تهران فراخوانده شد.

جنبش ادبی بازگشت در فضای رها شدن از فضای تحت سیطره روحانیون در دوره صفوی آشکارا گرایش به تصوف داشت. تعلق خاطر کسانی چون نشاط به مسلک فقر و درویشی و صبغه عرفانی کسانی چون سعدی و حافظ که سرمشق ادبی جنبش بودند راه را برای بازگشت به فضای فکری و ادبی و موسیقایی قرن‌های هفتم، هشتم و نهم فراهم کرده بود. نشانه‌های این تحول را می‌توان در اشعار وصال و قاآنی بازجست که از پیشگامان این جنبش در شیراز بودند و یا در شاعرانی که در انجمن ادبی نشاط حاضر می‌شدند. در همین جا لازم است به این نکته اشاره کنیم که شعر شیدا اگرچه در بهره‌گیری از شاعران مکتب عراق و قدمایی نظیر سعدی و حافظ تحت تاثیر جنبش بازگشت است، اما اقتضائات تصنیف‌سازی به او این امکان را داده‌است که خود را در سرودن شعر از قید و بندهای آزاردهنده شعر کلاسیک و جزم‌اندیشی جنبش بازگشت برهاند و به نوعی آزادی در کلام دست یابد. از این نظر اشعار او در این دوران به شعر کسانی مانند یغما و نسیم شمال نزدیک است که استفاده از واژگان عامیانه و طنز عامیانه را وسیله‌ای برای آزادسازی شعر خود قرار داده بودند. آزادی کلام شیدا در بیان حالات روانی خود به حدی است که شاید در شعر فارسی معاصر تا پس از شعر آزاد نیما کمتر بتوان نظیر آن را یافت.

در سال‌های زندگی شیدا، زندگی حرفه‌ای موسیقی در دست گروه‌های نوازنده یهودی بود که برپا ساختن بساط طرب را در مجالس بر عهده داشتند. اما در کنار این جریان، رواج یافتن سه‌تار به منزله ساز آهنگ سازان و ساز تنهایی دراویش جریان موسیقی دیگری را در کنار گروه‌های نوازنده مرسوم و نوازندگان ترانه‌های محلی به تدریج شکل می‌داد. در سال‌هایی که شیدا سه‌تار می‌نواخت، تنها هفتاد سال از رواج سه‌تار به شکل کنونی آن در ایران می‌گذشت.

پس از مشتاق علیشاه که سه‌تار امروزی را به او نسبت می‌دهند، باید از یک نوازنده سرشناس دیگر سه‌تار در شیراز نام برد که واسطه رواج سه‌تار در محافل دراویش شیراز و همچنین رواج سه‌تار در شیراز آن زمان است: «میرزا محمد شفیع، ملقب به میرزا کوچک و متخلص به وصال». چون دارای ذوق و مشرب عرفان بود دل در صحبت مشایخ صوفیه بست و به میرزا ابوالقاسم سکوت سرسپرد و از راه نوشتن کلام الله مجید عمر می‌گذرانید. مشحون در تاریخ موسیقی خود نقل می‌کند که: «وصال مردی خوش محضر و نیکو اخلاق و زیبا روی بود و علاوه بر فضل و دانش و هنر شاعری؛ خوشنویسی و صدایی مطبوع داشت، در فن نوازندگی نیز مهارت داشت و به طوری که مشهور است از سازهای موسیقی سه‌تار می‌نواخت.» وصال در میان اهل ادب و عرفان دوستان بسیار داشته و اوقاتی را که قاآنی در شیراز بوده‌است اغلب با هم گذرانده‌اند. او در سال ۱۲۶۲ درگذشت.

چنان که دیده می‌شود، شیدا که خود نیز به دنبال پدرش در سلک فقرا درآمده بود در سال‌هایی آهنگ و تصنیف می‌ساخت که بهره‌گیری از سه‌تار در میان هم سلکان او رواج یافته بود و او با بهره‌گیری از این دستاوردها، فضای تصنیف را دگرگون ساخت. او هم مضامین تصنیف‌ها را از روایت‌های تاریخی و رخدادهای شایع در بین مردم خارج کرد و هم آن را به آهنگ و موسیقی متکی بر ردیف‌ها نزدیک‌تر ساخت. در واقع او بازگشتی است به نسلی از موسیقی‌دانان ایرانی که هم شاعر بودند، هم نوازنده و هم آهنگ ساز. تجربه‌ای که پیش از او در وصال شیرازی دیدیم.

احیاگر تصنیف ایرانی

اگر بتوانیم دوره‌ای را به عنوان دوره معاصر موسیقی ایرانی بدانیم، بی‌گمان علی اکبر شیدا یکی از پیشگامان چنین دورانی است.

«روح‌الله خالقی» که شاید بتوان او را بنیان‌گذار تدوین تاریخ موسیقی ایران دانست، در مقدمه کتاب خود «سرگذشت موسیقی ایران»، انقلاب مشروطیت را نشان تاریخی آغاز دوره معاصر می‌داند. اما درمطالعه خود عملاً تبارشناسی موسیقی‌دانان و نوازندگان دوره احیا را از دوره فتحعلی شاه قاجار (۱۲۱۲-۱۲۵۰ هجری قمری) دنبال می‌کند. مبنای تبارشناسی خالقی نوازندگان دربارهای تازه شکل گرفته قاجار هستند. او نخستین گروه‌های موسیقی ایران را دو گروه زیر نظر «زهره» و «مینا» می‌داند که گروه‌های رقیب در دربار محمد شاه قاجار هستند. زهره و مینا، بی‌واسطه زیر نظر یک ارمنی اصفهانی و یک یهودی شیرازی موسیقی را فرا می‌گیرند. روشن است که چنین اقدامی در دربار ایران برای پیوستن «عمله طرب» – حتی با چنین نام نکوهیده‌ای– به جمله باشندگان حکومت تنها پس از فروپاشی حکومت روحانی‌مدار صفوی و ثبات نسبی پس از بر روی کار آمدن حکومت قاجار امکان‌پذیر بوده‌است.

شیدا در چنین پس زمینه‌ای از تاریخ موسیقی فعالیت می‌کرد اما او به دربار راه پیدا نکرد و در گمنامی به کار موسیقی با همان گروه‌های موسیقی شناخته شده، جدای از محافل نزدیک به حکومت ادامه داد و اطلاعات زیادی از او به دست تدوین‌گر نخستین اثر تدوین شده تاریخ موسیقی ایران نرسید.

تصنیف‌سازی

در این دوران می‌توانیم به طور مشخص از دو تن نام ببریم که به دلیل تاثیر ماندگار خود در زمره بنیانگذاران موسیقی امروز ایران به حساب می‌آیند. یکی میرزا عبدالله است که واسطه انتقال مدون ردیف‌های موسیقی دستگاهی ایران بود و دیگری شیدا که نخستین تصنیف‌ساز شناخته شده موسیقی ایرانی است.

تصنیف که والنتین ژوکوفسکی شرق‌شناس روس از آن به نام نثر ساده ضربی یاد می‌کند، برخلاف شعر به معنای ادبی آن که بر اساس اوزان عروضی ساخته می‌شود و خاص خواص است، تعلق به طبقات عامه دارد و قواعد دستوری شعر عروضی می‌تواند در آن به اقتضای تبعیت از آهنگ رعایت نشود

موسی خورنی (مورخ ارمنی قرن پنجم) و هانری ماسه از تصانیف ایرانی دوران باستان یاد می‌کنند که وزن آن به جای ساختار عروضی بر اساس شماره هجاها بنا نهاده شده بود. کریستین سن نیز درتاریخ پادشاهان کیانی از نمونه‌هایی از این تصنیف‌ها یاد می‌کند که نخستین نمونه‌های شعر پهلوی محسوب می‌شوند و در سرود تصنیف‌های مردمی در عهد سامانی بازخوانی شده‌اند. بنابراین به تعبیر یحیی آرین‌پور؛ شاید بتوان تصنیف را کهن‌ترین نوع شعر پارسی دانست که شباهت آن به انواع امروزی تصنیف بیانگر پیوستگی سیر تصنیف سرایی در میان عامه مردم ایران است.

حافظ شیرازی و عبدالقادر مراغه‌ای از تعبیر قول و غزل در بیان تصنیف استفاده می‌کردند و عبدالقادر مراغه‌ای از خوانندگان آن با عنوان متغزلان عجم یاد می‌کرد؛ بنابراین واژه تصنیف را باید نامی جدید برای ترانه‌های قدیمی مردمی ایرانی دانست که اساس آن بر نظم هجابندی و تکرار برخی عبارت‌ها یا مصرع‌ها استوار است و شاعران بزرگ نیز از آن استفاده می‌کرده‌اند.

قدیمی‌ترین تصنیف در دوران بالنسبه جدید که ثبت شده‌است تصنیفی است که ۶۰ سال پیش از تولد شیدا سروده شده‌است. این تصنیف که در میان مردم جنوب ایران و فارس رواج داشته یک روایت عامیانه از خیانت به شاهزاده زند، لطفعلی‌خان زند است که با همه شجاعت راه به جایی نمی‌برد و حکومت را به آغا محمدخان قاجار واگذار می‌کند. تصنیفی هم در میان مردم فارس در دوره‌ای که شیدا ۳۳ ساله بوده‌است، رواج داشته‌است که در شرح احضار فرهاد میرزا حاکم سخت‌گیر فارس به تهران است.

تا پیش از شیدا چیزی از سرایندگان تصنیف‌ها که احتمالاً به صورت بداهه‌خوانی سروده می‌شده‌است نمی‌دانیم و تنها در تصنیف‌های مختلف نشانه‌های سروده‌ای از شاعری را می‌بینیم (نظیر نشانه‌های شعری که صبا در دعوت از لطفعلی خان زند سروده در تصنیف مربوط به او). در میان تصنیف‌های تقریباً همزمان با شیدا و یا اندکی قبل از آن می‌توان از تصنیف «ای تیر غمت را دل عشاق نشانه» نام برد که شعر آن از خیالی بخارایی است، همچنین «خسرو خوبان» با شعری از فخرالدین عراقی، «بار فراق دوستان» با شعری از سعدی، «چهره به چهره» با شعری از قرهالعین و «تمنای وصال» با شعری از خیالی بخارایی و شیخ بهایی که از شناخته شده‌ترین نمونه این تصنیف‌ها هستند. چنان که در این ترانه‌ها دیده می‌شود، میان این ترانه‌ها که اکثراً در مجالس اهل طریقت خوانده می‌شده با ترانه‌هایی که در کوچه و بازار شنیده می‌شد، تفاوت وجود دارد. همچنین در این ترانه‌ها شاعر تصنیف‌ساز نیست و ساختار شعری آن با شکل تاریخی تصنیف‌های مردم پسند متفاوت است. می‌ماند تصنیف‌های مردم پسندی مانند «تو مگر ماه نکو رویانی» که شاعران شناخته شده‌ای ندارد.

بنابراین در این دوران تنها کسی را که به عنوان شاعر تصنیف ساز می‌شناسیم شیداست. افزون بر آن تقریباً ۲۲ تصنیف سروده شده از شیدا در اختیار داریم که از نظر مضامین، زبان شعری و نوع آهنگ‌ها دارای مشخصات سبکی خاص شیدا هستند. استادانی نظیر رضوی سروستانی بر ویژگی‌های سبکی این نوع تصنیف‌ها تاکید زیادی داشتند.

مرور تاریخ و فضای شعر و موسیقی در دوران شیدا به ما کمک می‌کند تا موقعیت او را در احیای دوباره تصنیف ایرانی و زمینه‌های اثر پذیری و اثر بخشی او را درک کنیم.

شیدا در میان مردم

ویژگی شیدا آن بود که او موسیقی هم سلکان خود را در محافل عارفانه محدود نساخت و آن را با حضور در موسیقی رایج مجالس عموم مردم با نوع علائق مردم که در سبک ضربی تصنیف‌های مردم‌پسند رایج بود، پیوند زد. او به تعبیر یحیی آرین پور به تصنبف سر و صورتی داد.

ژوکوفسکی که به جمع‌آوری تصنیف‌های ایرانی علاقه داشت به تصنیفی اشاره می‌کند که در سال ۱۸۸۵ آن را در اصفهان و در سال ۱۸۹۹ آن را در تهران شنیده‌است به نام «سلی جانم» که هم ترانه‌ای عاشقانه‌است و هم گریزی به اتفاقات تاریخی دربار دارد و نکته جالب اینجاست که ترجیع‌بند این تصنیف «در خم زلفت، دل شیدا شکست» است که تکرار می‌شود و نشان دهنده استفاده خوانندگان تصنیف از ترجیع بند مشهور شیداست (که البته در تصانیف آن زمان امر رایجی بوده‌است). توجه به تاریخ ثبت ترانه توسط ژوکوفسکی نشان می‌دهد که شیدا در ۴۰ سالگی به آن درجه از نفوذ رسید که در اصفهان برای مردم آشنا بوده و تصنیف معروف در خم زلفت مربوط به دوران میان سالی و پیش از زندگی او در تهران است.

چنان که می‌بینیم حضور شیدا در محافل مردم سبب شد تا شوریدگی و شیدایی عارفانه او به دلدادگی‌های پیاپی گره خورد و مردی که به قول عارف تصنیف‌هایش را در گاه راز و نیاز سحر گاهی می‌سرود، روزی دلباخته رقاصه‌ای یهودی به نام مرضیه شد و سر انجامش به جنون کشید. شاید تصنیف معروف مرضیه که یادآور این عشق است یکی از آخرین سروده‌های او باشد. بندی از این تصنیف که می‌گوید؛ «ز مه و شان ملک ری، دل من از تو راضیه» اشاره‌ای است به سروده شدن تصنیف در هنگام اقامت شاعر در تهران. از نظر سبکی این تصنیف به تصنیف‌های مردمی رایج در تهران آن زمان شبیه‌است. این نکته که عارف قزوینی و روح‌الله خالقی که هردو به نظر می‌رسد با وجود آشنایی با تصنیف‌های شیدا اطلاعات کمی از زندگی او داشته‌اند، اما هر دو به ماجرای عشق او اشاره کرده‌اند، نشان می‌دهد که این امر در تهران رخ داده و مردم کما بیش از آن اطلاع داشته‌اند. نکاتی دیگر در باره سال‌های پایانی عمر شیدا وجود دارد که ما را به دلیل ناشناخته بودن زندگی شیدا و تا حدی بی‌توجهی به سهم او در تحول ترانه در موسیقی معاصر ایران واقف می‌سازد.

خالقی در باره آثاری که شیدا آفریده‌است می‌گوید که آهنگ و اشعارش بسیار مطلوب و دلنشین است و ساخته شدن هریک دارای ماجرایی است و از این دست به سه نمونه اشاره می‌کند. یکی ماجرای سرودن تصنیف مرضیه دیگر ماجرای شیفتگی به اسماعیل فرزند داوود شیرازی که به سرودن ترانه «الاساقیا از راه وفا به شیدای خود جفا کم نما … ای که به پیش قامتت سرو چمن خجل شده…»، انجامیده‌است. خالقی همچنین به ماجرای استفاده از شعری از سعدی در وصف رقص زیبای رقاصه معروفی به نام «قمر سالکی» اشاره می‌کند. اوصاف خالقی نشان می‌دهد که زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی برای نادیده گرفتن یا مورد انتقاد قراردادن مسلک رندی شیدا وجود داشته‌است و شاید همین دلیلی برای نادیده گرفتن حضور او دراسناد انجمن اخوت در زمان اداره کارهای موسیقی آن توسط درویش خان باشد. انتساب حداقل دو تصنیف که در جلسات انجمن اخوت خوانده می‌شده‌است: یکی تصنیف «مولود نبی» و دیگری «بت چین» به شیدا – و البته به ظهیرالدوله – و همچنین و جود عکس معروفی از او که – به قول روح‌الله خالقی – در ایوان انجمن اخوت از او گرفته شده‌است، نشان می‌دهد که او در انجمن فعال بوده‌است. با توجه به تاسیس انجمن در سال ۱۳۱۷ قمری و با توجه به درگذشت شیدا در ۱۳۲۴ این عکس باید در فاصله ۵۸ تا ۶۵ سالگی شیدا گرفته شده باشد. خالقی امیدوار بوده‌است تا کتاب مستقلی را در باره تصانیف شیدا همراه با نت نویسی آن تالیف کند که ظاهراً هیچگاه به انجام نرسید.

به هر حال به نظر می‌رسد توجه جدی به شیدا و سهم او از زمان آغاز کار رادیو ایران شروع می‌شود که به عنوان یک رسانه با مخاطب گسترده نیازمند موسیقی مورد پسند همه مردم بوده‌است. تصنیف‌هایی که شیدا ساخته بود و سبک کار او خیلی بهتر از سبک کار تصنیف خوانانی مانند «عبدالله دوامی» و «رضا قلی خان تجریشی» که به همراه درویش خان برنامه اجرا می‌کردند، مورد استقبال عامه قرار گرفت و در واقع استقبال مردم ایران بود که شیدا را دوباره به مرکز توجه در موسیقی معاصر برکشید. از این دوره به بعد با همت روح‌الله خالقی، جواد معروفی، بزرگ لشکری و پرویز یاحقی و با صدای مرضیه، پوران، نادر گلچین، عبدالوهاب شهیدی، پروین و بعدها سیما مافیها، سیما بینا، پریسا و محمد رضا شجریان مجموعه‌ای از ترانه‌های ماندگار ایرانی بر اساس کارهای شیدا ساخته شد که یکی از مهم‌ترین گنجینه‌های موسیقی ایرانی محسوب می‌شود.

مهمترین تصنیف‌ها

از مهم‌ترین تصانیف ساخته شیدا می‌توان به تصنیف دل شیدا – امشب شب مهتابه – ماه غلام رخ زیبای توست – کیه کیه در میزنه من دلم می‌لرزه و عقرب زلف کجت و ای مه من اشاره کرد.

منابع

  • سعید مشکین قلم. تصنیف‌ها، ترانه‌ها و سرودهای ایران زمین. تهران: انتشارات خانه سبز، زمستان ۱۳۷۷. ISBN 964-91131-5-0.

زندگانی عبید زاکانی

عبید زاکانی از شعرا و نویسندگان فارسی‌زبان قرن هشتم است، نام کامل وی:(خواجه نظام الدین عبیدالله زاکانی).متخلص به «عبید زاکانی» ، از شاعران مشهور قرن ۸ هجری قمری است. علت مشهور بودن او به (زاکانی) نسبت داشتن او به خاندان زاکان است که این خاندان تیره‌ای از «عرب بنی خفاجه» بودند که بعد از مهاجرت به ایران به نزدیکی رزن از توابع همدان رفتند ودر آن ناحیه ساکن شدند. بنا به گفته? تاریخ نویسان «عبید» در طول حیات خود لقبهایی را از أمراء وحکام زمان خود گرفته‌است. و اشعار خوب و رسائل بی نظیری دارد.
عباس اقبال در مقدمه دیوان عبید می‌نویسد:
از شرح حال و وقایع زندگانی عبید زاکانی بدبختانه اطلاع مفصل و مشبعی در دست نیست. اطلاعات ما در این باب منحصر است به معلوماتی که حمدالله مستوفی معاصر عبید و پس از او دولتشاه سمرقندی در تذکره خود، تألیف شده در قرن ۸۹۲ ه.ق.، در ضمن شرحی مخلوط به افسانه در باب او به دست داده و مؤلف ریاض العلماء در باب بعضی از تألیفات او ذکر کرده‌است. معلومات دیگری نیز از اشعار و مؤلفات عبید به دست می‌آید. از مختصری که مؤلف تاریخ گزیده راجع به عبید نوشته‌است مطالب زیر استنباط می‌شود:
۱-اینکه او از جمله صدور وزرا بوده، ولی در هیچ منبعی به آن اشاره نشده‌است.
۲-نام شخص شاعر نظام الدین بوده‌است، در صورتی که در ابتدای غالب نسخ کلیات و در مقدمه‌هایی که بر آن نوشته‌اند وی را نجم الدین عبید زاکانی یاد کرده‌اند.
۳-نام شخصی شاعر عبیدالله و عبید تخلص شعری او است. خود او نیز در تخلص یکی از غزلهای خود می‌گوید:

گر کنی با دیگران جور و جفا با عبیدالله زاکانی مکن

۴-عبید در هنگام تألیف تاریخ گزیده که قریب چهل سال پیش از مرگ اوست به اشعار خوب و رسائل بی نظیر خود شهرت داشته‌است. در تذکره دولتشاه سمرقندی چند حکایت راجع به عبید و مشاعرات او با جهان خاتون شاعره و سلمان ساوجی و ذکر تألیفی از او به نام شاه شیخ ابواسحاق در علم معانی و بیان و غیره هست.
عبید در تألیفات خود از چندین تن از پادشاهان و معاصرین خود مانند خواجه علاءالدین محمد، شاه شیخ ابوالحسن اینجو، رکن الدین عبدالملک وزیر سلطان اویس و شاه شجاع مظفری را یاد کرده‌است. وی از نوابغ بزرگان است. می‌توان او را تا یک اندازه شبیه به نویسنده بزرگ فرانسوی ولتر دانست.

  • وفات عبید زاکانی را تقی الدین کاشی در تذکره خود سال ۷۷۲ دانسته و صادق اصفهانی در کتاب شاهد صادق آن را ذیل
  • وقایع سال ۷۷۱ آورده‌است. امر مسلم این که عبید تا اواخر سال ۷۶۸ ه.ق. هنوز حیات داشته‌است…. و به نحو قطع و یقین وفات او بین سنوات ۷۶۸ و ۷۶۹ و یا ۷۷۲ رخ داده‌است.

    از تألیفاتی که از او باقی است معلوم است که بیشتر منظور او انتقاد اوضاع زمان به زبان هزل و طیبت بوده‌است. مجموع اشعار جدی که از او باقی است و در کلیات به طبع رسیده‌است از ۳۰۰۰ بیت تجاوز نمی‌کنند.
    صرفنظر از اینکه عبید شاعری متوسط در حد و اندازه خویش بوده‌است، همگان نام او را با طنز و هزل عجین و اغلب عامه او را به لطایفش می‌شناسند. برخی از آثار وی:
    اخلاق الاشراف
    صد پند
    تضمینات و قطعات
    رباعیات
    رساله دلگشا
    موش و گربه
    سنگتراش
    در این میان موش و گربه شهرت بسیاری دارد.

  • اشعار عبید زاکانی

زندگانی شیدا محمدی

http://mandegar.tarikhema.org/images/2012/08/0854.jpgشیدا محمدی، شاعر، نویسنده و روزنامه نگار متولد تهران است. تحصیلات خود را در زمینه “زبان و ادبیات فارسی” تا مقطع لیسانس ادامه داد. حوزه علاقمندی او هموراه ادبیات، نقاشی و سفالگری بوده است. طراحی و نقاشی را ابتدا نزد هانیبال الخاص به مدت کوتاهی آموخت، سپس نزد استاد گنجی، رنگ روغن را فرا گرفت.

در دوره پایانی دانشگاه در سال ۱۳۸۷ با چاپ داستانهایش در مجلات و روزنامه ها، جذب روزنامه نگاری شد و فعالیتش را همزمان در زمینه ” فرهنگی و هنری” و نیز “اجتماعی” با روزنامه ” همشهری” و ” جام جم” آغاز کرد و در روزنامه های ” ایران جمعه” ، ” همشهری تهران” ، ” اعتماد” و مجلات مختلف ادبی و فرهنگی قلم زد.

از مرداد ۱۳۸۱ دبیر صفحه زنان در روزنامه ” ایران” و دبیر صفحه ” خشت و سرشت ” در مجله وطن و از بهار ۱۳۸۲ دبیر تحریریه مجله ” فرهنگستان هنر” بود. مقالات و گزارش های او در طی این سالها در روزنامه های ” دنیای اقتصاد” ، ” سرمایه “، “کتاب هفته” ، “ابرار” و…منتشر شده است.

اشعار او در مجلات بخارا،” نوشتا” ، ” باران”، ” بررسی کتاب”، ” آرش”، ” کانون نویسندگان در تبعید” ، “سیمرغ “، ” رهاورد” ، ” شهروند” ، “پیک” ، ” کارنامه” ،” نافه” ، ” شوکران” ، ” عصر پنج شنبه” ،

” گوهران” ، ” خوانش” ، ” زنان” ، “پیک آشنا” ، ” نگاه نو” و ” ایرانیان” و نیز در روزنامه های فرهیختگان، شرق، همشهری، اعتماد، ایران جمعه، وقایع الاتفاقیه، جمهوریت، جام جم و …به چاپ رسیده است.

The Forbidden: Poems from Iran and its Exiles, Atlanta Review, The Poetry of Iranian Women: A Contemporary Anthology stylus, Words With Writers,Qarrtsiluni, Mead magazine, Art Showcase for Iran…

شیدا محمدی در پاییز ۱۳۸۲ ایران را ترک گفت و از آن زمان ساکن شهر لس آنجلس می باشد.

آثار منتشر شده:

۱-مهتاب دلش را گشود بانو، ۱۳۸۰، نشر تندیس.

۲- رمان ” افسانه بابا لیلا” ، که از سال ۱۳۸۲ در انتظار مجوز وزارت ارشاد بود و سرانجام در زمستان ۱۳۸۴ توسط نشر تندیس منتشر شد.

۳- مجموعه شعر ” عکس فوری عشقبازی” ، ۱۳۸۶، به صورت زیر زمینی و به شکل افست منتشر شد.

۴- “یواش های قرمز” در دست انتشار.

برخی از اشعار او تا کنون به زبان انگلیسی، فرانسه، ترکی، کردی و سوئدی ترجمه شده است. http://mandegar.tarikhema.org/images/2012/08/sheida-mohamadi3.jpg

بخشی از فعالیت های فرهنگی و هنری شیدا محمدی:

April 2012 Poems Readings From “The Forbidden”, in the 17th annual of Los Angeles Times Festival of Books on April 21 & 22, 2012. University of Southern California.

– March 2012, International Writers Project Art as Sin: The Middle East and Freedom of Expression, Lecture and Poetry Reading on Relation Between Politics and Literature, University of Brown. Art as Sin: The Middle East and Freedom of Expression, University of Brown.

_ شاعر مهمان دانشگاه مریلند. January 2010

سخنرانی و شعرخوانی در دانشگاه مریلند._ ۸ March 2010

– شعر خوانی در کنفرانس “انجمن مطالعات ایران شناسی” سانتا مونیکا ۲۰۱۰

– سخنرانی درباره” وبلاگ نویسی و سانسور در ایران ” دانشگاه مریلند. ۲۶ اکتبر ۲۰۰۹٫

– شاعر و سخنران شرکت کننده در دانشگاه ” یو.سی.ال” . آپریل ۲۰۰۹ . موضوع سخنرانی ” شعر مهاجرت و شاعردر تبعید”.

– شاعر و سخنران شرکت کننده در کانون فرهنگی ایرانیان، آگوست ۲۰۰۹٫ موضوع سخنرانی ” شعر زنان در دوره مشروطیت”.

-شعر خوانی و معرفی کتاب ” عکس فوری عشقبازی” در کانون سخن، مارچ .۲۰۰۸

– شعر خوانی در کانون سخن، اکتبر ۲۰۰۸٫

– شعر خوانی در دانشگاه ” یو.سی. ارواین” ۲۰۰۵٫

– دبیر داستان سایت پیاده روازسال ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۰٫

ارتباط با شیدا محمدی

وبلاگ شیدا محمدی که از سال ۸۰ تا کنون فعال است:

www.sheidamohamadi.com

و آدرس ایمیل او:

Sheidamohamadi@gmail.com

زندگانی شهریار

سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵-۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت) شاعر ایرانی اهل آذربایجان بود که به زبان‌های ترکی آذربایجانی و فارسی شعر سروده‌است. وی در تبریز به‌دنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرهالشعرای همین شهر به خاک سپرده شد. در ایران روز درگذشت این شاعر معاصر را «روز شعر و ادب فارسی» نام‌گذاری کرده‌اند.

مهم‌ترین اثر شهریار منظومه حیدربابایه سلام (سلام به حیدربابا) است که از شاهکارهای ادبیات ترکی آذربایجانی به‌شمار می‌رود و شاعر در آن از اصالت و زیبایی‌های روستا یاد کرده‌است.

شهریار در سرودن انواع گونه‌های شعر فارسی -مانند قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی و شعر نیمایی- نیز تبحر داشته‌است. از جمله غزل‌های معروف او می‌توان به علی ای همای رحمت و «آمدی جانم به قربانت» اشاره کرد. شهریار نسبت به علی بن ابی‌طالب ارادتی ویژه داشت و همچنین شیفتگی بسیاری نسبت به حافظ داشته‌است.

مجموعه تلویزیونی شهریار که به کارگردانی کمال تبریزی در سال ۱۳۸۴ ساخته شده و در آن جلوه‌هایی از زندگی این شاعر به تصویر کشیده شده‌است، در سال ۱۳۸۶ از طریق شبکه دوم سیما به نمایش درآمد و از جانب مردم مورد استقبال فراوان قرار گرفت.

زندگی‌نامه


شهریار در سال ۱۲۸۵ در شهر تبریز متولد شد. دوران کودکی را در روستای -قیش‌قورشاق- و روستای -خشگناب- در بخش تیکمه‌داش شهرستان بستان‌آباد در شرق استان آذربایجان شرقی سپری نمود. پدرش حاج میرآقا بهجت تبریزی نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز، در سال ۱۳۰۰ برای ادامه تحصیل از تبریز عازم تهران شد و در مدرسه دارالفنون تا سال ۱۳۰۳ و پس از آن در رشته پزشکی ادامه تحصیل داد.

حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری به‌علت شکست عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر ترک تحصیل کرد. پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در اداره ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت. در سال ۱۳۱۳ که شهریار در خراسان بود، پدرش حاج میرآقا خشگنابی درگذشت. او به‌سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. دانشگاه تبریز شهریار را یکی از پاسداران شعر و ادب میهن خواند و عنوان دکترای افتخاری دانشکده ادبیات تبریز را نیز به وی اعطا نمود.

در سال‌های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۰ اثر مشهور خود -حیدربابایه سلام- را می‌سراید. گفته می‌شود که منظومه حیدربابا به ۹۰ درصد از زبان‌های اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ترجمه و منتشر شده‌است. در تیر ۱۳۳۱ مادرش درمی‌گذرد. در مرداد ۱۳۳۲ به تبریز آمده و با یکی از بستگان خود به‌نام «عزیزه عمیدخالقی» ازدواج می‌کند که حاصل این ازدواج سه فرزند -دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی- می‌شود.

شهریار پس از انقلاب ۱۳۵۷ شعرهایی در مدح نظام جمهوری اسلامی و مسئولین آن -از جمله روح‌الله خمینی، سید علی خامنه‌ای و اکبر هاشمی رفسنجانی- سرود. وی در روزهای آخر عمر به‌دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از مرگ در ۲۷ شهریور ۱۳۶۷ بنا به وصیت خود در مقبرهالشعرای تبریز مدفون گشت.

عشق و شعر

وی اولین دفتر شعر خود را در سال ۱۳۰۸ با مقدمه ملک‌الشعرای بهار، سعید نفیسی و پژمان بختیاری منتشر کرد. بسیاری از اشعار او به فارسی و ترکی آذربایجانی جزء آثار ماندگار این زبان‌هاست. منظومه حیدربابایه سلام که در سال ۱۳۳۳ سروده شده‌است، از مهم‌ترین آثار ادبی ترکی آذربایجانی شناخته می‌شود.

گفته می‌شود شهریار دانشجوی سال آخر رشتهٔ پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این‌که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده‌بود، ترک تحصیل کرد. شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می‌شود. به‌صورت جدی به شعر روی می‌آورد و منظومه‌های بسیاری را می‌سراید. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری‌شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و به عیادت محمدحسین در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار، شعری را در بستر می‌سراید. این شعر بعدها با صدای غلامحسین بنان به‌صورت آواز درآمد.

شهریار این تخلص را از تفألی به دیوان حافظ گرفت و شهریار در تلفظ اصلی شهردار و لقب حاکمان بوده‌است. حیدربابایه سلام ترکی و فارسی / اثر محمد حسین شهریار؛ تنظیم به نثر ادبی و فارسی علیرضا یخفروزانی

شهریار و عشق به ایران

شهریار در دیوان سه جلدی خود با اشاره به اینکه تبریز خاستگاه زرتشت پیامبر است، مردم این دیار را از نژاد آریا می‌داند و نسبت به اشاعه سخنان تفرقه انگیز که بوی تهدید و تجزیه از آنها به مشام می‌آید، هشدار می‌دهد و خطاب به آذربایجان می‌گوید:

روز جانبازیست ای بیچاره آذربایجان سر تو باشی در میان هر جا که آمد پای جان…
ای که دور از دامن مهر تو نالد جان من چون شکسته بال مرغی در هوای آشیان..
تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو پور ایرانند و پاک آیین نژاد آریان
اختلاف لهجه، ملیت نزاید بهر کس ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
گر بدین منطق تو را گفتند ایرانی نه ای صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان!
بیکس است ایران، به حرف ناکسان از ره مرو جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان….
با خطی برجسته در تاریخ ایران نقش بست همت والای سردار مهین ستارخان
این همان تبریز کامثال خیابانی در او جان برافشاندند بر شمع وطن پروانه سان…
این همان تبریز کز خون جوانانش هنوز لاله گون بینی همی رود ارس، دشت مغان…..
یاشاسین آذربایجان. یاشاسین آنا یوردوم ایران.

(دیوان – ج ۱ – ص ۳۵۲)

شهریار قطعه شعر فوق را «جوش خون ایرانیت» خویش می‌داند و می‌گوید:

این قصیدت را که جوش خون ایرانیت است

گوهر افشان خواستم در پای ایران جوان

شهریارا تا بود از آب، آتش را گزند

باد خاک پاک ایران جوان مهدامان

(دیوان – ج ۱- ص ۳۶۵)

 

قصیده‌ها

نمونه‌ای از قصیده‌های شهریار:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟
شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا؟

غزلیات

نمونه‌ای از غزلیات شهریار:

امشب ای ماه! به درد دل من تسکینی آخر ای ماه، تو همدرد منِ مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم که تو از دوری خورشید، چه‌ها می‌بینی
شهریارا! اگر آیین محبت باشد چه حیاتی و چه دنیای بهشت‌آیینی

غزل علی ای همای رحمت

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

گفته شده که شهاب‌الدین مرعشی نجفی از فقهای شیعه درست در لحظهٔ سرودن شعر (علی ای همای رحمت) توسط شهریار در خواب آن را شنیده‌است.

منابع

  • زاهدی، لطف‌الله. بیوگرافی استاد شهریار. چاپ دهم. تهران و تبریز: انتشارات نگاه و زرین، ۱۳۳۷.
  • زهری، علی. به‌جای مقدمه. چاپ دهم. تهران و تبریز: انتشارات نگاه و زرین.
  • مرتضوی، منوچهر. مقدمه. چاپ دهم. تهران و تبریز: انتشارات نگاه و زرین، ۱۳۴۷.
  • وزارت آموزش و پرورش. تاریخ ادبیات ایران ۲. چاپ سوم. تهران: دفتر برنامه‌ریزی و تألیف کتاب‌های درسی ایران، ۱۳۸۲.

زندگانی عطار نیشابوری

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد بن ابراهیم نیشابوری مشهور به عطّار نِیشابوری (زادهٔ ۵۴۰ در نیشابور – درگذشتهٔ ۶۱۸ هجری قمری در شادیاخ نیشابور) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد.

زندگی

نام او «محمّد»، لقبش «فرید الدّین» و کنیه‌اش «ابوحامد» بود و در شعرهایش بیشتر عطّار و گاهی نیز فرید تخلص کرده‌است. نام پدر عطّار ابراهیم (با کنیهٔ ابوبکر) و نام مادرش رابعه بود.

او که داروسازی و عرفان را از شیخ مجدالدّین بغدادی فرا گرفته‌بود، به کار عطاری و درمان بیماران می‌پرداخت. او را از اهل سنت دانسته‌اند اما در دوران معاصر، شیعیان با استناد به برخی شعرهایش بر این باورند که وی پس از چندی به تشیع گرویده یا دوست‌دار اهل بیت بوده است.و البته لازم به ذکر است که استناد این افراد به اشعاری از ایشان است که از نظر اکثر اساتید این حوزه و عطارشناسان به نام، منسوب به ایشان هستند و توسط افرادی هم تخلص یا به نام ایشان سروده شده‌اند و این مهم را می‌توان به راحتی از ابیاتی در خسرونامه فهمید هر چند که ایشان در مقدمه منطق‌الطیر (مقامات طیور) به نکوهش متعصبین پرداخته‌اند و به این افراد توصیه کرده‌اند که هم محب اهل بیت باشند و هم دوستدار خلفای راشدین .

مصیبت نامه که اندوه جهان است الهی نامه که اسرار عیان است
به داروخانه کردم هر دو آغاز چگویم زود رستم زین و آن باز
مصیبت نامه زاد رهروان است الهی نامه گنج خسروان است
جهان معرفت اسرار نامه است بهشت اهل دل مختار نامه است
مقامات طیور امّا چنان است که مرغ عشق را معراج جان است
چو خسرونامه را طرزی عجیب است ز طرز او که مه را نصیب است

به گفته بزرگ مرد عرفان ایران زمین

ملت عشق از همه دینها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست

زهد و زندگی وی

درباره به پشت پا زدن عطار به اموال دنیوی و راه زهد، گوشه‌گیری و تقوا را پیش گرفتن وی داستان‌های زیادی گفته شده‌است. مشهورترین این داستان‌ها، آن‌ست که عطار در محل کسب خود مشغول به کار بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش درخواست خود را با عطار در میان گذاشت، اما عطار همچنان به کار خود می‌پرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این رویداد چرکین شد و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابسته‌ای، چگونه می‌خواهی روزی جان بدهی؟ عطار به درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟ درویش در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. این رویداد اثری ژرف بر او نهاد که عطار دگرگون شد، کار خود را رها کرد و راه حق را پیش گرفت. چیزی که نمایان است این است که عطار پس از این جریان مرید شیخ رکن الدین اکاف نیشابوری می‌گردد و تا پایان عمر (حدود ۷۰ سال) با بسیاری از عارفان زمان خویش هم‌سخن گشته و به گردآوری داستان‌های صوفیه و اهل سلوک پرداخته‌است. و بنا بر داستانی وی بیش از ۱۸۰ اثر مختلف به جای گذاشته که حدود ۴۰ عدد از آنان به شعر و دیگر نثر است. عطار در سال ۶۱۸ یا ۶۱۹ و یا ۶۲۶ در حملهٔ مغولان، به شهادت رسید.

عطار در نگاه دیگران

وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینه عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخوردار بوده‌است؛ چنانکه مولوی درباره او می‌فرماید:

هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم

ماجرای شهادت عطار از غم‌انگیزترین رخدادهای روزگار است که در روان خواننده اثری دردناک به جای می‌گذارد. تذکره‌نویسان در این خصوص نگاشته‌اند که: پس از تسلط چنگیز خان مغول بر بلاد خراسان شیخ عطار نیز به دست لشکر مغول اسیر گشت. گویند مغولی می‌خواست او را بکشد، شخصی گفت: این پیر را مکش که به خون‌بهای او هزار درم بدهم. عطار گفت: مفروش که بهتر از این مرا خواهند خرید. پس از ساعتی شخص دیگری گفت: این پیر را مکش که به خون‌بهای او یک کیسه کاه ترا خواهم داد. شیخ فرمود: بفروش که بیش از این نمی‌ارزم. مغول از گفته او خشمناک شد و او را هلاک کرد.

آثار

آثار مسلم عطار طبق تحقیقات دقیق استاد محمدرضا شفیعی کدکنی بدین شرح است: اسرارنامه، الهی نامه، منطق الطیر، مصیبت نامه، مختارنامه، تذکره‌الاولیا، دیوان اشعار.

نمونهٔ اشعار

جانا، حدیث حسنت، در داستان نگنجد رمزی ز راز عشقت، در صد زبان نگنجد
سودای زلف و خالت، در هر خیال ناید اندیشهٔ وصالت، جز در گمان نگنجد
هرگز نشان ندادند، از کوی تو کسی را زیرا که راه کویت، اندر نشان نگنجد
آهی که عاشقانت، از حلق جان برآرند هم در زمان نیاید، هم در مکان نگنجد
آنجا که عاشقانت، یک دم حضور یابند دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد
اندر ضمیر دلها، گنجی نهان نهادی از دل اگر برآید، در آسمان نگنجد
عطّار وصف عشقت، چون در عبارت آرد زیرا که وصف عشقت، اندر بیان نگنجد
  • بیت آغاز منطق الطیر
آفرین جان‌آفرین پاک را آن که جان بخشید و ایمان خاک را

منابع

کتاب منطق‌الطّیر اثر عطار با تصحیح و مقدمهٔ احمد خوشنویس و میرزا محمد حسین خان ذکاالملک.

زندگانی شمس تبریزی

محمد بن علی بن ملک‌داد تبریزی، ملقب به شمس‌الدین، یا شمس تبریزی (۵۸۲-پس از ۶۴۵ هجری قمری) از صوفیان پارسی زبان و مسلمان  مشهور سدهٔ هفتم هجری است. سخنان وی را که در مجالس مختلف بر زبان آورده، مریدان گردآوری کرده‌اند که به نام «مقالات شمس تبریزی» معروف است.

پیشینه

از زندگی شمس تبریزی و احوال شخصی او تا آنگاه که مقالات شمس کشف شد خبر مهمی در دست نبود. قدیمی‌ترین مدارک درباره شمس تبریزی، ابتدانامه سلطان ولد و رساله سپهسالار است که گفته «هیچ آفریده‌ای را بر حال شمس اطلاعی نبوده چون شهرت خود را پنهان می‌داشت و خویش را در پرده اسرار فرو می‌پیچید».در کتاب مقالات اگر چه شمس تبریزی به شرح احوال و معرفی پیشینه خود نپرداخته‌است اما می‌توان او را از میان توصیفات و خاطرات بازشناخت، توصیفاتی که او به مناسبت‌های گوناگون درباره افراد و اقوال مطرح می‌کند.

درباره پدر و مادر شمس تبریزی آن قدر می‌دانیم که او در مقالات آنها را به نازک‌دلی و مهربانی توصیف می‌کند و اینکه آنها شمس تبریزی را نازپرورده کرده بودند: «این عیب از پدر و مادر بود که مرا چنین به ناز برآوردند.» شمس تبریزی در جایی درباره پدر خود می‌گوید: «نیک مرد بود… الا عاشق نبود، مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر…»  «پدر از من خبر نداشت. من در شهر خود غریب، پدر از من بیگانه، دلم از او می‌رمید. پنداشتمی که بر من خواهد افتاد. به لطف سخن می‌گفت، پنداشتم که مرا می‌زند، از خانه بیرون می‌کند»

شمس تبریزی در محضر استادانی چون شمس خونجی تحصیل می‌کرده است. او سپس به سیر و سلوک پرداخت و در نزد پیران طریقت، بزرگانی چون پیر سله‌باف و پیر سجاسی، به کسب معرفت پرداخت. شمس تبریزی چنان که از مقالات او بر می‎آید از برخی از بزرگان زمان خود نیز تأثیر پذیرفته بود، و از آن میان نام‌های شهاب هریوه (اندیشمند خردگرا)، فخر رازی، اوحدالدین کرمانی و محی‌الدین ابن عربی در مقالات شمس آمده است.

شمس تبریزی و مولوی

شمس تبریزی عاشق سفر بود و عمر را به سیر و سیاحت می‌گذرانید و در یک جا قرار نمی‌گرفت، آنچنان که به روایت افلاکی «جماعت مسافران صاحبدل او را پرنده گفتندی جهت طی زمینی که داشته است.»  شمس تبریزی در ۲۶ جمادی‌الاخر ۶۴۲ به قونیه رسید. با مولوی ملاقات کرد و با شخصیت نیرومند و نفس گرمی که داشت مولانا را دگرگون کرد. تا پیش از دیدار شمس تبریزی، مولوی از عالمان و فقیهان و اهل مدرسه بود. در آن زمان به تدریس علوم دینی مشغول بود، و در چهار مدرسهٔ معتبر تدریس می‌کرد و اکابر علما در رکابش پیاده می‌رفتند.

با دیدار شمس تبریزی، مولوی لباس عوض کرد، درس و وعظ را یکسو نهاد و اهل وجد و سماع و شاعری شد. برای مردم قونیه مخصوصاً پیروان مولانا تغییر احوال او و رابطهٔ میان او و شمس تبریزی تحمل‌ناکردنی بود. عوام و خواص به خشم آمدند، مریدان شوریدند، و همگان کمر به کین او بستند. شمس تبریزی بعد از شانزده ماه در ۲۱ شوال ۶۴۳ بی‌خبر قونیه را ترک کرد. اندوه و ملال مولوی در آن ایام بی‌کرانه بود.

سرانجام نامه‌ای از شمس تبریزی رسید و معلوم گشت که او در شام است. مولوی فرزند خود سلطان ولد را با بیست تن از یاران برای بازآوردن او فرستاد. شمس تبریزی در ۶۴۴ با استقبال باشکوه به قونیه بازگشت. محفل مولوی غرق شور و شادی و وجد و سماع شد.

اما شادمانی‌ها دیری نپایید. باز آتش کینه و تعصب بالا گرفت و رنج‌ها و آزارها به شمس تبریزی رسید. او با همه عشق و علاقه‌ای که به صحبت مولانا داشت تصمیم به ترک قونیه گرفت. به مولانا می‌گفت: «سفر کردم آمدم و رنج‌ها به من رسید که اگر قونیه را پر زر کردندی به آن کرا نکردی، الا دوستی تو غالب بود… سفر دشوار می‌آید، اما اگر این بار رفته شود چنان مکن که آن بار کردی» به سلطان ولد فرزند مولوی که نزدیک‌ترین مرید و همراز او بود بارها می‌گفت:

خواهم این بار آنچنان رفتن که نداند کسی کجایم من
همه گردند در طلب عاجز ندهد کس نشان ز من هرگز
سال‌ها بگذرد چنین بسیار کس نیابد ز گرد من آثار

در سال ۶۴۵ شمس تبریزی بی آنکه کسی آگاه شود قونیه را رها کرد و راه سفر در پیش گرفت. مولوی بی‌تاب مدام در جستجوی خبری از شمس تبریزی بود. بارها کسانی به او مژده می‌دادند که شمس تبریزی را در شام دیده‌اند و او مژدگانی‌ها می‌داد. با همین خبرها بود به امید یافتن شمس تبریزی دو بار به شام سفر کرد اما نشانی از او نیافت. شمس تبریزی به سلطان ولد گفته بود و چند بار این سخن را مکرر کرده که این بار بعد از ناپدید شده به جایی خواهد رفت که کسی نشانی از او نیابد.

مزار شمس تبریزی

در باره مقصد سفر واپسین شمس تبریزی از قونیه، در منابع موجود چیزی نیامده است، اما از اینکه در منابع قدیمی مزار او را در شهر خوی نشان داده‌اند معلوم می‌شود که مستقیماً یا به‌طور غیر مستقیم به خوی رفته است. قدیم‌ترین جایی که از وجود مدفن شمس تبریزی در خوی ذکری رفته در مجمل فصیحی ( تألیف‌شده در ۸۴۵) است که در حوادث سال ۶۷۲ می‌نویسد: «وفات مولانا شمس‌الدین تبریزی مدفوناً به خوی.» اما گزارش معتبر دیگر در این باره، در منشآت‌السلاطین فریدون بیک است که در گزارش لشکرکشی سلیمان اول سلطان عثمانی به ایران در بازگشت او از تبریز به دیار روم آورده است که در سه روزی که در تابستان ۹۴۲ در خوی گذرانیده سلطان عثمانی «با حضرت سرعسکر سوار شدند و به زیارت مزار شریف حضرت شمس تبریزی مشرف گردیدند.». با گذشت قرن‌ها آرامگاه شمس تبریزی ویران گردید و از آن منار آجری به نام شمس تبریز بر جای مانده بود.

به تایید سفرنامه جهانگردان مختلف، خاطرات، تذکره ها و نیز به نقل از مقالات و کتب متعدد، از جمله کتاب تاریخ نظم و نثر در ایران جلد دوم صفحه ۷۳۶ و کتاب مقالات شمس تبریزی به تصحیح دکتر علی موحد (ص ۱۴۷)، مقاله دکتر محمد امین ریاحی در مجله کلک در بهار ۷۵ (ص ۲۸)، کتاب تاریخ نهضت های فکری ایرانیان بخش دوم (ص ۶۰۲)، کتاب مجمل فصیحی تصحیح محمود فرخ، جلد دوم (ص ۳۴۳)، کتاب زندگی و آثار مولانا از استاد فروزانفر (ص ۲۰۸ و ۳۸)، کتاب منشات السلاطین اثر فریدون بیک (ص ۹۴)، کتاب شکوه شمس اثر آل ماری شل (ص ۵۳۸)، کتاب تاریخ ابراهیم پچوی از نویسندگان معروف خلافت عثمانی و کتاب ارزشمند شمس تبریزی و دار الصفای خوی، اثر استاد بهروز نصیری؛ آرامگاه شمس تبریزی در خوی شناخته میشده که در تمامی اینها با ذکر منابع و اسناد تاریخی معتبر، مدفن شمس تبریزی را در آذربایجان غربی واقع در شهرستان خوی و در محله ای بنام محله شمس و در کنار مناری باستانی بنام منار شمس تبریزی عنوان نموده اند. اما متاسفانه وقوع زلزله سلماس و خوی به سال ۱۲۲۲ ه.ق و سیل مهیبی که حدود ۱۲۰ سال قبل، درست در محل منار شمس به وقوع پیوسته، باعث تخریب گنبد و بارگاه آرامگاه و همچنین تخریب ۲ منار از ۳ منار موجود شده و بعدها در عصر بی توجهی به آثار باستانی کم کم مدفن شمس مورد بی مهری واقع و به فراموشی سپرده شده است.”جیمز موریه” جهانگردی که در ۱۸۱۳ میلادی از این منطقه دیدن کرده در کتاب سفرنامه خود می نویسد: “در انتهای شمالی شهر خوی مقبره ای وجود دارد که متعلق به ملایی بنام شمس تبریزی است که مردی اهل شعر و دانش و استاد مولوی شاعر بزرگ ایرانی بوده است.به دیدن منارهای آن رفتم که به فرمان شاه اسماعیل صفوی با شاخ شکارهایی که در یک روز انجام داده بوده تزیین شده است…”. “مجمل فصیحی” نیز قدیمی ترین منبع معتبری است که به سال ۸۴۵ ه.ق. نگاشته شده و از وجود قبر شمس تبریزی در خوی دو بار صحبت به میان آورده است. “فصیحی خوافی” در کتاب مجمل فصیحی نیز می گوید: “شیخ حسن بلغاری، خرقه از دست شمس گرفته. پدر شیخ حسن، پیر عمر نخجوانی از معاصران و آشنایان شمس تبریزی در خوی اقامت داشته و مزارش در حوال همین شهر در پیر کندی است…”. شمس تبریزی هم که بصورت درویشی ناشناس سفر می کرده در خوی رحل اقامت افکند و مریدانی یافته و مشهور خاص و عام شد. سرانجام سرشوریده بر بالین آسایش رسیده و در شهر خوی ندای حق را لبیک گفت. مرگ او مرگ درویشی گمنام و مسافری رهگذر نبود بلکه به واسطه طول اقامت در این شهر چنان احترام و اعتبار یافته بود که آرامگاه شایسته ای بر سر خاکش افراشته اند که تا قرنها بعد هم زیارتگاه بوده است”. شاه اسماعیل صفوی نیز که عادت به زیارت قبر عرفا و بزرگان دینی داشته و هر کجا که مقبره ای غیر واقعی و بی اساس می دیده ویران میکرده است؛ ضمن اینکه مدت مدیدی در خوی اقامت می کند دستور می دهد در کنار آرامگاه شمس تبریزی کاخی و باغی برایش عمارت کنند به طوری که هر موقع از درب کاخ بیرون می آمده چشمش به آرامگاه شمس بیافتد.

ساری عبدالله افندی درکتابی به نام ثمرات الفؤاد فی مبدأ و المعاد (به ترکی)مطالب ارزشمدی در باب آرامگاه شمس تبریزی در خویآورده است. بنا به نوشته خود مؤلف، وی با استمداد از مولانا جلال‌الدین رومی و حاجی بایرام ولی شروع به نوشتن اثر کرده و در ‌۲ ذی الحجه ‌۱۰۳۳ هجری قمری آن را به پایان برده است. نسخه دست‌نوشت مؤلف در کتابخانه حسن پاشای شهر چوروم در ترکیه نگه‌داری می‌شود.

یکی از بزرگانی که ساری عبدالله افندی در کتاب خود به شرح زندگی‌اش پرداخته است، شیخ ابوحامد حمیدالدین آقسرایی معروف به سومونجو باباست. حمیدالدین نخستین آموزش‌های صوفیانه را نزد پدرش شیخ شمس‌الدین موسی دید، سپس به دمشق رفت و به تعلیم علوم ظاهری مشغول شد. پس از مدتی گم‌شده خود را نزد خواجه علاءالدین علی از مشایخ طریقت صفوی (متوفا در نیمه دوم قرن هشتم) که در خوی ساکن بود، یافت و به صحبت او مشغول شد. پس از مدتی خواجه علاءالدین چون وفات خود را نزدیک دید، او را به خلافت برگزید و روانه روم ساخت. ابوحامد در زمان ایلدیریم (یلدرم) بایزید (حک ‌۷۹۱- ‌۸۰۵ قمری/‌۱۳۸۹- ‌۱۴۰۳ میلادی) وارد بورسا شد و به صورتی ناشناس در آن‌جا سکنا گزید.او در ‌۸۱۵ هجری در همان شهر درگذشت.

از شاگردان بنام حمیدالدین آقسرایی باید حاجی بایرام ولی را نام برد که با استناد به آموزه‌های سومونجو بابا، طریقت بایرامیه را تأسیس کرد.آن‌چه که در این میان به موضوع این نوشته مربوط می‌شود، مطالبی است که ساری عبدالله افندی در بیان سال‌های زندگی ابوحامد آقسرایی در خوی بیان داشته است. او می‌نویسد که چون علاءالدین مرگ خود را نزدیک دید، بر آن شد تا امانتی را که نزد او بود، به صاحبش تسلیم کند و چون اخلاص و امانتداری ابوحامد را مشاهده کرد، تصمیم گرفت تا او را خلیفه خود سازد و امانت را بدو بسپارد، پس درویشان خود را جمع کرد و به مکانی که در قصبه خوی به مقبره شمس تبریزی معروف و زیارتگاه و تفرجگاه آنان بود، عزیمت کردند.صفحه ‌۲۴۰ ـ نسخه خطی کتابخانه عمومی حسن پاشا در چوروم ترکیه). درویشان خواجه سه روز مشغول ذکر شدند و در پایان علاءالدین، ابوحامد را به عنوان خلیفه خود روانه دیار روم ساخت.

این نوشته از دو منظر حائز اهمیت است: نخست آن‌که چهارصد سال پیش در زمان حیات ساری عبدالله افندی در خوی زیارتگاهی وجود داشته که به نام مقام ومقبره شمس تبریزی معروف بوده است. از آن‌جا که عبدالله افندی خود به عنوان یکی از دولتیان در سفر جنگی سلطان عثمانی به ایران حضور داشته است، می‌توان گفت که خود او این مکان را از نزدیک دیده و در کتاب خود ثبت کرده است. اشارات دیگر منابع هم‌زمان با عبدالله افندی نیز تأییدکننده سخنان او هستند. از جمله سیاحتنامه اولیا چلبی، منشآت فریدون بیگ و سفرنامه ونیزیان.

مطلب دوم و مهم‌تر آن‌که حدود صد سالی بعد از غیبت و وفات شمس، در خوی مکانی وجود داشته که محل تجمع و رقص و سماع صوفیان بوده است و با توجه به فحوای نوشته عبدالله افندی، آن زمان نیز به نام مقامو مقبره شمس تبریزی معروف بوده است. می‌دانیم که شمس قبل از دیدار با مولانا در قونیه شهرت آن‌چنانی نداشته است تا برایش مقام و خانقاهی ترتیب دهند، لذا این مسأله باید بعد از غیبت شمس از قونیه روی داده باشد که این نیز می‌تواند قرینه‌ای باشد بر آمدن شمس به خوی و اقامتش در این شهر و سپس درگذشت و دفنش در همان‌جا. جالب آن‌که در افواه عامه نیز اقوال و روایات فراوانی درباره آمدن دراویش و شمع روشن کردن آن‌ها در جنب مناره شمس تبریزی و اجرای مراسم وجود دارد.»

مزار شمس تبریزی در خوی در دهه‌های اخیر مورد توجه قرار گرفت و برای بازسازی آن اقدام شد.