زندگانی ژوزف گوبلز

ژوزف گوبلز متولد ۲۹ اکتبر ۱۸۹۷ – مرگ ۱ می ۱۹۴۵٫ او بدون شک یکی از باهوش ترین و باسوادترین اعضای حزب نازی بود و اعتقاد داشت هدف از تبلیغات افزایش آگاهی نیست بلکه هدف از تبلیغات بدست آوردن موفقیت است.

ژوزف گوبلز در تاریخ ۲۹ اکتبر ۱۸۹۷ در شهر ریت (RHEYDT) که یکی از مناطق صنعتی جنوبی شهر مونشن گلادباخ بود، در خانواده ای کاتولیک و از طبقه کارگر متولد شد. پدرش در یک کارخانه کار میکرد و مادرش اصالتا از یک خانواده مزرعه دار بود. خواهران و برادران او عبارت بودند از هانس (۱۸۹۳ – ۱۹۴۷) و کنراد (۱۸۹۵ – ۱۹۴۹) و الیزابت (۱۹۰۱ – ۱۹۰۵) و ماریا (۱۹۱۰ – ۱۹۴۹) که با یکی از سازندگان مشهور فیلم در آلمان به نام مکس کیمیش ازدواج کرد.

گوبلز در یک مدرسه مسیحی به نام جیمنازیوم درس خواند و در سال ۱۹۱۶ در امتحان ورودی دانشگاه شرکت نمود. او در دوران مدرسه از ناحیه پای راست دچار مشکل شد و تا پایان عمرش از پای راست میلنگید. ویلیام شایرر در کتاب خودش به نام ظهور و سقوط رایش سوم نوشته است که التهاب استخوانی موجب لنگیدن گوبلز گردید و سبب شد تا او از خدمت در جنگ اول جهانی معاف گردد. او مجبور بود به دلیل کوتاهی یکی از پاهایش یک کفش مخصوص که یک قطعه فلزی در آن نصب شده بود را به پا کند. او بعدها خود را یک مجروح جنگی معرفی کرد که در نتیجه جراحات ناشی از جنگ میلنگد. او سپس به مدرسه فرقه برادران فرانسیسکن در هلند رفت اما حضور وی در این مدرسه موجب شد تا به تدریج او ایمان مذهبی کاتولیکی خود را از دست بدهد. گوبلز سپس در دانشگاههای بن و ورزبورگ و فرایبورگ و هایلدلبورگ به خواندن ادبیات و فلسفه پرداخت. او در هایدلبورگ تئوری دکترای خود در خصوص آثار دراماتیک و رمانتیک یک نویسنده قرن نوزدهم به نام ویلهلم فون شوتز را نوشت. چند تن از استادان او مانند فریدریش گوندولف و ماکس فرایهر فون والدبرگ یهودی بودند.

او پس از اتمام دوره دکترایش در سال ۱۹۲۱ به عنوان یک روزنامه نگار کار کرد و چندبار تلاش کرد تا کتابی بنویسد. او یک کتاب شعر که بی شباهت به یک اتوبیوگرافی نبود به نام “میشائیل” و چند شعر رومانتیک نوشت. او در این کتاب بدون آنکه متوجه شود در خصوص علت لنگیدن پایش حقیقت را گفت و علت آن را بیماری ذکر نمود. همچنین موهای قهوه ای تیره و چشمان قهوه ای او و نیز مشکل لنگیدن وی عملا با استاندارد نازیها برای یک فرد آریائی مغایرت داشت. کتاب گوبلز تا قبل از سال ۱۹۲۹ منتشر نگردید و او در عرصه نویسندگی با موفقیت همراه نشد.

گوبلز با زنان زیادی ارتباط عاشقانه یافت ولی هیچکدام از این عشقها به فرجام نرسید. دفتر خاطرات او که پس از جنگ باقی ماند و اکنون اطلاعات زیادی در خصوص زندگی وی در اختیار ما گذاشته است، نشان میدهد که او قبل از ازدواج با ماگدا کوانت و حتی پس از آن و زمانی که ۶ فرزند داشت، دارای ارتباط عاشقانه زیادی بوده است. در حدود سال ۱۹۲۳ دیدگاه های سیاسی گوبلز شکل گرفت.


ماگدا کوانت

در طول این دوره او آثار اسوالد اشپینگلر (OSWALD SPENGLER) و هیوستون استیوارت چمبرلین (HOUSTON CHAMBERLAIN) را که هر ۲ تن دارای عقاید نژادپرستانه بودند، مطالعه نمود و به شدت ضد سامی (ضد یهودی) گردید. همچنین در این زمان کورت ایسنر نخست وزیر ایالتی باواریا توسط یک فرد ملی گرا کشته شد و مونیخ وارد ورطه ناسیونالیسم افراطی گردید. جامعه آلمان در این زمان به شدت ضد روشنفکر و دارای عقاید پوپولیستی بود.

عضویت در حزب نازی

گوبلز نیز مانند بسیاری از سران حزب نازی در سال ۱۹۲۳ به حزب پیوست و به جنبش ضد اشغال منطقه روهر توسط فرانسویان پیوست. پس از شکست کودتای آبجو فروشی هیتلر در همان سال سران حزب دستگیر و حزب نازی غیرقانونی اعلام شد. پس از اجازه فعالیت مجدد حزب نازی، گوبلز به فعالیت خود در حزب ادامه داد و به عنوان دستیار جورج اشتراسر که وظیفه یافته بود دفتر حزب را در شمال آلمان فعال کند، منصوب گردید. هنوز اندکی نگذشته بود که میان اشتراسر و هیتلر اختلافات جدی بروز نمود و اشتراسر که یکی از فعال ترین و با هوش ترین عناصر حزب بود تبدیل به تهدیدی جدی برای هیتلر شد. آن ۲ به زودی برسر اینکه کدامیک از ۲ واژه و اندیشه سیاسی ناسیونالیم و یا سوسیالیسم بر دیگری ارجحیت دارد، با یکدیگر به اختلاف برخوردند. اشتراسر اعتقاد داشت که فعالیت های سوسیالیستی حزب باید در اولویت قرار داشته باشد و هیتلر بر اولویت ناسیونالیسم اعتقاد داشت. از آنجائی که گوبلز مسئول دفتر تبلیغات حزب و دستیار و متحد اصلی اشتراسر بود، مقالاتی در روزنامه حزب در جهت موافقت با نظریات اشتراسر نوشت و توانائی او در روزنامه نگاری موجب شد او در مجادلات میان طرفین تبدیل به یک عنصر کلیدی گردد. در سال ۱۹۲۵ گوبلز یک نامه سرگشاده با تیتر “به دوستانم در جناح چپ” را چاپ نمود و در آن خواستار اتحاد میان نازیها و سوسیالیستها برای مقابله با کاپیتالیسم گردید. او در این نامه نوشته بود:

ما در حال جنگ با یکدیگر هستیم اگرچه ما حقیقتا دشمن یکدیگر نیستیم. گوبلز با این جمله موافقت خود با نظریات اشتراسر مبنی بر تقدم اندیشه سوسیالیستی بر ناسیونالیزم را اعلام نمود. نویسنده .

در فوریه ۱۹۲۶ هیتلر کار نوشتن کتاب نبرد من [را که در زندان شروع کرده بودبه اتمام رساند تمام وقت خود را به مسائل حزب اختصاص داد و شروع به فعالیت برای بکارگیری افراد جدیدی در مناطق شمالی نمود. [توضیح اینکه ایالت باواریا در جوب آلمان واقع است و هیتلر در حال ایجاد دفتر حزب نازی در دیگر مناطق شمالی آلمان بود. نویسنده . هیتلر ۶۰ گولایتر (روسای حزب نازی) را به یک نشست در بامبرگ فراخواند که شامل اشتراسر و گوبلز نیز بودند. هیتلر در این جلسه طی یک سخنرانی رهبر حزب در مناطق شمالی (جورج اشتراسر) را متهم نمود که بسیار به سیاسیت های کمونیستها نزدیک شده است. از نظر هیتلر این امر حزب را به سوی سوسیالیزم و سرانجام به بلشویسم خواهد راند. از نظر هیتلر زمین، آینده ملت آلمان را تامین خواهد نمود و آینده از آن شاهزادگان نخواهد بود. فقط آلمانها و یک سیستم مشروع غیریهودی وجود خواهد داشت.

گوبلز بعدها اظهار داشت که این سخنان هیتلر او را از خواب غفلت بیدار نمود و وی را به شدت شیفته هیتلر کرد. او در دفتر خاطراتش نوشت:

من احساس میکنم ویران شده ام. اندازه هیتلر چه مقدار است؟

گوبلز براثر سخنان و کاراکتر هیتلر به شدت تکان خورد و متوجه شده بود که سوسیالیزم مفهومی است که یهودیان آن را ایجاد نموده اند. نازیها به مالکیت شخصی احترام گذاشته و درصدد ضبط دارائی های مردم نبودند. گوبلز در دفترخاطراتش نوشت:

مدت زیادی طول نکشید که من به هیتلر ایمان آوردم. این ایمان من به هیتلروحشتناک است. پشتیبانی من در درون حزب از هیتلر از این پس در راه او خواهد بود.

از سوی دیگر هیتلر نیز متوجه استعداد و نبوغ گوبلز شده بود بنابراین تصمیم گرفت تا گوبلز را به سوی خود جذب نمایددر ماه آوریل هیتلر گوبلز را به مونیخ فراخواند و اتومبیل خودش را برای آوردن گوبلز به ایستگاه راه آهن فرستاد و با او یک ملاقات خصوصی برگزار نمود. هیتلر در این ملاقات از گوبلز به دلیل دیدگاهش نسبت به سوسیالیزم انتقاد نمود ولی پیشنهاد کرد به شرطی که گوبلز رهبری وی بر حزب را به رسمیت بشناسد او حاضر است این اختلافات را فراموش کند. گوبلز با پیشنهاد وی موافقت کامل نمود و به او گفت که تا پایان زندگیش به هیتلر وفادار خواهد ماند. گوبلز در دفتر خاطراتش نوشت:

من عاشق او هستم. ذهن او فرای هرچیزی است. یک چنین ذهن درخشانی میتواند رهبر من باشد. من در برابر بزرگترین فرد تعظیم میکنم، اویک نابغه سیاسی است .

شکست و مرگ
گوبلز در آخرین ماه های جنگ بطور عجیبی به نقل قسمتهائی از کتاب مکاشفات یوحنا میپرداخت. برای نمونه او در دفتر خاطرات خود این چنین نوشته است:

در تاریخ موارد نادری وجود دارد که در آن یک ملت شجاع در ستیز برای زندگی خویش با امتحاناتی هولناک مواجه میشود همچنانکه ملت آلمان امروزه در چنین جنگی گرفتار است. نکبت نتیجه ای است که تمام ما را خواهد گرفت. هرگز پایانی بر این مصیبت نیست. ترس و شکنجه روحی ملت آلمان نیازی به توصیف جزئیات ندارد. ما طاقت فرجامی سهمگین را داریم زیرا ما برای خوبیها جنگیدیم و بخاطر تحمل شجاعانه جنگی مان برای رسیدن به عظمت آیندگان از ما نام خواهند برد.

در ماههای اول سال ۱۹۴۵ ارتش سرخ شوروی از رودخانه ادر و متفقین غربی از رودخانه راین عبور کردند و در این شرایط گوبلز دیگر بیش از این نمیتوانست واقعیت شکست قطعی آلمان را پنهان کند. او می دانست که چه چیزی در انتظار وی خواهد بود. او در دفتر خاطراتش نوشت:

ما تمام پله های پشت سرمان را سوزانده ایم. ما نمیتوانیم و نمیخواهیم به عقب برگردیم. ما مجبوریم و تصمیم داریم تا پایان ادامه دهیم.

زمانی که اکثر سران نازی در آخرین روزها هیتلر و برلین را ترک نمودند، گوبلز تصمیم گرفت تا آخر با پیشوا باقی بماند و هنگامی که گروه ارتش ویستولا تحت فرماندهی هاینریش هیملر با شکست های سختی مواجه شد، هیتلر احساس کرد که او با متفقین غربی در حال گفتگوی صلح است. تنها گوبلز و بورمان در برلین باقی مانده بودند. گوبلز که میدانست قوه تخیل هیتلر بسیار فعال است از مرگ فرانکلین روزولت در تاریخ ۱۲ آوریل برای دلگرمی وی استفاده نمود تا به هیتلر القا نماید که دست مشیت الهی در آخرین لحظه برای پیروزی آلمان وارد عمل خواهد شد. هیتلر در تاریخ ۲۰ آوریل و مصادف با پنجاه و ششمین سالروز تولدش به پناهگاه زیرزمینی عمارت صدارت عظمی نقل مکان نمود و اندکی بعد گوبلز نیز به همراه خانواده اش به این پناهگاه منتقل شد. در تاریخ ۲۳ آوریل گوبلز در پیامی خطاب به ملت آلمان، خواستار مقاومت در برابر دشمن گردید. با نزدیک شدن ارتش سرخ به پناهگاه زیرزمینی، هیتلر در شب ۲۹ آوریل با اوا براون ازدواج کرد و سپس به منشی خود وصیتنامه اش را دیکته نمود. در این وصیتنامه دریاسالار کارل دونیتز به عنوان پیشوای آلمان و گوبلز به عنوان صدراعظم رایش سوم و مارتین بورمان نیز به ریاست حزب نازی منصوب شده بود. در روز ۳۰ آوریل هیتلر و اوا براون خودکشی نمودند و پس از خودکشی جنازه آنان طبق دستور هیتلر به باغ عمارت صدارت عظمی منتقل شد و پس از آغشته شدن به بنزین سوزانده شد. گوبلز پس از خودکشی هیتلر پیامی به این مضمون ارسال نمود:

قلب آلمان از تپش افتاد. پیشوا مرده است.

در تاریخ ۱ ماه می ۱۹۴۵ گوبلز به منشی خود در پناهگاه نامه ای را دیکته نمود و به ژنرال هانس کربس فرمانده ارتش آلمان برای دفاع از برلین دستورداد تا با پرچم سفید خود را به مارشال واسیلی چویکوف تسلیم نماید و نامه وی راتسلیم چویکوف نماید. چویکوف فرماندهی ارتش هشتم گارد اتحاد شوروی در مرکز برلین را برعهده داشت. گوبلز در این نامه چویکوف را از مرگ هیتلر آگاه نموده و خواستار آتش بس شده بود.

در ساعت ۸ غروب ۱ ماه می گوبلز به یک دندانپزشک SS به نام هلموت کونز که در پناهگاه حضور داشت، اطلاع داد که در نظر دارد تا با تزریق مورفین هر ۶ کودک خود را ابتدا بیهوش و سپس با کپسول سیانور بکشد. دکتر کونز بعدها شهادت داد که وی به کودکان مورفین تزریق نمود اما این ماگدا و اشتامپ فگر دکتر شخصی هیتلر بودند که کودکان را با سم سیانور مسموم نمودند. اندکی بعد گوبلز و ماگدا به سمت بالای پله هائی که به باغ صدارت عظمی منتهی میشد رفتند و تقریبا در آخرین پله ها با شلیک گلوله به اتفاق یکدیگر خودکشی نمودند. جنازه آنان و کودکانشان به باغ صدارت عظمی منتقل شد و جنازه ماگدا و ژوزف گوبلز با بنزین آغشته و به آتش کشیده شد. زمانی که نیروهای اتحاد شوروی وارد عمارت صدارت عظمی شدند با جنازه گوبلز و همسر و ۶ فرزندشان و نیز با جنازه هیتلر و اوا براون و سگ هیتلر و نیز ژنرال هانس کربس مواجه شدند.

شناسائی جسد فرزندان گوبلز توسط متفقین:
جسد گوبلز بگونه ای بود که دست راستش از آرنج به سمت بالا خم شده و سوخته بود اما مدال طلای حزب نازی و نیز قسمتهائی از یونیفورم حزب همچنان باقی مانده بودند. این جنازه ها بطور مکرر در مناطق مختلف به خاک سپرده و سپس نبش قبر گردید و در مکان جدیدی بخاک سپرده شد. آخرین نقطه ای که جنازه آنان توسط نهاد ضد اطلاعاتی ارتش سرخ موسوم به اسمرش (SMERSH) دفن شد، در اطراف شهر ماگدبورگ و به تاریخ ۲۱ فوریه ۱۹۴۶ بود. در سال ۱۹۷۰یوری آندروپوف رئیس سازمان اطلاعاتی اتحاد شوروی KGB ماموریت یافت تا باقی مانده این جنازه ها را از بین ببرد. در تاریخ ۴ آوریل ۱۹۷۰ یک تیم مرکب از افراد KGB به همراه نقشه محل خاکسپاری جنازه ها مخفیانه به محل دفن رفتند و پس از نبش قبر ۵ جعبه چوبی که جنازه ها در آن دفن شده بود را یافتند. جنازه ها از جعبه های چوبی خارج و سپس تماما سوزانده شد و خاکستر آنها نیز به داخل رودخانه بیدریتز که یکی از شاخه های رودخانه الب بود، ریخته شد.

_ژوزف گوبلس:کورت ریس. چاپ موسسه هلیس و کارتر. لندن.۱۹۴۹. صفحه ۱۶

زندگانی شلیمان، باستان شناس بزرگ

شلیمان مرد کنجکاو تاریخ بشری؛ سمبل تکاپو تحرک و کنجکاوی در تاریخ باستان شناسی

Shaliman

در سال ۱۸۲۲، پسری در آلمان زاده شد که مقدر بود کاوشکاری باستانشناسان را به صورت یکی از حوادث پرشور قرن خود درآورد. پدرش به تاریخ باستان عشقی داشت و او را با داستانهایی که هومر درباره محاصره تروا و آوارگیهای اودوسئوس (اولیس) به نظم کشیده بود، به بار آورد. ((با اندوه فراوان از او شنیدم که تروا کاملا منهدم شده، چندانکه از صحنه روزگار برخاسته واثری هم به جا نگذاشته است.)) هاینریش شلیمان در سن هشت موضوع انهدام تروا را مورد توجه قرار داد و مدعی شد که میخواهد خود را وقف بازیافت این شهر گمشده کند. ده ساله بود که درباره جنگ تروا رسالهای به زبان لاتین نوشت و به پدرش تقدیم داشت. در ۱۸۳۶، با اطلاعاتی که نسبت به استطاعت او بسیار زیاد بود، مدرسه را ترک گفت و نزد بقالی شاگردی کرد. در ۱۸۴۱، در یک کشتی بخاری کارگری کرد و از هامبورگ رهسپار افریقای جنوبی شد.

کشتی پس از دوازده روز غرق شد و ملوانان آن مدت نه ساعت با زورق کوچکی به اینسو و آنسو رفتند و سرانجام، با مد دریا، به سواحل هلند افتادند. در هلند، هاینریش، با حقوق یکصد و پنجاه دلار در سال، کار منشیگری پیش گرفت و نیمی از درآمد خود ار صرف خرید کتاب کرد و با نیمه دیگر آن در رویاهای خود زندگی کرد. بتدریج هوش و پشتکار او نتایج طبیعی خود را پدید آورد: در سال بیست و پنجم عمر، تاجری مستقل بود و در سه قاره داد و ستد میکرد. درسی و شش سالگی، که خود را صاحب سرمایه کافی یافت، از بازرگانی دست کشید و تمام وقتش را به باستانشناسی تخصیص داد. ((در بحبوحه های و هوی سوداگری، هیچ گاه تروا و قراری که برای کاوش آن با پدرم گذارده بودم، از یادم نرفت.)) عادت کرده بود که در ضمن سفرهای تجارتی، پس از ورود به یک کشور، بشتاب زبان آن کشور را بیاموزد و چند گاهی صفحات یادداشت روزانه خود را به آن زبان بنگارد. به این طریق، انگلیسی و فرانسوی و هلندی و اسپانیایی و پرتغالی و ایتالیایی و روسی و سوئدی و لهستانی و عربی را آموخته بود.

هنگامی که به یونان رفت، توانست، در زمانی کوتاه، یونانی قدیم و یونانی جدید را مانند آلمانی بخوبی بخواند. شلیمان مینویسد: ((برای آنکه واژه‌های یونانی را بسرعت فرا گیرم، ترجمه یونانی داستان (پل وویرژینی) را به دست آوردم و سراسر خواندم و لغت به لغت با متن فرانسوی آن مقایسه کردم. وقتی از این کار فارغ شدم، حداقل نیمی از لغات یونانی آن کتاب را فرا گرفتم و، پس از تکرار این کار، همه لغات را تحقیقا یا تقریبا آموختم، بی آنکه ناگزیر از استعمال کتاب لغت و اتلاف وقت شده باشم. … از دستور زبان یونانی تنها افعال و صرف آموختم و هیچ گاه وقت گرانمایهام را در راه مطالعه قواعد دستور زبان به باد ندادم. دیده بودم که بچه‌ها در مدرسه بیش از هشت سال بر سر قواعد کسالت آور دستور زبان یونانی رنج و شکنجه میکشند و با این وصف هیچ کدام نمیتوانند نامهای به زبان یونانی بنویسند و دچار صدها سهو فاحش نشوند. از این رو، معتقد شدم که روش معلمان باید کاملا غلط باشد. … من زبان یونانی باستان را مانند یک زبان زنده یاد گرفتم.))

سپس چنین نوشت: ((نمیتوانم در جایی مگر در خاک دنیای کلاسیک ساکن شوم.)) چون همسر روسی او میخواست در روسیه سکونت گیرد، شلیمان، به وسیله اعلان، خود را داوطلب ازدواج با زنی یونانی معرفی کرد و مشخصات زن دلخواه خود را هم دقیقا اعلام داشت. پس از آن، از میان عکسهایی که دریافت داشت، یکی را که از آن دختری نوزده ساله بود پسندید و بیدرنگ به خواستگاری صاحب عکس رفت. والدین دختر، به فراخور تمولی که برای هاینریش قایل بودند، قیمتی روی دختر خود گذاشتند، و هاینریش، به شیوه کهن، همسر خود را خرید. موقعی که همسر تازهاش کودکی آورد، شلیمان با اکراه به مراسم غسل تعمید رضایت داد، ولی، برای آنکه بر وقر تشریفات بیفزاید، نسخهای از منظومه ایلیاد هومر را روی سر کودک نهاد و به آوای رسا صد قطعه شعر خواند. فرزندانش را آندروماخه و آگاممنون خواند، خدمتگزاران خانه خود را تلامون و پلوپس نامید، و خانهای را که در آتن داشت بلروفون نام نهاد. آری، شلیمان پیرمردی بود دیوانه هومر.

در ۱۸۷۰، به تروآده یا تروآس در گوشه شمال باختری آسیای صغیر رفت و، برخلاف نظر همه محققان آن زمان، معتقد شد که پایتخت پریاموس در زیر تپهای به نام حصارلیک مدفون است. پس از یک سال گفتگو با حکومت عثمانی، توانست پروانه کاوش آن محل را بگیرد و با هشتاد کارگر دست به کار شود.

همسرش، که او را محض کارهای غریبش دوست میداشت، از بام تا شام با او همکاری میکرد. در سراسر زمستان، تندباد سرد شمالی به هنگام روز چشمان زن و شوهر را از گرد و غبار رنجه میکرد و شبانگاه با چنان شدتی از شکافهای کلبه شکننده ایشان به درون راه مییافت که چراغ هیچ گاه روشن نمیماند و کلبه به قدری سرد

میشد که، با وجود آتش بخاری، آب در درون کلبه یخ میبست. ((جز شوقی که به کار بزرگ خود یعنی کشف تروا داشتیم، چیزی نداشتیم که ما را گرم نگاه دارد.)) سالی گذشت تا به پاداش خود رسیدند. کلنگ کارگری، پس از ضربات مکرر، یک ظرف بزرگ مسی را هویدا کرد، و سپس گنجینهای شگرف، که تقریبا شامل نه هزار شی سیمین و زرین بود، آشکار شد. شلیمان زرنگ نخستین یافته‌ها را در شال زنش مخفی کرد، به کارگران استراحت کوتاه غیر منتظری داد و به کلبه خود شتافت. در را بست، اشیای گرانبها را روی میز ریخت، و هر یک را به کمک منظومه‌های هومر بازشناخت.

گیسوان زنش را با یک نیمتاج باستانی آراست، و برای دوستانش در اروپا پیام فرستاد که ((گنجینه پریاموس)) را از خاک به درآورده است. هیچ کس سخن او را باور نمیتوانست. بعضی از نقادان به او تهمت زدند که آن اشیا را قبلا خود او در آن محل گذاشته است. در همان حال، باب عالی او را به جرم خارج کردن طلا از خاک عثمانی مورد تعقیب قرار داد. اما محققانی مانند فیرخو و دورپفلد و بورنوف به محل آمدند، بر گزارشهای شلیمان صحه نهادند و همراه او کار را دنبال کردند. آنگاه چینه‌های گوناگون شهر تروا، یکی پس از دیگری، سر از خاک برآوردند. دیگر مسئله این بود که از میان چینه‌های نه گانهای که در دل خاک پیدا شده است، کدام یک بازمانده شهر ایلیون است.

در ۱۸۷۶، شلیمان عزم جزم کرد که محتوای حماسه ایلیاد را از جهت دیگری نیز تایید کند: نشان دهد که آگاممنون نیز واقعیت خارجی داشته است. وی، به راهنمایی مطالبی که پاوسانیاس درباره یونان نوشته بود، در موکنای واقع در پلوپونز خاوری، سی و چهار شکاف حفر کرد. ولی مقامات عثمانی که خواستار نیمی از ((گنجینه پریاموس)) بودند، مانع کار او شدند، و شلیمان که نمیخواست آن آثار گرانمایه را به کشور دورافتاده عثمانی واگذارد، زیر بار نرفت. پس، آنها را در نهان به موزه دولتی برلین فرستاد و جریمه مقرر را پنج بار بیشتر پرداخت و حفاری را در موکنای از سر گرفت. این بار نیز پاداش خود را یافت: کارگران به تودهای شامل اسکلتها و ظرفهای سفالی و جواهرات و نقابهای طلایی رسیدند، و این کشف چنان شلیمان را به وجد آورد که بیدرنگ تلگرافی برای شاه یونان فرستاد و آگهی داد که مقابر آترئوس و آگاممنون را یافته است. در ۱۸۸۴ به تیرونس رفت و در اینجا هم، به راهنمایی کتاب پاوسانیاس، قصر بزرگ و دیوارهای کلانی را که هومر شرح داده است از دل خاک بیرون آورد. کمتر کسی به قدر شلیمان به باستانشناسی خدمت کرده است. اما از فضایل شلیمان لغزشها و نارواییهایی نیز زاده است، زیرا وی، به اقتضای شوق عظیمی که به کشف دنیای قدیم داشت، متهورانه شتاب میورزید و، در نتیجه، باعث آمیختگی یا نابودی بسیاری از یافته‌ها میشد. حماسه‌هایی که ملهم تلاشهای او بودند، مایه گمراهی او شدند و، بخطا، معتقدش کردند که گنج پریاموس را در تروا یافته و مقبره آگاممنون را در موکنای کشف کرده است. از این رو، دنیای علم گزارشهای او را مورد تردید قرار داد، و موزه‌های انگلیس و روسیه و فرانسه مدتها از قبول اصالت یافته‌های او سرپیچیدند. او هم، برای تسلای خود، به تفاخر پرداخت و، با شجاعت، حفاری را دنبال کرد. چندان به کاوش پرداخت که سرانجام بیمار شد و از پای درآمد. در بازپسین ایام عمرش، مردد بود که آیا خدای مسیحیت را نیایش کند یا زئوس یونان باستان را. خود مینویسد: ((درود بر آگاممنون شلیمان، محبوبترین فرزند! بسیار شادمانم که میخواهی آثار پلوتارک (پلوتارخوس) را بخوانی و تاکنون از مطالعه گزنوفون (کسنوفون) فارغ آمدهای. … دعا میکنم که زئوس، پدر مقدس و پالاس آتنه تو را روزی صد از سلامت و سعادت برخوردار دارند.)) در سال ۱۸۹۰، که از سختیهای اقلیم و خصومت اهل علم و تب دایم رویای خود فرسوده شده بود، جان داد.

مانند کریستوف کلمب به کشف دنیایی عجیبتر از آنچه میجست نایل آمد: جواهراتی که یافت قرنهای بسار کهنهتر از عصر پریاموس و هکابه بود، و مقابری که کشف کرد به خاندان آترئوس تعلق نداشت، بلکه بازمانده تمدن اژهای یونان بود و قدمت آنها به عصر مینوسی کرت میرسید. به این ترتیب، شلیمان، بی آنکه خود بداند، این شعر معروف هوراس (هوراتیوس) را به اثبات رسانید: ((دلاوران بسیار پیش از آگاممنون زیستهاند.)) (دورپفلد و فیرخو توانستند شلیمان را در پایان عمرش تقریبا قانع کنند که وی، به جای آثار آگاممنون، آثار نسلهای کهنتر را یافته است. شلیمان نخست از این خبر به اندوهی عظیم افتاد، ولی بعدا موضوع را با ظرافت پذیرفت و با تعجب گفت: ((چه پس این جسد آگاممنون نیست و اینها زیور آلات او نیستند عیبی ندارد، اسمش را شولتسه میگذاریم!)) از آن پس، همواره سخن از شولتسه به میان میآورد. )

پس از او، دورپفلد و مولر، تسونتاس و ستاماتاکیس، والدستاین و ویس در پلوپونز حفاریهای دامنه دارتری کردند، و دیگران آتیک و جزایر ائوبویا و بئوسی و تسالی را کاویدند، و خاک یونان سال به سال آثار شبح مانند فرهنگی را که به دوره پیش از تاریخ تعلق داشت، عرضه کرد. معلوم شد که در این خطه نیز، مانند سرزمینهای دیگر، مردم، بر اثر انتقال از حیات بیاستقرار صیادی به زندگی سکونی کشاورزی، تبدیل ابزارهای سنگی به ابزارهای مسی و مفرغی، و به مدد کتابت و تجارت از بربریت به تمدن ارتقا یافتهاند. تمدن همواره از آنچه ما میپنداریم کهسنالتر است، و هر کجا گام نهیم، استخوانهای مردان و زنانی را زیرپا داریم که نام و هستیشان در جریان بی پروای زمان از میانه برخاسته است مردان و زنانی که به هنگام خود کار میکردند و عشق میورزیدند، سرود میگفتند و زیبایی میآفریدند.

منبع : کتاب ۳ ویل دورانت – یونان باستان – عصر اگامون

منبع برداشت  : تاریخ ما .آی آر

آدولف آلویس هیتلر

بیستم آوریل ۱۸۸۹ ٬دریک غروب بهارى در منطقه سرسبز باواریا ( مرز میان آلمان و اتریش) ، آلویس و کلارا صاحب فرزندى شدند که نامش را آدولف گذاشتند.

آلویس هیتلر کارمند اداره گمرک بود و به همین جهت دوست داشت که پسرش نیز راه او را ادامه دهد وکارمند شود. از این رو با آنکه درآن زمان در وضعیت مالى بدى قرار داشت پسرش را براى تحصیل به مدرسه فرستاد اما آدولف نمى خواست کارمند شود. او کارمند شدن را همتراز اسارت مى دانست و از اینکه بله قربان گوى کس دیگرى باشد متنفر بود. به همین جهت با آنکه پدرش سخت مخالف بود به هنر نقاشى روى آورد. دیرى نپایید که نخست پدر و سپس مادرش را از دست داد و او مجبور شد که براى ادامه زندگى به تنهایى به وین، پایتخت بزرگ و ثروتمند آن زمان اروپا ، گام بگذارد. او در آنجا روزگار سختى را پشت سر گذاشت. در سال ۱۹۱۴ یعنى درست در سالى که جنگ اول جهانى رخ داد به آلمان هجرت کرد و چون تعصبات ملى قویى داشت به جبهه اعزام شد و آن طور که دوستانش مى گویند رشادتهاى زیادى از خود نشان داد تا آنجا که به مدال صلیب شجاعت که تا آخر عمر با افتخار به گردن مى آویخت نائل گشت. ادامه خواندن “آدولف آلویس هیتلر”

فریدریش شیلر، شاعر آلمانى

فریدریش شیلر ۱۰ نوامبر ۱۷۵۹ در مارباخ متولد شد و ۹ ماه مه ۱۸۰۵ در وایمار از دنیا رفت. وى همراه گوته سبک «کلاسیک وایمارى» را پایه گذارى کرد. از آنجا که شیلر معیارهاى تازه اى براى درام نویسى وارد زبان آلمانى کرد، امروزه یکى از چهره هاى مهم تاریخ ادبیات آلمان محسوب مى شود.
•••
به دستور دوک کارل آگوست فریدریش شیلر مجبور بود از سال ۱۷۷۳ به مدرسه نظامى برود که در آنجا کارآموزى جوانان را با جدیت و سختگیرى هرچه تمام تر برعهده داشتند. اما ابتدا در همان سال وارد دانشکده حقوق شد و در سال ۱۷۷۵ تحصیل در رشته پزشکى را آغاز کرد. در این دوران و تحت تاثیر کلوپ اشتوک و لسینگ اولین کارهاى شعرگونه و درام اش را خلق کرد. شیلر در سال ۱۷۷۷ تحت تاثیر افکار روشنگرانه و طرد استبداد، درام سارقین خود را نوشت. شیلر در سال ۱۷۸۰ رساله دکترى خود را نوشت، با نام کوششى در مورد ارتباط خوى حیوانى انسان با روح اش که تاثیر متقابل جسم و روح را بررسى مى کرد. از همان سال و ضمن فعالیت در سمت پزشک گردان در اشتوتگارت زندگى بى بند و بارى را مى گذراند. هنگامى که دوک نوشتن هر گونه مطلبى را براى او ممنوع اعلام کرد، ابتدا به مانهایم سپس به فرانکفورتِ ماین و از آنجا به اوگرزهایم گریخت. بالاخره کارولینه فون وولسوگن که نویسنده بود ادامه خواندن “فریدریش شیلر، شاعر آلمانى”