زندگانی بهروز برومند

بهروز برومند (۱۳۱۹ قائم شهر) پزشک ایرانی، عضو پیوسته فرهنگستان علوم پزشکی، استاد دانشگاه و عضو حزب ملت ایران و از ملی گرایان مصدقی در ایران است.

زندگی

پدرش غلامعلی برومند شهمیرزادی بود. او از دوران کودکی خود چنین می‌گوید: «از کودکی خود به یاد دارم که شادروان پدرم که از بازرگانان خوش‌نام و پرآوازه و رئیس انجمن و سازمان شیر و خورشید سرخ قائم شهر بود الگوی من برای زندگی آینده‌ام شد. کمتر از ده سال داشتم که در قادیکلاه از بخش‌های قائم شهر آتش‌سوزی بزرگی رخ داد و پدرم با همه توان به کمک آسیب دیدگان شتافت و همه مکان بازرگانی پدرم به جایگاهی برای کمک به آسیب دیدگان آتش‌سوزی تبدیل شد و من از همان روزها با پنبه و الکل و داروهای ضد عفونی آشنا شدم. سپس آسیب دیدگان مرا بیشتر برای خدمتگزاری تشویق می‌کردند و این انگیزه‌های مرا برای پزشک شدن پایه‌گذاری می‌کرد.»

Image

او دوران ابتدایی را در قائم شهر (شاهی پیشین) و متوسطه را در دبیرستانهای راهنما و ادیب تهران به پایان برد. در دوران دانش آموزی متولی شبکه‌های دانش آموزان حزب ملت ایران بود. وی دکترای پزشکی را از دانشگاه تهران و تخصص داخلی را از دانشگاه جورج تاون آمریکا دریافت کرد.

بهروز برومند در دوران تحصیل در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران در فعالیت‌های آزادی خواهانه دانشجویی شرکت می‌کرد. او سرپرست گروه دانشجویان وابسته به حزب ملت ایران و عضو نخستین کمیته دانشگاه جبهه ملی ایران بود. وی سه بار و هر بار به مدت دو ماه زندانی شد.

سمت‌ها

سرپرست نخستین مرکز دیالیز و پیوند کلیه ایران وابسته به وزارت بهداری ۱۳۵۴–۱۳۵۸
رئیس دانشگاه علوم پزشکی ایران ۱۳۵۸–۱۳۶۰
شرکت در فعالیت‌های آموزشی و درمانی در پشت خط جبهه در آبادان و اهواز تا پایان جنگ
رئیس بخش داخلی بیمارستان فیروزگر از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۸
سرپرست بخش نفرولوژی بیمارستان دکتر شریعتی وابسته به دانشگاه تهران از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۴
رئیس انجمن علمی نفرولوژی ایران در پنج دوره
عضو وابسته فرهنگستان علوم پزشکی از سال ۱۳۸۲–۱۳۸۵
عضو پیوسته فرهنگستان علوم پزشکی از سال ۱۳۸۶
عضویت در هیئت مدیره فدراسیون ورزشی بیماریهای خاص
عضویت در گروه بالینی فرهنگستان علوم پزشکی
عضویت دو دوره در هیئت مدیره سازمان نظام پزشکی مرکز جمهوری اسلامی ایران
عضو هیئت تحریریه مجله‌های نفرون (از سال ۱۹۷۵–۲۰۰۰ میلادی) و AIM
عضو هیئت مدیره انجمن پیوند اعضا
عضو هیئت تحریریه مجله Transplantation آمریکا از ژانویه ۲۰۱۱
نماینده ایران در MESOT برای مدت دو سال
نایب رئیس MESOT برای مدت دو سال

پدر علم نفرولوژی ایران

بر اساس بررسی‌های به عمل آمده از سوی کمیته مرکزی و کمیته بورد انجمن جهانی نفرولوژی، بهروز برومند به عنوان پایه‌گذار و پیشگام دانش بیماری‌های کلیه و نفرولوژی شناخته شد. ضمن اینکه تلاش‌های چشمگیر وی در راستای همکاری در ایجاد و توسعه روش‌های نوین درمان بیماری‌های کلیوی و پیوند کلیه در ایران و خاورمیانه نیز بسیار حائز اهمیت تشخیص داده شد. برخی پزشکان عرب تبار و متخصصان سایر کشورهای خاورمیانه امید زیادی به کسب این افتخار بزرگ داشتند، اما سرانجام کمیته مرکزی انجمن جهانی نفرولوژی دکتر برومند را شایسته دریافت لوح سپاس انجمن بین‌المللی بیماری‌های کلیه (ISN) شناخت.

فعالیت سیاسی

دکتر برومند از اعضای حزب ملت ایران از احزاب ملی‌گرای داخل کشور است. وی روز تشییع جنازه فروهرها در بهشت زهرا سخنرانی کرد و در مراسم سالگرد آنها حضور فعال دارد. وی همچنین سخنران مراسم سالگرد درگذشت دکتر مصدق در احمدآباد در سال ۱۳۸۴ و ۱۳۸۶ بود.

بهروز برومند در سال ۱۳۵۷ به عضویت شورای مرکزی جبهه ملی ایران (جبهه ملی چهارم) انتخاب شد. بهروز برومند از پایه گذاران سازمان پزشکان جبهه ملی به همراه دکتر موسویان و در سال ۱۳۵۸ هم‌زمان با خروج حزب ملت ایران از جبهه ملی جدا شد.

در دوران انقلاب بهمن ۵۷ برای پیشبرد هدفهای انقلاب، سخنرانی‌های گوناگون برای کارمندان وزارت دارایی، بهداشت و درمان و تلویزیون در تهران انجام داد. پس از پیروزی انقلاب به سخنرانی در دانشگاه شیراز در سال ۵۹ و همچنین سخنرانی در ابن بابویه تهران بر سر مزار شهدای ۳۰ تیر پرداخت.

پس از انتصاب علی‌رضا مرندی به جای ایرج فاضل، پس از اعتراض دکتر فاضل به سرکوب مردم پس از انتخابات ریاست جمهوری، دکتر برومند با انتشار نامه‌ای به این عمل اعتراض کرد و نوشت: «با اندوه بسیار آگاهی یافتم آقای دکتر علیرضا مرندی با روشی نادرست از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی، به ریاست فرهنگستان علوم پزشکی گمارده شده‌اند و بدان سبب که پیشینه آقای دکتر مرندی در آموزش و پژوهش علوم پزشکی حتی به اندازه‌ای نبوده که به عضویت فرهنگستان پذیرفته شوند و از سوی دیگر روند گزینش ایشان نادرست بوده و از سوی اعضای پیوسته فرهنگستان درخواستی برای انتصاب ایشان نشده است، من دورنمای فرهنگستان را بسیار تاریک و سطح پایین می‌بینم…»

منبع:ایسنا

زندگانی گابریل گارسیا مارکز

گابریل خوزه گارسیا مارکِز (به اسپانیایی: Gabriel José García Márquez) (زادهٔ ۶ مارس ۱۹۲۷ در دهکدهٔ آرکاتاکا درمنطقهٔ سانتامارا در کلمبیا – درگذشته ۱۷ آوریل ۲۰۱۴) رمان‌نویس، نویسنده، روزنامه‌نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی بود. او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو (برای تحبیب) مشهور بود و پس از درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی می‌کرد. مارکز برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۲ را بیش از سایر آثارش به خاطر رمان صد سال تنهایی چاپ ۱۹۶۷ می‌شناسند که یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان است.

زندگی

گابریل خوزه گارسیا مارکز روز ۶ مارس ۱۹۲۷ به دنیا آمد و پدربزرگ و مادربزرگش او را در شهر فقیر آراکاتاکا در شمال کلمبیا بزرگ کردند. وی در بوگاتا، پایتخت کلمبیا، به مدرسه رفت و به زودی به نوشتن روی آورد. به تشویق خانواده به تحصیل حقوق پرداخت، اما به زودی دریافت که روح و روان او تنها با نوشتن و ادبیات آرام می‌گیرد.او بعدها در اولین کتاب خاطراتش با عنوان زنده‌ام که روایت کنم نوشت که دوران کودکی سرچشمه الهام تمام داستانهای وی بوده است. او تحت تاثیر پدربزرگش که شخصیتی آزادیخواه بود و در هر دو جنگ داخلی کلمبیا شرکت کرده بود آگاهی سیاسی پیدا کرد. مارکز از سال‌های جوانی در نیمه دهه ۱۹۴۰ به حرفه روزنامه‌نگاری پرداخت و در کنار گزارش‌های واقعی، نخستین داستان‌های کوتاه خود را منتشر کرد.

او در سال ۱۹۴۱ اولین نوشته‌هایش را در روزنامه‌ای به نام Juventude که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷ به تحصیل رشتهٔ حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت و همزمان با روزنامه آزادیخواه ال‌اسپکتادور به همکاری پرداخت. در همین روزنامه بود که گزارش داستانی سرگذشت یک غریق را بصورت پاورقی چاپ شد.

گارسیا مارکز که به شدت تحت تاثیر ویلیام فالکنر، نویسنده آمریکایی، بود، نخستین کتاب خود را در ۲۳ سالگی منتشر کرد که از سوی منتقدان با واکنش مثبتی روبرو شد.

در سال ۱۹۵۴ به عنوان خبرنگار ال‌اسپکتادور به رم و در سال ۱۹۵۵ پس از بسته شدن روزنامه‌اش به پاریس رفت. در سفری کوتاه به کلمبیا در سال ۱۹۵۸ با نامزدش مرسدس بارکاپاردو در سیزده سالگی تقاضای ازدواج کرد و بیش از نیم قرن با یکدیگر زندگی کردند؛ بخش اعظم این سالها را در مکزیک گذراندند. در سال‌های بین ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۱ به چند کشور بلوک شرق و اروپایی سفر کرد و در سال ۱۹۶۱ برای زندگی به مکزیک رفت.

فعالیت‌ها

گارسیا مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی بود، اگرچه تمام آثارش را نمی‌توان در این سبک طبقه‌بندی کرد. او در سال ۱۹۶۵ شروع به نوشتن رمان صد سال تنهایی کرد و آن را در سال ۱۹۶۷ به پایان رساند.

«وقتی سا‌ل‌ها بعد سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در برابر دستهٔ سربازانی که قرار بود اعدامش کنند، ایستاده بود، بعد از ظهر دوری را به یاد آورد که پدرش او را برای کشف یخ برده بود.» با این جملۀ شگفت‌انگیز و گیرا دنیای “صد سال تنهایی” شکل می‌گیرد که بسیاری آن را دل‌انگیزترین رمان قرن بیستم می‌دانند.

صد سال تنهایی در بوینس آیرس منتشر شد و به موفقیتی بزرگ و چشمگیر رسید و به عقیدهٔ اکثر منتقدان شاهکار او به شمار می‌رود. او در سال ۱۹۸۲ برای این رمان، برندهٔ جایزه نوبل ادبیات شد. بنیاد نوبل در بیانه خود او را «شعبده باز کلام و بصیرت» توصیف کرد.

ایده اولیه برای نوشتن نخستین فصل کتاب صد سال تنهایی در سال ۱۹۶۵ وقتی که مشغول رانندگی به سمت آکاپولکو در مکزیک بود به ذهنش رسید. تمام نسخه‌های چاپ اول صد سال تنهایی به زبان اسپانیایی در همان هفته اول کاملاً به فروش رفت. در ۳۰ سالی که از نخستین چاپ این کتاب گذشت بیش از ۳۰ میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفته و به بیش از ۳۰ زبان ترجمه شده است. در سال ۱۹۷۰ کتاب سرگذشت یک غریق را در بارسلون چاپ کرد و در همان سال به وی سفارت (کنسولگری؟) کلمبیا در اسپانیا پیشنهاد داده شده که وی این پیشنهاد را رد کرد و یک سفر طولانی به مدت ۲ سال را در کشورهای کارائیب آغاز کرد و در طول این مدت کتاب داستان باورنکردنی و غم‌انگیز ارندیرای ساده‌دل و مادربزرگ سنگدل‌اش را نوشت که جایزه رومولوگایه گوس بهترین رمان را بدست آورد. وی سپس دوباره به اسپانیا برگشت تا روی دیکتاتوری فرانکو از نزدیک مطالعه کند که حاصل این تجربه رمان پاییز پدرسالار بود.

در اوایل دهه ۸۰ به کلمبیا برگشت ولی با تهدید ارتش کلمبیا دوباره به همراه همسر و دو فرزندش برای زندگی به مکزیک رفت. گابریل گارسیا مارکز در سال ۱۹۸۲ جایزه ادبی نوبل را دریافت کرد و بنیاد نوبل در بیانه خود او را «شعبده باز کلام و بصیرت» توصیف کرد. تمام داستانهای وی به نثری نوشته شده‌اند که از نظر رنگارنگی و جاذبه غریبشان فقط می‌توان آنها را با کارناوالهای آمریکای جنوبی مقایسه کرد.

او در سال ۱۹۹۹ رسماً مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد و در سال ۲۰۰۰ مردم کلمبیا با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که وی نپذیرفت.

سالهای پایانی زندگی

در سالهای پایانی زندگی و به مرور زمان خلاقیت و توان نویسندگی مارکز رو به کاهش گذاشت. او برای نوشتن کتاب خاطرات روسپیان غمگین من، چاپ ۲۰۰۴ حدود ده سال وقت صرف کرد. در ژانویه ۲۰۰۶ اعلام کرد که دیگر تمایل به نوشتن را از دست داده است. میراث او مجموعه بزرگی از کتابهای داستانی و غیرداستانی است که با پیوند دادن افسانه و تاریخ در آن هر چیز ممکن و باورکردنی می‌نماید. تمام داستانهای وی به نثری نوشته شده‌اند که از نظر رنگارنگی و جاذبه غریبشان فقط می‌توان آنها را با کارناوالهای آمریکای جنوبی مقایسه کرد. آخرین اثری که از او منتشر شد، کتابی است به عنوان “نیامدم که سخنرانی کنم”، که ۲۲ سخنرانی او را که به مناسبت‌های گوناگون در سراسر جهان ایراد کرده، در بر می‌گیرد.

پزشکان در سال ۲۰۱۲ اعلام کردند که مارکز به بیماری آلزایمر مبتلا شده است.

جنجال خواهی

از آثار مارکز به خاطر نثر غنی آن در منتقل کردن تخیلات سرشار نویسنده به خواننده ستایش شده است. اما برخی از منتقدان، آثار او را اغراقی آگاهانه و توسل به افسانه و ماوراء طبیعت برای گریز از ناآرامی و خشونت‌های جاری در کلمبیای آن دوران می‌دانند.

ناآرامی و خشونت‌های سیاسی، خانواده به عنوان یک عنصر وحدت بخش، ترکیب آن با شور مذهبی و باور به فراطبیعت روی هم رفته سبک ادبی شاخص مارکز را به هم بافته‌اند. آثار وی نظیر پدرسالار و یا ژنرال در هزارتوی خود به خوبی تقویت انگیزه‌های سیاسی او در واکنش به تشدید خشونت در کشورش کلمبیا را نشان می‌دهند. او پس از نوشتن مقاله‌ای در مخالفت با دولت کلمبیا به اروپا تبعید شد. وقتی که کتاب غیر داستانی سفر مخفیانه میگل لیتین به شیلی را در سال ۱۹۸۶ نوشت، حکومت دیکتاتوری ژنرال پینوشه ۱۵ هزار نسخه از آن را در آتش سوزاند. او به نوشتن آثاری که گرایش به جناح چپ سیاست در آن مشهود بود ادامه داد.

او با فرانسوا میتران رییس جمهور سوسیالیست فرانسه در دهه ۱۹۸۰ دوستی نزدیکی داشت و مدتها نیز از دوستان نزدیک و حتی نماینده فیدل کاسترو، رهبر سابق کوبا، بود. گارسیا مارکز به دلیل دفاع از حکومت فیدل کاسترو که از نگاه گروه کثیری از روشنفکران و نویسندگان به مرور به یک رژیم خودکامه بدل شده بود، وارد بحث‌های تندی شد که یکی از نمونه‌های برجسته آن مجادله اش با سوزان سونتاگ، نویسنده معروف آمریکایی، بود. به خاطر دفاعش از حکومت کوبا او مدتی حق ورود به آمریکا را نداشت. دولت آمریکا بعدها در این تصمیم خود تجدید نظر کرد و مارکز بارها برای معالجه سرطان غدد لنفاوی به کالیفرنیا سفر کرد. او به مداخلات آمریکا در ویتنام و شیلی انتقاد کرده بود. به‌رغم این انتقادها بیل کلینتون و فرانسوا میتران روسای جمهور پیشین آمریکا و فرانسه از جمله دوستان گابریل گارسیا مارکز بودند.

مارکز در ایران

بهمن فرزانه در سال ۱۳۵۴ با ترجمه «صد سال تنهایی»، نویسنده بزرگ آمریکای لاتین گابریل گارسیا مارکِز را به کتاب خوانان ایرانی معرفی کرد. این کتاب با استقبال زیادی روبرو شد و نویسنده آن در ایران به محبوبیت فراوان رسید.

تقریباً تمام آثار داستانی مارکز به فارسی ترجمه و منتشر شده است، و بیشتر آنها بیش از یک بار. برخی از داستان‌های او مانند رمان «عشق در سالهای وبا» با سانسور به بازار آمده و صحنه‌های اروتیک آن حذف شده است. خوانندگان ایرانی آثار مارکز را دنبال می‌کنند و برخی نویسندگان به تأثیر از سبک «رئالیسم جادویی» منسوب به او کتاب می‌نویسند.

آخرین کتاب‌های مارکز در حوزه رمان «روسپی‌های غمزده من» (باز هم با حذف برخی از صحنه‌ها) و خودزندگی‌نامهٔ او به عنوان «زیستن برای نوشتن» آخرین کارهایی هستند که از مارکز در ایران منتشر شده‌اند. کتاب «گزارش یک آدم‌ربایی» (۱۹۹۶) نیز در ایران کاملاً شناخته شده است، به ویژه از زمانی که میرحسین موسوی، از رهبران اصلی «جنبش سبز»، درونمایه آن را برگردانی واقعی از سرگذشت خود و همفکران خود دانست.

کتاب مارکز را کالبدشکافی نظام‌های وحشت و ترور دانسته‌اند. وصف کامل رژیم‌هایی که زندگی و حرمت شهروندان به هیچ می‌گیرند. مارکز رنج و درد قربانیان دیکتاتوری را شرح می‌دهد، با این دریغ و افسوس که او، این قوی‌ترین قلم جهان، «نمی‌تواند روی کاغذ حتی سایه‌ای کمرنگ از وحشتی را مجسم کند که قربانیان متحمل می‌شوند».

درگذشت

گابریل گارسیا مارکز، در روز پنجشنبه ۱۷ آوریل ۲۰۱۴ (۲۸ فروردین ۱۳۹۳)، در سن ۸۷ سالگی، در خانه‌اش در مکزیکو سیتی درگذشت. دو سال پیش از مرگ، برادر گابریل گارسیا مارکز اعلام کرد او از بیماری فراموشی (دمانس) رنج می‌برد و دیگر نمی‌نویسد. جسد وی فردای آن روز در روز آدینه در مکزیکوسیتی سوزانده شد، بخشی از خاکستر جسد وی به کلمبیا زادگاهش منتقل شد.

_گابریل گارسیا مارکز، نامدارترین نویسنده جهان درگذشت دویچه‌وله فارسی
_خبرگذاری بی‌بی‌سی

زندگانی ابراهیم حشمت

ابراهیم حشمت طالقانی (زاده ۱۲۶۴ روستای شهراسر (طالقان)-درگذشته ۱۴ اردیبهشت ۱۲۹۸ رشت) ملقب به «حشمت الاطباء» و «سردار حشمت»، فرزند عباسقلی بود. وی تات زبان و اهل روستای شهراسر طالقان شناخته می شود. از سران نهضت جنگل بود که از آغاز تشکیل این نهضت با آن همکاری می‌کرد و چندی از طرف هیأت اتحاد اسلام که شورای رهبری نهضت جنگل محسوب می‌شد، به حکومت لاهیجان منصوب شد.

تولد:
ابراهیم حشمت در سال ۱۲۶۴، در روستای شهراسر طالقان چشم به جهان گشود. پدرش میرزا عباسقلی پزشک تجربی بود. مادرش سکینه نام داشت. پدر در سال ۱۲۸۵ و مادر در سال ۱۲۷۹ شمسی چشم از جهان فرو بستند و مدفن‌شان در همان روستای شهراسر طالقان است. حشمت‌الاطباء تنها در فصل تابستان در زادگاهش طالقان اقامت داشت. زمانی که ابراهیم ۱۸ سال داشت، پدرش او را برای تحصیل به تهران فرستاد و نامش را در مدرسه «آلیانس فرانسه» ثبت می‌نماید. این زمان مصادف بود با اوج مبارزات مشروطه‌خواهان و همین امر سبب شد که ابراهیم به رشد سیاسی و آگاهی ویژه‌ای برسد. او سپس در مدرسه دارالفنون به تحصیل طب مشغول شد، هم‌زمان با دایر شدن مدرسه سیاسی از سوی مشیرالدوله به این مدرسه هم راه یافت و دروس آن را با موفقیت به پایان رساند.

در لاهیجان :
در سال ۱۳۲۸ قمری شاهسون‌ها در اردبیل علیه دولت مشروطه طغیان کردند و ابراهیم که اینک طبیب شده بود، به عنوان پزشک ارتش برای سرکوبی طغیان شاهسون‌ها اولین مأموریت و سفر جنگی خود را آغاز نمود. تجربیاتی که او در این سفر – چه از نظر پزشکی و چه از نظر نظامی – کسب نموده بود، سبب شد در جریان نهضت جنگل «نظام ملی» را در لاهیجان دایر کرد و خود سرپرستی آن را به عهده داشت.

هنگامی که روس‌ها در سال ۱۳۲۹ قمری برابر با ۱۲۸۶ شمسی از طریق آستارا به خاک ایران تجاوز کرده و به شهرهای انزلی و رشت هجوم آوردند، «جمعیت اتحاد اسلام» که دکتر حشمت از اعضای فعال آن بود، به مقابله و مبارزه با روس‌ها پرداخت و گروه‌های مختلفی را به نقاط مختلف گیلان اعزام داشت. در همین تاریخ میرزا کوچک خان را در منزل مؤید الدیوان – داماد میرزا محمدخان صالحی لاهیجانی ملاقات می کند. در همین جلسه بود که پیشنهاد میرزا کوچک خان درخصوص انتخاب جنگل‌های گیلان برای استقرار مرکز عملیات جنگل‌ها به تصویب رسید و طولی نکشید که با دو تن از دوستان دیگر به نام‌های سیدمحمد خان و شیخ عبدالاسلام [عرب] و میرزا کوچک خان شبانه از لاهیجان به رشت حرکت کردند.

اعضای هسته مرکزی اتحاد اسلام، عبارت بودند از: میرزا کوچک خان، میرزا احمد مدنی، دکتر حشمت، میرزا شفیع رضاسرایی، سید عبدالکریم کاشی، میرزا نحمی اسحق‌زاده و میرزا ابوالقاسم، حاجی احمد کسمائی، محمدعلی پیربازاری، حاجی میرزا محمد رضاحکیمی . هدفشان را به این شرح اعلام کردند: اخراج نیروهای بیگانه از کشور، برقراری امنیت و رفع بی‌عدالتی، مبارزه با خودکامگی و استبداد.

ریاست شورای نظامی جنگل در گوراب زرمیخ با میرزا کوچک خان و در لاهیجان با دکتر حشمت بود. نهضت جنگل تنها با قزاقان و ایادی دولتی دست به گریبان نبود، بلکه قوای انگلستان هم در سرکوب جنگلی‌ها نقش مؤثری داشت.

میرزا و دکتر حشمت
دکتر حشمت همیشه در اندیشه خدمت به مردم منطقه و رشد فرهنگ مردم بود و در تماس با روشنفکران و آزادی‌خواهان رانکوه (لنگرود و رودسر) و همزمان با دایر کردن «نظام ملی» در لاهیجان، از آنان برای گسترش فرهنگ و آبادانی منطقه و نیز ایجاد راه‌های ارتباطی و کمک به تهیدستان و توجه به بهروزی دهقانان یاری می‌طلبید.

حمله قوای دولتی به فرماندهی ایوب خان میرپنج از یک‌سو و حمایت هواپیماهای انگلیسی از آن‌ها و بمباران مواضع جنگل‌ها مجال به جنگلی‌ها نمی‌داد، تا آن‌جا که میرزا کوچک خان ناچار می‌شود به همراه ۹۴۳ نفر از مبارزان جنگل به سوی شرق گیلان و لاهیجان حرکت کند.

وقتی همراهان میرزا به لاهیجان رسیدند، در آن‌جا دکتر حشمت با نفرات خود به آنان پیوست که تعدادشان به ۱۴۳۲ نفر رسید. آنان در روز اول ماه شعبان ۱۳۳۷ قمری به دشت وسیع کجور واقع در ۳۱ کیلومتری جنوب تنکابن می‌رسند.

تسلیم و اعدام:
ندیس دکتر حشمت در میدان حشمت رشت (نزدیک آرامگاه)
در حوالی تنکابن و در طول راه همه‌جا قوای دولتی و مزدوران منطقه در تعقیب‌شان بودند. اوضاع بر آنان چنان سخت می‌شود که به‌ناچارً دکتر حشمت تصمیم می‌گیرد باتوجه به امان نامه ای که حکومت مرکزی داده است تسلیم قوای دولتی شود، هرچند میرزا کوچک خان با این تصمیم او مخالف بود. وقتی این کار صورت می‌گیرد، دولتی‌ها به بهانه این‌که رئیس کل قزاق دولت ایران (ژنرال استاروسلسکی) در رشت می‌باشد، به آن‌ها گفتند ما باید شما را روانه رشت کنیم تا به شما پروانه آزادی بدهند و به منازل خود بازگردید!

روز ششم ماه شعبان پس از سه روز اقامت در خرم‌آباد تنکابن، تعداد جنگلی‌ها به یکصد و هشتاد نفر رسید که همگی به همراه دکترحشمت و هشت نفر قزاق به رشت حرکت داده شدند.

در نزدیکی «دیوشل» دکتر حشمت را از یارانش جدا کردند و با درشکه به لاهیجان بردند. از این لحظه به بعد دکتر حشمت اطمینان پیدا کرد که دیگر امیدی برای نجات خود نیست و تمام وعده‌ها فریبنده بوده‌است. سرتیپ عبدالجواد قریب (متین الملک) کسی بود که وقتی در دادگاه سیلی محکمی به دکتر حشمت زد که این برخورد خوشایند دیگران نبود. محاکمه دکتر حشمت زود پایان یافت و در ساعت پنج بعد از ظهر همان روز او را با درشکه‌ای به میدان اعدام آوردند. دکتر حشمت از درشکه پیاده شد و متهورانه به پای دار رفت.

دکتر حشمت در روز چهاردهم اردیبهشت سال ۱۲۹۸ شمسی برابر با یازدهم شعبان ۱۳۳۷ قمری و دوم ماه مه ۱۹۱۹ میلادی درگذشت.

پیکر او را کاس آقا حسام معروف به خیاط که از آزادیخواهان قدیمی مقیم رشت بود تحویل گرفت و در گورستان محله چله‌خانه به خاک سپرد.

سید اشرف‌الدین حسینی معروف به «نسیم شمال» به مناسبت اعدام دکتر حشمت دو بیت شعر زیر را سرود:
رشت شد نامدار ایوالله شاد شد مالدار ایوالله
دکتر طالقانی اندر رشت رفت بالای دار ایوالله

ابراهیم فخرایی که از یاران میرزا و نویسنده کتاب «سردار جنگل» است، در قسمتی از یادداشت‌های خود آورده‌است: «درباره مرحوم دکتر حشمت زیاد کار نشده‌است و جامعه آزادیخواه حقش را به نحو احسن ادا نکرده‌است. شنیده‌ام، هر وقت محصول برنج شمال را که از آب حشمت رود مشروب می‌شود برمی‌دارند، قسمتی از آن را به نام خیرات و شادی روح احداث‌ کننده حشمت رود برای مستضعفین و بینوایان اختصاص می‌دهند.»

رحیم صفاری در مورد دکتر حشمت اشاره می‌نویسد: «دکتر حشمت معتقد بود اگر انقلاب همیشه به دنبال شعارهای تند و ویرانگر برود، افتخاری برای خود ذخیره نخواهد کرد. وضع مردم را به بهانه انقلاب بدتر کردن هنر نیست و اگر ما توانستیم وضع مردم را بهتر بکنیم به بشریت خدمت کرده‌ایم.»

منبع:
ابراهیم فخرایی، سردار جنگل، تهران، انتشارات جاویدان ، ۱۳۶۲

زندگانی ژوزف گوبلز

ژوزف گوبلز متولد ۲۹ اکتبر ۱۸۹۷ – مرگ ۱ می ۱۹۴۵٫ او بدون شک یکی از باهوش ترین و باسوادترین اعضای حزب نازی بود و اعتقاد داشت هدف از تبلیغات افزایش آگاهی نیست بلکه هدف از تبلیغات بدست آوردن موفقیت است.

ژوزف گوبلز در تاریخ ۲۹ اکتبر ۱۸۹۷ در شهر ریت (RHEYDT) که یکی از مناطق صنعتی جنوبی شهر مونشن گلادباخ بود، در خانواده ای کاتولیک و از طبقه کارگر متولد شد. پدرش در یک کارخانه کار میکرد و مادرش اصالتا از یک خانواده مزرعه دار بود. خواهران و برادران او عبارت بودند از هانس (۱۸۹۳ – ۱۹۴۷) و کنراد (۱۸۹۵ – ۱۹۴۹) و الیزابت (۱۹۰۱ – ۱۹۰۵) و ماریا (۱۹۱۰ – ۱۹۴۹) که با یکی از سازندگان مشهور فیلم در آلمان به نام مکس کیمیش ازدواج کرد.

گوبلز در یک مدرسه مسیحی به نام جیمنازیوم درس خواند و در سال ۱۹۱۶ در امتحان ورودی دانشگاه شرکت نمود. او در دوران مدرسه از ناحیه پای راست دچار مشکل شد و تا پایان عمرش از پای راست میلنگید. ویلیام شایرر در کتاب خودش به نام ظهور و سقوط رایش سوم نوشته است که التهاب استخوانی موجب لنگیدن گوبلز گردید و سبب شد تا او از خدمت در جنگ اول جهانی معاف گردد. او مجبور بود به دلیل کوتاهی یکی از پاهایش یک کفش مخصوص که یک قطعه فلزی در آن نصب شده بود را به پا کند. او بعدها خود را یک مجروح جنگی معرفی کرد که در نتیجه جراحات ناشی از جنگ میلنگد. او سپس به مدرسه فرقه برادران فرانسیسکن در هلند رفت اما حضور وی در این مدرسه موجب شد تا به تدریج او ایمان مذهبی کاتولیکی خود را از دست بدهد. گوبلز سپس در دانشگاههای بن و ورزبورگ و فرایبورگ و هایلدلبورگ به خواندن ادبیات و فلسفه پرداخت. او در هایدلبورگ تئوری دکترای خود در خصوص آثار دراماتیک و رمانتیک یک نویسنده قرن نوزدهم به نام ویلهلم فون شوتز را نوشت. چند تن از استادان او مانند فریدریش گوندولف و ماکس فرایهر فون والدبرگ یهودی بودند.

او پس از اتمام دوره دکترایش در سال ۱۹۲۱ به عنوان یک روزنامه نگار کار کرد و چندبار تلاش کرد تا کتابی بنویسد. او یک کتاب شعر که بی شباهت به یک اتوبیوگرافی نبود به نام “میشائیل” و چند شعر رومانتیک نوشت. او در این کتاب بدون آنکه متوجه شود در خصوص علت لنگیدن پایش حقیقت را گفت و علت آن را بیماری ذکر نمود. همچنین موهای قهوه ای تیره و چشمان قهوه ای او و نیز مشکل لنگیدن وی عملا با استاندارد نازیها برای یک فرد آریائی مغایرت داشت. کتاب گوبلز تا قبل از سال ۱۹۲۹ منتشر نگردید و او در عرصه نویسندگی با موفقیت همراه نشد.

گوبلز با زنان زیادی ارتباط عاشقانه یافت ولی هیچکدام از این عشقها به فرجام نرسید. دفتر خاطرات او که پس از جنگ باقی ماند و اکنون اطلاعات زیادی در خصوص زندگی وی در اختیار ما گذاشته است، نشان میدهد که او قبل از ازدواج با ماگدا کوانت و حتی پس از آن و زمانی که ۶ فرزند داشت، دارای ارتباط عاشقانه زیادی بوده است. در حدود سال ۱۹۲۳ دیدگاه های سیاسی گوبلز شکل گرفت.


ماگدا کوانت

در طول این دوره او آثار اسوالد اشپینگلر (OSWALD SPENGLER) و هیوستون استیوارت چمبرلین (HOUSTON CHAMBERLAIN) را که هر ۲ تن دارای عقاید نژادپرستانه بودند، مطالعه نمود و به شدت ضد سامی (ضد یهودی) گردید. همچنین در این زمان کورت ایسنر نخست وزیر ایالتی باواریا توسط یک فرد ملی گرا کشته شد و مونیخ وارد ورطه ناسیونالیسم افراطی گردید. جامعه آلمان در این زمان به شدت ضد روشنفکر و دارای عقاید پوپولیستی بود.

عضویت در حزب نازی

گوبلز نیز مانند بسیاری از سران حزب نازی در سال ۱۹۲۳ به حزب پیوست و به جنبش ضد اشغال منطقه روهر توسط فرانسویان پیوست. پس از شکست کودتای آبجو فروشی هیتلر در همان سال سران حزب دستگیر و حزب نازی غیرقانونی اعلام شد. پس از اجازه فعالیت مجدد حزب نازی، گوبلز به فعالیت خود در حزب ادامه داد و به عنوان دستیار جورج اشتراسر که وظیفه یافته بود دفتر حزب را در شمال آلمان فعال کند، منصوب گردید. هنوز اندکی نگذشته بود که میان اشتراسر و هیتلر اختلافات جدی بروز نمود و اشتراسر که یکی از فعال ترین و با هوش ترین عناصر حزب بود تبدیل به تهدیدی جدی برای هیتلر شد. آن ۲ به زودی برسر اینکه کدامیک از ۲ واژه و اندیشه سیاسی ناسیونالیم و یا سوسیالیسم بر دیگری ارجحیت دارد، با یکدیگر به اختلاف برخوردند. اشتراسر اعتقاد داشت که فعالیت های سوسیالیستی حزب باید در اولویت قرار داشته باشد و هیتلر بر اولویت ناسیونالیسم اعتقاد داشت. از آنجائی که گوبلز مسئول دفتر تبلیغات حزب و دستیار و متحد اصلی اشتراسر بود، مقالاتی در روزنامه حزب در جهت موافقت با نظریات اشتراسر نوشت و توانائی او در روزنامه نگاری موجب شد او در مجادلات میان طرفین تبدیل به یک عنصر کلیدی گردد. در سال ۱۹۲۵ گوبلز یک نامه سرگشاده با تیتر “به دوستانم در جناح چپ” را چاپ نمود و در آن خواستار اتحاد میان نازیها و سوسیالیستها برای مقابله با کاپیتالیسم گردید. او در این نامه نوشته بود:

ما در حال جنگ با یکدیگر هستیم اگرچه ما حقیقتا دشمن یکدیگر نیستیم. گوبلز با این جمله موافقت خود با نظریات اشتراسر مبنی بر تقدم اندیشه سوسیالیستی بر ناسیونالیزم را اعلام نمود. نویسنده .

در فوریه ۱۹۲۶ هیتلر کار نوشتن کتاب نبرد من [را که در زندان شروع کرده بودبه اتمام رساند تمام وقت خود را به مسائل حزب اختصاص داد و شروع به فعالیت برای بکارگیری افراد جدیدی در مناطق شمالی نمود. [توضیح اینکه ایالت باواریا در جوب آلمان واقع است و هیتلر در حال ایجاد دفتر حزب نازی در دیگر مناطق شمالی آلمان بود. نویسنده . هیتلر ۶۰ گولایتر (روسای حزب نازی) را به یک نشست در بامبرگ فراخواند که شامل اشتراسر و گوبلز نیز بودند. هیتلر در این جلسه طی یک سخنرانی رهبر حزب در مناطق شمالی (جورج اشتراسر) را متهم نمود که بسیار به سیاسیت های کمونیستها نزدیک شده است. از نظر هیتلر این امر حزب را به سوی سوسیالیزم و سرانجام به بلشویسم خواهد راند. از نظر هیتلر زمین، آینده ملت آلمان را تامین خواهد نمود و آینده از آن شاهزادگان نخواهد بود. فقط آلمانها و یک سیستم مشروع غیریهودی وجود خواهد داشت.

گوبلز بعدها اظهار داشت که این سخنان هیتلر او را از خواب غفلت بیدار نمود و وی را به شدت شیفته هیتلر کرد. او در دفتر خاطراتش نوشت:

من احساس میکنم ویران شده ام. اندازه هیتلر چه مقدار است؟

گوبلز براثر سخنان و کاراکتر هیتلر به شدت تکان خورد و متوجه شده بود که سوسیالیزم مفهومی است که یهودیان آن را ایجاد نموده اند. نازیها به مالکیت شخصی احترام گذاشته و درصدد ضبط دارائی های مردم نبودند. گوبلز در دفترخاطراتش نوشت:

مدت زیادی طول نکشید که من به هیتلر ایمان آوردم. این ایمان من به هیتلروحشتناک است. پشتیبانی من در درون حزب از هیتلر از این پس در راه او خواهد بود.

از سوی دیگر هیتلر نیز متوجه استعداد و نبوغ گوبلز شده بود بنابراین تصمیم گرفت تا گوبلز را به سوی خود جذب نمایددر ماه آوریل هیتلر گوبلز را به مونیخ فراخواند و اتومبیل خودش را برای آوردن گوبلز به ایستگاه راه آهن فرستاد و با او یک ملاقات خصوصی برگزار نمود. هیتلر در این ملاقات از گوبلز به دلیل دیدگاهش نسبت به سوسیالیزم انتقاد نمود ولی پیشنهاد کرد به شرطی که گوبلز رهبری وی بر حزب را به رسمیت بشناسد او حاضر است این اختلافات را فراموش کند. گوبلز با پیشنهاد وی موافقت کامل نمود و به او گفت که تا پایان زندگیش به هیتلر وفادار خواهد ماند. گوبلز در دفتر خاطراتش نوشت:

من عاشق او هستم. ذهن او فرای هرچیزی است. یک چنین ذهن درخشانی میتواند رهبر من باشد. من در برابر بزرگترین فرد تعظیم میکنم، اویک نابغه سیاسی است .

شکست و مرگ
گوبلز در آخرین ماه های جنگ بطور عجیبی به نقل قسمتهائی از کتاب مکاشفات یوحنا میپرداخت. برای نمونه او در دفتر خاطرات خود این چنین نوشته است:

در تاریخ موارد نادری وجود دارد که در آن یک ملت شجاع در ستیز برای زندگی خویش با امتحاناتی هولناک مواجه میشود همچنانکه ملت آلمان امروزه در چنین جنگی گرفتار است. نکبت نتیجه ای است که تمام ما را خواهد گرفت. هرگز پایانی بر این مصیبت نیست. ترس و شکنجه روحی ملت آلمان نیازی به توصیف جزئیات ندارد. ما طاقت فرجامی سهمگین را داریم زیرا ما برای خوبیها جنگیدیم و بخاطر تحمل شجاعانه جنگی مان برای رسیدن به عظمت آیندگان از ما نام خواهند برد.

در ماههای اول سال ۱۹۴۵ ارتش سرخ شوروی از رودخانه ادر و متفقین غربی از رودخانه راین عبور کردند و در این شرایط گوبلز دیگر بیش از این نمیتوانست واقعیت شکست قطعی آلمان را پنهان کند. او می دانست که چه چیزی در انتظار وی خواهد بود. او در دفتر خاطراتش نوشت:

ما تمام پله های پشت سرمان را سوزانده ایم. ما نمیتوانیم و نمیخواهیم به عقب برگردیم. ما مجبوریم و تصمیم داریم تا پایان ادامه دهیم.

زمانی که اکثر سران نازی در آخرین روزها هیتلر و برلین را ترک نمودند، گوبلز تصمیم گرفت تا آخر با پیشوا باقی بماند و هنگامی که گروه ارتش ویستولا تحت فرماندهی هاینریش هیملر با شکست های سختی مواجه شد، هیتلر احساس کرد که او با متفقین غربی در حال گفتگوی صلح است. تنها گوبلز و بورمان در برلین باقی مانده بودند. گوبلز که میدانست قوه تخیل هیتلر بسیار فعال است از مرگ فرانکلین روزولت در تاریخ ۱۲ آوریل برای دلگرمی وی استفاده نمود تا به هیتلر القا نماید که دست مشیت الهی در آخرین لحظه برای پیروزی آلمان وارد عمل خواهد شد. هیتلر در تاریخ ۲۰ آوریل و مصادف با پنجاه و ششمین سالروز تولدش به پناهگاه زیرزمینی عمارت صدارت عظمی نقل مکان نمود و اندکی بعد گوبلز نیز به همراه خانواده اش به این پناهگاه منتقل شد. در تاریخ ۲۳ آوریل گوبلز در پیامی خطاب به ملت آلمان، خواستار مقاومت در برابر دشمن گردید. با نزدیک شدن ارتش سرخ به پناهگاه زیرزمینی، هیتلر در شب ۲۹ آوریل با اوا براون ازدواج کرد و سپس به منشی خود وصیتنامه اش را دیکته نمود. در این وصیتنامه دریاسالار کارل دونیتز به عنوان پیشوای آلمان و گوبلز به عنوان صدراعظم رایش سوم و مارتین بورمان نیز به ریاست حزب نازی منصوب شده بود. در روز ۳۰ آوریل هیتلر و اوا براون خودکشی نمودند و پس از خودکشی جنازه آنان طبق دستور هیتلر به باغ عمارت صدارت عظمی منتقل شد و پس از آغشته شدن به بنزین سوزانده شد. گوبلز پس از خودکشی هیتلر پیامی به این مضمون ارسال نمود:

قلب آلمان از تپش افتاد. پیشوا مرده است.

در تاریخ ۱ ماه می ۱۹۴۵ گوبلز به منشی خود در پناهگاه نامه ای را دیکته نمود و به ژنرال هانس کربس فرمانده ارتش آلمان برای دفاع از برلین دستورداد تا با پرچم سفید خود را به مارشال واسیلی چویکوف تسلیم نماید و نامه وی راتسلیم چویکوف نماید. چویکوف فرماندهی ارتش هشتم گارد اتحاد شوروی در مرکز برلین را برعهده داشت. گوبلز در این نامه چویکوف را از مرگ هیتلر آگاه نموده و خواستار آتش بس شده بود.

در ساعت ۸ غروب ۱ ماه می گوبلز به یک دندانپزشک SS به نام هلموت کونز که در پناهگاه حضور داشت، اطلاع داد که در نظر دارد تا با تزریق مورفین هر ۶ کودک خود را ابتدا بیهوش و سپس با کپسول سیانور بکشد. دکتر کونز بعدها شهادت داد که وی به کودکان مورفین تزریق نمود اما این ماگدا و اشتامپ فگر دکتر شخصی هیتلر بودند که کودکان را با سم سیانور مسموم نمودند. اندکی بعد گوبلز و ماگدا به سمت بالای پله هائی که به باغ صدارت عظمی منتهی میشد رفتند و تقریبا در آخرین پله ها با شلیک گلوله به اتفاق یکدیگر خودکشی نمودند. جنازه آنان و کودکانشان به باغ صدارت عظمی منتقل شد و جنازه ماگدا و ژوزف گوبلز با بنزین آغشته و به آتش کشیده شد. زمانی که نیروهای اتحاد شوروی وارد عمارت صدارت عظمی شدند با جنازه گوبلز و همسر و ۶ فرزندشان و نیز با جنازه هیتلر و اوا براون و سگ هیتلر و نیز ژنرال هانس کربس مواجه شدند.

شناسائی جسد فرزندان گوبلز توسط متفقین:
جسد گوبلز بگونه ای بود که دست راستش از آرنج به سمت بالا خم شده و سوخته بود اما مدال طلای حزب نازی و نیز قسمتهائی از یونیفورم حزب همچنان باقی مانده بودند. این جنازه ها بطور مکرر در مناطق مختلف به خاک سپرده و سپس نبش قبر گردید و در مکان جدیدی بخاک سپرده شد. آخرین نقطه ای که جنازه آنان توسط نهاد ضد اطلاعاتی ارتش سرخ موسوم به اسمرش (SMERSH) دفن شد، در اطراف شهر ماگدبورگ و به تاریخ ۲۱ فوریه ۱۹۴۶ بود. در سال ۱۹۷۰یوری آندروپوف رئیس سازمان اطلاعاتی اتحاد شوروی KGB ماموریت یافت تا باقی مانده این جنازه ها را از بین ببرد. در تاریخ ۴ آوریل ۱۹۷۰ یک تیم مرکب از افراد KGB به همراه نقشه محل خاکسپاری جنازه ها مخفیانه به محل دفن رفتند و پس از نبش قبر ۵ جعبه چوبی که جنازه ها در آن دفن شده بود را یافتند. جنازه ها از جعبه های چوبی خارج و سپس تماما سوزانده شد و خاکستر آنها نیز به داخل رودخانه بیدریتز که یکی از شاخه های رودخانه الب بود، ریخته شد.

_ژوزف گوبلس:کورت ریس. چاپ موسسه هلیس و کارتر. لندن.۱۹۴۹. صفحه ۱۶

زندگانی علی‌اصغر حکمت

علی‌اصغر حکمت (۱۳۵۹ – ۱۲۷۱)، سیاست‌مدار، ادیب، شاعر، نویسنده و مترجم معاصر ایرانی است. وی سیاست‌مدار در دوره رضا شاه و محمدرضا شاه، چندین دوره عهده‌دار مقام وزارت، نخستین رئیس دانشگاه تهران، و بنیان‌گذار کتابخانه ملّی ایران در مقام وزیر فرهنگ و معارف وقت و بنیان‌گذار نشریه فروغ تربیت است.

تولد و کودکی:
علی‌اصغر حکمت فرزند احمدعلی مستوفی معظم الدوله (حشمت الممالک شیرازی) بود. اجداد وی از علمای شیراز بودند و از طرف مادر نیز نوه حسن فسایی نویسنده کتاب فارسنامه ناصری بود و جد او سید علیخان امیرکبیر صاحب شرح صحیفه نام داشت.

تحصیلات:
علی‌اصغر حکمت پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه در شیراز برای ادامه تحصیل به تهران آمد و در کنار آموختن علوم جدید در مدرسه آمریکایی به آموختن علوم اسلامی نظیر فقه و اصول در مدارس اسلامی پرداخت. معروف است که آیت‌الله میرزا طاهر تنکابنی نیز از اساتید وی بوده‌است.
حکمت در سال ۱۲۹۷ ش وارد خدمات فرهنگی شد و با نشر مقالات تحقیقی و تدریس زبان انگلیسی در مدارس متوسطه، کسب شهرت نمود و وارد فعالیت‌های سیاسی شد و با کمک عده‌ای از دوستان و همفکران خود به رهبری علی‌اکبر داور، حزب رادیکال را بنیانگذاری کردند. حکمت تا سال ۱۳۰۹ در وزارت معارف خدمت می‌کرد. در این سال به تشکیلات جدید داور در دادگستری وارد شد و پس از چندی برای مطالعه در امور قضایی و ثبتی به اروپا اعزام شد. وی در اروپا وارد دانشکده حقوق و ادبیات شد و مدرک لیسانس در هر دو رشته گرفت. مأموریت دیگر حکمت در اروپا مطالعه در امر آموزش و پرورش و دانشگاه بود. در سال ۱۳۰۹ به منظور تکمیل تحصیلات خود به فرانسه و انگلستان عزیمت کرد و از دانشگاه سوربن پاریس در رشته ادبیات فارغ‌التحصیل گردید و به تهران بازگشت.

درگذشت:
علی‌اصغر حکمت روز دوشنبه سوم شهریور ۱۳۵۹ ه. ش برابر چهاردهم شوال ۱۴۰۰ ق. در تهران وفات یافت و در آرامگاه خانوادگی در حضرت عبدالعظیم (باغچه توتی) به خاک سپرده شد.

وزارت معارف:
حکمت در شهریور ۱۳۱۲ به تهران احضار شد و در کابینه ذکاءالملک فروغی ابتدا کفیل و بعد وزیر معارف و رئیس دانشگاه شد. در کابینه جم نیز وزیر فرهنگ بود، دوران پنج ساله وزارت فرهنگ علی‌اصغر حکمت را باید دوران تحول فرهنگی در این وزارتخانه نام نهاد. حکمت پس از معافیت از وزارت فرهنگ در اسفند ۱۳۱۷ در ترمیم کابینه محمود جم به وزارت کشور منصوب شد. در کابینه دکتر متین دفتری نیز همان سمت را عهده‌دار بود. در خرداد ۱۳۱۹ بار دیگر از خدمت معاف شد و به کار تحقیق و مطالعه پرداخت. وی در ترمیم کابینه فروغی در ۳۰ شهریور ۱۳۲۰ وزیر بازرگانی و پیشه و هنر شد. در ترمیم دیگر کابینه فروغی، وزارت بهداری را برعهده گرفت. در کابینه سهیلی نیز همچنان وزیر بهداری بود.

مهمترین اقدامات:
حکمت به اقتضای مسؤولیتهایی که بر عهده داشت دست به اقدامات سیاسی- اجتماعی و فرهنگی گوناگونی زد که از جمله آنها می‌توان بدین موارد اشاره نمود: تأسیس کتابخانه‌های (ملی، فنی معارف، دانشسرای عالی)، احیای انجمن آثار ملی، تأسیس موزه‌های (ایران باستان، مردم شناسی، پارس شیراز و موزه حضرت معصومه قم)، تأسیس دانشگاه تهران به همراهی جمعی از روشنفکران و سیاست‌مردان دیگر و تأسیس دانشکده علوم معقول و منقول، دانشسراهای مقدماتی، تأسیس مدارس جدید، دارالتربیه عشایر، برگزاری کلاسهای ملی شبانه جهت مبارزه با بیسوادی، تغییر نام مدارس خارجی به فارسی، تأسیس پیشاهنگی و سازمان تربیت بدنی، تأسیس صحیه مدارس، و تأسیس فرهنگستان ایران.

سال ۱۳۱۳ او از صادقِ هدایت شکایت کرد و صادق هدایت به ادارهٔ تامینات خواسته شد و از او گرفته شد. که دیگر ننویسد و چیزی چاپ نکند و بدین گونه صادقِ هدایت از اولین ممنوع‌القلم‌های تاریخِ سانسورِ ایران شد.

ریاست دانشگاه تهران:
تأسیس دانشگاه تهران، تأسیس دانشسراهای مقدماتی در سراسر کشور، برگزاری جشن هزاره فردوسی، تأسیس فرهنگستان ایران، ایجاد پیش‌آهنگی و تغییر برنامه‌های مدارس به اصول آموزشی کشورهای خارج، ایجاد تحول در زبان و ادبیات پارسی، توجه به آثار باستانی و تشکیل موزه ایران باستان، تربیت کادر آموزشی و انتشار نشریات و توجه به امر ورزش در مدارس، توسعه و تکمیل مدارس ابتدایی و متوسطه از جمله کارهای او بود.

فعالیت‌های آموزش:
علی اصغر حکمت ازسال ۱۳۲۹ استاد کرسی تاریخ مذاهب و ادبیات ایران در دانشگاه تهران بود. تدریس یکی از مهمترین اشتغالات حکمت بود که حتی در دوران وزارت آن را رها نکرد. وی همزمان با تحصیل در جردن تهران به تدریس فارسی و عربی در کلاس‌های یازدهم و دوازدهم مدرسه پرداخت. با أخذ دانشنامه به شیراز بازگشته، به تدریس جغرافیا و حساب مشغول شد. مدتی نیز به تدریس انگلیسی در مدارس علمیه پرداخت که با مخالفت عده‌ای این سمت را از دست داد. از ۱۳۱۵ ش علاوه برداشتن مسؤولیت وزارت فرهنگ و ریاست دانشگاه تهران به تدریس تاریخ ادبیات ایران و ادیان و مذاهب نیز می‌پرداخت که این امر تا سال ۱۳۵۱ ش ادامه یافت.

حکمت در هندوستان:
حکمت شیرازی در تحکیم و توسعه روابط همه‌جانبه ایران با کشورهای مسلمان و آسیایی، به ویژه هندوستان، کوشش فراوان کرد. او چندی سفیر کبیر ایران در هند بود و از دانشگاه دهلی دکترای افتخاری دریافت داشت. حکمت با بسیاری از رجال هند چون مهاتما گاندی، جواهر لعل نهرو، ابوالکلام آزاد، تاگور و… دوستی و مراوده داشت. بخشی از آثار تحقیقی و ادبی وی نیز دربارهٔ هند است از جمله «نقش پارسی بر احجار هند»، «سرزمین هند»، «ادیان و تمدّن و فرهنگ هند» و… از او اشعاری نیز دربارهٔ هند و شهرها و مردم این دیار باقی‌مانده که آنها را «هندیات» نامیده‌است. حکمت چهار سفر به هند کرد که گزارش سه سفر را در یادداشت‌های خود آورده‌است: نخستین سفر حکمت از روز شنبه ۶ اسفند ماه ۱۳۲۲ / ۲۶ فوریه ۱۹۴۴ آغاز می‌شود و تا ۱۶ اردیبهشت ۱۳۲۳ / ۶ می۱۹۴۴ ادامه می‌یابد. او خاطرات خود را از این سفر در دفتر ششم ثبت کرده‌است که: «… روزی آقای دکتر صدیق، وزیر فرهنگ، تلفنی به من گفتند که اگر مایل باشید به هندوستان سفری شوید و هفته‌ای برنیامد که مقرّر شد که این بنده به‌اتّفاق دکتر غلامرضا رشید یاسمی و ابراهیم پور داود، به عنوان هیئت فرهنگی، به هندوستان اعزام شویم. روز شنبه ۶ اسفند ۱۳۲۲ / ۲۶ فوریه، بار سفر بسته شد و با هواپیما از تهران به عزم هندوستان حرکت نمودیم.

سفر دوم حکمت به هند پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۲۵ آغاز می‌شود و تا هفتم خرداد ۱۳۲۶ شمسی، برابر با ۲۹ مه ۱۹۴۷، ادامه می‌یابد، ظاهراً این اوّلین سفر حکمت به هندوستان، پس از استقلال هند است. این سفر برای شرکت در کنفرانس ملل آسیایی ترتیب داده شده‌است و حکمت در رأس هیأتی است که مصطفی قلی رام، دکتر غلامحسین صدیقی، دکتر مهدی بیانی، محمّدتقی مقتدری، خوشحال سعید شارما، عبّاس آریا و صفیه فیروز در آن عضویّت دارند و با هواپیما از تهران به کرمان و زاهدان می‌روند و از آنجا با راه آهن به میرجاوه و سپس کویته می‌روند و از آنجا به دهلی می‌رسند. در این سفر جواهر لعل نهرو، صدر اعظم فقید و وزیر امور خارجه که به قول حکمت «بزرگترین زعیم حزب کنگره هندوستان می‌باشد» این هیئت را در روز ۲ اسفند ۲۵، برابر با ۱۱ مارس ۱۹۴۷، به چای دعوت می‌کند: «وی در خانه خود از ما پذیرایی نمود. به مهربانی و ادب بسیار و دختر و نوه او نیز بودند. در حقیقت مجلسی دوستانه و خانوادگی بود. (نهرو) با قیافه باهوش و جذّاب و معقول خود با ما صحبت می‌نمود. مراسله‌ای که از طرف آقای قوام السّلطنه به او نوشته شده بود، به او هدیه کردم، از کتاب معروف او Discovery Of India که در آن راجع به روابط ایران و هند صحبت کرده‌است و نقل کلامی از من نموده‌است، صحبت شد و او را به خاطر تألیف آن کتاب ستایش کردم، وعده کرد آن را برای من بفرستد.» حکمت و همراهان در همین روز در عمارت مجلس مقننه با ابوالکلام آزاد که وزیر فرهنگ هند بود، ملاقات می‌کنند. حکمت می‌نویسد: «ابوالکلام آزاد پیرمردی است که در حدود شصت سال دارد و بسیار باهوش و حسّاس و پر از حرارت و جوش است و عربی و فارسی را به فصاحت تکلّم می‌کند، ربع ساعتی پذیرایی نمود و از مسائل مربوط به فرهنگ عمومی سخن می‌گفت…» «مولانا ابوالکلام آزاد دعوت کرد که فردا عصر ساعت ۵ به منزل او برای چای برویم»«وزراء کابینه هند و خود پاندیت نهرو نیز بودند، میز چای مفصّلی چیده و میوه و شیرینی و چای خیلی خوب، مخصوصاً چای چینی معطّری صرف شد.»

آثار:
حکمت همچنین از مشاهیر فرهنگ و ادب فارسی بود که آثار بسیار گرانبهایی به خصوص در زمینه‌های ادبی، تاریخی و فرهنگی از خود برجای گذاشته‌است. در عرصه سیاست نیز از حکمت به عنوان یکی از مؤسسین حزب رادیکال یاد شده‌است.

تألیفات:
_امثال قرآن مجید
_شرح احوال جامی
_رساله در باب امیر علیشیر نوائی
_«پارسی نغز» (مجموعه‌ای است از برگزیده‌های پارسی‌گویان)
_تصحیح «کشف‌الاسرار»؛ میبدی
_ره‌آورد حکمت، از نوشته‌ها و خاطرات شخصی علی‌اصغر حکمت
_نقش پارسی براحجارهند

ترجمه:
_پنج حکایت از شکسپیر
_از سعدی تا جامی؛ ترجمه جلد سوم تاریخ ادبیات ادوارد براون؛
_امین و مأمون؛ ترجمه از سلسله روایات اسلامی جرجی زیدان
_ترجمه «رستاخیز»؛ تألیف تولستوی دانشمند روسی
_ترجمه «راه زندگانی»؛ تألیف نیکولا حداد مصری؛
_تاریخ جامع ادیان، نوشتهٔ جان بی. ناس
_نمایشنامه شاکونتالا اثر کالبداسا نویسنده هندی

از جمله نشانهای او، نشان درجه اول وزارت فرهنگ، ۱۲۹۹ -نشان لژیون دونوراز دولت فرانسه، نشان درجه اول همایون ۱۳۲۵ ه. ش، نشان درجه اول نیل از دولت مصر ۱۳۱۸ ه. ش، نشان درجه اول الکواکب الاردنی از دولت هاشمی اردن، ۱۳۲۸ ه. ش-نشان درجه اول سردار اعلا از دولت افغانستان ۱۳۲۹ ه. ش، نشان رسمی درجه اول از دولتهای هلند، دانمارک، انگلستان، ژاپن و ایتالیا.

علی‌اصغر حکمت اهدا کننده حدود ۵۵۴۹ هزار جلد کتاب اعم از موروثی یا خریداری شده و روزنامه ـ عصر ناصری تا زمان معاصرـ به کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران در خرداد ۱۳۵۱ش. است که ۵۰۰ نسخه آن خطی و منحصربه‌فرد است. همچنین فرمانها و اسناد و کتابهای خطی اجداد خود را به کتابخانه آستان قدس رضوی و اشیای ذی‌قیمت دیگری را نیز به موزه ملی پارس اهدا نمود.

_رستگار فسایی، علی اصغر حکمت شیرازی، تهران، طرح نو، ص ۱۳۰و ۱۳۴، ۱۵۸–۱۵۰، ۱۸۸–۱۶۴؛ یغمائی، پیشین، ص ۳۳۱–۳۲۷؛ عاقلی، پیشین، ص۵۸۶؛ مرسلوند، ص ۱۱۵.

زندگانی بی‌نظیر بوتو

بی نظیر‌ بوتو در تاریخ ۲۱ ژوئن ۱۹۵۳ در کراچی در یک خانواده تحصیل کرده متولد شد. وی دختر ذوالفقار علی بوتو نخست وزیر اسبق پاکستان بود. بی نظیر بوتو دوران تحصیل خود را در دانشگاه کراچی و راولپندی گذراند و در سال ۱۹۶۹ وارد دانشگاه هاروارد آمریکا شد.

همچنین بی نظیر بوتو از سال ۱۹۷۳ در دانشگاه آکسفورد در رشته های حقوق و اقتصاد تحصیل کرد. پس از آن بود که بوتو به فکر فعالیت های سیاسی افتاد و تصمیم گرفت به پاکستان بازگردد و فعالیت های سیاسی اش را از حزب مردم آغاز کند.ذوالفقار علی بوتو، نخست وزیر سابق پاکستان و بنیانگذار حزب مردم پاکستان در سال ۱۹۷۹ پس از کودتای نظامی ژنرال ضیاء الحق به دستور او و به حکم دادگاه عالی پاکستان به اتهام واهی قتل یک مخالف سیاسی اعدام شد.

حزب مردم پاکستان یک حزب سوسیال دموکرات با گرایش چپ میانه است و بی نظیر بوتو در سال ۱۹۸۲ و در سن ۲۹ سالگی رهبر این حزب شد.وی نخستین زن پاکستانی بود که رهبری یک حزب سیاسی مهم را برعهده می گرفت. وی پس از آنکه سال ۱۹۸۸ به نخست وزیری رسید اقدامات متعددی برای ارتقای اقتصاد و امنیت ملی پاکستان انجام داد و سیاست های سرمایه داری اجتماعی را برای توسعه صنعتی و رشد اقتصادی پاکستان به اجرا درآورد.

بی نظیر بوتو طی فعالیت های سیاسی اش با خطرات بسیاری روبرو شد به طوری که به دلیل مخالفت با حکومت نظامی ژنرال ضیاء الحق، رییس جمهور وقت پاکستان بازداشت و به حبس خانگی محکوم شد. پس از آن ضیاء الحق، بوتو را به انگلستان تبعید کرد و دو سال بعد در ۱۰ آوریل ۱۹۸۶ بوتو به پاکستان بازگشت.بی نظیر بوتو دو بار در سال های ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۰ و ۱۹۹۳ تا ۱۹۹۶ سمت نخست وزیری پاکستان را بر عهده داشت؛ اما به علت فساد مالی از سمتش برکنار شد.وی در سال ۱۹۹۵ از کودتای نافرجام علیه دولتش زنده ماند و پس از آن لحن محکم وی علیه رقیبان سیاسی داخلی و همچنین دولت هند، سبب شد که لقب “بانوی آهنین پاکستان” را کسب کند.بوتو و شوهرش (آصف علی زرداری) بارها توسط دادگاه ها و دولت های پاکستان و کشورهای مختلف به فساد مالی متهم و با حکم دادگستری پاکستان به زندان محکوم شدند. اثبات این اتهامات باعث شد که بی نظیر بوتو در سال ۱۹۹۶ از مقام خود برکنار شود.

بوتو پس از این که هشت سال در تبعید به سر برد، در ۱۸ اکتبر ۲۰۰۷ به پاکستان بازگشت. بی نظیر قصد داشت با شرکت در مبارزات انتخاباتی برای سومین بار به مقام نخست وزیری پاکستان انتخاب شود.وی دوران تبعید خود را در انگلستان و دبی گذراند. بوتو در همان ساعات اولیه ورودش به پاکستان و در کراچی مورد حمله تروریستی قرار گرفت اما به خود وی آسیبی نرسید. طی این حمله که کاروان حامل بوتو را هدف قرار داده بود، ۱۳۵ تن کشته و ۳۲۰ تن دیگر زخمی شدند.

سرانجام پس از چندین رشته ترور ناموفق، بی نظیر بوتو در تاریخ ۲۷ دسامبر ۲۰۰۷ در یک حمله تروریستی انتحاری در شهر راولپندی در استان پنجاب به قتل رسید. با پایان یافتن سخنرانی انتخاباتی بوتو در این شهر، وی همراه با اطرافیان و محافظانش سوار بر اتومبیلی قصد ترک محل سخنرانی را داشت که این بمب گذار انتحاری خود را در نزدیک اتومبیل حامل بوتو منفجر کرد. در عین، فرد یا افراد مسلحی هم به سوی کاروان حامل او آتش گشودند. پس از آن بوتو به بیمارستان دولتی راولپندی منتقل شد و جان سپرد.علت اصلی مرگ بی نظیر بوتو گلوله هایی که قبل از انفجار بمب به گردن و قفسه سینه وی اصابت کرده بود، اعلام شد. اما مقامات بیمارستان پس از آن اعلام کردند که مرگ بوتو در اثر برخورد جسم سخت با سر وی روی داده است.

در پی ترور بی نظیر بوتو، دولت پاکستان طالبان و القاعده را مسئول این عملیات دانست و اعلام شد فردی به نام کرامت الله بلال از اعضای القاعده این ترور را انجام داده است. اما القاعده اعلام کرد که در ترور بوتو نقشی نداشته است.بی نظیر بوتو پس از مرگش طی خاکسپاری در ایالت سند پاکستان در روستای کرهی خدابخش کنار محل دفن پدر و دو برادر خود به خاک سپرده شد. انتشار خبر ترور بی نظیر بوتو باعث بهت و حیرت بسیاری در سراسر جهان شد اما گویا این خبری بود که همگان انتظار آن را داشتند. از زمان بازگشت بی نظیر بوتو از تبعید به پاکستان مدت زیادی نمی گذشت اما در این مدت کوتاه، سه سوء قصد علیه او انجام گرفت که آخری در نهایت باعث قتل وی شد.

بوتو در پاکستان از نفوذ و قدرت بسیاری در میان جریانات سیاسی برخوردار بود و این موضوعی است که می تواند به روشن شدن دلایل ترور وی کمک کند. بی نظیر بوتو برای پاکستان برنامه ای درازمدت در سرداشت و گام به گام به دنبال اجرای آن بود. اگرچه گفته شده که ورود بوتو به پاکستان طی هماهنگی با پرویز مشرف انجام شد، اما وقایع نشان داد که راه این دو از هم جدا بوده و اختلافاتی نیز با یکدیگر داشته اند.به نظر می رسد پرسیدن این سوال که عامل ترور بی نظیر بوتو چه کسی است پرسش درستی نباشد؛ گرچه در نهایت نیروی مشخصی در این کار دست داشته است. می توان دراین باره که القاعده یا سازمان اطلاعات ملی ارتش پاکستان و یا حتی پرویز مشرف در قتل بوتو دست داشته اند، گمانه زنی هایی را مطرح کرد؛ اما این نوع گمانه زنی ها بیشتر حرکت در راستای یک سویه نگری است تا درک صحیح واقعیت های پاکستان.

پیچیدگی قتل بی نظیر بوتو را می توان از این زاویه هم دید که وی قربانی روندی بود که خودش آن را ایجاد کرده بود. در دوران نخست وزیری بی نظیر بوتو، ارتش پاکستان با حمایت از طالبان، به قدرت یافتن خشونت مذهبی در افغانستان کمک کرد. خشونتی که به اسم مذهب، توسط طالبان به وجود آمد و کم کم در خود پاکستان هم رشد یافت.نکته دیگری که در پس زمینه ترور بی نظیر بوتو وجود دارد، این موضوع است که واقعا مجامع بین المللی درباره اوضاع سیاسی پاکستان و اینکه این اوضاع چه نقشی در ترور نخست وزیر فقید پاکستان داشته است،چه اطلاعاتی دارند؟

تفسیر سیاسی اوضاع پاکستان حتی برای کارشناسان برجسته سیاسی و امور بین الملل امری مشکل محسوب می شود. در هیچ جای دنیا به اندازه پاکستان اوضاع سیاسی پچییده نیست. گروه های مذهبی، نظامی، سکولار، سیاستمداران و بنیاد گراها هرکدام یک قدرت تعیین کننده در پاکستان به حساب می آیند و هرچند سال یک بار اتحاد تعدادی از آنها با یکدیگر یا اختلافاتشان، بازی سیاست در پاکستان را دستخوش دگرگونی می کند.بی نظیر بوتو در راستای احیای دموکراسی، مبارزه با واپس گرایی و تقویت جنبش فمینیستی گام برداشت و شاید یکی از علل ترور وی اقداماتش در این سه زمینه بوده است. نخست وزیر فقید پاکستان که یک عنصر لیبرال دموکرات بود، تاحدودی توانست با اهدای جان خود فضای باز سیاسی پاکستان را به نوآوری دعوت کند.

به دنبال ترور بی نظیر بوتو، بی ثباتی در پاکستان تشدید شد و تظاهرات سراسر این کشور را فرا گرفت. از جمله تحولات مهم پس از ترور بوتو می توان به انتخاب فهمیده میرزا به عنوان رییس مجلس، یوسف رضا گیلانی به عنوان نخست وزیر، استعفای مشرف از ریاست ارتش و سپس از ریاست جمهوری و انتخاب آصف علی زرداری همسر بوتو به عنوان رییس جمهور جدید پاکستان اشاره کرد.آصف علی زرداری، همسر بی نظیر بوتو و رهبر حزب مردم (حزب بوتو) از سوی قانون گذاران پاکستانی در روز ۶ سپتامبر ۲۰۰۸ به عنوان رییس جمهور انتخاب شد و به یکی از قدرتمند ترین رهبران غیرنظامی در طول تاریخ ۶۶ ساله استقلال پاکستان تبدیل شد.
بوتو در مقدمه اتوبیوگرافی خود تحت عنوان “بی نظیر بوتو؛ دختر شرق” می گوید: من این زندگی را انتخاب نکردم بلکه این زندگی است که مرا انتخاب کرده است. در کشور پاکستان به دنیا آمدم و زندگیم در برگیرنده حالات مختلفی از ناآرامی ها، ناملایمات و لحظات غم انگیز و در عین حال پیروزی ها و اوقات خوش است.

_خاطرات بی‌نظیر بوتو نخست وزیر فقید پاکستان