نقش مادر در زندگی جبران خلیل جبران (۱۸۸۳ ـ ۱۹۳۱)

آنها که آثار ادبی جبران را بررسی کردهاند، به ارزش او برای زن و ستایش او از مادر و مادری، به خوبی پی بردهاند. این ارزش و ستایش ناشی از دینی بود که وی نسبت به زن عموما، و نسبت به مادرش بهخصوص احساس میکرد. مادرش سجایای اخلاقی فراوانی داشت و برخلاف پدرش، زنی شجاع و با سخاوت بود. مادرش بود که رنج سفر به آمریکا را تاب آورد تا چهار فرزندش را به عرصه برساند.
جبران در عصری زیست که موازین و اصول در آن بر هم خورده بود. فساد سیاسی در آن بیداد میکرد و ستم در آن یکه تاز بود. توانگرش خون درویشش را میمکید و ثروتمندش به فقیرش رحم نمیکرد. امیر و فئودال و روحانی حاکم بر مقدرات رعیت بودند. سنت اجتماعی نیز زن را از اراده وانسانیت خود تهی کرده بود و رفتاری چون ناقصالعقلها با او داشت و شخصیتی برایش قائل نبود.
خلیل، پدر جبران، شغل نامناسبی داشت و الکلی بود. با زن و فرزندانش به بدی رفتار میکرد و رابطه خوبی با آنها نداشت. فرزندانش از او میترسیدند و با مادر خود دمخور بودند. ادامه خواندن “نقش مادر در زندگی جبران خلیل جبران (۱۸۸۳ ـ ۱۹۳۱)”

نگاهی به زندگی جبران خلیل جبران،نویسنده و اندیشمند لبنانی

جبران خلیل جبران، نابغه مشهور لبنانی، موفق ترین نویسنده و هنرمند معاصر عرب، نه تنها از پیشگامان ادبیات نوین عربی است، بلکه در جهان امروز و در ایران نیز بسیار پرآوازه و اثرگذار بوده است.
او نقاش و نویسنده ای نوآور، عارف و شاعری مبارز و اندیشمندی ممتاز و معنویت گرا است که توانست با آثار کم حجم، اما نغز و پرمغز خود، ستاره شرق و پیام آور سرزمین پیامبران و سخنگوی وجدان فرهنگی ملت خود باشد. ادامه خواندن “نگاهی به زندگی جبران خلیل جبران،نویسنده و اندیشمند لبنانی”

زندگی جبران خلیل جبران

سال ها پیش و کتابفروشی ای که تازه باز شده است و من که جزو مشتریان اندک آنجا هستم و کتابفروش که فرصت دارد تا کتابی را به من معرفی کند، معرفی که نه، در واقع داستانی از آن کتاب را مانند یک هنرپیشه تئاتر اجرا کند و به قدری زیبا که من بی درنگ کتاب را بخرم. کتابفروش، با هیجان، بخشی از آن کتاب را اینطور خواند:
«چگونه دیوانه شدم. از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد: یک روز بسیار پیش از آن که خدایان بسیار به دنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم همه نقاب هایم را دزدیده اند. همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم «دزد، دزدان نابکار» مردان و زنان به من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس من به خانه هایشان پناه بردند. هنگامی که به بازار رسیدم، جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد «این مرد دیوانه است.» من سر برداشتم که او را ببینم، خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید.» ادامه خواندن “زندگی جبران خلیل جبران”

سخنان جبران خلیل جبران

هنگامی که خداوند مرا همچون سنگریزه ای در این دریاچه ی عجیب انداخت ، آرامش آن را بر هم زد و بر سطح آن دایره هایی نا محدود پدید آوردم. ولی هنگامی که به اعماق آن رسیدم ، مانند آن آرام شدم.

سکوت را به من عطا کن تا به تاریکی های شب هجوم آورد.
هنگامی که بدنم گرفتار عشقی نفسانی شد و با هم ازدواج کردند ، من دوباره متولد شدم.
در زندگی ام مردی را شناختم که سخنان را به خوبی می فهمید ، اما از سخن گفتن ناتوان بود. زبانش را در یک جنگ از دست داده بود و من امروز آن جنگ هایی را که آن مرد در آنها شرکت جسته بود می شناسم. قبل از
اینکه آن سکوت بزرگ گریبانگیرش شود. اما اکمون بسیار شادمانم که او در گذشته است ، زیرا جهان با همه گستردگی اش برای همه ی ما کافی نیست. ادامه خواندن “سخنان جبران خلیل جبران”