زندگانی سیمون وی

سیمون وی (فرانسوی: Simone Weil) فیلسوف، عارف مسیحی و فعال اجتماعی فرانسوی بود که به تاریخ ۳ فوریه ۱۹۰۹ در پاریس به دنیا آمد و در ۲۴ اوت ۱۹۴۳ در انگلستان و بر اثر خودداری از خوردن غذا در اعتراض به اشغال‌گری آلمان‌ها درگذشت.

سیمون وی در محیط خانوادگی فرانسوی – یهودی فرهیخته و متعلق به طبقهٔ متوسط بزرگ شد. برادر بزرگتر او آندره وی از ریاضیدانان به‌نام قرن بیستم است. او از تربیتی بسیار ممتاز و والا برخوردار گردید و مخصوصاً دربارهٔ فرهنگ، هنر و ادب یونان و روم باستان و در باب اندیشه‌های اخلاقی چیزهای زیادی آموخت. زبان‌های یونانی، لاتین، سانسکریت و چند زبان جدید را به خوبی یادگرفت و مطالعات و تحقیقات فراوانی در زمینهٔ اخلاق، فلسفه، ادیان غربی و شرقی، علوم تجربی، ریاضیات، ادبیات و تاریخ داشت. وی بعدها به مسیحیت گروید. خود او در این باره گفته بود که صورت اولیه و اصیل دین مسیح را به نحو بارزی «دین بردگان» می‌دید و خود را با این بردگان یکی می‌انگاشت.در ۱۹۲۸ در آزمون ورودی دانش‌سرای عالی پاریس اول شد؛ همتای مشهور او سیمون دوبوار در آن آزمون دوم شد. در همین ایام بود که کسانی که هم از طهارت و پاکی او خبر داشتند و هم فعالیت‌های پرشور و شوق اجتماعی او را می‌دیدند از او با عنوان «عَذرایِ چپی» (Red Virgin) یاد می‌کردند. او در سال ۱۹۳۱ دیپلم فلسفه‌اش را از دانش‌سرای عالی پاریس اخذ کرد و از آن پس به تدریس فلسفه برای دختران دبیرستانی پرداخت و تا آخر عمر کوتاهش در این سمت باقی‌ماند. بیش‌تر نوشته‌هایی که شهرت سیمون وی به آن‌هاست پس از مرگ او انتشار یافته‌اند.

فعالیت‌های سیاسی:
در اواخر سنین نوجوانی به جنبش‌های کارگری پیوست و نویسندهٔ پارچه‌نوشته‌هایی بود که در تظاهرات دفاع از حقوق کارگران حمل می‌شد. در این ایام، او یک مارکسیست، صلح طلب و عضو سندیکا بود. در همان ایام که به تدریس اشتغال داشت مقالاتی دربارهٔ مسایل اجتماعی و اقتصادی در نشریهٔ سندیکا می‌نوشت. در مقالهٔ آزادی و بیداد و چند مقالهٔ کوتاه دیگر بود که افکار رایج مارکسیستی را به نقد کشید و بدبینی‌اش را نسبت به محدودیت‌های مارکسیسم و کاپیتالیسم ابراز کرد. وی در اعتصاب سراسری فرانسه در سال ۱۹۳۳ در اعتراض به بی‌کاری و کاهش دست‌مزدها شرکت کرد. سال بعد یک مرخصی ۱۲ ماهه گرفت تا بتواند به طور ناشناس و به عنوان کارگر در دو کارخانه کار کند. او باور داشت که با این‌کار می‌تواند بیش‌تر به طبقهٔ کارگز نزدیک شود، اما ضعف جسمانی مجبورش کرد بعد از چند ماه از این کار انصراف دهد. در ۱۹۳۵ به تدریس ادامه داد و بیش‌تر درآمدش را صرف فعالیت‌های سیاسی و خیریه کرد. بر خلاف صلح‌طلبی‌اش، در سال ۱۹۳۶ در جنگ داخلی اسپانیا به نفع جمهوری‌خواهان جنگید. او خودش را یک آنارشیست معرفی کرد و به گروهان سباستین فور-شاخهٔ فرانسوی‌زبان جنگ‌جویان آنارشیست- پیوست تا با فاشیستها بجنگد.

عرفان:
تجارب عرفانی مکرری که از ۱۹۳۸ به بعد برای او رخ داد، او را به آیین کاتولیک نزدیک کرد، به طوری که حتی اشعاری موافق با مشرب و مسلک کاتولیکی سرود، با این همه، هرگز به کلیسا نپیوست و غسل تعمید نپذیرفت. علی‌رغم این که گرایشش به آیین کاتولیک خالصانه و مخلصانه بود، نظری بسیار نقادانه نسبت به کلیسا، به عنوان یک نهاد دیوان‌سالارانه، داشت؛ و انتقاداتش به این نهاد بیش‌تر جنبهٔ اخلاقی داشت و بر آلودگی معنوی، اخلاق چندپهلو و ریاکارانه و تفتیش عقاید و بی‌مدارایی کلیسا تأکید می‌کرد.

مرگ:
در ۱۹۴۲ ابتدا به آمریکا و سپس به انگلستان رفت و به جنبش مقاومت فرانسه پیوست. در ۱۹۴۳ پزشکان تشخیص دادند که به سل مبتلا است و به او توصیه کردند استراحت کند و غذای کافی بخورد؛ با این حال او به دلیل ایده‌آل‌گرایی سیاسی طولانی مدت و عمل‌گراییش و نیز به دلیل انقطاعش از دنیای مادی، مراقبت‌های ویژه را نپذیرفت. در عوض غذایش را تا حد جیرهٔ هم‌وطنانش که در فرانسه تحت اشغال آلمان نازی بودند کاهش داد. کم‌تر و کم‌تر غذا می‌خورد و غالباً از خوردن امتناع می‌کرد. به زودی وضعیتش رو به وخامت نهاد و او را به بیمارستان مسلولین در اشفورد انگلستان منتقل کردند. وی پس از عمری حقیقت‌طلبی در ۲۴ اوت ۱۹۴۳و در حالی که تنها ۳۴ سال سن داشت، بر اثر عارضهٔ قلبی درگذشت. در گزارش پزشکی قانونی آمده بود: «متوفی با نخوردن غذا خودکشی کرد در حالی که اختلال حواس داشت.» مصطفی ملکیان می‌گوید: «شیوهٔ مردن وی، به بهترین وجه، حاکی از نیاز او به بهره داشتن از محنت تمام‌عیار و شفقت بی‌شائبه به آدمیانی است که می‌آیند و رنج می‌کشند و می‌روند.»

زندگانی رابعه بلخی

رابعه دختر کعب قُزداری که به رابعه بلخی هم شناخته شده‌است، شاعر پارسی‌گوی نیمه نخست سده چهارم هجری (۹۱۴-۹۴۳میلادی) است.پدرش کعب قزداری، از عربهای کوچیده به خراسان و فرمانروای بلخ و سیستان و قندهار و بست بود. از تاریخ ولادت و مرگ رابعه اطلاعات درستی در دست نیست. آنچه قطعیست آن است که او همدوره با سامانیان و رودکی بوده و به استناد گفتار عطار نیشابوری با رودکی دیدار و مشاعره داشته است. زمان مرگ رابعه به احتمال قریب به یقین پیش از مرگ رودکی بوده است، بنابراین تاریخ مرگ او را می‌توان پیش از سال ۳۲۹ هجری قمری در نظر گرفت.

◼کودکی و نوجوانی:
از تولد و دوران کودکی و نوجوانی رابعه اطلاعی در دست نیست. تنها مدرک مستند از زندگی رابعه، روایتی‌ست که عطار نیشابوری در حکایت بیست و یکم کتابِ الهی‌نامه خویش در بحر هَزج مسدّس محذوف، در چهارصد و اندی بیت آورده است. آنچه از این روایت برمی‌آید آنست که رابعه دختر کعب قزداری، والی بلخ بوده و برادری بنام حارث داشته. کعب علاقه خاصی به رابعه داشته و در پرورش و تعلیم او کوشا بوده و به جهت توانایی‌های بی‌نظیر او در هنر و فنون، اورا با لقب زین‌العرب (زینت قوم عرب) خطاب می‌کرد. رابعه به استناد گفتار عطار، در سرودن شعر و هنر نقاشی به‌غایت توانمند و در شمشیرزنی و سوارکاری بسیار ماهر بوده است.

◼دیدار با بکتاش:
پس از مرگ کعب، حارث بر تخت پدر می‌نشیند و در یکی از بزم‌های شاهانه او، رابعه با بکتاش، از کارگزاران نزدیک حارث دیدار می‌کند. عطار جایگاه بکتاش در دربار را کلیددار خزانه عنوان کرده است. رابعه بی‌درنگ دل به بکتاش می‌بازد و در نهایت دایهٔ رابعه که از علاقه رابعه به بکتاش آگاه می‌شود، میان آن دو واسطه می‌شود. رابعه خطاب به بکتاش نامه‌ای می‌نویسد و تصویری از خویش ترسیم کرده و پیوست آن نامه می‌کند و بدست دایه می‌سپارد تا بدو رساند. چون بکتاش نامه رابعه را می‌خواند و تصویر اورا می‌بیند بدو دل می‌بازد و نامه‌اش را پاسخ می‌دهد. این نامه‌نگاری‌های پنهانی ادامه پیدا می‌کند و رابعه اشعار فراوانی خطاب به بکتاش ضمیمه نامه‌ها کرده و برای او می‌فرستد. ظاهراً روزی بکتاش رابعه را در دهلیزی می‌بیند و آستین اورا می‌گیرد که «چرا مرا چنین عاشق و شیدا کردی اما با من بیگانگی می‌کنی؟» رابعه از او آستین می‌افشاند که «عشق من به تو بهانه‌ایست بر عشقی عظیم‌تر» و اورا بخاطرافتادن در دام شهوت نکوهش می‌کند.

◼رابعه در میدان نبرد:
بر اساس روایت عطار، روزی لشکر دشمن به حوالی بلخ می‌رسد و بکتاش به همراه سپاه بلخ به نبرد می‌رود. رابعه که تاب بی‌خبری از وضعیت بکتاش را ندارد، با لباس مبدل و روی پوشیده، پنهانی در پس سپاه بلخ به میدان جنگ می‌رود. بکتاش در گیرودار نبرد زخمی می‌شود و رابعه که جان بکتاش را در خطر می‌بیند، شمشیر کشیده و به میانه میدان می‌رود و پس از کشتن تعدادی از سپاهیان دشمن پیکر نیمه جان بکتاش را بر اسب کشیده از مهلکه نجات می‌دهد:
بگفت این و چو مردان برنشست او
از آن مردان تنی را ده بخست او
برِ بکتاش آمد، تیغ در کف
وز آنجا برگرفتش برد با صف
نهادش پس نهان شد در میانه
کس‌اش نشناخت از اهل زمانه

◼رابعه و رودکی:
در روایت عطار، رابعه روزی در راه با رودکی که عازم بخارا بوده دیدار می‌کند. رودکی شیفته توانایی رابعه در سرودن شعر می‌شود و اورا تحسین می‌کند و با او به صحبت و مشاعره می‌نشیند. عطار آن واقعه را اینگونه در الهی‌نامه می‌آورد:
نشسته بود آن دختر دلفروز
براه و رودکی می‌رفت یک روز
اگر بیتی چو آبِ زر بگفتی
بسی دختر از آن بهتر بگفتی
بسی اشعار گفت آن روز اُستاد
که آن دختر مجاباتش فرستاد
ز لطف طبع آن دلداده دمساز
تعجب ماند آنجا رودکی باز

رودکی پس از آن راهی بخارا می‌شود و در بزمی در دربار امیر سامانی شعری که از رابعه به یاد داشت بازگو می‌کند که بسیار مورد پسند امیر می‌افتد و چون از آن سوال می‌کنند، رودکی داستان آشنایی‌اش با رابعه و عشق او به بکتاش را برای شاه بازگو می‌کند، غافل از اینکه حارث نیز در آن بزم حاضر است و از آن داستان باخبر می‌شود. حارث بسیار خشمگین می‌شود، به بلخ باز می‌گردد و پس از یافتن صندوقی حاوی اشعار رابعه در اتاق بکتاش، به گمان ارتباط نامشروع آنان، فرمان می‌دهد بکتاش را در زندان افکنده و رابعه را به گرمابه برده و رگِ دستان او را بگشاید و درِ گرمابه را به سنگ و گچ مسدود کنند. روز بعد چون در گرمابه را می‌گشایند، پیکر بیجان رابعه را مشاهده می‌کنند که با خون خویش اشعاری را خطاب به بکتاش با انگشت بر دیوارهٔ گرمابه نگاشته است.

بکتاش پس از آن، به نحوی از زندان می‌گریزد و شبانه سر از تن حارث جدا می‌کند، سپس بر مزار رابعه رفته و جان خویش را می‌گیرد.

◼رابعه در منابع ادب پارسی:
رابعه ظاهراً نخستین زن شاعر در تاریخ ادبیات خراسان بزرگ می‌باشد که شعری از او به ثبت رسیده. محمد عوفی در کهن‌ترین تذکرهٔ شعر پارسی، لباب الالباب، وی را چنین توصیف نموده:
رابعه بنت کعب القزداری، دختر کعب، اگرچه زن بود، اما به فضل بر مردان جهان بخندیدی، فارِس هر دو میدان و والی هر دو بیان، بر نظم تازی قادر و در شعر پارسی به‌غایت ماهر و با غایت ذکاء خاطر و حدّت طبع، پیوسته عشق باختی و شاهدبازی کردی و اورا «مگس رویین» خواندندی و سبب این نیز آن بود که وقتی شعری گفته بود:
خبر دهند که بارید بر سر ایّوب
ز آسمان، ملخان و سرِ همه زرّین
اگر ببارد زرین ملخ بر او از صبر
سزد که بارد بر من یکی مگس رویین

نقل شده چون ابوسعید ابوالخیر داستان زندگی اورا شنید فرمود:
من این جانب رسیدم و از حال دختر کعب پرسیدم که عارف بوده است یا عاشق؟ جواب دادند اشعاری که بر زبان او جاری بوده دلیل این است که در عشق مجازی، ایجاد اینقدر سوز و گداز ممکن نیست، در شعر او هزل اصلاً وجود ندارد بلکه در همه جا او ذات قدیم (جلَّ شأنهُ) را خطاب کرده است.

عطار نیشابوری نیز داستان زندگی رابعه را در الهی نامه خویش در چهارصد و اندی بیت به نظم آورده و نقل قول ابوسعید ابوالخیر درباره رابعه بلخی و عرفان وی را چنین بازگو می‌کند:
ز لـفـظ بـوسـعـیـد مـهنه دیدم
که او گفـتـست: من آنـجا رسیدم
بپـرسیـدم زحـال دخـتـر کعب
کـه عـارف بود او یـا عاشقی صعب؟
چنین گفت او که معلومم چنان شد
که آن شعری که بر لفظش روان شد،
ز ســوزِ عـشـقِ مـعـشـوقِ مـجـازی
بنگشاید چنیـن شعـری بـه بازی
نداشـت آن شـعر با مخلـوق کاری
که او را بـود با حـق روزگـاری
کمالی بـود در معنـی تمامـش
بـهانه بـود در راه آن غــلامــش

عطار توانایی رابعه در سرودن شعر را چنین توصیف می‌کند:
بلـطـفِ طـبعِ او مـردم نبـودی
که هـر چیـزی کـه از مـردم شنـودی،
هـمـه در نـظـم آوردی به یک دم
بپیوستی چـو مـرواریـد در هـم
چنان در شعر گفتن خوش زبان بود
که گوئی از لبش طعمی در آن بود

خاتم الشعرا، شیخ عبدالرحمن جامی، در تذکرهٔ نفحات الانس از رابعه در بخش زنان صوفی نام می‌برد و باز با استناد به گفتار شیخ ابوسعید ابوالخیر می‌گوید:
شیخ ابوسعید ابوالخیر قدّس اللّه تعالی سرّه گفته است که: «دختر کعب عاشق بود بر آن غلام، اما پیران همه اتفاق کردند که این سخن که او می‌گوید نه آن سخن باشد که بر مخلوق توان گفت. او را جای دیگر کار افتاده بود.» روزی آن غلام آن دختر را ناگاه دریافت، سرِ آستین وی گرفت. دختر بانگ بر غلام زد گفت: «ترا این بس نیست که من با خداوندم و آنجا مبتلایم، بر تو بیرون دادم که طمع می‌کنی؟» شیخ ابوسعید گفت: «سخنی که او گفته است نه چنان است که کسی را در مخلوق افتاده باشد»

رضاقلی‌خان هدایت، داستان رابعه را تحت عنوان بکتاش‌نامه در کتاب مثنوی گلستان ارم خویش در دوهزار و ششصد و اندی بیت به نظم درآورده. مبنای داستانی که رضاقلی‌خان نقل می‌کند، همان شعر عطار است که تصرفاتی در داستان کرده و قصه پردازی نموده است و بخش‌هایی از ذوق خویش بدان افزوده. وی در مجمع الفصحاء درباره رابعه بلخی چنین می‌گوید:
رابعهٔ مذکوره، در حسن جمال و فضل و کمال و معرفت و حال، وحیدهٔ روزگار و فریدهٔ هر ادوار، صاحب عشق حقیقی و مجازی و فارِسِ میدان تازی و فارسی بوده است. احوالش در نفحات الانس مولانا جامی در ضمن نسوان عارفان مسطور است و در یکی از مثنویات شیخ عطار، جمعی از حالاتش نظما مذکور. اورا میلی به بکتاش غلامی از غلامان برادر مفرد به هم رسیده و انجامش به عشق حقیقی کشیده، بالاخره به بدگمانی، برادر او را کشته و حکایت اورا فقیر نظم کرده و نام آن را گلستان ارم نهاده، معاصر آل‌سامان و رودکی بوده و اشعار نیکو می‌فرموده.

◼اشعار رابعه:
از رابعه جز هفت (به روایتی یازده) غزل و قطعه در دست نیست. ظاهراً تمامی اشعار وی بدست برادرش حارث معدوم گردیده و الباقی در گذر زمان از بین رفته است. اما قلیل اشعار بازمانده از وی بیانگر ذوق سرشار وی و تسلط او بر سرایش شعر است. رابعه را مادر شعر پارسی خوانده‌اند. او بحور و اوزانی را وارد شعر پارسی نموده که تا پیش از آن کسی در آن اوزان شعر نمی‌سروده است. بعنوان مثال شمس قیس رازی در کتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم عقیده دارد که دختر کعب در بیت زیر بحری بر بحور پارسی افزوده است (بحر مسدّس مخنّق):
ترک از درم درآمد، خندانک
آن خوبروی چابک، مهمانک

همچنین از اوست:
ز بس گل که در باغ مأوی گرفت
چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت
صبا نافهٔ مشک تبت نداشت
جهان بوی مشک از چه معنی گرفت
مگر چشم مجنون به ابر اندر است
که گل رنگ رخسار لیلی گرفت
به می‌ماند اندر عقیقین قدح
سرشکی که در لاله مأوی گرفت
قدح گیر چندی و دنیی مگیر
که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت
سر نرگس تازه از زرّ و سیم
نشان سر تاج کسری گرفت
چو رهبان شد اندر لباس کبود
بنفشه مگر دین ترسی گرفت

و از اوست:
عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بسیار نامد سودمند
عشق دریایی کرانه ناپدید
کی توان کردن شنا ای هوشمند
عشق را خواهی که تا پایان بری
بس بباید ساخت با هر ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن تنگ‌تر گردد کمند

و نیز:
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
بر یکی سنگین‌دل نامهربان چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی
چون بهجر اندر بپیچی پس بدانی قدر من

◼عرفان رابعه:
در عارف بودن رابعه دیدگاه‌ها متفاوت است. تمام منابعی که به عرفان رابعه اشاره کرده‌اند، به گفتار شیخ ابوسعید ابوالخیر استناد کرده‌اند، که این جای تامل دارد.

دکتر رضا اشرف‌زاده در کتاب خود حکایت رابعه بر اساس بازمانده اشعار او و گفتار ابوسعید، چنین استدلال می‌کند که «ذوق تیز و لطیف ابوسعید، اصولاً هر بیتی و شعری را می‌تواند تاویل عرفانی نماید» و داستان شنیدن بیتی از عماره مروزی و رفتن ابوسعید به زیارت قبر او را گواهی بر این مدعا می‌داند.و نتیجه می‌گیرد که گفتار شیخ لزوماً به معنی عرفان رابعه نیست. او همچنین در همین کتاب عنوان می‌کند که آمدن داستان رابعه در الهی‌نامه و «… حکایت و جانبازی دختر در راه این عشق عُذری، اورا به موجودی پاک و باصفا تبدیل می‌کند که با پاکی عشق و دامانی پاک در خون می‌غلتد و جان می‌بازد و توهم عشق عارفانه را در سر و ذهن ما می‌اندازد». او هم‌نامی رابعهٔ بلخی با رابعه عدویه و رابعه شامیه – که هر دو از زنان عارف بوده‌اند – را نیز یکی از دلایل ایجاد شائبهٔ عرفان رابعه عنوان کرده است.

سلیمان راوش نیز در مقاله خویش رابعه بلخی یا حمامه‌ای در حمام خون ذؤیان خرد معتقد است که عرفایی چون عطار و ابوسعید ابوالخیر، در حقیقت بجهت حفظ نام و آثار رابعه از گزند کوته‌فکران، به وی نسبت تصوف و عرفان داده‌اند:

حضرت عطار، عارفانه، جهت غفلت کافران عشق و منکران انسان شمردن زن و حفظ آبروی رابعه، به نوعی عشق انسانی او را مطابق شریعت منکران عاطفه‌های انسانی، عمداً پیوند واژگونه به جایی دیگر می‌دهد. حضرت عطار نیشابوری چنانکه ابوسعید ابوالخیر، در حق رابعه الطاف نمود و با بهانهٔ اینکه رابعه نه عاشق بکتاش، بل عاشق الله بوده است‌. جسد و مرقد مبارک رابعه را از شر تکفیر و تازیانه نوازی و ویرانی کافران و منکران نجات داد. ذکرِ خیر رابعه از سوی عارف بزرگ و نامی ابوسعید ابوالخیر هم در نهایت، عارفانه و هشیارانه، برای به سکوت واداشتن کافران عشق و منکران ارزش‌های انسانی زنان به عمل آمده است.

لیلی رشیتا، نویسنده افغان نیز معتقد است:
«برعکس آنچه که عرفاً عشق او را به بکتاش، حقیقی نه بل مجازی می‌پنداشته‌اند، اشعارش محض بازگوی احساس‌اش نسبت به بکتاش بوده است. از هفت قطعه شعر رابعه که بجا مانده است، پنج تای آن در وصف عشق ناسوتی و دو تای آن در وصف زیبایی طبیعت سروده شده است.»

◼منبع:
لباب الالباب، محمد عوفی، چاپ لیدن، ۱۹۳۰ میلادی، جلد ۲، صفحه ۱۶
↑ شعر فارسی در بلوچستان، صفحه ۴
↑ نفحات الانس، عبدالرحمن جامی، به همّت توحیدی، انتشارات کتاب فروشی محمودی بی‌تا، صفحه ۶۲۹

زندگانی شیخ صفی‌الدین اردبیلی

نسب صفی الدین را با ۱۹ واسطه به امام موسی کاظم(ع)، امام هفتم شیعیان امامیه رسانده‌اند.در ریحانه‌الادب، صفاتی چون «برهان الاصفیاء»، «قطب‌الاقطاب» و «شیخ‌العارفین» برای او ذکر شده است.

ابدال زاهدی(درگذشته ۱۱۰۰ق) در کتاب سلسله النسب صفویه، نسب شیخ صفی‌الدین را تا امام کاظم (ع) نام برده است. خواندمیر نیز شجره‌نامۀ صفی الدین را همانند زاهدی ذکر کرده با این تفاوت که یکی از اجدادش را به جای «محمد بن حسن»، «محمد بن حسین» نام برده است.

وجود القابی چون سید برای شیخ صفی، در برخی اسناد قدیمی (قبل از تاسیس سلسلۀ صفویه)، نشان از سیادت وی داشته است. القابی که بعضاً در مکاتباتِ مخالفان این خاندان هم یافت می‌شده است. به عنوان نمونه، شروانشاه خلیل الله، جنید (جدّ شاه اسماعیل) را در نامه‌ای (که موجود است) از زمره سادات برشمرده است؛ یا سلطان بایزید دوم عثمانی نیز، درباره شیخ حیدر از عناوینی استفاده می‌کند که نشان دهنده سید بودن این خاندان است.

برخی پژوهشگران معاصر، در سیادت و تشیع شیخ صفی الدین تردید دارند و معتقدند که در دوره صفویان، برخی منابع مربوط به زندگی نامه و نسب شیخ صفی را به صورت هدفمند تحریف کرده اند.ادوارد براون نوشته است که کتاب صفوه الصفا(منبع اصلی زندگی نامه صفی الدین) در زمان شاه طهماسب و به امر او به دست ابوالفتح حسینی تصحیح شد. ابوالفتح رنگ تسنن را از آن محو کرد و کلمه سید را برای اسامی شاهان صفویه افزود.

اخیرا برخی پژوهشگران مدعی شده‌اند که مدارکی دیگر دال بر سیادت صفویان یافته‌اند و در این باره مقالاتی نیز نوشته‌اند.یک محقق ایرانی نیز اظهار داشته است که قدیمی‌ترین سنگ نوشته مرتبط با گرایش مذهبی و سیادت شیخ صفی را در اردبیل کشف کرده که سیادت او و خاندانش را اثبات می‌کند.

زندگی‌نامه:
شیخ صفی‌الدین ابوالفتح اسحاق اردبیلی (۷۱۳ – ۶۳۱ خورشیدی برابر ۷۳۵ – ۶۵۰ قمری) فرزند مردی زارع بود و در روستای کلخوران، واقع در شمال‌غربی اردبیل، زاده شد. به‌جز مدتی که به فارس و گیلان سفر کرد، تا پایان عمر در همان روستا ساکن بود. شیخ صفی در کودکی توجه خاصی به امور مذهبی نشان می‌داد. در جوانی قرآن را حفظ کرد و ضمن تحصیل علوم مقدماتی به زهد و ریاضت پرداخت. گاهی در مزار شیخ فرج اردبیلی و گاهی در مرقد شیخ ابوسعید اردبیلی به عبادت مشغول می‌شد.
دودمان صفوی نام خویش را از وی گرفته بودند. او پایه‌گذار خانقاه صفوی در اردبیل بود که با گذشت زمان پیروان بسیاری را به دست آورد

درگذشت:
شیخ صفی در پایان زندگی به حج رفت و پیش از رفتن، پسرش، صدرالدین، را به جای خود گماشت. وی در بازگشت از این سفر بیمار شد و پس از دوازده روز بیماری، در صبح روز دوشنبه ۱۲ محرم ۷۳۵ق در ۸۵ سالگی، در اردبیل، زندگی را بدرود گفت.


فرزندان او، به‌ویژه پادشاهان صفوی، بر سر قبر او بنای بسیار باشکوهی ساختند که اکنون به بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی معروف است و از بناهای باشکوه تاریخی ایران به‌شمار می‌رود.

همسران و فرزندان:
همسر اول شیخ صفی الدین، بی‌بی فاطمه دختر شیخ زاهد گیلانی است که سه پسرش به‌نام‌های محیی‌الدین (د.۷۲۴ ق)، صدرالدین موسی (د.۷۹۴ ق) و ابوسعید از او است. بدین ترتیب، نیای مادری صفویان، زاهد گیلانی است که مراد شیخ صفی بوده است. همسر دوم او، دختر اخی‌سلیمان کلخورانه بوده و دو پسر به نام‌های علاءالدین و شرف‌الدین از او داشته است. نسل پادشاهان صفوی از شیخ صدرالدین، پسر دوم شیخ صفی است.

آموزش و تدریس:
صفی‌الدین نخست در اردبیل دانش آموخت. چون از دانشمندان آن شهر بی‌نیاز شد، در پی پیری می‌گشت که او را ارشاد کند و چون شنید که شیخ نجیب‌الدّین بُزغُش شیرازی در شیراز حلقه تصوف دارد، به شیراز رفت. اما وقتی به آنجا رسید که شیخ نجیب‌الدین وفات یافته بود. گفته شده که وی با سعدی شیرازی در شیراز ملاقات کرده است.

شیخ صفی چندی در حلقه مریدان مشایخ معروف آن دوران، شیخ رکن‌الدین بیضاوی و امیرعبدالله، درآمد و امیرعبدالله او را به شیخ تاج‌الدین ابراهیم، معروف به دیدار با شیخ زاهد گیلانی، عارف مشهور آن زمان که در گیلان می‌زیست، تشویق کرد و شیخ صفی چهار سال در پی شیخ زاهد می‌گشت تا اینکه در روستایی، در منطقه گیلان، به او رسید و تا زمان مرگ شیخ زاهد، مدت ۲۵ سال، در حلقه مریدان او بود و از او اخذ انابت و فنون طریقت کرد و دست ارادت بدو داد و داماد او شد و پس از مرگ او، در همان طریقت، جانشین وی شد. شیخ صفی در این زمان گاهی در لاهیجان و گاهی در اردبیل زندگی می‌کرد. او همچنین معاصر شیخ علاءالدوله سمنانی بود و منابع از ارتباط معنوی ایشان سخن گفته‌اند.

شیخ صفی بیش از ۳۰ سال به هدایت و ارشاد طالبان اشتغال داشت و گفته‌اند که بیش از ۱۰۰ هزار نفر را تربیت کرد. نیز آورده‌اند که تعداد مریدان و توسعه نفوذ او در آسیای صغیر نیز بسیار بوده است.

جایگاه او:
شیخ صفی از عارفان نامی عهد اولجایتو و پسرش، ابوسعید بهادرخان ایلخانی، بود که با مریدان خود در آن ایام در کلخوران، در اطراف مقبره پدر خود، می‌زیست. شیخ صفی، به سبب مقام بلند عرفانی خود، همواره از توجه ایلخانان مغول برخوردار بود. وی در دستگاه غازان‌خان به اعتبار مُراد مقتدر خود، شیخ زاهد، قرب و منزلتی داشت. خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی وزیر به او احترام می‌گذاشت و هر ساله برای مخارج خانوار او نقد و جنس فراوان می‌فرستاد. خواجه رشیدالدین در مکتوبی به پسر خود، امیراحمد حاکم اردبیل، توصیه کرده است که در معامله خود با مردم اردبیل چنان کند که شیخ صفی‌الدین از او راضی و شاکر باشد.

مذهب:
درباره مذهب شیخ صفی، تردیدهایی وجود دارد. بنابر منابع زندگی‌نامه وی، از جمله کتاب صفوهالصفا، نوشته ابن بزّاز، که مهمترین و قدیم‌ترین کتاب در این باب است، او شیعه بوده ولی برخی پژوهشگران معاصر قرائنی بر شافعی بودن او یافته اند. ابن بزّاز از اهالی اردبیل و با شیخ صدرالدین موسی پسر شیخ صفی‌الدین معاصر بوده است.او در این کتاب، حکایتی نقل می‌کند که گفته‌اند اشارتی است بر مذهب شیخ صفی‌الدین: «از شیخ صفی‌الدین پرسیدند: شیخ را مذهب چیست؟ فرمود: که ما مذهب ائمه داریم و ائمه را دوست داریم.»

آنچه مسلم به نظر می‌رسد، این است که شیخ صفی‌الدین دوستدار اهل بیت(ع) بوده و این مطلب در گفتارها و اشعار به جامانده از وی قابل اثبات است.

علی‌اصغر حبیبی در اثبات تشیع او به اشعاری از او اشاره کرده است:

سزاوار محراب و منبر، علی است
که بر شهر علم نبی، در علی است
ولی خدا و وصی رسول
امام امم در فروع و اصول
همین بس که منصوص الله بود
همین بس که ممسوس فی الله بود
امامت جز از وی نباشد قبول
که نفس رسول است و زوج بتول
اگر نفس احمد نباشد به پای
تواند که غیری نشیند به جای
تقدم خسان را به صدر کسان
چو تقدیم تبت بر اخلاص دان

نویسندگانی مانند احمد کسروی، مزاوی،پیگولوسکایا، لمبتون، لارنس لاکهارت،مصطفی الشیبی،پطروشفسکی، شیعه بودن شیخ صفی‌الدین را مردود شمرده و نظر به سنی و شافعی بودن شیخ دارند.

برخی محققان، نوشته کوتاهی از حمدالله مستوفی را مدّنظر قرار داده و بر تسنن شیخ صفی به آن استناد می‌کنند:

«… اکثراً (مردم اردبیل) بر مذهب امام شافعی‌اند و مرید شیخ صفی‌الدین علیه‌الرحمه باشند.»

مستوفی، اگر چه مذهب غالب مردم اردبیل را شافعی ثبت کرده، ولی به طور واضح، مذهب شیخ صفی‌الدین را بیان نکرده است. بدین رو، براساس نوشته مستوفی به طور قطعی نمی‌توان گفت که شیخ صفی‌الدین شافعی مذهب بوده است.

ادوارد براون از کسانی است که در تشیع و تسنن شیخ صفی مردد بوده است؛ با این حال تصریح کرده که من هیچ مدرکی نیافتم که شیخ مانند اخلاف خود به این شدت پیرو شیعه بوده باشدو … تنها سند در این باره سندی است که عکس آن را ثابت می‌کند. روسای ازبکیه در مکتوبی به طهماسب فرزند شاه اسماعیل نوشته‌اند: «شنیده‌ایم شیخ صفی‌الدین سنی ثابت العقیده‌ای بوده» و اظهار تعجب می‌کنند از اینکه طهماسب نه از مرتضی علی پیروی می‌کند و نه از جد اعلای خود.

تأثیرات سیاسی:
صفی‌الدین مؤسس طریقت صوفیانه «صفوی» است که پیروان آن کلاه سرخ دوازده تَرَکی بر سر می‌گذاشتند و برای همین قزل‌باش، یعنی سرسرخ، نامیده می‌شوند. صفویه، چون به یاری ایشان به پادشاهی رسیدند، همان کلاه را تاج سلطنت خود کردند.

با رهبری شیخ صفی، به‌رغم مخالفت‌ها و کارشکنی‌های فرزندان شیخ زاهد و پیروان او، نام فرقه زاهدیه زیر نام جدید صفویه ظاهر شد و به سبب وسعت و اهمیتی که یافته بود از صورت یک فرقه صوفیانه به شکل نهضتی مذهبی در اردبیل درآمد و به صورت دعوتی در سراسر ایران، سوریه و آسیای صغیر پراکنده شد و حتی به سیلان نیز رسید. صفی‌الدین حتی در دوره حیات خود تأثیر سیاسی بسیاری بر جای نهاد. تعیین پسرش، صدرالدین موسی، به جانشینی خود نشان می‌دهد که او قصد داشته قدرت سیاسی را در دودمان صفوی حفظ کند.

آثار:
از شیخ صفی کتاب مستقلی برجای نمانده است، ولی بنابر باب چهارم از کتاب ابن‌بزاز، که به تفسیرهای عرفانی صفی‌الدین اردبیلی از آیات قرآنی و احادیث نبوی اختصاص دارد، او، در علوم دینی و شعر دستی داشته است. وی در این تفسیرها به اشعار سنایی، عطار، عراقی، مولوی و سعدی استشهاد می‌کند.

کتابی به نام قُرّاء مجموعه را نیز به شیخ نسبت داده‌اند. شیخ صفی به لهجه گیلانی و زبان رایج فارسی شعر می‌سرود که از اشعار او چند بیتی به جا مانده است.

منابع:
پناهی سمنانی؛ شاه عباس کبیر، مرد هزارچهره
تاریخ ایران – دکتر خنجی
دنباله جستجو در تصوف ایران، دکتر عبدالحسین زرین کوب، انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۲

زندگانی میر سیدعلی همدانی

امیر سیدعلی‌بن‌شهاب معروف به میر سید علی همدانی (زاده: ۱۲ رجب ۷۱۴ هجری قمری همدان – درگذشت: ذیحجه ۷۸۶ هجری قمری، کُنَر) عارف، عالم، شاعر ایرانی قرن هشتم و از مبلغان عمده اسلام در کشمیر هند و از بزرگان سلسله کبرویه بود. بیش از ۱۱۰ اثر به وی منسوب است. از وی بعنوان «امیر کبیر» و «شاه همدان» نیز نام برده شده‌است. بنا به برخی تحقیقات سید روح الله خمینی از نوادگان وی می‌باشد.
پدر وی حاکم همدان و از سادات حسینی بود.
از او آثاری در علوم غریبه بجای مانده است.


عکس خیالی همدانی روی اسکناس ۱۰ سامانی تاجیکستان

تبلیغ اسلام :

وی برای تبلیغ اسلام سفرهای دریایی و زمینی مختلفی انجام داد از جمله: حجاز و سایر نقاط عربستان مشهد، اغلب شهرهای آسیای میانه، قفقاز، آذربایجان، سریلانکا، تبت، اما مهمترین اثر وی در کشمیر ثبت شده است.

وی دو بار طی سالهای به کشمیر سفر کرد و در محله‌ای بنام علاء الدین پوره در شهر سرینگر کنونی در کنار رودخانه جهلم مستقر شد. قطب الدین از سلسله شاهمیری بر آن منطقه حکومت می‌کرد. وی برای ساخت مدرسه دینی و کتابخانه‌ای در این منطقه اقدام کرد و هزاران نفر بدست وی به اسلام وارد شدند.

آثار هنری:

مهاجرت او و صدها تن دیگر از دروایش ایرانی پیروش و ایرانیان دیگر به کشمیر، موجب انتقال هنرهایی ایرانی همچون شالبافی، بافندگی، سفالگری و خوش‌نویسی شد.

وی که به قصد حج از کشمیر خارج شده بود، به دعوت حاکم پاخلی چند روزی آنجا اقامت گزید اما به دلیل بیماری در همانجا درگذشت. پیکرش را به ختلان (کولاب) جایی که مسجد و مدرسه‌ای احداث کرده بود منتقل کرده و به خاک سپردند.

وی همچنان در کشمیر و تاجیکستان هواداران فراوانی دارد. لقب شاه همدان در کشمیر به وی داده شده و هنوز هواداران او در «خانقاه مولا» یا «زیارتگاه شاه همدان» در کنار رود جهلم کشمیر حضور می‌یابند.

در تاجیکستان نیز خصوصاً پس از فروپاشی شوروی بیش از پیش مورد توجه قرار گرفت. تصویر و شعری از وی بر روی اسکناس‌های ۱۰ سامانی در این کشور آمده‌است.

هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یار باد هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی هر گلی از باغ وصلش بشکفد بی خار باد
در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار هر که ما را رنجه دارد، راحتش بسیار باد
اقبال لاهوری درباره وی سروده است:

سید السادات، سالار عجم دست او معمار تقدیر امم
تا غزالی درس ﷲ هو گرفت ذکر و فکر از دودمان او گرفت
مرشد آن کشور مینو نظیر میر و درویش و سلاطین را مشیر
خطه را آن شاہ دریا آستین داد علم و صنعت و تهذیب و دین
آفرید آن مرد، ایران صغیر با ھنرهای غریب و دلپذیر
یک نگاہ او گشاید صد گرہ خیز و تیرش را به دل راهی بدہ
بنا به نظر عمادالدین باقی، سید روح‌الله خمینی از نوادگان وی است. در دوران پهلوی از این موضوع به عنوان بهانه‌ای برای «هندی زاده» نامیدن وی استفاده شد که خشم مردم را در پی داشت.

از اشعار معروف میر سید علی همدانی که در مقبرهٔ ایشان به نمایش گذاشته شده‌است:

پرسید عزیزی که علی اهل کجایی گفتم به ولایات علی کز همدانم
نی زان همدانم که ندانند علی را من زان همدانم که علی را، همه دانم

غلامرضا گلی زواره. «سید علی همدانی، مبلغ اسلام در کشمیر» ‎(فارسی)‎. سایت حوزه به نقل از مجله مبلغان. مهر و شهریور ۱۳۸۵، شماره ۸۲

زندگانی خواجه نصیرالدین طوسی

محمد بن محمد بن حسن طوسی مشهور به خواجه نصیرالدین طوسی (۵۹۷-۶۷۲ق.) حکیم و متکلم قرن هفتم قمری است. درباره مذهب خواجه نصیر، اقوال مختلفی وجود دارد؛ هرچند شواهد زیادی مبنی بر اثناعشری بودن او در دست است. خواجه نصیر نویسنده کتاب‌ها و رساله‌های بسیاری در علوم اخلاق، منطق، فلسفه، کلام، ریاضیات و نجوم است. اخلاق ناصری، اوصاف‌ الاشراف، اساس الاقتباس، شرح الاشارات، تجرید الاعتقاد، جامع الحساب و کتاب مشهور زیج ایلخانی و تذکره فی علم الهیئه در علم نجوم از آثار مهم و مشهور او هستند. او همچنین رصدخانه مراغه و نیز کتابخانه مراغه را با بیش از ۴۰۰،۰۰۰ جلد کتاب بنا نهاد.

ولادت و کودکی:
خواجه نصیرالدین در ۱۱ جمادی‌الاول سال ۵۹۷ ق در طوس به دنیا آمد و در آنجا پرورش یافت. به همین دلیل مشهور به «طوسی» شد. اصل او از «جه‌رود» است که امروزه جهرود گفته می‌شود و از توابع قم در محلی به نام وشاره است.

خواجه نصیر در کودکی قرآن، صرف، نحو و آداب را فرا گرفت. (از اولین اساتید وی، جدش محمد بن حسن در فقه و حدیث و دایی‌اش نورالدین علی بن محمد شیعی در منطق و حکمت بودند.) سپس، با راهنمایی پدر، نزد کمال الدین محمد ریاضیات آموخت، آن گاه نزد پدر خود علوم حدیث، روایت و فقه را فرا گرفت. در همین دوران که خواجه در ابتدای جوانی بود شاخه های مختلف ریاضیات (حساب، هندسه و جبر) را نیز به حد کمال فرا گرفت.

بعد از وفات پدر، به وصیت وی به هر مکانی که استاد شایسته‌ای در آنجا اشتغال دارد، مهاجرت کرد. به‌همین جهت به نیشابور که در آن زمان محل اجتماع علما و دانش پژوهان بود، مسافرت کرد و در حلقه درس سراج‌الدین قمری، قطب‌الدین سرخسی، فرید الدین داماد، ابوالسعادات اصفهانی و دیگران شرکت کرد. همچنین با فریدالدین عطار در این شهر ملاقات کرد.

حمله اول مغول و حضور در قلعه‌های اسماعیلی:
در زمانی که خواجه نصیر در نیشابور حضور داشت، مغولان به فرماندهی چنگیز حمله نخست خود را آغاز کردند و خونریزی و کشتار شدیدی به راه انداختند. سلطان محمد خوارزم شاه در برابر آنان شکست خورد و پس از او مقاومت‌ها هیچ سودی نبخشید. شهرها یکی پس از دیگری سقوط کردند و مردم از شهرها گریختند و روی به شهرهای دورتر یا قلعه‌های محکم‌تر آوردند.تنها نیروی مقاوم در برابر حملات مغولان، قلعه‌های اسماعیلیان بود. در حالی که شهرهای خراسان و نیشابور به طور کامل به دست مغولان افتاده بود، این قلعه‌ها سال‌های طولانی مقاومت کردند و تسلیم مغولان نشدند.

در آن زمان، محتشم ناصرالدین عبدالرحیم بن ابی منصور از سوی رهبر اسماعیلیان، علاءالدین محمد، به فرمانروایی قلعه‌های اسماعیلیان در خراسان گماشته شده و در قهستان بود. ناصرالدین خود از فضلای دوران بود و به علما توجهی ویژه داشت. شهرت خواجه نصیر به او رسیده بود و جایگاه علمی او را می‌شناخت، از این روی او را به قهستان دعوت کرد، خواجه که در اثر حملات مغول آواره شده بود، فرصت را مغتنم شمرد و به قهستان مسافرت کرد.


تمبر یادبود خواجه نصیرالدین طوسی چاپ شده از سوی اداره پست ایران.

در این دوره، به درخواست ناصرالدین یکی از کتاب‌های ابوعلی مسکویه رازی را به فارسی ترجمه کرده، مطالبی بدان افزود و آن را به نام ناصر الدین، اخلاق ناصری نامید. پس از مدتی، کتابی در علم هیئت به نام «الرساله المعینیه»، به نام معین الدین بن ناصرالدین، نامید.

خبر حضور خواجه نصیر در نزد ناصرالدین به رهبر اسماعیلیان، علاءالدین محمد، رسید و دریافت که چه مقدار از دانش او بهره می‌برند، بنابراین او را به پیش خود فراخواند. خواجه ناگزیر از پذیرش این دعوت بود و به همراه ناصرالدین به قلعه «میمون دز» نزد وی رفت. رهبر اسماعیلیان استقبال شایانی از او به عمل آورد. پس از مدتی رهبر اسماعیلیان به دست یکی از محافظان خود به قتل رسید و فرزندش رکن الدین خورشاه به جای وی نشست. خواجه طوسی تا هنگامی که رکن الدین در حمله دوم مغول تسلیم آنها شد، در قلعه الموت نزد او ماند.

برخی از مورخان بر این باورند که حضور خواجه نصیر و اقامت او در قلعه‌های اسماعیلیان از روی اختیار نبوده بلکه او را مجبور به این کار کردند. هرچند برخی نیز همچون آق سرائی در مسامره الاخبار بر این باورند که خواجه طوسی در نزد اسماعیلیان وزارت مطلق داشته و به چنان جایگاهی دست پیدا کرده بوده که به او لقب استاد کائنات داده بودند. بنابر این داستان اجبار و زندان را به طور کامل نفی می‌کند. کسانی که ادعا می کنند خواجه نصیر مجبور به حضور در نزد اسماعیلیان و در قلعه‌های آنان زندانی بوده است، به جملات شکوه‌آمیز او در پایان شرح اشارات استناد می‌کنند که از وضعیت روزگار و زندگی خود نالیده است.

حمله دوم مغول و حضور در کنار هلاکو:
حمله دوم مغولان به فرماندهی هلاکو از حمله نخست شدیدتر بود و قلعه‌های اسماعیلیان که در برابر چنگیزخان مقاومت کرده بودند، نتوانستند در برابر هلاکو ایستادگی کنند. رکن الدین دفاع در برابر هلاکو را بی‌فایده دید و پس از مشورت با خواص خود و بزرگان حکومت تسلیم هلاکو شد. هلاکو به جز خواجه نصیرالدین طوسی و دو پزشک دیگر، رکن الدین و همه همراهان وی را به قتل رساند. زنده‌نگه‌داشتن خواجه نصیر به دلیل آن بود که هلاکو از جایگاه علمی و فکری او مطلع بود.

خواجه طوسی بدون آن که قدرت انتخاب داشته باشد، با هلاکو همراه شد. بنابراین از همان لحظه اول تصمیم گرفت که از این جایگاه نهایت بهره را ببرد تا از میراث اسلامی که در معرض نابودی بود، محافظت کند.از این رو، چنان تدبیری در پیش گرفت که حکومتی که برای ریشه کن کردن اسلام لشکریان خود را به پیش رانده بود، سرانجام خود به اسلام گرویدند و جانشینان چنگیز و هلاکو تبدیل به پادشاهان مسلمانان شدند.

چنین به نظر می‌رسد که نجات زندگی دانشمندان و نیز حفظ کتاب‌های کتابخانه‌ها برای خواجه نصیر در درجه اول اهمیت قرار داشت. از آنجا که مقاومت در برابر نیروی مهاجم نه از سوی مردم و نه از سوی حکومت امکان‌پذیر نبود، خواجه نصیر رصدخانه مراغه را محلی برای جمع کردن تعداد زیادی از دانشمندان آن زمان قرار داد و بدین گونه آنها را از کشته‌شدن رهایی بخشید و نیز تلاش زیادی برای جمع‌آوری تعداد زیادی از کتاب‌ها و حفظ آنها مصروف داشت.

جایگاه علمی خواجه‌نصیر:
مهار جنگجویان مغولی و حفظ آثار دانشمندان و حرکت به سمت ایجاد تمدن اسلامی جدید شخصیت خواجه نصیر را ممتاز می‌کند. می‌گویند خواجه در علم همتای بوعلی‌سینا بود به جز آنکه بوعلی طب می‌دانست و خواجه‌نصیر در ریاضیات سرآمد بود. دفاع وی از فلسفه مشاء و تبدیل کلام شیعه به کلام فلسفی از ابتکارات خواجه‌نصیر می‌باشد که تمام آثار کلامی بعد از او از کتاب تجرید الاعتقاد وی متاثر بوده‌اند.

خواجه‌نصیر مانند بوعلی سینا وارد سیاست شد، هر چند این موضوع در اختیار خواجه نبود. اطلاع هلاکوخان از شخصیت علمی خواجه‌نصیر باعث شد که وی را در قلعه اسماعیلیان نکشد و او را ملازم خود قرار دهد. اسلام آوردن شاهان مغول متاثر از حضور خواجه‌نصیر و همراهی هلاکو در فتح بغداد از اتفاقات ویژه تاریخ زندگی وی می‌باشد. امروزه بعضی از اهل سنت سقوط حکومت سنی در بغداد را محکوم کرده و خواجه‌نصیر را در این مورد مقصر می‌دانند که با هلاکوخان همراهی کرده است.

اقدامات خواجه‌نصیر
رصدخانه مراغه:
خواجه نصیر به هلاکو ساخت رصدخانه مراغه را پیشنهاد کرد. جمع زیادی از دانشمندان برای همکاری با او اعلام موافقت کردند. او سال ۶۵۷ کار ساخت این رصدخانه را آغاز کرد و تا پایان عمر خود بدان اشتغال داشت. زیج به دست آمده از این رصدخانه زیج ایلخانی نام گرفت. این زیج در کتابی به همین نام انتشار یافت که مشتمل بود بر جدول‌های ریاضی جدید که قبل از آن تاریخ شناخته شده نبودند.

کتابخانه‌ مراغه‌:
از دیگر کارهای بزرگ‌ خواجه‌ این‌ است‌ که‌ در محل‌ رصد مراغه‌ کتابخانه‌ بزرگی احداث‌ کرد و بنا به‌ فرمان‌ هولاکو کتاب‌های نفیس‌ و سودمند بسیاری که‌ از بغداد و دمشق و موصل و خراسان‌ غارت‌ شده‌ بود و در کار رصد خواجه‌ هم‌ لازم‌ بود، به‌ آن‌ کتابخانه‌ آورده‌ شد.

خود خواجه‌ مأمورانی به‌ اطراف‌ بلاد می‌فرستاد که‌ هر جا کتب‌ علمی بیابند خریداری کنند و برای او بفرستند و خود هر کجا به‌ کتاب‌ مفید و نفیسی برمی‌خورد و در مسافرت‌ها به‌ نظرش‌ می‌رسید همه‌ را می‌خرید. به‌ عقیده‌ برخی‌ از مورخان‌ حدود ۴۰۰هزار کتاب‌ در کتابخانه‌ مراغه‌ گردآمده‌ بود.

مسلمان شدن جانشینان هلاکو:
پس از هلاکو، فرزندش «اباقاخان» و پس از وی فرزند دیگرش «تکودار» بر تخت پادشاهی نشستند. در این دوره، هر چند خواجه نصیر در قید حیات نبود، اما تلاش‌های او به بار نشست و تکودار مسلمان شدن خود را اعلام کرده، نام خود را به «احمد تکودار» تغییر داد. با اسلام آوردن پادشاه، حکومت نیز تبدیل به حکومتی اسلامی شد.

درگذشت:
در زمستان سال ۶۷۲ هجری قمری نصیرالدین طوسی به همراه اباقاخان به بغداد رفت. اباقاخان پس از پایان زمستان از بغداد بازگشت؛ ولی خواجه نصیر برای سامان دادن به امور اوقاف و دانشمندان در بغداد ماند و در ۱۸ ذی الحجه همان سال در بغداد وفات یافت. او بنا به وصیت خود در جوار حرم کاظمین(ع) دفن شد.در وصیت او بوده است که روی قبر من به شخصیت علمی و حقوقی اش اشاره‌ایی نکنید،‌ زیرا در کنار قبر دو امام در حرم کاظمین از خواجه نصیر نکته‌ای قابل ذکری باقی نمی‌ماند و اگر خواستید چیزی بنویسید این آیه را در آستانه حرم اهل بیت(ع) بنویسید: وَ کَلبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَیهِ بِالوَصِید. ترجمه: و سگشان بر آستانه [غار] دو دست خود را دراز کرده [بود].

شاگردان:
از شاگردان بزرگ خواجه نصیر، افراد زیر را می‌توان نام برد؛
علامه حلی (متوفی ۷۲۶ق) که شرح‌هایی بر کتاب‌های خواجه نوشته است.
ابن میثم بحرانی صاحب شرحی بر نهج‌البلاغه. او حکیم، ریاضیدان، متکلم و فقیه بود. وی در حکمت شاگرد خواجه، و در فقه استاد وی بود.
قطب‌الدین شیرازی (متوفی ۷۱۰ق.) که در چهارده‌سالگی به جای پدر نشست و در بیمارستان به طبابت پرداخت. او علم هیئت و اشارات ابوعلی را از خواجه فرا گرفت.
کمال الدین عبدالرزاق شیبانی بغدادی (۶۴۲ـ۷۲۳ ق.) که حنبلی مذهب و معروف به ابن الفُوَطی بود. وی از تاریخ‌نویسان قرن هفتم است و کتاب‌های معجم الآداب، الحوادث الجامعه و تلخیص معجم الالقاب از آثار اوست.
سید رکن الدین استرآبادی (متوفی ۷۱۵ ق.) که شرح‌هایی بر کتاب‌های استادش نوشته است.

مذهب‌:
درباره مذهب خواجه نصیر، اقوال مختلفی وجود دارد. شواهد زیادی مبنی بر اثناعشری بودن او در دست است. او در اغلب‌ کتاب‌های کلامی خود همچون تجرید الاعتقاد به‌ دوازده‌ امام‌ و وجوب‌ عصمت آنها اشاره دارد. همچنین رسالات‌ ویژه‌ای در این‌ باره‌ نگاشته‌ که‌ از آن‌ جمله‌ می‌توان رساله الفرقه‌ الناجیه‌ و رساله‌ فی‌ حصر الحق‌ بمقاله‌ الامامیه‌ و نیز الاثنی عشریه‌ و رساله فی الامامه‌ را نام‌ برد.

آثار:
خواجه نصیر بیش از ۱۸۰ کتاب و رساله علمی در موضوعات متفاوت نوشته است. با توجه به زندگی اجباری وی در قلعه‌های اسماعیلیان بسیاری از کتاب‌های او در وضعیت بد معیشتی نوشته شد. در مقدمه شرح اشارات از رنج فراوان و غم روز افزونش هنگام تالیف این کتاب می‌نویسد. اساس الاقتباس،تجرید الاعتقاد، شرح اشارات،اخلاق ناصری، اخلاق محتشمی و آغاز و انجام از مهمترین آثار او هستند.

منابع:
ابن کثیر، البدایه و النهایه، نحقیق: دکتر عبدالله بن عبدالمحسن الترکی، مصر: هجر للطباعه والنشر والتوزیع والاعلان، ۱۹۹۷م.
امین، سید محسن، اعیان الشیعه، تحقیق: حسن الامین، بیروت: دارالتعارف، ۱۹۸۶م.
الامین، حسن، الاسماعیلیون و المغول و نصیرالدین الطوسی، قم: مؤسسه دائره معارف الفقه الاسلامی، ۱۴۲۶ق/۲۰۰۵م.
کتبی، محمد بن شاکر، فوات الوفیات، به کوشش احسان عباس، بیروت، ۱۹۷۴م.
زیدان‌،جرجی‌، تاریخ‌ التمدّن‌ الاسلامی‌، مصر، ۱۹۱۴م.
نعمه، عبدالله، فلاسفه الشیعه حیاتهم و آراؤهم، بیروت، دارالفکراللبنانی، ۱۹۸۷م.

زندگانی فخرالدین عراقی

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر بن عبدالغفار همدانی، یا فخرالّدین از شاعران و عارفان ادب فارسی در سدهٔ هفتم هجری می‌باشد . وی فرزند عبدالغفار کمیجانی بود. و در سال ۵۹۲ – ۶۱۰ هجری – در ده کمجان در اطراف همدان تولد یافت او پس از تکمیل آموزش قرآن برای ادامه تحصیل به همدان رفته، و در آن‌جا تحصیل کرد. در کودکی قرآن را از بر نمود و می‌توانست آن را به آواز شیرین و درست قرائت کند.

وقتی که هفده ساله بود جمعی از قلندران به همدان فرود آمدند و عراقی نیز بهمراه آنان به هندوستان رفت و به شاگردی شیخ بهاء الدین زکریا موسس سلسله سهروردیه مولتان درآمد و در عرفان به جایی رسید که شیخ زکریا خرقه خویش را به وی پوشاند و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد که از وی پسری آمد و به کبیرالدین موسوم گشت.و بعد از عراقی خلیف او گردید

عراقی ۲۵ سال در خمت شیخ بهاء الدین زکریا به سر برد و پس از وفات شیخ چندی در مولتان به سر برد ولی چون مشایخ انجا با وی سازش نداشتند از انجا راهی حج شدد و بعد به عمان و بحرین و در آخر به روم رسید و در شهر قونیه به خدمت شیخ صدرالدین قونیوی رسد و در مجالس او شرکت جست و علاوه بر آن با عده ایی از رجال بزرگ تصوف مانند مولوی ، شمس و شیخ سعید فرغانی و معاصر و معاشر بود .

امیر معین الدین پروانه خانقاهی برای او توقات ساخت و عراقی تا سال ۶۵۵ – ۶۷۵ هجری – که معین الدین پروانه به قتل رسید در ان خانقاه به سربرد . بعد از این واقعه چندی بیش در روم نماند و از انجا به مصر رفت و چند گاهی پیشوایی مشایخ متصوفه مصر را بر عهده داشت
بعد از چندی از مصر به شام رفت . شش ماه پس از اقامت وی در شام پسرش کبیرالدین به پدر ملحق شد و تا پایان حیات عراقی در ملازمت پدر ماند
عراقی در سن ۷۸ و یا ۸۲ سالگی وفات یافت و در جبل الصالحیه دمشق در پشت مزار محی الدین ابن عربی به خاک سپرده شد اما امروزه اثر از قبر او به جای نمانده است

آثار
دیوان اشعار : عراقی شامل قصاید ، ترکیبات ، ترجیعات ف غزلیات و رباعیات است
مثنوی عشاقنامه یا ده نامه : به نام شمس الدین محمد صاحب دیوان جوینی ساخته است
کتاب لمعات : به نثر و در برابر سوانح العشاق غزالی در مراتب عشق تالیف کرده است
سبک شعری :
عراقی عاشقی دل سوخته است که با سخنانش از سوز درون و شوق باطن و کمال نفس خویش حکایت میکند . کلامش ساده و استوار و استادانه است.در غزل و ترکیب ها و ترجیع های وی شور و شوقی بی مانند که نشان التهاب درونی اوست دیده میشود و این شوق گاه با بی مانند که نشانه التهاب درونی اوست دیده میشود . گاه با توصیفات بدیع و کم سابقه یی از حالات سالکان و اصلان آمیخته است . مثنوی و قصایدش بیشتر رنگ تحقیق دارد و طبعا حالت و لطافت غزال های او را ندارد.

با آنکه خوش آید از تو، ای یار
جفا لیکن هرگز جفا نباشد چو وفا

با این همه راضیم به دشنام از تو
از دوست چه دشنام؟ چه نفرین؟ چه دعا؟

عیشی نبود چو عیش لولی و گدا
افکنده کله از سر و نعلین ز پا

پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدا
بگذاشته از بهر یکی هر دو سرا

ای دوست، به دوستی قرینیم تو را
هر جا که قدم نهی زمینیم تو را

در مذهب عاشقی روا نیست که ما
عالم به تو بینیم و نبینیم تو را

ای دوست، فتاد با تو حالی دل را
مگذار ز لطف خویش خالی دل را

زیبد به جمال تو خود بیارایی دل
زیرا که تو بس لایق حالی دل را

_درخشان، مهدی. بزرگان و سخن سرایان همدان، جلد اول، بعد از اسلام تا ظهور سلسلهٔ قاجار. چاپ اول. تهران: انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۴.