زندگانی میر سیدعلی همدانی

امیر سیدعلی‌بن‌شهاب معروف به میر سید علی همدانی (زاده: ۱۲ رجب ۷۱۴ هجری قمری همدان – درگذشت: ذیحجه ۷۸۶ هجری قمری، کُنَر) عارف، عالم، شاعر ایرانی قرن هشتم و از مبلغان عمده اسلام در کشمیر هند و از بزرگان سلسله کبرویه بود. بیش از ۱۱۰ اثر به وی منسوب است. از وی بعنوان «امیر کبیر» و «شاه همدان» نیز نام برده شده‌است. بنا به برخی تحقیقات سید روح الله خمینی از نوادگان وی می‌باشد.
پدر وی حاکم همدان و از سادات حسینی بود.
از او آثاری در علوم غریبه بجای مانده است.


عکس خیالی همدانی روی اسکناس ۱۰ سامانی تاجیکستان

تبلیغ اسلام :

وی برای تبلیغ اسلام سفرهای دریایی و زمینی مختلفی انجام داد از جمله: حجاز و سایر نقاط عربستان مشهد، اغلب شهرهای آسیای میانه، قفقاز، آذربایجان، سریلانکا، تبت، اما مهمترین اثر وی در کشمیر ثبت شده است.

وی دو بار طی سالهای به کشمیر سفر کرد و در محله‌ای بنام علاء الدین پوره در شهر سرینگر کنونی در کنار رودخانه جهلم مستقر شد. قطب الدین از سلسله شاهمیری بر آن منطقه حکومت می‌کرد. وی برای ساخت مدرسه دینی و کتابخانه‌ای در این منطقه اقدام کرد و هزاران نفر بدست وی به اسلام وارد شدند.

آثار هنری:

مهاجرت او و صدها تن دیگر از دروایش ایرانی پیروش و ایرانیان دیگر به کشمیر، موجب انتقال هنرهایی ایرانی همچون شالبافی، بافندگی، سفالگری و خوش‌نویسی شد.

وی که به قصد حج از کشمیر خارج شده بود، به دعوت حاکم پاخلی چند روزی آنجا اقامت گزید اما به دلیل بیماری در همانجا درگذشت. پیکرش را به ختلان (کولاب) جایی که مسجد و مدرسه‌ای احداث کرده بود منتقل کرده و به خاک سپردند.

وی همچنان در کشمیر و تاجیکستان هواداران فراوانی دارد. لقب شاه همدان در کشمیر به وی داده شده و هنوز هواداران او در «خانقاه مولا» یا «زیارتگاه شاه همدان» در کنار رود جهلم کشمیر حضور می‌یابند.

در تاجیکستان نیز خصوصاً پس از فروپاشی شوروی بیش از پیش مورد توجه قرار گرفت. تصویر و شعری از وی بر روی اسکناس‌های ۱۰ سامانی در این کشور آمده‌است.

هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یار باد هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی هر گلی از باغ وصلش بشکفد بی خار باد
در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار هر که ما را رنجه دارد، راحتش بسیار باد
اقبال لاهوری درباره وی سروده است:

سید السادات، سالار عجم دست او معمار تقدیر امم
تا غزالی درس ﷲ هو گرفت ذکر و فکر از دودمان او گرفت
مرشد آن کشور مینو نظیر میر و درویش و سلاطین را مشیر
خطه را آن شاہ دریا آستین داد علم و صنعت و تهذیب و دین
آفرید آن مرد، ایران صغیر با ھنرهای غریب و دلپذیر
یک نگاہ او گشاید صد گرہ خیز و تیرش را به دل راهی بدہ
بنا به نظر عمادالدین باقی، سید روح‌الله خمینی از نوادگان وی است. در دوران پهلوی از این موضوع به عنوان بهانه‌ای برای «هندی زاده» نامیدن وی استفاده شد که خشم مردم را در پی داشت.

از اشعار معروف میر سید علی همدانی که در مقبرهٔ ایشان به نمایش گذاشته شده‌است:

پرسید عزیزی که علی اهل کجایی گفتم به ولایات علی کز همدانم
نی زان همدانم که ندانند علی را من زان همدانم که علی را، همه دانم

غلامرضا گلی زواره. «سید علی همدانی، مبلغ اسلام در کشمیر» ‎(فارسی)‎. سایت حوزه به نقل از مجله مبلغان. مهر و شهریور ۱۳۸۵، شماره ۸۲

زندگانی خواجه نصیرالدین طوسی

محمد بن محمد بن حسن طوسی مشهور به خواجه نصیرالدین طوسی (۵۹۷-۶۷۲ق.) حکیم و متکلم قرن هفتم قمری است. درباره مذهب خواجه نصیر، اقوال مختلفی وجود دارد؛ هرچند شواهد زیادی مبنی بر اثناعشری بودن او در دست است. خواجه نصیر نویسنده کتاب‌ها و رساله‌های بسیاری در علوم اخلاق، منطق، فلسفه، کلام، ریاضیات و نجوم است. اخلاق ناصری، اوصاف‌ الاشراف، اساس الاقتباس، شرح الاشارات، تجرید الاعتقاد، جامع الحساب و کتاب مشهور زیج ایلخانی و تذکره فی علم الهیئه در علم نجوم از آثار مهم و مشهور او هستند. او همچنین رصدخانه مراغه و نیز کتابخانه مراغه را با بیش از ۴۰۰،۰۰۰ جلد کتاب بنا نهاد.

ولادت و کودکی:
خواجه نصیرالدین در ۱۱ جمادی‌الاول سال ۵۹۷ ق در طوس به دنیا آمد و در آنجا پرورش یافت. به همین دلیل مشهور به «طوسی» شد. اصل او از «جه‌رود» است که امروزه جهرود گفته می‌شود و از توابع قم در محلی به نام وشاره است.

خواجه نصیر در کودکی قرآن، صرف، نحو و آداب را فرا گرفت. (از اولین اساتید وی، جدش محمد بن حسن در فقه و حدیث و دایی‌اش نورالدین علی بن محمد شیعی در منطق و حکمت بودند.) سپس، با راهنمایی پدر، نزد کمال الدین محمد ریاضیات آموخت، آن گاه نزد پدر خود علوم حدیث، روایت و فقه را فرا گرفت. در همین دوران که خواجه در ابتدای جوانی بود شاخه های مختلف ریاضیات (حساب، هندسه و جبر) را نیز به حد کمال فرا گرفت.

بعد از وفات پدر، به وصیت وی به هر مکانی که استاد شایسته‌ای در آنجا اشتغال دارد، مهاجرت کرد. به‌همین جهت به نیشابور که در آن زمان محل اجتماع علما و دانش پژوهان بود، مسافرت کرد و در حلقه درس سراج‌الدین قمری، قطب‌الدین سرخسی، فرید الدین داماد، ابوالسعادات اصفهانی و دیگران شرکت کرد. همچنین با فریدالدین عطار در این شهر ملاقات کرد.

حمله اول مغول و حضور در قلعه‌های اسماعیلی:
در زمانی که خواجه نصیر در نیشابور حضور داشت، مغولان به فرماندهی چنگیز حمله نخست خود را آغاز کردند و خونریزی و کشتار شدیدی به راه انداختند. سلطان محمد خوارزم شاه در برابر آنان شکست خورد و پس از او مقاومت‌ها هیچ سودی نبخشید. شهرها یکی پس از دیگری سقوط کردند و مردم از شهرها گریختند و روی به شهرهای دورتر یا قلعه‌های محکم‌تر آوردند.تنها نیروی مقاوم در برابر حملات مغولان، قلعه‌های اسماعیلیان بود. در حالی که شهرهای خراسان و نیشابور به طور کامل به دست مغولان افتاده بود، این قلعه‌ها سال‌های طولانی مقاومت کردند و تسلیم مغولان نشدند.

در آن زمان، محتشم ناصرالدین عبدالرحیم بن ابی منصور از سوی رهبر اسماعیلیان، علاءالدین محمد، به فرمانروایی قلعه‌های اسماعیلیان در خراسان گماشته شده و در قهستان بود. ناصرالدین خود از فضلای دوران بود و به علما توجهی ویژه داشت. شهرت خواجه نصیر به او رسیده بود و جایگاه علمی او را می‌شناخت، از این روی او را به قهستان دعوت کرد، خواجه که در اثر حملات مغول آواره شده بود، فرصت را مغتنم شمرد و به قهستان مسافرت کرد.


تمبر یادبود خواجه نصیرالدین طوسی چاپ شده از سوی اداره پست ایران.

در این دوره، به درخواست ناصرالدین یکی از کتاب‌های ابوعلی مسکویه رازی را به فارسی ترجمه کرده، مطالبی بدان افزود و آن را به نام ناصر الدین، اخلاق ناصری نامید. پس از مدتی، کتابی در علم هیئت به نام «الرساله المعینیه»، به نام معین الدین بن ناصرالدین، نامید.

خبر حضور خواجه نصیر در نزد ناصرالدین به رهبر اسماعیلیان، علاءالدین محمد، رسید و دریافت که چه مقدار از دانش او بهره می‌برند، بنابراین او را به پیش خود فراخواند. خواجه ناگزیر از پذیرش این دعوت بود و به همراه ناصرالدین به قلعه «میمون دز» نزد وی رفت. رهبر اسماعیلیان استقبال شایانی از او به عمل آورد. پس از مدتی رهبر اسماعیلیان به دست یکی از محافظان خود به قتل رسید و فرزندش رکن الدین خورشاه به جای وی نشست. خواجه طوسی تا هنگامی که رکن الدین در حمله دوم مغول تسلیم آنها شد، در قلعه الموت نزد او ماند.

برخی از مورخان بر این باورند که حضور خواجه نصیر و اقامت او در قلعه‌های اسماعیلیان از روی اختیار نبوده بلکه او را مجبور به این کار کردند. هرچند برخی نیز همچون آق سرائی در مسامره الاخبار بر این باورند که خواجه طوسی در نزد اسماعیلیان وزارت مطلق داشته و به چنان جایگاهی دست پیدا کرده بوده که به او لقب استاد کائنات داده بودند. بنابر این داستان اجبار و زندان را به طور کامل نفی می‌کند. کسانی که ادعا می کنند خواجه نصیر مجبور به حضور در نزد اسماعیلیان و در قلعه‌های آنان زندانی بوده است، به جملات شکوه‌آمیز او در پایان شرح اشارات استناد می‌کنند که از وضعیت روزگار و زندگی خود نالیده است.

حمله دوم مغول و حضور در کنار هلاکو:
حمله دوم مغولان به فرماندهی هلاکو از حمله نخست شدیدتر بود و قلعه‌های اسماعیلیان که در برابر چنگیزخان مقاومت کرده بودند، نتوانستند در برابر هلاکو ایستادگی کنند. رکن الدین دفاع در برابر هلاکو را بی‌فایده دید و پس از مشورت با خواص خود و بزرگان حکومت تسلیم هلاکو شد. هلاکو به جز خواجه نصیرالدین طوسی و دو پزشک دیگر، رکن الدین و همه همراهان وی را به قتل رساند. زنده‌نگه‌داشتن خواجه نصیر به دلیل آن بود که هلاکو از جایگاه علمی و فکری او مطلع بود.

خواجه طوسی بدون آن که قدرت انتخاب داشته باشد، با هلاکو همراه شد. بنابراین از همان لحظه اول تصمیم گرفت که از این جایگاه نهایت بهره را ببرد تا از میراث اسلامی که در معرض نابودی بود، محافظت کند.از این رو، چنان تدبیری در پیش گرفت که حکومتی که برای ریشه کن کردن اسلام لشکریان خود را به پیش رانده بود، سرانجام خود به اسلام گرویدند و جانشینان چنگیز و هلاکو تبدیل به پادشاهان مسلمانان شدند.

چنین به نظر می‌رسد که نجات زندگی دانشمندان و نیز حفظ کتاب‌های کتابخانه‌ها برای خواجه نصیر در درجه اول اهمیت قرار داشت. از آنجا که مقاومت در برابر نیروی مهاجم نه از سوی مردم و نه از سوی حکومت امکان‌پذیر نبود، خواجه نصیر رصدخانه مراغه را محلی برای جمع کردن تعداد زیادی از دانشمندان آن زمان قرار داد و بدین گونه آنها را از کشته‌شدن رهایی بخشید و نیز تلاش زیادی برای جمع‌آوری تعداد زیادی از کتاب‌ها و حفظ آنها مصروف داشت.

جایگاه علمی خواجه‌نصیر:
مهار جنگجویان مغولی و حفظ آثار دانشمندان و حرکت به سمت ایجاد تمدن اسلامی جدید شخصیت خواجه نصیر را ممتاز می‌کند. می‌گویند خواجه در علم همتای بوعلی‌سینا بود به جز آنکه بوعلی طب می‌دانست و خواجه‌نصیر در ریاضیات سرآمد بود. دفاع وی از فلسفه مشاء و تبدیل کلام شیعه به کلام فلسفی از ابتکارات خواجه‌نصیر می‌باشد که تمام آثار کلامی بعد از او از کتاب تجرید الاعتقاد وی متاثر بوده‌اند.

خواجه‌نصیر مانند بوعلی سینا وارد سیاست شد، هر چند این موضوع در اختیار خواجه نبود. اطلاع هلاکوخان از شخصیت علمی خواجه‌نصیر باعث شد که وی را در قلعه اسماعیلیان نکشد و او را ملازم خود قرار دهد. اسلام آوردن شاهان مغول متاثر از حضور خواجه‌نصیر و همراهی هلاکو در فتح بغداد از اتفاقات ویژه تاریخ زندگی وی می‌باشد. امروزه بعضی از اهل سنت سقوط حکومت سنی در بغداد را محکوم کرده و خواجه‌نصیر را در این مورد مقصر می‌دانند که با هلاکوخان همراهی کرده است.

اقدامات خواجه‌نصیر
رصدخانه مراغه:
خواجه نصیر به هلاکو ساخت رصدخانه مراغه را پیشنهاد کرد. جمع زیادی از دانشمندان برای همکاری با او اعلام موافقت کردند. او سال ۶۵۷ کار ساخت این رصدخانه را آغاز کرد و تا پایان عمر خود بدان اشتغال داشت. زیج به دست آمده از این رصدخانه زیج ایلخانی نام گرفت. این زیج در کتابی به همین نام انتشار یافت که مشتمل بود بر جدول‌های ریاضی جدید که قبل از آن تاریخ شناخته شده نبودند.

کتابخانه‌ مراغه‌:
از دیگر کارهای بزرگ‌ خواجه‌ این‌ است‌ که‌ در محل‌ رصد مراغه‌ کتابخانه‌ بزرگی احداث‌ کرد و بنا به‌ فرمان‌ هولاکو کتاب‌های نفیس‌ و سودمند بسیاری که‌ از بغداد و دمشق و موصل و خراسان‌ غارت‌ شده‌ بود و در کار رصد خواجه‌ هم‌ لازم‌ بود، به‌ آن‌ کتابخانه‌ آورده‌ شد.

خود خواجه‌ مأمورانی به‌ اطراف‌ بلاد می‌فرستاد که‌ هر جا کتب‌ علمی بیابند خریداری کنند و برای او بفرستند و خود هر کجا به‌ کتاب‌ مفید و نفیسی برمی‌خورد و در مسافرت‌ها به‌ نظرش‌ می‌رسید همه‌ را می‌خرید. به‌ عقیده‌ برخی‌ از مورخان‌ حدود ۴۰۰هزار کتاب‌ در کتابخانه‌ مراغه‌ گردآمده‌ بود.

مسلمان شدن جانشینان هلاکو:
پس از هلاکو، فرزندش «اباقاخان» و پس از وی فرزند دیگرش «تکودار» بر تخت پادشاهی نشستند. در این دوره، هر چند خواجه نصیر در قید حیات نبود، اما تلاش‌های او به بار نشست و تکودار مسلمان شدن خود را اعلام کرده، نام خود را به «احمد تکودار» تغییر داد. با اسلام آوردن پادشاه، حکومت نیز تبدیل به حکومتی اسلامی شد.

درگذشت:
در زمستان سال ۶۷۲ هجری قمری نصیرالدین طوسی به همراه اباقاخان به بغداد رفت. اباقاخان پس از پایان زمستان از بغداد بازگشت؛ ولی خواجه نصیر برای سامان دادن به امور اوقاف و دانشمندان در بغداد ماند و در ۱۸ ذی الحجه همان سال در بغداد وفات یافت. او بنا به وصیت خود در جوار حرم کاظمین(ع) دفن شد.در وصیت او بوده است که روی قبر من به شخصیت علمی و حقوقی اش اشاره‌ایی نکنید،‌ زیرا در کنار قبر دو امام در حرم کاظمین از خواجه نصیر نکته‌ای قابل ذکری باقی نمی‌ماند و اگر خواستید چیزی بنویسید این آیه را در آستانه حرم اهل بیت(ع) بنویسید: وَ کَلبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَیهِ بِالوَصِید. ترجمه: و سگشان بر آستانه [غار] دو دست خود را دراز کرده [بود].

شاگردان:
از شاگردان بزرگ خواجه نصیر، افراد زیر را می‌توان نام برد؛
علامه حلی (متوفی ۷۲۶ق) که شرح‌هایی بر کتاب‌های خواجه نوشته است.
ابن میثم بحرانی صاحب شرحی بر نهج‌البلاغه. او حکیم، ریاضیدان، متکلم و فقیه بود. وی در حکمت شاگرد خواجه، و در فقه استاد وی بود.
قطب‌الدین شیرازی (متوفی ۷۱۰ق.) که در چهارده‌سالگی به جای پدر نشست و در بیمارستان به طبابت پرداخت. او علم هیئت و اشارات ابوعلی را از خواجه فرا گرفت.
کمال الدین عبدالرزاق شیبانی بغدادی (۶۴۲ـ۷۲۳ ق.) که حنبلی مذهب و معروف به ابن الفُوَطی بود. وی از تاریخ‌نویسان قرن هفتم است و کتاب‌های معجم الآداب، الحوادث الجامعه و تلخیص معجم الالقاب از آثار اوست.
سید رکن الدین استرآبادی (متوفی ۷۱۵ ق.) که شرح‌هایی بر کتاب‌های استادش نوشته است.

مذهب‌:
درباره مذهب خواجه نصیر، اقوال مختلفی وجود دارد. شواهد زیادی مبنی بر اثناعشری بودن او در دست است. او در اغلب‌ کتاب‌های کلامی خود همچون تجرید الاعتقاد به‌ دوازده‌ امام‌ و وجوب‌ عصمت آنها اشاره دارد. همچنین رسالات‌ ویژه‌ای در این‌ باره‌ نگاشته‌ که‌ از آن‌ جمله‌ می‌توان رساله الفرقه‌ الناجیه‌ و رساله‌ فی‌ حصر الحق‌ بمقاله‌ الامامیه‌ و نیز الاثنی عشریه‌ و رساله فی الامامه‌ را نام‌ برد.

آثار:
خواجه نصیر بیش از ۱۸۰ کتاب و رساله علمی در موضوعات متفاوت نوشته است. با توجه به زندگی اجباری وی در قلعه‌های اسماعیلیان بسیاری از کتاب‌های او در وضعیت بد معیشتی نوشته شد. در مقدمه شرح اشارات از رنج فراوان و غم روز افزونش هنگام تالیف این کتاب می‌نویسد. اساس الاقتباس،تجرید الاعتقاد، شرح اشارات،اخلاق ناصری، اخلاق محتشمی و آغاز و انجام از مهمترین آثار او هستند.

منابع:
ابن کثیر، البدایه و النهایه، نحقیق: دکتر عبدالله بن عبدالمحسن الترکی، مصر: هجر للطباعه والنشر والتوزیع والاعلان، ۱۹۹۷م.
امین، سید محسن، اعیان الشیعه، تحقیق: حسن الامین، بیروت: دارالتعارف، ۱۹۸۶م.
الامین، حسن، الاسماعیلیون و المغول و نصیرالدین الطوسی، قم: مؤسسه دائره معارف الفقه الاسلامی، ۱۴۲۶ق/۲۰۰۵م.
کتبی، محمد بن شاکر، فوات الوفیات، به کوشش احسان عباس، بیروت، ۱۹۷۴م.
زیدان‌،جرجی‌، تاریخ‌ التمدّن‌ الاسلامی‌، مصر، ۱۹۱۴م.
نعمه، عبدالله، فلاسفه الشیعه حیاتهم و آراؤهم، بیروت، دارالفکراللبنانی، ۱۹۸۷م.

زندگانی فخرالدین عراقی

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر بن عبدالغفار همدانی، یا فخرالّدین از شاعران و عارفان ادب فارسی در سدهٔ هفتم هجری می‌باشد . وی فرزند عبدالغفار کمیجانی بود. و در سال ۵۹۲ – ۶۱۰ هجری – در ده کمجان در اطراف همدان تولد یافت او پس از تکمیل آموزش قرآن برای ادامه تحصیل به همدان رفته، و در آن‌جا تحصیل کرد. در کودکی قرآن را از بر نمود و می‌توانست آن را به آواز شیرین و درست قرائت کند.

وقتی که هفده ساله بود جمعی از قلندران به همدان فرود آمدند و عراقی نیز بهمراه آنان به هندوستان رفت و به شاگردی شیخ بهاء الدین زکریا موسس سلسله سهروردیه مولتان درآمد و در عرفان به جایی رسید که شیخ زکریا خرقه خویش را به وی پوشاند و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد که از وی پسری آمد و به کبیرالدین موسوم گشت.و بعد از عراقی خلیف او گردید

عراقی ۲۵ سال در خمت شیخ بهاء الدین زکریا به سر برد و پس از وفات شیخ چندی در مولتان به سر برد ولی چون مشایخ انجا با وی سازش نداشتند از انجا راهی حج شدد و بعد به عمان و بحرین و در آخر به روم رسید و در شهر قونیه به خدمت شیخ صدرالدین قونیوی رسد و در مجالس او شرکت جست و علاوه بر آن با عده ایی از رجال بزرگ تصوف مانند مولوی ، شمس و شیخ سعید فرغانی و معاصر و معاشر بود .

امیر معین الدین پروانه خانقاهی برای او توقات ساخت و عراقی تا سال ۶۵۵ – ۶۷۵ هجری – که معین الدین پروانه به قتل رسید در ان خانقاه به سربرد . بعد از این واقعه چندی بیش در روم نماند و از انجا به مصر رفت و چند گاهی پیشوایی مشایخ متصوفه مصر را بر عهده داشت
بعد از چندی از مصر به شام رفت . شش ماه پس از اقامت وی در شام پسرش کبیرالدین به پدر ملحق شد و تا پایان حیات عراقی در ملازمت پدر ماند
عراقی در سن ۷۸ و یا ۸۲ سالگی وفات یافت و در جبل الصالحیه دمشق در پشت مزار محی الدین ابن عربی به خاک سپرده شد اما امروزه اثر از قبر او به جای نمانده است

آثار
دیوان اشعار : عراقی شامل قصاید ، ترکیبات ، ترجیعات ف غزلیات و رباعیات است
مثنوی عشاقنامه یا ده نامه : به نام شمس الدین محمد صاحب دیوان جوینی ساخته است
کتاب لمعات : به نثر و در برابر سوانح العشاق غزالی در مراتب عشق تالیف کرده است
سبک شعری :
عراقی عاشقی دل سوخته است که با سخنانش از سوز درون و شوق باطن و کمال نفس خویش حکایت میکند . کلامش ساده و استوار و استادانه است.در غزل و ترکیب ها و ترجیع های وی شور و شوقی بی مانند که نشان التهاب درونی اوست دیده میشود و این شوق گاه با بی مانند که نشانه التهاب درونی اوست دیده میشود . گاه با توصیفات بدیع و کم سابقه یی از حالات سالکان و اصلان آمیخته است . مثنوی و قصایدش بیشتر رنگ تحقیق دارد و طبعا حالت و لطافت غزال های او را ندارد.

با آنکه خوش آید از تو، ای یار
جفا لیکن هرگز جفا نباشد چو وفا

با این همه راضیم به دشنام از تو
از دوست چه دشنام؟ چه نفرین؟ چه دعا؟

عیشی نبود چو عیش لولی و گدا
افکنده کله از سر و نعلین ز پا

پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدا
بگذاشته از بهر یکی هر دو سرا

ای دوست، به دوستی قرینیم تو را
هر جا که قدم نهی زمینیم تو را

در مذهب عاشقی روا نیست که ما
عالم به تو بینیم و نبینیم تو را

ای دوست، فتاد با تو حالی دل را
مگذار ز لطف خویش خالی دل را

زیبد به جمال تو خود بیارایی دل
زیرا که تو بس لایق حالی دل را

_درخشان، مهدی. بزرگان و سخن سرایان همدان، جلد اول، بعد از اسلام تا ظهور سلسلهٔ قاجار. چاپ اول. تهران: انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۴.

زندگانی بهاءالدین ولد

بهاءالدین ولد، محمد بن‌ حسین‌ خطیبی معروف به بهاءولد «سلطان العلماء»، از عارفان، وعّاظ، و مشایخ صوفیه خراسان در سده ششم و هفتم هجری و پدر جلال‌الدین مولوی است. خاندان بهاءولد در بلخ زندگی می‌کردند. برخی، او را از تربیت‌یافتگان شیخ‌نجم‌الدین کبری و از جمله خلفای او دانسته‌اند. برخی نیز خرقه و تلقین وی را به احمد غزالی می‌رسانند. ولی از معارف بهاءولد که شامل افکار، آراء و اقوال اوست، نکته‌ای که حاکی از انتساب او به طریقه کبرویه باشد و یا بر تأثیر طریقه احمد غزالی بر راه و روش او دلالت کند، دیده نشده ‌است. او پس از مدت‌ها وعظ و تدریس در بلخ، به دلایل مختلف از جمله مخالفت محمدخوارزمشاه با وی، مجبور به مهاجرت به قونیه شد. از جمله مریدان معروف وی سید برهان الدین محقق ترمذی است. کتاب معارف، تنها اثر عرفانی- ادبی برجای مانده از وی است که شامل مباحثی در توحید، اسماء و صفات الهی و موضوعات مربوط به کلام و تصوف اسلامی و نیز نکاتی در تفسیر قرآن، البته با تعبیراتی شاعرانه و عباراتی دل‌نشین است. مولانا نیز از حقایق این کتاب تأثیر بسیار پذیرفته است.

بهاءالدین محمد ولد بن حسین بن احمد خطیب بلخی(۵۴۶-۶۲۸/۱۱۵۱-۱۲۳۱) پدر مولانا جلال الدین رومی، شاعر و صوفی بزرگ و سرخاندان طریقه مولویه، همان کسی که پس از مرگش به مولانای بزرگ معروف شد. در مدت زندگیش عموما به بهاءولد معروف بود و خیلی اوقات به عنوان سلطان العلماء هم یاد می‌شد. برطبق گزارش نوه‌اش، سلطان ولد(متوفی۶۳۲/۱۲۳۵)، پیامبر(ص) لقب سلطان العلماء را در خوابی که همه‌ عالمان بلخ در یک شب دیده بودند، به بهاءالدین عطا کرده بود، وقتی آنها بیدار شدند، به سرعت رفتند تا به او ادای احترام کنند(ولدنامه، تصحیح جلال همائی، تهران، ۱۳۱۵ش./۱۹۳۶، ص۱۸۸، همچنین ببینید فریدون سپهسالار، رساله سپهسالار، کانپور، ۱۳۱۹/۱۹۱۰، ص۷؛ شمس الدین احمد افلاکی، مناقب العارفین، تصحیح تحسین یازیجی، آنکارا، ۱۹۵۹، ج۱، ص۷). خود بهاءولد ذکر می‌کند که عنوان سلطان العلماء را پیری با چهره‌ نورانی در خواب به او اعطاء کرد و بعد از آن او در هنگام امضای فتاوی که انتشار می‌داد در به‌کارگیری این عنوان اصرار می‌ورزید(معارف، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، تهران، ۱۳۳۳ش./۱۹۵۴،ج۱،صص۱۸۸-۸۹).
بهاءولد می‌گوید که او در اول رمضان ۶۰۰/ مارچ۱۲۰۳ به سن پنجاه وپنج سالگی می‌رسد(معارف، ج۱، ص۳۵۴)؛ بنابراین او باید در سال ۵۴۶/۱۱۵۱به دنیا آمده باشد. پدرش عالم و زاهد بزرگ و بلند آوازه‌ای در بلخ۱ بود، فرزند خانواده‌ای که از چندین نسل در خراسان سکنی گزیدند. بر‌طبق نظر برخی از نویسندگان، آنها از نسل خلیفه ابوبکر بودند(رساله سپهسالار، ص۶؛ مناقب العارفین، ج۱، ص۷؛ جامی، نفحات، ص۴۵۷). سپهسالار شجره نامه کاملی را در اختیار قرار نمی‌دهد و شش، هفت یا هشت نسلی که توسط نویسندگان دیگر ذکر شده بی‌گمان خیلی کم هستند تا شش قرنی که بین ابوبکر و بهاءولد سپری شد، اتصال برقرار کنند(نک. بدیع الزمان فروزانفر، رساله در تحقیق احوال و زندگانی مولانا جلال الدین محمد، تهران، ۱۳۱۵ش./۱۹۳۶، ص۴). دو خاندانی که در برخی نسخه‌های ولدنامه یافت شده و نسل بکری را به بهاءولد نسبت می‌دهد احتمالا به وسیله نسخه‌نویس در متن وارد شده است(نک. یادداشت‌های گولپینارلی بر ترجمه‌اش از ولدنامه ذیل عنوان ابتدانامه، آنکارا، ۱۹۷۶،ص۲۳۷). هیچ اشاره‌ای به این نسب در آثار بهاءولد و مولانا جلال‌الدین یا در نقوش مقبره‌های آنها وجود ندارد. این انتساب ممکن است از اشتباهی گرفتن بین خلیفه و ابوبکر دیگری، به نام شمس الائمّه ابوبکر سرخسی(متوفی۴۸۳/۱۰۹۰)، فقیه معروف حنفی، که دخترش فردوس خاتون، مادر احمد خطیب، پدربزرگ بهاءولد، بود، ناشی شده باشد(نک. فروزانفر، رساله، ص۶)
اخبار و اقوال نیز اجداد بهاءولد را به سلسله خوارزمشاه متصل می‌کند. نقل شده مادرش دختر علاءالدین محمد خوارزمشاه(متوفی۵۹۶/۱۲۰۰) بوده است، اما به نظر می‌رسد که این مطلب با دلایل تاریخی رد می‌شود( فروزانفر، رساله، ص۷).
بهاء ولد در وفاداری به پیشینه اجدادش، در بلخ شغل مبلغ و مفتی را دنبال کرد. در تمام زندگیش اهمیت زیادی برای شخصیتش به عنوان یک عالم قائل بود، او لباس مخصوص علما را بر تن می‌کرد و در حین مسافرت‌هایش اصرار داشت تا در مدرسه ساکن شود نه خانقاه(رساله سپهسالار، صص۶، ۱۹؛ مناقب العارفین ج۱، ص۱۷). با این وجود رگه‌هایی از تصوف در خطابه‌های ثبت شده وی قابل‌تشخیص است و دو سلسله تصوف به او منسوب شده‌اند. اولی از طریق پدربزرگش به وسیله احمد غزالی(متوفی۵۲۰/۱۱۲۶؛ نک. رساله سپهسالار، ص۶ و مناقب العارفین ج۲، ص۹۹۸) به او متصل می‌شود. و دومی او را شاگرد نجم الدین کبری(متوفی۶۱۷/۱۲۲۰؛ نک جامی، نفحات، ص۴۵۷، و تاریخ گزیده، ص۷۸۹) نشان می‌دهد. ارتباط دوم مشکوک است و با کمی احتیاط توسط جامی گزارش شده است. هیچ ذکری از نجم کبری یا نشانه‌ای از ارتباط با موضوعاتی مشخص از طریقه کبرویه در خطابه‌های بهاءولد یافت نشده است. تمام منابع، اتفاق نظر دارند که شاگرد اصلی بهاءولد، به معنای صوفیانه‌اش، سید برهان الدین محقق ترمذی(متوفی۶۳۸/۱۲۴۰) بود.
بهاءولد با پیروان کبرویه، به طور مشترک به دشمنی با علاءالدین محمد خوارزمشاه شناخته شده بودند. این دشمنی به علت شهرتی بود که فخرالدین رازیِ(متوفی۶۰۶/۱۲۱۰) فیلسوف و متکلم، در دربار به دست آورده بود. بهاءولد آشکارا فخررازی و حامی سلطنتی‌اش را به عنوان مبتدع دینی متهم کرد که به دو یا سه تاریکی گریخته‌اند و چندین معجزات و براهین[از دین یقینی] را ترک کرده‌اند.( معارف، ج۱، ص۸۲).۲ بهاءولد دشمنان دیگری هم در قلمرو حکومت خوارزمشاه داشت، اشخاصی مثل قاضی زین الدین فرازی، عمید مروَزی و رشیدالدین خانی که افلاکی با شیوه سیره‌نویسی خاص خود، این عداوت را از روی حسادت و توهم داشتن دانش ظاهری بسیار، که در سر می‌پروراندند، نسبت می‌دهد(مناقب العارفین، ج۱، ص۲). دلیل تکمیلی برای ناراحتی بهاءولد در بلخ ممکن است معارضه خوارزمشاه با عباسیان و اعلان علاءالملک، سیدی از ترمذ۳، به عنوان خلیفه بوده باشد(جوینی، ج۳، صص۲۴۴-۲۴۵). بالاخره، ترس از فاجعه قریب الوقوع حمله مغول نیز بهاءولد را وادار کرد تا به جانب غرب مهاجرت کند.
تعیین تاریخ دقیق و موقعیت حرکت بهاءولد از ماوراءالنهر مشکل است. مولانا جلال الدین نقل می‌کند که او با پدرش در فتح سمرقند توسط خوارزمشاه در سال ۶۰۴/۸۰-۱۲۰۷حاضر بود( فیه مافیه، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، تهران، چاپ پنجم، ۱۳۶۲ش./۱۹۸۳،ص۱۷۳)، بنابراین مسافرت به جانب غرب باید اندکی بعد از این تاریخ شروع شده باشد. گزارش سپهسالار از مهاجرت بهاءولد، که نقش قطعی را به دسیسه‌های فخرالدین رازی نسبت می‌دهد، پر از جزئیات غیرمحتمل است(رساله سپهسالار، ص۸). در هر حال محتمل است که حرکت بهاءولد از قلمرو خوارزمشاه بعد از مرگ فخررازی روی داده باشد، زیرا معلوم است که او تا سال۶۰۷/۱۲۱۱ در وخش۴ بوده است( نک. فروزانفر، مقدمه بر معارف، ص۳۷). حمدالله مستوفی سال۶۱۸/۱۲۲۱ را به عنوان تاریخ این حرکت ذکر می‌کند( تاریخ گزیده، ص۷۹۱)، اما یک تجدیدنظر از تمام مدارک، فروزانفر را برآن داشت تا سال ۶۱۰/۱۲۱۴ را به عنوان محتمل‌ترین زمان برگزیند.(رساله، ص۱۴).
بر اساس نقلی که در [تذکره] دولتشاه( تصحیح براون، ص۱۹۳) یافت شده، بهاءولد و اصحابش در اثنای سفرشان به غرب از نیشابور گذرکردند، جایی که مورد احترام صوفی و شاعر بزرگ فریدالدین عطار(متوفی۶۱۷/۱۲۲۰) قرارگرفتند. با رسیدن به بغداد، بهاءولد خبر ویرانی بلخ توسط مغول را شنید. گفته شده که آنها در بغداد مورد احترام شیخ شهاب الدین سهروردی(متوفی۶۳۱/۱۲۳۴) واقع شدند و در مدرسه مستنصریه۵ سکنی گزیدند(رساله سپهسالار، ص۱۸). دست کم جزء دوم این نقل نادرست است، زیرا مستنصریه تا سال ۶۳۱/۱۲۳۴، تقریبا سه سال بعد از فوت بهاءولد،کامل نشده بود(فروزانفر، رساله، ص۱۸). این گروه از بغداد از راه کوفه به سمت حجاز حرکت کردند و بعد از به جای آوردن حج از طریق سوریه به آناطولی سفر کردند، جایی که اولین مقرّشان در ملطیه۶ بود. ادعای جامی مبنی بر این که آنها پس از آن، چهار سال را در ارزنجان۷ سپری کردند( نفحات، ص۴۵۸) با اظهارات افلاکی مبنی بر این که بهاءولد به دلیل بدذاتی مردم آن شهر قبول نکرد از اینکه حتی وارد آن شهر شود، تناقض دارد( مناقب العارفین، ج۱، ص۲۲). سرانجام قبل از اینکه در قونیه ساکن شوند همچنین گفته شده که بهاءولد مدت یک سال (رساله سپهسالار، ص۹) یا چهار سال(مناقب العارفین، ج۱، ص۲۵) در آق شهر۸ و در لارنده۹(امروزه به نام قرامان)(Karaman) به مدت حداقل هفت سال اقامت گزیده است. یکی از همسران بهاءولد، امینه خاتون، و پسرش علاءالدین، در لارنده مردند و به خاک سپرده شدند که همین امر حاکی از اقامت نسبتا طولانی آنان در این شهر است.
سرانجام بهاءولد در حدود سال۶۲۶/۱۲۲۹به قونیه رسید. روایت موجود در سپهسالار و افلاکی که حاکم سلجوقی علاءالدین کیقباد(متوفی۶۳۴/۱۲۳۷) برای بدرقه وی به بیرون شهر رفت را با توجه به گزارش معقول‌تر موجود در ولدنامه(ص۱۹۱) باید نادیده گرفت. این واقعیت دارد که کیقباد به همراه تعدادی از افراد سرشناس قونیه فوراً جزء مریدان خالص بهاءولد شدند. آرزوی کیقباد این بود که او را در محوطه قصرش منزل دهد اما او اصرار داشت که در مدرسه التونپا۱۰ ساکن شود. بهاءولد تنها دو سال بعد از رسیدنش به قونیه پس از یک بیماری مختصردر ۱۸ربیع الثانی ۶۲۸/۲۳فوریه۱۲۳۱از دنیا رفت. با مرگ وی، کیقباد بسیار اندوهگین شد و هفت روز عزاداری عمومی اعلام کرد(ولدنامه،ص۱۹۳). او حرمی پیرامون قبر وی بنا کرد که بعدها توسط امیر بدرالدین گوهرتاش، لالای کیقباد، با گنبدی پوشانده شد.(I.H.Konyah, Konya tarihi, Konya, 1964, p.632).
تنها اثر تاریخی ادبی برجای مانده از بهاءولد معارف است که مجموعه‌ای است از مباحثات وی که توسط مریدانش ثبت و ضبط شده است. این مجموعه عمدتا شامل تفسیر آیات قرآن و احادیث پیامبر(ص) و پاسخ‌هایی به سوالات کلامی و شرعی است؛ از محتوای کتاب، چهره‌ مبلّغی قدرتمند، باهوش و اغلب تندمزاج ظاهر می‌شود که نگرانی عمده‌اش تفوّق شریعت یا شرع مقدس بود. معارف تأثیر قابل توجهی بر مولانا جلال الدین رومی داشته است: او به کرّات این کتاب را خواند، و در مورد آن برای شاگردانش سخنرانی کرد و شاید حاشیه‌هایی بر بخش چهارم کتاب نوشته باشد. بنابراین جای تعجب نیست که بازتاب بسیار معارف در مولوی یافت شود(نک. فروزانفر، مقدمه بر معارف، ج۱، ص ۱۴- ۲۹).

* استادیار دانشگاه آزاد اسلامی، واحد یادگار امام خمینی(ره) شهرری.
این مقاله ترجمه‌ای است از:
H. ALGAR, ” BAHA’ –Al-DIN MOHAMMAD WALAD”, E. IRANICA, Vol.III, LONDON, 1989, PP.431-433.

پی نوشت ها
۱٫ این شهر امروزه در شمال افغانستان و در فاصله بیست کیلومتری مزار شریف قرار دارد: نک. دانشنامه جهان اسلام، ذیل مدخل «بلخ: ولایت جدید».// ۲٫ « فخررازی و زین کیشی و خوارزمشاه را – و چندین مبتدع دیگر بودند- گفتم شما صد هزار دلهای با راحت را و شکوفه‌ها و دولتها را رها کرده‌اید و در این دو سه تاریکی گریخته‌اید و جندین معجزات و براهین را مانده‌اید». بهاءولد، معارف، ج۱، ص۸۲٫// ۳٫ تِرمِذ یکی از شهرهای ازبکستان و مرکز استان سرخان‌دریا است. نک. دایره المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل.// ۴٫ وَخش، شهری است در استان خُتلان در کشور تاجیکستان. این شهر در ماوراءالنهر در کنار جیحون قرار دارد.// ۵٫ مدرسه‌ای در بغداد که المستنصر با‌ عباسی آن را ساخت و آثار آن هنوز پابرجاست. این مدرسه که به سال ۶۳۲ق. ساخته شده و برای تدریس مذاهب اربعه اسلامی بود، بعدها جزء مدرسه نظامیه شد و هم اکنون جزو آثار باستانی عراق زیر نظر اداره آثار قدیم از آن محافظت می‌شود. نک. لغت نامه دهخدا، ذیل مدخل«مستنصریه»// ۶٫ استان مَلَطیه یا ملاطیه به ترکی (Malatya ili) نام یکی از استان‌های ترکیه واقع در منطقه ناحیه آناطولی شرقی است.// ۷٫ اَرزَنجان با نام تاریخی ارزینگان نام یکی از شهرهای ترکیه‌است.// ۸٫ شهری است در کشور ترکیه که در استان قونیه واقع شده‌است.// ۹٫ از نواحی قونیه و محل تولد سلطان ولد پسر مولانا.// ۱۰٫ در متن انگلیسی Altuniya آمده است که طبق نقل افلاکی «مدرسه آلتونپا» صحیح است. نک. مناقب العارفین، ج۱، ص۲۹٫

کتابنامه
جلد اول از معارف بهاءولد که شامل سه کتاب اول است و توسط بدیع الزمان فروزانفر در تهران در سال۱۳۳۳ش./۱۹۵۴منتشر شد. جلد دوم شامل جزء چهارم- که احتمالا پیش نویس سه جزء اول کتاب معارف می‌باشد- در ۱۳۳۸ش./۱۹۵۹منتشر شد. هر دو جلد در سال ۱۳۵۲ش./۱۹۷۳ تجدید چاپ شد.

زندگانی علی اکبر شیدا

علی اکبر شیدا (زاده ۱۲۵۹ (قمری) در طالقان – درگذشت ۱۳۲۴ (قمری) در تهران)، موسیقی‌دان، شاعر، ترانه‌سرا و خوشنویس ایرانی معاصر بود.

علی اکبر شیدا
علی اکبر شیدا

تخلصش در شعر و ترانه شیدا نیز به خاطر پیوستگی با حلقه درویشان، لقب مسرور علی را برای خود انتخاب کرد و با وجود حمایت والی شیراز، آنجا را ترک گفت و در خدمت صفا علیشاه ظهیرالدوله در خانقاه صفی علیشاه خاکسار شد و تن به درویشی (نعمت اللهی صفی علیشاهی) و فقر عارفانه داد. علی‌اکبر شیدا، صاحب مشهورترین آثار موسیقی ایرانی در یکصد سال گذشته‌است. تصنیف‌ها، اشعار و آهنگ‌های عاشقانه او بخش موثری از خاطرات نسل‌های ایرانی از دهه ۱۳۲۰ به بعد است که در رادیو ایران بنا گذاشته شد. این اثرگذاری عمیق هنوز پس از ۶۰ سال و با وجود سانسور گسترده آثار ساخته شده براساس تصنیف‌های شیدا که توسط خوانندگان زن خوانده شده همچنان پابرجاست.

با وجود اهمیت و شهرت شیدا به جز چند نقل قول از عارف و روح‌الله خالقی که در همه منابع تکرار می‌شوند، هنوز هیچ مطالعه مستقلی در باره شیدا انجام نگرفته‌است. او هم، اشتهار به شیرازی داشت و هم اصفهانی و در تهران و در سلک دراویش نعمت اللهی از دنیا رفت. پیوندش با انجمن اخوت و تصنیفی که با نام میلاد نبی در مجالس انجمن خوانده می‌شد و به شیدا منسوب است تنها رد پایی است که از حضورش در عرصه‌های همگانی داریم. اگر چه تاثیر تصنیف‌هایش بر عارف قزوینی باعث شده تا نشانه‌های سبک او را در تصنیف‌های عارف و دیگر تصانیفی که در دوره مشروطیت سروده شده‌است به عیان ببینیم.

زندگی‌نامه

علی اکبر، پسر مرشدعلی، در سال ۱۲۵۹ قمری برابر با ۱۸۴۴ (میلادی) در یکی از پر حادثه‌ترین دوران پادشاهی محمد شاه قاجار در شیراز به دنیا آمد. یک ساله بود که غائله سید علی محمد باب در شیراز بالا گرفت. پنج ساله بود که محمد شاه درگذشت و ناصرالدین شاه تاجگذاری کرد. نه ساله بود که امیر کبیر به قتل رسید. پنجاه و چهار ساله بود که ناصرالدین شاه به قتل رسید و مظفرالدین شاه به تخت نشست (۱۳۱۳). هنگامی که شورش‌های منجر به جنبش مشروطیت بالا گرفت شصت و چهار ساله بود و در سال ۱۳۲۴ در ۶۵ سالگی و در همان سالی که فرمان مشروطیت امضا شد، درگذشت.

شیدا در سال‌های اوج جنبش ادبی موسوم به «بازگشت» رشد کرد. جنبش ادبی بازگشت که برای یک قرن بر شعر دوره قاجار مسلط بود، سازمان دهی خود را مدیون شکل‌گیری انجمن ادبی نشاط بودکه در دوره فتحعلی شاه قاجار توسط میرزا عبدالوهاب نشاط شاعر سرشناس بنیان گذاشته شد.

تا سال‌ها بعد و در دورانی که شیدا تصنیف می‌سرود، این انجمن در اصفهان شاعران بزرگی را تربیت می‌کرد و به دربار می‌فرستاد. میرزا نصرالله شهاب اصفهانی که به تاج الشعرا معروف بود در سال ۱۲۵۴ اصفهان را ترک کرد و به تهران رفت. سروش اصفهانی در سال ۱۲۶۴ به تهران فراخوانده شد.

جنبش ادبی بازگشت در فضای رها شدن از فضای تحت سیطره روحانیون در دوره صفوی آشکارا گرایش به تصوف داشت. تعلق خاطر کسانی چون نشاط به مسلک فقر و درویشی و صبغه عرفانی کسانی چون سعدی و حافظ که سرمشق ادبی جنبش بودند راه را برای بازگشت به فضای فکری و ادبی و موسیقایی قرن‌های هفتم، هشتم و نهم فراهم کرده بود. نشانه‌های این تحول را می‌توان در اشعار وصال و قاآنی بازجست که از پیشگامان این جنبش در شیراز بودند و یا در شاعرانی که در انجمن ادبی نشاط حاضر می‌شدند. در همین جا لازم است به این نکته اشاره کنیم که شعر شیدا اگرچه در بهره‌گیری از شاعران مکتب عراق و قدمایی نظیر سعدی و حافظ تحت تاثیر جنبش بازگشت است، اما اقتضائات تصنیف‌سازی به او این امکان را داده‌است که خود را در سرودن شعر از قید و بندهای آزاردهنده شعر کلاسیک و جزم‌اندیشی جنبش بازگشت برهاند و به نوعی آزادی در کلام دست یابد. از این نظر اشعار او در این دوران به شعر کسانی مانند یغما و نسیم شمال نزدیک است که استفاده از واژگان عامیانه و طنز عامیانه را وسیله‌ای برای آزادسازی شعر خود قرار داده بودند. آزادی کلام شیدا در بیان حالات روانی خود به حدی است که شاید در شعر فارسی معاصر تا پس از شعر آزاد نیما کمتر بتوان نظیر آن را یافت.

در سال‌های زندگی شیدا، زندگی حرفه‌ای موسیقی در دست گروه‌های نوازنده یهودی بود که برپا ساختن بساط طرب را در مجالس بر عهده داشتند. اما در کنار این جریان، رواج یافتن سه‌تار به منزله ساز آهنگ سازان و ساز تنهایی دراویش جریان موسیقی دیگری را در کنار گروه‌های نوازنده مرسوم و نوازندگان ترانه‌های محلی به تدریج شکل می‌داد. در سال‌هایی که شیدا سه‌تار می‌نواخت، تنها هفتاد سال از رواج سه‌تار به شکل کنونی آن در ایران می‌گذشت.

پس از مشتاق علیشاه که سه‌تار امروزی را به او نسبت می‌دهند، باید از یک نوازنده سرشناس دیگر سه‌تار در شیراز نام برد که واسطه رواج سه‌تار در محافل دراویش شیراز و همچنین رواج سه‌تار در شیراز آن زمان است: «میرزا محمد شفیع، ملقب به میرزا کوچک و متخلص به وصال». چون دارای ذوق و مشرب عرفان بود دل در صحبت مشایخ صوفیه بست و به میرزا ابوالقاسم سکوت سرسپرد و از راه نوشتن کلام الله مجید عمر می‌گذرانید. مشحون در تاریخ موسیقی خود نقل می‌کند که: «وصال مردی خوش محضر و نیکو اخلاق و زیبا روی بود و علاوه بر فضل و دانش و هنر شاعری؛ خوشنویسی و صدایی مطبوع داشت، در فن نوازندگی نیز مهارت داشت و به طوری که مشهور است از سازهای موسیقی سه‌تار می‌نواخت.» وصال در میان اهل ادب و عرفان دوستان بسیار داشته و اوقاتی را که قاآنی در شیراز بوده‌است اغلب با هم گذرانده‌اند. او در سال ۱۲۶۲ درگذشت.

چنان که دیده می‌شود، شیدا که خود نیز به دنبال پدرش در سلک فقرا درآمده بود در سال‌هایی آهنگ و تصنیف می‌ساخت که بهره‌گیری از سه‌تار در میان هم سلکان او رواج یافته بود و او با بهره‌گیری از این دستاوردها، فضای تصنیف را دگرگون ساخت. او هم مضامین تصنیف‌ها را از روایت‌های تاریخی و رخدادهای شایع در بین مردم خارج کرد و هم آن را به آهنگ و موسیقی متکی بر ردیف‌ها نزدیک‌تر ساخت. در واقع او بازگشتی است به نسلی از موسیقی‌دانان ایرانی که هم شاعر بودند، هم نوازنده و هم آهنگ ساز. تجربه‌ای که پیش از او در وصال شیرازی دیدیم.

احیاگر تصنیف ایرانی

اگر بتوانیم دوره‌ای را به عنوان دوره معاصر موسیقی ایرانی بدانیم، بی‌گمان علی اکبر شیدا یکی از پیشگامان چنین دورانی است.

«روح‌الله خالقی» که شاید بتوان او را بنیان‌گذار تدوین تاریخ موسیقی ایران دانست، در مقدمه کتاب خود «سرگذشت موسیقی ایران»، انقلاب مشروطیت را نشان تاریخی آغاز دوره معاصر می‌داند. اما درمطالعه خود عملاً تبارشناسی موسیقی‌دانان و نوازندگان دوره احیا را از دوره فتحعلی شاه قاجار (۱۲۱۲-۱۲۵۰ هجری قمری) دنبال می‌کند. مبنای تبارشناسی خالقی نوازندگان دربارهای تازه شکل گرفته قاجار هستند. او نخستین گروه‌های موسیقی ایران را دو گروه زیر نظر «زهره» و «مینا» می‌داند که گروه‌های رقیب در دربار محمد شاه قاجار هستند. زهره و مینا، بی‌واسطه زیر نظر یک ارمنی اصفهانی و یک یهودی شیرازی موسیقی را فرا می‌گیرند. روشن است که چنین اقدامی در دربار ایران برای پیوستن «عمله طرب» – حتی با چنین نام نکوهیده‌ای– به جمله باشندگان حکومت تنها پس از فروپاشی حکومت روحانی‌مدار صفوی و ثبات نسبی پس از بر روی کار آمدن حکومت قاجار امکان‌پذیر بوده‌است.

شیدا در چنین پس زمینه‌ای از تاریخ موسیقی فعالیت می‌کرد اما او به دربار راه پیدا نکرد و در گمنامی به کار موسیقی با همان گروه‌های موسیقی شناخته شده، جدای از محافل نزدیک به حکومت ادامه داد و اطلاعات زیادی از او به دست تدوین‌گر نخستین اثر تدوین شده تاریخ موسیقی ایران نرسید.

تصنیف‌سازی

در این دوران می‌توانیم به طور مشخص از دو تن نام ببریم که به دلیل تاثیر ماندگار خود در زمره بنیانگذاران موسیقی امروز ایران به حساب می‌آیند. یکی میرزا عبدالله است که واسطه انتقال مدون ردیف‌های موسیقی دستگاهی ایران بود و دیگری شیدا که نخستین تصنیف‌ساز شناخته شده موسیقی ایرانی است.

تصنیف که والنتین ژوکوفسکی شرق‌شناس روس از آن به نام نثر ساده ضربی یاد می‌کند، برخلاف شعر به معنای ادبی آن که بر اساس اوزان عروضی ساخته می‌شود و خاص خواص است، تعلق به طبقات عامه دارد و قواعد دستوری شعر عروضی می‌تواند در آن به اقتضای تبعیت از آهنگ رعایت نشود

موسی خورنی (مورخ ارمنی قرن پنجم) و هانری ماسه از تصانیف ایرانی دوران باستان یاد می‌کنند که وزن آن به جای ساختار عروضی بر اساس شماره هجاها بنا نهاده شده بود. کریستین سن نیز درتاریخ پادشاهان کیانی از نمونه‌هایی از این تصنیف‌ها یاد می‌کند که نخستین نمونه‌های شعر پهلوی محسوب می‌شوند و در سرود تصنیف‌های مردمی در عهد سامانی بازخوانی شده‌اند. بنابراین به تعبیر یحیی آرین‌پور؛ شاید بتوان تصنیف را کهن‌ترین نوع شعر پارسی دانست که شباهت آن به انواع امروزی تصنیف بیانگر پیوستگی سیر تصنیف سرایی در میان عامه مردم ایران است.

حافظ شیرازی و عبدالقادر مراغه‌ای از تعبیر قول و غزل در بیان تصنیف استفاده می‌کردند و عبدالقادر مراغه‌ای از خوانندگان آن با عنوان متغزلان عجم یاد می‌کرد؛ بنابراین واژه تصنیف را باید نامی جدید برای ترانه‌های قدیمی مردمی ایرانی دانست که اساس آن بر نظم هجابندی و تکرار برخی عبارت‌ها یا مصرع‌ها استوار است و شاعران بزرگ نیز از آن استفاده می‌کرده‌اند.

قدیمی‌ترین تصنیف در دوران بالنسبه جدید که ثبت شده‌است تصنیفی است که ۶۰ سال پیش از تولد شیدا سروده شده‌است. این تصنیف که در میان مردم جنوب ایران و فارس رواج داشته یک روایت عامیانه از خیانت به شاهزاده زند، لطفعلی‌خان زند است که با همه شجاعت راه به جایی نمی‌برد و حکومت را به آغا محمدخان قاجار واگذار می‌کند. تصنیفی هم در میان مردم فارس در دوره‌ای که شیدا ۳۳ ساله بوده‌است، رواج داشته‌است که در شرح احضار فرهاد میرزا حاکم سخت‌گیر فارس به تهران است.

تا پیش از شیدا چیزی از سرایندگان تصنیف‌ها که احتمالاً به صورت بداهه‌خوانی سروده می‌شده‌است نمی‌دانیم و تنها در تصنیف‌های مختلف نشانه‌های سروده‌ای از شاعری را می‌بینیم (نظیر نشانه‌های شعری که صبا در دعوت از لطفعلی خان زند سروده در تصنیف مربوط به او). در میان تصنیف‌های تقریباً همزمان با شیدا و یا اندکی قبل از آن می‌توان از تصنیف «ای تیر غمت را دل عشاق نشانه» نام برد که شعر آن از خیالی بخارایی است، همچنین «خسرو خوبان» با شعری از فخرالدین عراقی، «بار فراق دوستان» با شعری از سعدی، «چهره به چهره» با شعری از قرهالعین و «تمنای وصال» با شعری از خیالی بخارایی و شیخ بهایی که از شناخته شده‌ترین نمونه این تصنیف‌ها هستند. چنان که در این ترانه‌ها دیده می‌شود، میان این ترانه‌ها که اکثراً در مجالس اهل طریقت خوانده می‌شده با ترانه‌هایی که در کوچه و بازار شنیده می‌شد، تفاوت وجود دارد. همچنین در این ترانه‌ها شاعر تصنیف‌ساز نیست و ساختار شعری آن با شکل تاریخی تصنیف‌های مردم پسند متفاوت است. می‌ماند تصنیف‌های مردم پسندی مانند «تو مگر ماه نکو رویانی» که شاعران شناخته شده‌ای ندارد.

بنابراین در این دوران تنها کسی را که به عنوان شاعر تصنیف ساز می‌شناسیم شیداست. افزون بر آن تقریباً ۲۲ تصنیف سروده شده از شیدا در اختیار داریم که از نظر مضامین، زبان شعری و نوع آهنگ‌ها دارای مشخصات سبکی خاص شیدا هستند. استادانی نظیر رضوی سروستانی بر ویژگی‌های سبکی این نوع تصنیف‌ها تاکید زیادی داشتند.

مرور تاریخ و فضای شعر و موسیقی در دوران شیدا به ما کمک می‌کند تا موقعیت او را در احیای دوباره تصنیف ایرانی و زمینه‌های اثر پذیری و اثر بخشی او را درک کنیم.

شیدا در میان مردم

ویژگی شیدا آن بود که او موسیقی هم سلکان خود را در محافل عارفانه محدود نساخت و آن را با حضور در موسیقی رایج مجالس عموم مردم با نوع علائق مردم که در سبک ضربی تصنیف‌های مردم‌پسند رایج بود، پیوند زد. او به تعبیر یحیی آرین پور به تصنبف سر و صورتی داد.

ژوکوفسکی که به جمع‌آوری تصنیف‌های ایرانی علاقه داشت به تصنیفی اشاره می‌کند که در سال ۱۸۸۵ آن را در اصفهان و در سال ۱۸۹۹ آن را در تهران شنیده‌است به نام «سلی جانم» که هم ترانه‌ای عاشقانه‌است و هم گریزی به اتفاقات تاریخی دربار دارد و نکته جالب اینجاست که ترجیع‌بند این تصنیف «در خم زلفت، دل شیدا شکست» است که تکرار می‌شود و نشان دهنده استفاده خوانندگان تصنیف از ترجیع بند مشهور شیداست (که البته در تصانیف آن زمان امر رایجی بوده‌است). توجه به تاریخ ثبت ترانه توسط ژوکوفسکی نشان می‌دهد که شیدا در ۴۰ سالگی به آن درجه از نفوذ رسید که در اصفهان برای مردم آشنا بوده و تصنیف معروف در خم زلفت مربوط به دوران میان سالی و پیش از زندگی او در تهران است.

چنان که می‌بینیم حضور شیدا در محافل مردم سبب شد تا شوریدگی و شیدایی عارفانه او به دلدادگی‌های پیاپی گره خورد و مردی که به قول عارف تصنیف‌هایش را در گاه راز و نیاز سحر گاهی می‌سرود، روزی دلباخته رقاصه‌ای یهودی به نام مرضیه شد و سر انجامش به جنون کشید. شاید تصنیف معروف مرضیه که یادآور این عشق است یکی از آخرین سروده‌های او باشد. بندی از این تصنیف که می‌گوید؛ «ز مه و شان ملک ری، دل من از تو راضیه» اشاره‌ای است به سروده شدن تصنیف در هنگام اقامت شاعر در تهران. از نظر سبکی این تصنیف به تصنیف‌های مردمی رایج در تهران آن زمان شبیه‌است. این نکته که عارف قزوینی و روح‌الله خالقی که هردو به نظر می‌رسد با وجود آشنایی با تصنیف‌های شیدا اطلاعات کمی از زندگی او داشته‌اند، اما هر دو به ماجرای عشق او اشاره کرده‌اند، نشان می‌دهد که این امر در تهران رخ داده و مردم کما بیش از آن اطلاع داشته‌اند. نکاتی دیگر در باره سال‌های پایانی عمر شیدا وجود دارد که ما را به دلیل ناشناخته بودن زندگی شیدا و تا حدی بی‌توجهی به سهم او در تحول ترانه در موسیقی معاصر ایران واقف می‌سازد.

خالقی در باره آثاری که شیدا آفریده‌است می‌گوید که آهنگ و اشعارش بسیار مطلوب و دلنشین است و ساخته شدن هریک دارای ماجرایی است و از این دست به سه نمونه اشاره می‌کند. یکی ماجرای سرودن تصنیف مرضیه دیگر ماجرای شیفتگی به اسماعیل فرزند داوود شیرازی که به سرودن ترانه «الاساقیا از راه وفا به شیدای خود جفا کم نما … ای که به پیش قامتت سرو چمن خجل شده…»، انجامیده‌است. خالقی همچنین به ماجرای استفاده از شعری از سعدی در وصف رقص زیبای رقاصه معروفی به نام «قمر سالکی» اشاره می‌کند. اوصاف خالقی نشان می‌دهد که زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی برای نادیده گرفتن یا مورد انتقاد قراردادن مسلک رندی شیدا وجود داشته‌است و شاید همین دلیلی برای نادیده گرفتن حضور او دراسناد انجمن اخوت در زمان اداره کارهای موسیقی آن توسط درویش خان باشد. انتساب حداقل دو تصنیف که در جلسات انجمن اخوت خوانده می‌شده‌است: یکی تصنیف «مولود نبی» و دیگری «بت چین» به شیدا – و البته به ظهیرالدوله – و همچنین و جود عکس معروفی از او که – به قول روح‌الله خالقی – در ایوان انجمن اخوت از او گرفته شده‌است، نشان می‌دهد که او در انجمن فعال بوده‌است. با توجه به تاسیس انجمن در سال ۱۳۱۷ قمری و با توجه به درگذشت شیدا در ۱۳۲۴ این عکس باید در فاصله ۵۸ تا ۶۵ سالگی شیدا گرفته شده باشد. خالقی امیدوار بوده‌است تا کتاب مستقلی را در باره تصانیف شیدا همراه با نت نویسی آن تالیف کند که ظاهراً هیچگاه به انجام نرسید.

به هر حال به نظر می‌رسد توجه جدی به شیدا و سهم او از زمان آغاز کار رادیو ایران شروع می‌شود که به عنوان یک رسانه با مخاطب گسترده نیازمند موسیقی مورد پسند همه مردم بوده‌است. تصنیف‌هایی که شیدا ساخته بود و سبک کار او خیلی بهتر از سبک کار تصنیف خوانانی مانند «عبدالله دوامی» و «رضا قلی خان تجریشی» که به همراه درویش خان برنامه اجرا می‌کردند، مورد استقبال عامه قرار گرفت و در واقع استقبال مردم ایران بود که شیدا را دوباره به مرکز توجه در موسیقی معاصر برکشید. از این دوره به بعد با همت روح‌الله خالقی، جواد معروفی، بزرگ لشکری و پرویز یاحقی و با صدای مرضیه، پوران، نادر گلچین، عبدالوهاب شهیدی، پروین و بعدها سیما مافیها، سیما بینا، پریسا و محمد رضا شجریان مجموعه‌ای از ترانه‌های ماندگار ایرانی بر اساس کارهای شیدا ساخته شد که یکی از مهم‌ترین گنجینه‌های موسیقی ایرانی محسوب می‌شود.

مهمترین تصنیف‌ها

از مهم‌ترین تصانیف ساخته شیدا می‌توان به تصنیف دل شیدا – امشب شب مهتابه – ماه غلام رخ زیبای توست – کیه کیه در میزنه من دلم می‌لرزه و عقرب زلف کجت و ای مه من اشاره کرد.

منابع

  • سعید مشکین قلم. تصنیف‌ها، ترانه‌ها و سرودهای ایران زمین. تهران: انتشارات خانه سبز، زمستان ۱۳۷۷. ISBN 964-91131-5-0.

زندگانی علامه طباطبایی (۲)

مطالعه این نگاره “ده دقیقه” از زمان شما را به خود اختصاص خواهد داد. همچنین به علت وسعت شخصیت علمی و فرهنگی علامه طباطبایی به دو بهش تقسیم شده است:

  1. بخش نخست شرح حال علامه طباطبایی از زبان خویش
  2. بخش دوم شرح حال علامه به پژوهش و کوشش جمعی

جدّ علامه طباطبائی(ره) از شاگردان و معاشران نزدیک شیخ محمد حسن نجفی (صاحب جواهرالکلام) بود و نامه ها و نوشته های ایشان را می نگاشت. مجتهد بود و به علوم غریب (رمل و جفر و …) نیز احاطه داشت اما از نعمت داشتن فرزند محروم بود. روزی هنگام تلاوت قرآن به این آیه رسید:

« و ایوب إذ نادی ربه: انیّ مسنی الضر و انت ارحم الرّاحمین »

با خواندن این آیه، دلش می شکند و از نداشتن فرزند غمگین می شود.<span style='background-color:yellow'>علامه طباطبایی</span>

همان هنگام چنین ادراک می کند  که اگر  حاجت خود را از خداوند بخواهد، روا خواهد شد. دعا می کند و خداوند هم پس از عمری دراز، فرزند صالحی به او عنایت می فرماید. آن پسر، پدر مرحوم علامه طباطبائی می شود. پدر علامه نیز پس از تولد او، نام پدر خود ( یعنی جدّ علامه) را بر وی می نهد.

ولادت:

علامه طباطبایی در آخرین روز ماه ذیحجه سال ۱۳۲۱ هـ.ق در شاد آباد تبریز متولد شد و۸۱ سال عمر پربرکت کرد و در صبح یکشنبه ۱۸ محرم الحرام سال ۱۴۰۲ هـ.ق سه ساعت به ظهر مانده رحلت کردند.

اجداد علامه طباطبایی از طرف پدر از اولاد حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام و از اولاد ابراهیم بن اسماعیل دیباج هستند و از طرف مادر اولاد حضرت امام حسین علیه السلام می باشند. در سن پنج سالگی مادرشان و در سن نه سالگی پدرشان بدرود حیات می گویند و از آنها اولادی جز ایشان و برادر کوچکتر از ایشان بنام سید محمد حسن کسی دیگر باقی نمانده بود.

تحصیلات واساتید :

سید محمد حسین به مدت شش سال (۱۲۹۰ تا ۱۲۹۶هـ.ش) پس از آموزش قرآن که در روش درسی آن روزها قبل از هر چیز تدریس می شد آثاری چون گلستان، بوستان و … را فراگرفت. علاوه بر آموختن ادبیات، زیر نظر میرزا علینقی خطاط به یادگیری فنون خوشنویسی پرداخت. چون تحصیلات ابتدایی نتوانست به ذوق سرشار و علاقه وافر ایشان پاسخ گوید از این جهت به مدرسه طالبیه تبریز وارد شد و به فراگیری ادبیات عرب و علوم نقلی و فقه و اصول پرداخت و از سال ۱۲۹۷ تا ۱۳۰۴ هـ.ش مشغول فراگیری دانشهای مختلف اسلامی گردید. علامه طباطبایی بعد از تحصیل در مدرسه طالبیه تبریز همراه برادرشان به نجف اشرف مشرف می شوند و ده سال تمام در نجف اشرف به تحصیل علوم دینی و کمالات اخلاقی و معنوی مشغول می شوند.

علامه طباطبایی علوم ریاضی را در نجف اشرف نزد آقا سید ابوالقاسم خوانساری که از ریاضی دانان مشهور آن زمان بود فراگرفت. ایشان دروس فقه و اصول را نزد استادان برجسته ای چون مرحوم آیت الله نائینی(ره) و مرحوم آیت الله اصفهانی(ره) خواندند و مدت درسهای فقه و اصول ایشان مجموعاً ده سال بود.

استاد ایشان در فلسفه حکیم متأله، مرحوم آقا سید حسین باد کوبه ای بود که سالیان دراز در نجف اشرف در معیت برادرش مرحوم آیت الله حاج سید محمد حسن طباطبایی الهی نزد او به درس و بحث مشغول بودند.

و اما معارف الهیه و اخلاق و فقه الحدیث را نزد عارف عالیقدر و کم نظیر مرحوم آیت الله سید علی آقا قاضی طباطبائی(ره) آموختند و در سیر و سلوک و مجاهدات نفسانیه و ریاضات شرعیه تحت نظر و تعلیم و تربیت آن استاد کامل بودند. استاد امجد نقل می کند که ((حال مرحوم علامه، با شنیدن نام آیت الله قاضی دگرگون می شد. ))

حجت الاسلام سید احمد قاضی از قول علامه نقل می کند که: پس از ورودم به نجف اشرف به بارگاه امیرالمؤمنین علیه السلام رو کرده و از ایشان استمداد کردم. در پی آن آقای قاضی نزدم آمد و فرمود:

((شما به حضرت علی علیه السلام عرض حال کردید و ایشان مرا فرستاده اند. از این پس، هفته ای دو جلسه با هم خواهیم داشت.))

و در همان جلسه فرمود:

(( اخلاصت را بیشتر کن و برای خدا درس بخوان. زبانت را هم بیشتر مراقبت نما.))

فعالیت و کسب درآمد :

<span style='background-color:yellow'>علامه طباطبایی</span>

مرحوم علامه در مدتی که در نجف مشغول تحصیل بودند به علت تنگی معیشت و نرسیدن مقرری که از ملک زراعیشان در تبریز بدست می آمد مجبور به مراجعت به ایران می شود و مدت ده سال در قریه شادآباد تبریز به زراعت و کشاورزی مشغول می شوند. فرزند ایشان مهندس سید عبدالباقی طباطبائی می گوید:

خوب به یاد دارم که، مرحوم پدرم دائماً و در تمام طول سال مشغول فعالیت بود و کارکردن ایشان در فصل سرما در حین ریزش باران و برفهای موسمی در حالی که، چتر به دست گرفته یا پوستین بدوش داشتند امری عادی تلقی می گردید، در مدت ده سال بعد از مراجعت علامه از نجف به روستای شادآباد و بدنبال فعالیتهای مستمر ایشان قناتها لایروبی و باغهای مخروبه تجدید خاک و اصلاح درخت شده و در عین حال چند باغ جدید احداث گردید و یک ساختمان ییلاقی هم در داخل روستا جهت سکونت تابستانی خانواده ساخته شد و در محل زیرزمین خانه حمامی به سبک امروزی بنا نمود.

مهارتهای علامه :

فرزند علامه می افزاید:

پدرم از نظر فردی، هم تیرانداز بسیار ماهری بود و هم اسب سواری تیزتک و به راستی در شهر خودمان، تبریز بی رقیب بود، هم خطاطی برجسته بود، هم نقاش و طراحی ورزیده، هم دستی به قلم داشت و هم طبعی روان در سرایش اشعار ناب عارفانه و ….،

اما از نظر شخصیت علمی و اجتماعی هم استاد صرف و نحو عربی بود هم معانی و بیان هم در اصول و کلام کم نظیر بود و هم در فقه و فلسفه، هم از ریاضی( حساب و هندسه و جبر) حظی وافر داشت و هم از اخلاق اسلامی، هم در ستاره شناسی (نجوم) تبحر داشت هم در حدیث و روایت و خبر و …

شاید باور نکنید که پدربزرگوار من، حتی در مسائل کشاورزی و معماری هم صاحب نظر و بصیر بود و سالها شخصاً در املاک پدری در تبریز به زراعت اشتغال داشت و در ساختمان مسجد حجت در قم عملاً طراح و معماری اصلی را عهده دار بود و تازه اینها گوشه ای از فضایل آن شاد روان بود وگرنه شما می دانید که بی جهت به هر کس لقب علامه نمی دهند و همگان بخصوص بزرگان و افراد خبیر و بصیر هیچکس را علامه نمی خوانند مگر به عمق اطلاعات یک شخص در تمام علوم و فنون عصر ایمان آورده باشند…

هجرت:

به هر حال علامه طباطبایی بعد از مدتی اقامت در تبریز تصمیم می گیرد تا به قم عزیمت نماید و بالاخره این تصمیم خود را در سال ۱۳۲۵هـ.ش عملی می کند.

فرزند علامه طباطبایی در این مورد می گوید:

همزمان با آغاز سال ۱۳۲۵هـ.ش وارد شهر قم شدیم… در ابتدا به منزل یکی از بستگان که ساکن قم و مشغول تحصیل علوم دینی بود وارد شدیم ولی به زودی در کوچه یخچال قاضی در منزل یکی از روحانیان که هنوز هم در قید حیات است اتاق دو قسمتی که با نصب پرده قابل تفکیک بود اجاره کردیم، این دو اتاق قریب بیست متر مربع بود.

طبقه زیر این اطاقها انبار آب شرب منزل بود که در صورت لزوم بایستی از درب آن به داخل خم شده و ظرف آب شرب را پر کنیم. چون خانه فاقد آشپزخانه بود پخت و پز هم در داخل اطاق انجام می گرفت در حالی که مادر ما به دو مطبخ (آشپزخانه) ۲۴ متر مربعی و ۳۵ متر مربعی عادت کرده بود که در میهمانیهای بزرگ از آنها به راحتی استفاده می کرد. پدر ما در شهر قم چند آشنای انگشت شمار داشت که یکی از آنها مرحوم آیت الله حجت بود. اولین رفت و آمد مرحوم علامه به منزل آقای حجت بود و کم کم با اطرافیان ایشان دوستی برقرار و رفت و آمد آغاز شد.

لازم به ذکر است که علامه طباطبایی در ابتدای ورودشان به قم به قاضی معروف بودند، چون از سلسه سادات طباطبایی هم بودند خود ایشان ترجیح دادند که به طباطبایی معروف شوند. ایشان عمامه ای بسیار کوچک از کرباس آبی رنگ و دگمه های باز قبا و بدون جوراب با لباس کمتر از معمول در کوچه های قم تردد داشت و در ضمن خانه بسیار محقر و ساده ای داشت.

رحلت :

<span style='background-color:yellow'>علامه طباطبایی</span>

مهندس عبدالباقی، نقل می کند:

هفت، هشت روز مانده به رحلت علامه، ایشان هیچ جوابی به هیچ کس نمی داد و سخن نمی گفت فقط زیر لب زمزمه می کرد « لا اله الا الله! »

حالات مرحوم علامه در اواخر عمر دگرگون شده و مراقبه ایشان شدید شده بود و کمتر تناول می کردند، و مانند استاد خود، مرحوم آیه الله قاضی این بیت حافظ را می خواندند و یک ساعت می گریستند

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش             کی روی؟ ره زکه پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟

همان روزهای آخر، کسی از ایشان پرسید: در چه مقامی هستید؟ فرموده بودند: مقام تکلم

سائل ادامه داد: با چه کسی؟ فرموده بودند: با حق

حجت الاسلام ابوالقاسم مرندی می گوید:

« یک ماه به رحلتشان مانده بود که برای عیادتشان به بیمارستان رفتم. گویا آن روز کسی به دیدارشان نیامده بود. مدتی در اتاق ایستادم که ناگهان پس از چند روز چشمانشان را گشودند و نظری به من انداختند.

به مزاح [ از آن جا که ایشان خیلی با دیوان حافظ دمخور بودند ] عرض کردم: آقا از اشعار حافظ چیزی در نظر دارید؟ فرمودند:

صلاح کار کجا و من خراب کجا؟ بقیه اش را بخوان!

گفتم: ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

علامه تکرار کردند: تا به کجا! و باز چشم خود را بستند و دیگر سخنی به میان نیامد

آخرین باری که حالشان بد شد و راهی بیمارستان شده بودند، به همسر خود گفتند:

من دیگر بر نمی گردم

آیت الله کشمیری می فرمودند:

« شب وفات علامه طباطبائی در خواب دیدم که حضرت امام رضا علیه السلام در گذشته اند و ایشان را تشییع جنازه می کنند. صبح، خواب خود را چنین تعبیر کردم که یکی از بزرگان [ و عالمان] از دنیا خواهد رفت؛ و در پی آن، خبر آوردند که آیت الله طباطبائی درگذشت »

ایشان در روز سوم ماه شعبان ۱۴۰۱ هـ.ق به محضر ثامن الحجج علیه السلام مشرف شدند و ۲۲ روز در آنجا اقامت نمودند، و بعد به جهت مناسب نبودن حالشان او را به تهران آورده و بستری کردند، ولی دیگر شدت کسالت طوری بود، که درمان بیمارستانی نیز نتیجه ای نداشت.

تا بالاخره به شهر مقدس قم که محل سکونت ایشان بود برگشتند و در منزلشان بستری شدند وغیر از خواص، از شاگردان کسی را به ملاقات نپذیرفتند، حال ایشان روز به روز سخت تر می شد، تا اینکه ایشان را در قم، به بیمارستان انتقال دادند.

قریب یک هفته در بیمارستان بستری می شوند و دو روز آخر کاملاً بیهوش بودند تا در صبح یکشنبه ۱۸ ماه محرم الحرام ۱۴۰۲ هـ.ق سه ساعت به ظهر مانده به سرای ابدی انتقال و لباس کهنه تن را خلع و به حیات جاودانی مخلع می گردند و برای اطلاع و شرکت بزرگان از سایر شهرستانها، مراسم تدفین به روز بعد موکول می شود و جنازه ایشان را در ۱۹ محرم الحرام دو ساعت به ظهر مانده از مسجد حضرت امام حسن مجنبی علیه السلام تا صحن مطهر حضرت معصومه علیها السلام تشییع می کنند و آیت الله حاج سید محمد رضا گلپایگانی(ره) بر ایشان نماز می گذارند و در بالا سر قبر حضرت معصومه علیها السلام دفن می کنند.

  1. بخش نخست شرح حال علامه طباطبایی از زبان خویش
  2. بخش دوم شرح حال علامه به پژوهش و کوشش جمعی