زندگانی دکتر محمد مصدق

محمد مصدق (۲۶ خرداد ۱۲۶۱ – ۱۴ اسفند ۱۳۴۵) سیاست‌مدار، دولت‌مرد، چند دوره نمایندهٔ مجلس شورای ملی، و نخست‌وزیر ایران در سال‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ بود.

وی به عنوان معمار ملی شدن صنعت نفت ایران که زیر نفوذ بریتانیا (شرکت نفت ایران و انگلیس بعدها بریتیش پترولیوم بی پی) بود شناخته می‌شود. مصدق پس از کودتای ۲۸ مرداد در دادگاه نظامی محاکمه شد. او در دادگاه از کارها و دیدگاه‌های خود دفاع کرد. دادگاه وی را به سه سال زندان محکوم کرد. پس از گذراندن سه سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد رانده شد و تا پایان زندگی زیر نظارت شدید بود. در ۱۴ اسفند ماه ۱۳۴۵ دکتر محمد مصدق بدلیل بیماری سرطان، در سن ۸۴ سالگی درگذشت.

آغاز زندگی و جوانی

محمد مصدق در بهار سال ۱۲۶۱ شمسی در یک خانوادهٔ اشرافی و بانفوذ دیوانی قاجار در محلهٔ سنگلج در تهران به دنیا آمد. پدرش میرزا هدایت‌الله آشتیانی وزیر دفتر بود و مادرش شاهزاده خانم نجم‏السلطنه (نوه عباس میرزا، بنیانگذار بیمارستان نجمیه تهران) دختر شاهزاده فیروز میرزا نصرت الدوله برادر محمد شاه بود. نجم السلطنه دختر عموی ناصرالدین شاه بود.

۱۶ اسفند ۱۲۶۴ فیروز میرزا نصرت‌الدوله که پدر بزرگ مادری محمد مصدق بوده درگذشت. چنانچه در آن دوره مرسوم بوده هر گاه یکی از حقوق بگیران دولت در می‌گذشت دو سوم حقوق او به بازماندگان می‌رسید. محمد میرزا (مصدق) که نوه فیروز میرزا بود و در ان زمان شش یا هفت سال بیشتر نداشت یک حقوق ۱۲۰ تومانی به وی تعلق گرفت. خود مصدق می‌نویسد «هیچ حقوقی یا اضافه حقوقی داده نمی‌شد مگر اینکه پیشتر محل ان تعیین شده باشد و محل حقوق جدید به این روش معمولاً یک سوم متوفیات بود. به این طریق که هر کسی از دنیا می رفت اگر وارثی داشت یک سوم از حقوق او والا تمام ان در اختیار دولت قرار می‌گرفت که بهر کس می‌خواست می‌داد….»

در سال ۱۲۶۷ شمسی پدر مصدق میرزا هدایت‌الله وزیر دفتر از ناصرالدین شاه درخواست کرد که میرزا محمد (مصدق) ۹ ساله در ردیف مستوفیان زبردست قرار گیرد و در فهرست حقوق‌بگیران درآید و ناصرالدینشاه آن را پذیرفت.

میرزا محمد رضا مؤتمن‌السلطنه شوهر خواهر مصدق و مستوفی خراسان بود و مصدق نزد وی و میرزا علی‌اکبر موزه کارآموزی مستوفی می‌کرده‌است. مصدق در کتابش می‌گوید: “در سال ۱۲۷۱ میرزا فتحعلی خان شیرازی صاحب دیوان والی خراسان بود و چنانچه اشتباه نکنم شصت هزار تومان به خزانه داده بود که می‌بایست از تفاوت عمل مرسوم و معمول جبران کند. نظر به اینکه بیست هزار تومان جدید محل معینی نداشت از این محل تفاوت عمل(یعنی اضافه مالیات بعضی سالها) ایالت خراسان برای من حقوق دولتی تعیین کردند”.

در تاریخ ۱ شهریور ۱۲۷۱ خورشیدی پدر محمد میرزا درگذشت. پسر بزرگش میرزا حسین (از همسر دیگر نه از نجم السلطنه) که رسما سالها به دلیل بیماری میرزا هدایت الله وظایف دفتر شاه را به عهده داشت رسما به این سمت منصوب شد. میرزا علی و میرزا محمد پسران دیگر میرزا هدایت الله به ترتیب لقب‌های موثق السلطنه و مصدق السلطنه را گرفتند. در همین زمان دو سوم حقوق دوران خدمت میرزا هدایت الله وزیر دفتر بین باز ماندگانش تقسیم شد و به مصدق السلطنه رسید…..”

بدین ترتیب مصدق که در ان هنگام ۱۳ ساله بود چهار حقوق از بودجه دولت دریافت می‌داشت.

۱۶ دی ۱۲۷۳ تا ۸ اردیبهشت ۱۲۷۴ مظفرالدین میرزا ولیعهد که به رسم معمول دوره قاجار فرمانروای آذربایجان بود و در تبریز زندگی می کرد به همراه منشی خود میرزا فضل‌الله وکیل الملک به تهران سفر کرد و این ۱۱۲ روز را در منزل عبدالحسین میرزا فرمانفرما دایی مصدق السلطنه به سر برد. میزبان ولیعهد خواهر زنش یعنی نجم السلطنه مادر مصدق السلطنه بود. در درازای این سه ماه و اندی نجم السلطنه با میرزا فضل‌الله ازدواج می‌کند و در بهار ۱۲۷۴ خورشیدی به همراه شوهر خود و مصدق السلطنه و باهمراهی مظفرالدین میرزا از تهران به تبریز جا به جا می شود. مصدق بیش از یکسال در تبریز زندگی کرد و آشنایی او به زبان آذری در این دوران بود.

در سال ۱۲۷۵ مظفرالدین شاه پس از قتل پدرش ناصرالدین شاه تاج گذاری می کند . همسر مظفرالدین شاه حضرت علیا و خواهرش نجم السلطنه همگی به همراه خانواده و بستگان و درباریان از تبریز به تهران نقل مکان می کنند. در همان سال ۱۲۷۵ دائی مصدق عبدالحسین میرزا فرمانفرما با بقیه افراد فامیل مادری علیه علی‌اصغرخان اتابک معروف به امین السلطان اتابک اعظم نخست وزیر توطئه کردند و چهار ماه پس از به تخت نشستن مظفرالدین شاه با دسیسه اتابک را کنار زدند و ۳۰ آذر ۱۲۷۵ مصدق‌السلطنه مستوفی خراسان شد و مقام شوهر خواهرش را گرفت. این آغاز خود کامگی عبدالحسین میرزا فرمانفرما با سمت وزیر جنگ بود.

مصدق‌السلطنه از آغاز کار به سمت مستوفی خراسان، در درازای ده سال یعنی تا پایان سلطنت مظفرالدین شاه، خالصجاتی را خریده بود در اوایل مشروطیت در ردیف یکی از بزرگ فئودالهای کشور در آمده و شخصا در ردیف مادرش نجم السلطنه و دایی اش فرمانفرما قرار گرفته بود. در فهرستی که در آن زمان به چاپ رسید، ۹۳ مالک بزرگ یا فئودال ایران را نام برده بود که از جمله نامهای نامی آن زمان به چشم می خورد : حضرت اقدس والا آقای عضد السلطان (شوهر خواهر مصدق)؛ حضرت مستطابه علیه عالیه حضرت علیا دامت شوکتها (خاله مصدق)؛ حضرت والا آقای عبدالحسین میرزا فرمانفرما (دایی مصدق)؛ جناب آقای امام جمعه (برادر زن مصدق)؛ جناب حاجی ناصرالسلطنه (برادر شوهر مادر مصدق)؛ جناب مستطاب اجل آقای وزیر دفتر (میرزا حسین برادر مصدق)؛ حاجیه نجم السلطنه (مادر مصدق)؛ جناب آقای ظهیرالاسلام (برادر زن مصدق)؛ جناب وکیل الملک (شوهر مادر مصدق) و جناب مصدق السلطنه.

انقلاب مشروطه

مردم ایران از سیاستهای وام گرفتن مظفر الدین شاه از روسیه یا انگلیس زیر فشارهای اقتصادی رفته بودند. ملت ایران می بایستی که این وام ها را از جیب خودشان با پرداختن مالیات ها و عوارض سنگین گمرک می پرداخت. در بهمن ماه ۱۲۸۲ خورشیدی پیمان جدیدی بین ایران و روس بسته شد که بسیار به زیان بازرگانان و بازاریان بود. در ۵ اردیبهشت ۱۲۸۴ بازاریان تهران بازار را بستند و به شاه عبدالعظیم رفتند و بست نشستند و در خواست بنیاد کردن عدالت خانه در سراسر ایران را کردند. این بست نشتن در شاه عبد العظیم و ادامه فشارها و اعتراض ها به انقلاب مشروطه منتهی شد تا این که مظفرالدین شاه فرمان مشروطه را در ۱۳ امرداد ۱۲۸۵ صادر کرد تا همه پرسی تشکیل مجلس شورای ملی و نوشتن قانون اساسی بر اساس خواست ملت ایران انجام یابد.

به گفته دکتر مصدق در دوره مشروطه «کلمه مستوفی و دزد مترادف شده بود». مصدق السلطنه نیز زیر فشار و انتقاد قرار گرفت. در کتابچه دستور العمل خراسان به اسم تفاوت عمل مصدق السلطنه مستمری دریافت می کرد مصدق می گوید« که این عمل نه دزدی بوده است و نه کلاه برداری و نه اختلاس بود و نه سواستفاده از اموال دولتی و فقط یک تجاوز از مقررات اداری بود».

محمد علی شاه در تارخ ۲۹ دی ۱۲۸۵ تاجگذاری کرد. در تاریخ ۱۵ دسامبر ۱۹۰۷ بین محمد علی شاه و مجلس شورای ملی جدال شد زیرا مجلس حقوق وی را کم کرد و دیگر تصویب نکرد که وی برای هزینه‌های شخصی از دولت روسیه وام بگیرد. در عوض روسیه برای براندازی مشروطه محرمانه به او وام داد و محمد علی شاه جواهرات و مروارید ثروت ایران را گرو گذاشت.

رها کردن شغل مستوفی

در این باره مصدق به دو علت اشاره کرده است، او رغم احساس رضایت در سال‌های نخستین این مسؤولیت، او به کسب دانسته‌ها بیش از آنچه در مکتب‌خانه‌های فراگیر درس داده می‌شد گرایش داشت و در این میان ماجرای گله مندی یک ارباب رجوع که به گفته مصدق “حقوقی در حقش برقرار شده و از تأدیهٔ رسوم معمول خودداری می‌کرد…” بهانه‌ای به دست امین‌السلطان اتابک اعظم صدراعظم دوران ناصری و مظفری داد تا ناراحتی درونی خود را نسبت به مصدق که می‌اندیشید با مخالفان صدراعظم ارتباط دارد، اشکار ساخته و تصمیم به برکناری او بگیرد، کاری که در عمل رخ نداد. این جریان منجر به این شد که مصدق در خانه گوشه نشینی کند و روانهٔ مدرسهٔ تازه‌ تأسیس شدهٔ علوم سیاسی آن دوره گردید. ولی به علت ممنوعیت‌ تحصیل مستخدمین دولت، در خانه به مطالعهٔ خصوصی پرداخت و از اساتیدی مانند شادروان شیخ محمدعلی کاشانی، میرزا عبدالرزاق خان یغابری، میرزاغلامحسین‌خان رهنما و میرزا جوادخان قریب (دیپلم مدرسهٔ سیاسی و ناظم مدرسهٔ آلمانی‌) بهره برد. مصدق برای رها کردن کارش دو دلیل بر می شمرد: یکی این بودکه از مسؤولیت کاری که داشتم خود را رها کنم تا بهتر بتوانم تحصیل کنم و دیگر اینکه چون تبلیغات بر علیه مستوفیان روز به روز بیشتر می شد. من خود را از جرگهٔ آنان خارج‌ نمایم و علت فراوانی تبلیغات این بود که بعد از مشروطه این اندیشه در جامعه قوت گرفت که تجدید رژیم مستلزم تشکیلات نو است‌؛ کارمندان پیشین باید از کار خارج شوند و جای خود را به‌ چهره‌های جدید بسپارند.

برای شغل مستوفی شرایط مساعد نبود و دیگر اعتبار خود را از دست می داد. مصدق بر آن شد که در راه سیاست قدم بگذارد. مصدق شغل مستوفی خراسان را نزد آقا میرزا رضا گرکانی به امانت گذاشت. آقا میرزا مستوفی کردستان و ساوه بود.عبدالله مستوفی می نویسد « مصدق به مناسبت خصوصیتی که با برادرم آقا میرزا داشت به تقاضای خود مصدق، کار خراسان را هم ضمیمه سایر کارهای آقا میرزا گشت و فرمان و احکام آن صادر گردید».

تلاش برای نمایندگی در مجلس دوره اول

محمد مصدق در بارهٔ انتخاب خود به نمایندگی اصفهان در مجلس دورهٔ اول چنین می‌نویسد:

«روزهای اول مشروطه که هنوز مشروطیت ایران نضج نگرفته بود و مقام نمایندگی حقوق نداشت و کمتر کسی داوطلب وکالت بود، برای من نیز سهل بود که مثل بعضی از همقطارانم به نمایندگی یکی از طبقات وارد مجلس بشوم و آن چیز که مانع از هر اقدام گردید نداشتن سن سی سال بود. ولی بعد که اعتبارنامه بعضی از نمایندگان کمتر از سی سال به تصویب رسید من نیز به فکر وکالت افتادم و چون در طهران محلی برای انتخابم نبود به جهات زیر داوطلب نمایندگی از شهر اصفهان شدم:

(۱) از طبقه اعیان و اشراف در آن شهر کسی انتخاب نشده و محل آن خالی بود.

(۲) همسرم در اصفهان دو ملک موروثی داشت موسوم به کاج و خواتون‌آباد که این علاقه سبب شده بود با بعضی از رجال و اعیان آن شهر آشنا بشوم.

(۳) شاهزاده سلطان حسین میرزا نیرالدوله حاکم اصفهان و یکی از ملاکین مهم نیشابور سالها در نیشابور حکومت می‌کردو با من که مستوفی خراسان بودم ارتباط داشت.

(۴) دوستان دیگری هم در تهران داشتم که می‌توانستند به من کمک بسیار بکنند، ولی غافل از آنکه در آن دوره نیز مثل ادوار بعد اعتبارنامه‌هایی که قبل از رسمی شدن مجلس مطرح شد بدون اعتراض گذشت و اعتبارنامه من که بعد می‌خواست مطرح شود در شعبهٔ مأمور به رسیدگی مورد اعتراض قرار گرفت و میرزا جواد خان مؤتمن‌الممالک نماینده کرمان و عضو شعبه که تاریخ وفات مرحوم مرتضی‌قلی خان وکیل‌الملک والی کرمان و شوهر اول مادرم را می‌دانست چنین استدلال نمود که اگر مادرم بلافاصله پس از ۴ ماه و ۱۰ روز عدّهٔ قانونی با پدر ازدواج کرده بود و من هم نه ماه بعد از آن متولد شده بودم باز سی سال نداشتم. چون این حرف جواب نداشت صرف نظر کردم.

این اعتراض که در آن دوره بر ضرر من بود در دوره شانزدهم تقنینیه [سال ۱۳۲۵ شمسی] به سودم تمام شد و علت این بود که در کابینه وثوق‌الدوله که هنوز قرارداد ۱۹۱۹ میلادی تصویب نشده ولی رویه کار دولت معلوم بود و من می‌خواستم از ایران بروم و در یکی از ممالک اروپا اقامت کنم احتیاج به گذرنامه داشتم که طبق تصویب‌نامه هیئت وزیران به کسانی داده می‌شد که دارای سجل احوال (شناسنامه) باشند. نظر به اینکه سال ولادتم در پشت قرآنی نوشته شده بود که در دست نبود، آن را بدون تحقیق و تشخیص اختلاف سال قمری با شمسی در کلانتری ۳ شهر تهران نوشتم که شناسنامه صادر شد، و موقع انتخابات دوره ۱۶ تقنینیه طبق آن شناسنامه از هفتاد تجاوز می‌کرد. این بود که عکس سنگ قبر مرحوم وکیل‌الملک کرمانی را که تاریخ وفاتش با تمام حروف روی آن منقور است از نجف خواستم و آن را به وزارت کشور فرستادم و با همان دلیل که مؤتمن‌الممالک ثابت کرده بود که سی سال نداشتم، ثابت کردم که سالم از هفتاد کمتر است که مورد تصدیق انجمن مرکزی انتخابات قرار گرفت و اعتبارنامه‌ام را صادر کردند.»

ازدواج

سال ۱۲۸۰ خورشیدی، مصدق که در آن زمان ۲۲ سال داشت زهرا دختر میر سید زین العابدین ظهیرالاسلام سومین امام جمعه تهران را به همسری اختیار کرد. زهرا ملقب به شمس السلطنه بود. مادر زن مصدق دختر ناصرالدین شاه بود که لقب ضیاالسلطنه را داشت و پس از مرگ وی این لقب به دخترش زهرا که همسر مصدق بود داده شد. ازدواج این دو ۶۴ سال تا پایان زندگانی اشان ادامه یافت.. این زوج دو پسر به نامهای احمد و غلام حسین و سه دختر به نامهای منصوره و ضیااشرف و خدیجه به دنیا آوردند.

ادامه تحصیلات و بازگشت به ایران

مصدق‌السلطنه در سال ۱۲۸۷ خورشیدی برای ادامه تحصیلات خود به فرانسه رفت و پس از پایان یافتن تحصیل در مدرسه علوم سیاسی پاریس به سویس رفت و به دریافت درجه دکترای حقوق در دانشگاه نوشاتل نائل آمد.

مصدق در سال ۱۲۹۳خورشیدی به ایران بازگشت و به تدریس در مدرسهٔ علوم سیاسی تهران پرداخت. در همین زمان هم به تألیف و نشر آثاری همچون کاپیتولاسیون و ایران ، دستور در محاکم حقوقی‌ ، شرکت‌های سهامی در اروپا پرداخت‌. یک سال بعد برای مدتی به عضویت حزب اعتدال و سپس حزب دموکرات درآمد. و در آبان ماه همین سال به عضویت کمیسیون تطبیق حوالجات (جانشین دیوان محاسبات) از طرف مجلس سوم به مدت ۲ سال‌انتخاب شد.

والی‌گری و وزارت

بازگشت مصدق به ایران با آغاز جنگ جهانی اول مصادف بود. مصدق‌السلطنه با سوابقی که در امور مالیه و مستوفی‌گری خراسان داشت به خدمت در وزارت مالیه دعوت شد. نزدیک چهارده ماه در کابینه‌های مختلف این سمت را نگه داشت. در حکومت صمصام السلطنه به علت اختلاف با وزیر وقت مالیه (مشار الملک) از معاونت وزارت مالیه استعفا داد و هنگام تشکیل کابینه دوم وثوق الدوله به اروپا رفت. در این دوران قرارداد ۱۹۱۹ به امضای وثوق‌الدوله رسید و مخالفت گسترده آزادی‌خواهان ایرانی با آن شروع شد. دکتر مصدق نیز در اروپا به انتشار نامه‌هاو مقاله‌هائی در مخالفت با این قرارداد اقدام کرد.

اندکی بعد مشیرالدوله که به جای وثوق الدوله به نخست‌وزیری انتخاب شد، او را برای تصدی وزارت عدلیه(دادگستری) به ایران دعوت کرد.

در بازگشت به ایران از راه بندر بوشهر، پس از ورود به شیراز بر حسب درخواست محترمین فارس عریضه‌ای به تهران برد و در تهران به والیگری (استانداری) فارس منصوب شد و تا کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ در این مقام ماند. پس از کودتای سوم اسفند با نگارش مقالات و سخنرانی در میان رجال به مخالفت با این کودتا پرداخت.دکتر مصدق دولت کودتا را به رسمیت نشناخت و از مقام خود مستعفی گشت و برای‌مصون ماندن از تعرض کودتاچیان مدتی در میان ایل قشقایی و سپس به دعوت سران بختیاری به ایل بختیاری پناه برد.

با سقوط کابینه سید ضیاء، قوام السلطنه به نخست وزیری رسید و دکتر مصدق را به وزارت مالیه (دارائی) انتخاب کرد.

با سقوط دولت قوام السلطنه و روی کار آمدن دوباره مشیرالدوله از مصدق خواسته شد که والی آذربایجان شود. بخاطر سرپیچی فرمانده قشون آذربایجان از دستورهایش بدستور رضاخان سردار سپه، وزیر جنگ وقت، از این سمت مستعفی گشت و به تهران مراجعت کرد.

در خرداد ماه ۱۳۰۲ دکتر مصدق در کابینه مشیرالدوله به سمت وزیر خارجه انتخاب شد و با خواسته انگلیسیها برای دو ملیون لیره که مدعی بودند برای ایجاد پلیس جنوب خرج کرده‌اند بشدت مخالفت نمود.

پس از استعفای مشیرالدوله، سردار سپه به نخست وزیری رسید و دکتر مصدق از همکاری با او خودداری کرد.

دوره رضاشاه

در سال ۱۳۰۲ مصدق کتاب حقوق پارلمانی در ایران و اروپا را تألیف کرد.دکتر مصدق در دوره پنجم و ششم مجلس شورای ملی به وکالت مردم تهران انتخاب شد. با مطرح شدن طرح انقراض سلسله قاجاریه در مجلس، او از اندک نمایندگانی بود که با این طرح مخالفت کرد. خلاصه استدلال او این بود که سردارسپه پس از این یا به موقعیتی که قانون اساسی برای پادشاه در نظر گرفته اکتفا می‌کند و کشور از خدمات او محروم می شود، یا تبدیل به یک حاکم مستبد خواهد شد و مشروطیت زیر سوال خواهد رفت. تجربه نشان داد که پیش بینی او درست بوده است با انقراض پادشاهی خاندان قاجار رضا خان سردار سپه نخست وزیر وقت به شاهی رسید.

با پایان مجلس ششم و آغاز دیکتاتوری رضاشاه دکتر مصدق به علت ادامه مخالفت با دستگاه حاکمه رضا خان خانه نشین شد و تا سال ۱۳۱۹ در خانه شخصی‌اش زیر نظر بود و حتی از تدریس در دانشکده منع شد. در اواخر سلطنت رضاشاه پهلوی به زندان افتاد ولی پس از چند ماه با کمک ارنست پرون (دوست ولیعهد) آزاد شد و زیر نظر در ملک خود در احمد آباد مجبور به سکوت شد.در سال ۱۳۲۰ پس از اشغال ایران به‌وسیله نیروهای شوروی و بریتانیا، رضا شاه از پادشاهی برکنار و به آفریقای جنوبی تبعید شد و دکتر مصدق به تهران برگشت.

نهضت ملی‌شدن صنعت نفت ایران

دکتر مصدق پس از شهریور ۲۰ و سقوط رضاشاه در انتخابات دوره ۱۴ مجلس بار دیگر در مقام وکیل اول تهران به نمایندگی مجلس انتخاب شد. در این مجلس برای مقابله با فشار شوروی برای گرفتن امتیاز نفت شمال ایران، او طرحی قانونی را به تصویب رساند که دولت از مذاکره در مورد امتیاز نفت تا زمانی که نیروهای خارجی در ایران هستند منع می‌شد.

در انتخابات دوره ۱۵ مجلس با مداخلات قوام‌السلطنه (نخست وزیر) و شاه و ارتش، دکتر مصدق نتوانست قدم بمجلس بگذارد. در این دوره هدف عوامل وابسته به بریتانیا این بود که قرارداد سال ۱۹۳۳ دوره رضاشاه را به دست دولت ساعد مراغه‌ای و با تصویب مجلس تنفیذ کنند. بر اثر فشار افکار عمومی و همچنین مساعی اقلیت چهارنفره مجلس، خصوصا سخنرانی چندین روزه حسین مکی در مخالفت با این لایحه، مقصود انگلیسی‌ها تأمین نشد و عمر مجلس پانزدهم به‌سر رسید. در ۱۳۲۸ دکتر مصدق و همراهان وی همچون احمدملکی، حسین فاطمی، دکتر کریم سنجابی، مهندس احمد زیرک‌زاده و دکتر سید علی شایگان اقدام به پایه گذاری جبهه ملی ایران کردند. گسترش فعالیت‌های سیاسی پس از شهریور ۱۳۲۰ سبب گسترش مبارزات مردم و به ویژه توجه آنان به وضع قرارداد نفت شده بود. دکتر مصدق در مجلس و بیرون از آن این جنبش را که به «نهضت ملی شدن نفت» معروف شد، هدایت می‌کرد.

ملی شدن نفت و نخست وزیری

در انتخابات مجلس شانزدهم با همه تقلبات و مداخلات شاه و دربار، صندوقهای ساختگی آراء تهران باطل شد. عبدالحسین هژیر وزیر دربار توسط جمعیت فداییان اسلام ترور شد و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق به مجلس راه یافت. پس از ترور نخست‌وزیر وقت سپهبد حاجیعلی رزم‌آرا، طرح ملی شدن صنایع نفت به رهبری دکتر مصدق در مجلس تصویب شد. پس از استعفای حسین علاء که بعد از رزم‌آرا نخست وزیر شده بود، مصدق به نخست وزیری رسید و برنامه خود را اصلاح قانون انتخابات و اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت اعلام کرد.دکتر مصدق بلافاصله پس از نخست وزیری اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت را در دستور کار خود قرار داد و بدین ترتیب در ۲۷ اسفند ۱۳۲۹ قانون ملی شدن صنعت نفت به تصویب مجلس شورای ملی و در ۲۹ اسفند همان سال به تصویب مجلس سنا و امضای شاه رسید.این روز از همان زمان به نام روز ملی شدن صنعت نفت نامگذاری شده‌است.

دکتر مصدق پس از به تصویب رسیدن قانون ملی شدن صنعت نفت حسین مکی و مهدی بازرگان را برای «خلع ید» شرکت نفت انگلیس و ایران به آبادان فرستاد. بیرون راندن شرکت انگلیسی باعث اعتراض دولت بریتانیا شد.پس از شکایت دولت انگلیس از دولت ایران و طرح این شکایت در شورای امنیت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نیویورک شد و به دفاع از حقوق ایران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و با توضیحاتی که در مورد قرارداد نفت و شیوه انعقاد و تمدید آن داد، دادگاه بین‌المللی خود را صالح به رسیدگی به شکایت بریتانیا ندانست و مصدق در احقاق حق ملت ایران به پیروزی دست یافت. (قاضی اختصاصی ایران در آن دادگاه، دکتر کریم سنجابی بود) وکالت ایران در این پرونده را دکتر هانری رولن رییس سابق مجلس سنای بلژیک بر عهده گرفت و برای این کار از دولت ایران دستمزدی دریافت نکرد. دکتر حسین علی آبادی از دانشکده حقوق دانشگاه تهران نیز وی را در این کار همراهی می‌کرد. در جریان این پیروزی، قاضی انگلیسی سر آرنولد مک نایر که ریاست دادگاه را برعهده داشت به نفع ایران و بر خلاف منافع دولت بریتانیا رای داد. نطق‌های دفاعیه ایران در این دادگاه توسط دکتر مصدق ایراد شد. وی در راه بازگشت به ایران به مصر رفت و مورد استقبال نخست وزیر ملی گرای آن زمان مصر سعد زغلول قرار گرفت.

کشمکش با دربار و مخالفان

انتخابات دوره هفدهم مجلس بخاطر دخالتهای ارتشیان و دربار به تشنج کشید و کار بجایی رسید که پس از انتخاب ۸۰ نماینده، دکتر مصدق دستور توقف انتخابات حوزه‌های باقی مانده را صادر کرد.

دکتر مصدق برای جلوگیری از کارشکنیهای ارتش و دربار درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود. این درخواست از طرف شاه رد شد. به همین دلیل دکتر مصدق در ۲۵ تیرماه ۱۳۳۱ از مقام نخست‌وزیری استعفا کرد. مجلس قوام السلطنه را به نخست‌وزیری انتخاب کرد و او با صدور بیانیه شدید الحنی نخست وزیری خود را اعلام نمود.
مردم ایران که از برکناری دکتر مصدق خشمگین بودند، در پی چهار روز تظاهرات در پشتیبانی از دکتر مصدق، که به کشته شدن چندین نفر انجامید، موفق به برکنار کردن دولت قوام گردیدند. در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ دکتر مصدق بار دیگر به نخست‌وزیری ایران رسید.

آیت‌الله کاشانی پس از ۳۰ تیر ۱۳۳۱ به‌تدریج با بقائی، مکی و… متحد شد و به جبهه کودتاچیان پیوست. در رویداد ۹ اسفند مشخصا روحانیونی مانند کاشانی و بهبهانی در توطئه کشتن مصدق شرکت داشتند که با هوشیاری مصدق به هدف خود نرسیدند.

در ۹ اسفند ماه ۱۳۳۱ دربار با کمک عده‌ای از روحانیون، افسران اخراجی و اراذل و اوباش توطئه‌ای علیه مصدق کردند تا او را از بین ببرند. نقشه این بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا از پایتخت خارج شود و اعلام دارد که این خواسته دکتر مصدق است. مصدق از نقشه اطلاع یافت و توانست جان بدر برد و توطئه شکست خورد.

چند روز بعد، عمال دربار و چند تن از افسران اخراجی، سرتیپ افشارطوس، رئیس شهربانیِ دکتر مصدق را، ربودند و پس از شکنجه کشتند.

بدنبال استعفای بسیاری از نمایندگان طرفدار مصدق، دولت اقدام به همه‌پرسی (رفراندم) در کشور کرد تا مردم به انحلال یا عدم انحلال مجلس رای دهند. در این همه‌پرسی (که به خاطر هم‌زمان نبودن رای‌گیری در تهران و شهرستان‌ها و جدا بودن صندوق‌های مخالفان و موافقان مورد انتقاد بسیاری قرار گرفت) در حدود دو میلیون ایرانی به انحلال مجلس رای دادند و مجلس در روز ۲۳ مرداد ۱۳۳۲ منحل شد.

جدایی کاشانی

سید ابوالقاسم کاشانی از جمله کسانی بود که در پی پشتیبانی مردمی از محمد مصدق به گروه هواخواهان او پیوست. حضور او در مناقشه ۳۰ تیر که سرانجام منجر به پیروزی جبهه ملی و صنعت ملی شدن نفت و رسیدن دوباره مصدق به نخست وزیری شد، اوج همکاری روحانیون با دولت مردمی محمد مصدق بود. اما این پشتیبانی‌ها دیری نپایید. پخش اخبار نادرست علیه وجهه مذهبی مصدق، ترس از گسترش کوششهای حزب توده و هراس نابودی دودمان تنها فرمانروای شیعی جهان، روحانیون را از دولت محمد مصدق دور کرد. اختلاف‌ها با چند انتصاب دولت مصدق که مورد انتقاد مذهبی‌ها بود، بالا گرفت و سرانجام منتهی به فروپاشی مجلس هفدهم به وسیله همه پرسی عمومی شد که کاشانی را به سمت مخالفت و دشمنی با دولت مصدق گرایش داد. در ماه‌های آخر عمر دولت محمد مصدق، کاشانی گرچه سکوت کرده بود اما پیدا و پنهان و با پشتیبانی از دسته جات مذهبی، به ویژه دار و دسته شعبان بی مخ، اعلام پیاپی در خطر بودن اسلام و تحریک به مقاومت گروه‌هایی که علقه مذهبی داشتند، آشکارا به تضعیف دولت محمد مصدق اهتمام ورزید. درنتیجه کودتاچیان که از این اختلاف بیش‌ترین استفاده را برده بودند، کار مردمی‌ترین دولت تاریخ معاصر ایران را یک سره ساختند. پس از موفقیت کودتای ۲۸ مرداد، سید ابوالقاسم کاشانی به شاهی که با کودتا علیه دولت قانونی کشور خود، به کشور و قدرت بازگشته بود تبریک گفت و او را از جمله کسانی می‌دانند که در نوشتن پیام تبریک مرجعیت زمان، بروجردی به شاه دخیل بود. در یک اظهارنظر آشکار پس از کودتا نیز کاشانی گفت:

«مصدق شاه را مجبور کرد که ایران را ترک نماید اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد بازگشت. ملت شاه را دوست دارد و رژیم جمهوری مناسب ایران نیست»

کودتا علیه دولت مصدق

در کودتای ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ بنا بر نقشه سازمان‌های جاسوسی آمریکا و انگلیس برای براندازی دولت مصدق، شاه فرمان برکناری دکتر مصدق را امضا کرد و رئیس گارد سلطنتی، سرهنگ نصیری را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزیر فرمان را به وی ابلاغ کند. همچنین نیروهایی از گارد سلطنتی مامور بازداشت چند تن از وزرای دکتر مصدق شدند. ولی نیروهای نگهبان نخست‌وزیری رئیس گارد سلطنتی و نیروهایش را خلع سلاح و بازداشت نمودند.

در روز ۲۸ مرداد ماه ۱۳۳۲ دولت‌های آمریکا و بریتانیا دست به کودتای دیگری زدند که این‌بار باعث سرنگونی دولت مصدق گشت. در این روز سازمان سیا با خریدن فتوای برخی از روحانیون و همچنین دادن پول به ارتشیان، ولگردان و اوباش تهران آنها را به خیابان‌ها کشانید. کودتاچیان توانستند به آسانی خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندین ساعت نبرد خونین گارد نگهبانی نخست وزیری را نابود کنند و خانه وی را پس از غارت کردن به آتش بکشانند. در روز ۲۹ مرداد دکتر مصدق و یارانش خود را به حکومت کودتا به رهبری سرلشکر زاهدی تسلیم کردند. بدین ترتیب در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ (۱۹ اوت ۱۹۵۳) سازمانهای جاسوسی بریتانیا و ایالات متحده آمریکا با کودتا دکتر مصدق را برکنار کرده و محمدرضا شاه پهلوی را که پس از شکست کودتای ۲۵ مرداد به رم رفته بود بازگرداندند و به قدرت رساندند.

محاکمه و زندان و خانه نشینی

مصدق پس از کودتای ۲۸ مرداد در دادگاه نظامی محاکمه شد. او در دادگاه از کارها و دیدگاه‌های خود دفاع کرد. دادگاه وی را به سه سال زندان محکوم کرد. پس از گذراندن سه سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد رانده شد و تا پایان زندگی زیر نظارت شدید بود.

در سال ۱۳۴۲ همسر دکتر مصدق، خانم ضیاالسلطنه، در سن ۸۴ سالگی درگذشت. حاصل ازدواج وی و دکتر مصدق دو پسر و سه دختر بود.

در ۱۴ اسفند ماه ۱۳۴۵ ساعت ۶ صبح دکتر محمد مصدق بدلیل بیماری سرطان، در سن ۸۴ سالگی درگذشت. مصدق وصیت کرده بود او را کنار کشته‌شدگان ۳۰ تیر در ابن بابویه دفن کنند، ولی با مخالفت شاه چنین نشد و او در یکی از اتاقهای خانه‌اش در احمدآباد به خاک سپرده شد.

در سال‌های حکومت محمدرضا پهلوی برگزاری مراسم بزرگداشت دکتر محمد مصدق از سوی حکومت وقت ممنوع اعلام شد اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی در تاریخ ۱۵ اسفند ۵۷ یکی از بزرگترین گردهمایی‌های سیاسی در سالروز درگذشت رهبر نهضت ملی نفت بر مزار وی در احمدآباد برگزار شد. در این مراسم که آیت‌الله طالقانی سخنران آن بود، به نوشته روزنامه اطلاعات یک میلیون نفر به احمدآباد رفتند. اطلاعات در شماره همان روز در توصیف این مراسم نوشت: «امروز ایران پس از دوازده سال خون دل خوردن و خاموشی بخاطر عجز از برپایی مراسم تجلیل از شادروان دکتر محمد مصدق رهبر ملی خود باشکوهی خیره کننده یاد آن بزرگ مرد تاریخ مبارزات ضد استعماری ملل شرق را گرامی داشت. مراسم تجلیل از این ابرمرد چندان باشکوه بود که بی‌شک پرتو پرجلالش قرون متمادی بر صفحات تاریخ جدید ایران پرتو خیره کننده‌ای داشت.»

آثار دکتر مصدق

کتاب‌ها

مسؤولیت دولت برای اعمال خلاف قانونی که از مستخدمین دولتی در موقع انجام وظایف‌شان صادر می‌شود و قاعدهٔ عدم تسلیم مقصرین سیاسی: رساله‌ای به زبان فرانسه در مدرسه علوم سیاسی پاریس.
وصیت در حقوق اسلامی (شیعه‌): رسالهٔ دکترای مصدق به زبان فرانسه (۱۹۱۴ م‌). ترجمه به فارسی توسط علی‌محمد طباطبایی قمی چاپ انتشارات زریاب‌
کاپیتولاسیون و ایران: پس از انتشار خبر الغای کاپیتولاسیون در اول اکتبر ۱۹۱۴ در ترکیهٔ عثمانی مصدق این کتاب را برای آگاهی مردم از نتایج منفی وجود چنین قانونی و نیزبرای تشویق دولت ایران به الغای کاپیتولاسیون نگاشت‌. به این ترتیب او اولین کسی بوده که در ایران به مصونیت سیاسی اتباع دول بیگانه اعتراض کرد و خواهان‌الغای این رژیم مخالف آزادی و استقلال مملکت شد.
شرکت سهامی در اروپا: این کتاب بعد از اظهارات اردشیر جی، نمایندهٔ زرتشتیان هند در ایران، مبنی بر این‌که تاکنون در ایران کتابی دربارهٔ شرکت‌های تجاری منتشر نشده و دراین خصوص کمبودی وجود دارد، با مطالعهٔ قوانین مختلف کشورهای اروپایی، در آبان ۱۲۹۳ در ۱۰۳ صفحه انتشار یافت‌.
دستور در محاکم حقوقی: این کتاب نتیجهٔ مطالعات گستردهٔ حقوقی مصدق بود که به درخواست مدیر مدرسهٔ سیاسی تهران، دکتر ولی‌الله‌خان نصر تالیف گردید.
مختصری از حقوق پارلمانی در ایران و اروپا برای آقای محترم نمایندگان دوره پنجم تقنینیه‌: در ۷۲ صفحه در سال ۱۳۰۲
اصول قواعد و قوانین مالیه در ممالک خارجه و ایران قبل از مشروطیت و دورهٔ مشروطه: ابتدا در سال ۱۳۰۴ بعدها در ۱۳۷۷ با پیش‌گفتاری از عزت‌الله‌سحابی و مقدمه‌ای از علی‌اکبر شبیری‌نژاد به وسیلهٔ نشر “فرزان‌” تجدید چاپ شد. در این کتاب مصدق به ارائه اطلاعات و تجربیات خود در امور مالی به عموم‌مردم پرداخت.

کتاب‌های پنج‌گانه اخیر را مصدق در قلمرو عمومی قرار داد و بر صفحهٔ عنوان آنها نوشت‌: مجانی و حق طبع و ترجمه آزاد است‌

مقالات

اسقاط دعاوی یا قاعدهٔ مرور زمان‌: در اولین شمارهٔ مجلهٔ علمی در سال ۱۲۹۳ به چاپ رسید.
تصویب بودجه در پارلمان‌های مختلف‌: مقالهٔ مزبور در مجلهٔ آینده دورهٔ اول، در سال ۱۳۰۴ بدون نام و با ذکر امضاء محفوظ به چاپ رسید.
انتخابات در اروپا و ایران
تابعیت در ایران‌
اصول مهمهٔ حقوق مدنی و حقوق تجاری ایران‌: این مقاله دربارهٔ سیر قوانینی مانند حقوق مدنی، عقود، حقوق خانواده، حقوق توارث، املاک و تجارت در ایران از هنگام وروداسلام تا آغاز مشروطیت و نیز دورهٔ بعد از مشروطیت است‌. مقالات ردیف‌های ۳، ۴ و ۵ در مجلهٔ آینده، دورهٔ دوم، سال ۱۳۰۵ به چاپ رسید.
طرح پیشنهادی برای اصلاح قانون انتخابات‌: در دورانی که مصدق در مجلس چهاردهم نماینده بود، در روزنامهٔ اطلاعات ۱۳۲۳/۲/۲۳ چاپ شد.
مسئلهٔ انتخابات: در یک مقدمه و در شش فصل که به بیان و بررسی قوانین انتخاباتی در ایران پرداخته است، در دورهٔ نمایندگی مصدق در مجلس چهاردهم و به درخواست مجلهٔ آینده، دورهٔ سوم در مهرماه ۱۳۲۳ چاپ شده است .

خاطرات، نطق‌ها و نامه‌ها

خاطرات و تألمات مصدق‌:

با یادداشت غلامحسین مصدق و توضیح ایرج افشار، تهران، انتشارات علمی، چاپ اول ۱۳۶۴، چاپ هشتم ۱۳۷۵. این کتاب توسط دکتر محمدعلی همایون‌کاتوزیان به زبان انگلیسی ترجمه شد.
دکتر مصدق و نطق‌های تاریخی او در دورهٔ پنجم و ششم تقنینیه: گردآورنده حسین مکی، تهران، انتشارات جاویدان، چاپ سوم ۱۳۶۳. این کتاب قبلا در سال‌های ۱۳۲۴ و۱۳۵۸ نیز چاپ شده بود
سیاست موازنهٔ منفی در مجلس چهاردهم: شامل نطق‌های مصدق در مجلس چهاردهم، دو جلد در یک جلد، گردآورنده حسین کی‌استوان، مدیر روزنامهٔ مظفر، تهران‌انتشارات اسلامی، ۱۳۲۷، ۱۳۲۹، ۱۳۵۶
نطق‌ها و مکتوبات دکتر مصدق در ادوار ۵و ۶و ۱۴و۱۶ مجلس و در دوران نخست وزیری‌ ـ دفتر ۱ تا ۱۰” انتشارات مصدق ۹ـ۱۳۴۸
مدافعات مصدق و رولن در دیوان بین‌المللی لاهه، تهران، انتشارات زبرجد، بی‌تا
‘نامه‌های دکتر مصدق‌: دو جلد، گردآورنده‌: محمد ترکمان، تهران، نشر “هزاران‌”، ۱۳۷۴ و ۱۳۷۷.
دکتر محمد مصدق در محکمهٔ نظامی، سرهنگ جلیل بزرگ‌مهر، دو جلد، تهران، نشر تاریخ ایران، ۱۳۶۳، دوبار در سال‌های ۶۹ و ۷۸ در یک جلد توسط انتشارات “نیلوفر” نیز انتشار یافته است‌.
دکتر محمد مصدق در دادگاه تجدیدنظر نظامی‌: جلیل بزرگ‌مهر، تهران، شرکت سهامی انتشار، ۱۳۶۵
دکتر محمد مصدق و رسیدگی فرجامی در دیوان کشور:تهران، شرکت سهامی انتشار، ۱۳۶۵ یا ۱۳۶۷
تقریرات مصدق در زندان‌: زیر نظر ایرج افشار، تهران، سازمان کتاب، ۱۳۵۹؛ بعدها تحت عنوان “رنج‌های سیاسی دکتر مصدق‌” با توضیحات عبدالله برهان به وسیله‌ی‌نشر در سال ۷۰ چاپ گردید و چاپ سوم آن در سال ۱۳۷۷ منتشر شد.

زندگانی سرتیپ محمود افشار طوس

سرتیپ ستاد محمود افشارطوس (مقتول ۲ اردیبهشت ۱۳۳۲)

ارتش و نیروهای مسلح جدید ایران اعم از شهربانی و ژاندارمری ، پس از کودتای ۱۲۹۹ هجری خورشیدی سید ضیاالدین طباطبائی ، با هدایت انگلیس از طرف رضا شاه به سبک جدید شکل گرفتند . نیروهای قزاق که بسیار بدنام بوده و با کمک شوروی ایجاد شده بودند و همچنین ژاندارمری که با کمک افسران سوئدی ایجاد شده بود ، هسته های اولیه این ارتش را تشکیل می دادند که رضاخان با کمک انگلیس به مرور به همه آنها مسلط شد و پس از انتقال برخی افسران خوب ژاندارمری به نیروی قزاق ، ابتدا این ترکیب را قشون ایران و سپس ارتش ایران نام گذاشت و ارتش به مرور در تمام کشور قدرت گرفته و مسلط گشت.

تقریبا” هر فرمانده و افسر ارتش تنها با ارتباط نزدیک با رضا شاه و اطاعت مطلق از وی می‌توانست به مقام و منصب برسد.در نتیجه ارتش و نیروهای مسلح ایران کاملا” استبداد زده و وابسته به شخص شاه شدند و با توجه به نقش مستقیم انگلیس در به قدرت رسیدن و برقراری حکومت مطلقه رضا شاه ، نفوذ انگلیس در نیروهای مسلح بسیار زیاد بود و در تمام پست های حساس , جاهای مورد علاقه استعمارگران و کادر سطح بالای نیروهای مسلح ، نفوذ استعمارگران بسیار شدید بود .

طبیعتا ارتش جدید ایران با همه تجهیزات و امکانات در شهریور۱۳۲۰ ، بیش از چند روز در برابر حمله متفقین نتوانست مقاومت کند و همان ها که رضاخان را به سلطنت رساندند ظرف چند روز او را عزل و تبعید کردند . در ابتدا می‌خواستند در ایران جمهوری به پا کنند اما سرانجام با گرفتن تعهد از فرزند رضاخان مبنی بر آن که دست از پا خطا نکند ، او را بر تخت سلطنت نشاندند.پس از شهریور ۱۳۲۰ چون تا برقراری حکومت مطلقه محمد رضا پهلوی قطعا” چند سالی طول می کشید ، همه مردم مجال یافتند تا نفس راحتی بکشند و استعمارگران نیز با ایجاد شبکه های گسترده و پیچیده به نفوذ در جاهای حساس جامعه و از همه مهم تر نیرو های مسلح پرداختند .

بخشی از افسران در این هنگام نصیب تبلیغات کمونیستی ابر قدرت شرق و جناح چپ شدند و البته خوشبخت ترین گروه اخیر آن ها بودند که بعدها توانستد از کشور بگریزند . برخی از افسران نیز در جناح بندی های درون ارتش و رقابت های تیمساران و فرماندهان ارتش قرار گرفتند و برخی نیز با خیال راحت به خرج کردن آنچه در زمان پدر تاجدار اندوخته بودند ، پرداختند و خلاصه آن که هر یک به راه خود رفتند.

از این میان سرهنگ محمودخان از نوع دیگری بود . محمود افشارطوس در سال ۱۲۸۴ ه.خ متولد شده بود . تحصیلات خود را در دبیرستان نظام ادامه داده و وارد دانشکده افسری شده بود و در سال ۱۳۰۸ به درجه ستوان دومی رسیده بود . او افسری بسیار فعال و کوشا بوده و در تمامی دوران تحصیل در دانشکده افسری و دوران تحصیل شاگرد اول بود . بسیار دقیق و قاطع بود و در هر زمینه که به فعالیت می‌پرداخت ، با تمام وجود چنان تلاش می‌کرد که به موفقیت نائل می‌شد. او از خانواده‌ای متوسط ولی متشخص بود که با سیلی صورت خود را سرخ نگه می‌داشتند .

جوان و کارآمد بود که مورد توجه دیکتاتور قرار گرفت و به املاک سلطنتی رضاخان رفت و حتی از سال ۱۳۱۸ تا شهریور ۱۳۲۰ ، چندی هم رئیس املاک سلطنتی مازندران شد ، شغلی پر در آمد برای آنان که حاضر به دزدی و چپاول رعیت ها بودند تا برای همیشه خود را بیمه کنند اما افشارطوس از آن افراد نبود و شرافت او مانع از آن بود تا به این قبیل اعمال دست بزند . گرچه به دلیل طبیعت کار ، نام نیکی هم از آن زمان به یادگار نبرد و این سابقه همواره به حربه مخالفان تبدیل شده بود . متاسفانه در آن هنگام خشونت روش رایج بود و حتی در مدارس ابتدائی هم با دانش آموزان با خشونت برخورد می شد که طبیعتا این مساله در املاک سلطنتی نمود روشنی داشت و افشارطوس هم از این قاعده مستثنی نبود ولی باید گفت که او افسری شرافتمند و درستکار بوده و با سایرین تفاوت های بنیادین داشت چنانکه پس از شهریور ۱۳۲۰ همه روسای املاک سلطنتی برکنار و مورد تعقیب قرار گرفتند اما افشارطوس به اصفهان منتقل شده و با درجه سرهنگ دومی فرمانده هنگ پیاده اصفهان و مسئول امنیت اصفهان شده و سپس رئیس شهربانی اصفهان شد و درآن منطقه علیرغم اوضاع ناامن به دلیل از هم پاشیده شدن ارتش و نفوذ شدید حزب توده در میان کارگران که موجب درگیری های مداوم بود ، توانست نظم و امنیت را برقرار کند . و بعدا تاریخ نشان داد حتی افرادی با این سوابق هم قادرند به بلندترین منزلت ها در تاریخ برسند .

در جریان غائله آذربایجان افشارطوس از فرماندهان ارتش بود و با لیاقت عمل کرده و فرماندار نظامی راه های همدان شد و مدتی هم بازرس ویژۀ لشکر یک شد اما پس از آزادی آذربایجان ، مشاهده کرد که ارتشیان به غارت اموال مردم می‌پردازند و به این امر شدیدا” اعتراض کرده بود . ظاهراً برخی افسران هم از قول مقامات بالاتر از او خواسته بودند تا در آن مسائل دخالت نکند اما افشارطوس پاسخ داده بود که ما برای مردم جنگیده ایم نه اینکه علیه آنها وارد عمل شویم که بعد از آن قضیه در انزوا قرار گرفته بود و به دانشگاه جنگ فرستاده شده و مدتی هم مدیر دروس دانشگاه جنگ بود و به مرور منزوی شده و از سمت های مهم کنارگذاشته شد و ترفیع های او نیز به عقب افتاد و هنگام اخذ درجه سرتیپی، ترفیع او بیش از سه سال تا زمان حکومت ملی دکتر مصدق به عقب افتاد . افشارطوس نه با ارتشبد آریانا همراه شد و نه به دنبال تیمسار ارفع رفت . مرید رزم آرا هم نشد و مدتی هم در دانشکده افسری مدیر دروس شد و به تدریس پرداخت.

او در جوانی غرق در وجود رضاخان بود ولی از دوران نخست وزیری رزم آرا و شروع مبارزات ملی ، تغییرات فکری در او محسوس بود و به دموکراسی علاقه نشان می‌داد . او مصدق را به تمام معنا قبول داشت و نهایت تلاش خود را در کمک به او به کار بست و همچنین او داماد شیخ العراقین بیات خواهر زاده دکتر مصدق بود و دکتر مصدق و همسرش در مراسم ازدواج آن ها حضور داشتند و با توجه به این نسبت فامیلی، دکتر مصدق بیشتر می‌توانست به او اطمینان داشته باشد و لذا وی مورد توجه دکتر مصدق قرار گرفت.

۱٫ محمود افشارطوس ۲٫ فرزین افشارطوس ۳٫ بهشید افشارطوس ۴٫ فرشید افشارطوس ۵٫همسر وی

سازمان افسران ناسیونالیست :

فساد در ارتش غوغا می‌کرد و این امر برای افسر شرافتمندی چون افشار طوس پذیرفتنی نبود پس به فکر افتاد تا برای رفع این معضل فکری بکند . در اوایل سال ۱۳۳۱ جمعی از افسران درستکار به دعوت سرهنگ ستاد محمود افشارطوس به منزل افشارطوس آمدند تا به گفته او درباره موضوع مهمی با آنان سخن بگوید.در نخستین جلسه حاضران عبارت بودند از سرهنگ ستاد محمود افشارطوس ،سرهنگ غلامرضا مصور رحمانی ،سرهنگ یاوری ،سرهنگ دبیر سیاقی و سرهنگ اشرفی.گفتگو درباره مطلبی بود که آن روزها نقل مجالس افسران بود یعنی خرابی وضع ارتش از لحاظ بی هدفی دستگاه آن ،فساد کارگزینی و … . یکی از حاضرین از قول یکی از دوستان نقل کرد که نرخ آن سال کارگزینی برای پیشنهاد درجه سرتیپی ۵۰۰۰ تومان وجه نقد و یک جفت قالیچه ابریشمی بوده و بدون آن سرهنگ هر چه قدر هم لایق باشد نامش در لوحه ترفیعات نخواهد رفت …همه حاضرین از این مساله اظهار تاسف کردند و سه تن که هنگام ترفیع آن ها بود پرسیدند چاره چیست ؟

سرهنگ مصور رحمانی در این باره در خاطرات خود می گوید : طبعا” هیچ یک از حاضرین پاسخی نداشتند و من هم ساکت ماندم و از اینکه سرهنگ افشارطوس که او را مردی اصولی و فداکار تشخیص داده بودم برای یک مساله شخصی در آن موقع سال ، مرا دعوت به مذاکره کرده بود ناراحت شدم و گفتم : اگر مشکل ترفیع درجه است که راه حل آن معلوم است و با اشاره به یک جفت قالی ابریشمی که به دیوار آویخته شده بود ، گفتم که بخشی از راه حل آن را هم شما همین جا دارید پس بحث و اتلاف وقت برای چیست ؟

افشارطوس پاسخ داد : مساله جدی تر از این است من نمی خواهم و مورد ندارد که تقدس مابی به خرج دهم در ارتش ما همدیگر را می‌شناسیم . این حقیقتی است که همه شما می‌دانید که من رشوه بگیر نیستم , اگر من رشوه نمی گیرم به این دلیل اساسی است که این عمل را رکیک و تباه کننده روح فرد در جامعه می‌دانم ولی اگر بنا شود خودم را برای رشوه دادن حاضر کنم فورا” این سوال برایم پیش می آید که چرا رشوه گیری نکنم که نفع مادی هم متوجهم کند؟منظورم این است که برای من رشوه دادن و رشوه گرفتن هر دو از لحاظ اصولی مفهوم واحد دارند.راشی و مرتشی هر دو مردودند ، هر دو فاسد کننده روح افراد در جامعه و باعث انحطاط محیط هستند پس ما نباید تسلیم طرز فکر انحطاط آور کارگزینی چی ها شویم و از طریق پرداخت رشوه حق خودمان را مطالبه کنیم

پس از تائید حاضرین سرهنگ رحمانی می گوید: پس مطلب به این صورت در می آید که ما باید همرنگ جماعت بشویم و یا مبارزه کنیم . تنها راه حل سوم کناره گیری از خدمت در ارتش است. و افشارطوس در جواب می گوید :

من یک سربازم یعنی در موقع لزوم پاکبازم پس حاضر نیستم شخصیت انسانی خودم را پائین بیاورم که افراد حقیر ومعلوم الحالی مرا به فساد بکشند، نه ترفیع می‌خواهم و نه استعفا می‌دهم من مبارزه می کنم

که این امر مورد تائید سایرین نیز قرار می گیرد و قرار می‌شود تا برای یافتن راه حل مناسب جلسات دیگری نیز داشته باشند .پس از مقداری بحث نتیجه گرفتند که عامل اصلی فساد رژیم بوده و آن بایستی اصلاح شود ابتدا بحث بر سر جمهوری بود و همه از محاسن آن می گفتند اما پس از مدتی به این نتیجه رسیدند که اسم حکومت مهم نبوده و آزادی های فردی و دموکراسی در حکومت اهمیت دارد و از همان جا اصول ایجاد یک سازمان مخفی با نام “سازمان گروه ملی”با هدف و اساسنامه مشخص به تائید هیات پنج نفره با نام هیات مدیره موقت رسید .در این سازمان افشارطوس به عنوان مدیر و سرهنگ مصور رحمانی به عنوان دبیر کل تعیین شدند . این سازمان ابتدا نام سازمان افسران ناسیو نالیست و سپس نام گروه سربازان ناسیونالیست و در نهایت نام سازمان گروه ملی را به خود گرفت.

لازم به ذکر است که این هنگام اواسط حکومت دکتر مصدق و در اوج مبارزات ملی گرایانه ملت ایران به رهبری دکتر مصدق بود وآنان به درستی متوجه شدند که اهداف آن ها با اهداف جبهه ملی تشابه کامل دارد . پس اصول زیر به عنوان اصول سازمان تائید شدند :

اصل ۱) سازمان گروه ملی برای ملت ایران دموکراسی را مطالبه می کند.سازمان در وضع فعلی با رژیم موجود که در آن تحت رهبری دکتر مصدق ، اختیارات کلی به ملت برگردانده شده همکاری خواهد کرد.

اصل ۲) نتیجه مسلم اجرای اصل ۱ ، قرار دادن کلیه نیرو های مسلح کشور در اختیار ملت است . بنابر این اداره امور نیروهای مسلح و سازمان های انتظامی کشور اعم از ارتش ، ژاندارمری و شهربانی ، از دربار و شاه باید منتزع و در اختیار هیات دولت قانونی قرار گیرد.

اصل ۳) به علت فساد مشهود اداره کارگزینی کل ارتش که موجب شده است اکثریت امرا ارتش و شاغلین مقامات مهم به دلایلی غیر از لیاقت و صلاحیت خدمتی ، به احراز درجه و مقامات بالا نائل شده باشند ، امرا ارتش در درجات سرلشکری و بالاتر به طور مطلق و در درجه سرتیپی به استثنا عده محدودی باید از خدمت برکنار شده و به جای آن ها باید از افسران صالح و جوان به کار گماشته شود.

علاوه بر آن کمیسیون هایی به انتخاب خود افسران به سوابق و صلاحیت خدمتی عموم افسران از درجه سرهنگی به پائین رسیدگی خواهد کرد تا عناصر ناصالح تجسس و از کار خارج شوند.

اصل ۴) چون حکومت دکتر مصدق در مسیر خدمت به ملت و در راه اعتلای ایران گام بر میدارد ،سازمان بی دریغ در تمام مراحل در مقابل عناصر اخلالگر از آن پشتیبانی می کند.

پس هر یک از افسران در محیط کار خویش به جستجوی افراد ذی صلاحیت و علاقه مند پرداختند تا با تصویب هیات مدیره به قید سوگند به قرآن ، آن ها را به سازمان الحاق کنند .

گفتنی است گرچه راس و اکثریت افسران ارشد ارتش در فساد غوطه ور و همچنین بدنه کلی ارتش استبداد زده و بودند ، اما برخی افسران شرافتمند به سازمان پیوستند که از جمله این افراد می‌توان به سرتیپ سپه پور، سرتیپ محمود امینی ، سرتیپ ریاحی ، سرهنگ ممتاز و … را نام برد و به این ترتیب نفرات سازمان تا حد چند ده نفر رسید که ۲۱ نفر از آنان از نیروی هوایی بودند و این با توجه به شرایط آن هنگام و جو غالب ارتش ، بسیار ارزشمند بود.

حوادث ۳۰ تیر :

مصدق در حال مبارزه با ابرقدرت های جهان بود و خواه نا خواه نمی‌توانست تنش شدید در کشور ایجاد نماید و در صدد بود تا به مرور دموکراسی را در کشور نهادینه نماید . از این رو در سال اول به امر ارتش نپرداخت و خواهان برگزاری انتخاباتی آزاد بود اما ارتش به امر شاه به شدت در مقابل این امر می ایستاد و یا در انتخابات دخالت مستقیم کرده و یا با ایجاد ناامنی مشکل ایجاد می‌کرد و به مرور می‌رفت تا دیکتاتوری شاه مطلق شود . پس مصدق طبق قانون از شاه خواست تا ارتش را خود در دست گیرد و این امر البته مورد موافقت شاه قرار نگرفت ، چه او به توصیه پدرش می‌بایست همواره ارتش را تحت کنترل داشته باشد . لذا مصدق به ناچار در تیر ماه ۱۳۳۱ استعفا داد . شاه قوام را به جای مصدق منصوب کرد و درگیری بین نیروهای مسلح و مردم شروع شد .

در این هنگام سازمان اولین نقش موثر خود را در تاریخ به جای گذاشت .سازمان با یک بررسی متوجه شد که بخشی از افسران واحد های زرهی و هوایی از افسران قسم خورده سازمان هستند و بنا بر آن شد تا فرماندهان با نیروهای خود به محل بروند ولی در آن جا از گشودن آتش به روی مردم خودداری نمایند همچنین با اعضا نیروی هوایی که از مهمترین حامیان جنبش بودند و تا به آخر نیز وفادار ماندند نیز ، هماهنگ شد تا دست به اقدامی نزنند .

به هر روی واحد های زرهی به میدان بهارستان اعزام شدند و نیروی هوایی آماده کشتار بود اما مطلب به آن صورت که شاه پیش بینی می‌کرد رخ نداد . چه علاوه بر آن که مردم با فریادهای یا مرگ یا مصدق ، یکپارچه در خیابان ها از دکتر مصدق حمایت می‌کردند ، نیروهای مسلح و واحد های ارتش نیز تا حدی بی طرف ماندند و در نهایت پس از مدتی کشتار مردم ، شاه به ناچار دستور داد تا نیروهای مسلح به پایگاه های خود برگشته و انتظامات شهر را به مردم واگذار کرد . و در نهایت مجبور شد تا ظاهرا” فرماندهی نیروهای مسلح را به مصدق واگذار کند اما استعمارگران و شاه که متوجه موقعیت حریف شده بودند ، این بار دسیسه های خود را به روش های دیگری به کار بردند.

مصدق نام وزارت جنگ را به وزارت دفاع ملی تغییر داد و خود وزیر دفاع شد و اصلاحات در ساختار ارتش به آرامی شروع شد . در اینجا یک نکته حائز اهمیت است و آن اینکه به دلیل مشکلات بسیار عظیم بین المللی و خارج از کشور ، مصدق از هر گونه تنش در داخل کشور پرهیز می‌کرد و بر عکس خواهان آن بود تا به نحوی حمایت شاه را در برابر قدرت های خارجی جلب نماید ، پس به شاه از جهت حفظ مقام و موقعیت او طبق قانون اساسی که مانند دموکراسی های پیشرفته‌ای چون هلند و انگلیس و … نقش شاه را کاملا” تشریفاتی در نظر می گرفت ، کاملا” اطمینان داده و عمده توان خود را صرف مبارزه با استعمارگران بزرگ جهانی می کرد تا به آرامی و بدون خشونت ضمن تامین استقلال کشور ، دموکراسی نهادینه شود اما شاه جوان بعدها در خفا مشغول تماس با سازمان های جاسوسی انگلیس و آمریکا شد و در صدد جلب رضایت و حمایت اربابان گام بر‌داشت.

پس از شروع اصلاحات ، از آن جا که مصدق به انتخابات آزاد اهمیت بسیار زیادی می‌داد ، دستور داد تا تمامی افسران پادگان مرکز در آمفی تئاتر دانشکده افسری اجتماع کرده و از میان خود افسران لایق را انتخاب کنند تا آن ها به تصفیه ارتش بپردازند.در این انتخابات سرهنگ ستاد محمود افشارطوس به عنوان نفر اول انتخاب شد .

همچنین اکثریت قریب به اتفاق افسران از منتخبین سازمان گروه ملی انتخاب شدند و در مرحله اول افراد زیر را تحت عنوان بازنشستگی از خدمت دور کردند:

تمامی افراد با درجه سرلشکری و بالاتر

تمامی افراد با درجه سرتیپی به استثنا عده معدودی که سوابق و صلاحیت آن ها قابل قبول بود

۱۳۶۰نفر از افسران معرفی شدند تا کنار گذارده شوند و در مرحله اول ۱۳۶ نفر از آنان کنار گذاشته شده و با توجه به شرایط خارجی و خطرناک بودن تضعیف ارتش ، تصفیه بقیه به فرصت مناسب دیگری موکول شد ضمن آن که از سمت های مهم همگی کنار گذاشته شده و تا حد امکان ، پست های مهم به مرور به افسران سالم و اعضای سازمان گروه ملی(سازمان افسران ناسیونالیست )منتقل شد.

لازم به ذکر است که افسران بازنشسته شده در زمره فاسد ترین افسران ارتش بودند تا جائیکه بعدها علیرغم حمایت قاطع آنان از شاه ، او هم حاضر به بازگرداندن بسیاری از آنها به خدمت نظام نشده بود . ولی با تمام این اوصاف ، شاید بتوان گفت که همین اقدام محدود هم ، به شدت به ضرر مصدق تمام شد . چراکه همین افراد با تشکیل کانون افسران بازنشسته ، به مقابله شدید با دولت پرداختند و ظاهرا حتی پس از اشغال کانون توسط قوای انتظامی ، در منازل خود در دستجات مختلف به مقابله با دولت مشغول شده بودند .و عملا در همه حوادث علیه دولت ملی نقش بسیار موثری داشتند که همین امر خود گوشه هائی از مشکلات مصدق در نیروهای مسلح را روشن می سازد .

به هر روی دکتر مصدق به اتکای مدیر دلاور سازمان ملی، افشارطوس، که به همراه عده‌ای دیگر مهر ماه ۱۳۳۱ ترفیع گرفته و اکنون سرتیپ شده بود ، تصفیه نیروهای مسلح را به پیش می‌برد و یقینا” در صورتی که سازمان ملی با همان جدیتی که ناشی از شجاعت ، قاطعیت و لیاقت افشارطوس بود به فعالیت ادامه می‌داد تغییرات قابل قبولی در نیروهای مسلح ایجاد می‌شد.

افشارطوس در دی ماه ۱۳۳۱ فرماندار نظامی تهران شد و لیاقت فراوان از خود نشان داد که در نتیجه مورد توجه بیشتر دکتر مصدق قرار گرفته و در اول بهمن ۱۳۳۱ به سمت ریاست شهربانی کشور منصوب و در این سمت منشا خدمات گرانبهایی شد.لازم به ذکر است که تا هنگام حادثه نه اسفند ۱۳۳۱، سرلشکر بهارمست رئیس ستاد ارتش بود.

افشارطوس ابتدا فرماندار نظامی تهران شد و لیاقت فراوان از خود نشان داد و در اواخر بهمن ۱۳۳۱ به سمت ریاست شهربانی کشور منصوب و در این سمت منشا خدمات گرانبهایی شد.تا هنگام حادثه نه اسفند سرلشکر بهارمست رئیس ستاد ارتش بود.

توطئه نهم اسفند :

یکی از خدمات بی نظیر افشارطوس، خنثی کردن توطئه قتل دکتر مصدق در نهم اسفند ۱۳۳۱ بود. در این روز ظاهرا قرار بود شاه مخفیانه به مسافرت خارج از کشور برود . مصدق به کاخ رفت تا مدارک لازم را به شاه تحویل دهد اما هنگام خروج متوجه شد که عده‌ای از لات ها و اوباش از قبیل شعبان جعفری که توسط آیت ا… کاشانی و آیت ا.. بهبهانی تحریک شده بودند، به همراه جمعی از افسران بازنشسته جلو کاخ جمع شده و قصد قتل او را دارند …

مصدق از در دیگری به منزلش گریخت و جمعیت مزدور نیز به منزل مصدق حمله ور شدند تا به بهانه صحبت به او حمله ور شده و او را به قتل برسانند. رئیس ستاد ارتش سرلشکر بهارمست در کاخ نگه داشته شده بود و عملا” ارتش و فرمانداری نظامی کاملا” بی حرکت بودند، رئیس کلانتری نزدیک کاخ نیز با مزدوران همراه بود و ممانعتی از حرکت مزدوران ، علیرغم تاکید مصدق به عمل نیاورده بود و با حضور یکی از برادران شاه ، ماموران شهربانی از هر اقدامی باز مانده بودند ، محافظان منزل نیز آنچنان قوی نبودند و به ظاهر همه شرایط به نفع مزدوران بود. اما آن ها محاسبه یک چیز را نکرده بودند و آن اینکه در حدود چهل روز بود که افسری لایق و شرافتمند با نام سرتیپ افشارطوس رئیس شهربانی شده بود .

افشار طوس در آن روز بی واهمه با سرعت تمام عمل کرد. او به وسیله عوامل اطلاعاتی خود و برخی منابع دیگر از نقشه قتل دکتر مصدق با خبر شد و چون مشاهده کرد که با توجه به وقت کمی که در اختیار دارد ، اگر بخواهد از در منزل دکتر مصدق وارد شده و ایشان را از مهلکه قریب الوقوع نجات دهد ، طبعا” بعضی از اوباش و افسران با وی درگیر می‌شوند، پس تصمیم می گیرد از خانه های مجاور منزل دکتر مصدق ، از خیابان پهلوی سابق به منزل ایشان وارد شده و همین کار را با کمک همسایه ها و گذشتن از پشت بام ها انجام می‌دهد و پس از با خبر کردن دکتر مصدق ، ایشان را از همانجا و با لباس منزل و از همان راه به ستاد ارتش که محلی امن بود انتقال می‌دهد .

شعبان بی مخ در این باره در خاطرات خود می گوید:

آیت ا…کاشانی به ما گفت:« … برین نذارین شاه بره اگه شاه بره عمامه مام رفته, (خاطرات شعبان جعفری ص ۱۲۳) مام رفتیم در خونه شاه … بعد از سخنرانی و داد و بیداد رفتیم در خونه مصدق , بعد دیدیم طبقه اول ، اون بالا افشارطوس که رئیس شهربانی بود وایساده….من داد زدم گفتم : اومدیم مصدق رو ببریم نذاره اعلیحضرت بره. افشارطوس گفت : برو خفه شو! … افشارطوس دو سه تا داد زد سرمون ، مام دو سه تا داد سر اون زدیم و دعوامون شد…گفتم : آخه بابا پاگونتو شاه داده ! »

به هر روی نهم اسفند با جانفشانی و به قول برخی از ملیون با نهایت لوطی گری و جوانمردی افشارطوس و همچنین تلاش چند افسر دیگر از جمله سرهنگ سررشته، به پایان رسید. افشار طوس ضمن صادر کردن دستورات قاطعی برای برخورد با اوباش و مهاجمان ، مصدق را به ستاد ارتش منتقل کرد و سپس خود به جلو مجلس آمده و موقعیت در مجلس و میدان را به طور کامل بررسی کرده و سپس مصدق را به مجلس منتقل کرد .

شب هنگام بسیاری از مهاجمان که برخی نیز از دوستان افشارطوس بودند ، در زندان بودند و افشارطوس رعایت هیچ یک از آن ها را نکرد و نشان داد که تا او با مصدق باشد شکست مصدق بسیار مشکل خواهد بود . نهم اسفند جدال میان شاه و مصدق را آشکار کرد و به مماشات بین آندو پایان داد تا آنجا که مصدق پس از آن هرگز با شاه دیدار نکرد و از این پس بسیاری ازافسران سلامت را بر سیاست ترجیح داده و به کنار رفتند . به واقع این جانفشانی افشارطوس عملا” مقابله با شاه و استعمارگران آن هم به نحو بسیار موثر محسوب می‌شد.

سازمان ملی افراد زیر را برای تصدی مقام های نظامی در نظر داشته وآن را به دکتر مصدق پیشنهاد نموده بود :

رئیس ستاد کل : سرتیپ محمود امینی

رئیس شهربانی کل کشور: سرتیپ افشارطوس

رئیس ستاد نیروی هوایی : سرتیپ مهدی سپه پور

معاون وزارت جنگ : سرتیپ مهندس تقی ریاحی

گرچه از لحاظ قدرت ، رئیس ستاد کل بیشترین قدرت را داشت. اما شرایط آن هنگام به نحوی بود که امنیت شهرها در درجه اول اهمیت قرار داشت و یکی از دستگاه اطلاعاتی مهم کشور نیز در شهربانی قرار داشت و چنانچه دولت به شهربانی تسلط می یافت ، از یکی از بهترین منابع اطلاعاتی و انتظامی کشور بهره مند شده و با مخالفان برخورد می‌کرد همچنین با موافقت رئیس دولت ، تمام قوای پادگانهای شهری بدون آنکه احتیاجی به اجازه ستاد باشد ، در موارد حفظ انتظامات ، تحت قدرت و اختیار افشارطوس در سمت ریاست شهربانی قرار گرفتند و ارتش نیز با توجه به شرایط عدم جنگ خارجی ، چنانچه حتی بی تفاوت نیز عمل می‌کرد دولت به راحتی بر اوضاع مسلط می‌شد و این امر در دراز مدت می‌توانست به تسلط کامل دولت بر ارتش و نیروهای مسلح بینجامد ، البته سرتیپ امینی نیز افسری شرافتمند و درستکار و لایق بوده و می‌توانست خدمات مناسبی به دولت ملی بنماید.

روز بعد از واقعه نهم اسفند، دکتر مصدق سرلشکر بهارمست را از ریاست ستاد ارتش خلع کرد،اما با اعمال نفوذ شدید حزب ایران ، به بهانه نمره وفاداری به دولت و نیز عدم جنگ خارجی ، بجای سرتیپ امینی، سرتیپ ریاحی که افسری فنی بوده و به دلیل تخصص فنی و علمی جهت معاونت وزارت دفاع پیشنهاد شده بود، به ریاست ستاد ارتش رسید که این خود موجب اختلاف ها و بحث‌های فراوانی با ریاحی در سازمان شد و در سازمان نفاق ایجاد کرد ولی سازمان را متلاشی نکرد.سرتیپ امینی هم به ریاست ژاندارمری کل کشور و نیروی جنوب رسید و هرگز خیانت نکرد و غائله بختیاری ها در جنوب را هم خنثی کرد و حتی در ۲۸ مرداد نیز قوای کمکی به منزل مصدق فرستاد. البته با وجود افشارطوس در راس مهم ترین دستگاه انتظامی و اطلاعاتی کشور و نیز عدم جنگ خارجی ، دکتر مصدق به اقدامات خود ادامه داده و مطمئن بود که پایگاهی در نیروهای مسلح دارد که به مرور نیز اوضاع بهتر می‌شد . پس از نهم اسفند و کنار رفتن برخی از افسران سالم که سلامت را به سیاست ترجیح داده بودند ، وظیفه افسران ملی و در راس آن ها افشار طوس بسیار مهم تر و حساس تر شد و به حق در آن روزگار قحط الرجال که افسران اگر خیانت نمی کردند اما جرات درگیر شدن با شاه و قدرت های بزرگ استعمارگر را نداشتند ، افسری به سان افشارطوس که قابل اعتماد و لایق بوده و سایر نظامیان قادر باشند تحت لوای موقعیت او به فعالیت بپردازند ، بسیار کمیاب و بلکه نایاب بود.

تقویت احزاب ملی :

از جمله اقدامات ارزشمند افشارطوس ، تقویت گروه ها و احزاب ملی و ملاقات با سران آن ها بود که از جمله آن ها می‌توان نیروی سوم به رهبری خلیل ملکی و حزب ملت ایران به رهبری داریوش فروهر را نام برد که افشارطوس در ملاقات های حضوری مکرر آن ها را به فعالیت بیشتر تشویق کرده و به آن ها نیز کمک می‌کرد. (شادروان شهید داریوش فروهر در سال ۱۳۷۷ در حالی که تلاش زیادی در جهت اتحاد اپوزیسیون ها داشت و در این راه گام های موثری برداشته بود به دست افراد سعید امامی به طرز فجیعی کشته شد .)

افشارطوس همچنین نظر نامساعدی به شاه داشت و رفتارهای او را با عوامل خود تا حدی زیر نظر داشت و تنها رئیس شهربانی دوران پهلوی بود که خود را نوکر ملت می‌دانست و نه نوکر شاه و در حقیقت او نقطه اتکا مصدق در نیروهای مسلح محسوب می‌شد و قطعا وجود او هر روز بیشتر از دیروز ، قدرت ملیون را افزایش می‌داد .

کمتر از دو ماه از حضور افشار طوس در راس شهربانی کل کشور گذشته بود اما در همین مدت کوتاه خدمات بی نظیر او به نهضت ملی ایران ، زنگ خطر را برای استعمارگران و نوکران داخلی آن ها به صدا در آورده بود و او موثر ترین و خطرناک ترین فرد در برابر هر گونه اقدام بر ضد مصدق شمرده می‌شد و یقینا” هر توطئه داخلی با حضور افشارطوس در راس شهربانی کشور، با مشکلات زیادی روبرو می‌شد پس دستگاه جاسوسی استعمارپیر انگلیس به یاری نوکران داخلی، شروع به فعالیت کرد.

هر چه تلاش شد تا با رشوه و پیشنهاد های دیگر افشارطوس به مصدق خیانت کند او نپذیرفت .قطعا چنانچه افشارطوس گوشه چشمی به استعمارگران نشان می‌داد با توجه به نقش مهم او ، هر چه اشاره می‌کرد به پای او می‌ریختند اما افشارطوس نام نیک را برگزید . و با رویه او مخالفان روز به روز تضعیف می‌شدند.

شهربانی محل نفوذ استعمارگران بود و مصدق از افشارطوس خواست تا شهربانی را از وجود وابستگان استعمارگران و جاسوسان پاک کند و اگر این اقدام به درستی انجام می‌شد ، برای نخستین بار شهربانی و دستگاه اطلاعاتی آن پایگاهی قابل اعتماد و ارزشمند برای نهضت ملی می‌شد. افشار طوس افسری بود که در این راه با نهایت شجاعت ، قاطعیت و خلوص عمل می‌کرد و این مساله به هیچ وجه برای استعمارگران و نوکران داخلی آن ها قابل قبول نبود . پس دستگاه جاسوسی انگلیس توطئه‌ای را طراحی نمود که اسناد آن را ۵ سال پس از پیروزی انقلاب و ۳۰ سال پس از توطئه افشا نمودند.

مظفر بقائی کرمانی که تا چندی پیش ظاهرا در حلقه یاران مصدق بود ، به مرور چهره خود را نمایان تر کرده و به دلیل جاه طلبی هایش به مخالفت شدید با مصدق کشیده شده بود و همین جاه طلبی او مورد توجه استعمار گران انگلیس قرار گرفت .او از مهمترین مخالفان مصدق محسوب می‌شد و نقش مهمی در اختلافات مصدق و کاشانی داشت و چنانچه از دشمنی با مصدق دست بر می‌داشت خدمت بسیار بزرگی به نهضت ملی شده بود ، اما تلاش های اطرافیان بی فایده بود و افشارطوس برای خدمت به نهضت ملی در صدد التیام روابط این دو بود .

لازم به ذکر است که آن هنگام که بقائی خود را شیفته مصدق نشان داده و از فعالترین اعضای جبهه ملی بود ، با افشارطوس هم باب مراوده را گشوده و افشارطوس هنگامی که سازمان افسران ملی را شکل داده بود ، موضوع را به بقائی هم اطلاع داده بود . البته بقائی خود خط نفوذی هم در ارتش داشته و با برخی افسران مهم اطلاعاتی از قبیل پاکروان و دیهیمی هم رابطه داشت ولی به هر صورت او توانست افشارطوس را تحت تاثیر قرار دهد و حتی این دو برای یکدیگر قسم خوردند که به هم خیانت نکنند و برای محرمانه ماندن روابط حسین خطیبی به عنوان رابط معرفی شده بود و افشارطوس به بقائی اعتماد پیدا کرده بود . و این دو محرمانه با هم تماس داشتند .

بقائی تلاش فراوانی کرد تا افشارطوس را با خود همراه سازد اما نتوانست ، او در برخی جلسات سفارش چند نفر را به افشار طوس نمود و افشارطوس با تمام وجود به شدت تلاش کرد تا رضایت بقائی را جلب نماید و با حسن نیت خود ، هر کاری که در توان داشت برایش انجام می‌داد و روز به روز تلاش بیشتری در جهت جلب حمایت وی انجام می‌داد و در آن هنگام در ظاهر اعتماد کافی برقرار شده بود و تلاش ها در ظاهر در حال جواب دادن بود اما هنوز هم مشکلات مصدق و بقائی پا بر جا بود .

در این هنگام دولت ملی از توطئه شورش بختیاری ها ، با تسلیم سران آن ها راحت شده و افشارطوس هم نشان داده بود که با نهایت قاطعیت در برابر مخالفان خواهد ایستاد ، چنانکه در اسفند١٣٣١، سرلشکر زاهدی را حدود ٢٠ روز بازداشت کرده بود .گرچه به دلیل فقدان مدرک مناسب علیه زاهدی ، او آزاد شده بود . و عملا به دلیل حمایت همه جانبه و عدم وجود دلیل کافی ، امکان برخورد شدید با زاهدی ، برای دولت پیدا نشد .

از سوی دیگرگزارش هیات ۸ نفره در مجلس به انتظار تصویب بود.

هیات ۸ نفره به خواست مصدق مامور بودند تا بررسی نمایند آیا طبق قوانین مشروطه پادشاه مسئولیتی در امور کشوری و لشکری دارد یا خیر،که پس از بررسی نتیجه آن شده بود که طبق قانون و مشابه کشورهای بلژیک،هلند و … شاه حقوقی در فرماندهی نیروهای مسلح ندارد و این مساله از حقوق هیات وزیران است.یقینا تصویب این گزارش گام بسیار بزرگی در تثبیت دموکراسی در ایران بود.

توطئه ربودن و قتل :

بقایی نتوانست افشارطوس را با افکار پلید خود همراه سازد ،پس از راه نیرنگ وارد شد و او را امیدوار کرد و توانست تا اعتماد او را به خود جلب کرده و با توجه به قسم متقابل این دو ، افشارطوس به او اطمینان پیدا کرد و بقائی هم برای به نتیجه رسیدن او را امیدوار نمود و قرار شد تا باقی جلسات را دور از چشم عوامل دربار و در خفا انجام گیرد . آیا او از شاه بدگویی کرده بود؟ البته بقائی خبیث هرگز کسی نبود که بر سر سوگند خود پایدار بماند ولی افشار طوس به او اعتماد پیدا کرده بود و در حالیکه که بی نهایت میل داشت بین نخست وزیر و یکی از مهم ترین و موثرترین دشمنان که روزی حامی موثر دولت بود تفاهم برقرار شود ، شرایط بقایی را پذیرفت و به افراد سفارش شده بقایی کمک کرده و برای ملاقات های بیشتر با او دور از چشم عوامل دربار و استعمار در خفا پافشاری می‌کرد و خطیبی هم به این ترتیب روابط به ظاهر محرمانه خود با افشارطوس را ادامه داده و حتی در مکان­های خلوت و از جمله منزل مادر افشارطوس با او ملاقات کرد.

از سوی دیگر بقائی و خطیبی ، بعضی افسران بازنشسته از قبیل مزینی و منزه , بایندر , زاهدی(از بستگان سرلشکر زاهدی) , بلوچ قرائی و…را به دور خود جمع کرده و با وعده وزارت و پست های مهم آن ها را قانع کردند تا در توطئه بر ضد حکومت ملی شرکت کنند و از طریق ربودن اعضای مهم وکلیدی دولت از جمله افشارطوس، ریاحی، دکتر فاطمی و … موجب سقوط دولت شوند و به آن ها تفهیم کردند که اگر چند روزی اعضای مهم دولت ، مثلا افشارطوس را بربایند ، دولت سقوط خواهد کرد و سپس او را آزاد خواهند کرد .

همچنین قرار بود آنها افراد دیگری از جمله سرتیپ ریاحی و … را هم بدزدند اما مهمترین فرد مورد نظر آن ها افشارطوس بود . لازم به ذکر است که افسران بازنشسته از مهم ترین مخالفان دولت مصدق بوده و همواره نقش موثری در مبارزه علیه مصدق داشتند ، که می توان به مواردی همچون توطئه نهم اسفند ، ربودن افشارطوس ، کودتای ۲۸ مرداد و … اشاره کرد که نقش بسیار موثری بر عهده اینان بود و حتی اگر نگوئیم بازنشسته کردن آنها اثر معکوس برای دولت ملی داشته ، اما به شدت موجب ایجاد مشکل برای دولت شده بود که این امر خود گوشه ای از مشکلات دکتر مصدق با نیروهای مسلح را نشان می دهد . خطیبی برای اطمینان افسران آن ها را یک روز به منزل روبروی منزل مادر افشار طوس برد و به نحوی بسیار مخفیانه ، خود با افشارطوس ملاقات کرد و از در دیگری در جائی خلوت خارج شد و آنها که با تعجب بسیار شاهد این مسائل بودند ، متوجه رابطه صمیمی او با افشارطوس شدند.

افسران در منزل خطیبی به دور هم جمع شدند و چند نفر دیگر هم بابت کارهائی چون بستن و نگهبانی از اسیر و … از جمله احمد بلوچ قرائی، امیر رستمی(پهلوان)، افشارقاسملو، شهریار بلوچ قرائی، نصیر خطیبی و …. در نظر گرفتند و چند روز متوالی تمرین می‌کردند و منتظر بودند تا افشارطوس به آنجا بیاید، اما او به واسطه مشغله یا درخواست خطیبی، چند روز نتوانست بیاید و قرارآنها ، تلفنی منتفی شده بود .

شب ۳۱ فروردین پس از اتمام کار و مطابق قرار تلفنی افشارطوس با خطیبی ، افشارطوس ساعت ۹ شب در کوچه صفی علیشاه پیاده شد و راننده او در کلانتری منتظر دستور رئیس شهربانی ماند ولی رئیس شهربانی دیگر بازنگشت .

افشار قاسملو یکی از متهمان دستگیر شده در این باره در بازجوییهای خود اعتراف کرده بود که قبلا شنیده است که خطیبی با تلفن به افشارطوس گفته بود که آقای بقایی منتظر شماست .

از سوی دیگر بعد از مدتی همسر افشارطوس که از تاخیر او نگران شده بود مطلب را پیگیری کرده و در نهایت مراتب به نخست وزیر اطلاع داده شد و بلافاصله به دستور نخست وزیر اقدام شد .

بیش از هزار مامور کل منطقه را محاصره کرده و همه خانه­ ها را بازرسی کردند و مجرب ترین ماموران به کار گرفته شدند و جهت کنترل ماشین­ها هم اقداماتی صورت گرفت اما رئیس شهربانی به طرز اسرار آمیزی مفقود شده بود .

از طرف دولت مبلغ ۵۰ هزار تومان مژدگانی برای یافتن رئیس شهربانی اعلام شد و به دستور دکتر مصدق ، وزیر کشور پرونده را شخصا زیر نظر گرفت . سرهنگ نادری از اعضای سازمان افسران ملی ، در سمت ریاست اداره کارآگاهی ، پرونده را به طور ویژه دنبال کرد و همچنین دکتر صدیقی با افسران رکن دو ارتش و سرهنگ سررشته که افسری لایق و درستکار بود نیز دیدار کرد و نظر سرهنگ سررشته را جهت پیگیری پرونده پرسید که سرهنگ سررشته در قبال اختیارات ویژه فراقانونی جهت بازرسی هر محل و بازداشت هر فرد پیگیری پرونده را پذیرفت و شروع به کار کرد . ماموران پس از تحقیق از راننده افشارطوس ابتدا به حوالی محل پیاده شدن افشارطوس رفته بودند و در آنجا از صاحب دکان بقالی که در آن محل بود ، تحقیق کرده بودند که شاگرد بقال به آن ها گفته بود که شب دوشنبه ، افسر بلند قدی از آن ها سراغ خانه حسین را پرسیده است و ماموران نتیجه گرفتند که منزل حسین نامی در همان نزدیکی ها است و پس از بررسی به منزل حسین خطیبی رسیدند و به آنجا وارد شدند و با توجه به اینکه رئیس شهربانی به راننده خود گفته بود که تلفن می­زنم این فرضیه که بایستی به دنبال منزل فردی به نام حسین که تلفن هم دارد بگردند و لذا منزل خطیبی بیشتر مورد سوء ظن واقع شده و همچنین در منزل هم تنها چند زن مشاهده کردند. پس به منزل وارد شدند و غذای فراوان در یخچال و باز بودن پنجره ها با توجه به سرد بودن هوا نظر آن ها را جلب کرد و پس از بستن پنجره ها ، بوی کلروفرم که برای بیهوشی بکار می‌رفت نظر ماموران را به شدت جلب کرد. و به دستور سرهنگ سررشته منزل تحت کنترل گرفته شده تا هر کس به آنجا آمد دستگیر شود و کسی هم حق نداشت تا به تلفن دست بزند .

پس از مدتی نوکر که برای بردن بچه از منزل خارج شده بود به منزل مراجعه کرد و پس از بازجوئی از او معلوم شد چند شب پیش عده‌ای، فردی را دست و پا بسته از آنجا خارج کرده اند پس همگان منتظر بازگشت حسین خطیبی به منزل شدند و پس از بازگشت او را تحت بازجویی شدید قرار دادند و او به توطئه اعتراف کرده و اسامی ۴ افسر با نام های مزینی ، منزه، بایندر و زاهدی را ارائه داده و مزینی در ساعت ۲ بعد از نیمه شب، پس مراجعه به منزل بازداشت و سایرین نیز دستگیر شدند .دکتر مصدق امان نامه‌ای به حسین خطیبی و هر کس که با اطلاعات خود موجب خلاص شدن افشارطوس را فراهم آورد داد و به این ترتیب آن ها به دستگیری راننده مزینی هدایت شدند و روز بعد او را که با پای خود به دیدار مزینی آمده بود ، بازداشت کردند و با هدایت او به ده امیر علایی رفتند .کدخدای ده با مشاهده ماموران پا به فرار گذاشت که او را دستگیر کردند اما سخنان او آب سردی بود که بر سر ماموران ریخته شد ، چه او اعتراف کرد که افشارطوس را کشته اند و به راهنمایی او در ششم اردیبهشت محل دفن جسد پیدا و به پزشک قانونی اطلاع داده شد . سایر متهمان نیز به مرور دستگیر شدند و به طور مختصر جریان توطئه به این صورت افشا شد. :

اعتراف متهمان نشان می‌داد شهید افشارطوس به حسین خطیبی اعتماد داشته و انتظار خدمت بسیار مهمی از او داشته است که تنها توسط او قابل انجام بوده و آن ایجاد تفاهم میان بقایی و دولت بوده است . به این منظور شهید افشارطوس پس از چند شب تاخیر ، ساعت ۹ عصر روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۳۲ ، مستقیما از اداره به محلی که آن ها تعیین کرده اند آمده است تا گامی جهت نزدیک تر شدن با بقائی بردارد . لازم به ذکر است که مطرح شدن نام بقائی در آن واقعه ، موجب حیرت شدید همه شده بود و ملیون که تا آن هنگام از ذات ناپاک این جنایتکار اطلاع نداشته و او را فردی مبارز می دانستند ، به شدت متعجب شده بودند. در این محل عده‌ای از افسران بازنشسته که به خیال خود با ربودن افشارطوس می‌خواستند دولت را ساقط کنند و به مقام برسند ، منتظر بودند.

در آنجا افشارطوس مدتی با خطیبی مشغول مذاکره بوده است و سپس با علامت خطیبی ، آن ها افشارطوس را با اتر بیهوش کرده و به او آمپول بیهوشی قوی تزریق کرده اند و با ماشین پونتیاک سرهنگ بازنشسته هاشم زاده و به رانندگی علیرضا قره گزلو، افشارطوس را با دستان بسته به ده عبدالله امیر علایی منتقل و از آنجا با کمک عباسعلی نخلی (کدخدا)به غار تلو در تپه های لشکرک در شمال تهران منتقل کرده اند. (البته در جراید آن زمان از جمله روزنامۀ اطلاعات ۸/۲/۳۲ و ۱۰/۲/۳۲خبرهائی مندرج است مبنی بر اینکه جنایتکاران ابتدا به افشارطوس پیشنهاد می­کنند تا به نحوی آنها را نزد دکتر مصدق برده و به نحوی عمل نماید تا آنها بتوانند دکتر مصدق را همان هنگام ترور کنند که با مخالفت وی مواجه می­شوند و پس از آن او را بیهوش کرده و از آن جا خارج می کنند.)

روز چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۳۲ ، پس از مشاهده پیگیری شدید ماموران، همگی در منزل بقایی جمع می‌شوند .قبل از آمدن بقایی ، خطیبی به نوشته های جیب افشارطوس اشاره می کند که قصد داشته است تا همه شما ها را ترور کند و از این قبیل سخنان اما آن ها را ارائه نمی‌دهد و به حضار اعلام می کند(به احتمال بسیار قوی سخنان وی دروغ و برای تحریک افراد بوده است) که نظر آقای بقایی این است که اگر محبوس شما فرار کند و او را با تیر نزنید خیلی بی مورد است و غیر مستقیم تفهیم می کند که باید افشارطوس از میان برداشته شود و در جواب تعجب شدید و پرسش حضار که می‌پرسیدند مگر سقوط دولت و نخست وزیری بقایی قطعی نیست ، می گوید متاسفانه فعلا نه .

پس از حضور بقایی ، او همه صحبت ها را تائید کرده و به حاضرین اعلام می کند که افشارطوس می‌تواند عامل یک کودتای شدید نظامی بر ضد شاه باشد و وجود او بسیار خطرناک است و به حاضرین تفهیم می کند که چنانچه او بازگشته و افکار خود را عملی کند هیچ مخالفی باقی نخواهد ماند و بازگشت افشارطوس و ادامه فعالیت های او بسیار خطرناک و غیر قابل قبول است . پس بقایی دستور داد تا او را به قتل برسانند و همچنین با اصرار فراوان از خطیبی خواست تا دفترچه تلفن و ارتباطات خود را در منزل او گذاشته و جهت رفع شک و تردید به منزل خود مراجعه نماید و اگر دستگیر شد نیز ، همه چیز را کتمان کند و او نیز با اعتماد به حمایت قاطع نماینده مجلس و ظاهراً قانون، غروب به منزل می‌رود. به این ترتیب افسران بازنشسته متوجه شدند که بقائی و خطیبی آنها را در چه دامی انداخته اند و پس از خروج از منزل بقائی ، به منزل مزینی رفته و در آنجا ضمن آنکه بر این نکته تاکید می کنند که این نقشه ای بوده که بقائی و خطیبی کشیده اند و آنها هم گیر افتاده اند ، تصمیم به عمل می گیرند و مزینی به غار برگشته و پس از مدتی بحث با بلوچ قرائی، در همان حین که خطیبی بازجوئی می‌شد ، به دستور مزینی آنها افشارطوس را به پائین غار در محل مسطحی منتقل کرده ، طنابی را به دور گردن او گره می‌زنند و از دو طرف به شدت می کشند و برای سرعت کار ،دستمال بزرگی را به دهان او فرو می کنند و دستمالی آلوده به اتر را هم جلوی دماغ او می­گیرند. پس از خاتمه جنایت ، جسد شهید افشارطوس را در گودالی که کنده بودند قرار داده و دفن می کنند.

مزینی پس از خاتمه کلاه او را برداشته و به شهر مراجعه کرده و دستگیر می‌شود.گفتنی است در تمام ۴۸ ساعتی که شهید افشارطوس در غار اسیر جنایتکاران بوده , دست و پا و چشم او بسته بوده به جز چند عدد تخم مرغ چیز دیگری نخورده بود .

روز ششم اردیبهشت جسد طناب پیچ شدۀ شهید افشارطوس در حالی که قرآن کوچکی که قنادی یاس به مشتریان هدیه می‌داد، در جیب کت افسری او قرار داشت، کشف شد . روزنامه ها عکس های وحشتناکی از جسد طناب پیچ شده شهید افشارطوس که صورت او تماما” سیاه شده بود و به وضع بسیار فجیعی کشته شده بود ، چاپ کردند .آیا همین عکس ها و این فاجعه موجب شد بسیاری از افسران از وحشت راه بی طرفی را پیش گیرند؟؟

این جنایت ضربه بسیار شدیدی به روحیه مصدق و یارانش وارد کرد که هرگز جبران نشد .

تشییع جنازه شهید افشارطوس به صورت یک همبستگی عظیم ملی در آمد و با حضور گسترده مردم و اکثریت دولتمردان جسد او در آرامگاه خانوادگی آن ها در بیمارستان شهدای تجریش به خاک سپرده شد .آن روز عزای ملی اعلام شد . همسر مصدق هم با لباس سیاه در مراسم شرکت کرده و موسیقی از برنامه های رادیو حذف شد. حجت‌الاسلام بلاغی در مراسم ویژه شهادت او چنین گفت : … وقتی مصدق در این روزگار قحط الرجال که همه را موقعی که به حسابشان می‌رسی می‌بینی با ساکنین ساحل تایمز و آن طرف دریاها رابطه دارند انتخاب می کند که با او همکاری کند , ببینید چه جنایتی است به مقدرات یک ملت که نمی‌دانم روی چه حساب های خصوصی و اغراض پست حیوانی به گردن یک مرد کمربند ببندند و با این طرز فجیع او را بکشند و ملتی را این طور متاثر و غمگین نمایند ..

شهید افشار طوس بنا به پیشنهاد نخست وزیر و قوانین آن زمان با یک درجه ترفیع به سرلشکری رسید .

اما مسائل پس از شهادت افشارطوس نیز بسیار دردناک بود.در آن مقطع فرمانداری نظامی زاهدی را احضار کرده بود اما با کمال تعجب آیت ا… کاشانی که رئیس مجلس و یکی از مهم ترین مقام های مذهبی بود و به ندرت حتی برای اداره مجلس به مجلس می آمد ، شخصا” به مجلس آمده و به حمایت از زاهدی پرداخت و زاهدی در مجلس متحصن شد و دستگیری او به علت حمایت همه جانبه کاشانی و نمایندگان درباری ممکن نشد.

لازم به ذکر است که کاشانی به صراحت اعلام کرده بود که از مزاحمت‌هائی که برای زاهدی پیش آمده متاسف است و آرزو دارد او بتواند به خدمات بیشتری نائل شود!

فردا عکس های زاهدی و کاشانی در کنار هم در مجلس در همه روزنامه ها چاپ شد.قبلا هم کاشانی با فشار زیاد و تعطیلی مجلس ، رئیس گارد مجلس سرگرد سخائی را که افسری ملی بود عوض کرده و به فرمانده جدید که از عمال دربار و طرفداران زاهدی ، و مورد تائید او هم بود دستور پذیرائی از زاهدی را صادر کرد و تا به آخر او و نمایندگان درباری قاطعانه پشت سر زاهدی ایستادند و با ایجاد بحران و جنجال در جامعه، تا به آخر مانع از بازداشت زاهدی شدند و از آن پس مصدق و کاشانی و بقائی کاملا” در برابر هم قرار گرفتند . متاسفانه کاشانی در این جریان نه تنها حمایتی از مصدق نکرده بود بلکه با همسوئی با دشمنان حتی از بی نظمی دستگاه انتظامی انتقاد کرده بود که چرا آنقدر بی نظم است که رئیس آن را باید بدزدند ؟ همچنین کاشانی با استفاده از مقام ریاست مجلس ،مانع از سلب مصونیت قضائی بقائی و به تبع آن مجازات بقائی و زاهدی می‌شد. مجلس جایگاه قاتلان شده و عملا” به مهمترین پایگاه مخالفان دولت تبدیل شده بود. در همان هنگام کاشانی در مصاحبه‌ای درباره بقائی به صراحت گفته بود : « … نظر من این است که این نسبت های ناروا به آقای دکتر مظفر بقائی که سالهاست در صحت عمل و درستی و فداکاری قابل تقدیر برای مملکت و ملت ایران کم نظیر هستند دور از انصاف و وجدان است !!!.» مصدق حتی پس از نه اسفند هم در صدد آشتی با کاشانی بود و قبل از آن بارها اعلام کرده بود برای رفع اختلاف حتی حاضر است دست کاشانی را ببوسد ولی آیا پس از این جریانات راهی وجود داشت.

آیت الله طالقانی که از روحانیون شریف و مبارز حامی نهضت ملی بود هنگامی‌که از عملکرد کاشانی در حمایت از زاهدی مطلع شد و آنگونه که از خاطراتش برمی‌آید به صراحت جاسوسان شناخته شده را در اطراف او دیده بود ، چند بار برای رفع کدورت بین مصدق و کاشانی به دیدار کاشانی رفت و به مزاح هنگامی که به او خربزه تعارف کرد گفته بود : حضرت آیت الله دارند پوست خربزه زیر پایتان می‌اندازند !‌!‌! .

همچنین مساله مهم دیگری که تصویب گزارش هیات ۸ نفره بود نیز در مجلس با کارشکنی ها راکد مانده بود.

این شرایط مصدق را بر آن داشت تا جهت انحلال مجلس دست به رفراندوم بزند.

لازم به ذکر است که در همان هنگام، برخی شایعات بر سر زبان ها افتاد و تلاش شد تا این فاجعه ملی به رسوایی اخلاقی منتهی شده و اصل قضیه فراموش شود و پای زنانی به میان کشیده شد .

اولین آن ها تامارا بود که در آن روز با افشارطوس ملاقات کرده بود که پس از بازجویی معلوم شد ربطی به این مساله نداشته است.

زن دیگری که نام او به میان آمده بود فروغ ، خواهر حسین خطیبی بوده است و مثلا گفته می‌شد که افشارطوس با لباس شخصی برای دیدار او به آنجا رفته که گذشته و مذاکره طولانی افشارطوس با خطیبی که در تمام اعترافات متهمان دیده می‌شود، باطل بودن این ادعا بی نیاز از از توضیح است.

همچنین در اسناد اعترافات تمام متهمان بدون استثنا، هیچ صحبتی از این گونه مسائل نشده و بر این نکته تاکید شده است که دلیل ملاقات و اشتیاق شدید افشارطوس ، التیام روابط بقایی و دولت بوده است و حتی آنان همین سخن را از خطیبی هم بارها شنیده بودند و احتمالا” به دلیل تاخیر در قرار و اینکه افشارطوس به دلیل مشغله کاری ، از اداره مستقیما” به دیدار خطیبی و بقایی رفته است و به دلیل نفوذ عوامل دشمن در همه جا و نیاز به مخفی کاری و اعتماد فراوان به بقایی ، این مساله را علنی نکرده است هر چند باید به این نکته بسیار مهم هم توجه کرد که در میان دستگیر شدگان متهم به این جنایت اسم فردی به نام ناصر زمانی که کارآگاه و عضو حزب بقائی بوده است به چشم می­خورد و طبق مطالب موجود در نشریات آن زمان (اطلاعات ۱۰ اردیبهشت ص ۴)، ناصر زمانی کارآگاه مخصوص رئیس شهربانی و همچنین عضو حزب بقائی بوده و در آن حزب به دستور ریاست شهربانی نظارت می­کرده اما عملاً به رئیس شهربانی خیانت کرده و به خدمت خائنان درآمده بود و در حالیکه افشارطوس رفتن خود به منزل خطیبی و قصد خود را به او اطلاع داده بوده اما متاسفانه به دلیل همدستی وی با توطئه گران وی که ظاهراً تنها فرد مطلع از رفتن افشارطوس به منزل خطیبی برای ملاقات با بقائی بوده، این مساله را به دولت اطلاع نداده و به این دلیل ظاهراً کسی از جریان این ملاقات مطلع نشده است.(ظاهراً ناصر زمانی بعدها عضو ساواک شده و پس از انقلاب اعدام شده بود.)

همچنین به نوشته روزنامه اطلاعات مورخ ۲/۲/۳۲ بنا به گفته مادر افشارطوس، وی معمولاً دربارۀ امورات مربوط به کارهای خود خبر چندانی به خانواده نمی­داده و همچنین به شدت مشغول کار و تلاش بوده است.

شهادت افشار طوس به حق کمر دولت ملی را شکست و ضربه بسیار بدی به روحیه ملی گرایان وارد کرد ومصدق هرگز نتوانست مهره دیگری را جایگزین او نماید. غروب غم انگیز ۲۸ مرداد همگان به درستی متوجه شدند نبود افسری به سان افشارطوس تا چه حد می‌تواند برای ملتی گران تمام شود.سرهنگ رحمانی در این باره می گوید:

« افشارطوس یک شهید واقعی بود او فدای روحیه صداقت آمیزخدمتی یک سرباز ملت دوست شد او نسبت به رئیس دولت کمال اعتقاد و احترام را داشت .وچون به صحت عمل و ملت دوستی مصدق ایمان داشت مطمئن بود که با خدمتگزاری صادقانه به او ملت ایران در مسیر تعالی و آرامش قرار خواهد گرفت و از این رو از هیچ کوششی در این راه فروگذار نمی کرد .»

زنده یاد مسعود حجازی خواهرزاده سرتیپ افشارطوس ، درباره این شهید گرامی می نویسد : « او به علت اخلاق و روش و خصلت های خود قبل از آنکه به ترفیعات ارتشی نائل شود یک فرد ممتاز خانواده بود . از نظر سلامت اخلاق و راستگوئی در گفتار و درستی در کردار نمونه بود .هیچگاه دروغ نمی گفت و از نظر نظم و انضباط در کارها کم نظیر بود … ». و شاید بتوان گفت به دلیل همین خصوصیات اخلاقی بود که او به سوگند بقائی اعتماد کرد و در دام این منافق خبیث افتاد … .و قطعا وجود او سد محکمی دربرابر توطئه ها علیه دولت ملی بود و پس از گذشت فقط دو ماه از حضور افشارطوس در راس شهربانی کل کشور، استعمارگران و نوکران داخلی آن ها تحمل نیاوردند ودسیسه های خود را شدت بخشیدند . قتل افشار طوس نقطه آغاز کودتا بر ضد مصدق بود و اثرات بسیار بدی داشت که به برخی از آن ها اشاره می‌شود :

۱)متوقف شدن اصلاحات در شهربانی کشور و پاک نشدن شهربانی از لوث وجود جاسوسان و نوکران بیگانگان که روندی که به این طریق شروع شد موجب تسلط بیش از پیش استعمارگران درمکان های حساس نیروهای مسلح و به خصوص دستگاه های اطلاعاتی کشور شد و به این ترتیب حمایت مهم ترین دستگاه انتظامی کشور از بین رفت چه با توجه به ساختار نیروهای مسلح افسری لایق و قاطع که بتواند حمایت این دستگاه را جلب نماید و برای مصدق نیز قابل اعتماد باشد وجود نداشت و گرچه بدنه شهربانی نیز مانند سایر نیروهای مسلح با مردم بود اما عملا” با توجه به نفوذ استعمارگران و شاه و شرایط مختلف ، عمدتا” راه بی تفاوتی پیش گرفتند و بخشی نیز به خدمت کودتاچیان در آمدند.در تائید این ادعا می‌توان به روز کودتا در ۲۸ مرداد اشاره کرد که در یک نیم روز ، ایران سه رئیس شهربانی منصوب مصدق داشت تا شاید اغتشاشات خاموش شود اما هیچ فایده‌ای نداشت.صبح زود سرتیپ مدبر رئیس شهربانی بود که پس از آن که هیچ واکنشی در برابر کودتاچیان نشان نداد ، سرتیپ شاهنده رئیس شهربانی شد و پس از مدت کمی سرتیپ دفتری از بستگان مصدق با حیله و نیرنگ رئیس شهربانی شد که او خود بزرگترین ضربه را به دولت ملی زد و بخشی از نیروهای شهربانی را به نفع کودتاچیان وارد عمل کرد.قطعا” چنانچه در این روز افشار طوس رئیس شهربانی بود ، کودتاچیان هرگز به آن سرعت به اهداف خود نمی‌رسیدند.

۲) افول تدریجی سازمان گروه ملی پس از حذف مهره اصلی و مدیر سازمان ، آن هم با آن طرز فجیع و وحشتناک که این امر را می‌توان یک اخطار جدی به همه افسران و حتی غیر نظامیان دانست و بد تر از آن مشاهده حمایت همه جانبه یکی از بلندپایه ترین مقامات مذهبی و سیاسی کشور از جانیان و قاتلان و مشکل داشتن مصدق حتی برای محاکمه جنایتکاران. (آیت ا… کاشانی در آن هنگام رئیس مجلس هم بود و از زاهدی و بقائی حمایت می‌کرد و همچنین سرهنگ رحمانی در خاطرات خود به نفوذ آیت ا… کاشانی نزد معتقدانش در ارتش که موجب تولید شکاف بین سازمان گروه ملی و برخی افسران ارتش شده ، اشاره می کند و این امر را موجب تضعیف سازمان می داند ).همچنین افشارطوس به دلیل رابطه نزدیک با دکتر مصدق بسیار مورد اعتماد او بود و می‌توانست نقش رابط و مرتبط کننده نظامیان درستکار را با مصدق به عهده گیرد که پس از شهادت او هرگز مصدق نتوانست کسی را جایگزین او نماید ، چنین روندی عمده افسران شاغل در سمت های مهم و نظامیان را به بی طرفی و پرهیز از خطر سوق داد که این امر در ۲۸ مرداد به عینه مشاهده شد و عمده نظامی ها نه از مصدق حمایت کردند و نه به او خیانت کردند و به جز گارد ویژه محافظ نخست وزیر ،که قاطعانه با کودتاچیان مقابله کرد هیچ گروه دیگری مبارزه جدی با کودتاچیان نداشت و این مساله از دید مصدق پنهان نبود و مصدق بعد ها به این مساله اشاره نمود.

۳) خارج شدن اداره آگاهی شهربانی از کنترل دولت ملی ، که یکی مهم ترین دستگاه های اطلاعاتی کشور بود . گفتنی است در زمان افشارطوس تسلط مناسبی به این دستگاه وجود داشت و تحرکات مخالفان زیر نظر بود و به عنوان مثال هنگامی که در جستجوی ردپایی از افشارطوس ، اسناد شخصی او توسط مسعود حجازی بررسی شد،حتی تعداد دفعات تماس های میر اشرافی از طرف سفارت عربستان با انگلیسی ها و زمان آن ، از طرف کار آگاهان مخصوص رئیس شهربانی گزارش شده بود. و یقینا” چنانچه دولت به یکی از دستگاه های اطلاعاتی کشور تسلط کافی داشت، از توطئه های مخالفان آگاه می‌شد و توانایی داشت تا دست به اقدام مناسب بزند.همچنین افشارطوس تلاش فراوانی جهت پاکسازی آگاهی داشت و با رویه او دستگاه اطلاعاتی مناسبی در اختیار دولت قرار می گرفت اما پس از شهادت او ، نه دردستگاه اطلاعاتی شهربانی و نه ارتش ، دولت پایگاهی نداشت و با برنامه بسیار دقیق استعمارگران و مسائل ناشی از شهادت افشارطوس ، تمامی دستگاه های اطلاعاتی کشور به طور کامل در اختیار بیگانگان قرار گرفتند و یا در بهترین حالت بر ضد دولت عمل نکردند .

۴) شهادت افشار طوس اثرات بسیار بد دیگری نیز داشت که یکی از آن ها دادن بهانه به دست مخالفان برای استیضاح دولت ، آن هم به بهانه شکنجه متهمان و بدون توجه به کشف جرم بود . همچنین جنایتکارانی چون بقایی و زاهدی با حمایت کاشانی پایگاهی بسیار قدرتمند و امن در مجلس یافته بودند که مخالفان از این پایگاه استفاده فراوان می‌بردند و تصویب گزارش هیات هشت نفره که گامی بزرگ در راستای برقراری دموکراسی در کشور محسوب می‌شد ، در مجلس معوق مانده بود.روندی که به این ترتیب ادامه یافت سبب شد تا مصدق با توجه به زیاد شدن نفوذ استعمارگران در مجلس و تطمیع بخش عمده ای از نمایندگان ، ناچار به رفراندوم جهت انحلال مجلس متوسل شود. چه اگر دولت با رای نمایندگان ساقط می‌شد اثر آن بسیار بدتر از کودتا بوده و واقعیت ها پنهان باقی می ماند .البته اکثریت مطلق مردم نیز علیرغم فتوای صریح کاشانی شرکت کرده و رای مثبت دادند.

در خرداد سال ۱۳۶۴ در کانال ۴ تلویزیون انگلیس یکی از عوامل سابق اینتلیجنت سرویس انگلستان بی آنکه چهره‌اش نشان داده شود ، اظهار داشت” افشارطوس به دستور اینتلیجنت سرویس ربوده شد و به قتل رسید . وی چند تن از امرای بازنشسته ارتش به رهبری سرلشکر زاهدی ، دکتر مظفر بقایی و برادران رشیدیان(سیف اله-اسد اله-قدرت اله) را عامل این جنایت معرفی کرد و هدف از قتل رئیس شهربانی را بالابردن روحیه مخالفان دولت مصدق و تهدید طرفداران آن دانست ” که ملاحظه می‌شود به طور کامل در این زمینه به موفقیت نائل شدند.و همچنین بهانه تبلیغاتی مناسبی به مخالفان داده شد تا تبلیغ کنند دولت آنقدر ضعیف است که توانایی نگهداری رئیس شهربانی خودش را هم ندارد.ضمن آنکه در آن هنگامه قحط الرجال مردی بی نظیر را از بین بردند که هرگز کسی جایگزین او نشد. البته باید خاطر نشان ساخت که در سخنان این مامور اینتلیجنت سرویس اشتباهات فراوانی در مورد جزئیات واقعه وجود دارد چنانکه نحوه قتل را با گلوله و به طور ناگهانی و بدون برنامه قبلی و آنهم به دلیل توهین شهید افشارطوس به شاه ذکر کرده بود و حال آنکه چه عکس‌های جسد طناب پیچ شده شهید افشار طوس و چه اسناد نشان می‌دهند او با پیچیدن طناب دور گردنش به شهادت رسیده و همچنین در مورد دخالت برادران رشیدیان و سرلشکر زاهدی در این جنایت هم ، حداقل با توجه به اعترافات متهمان در کتاب « اسنادی پیرامون توطئه ربودن و قتل سرلشکر افشارطوس» و یا کتاب خاطرات سرهنگ سررشته و یا روزنامه اطلاعات در آن مقطع، نگارنده سندی نیافته است و در بین اسامی نهائی متهمان هم که در کیفرخواست پرونده منتشر شده بود ، نامی از سرلشکر زاهدی و یا پسرش و یا رشیدیان ها به چشم نمی خورد.(کیهان ۱۳مرداد ۱۳۳۲) (البته احتمالا برای جلوگیری از اقدامات بعدی ، زاهدی احضار شده بود و برادران رشیدیان هم همکاری مناسبی با انگلیس داشته اند و این اشتباه احتمالا به این دلیل پیش آمده ولی با توجه به اعترافات متهمان، چنین مواردی مشاهده نمی شود و اگر هم در این موارد ابهامی باشد باید گفت ممکن است در این مورد آنان تنها با شخص مظفر بقائی در تماس بوده اند که با توجه به عدم دستگیری بقائی تا ۲۵ مرداد ، طبیعتا اعترافاتی هم از او در آن هنگام گرفته نشده است و در فاصله سه روز بحرانی ۲۵ تا ۲۸ مرداد هم که بر طبق روال قانونی عملا هیچ اقدامی نمی توانست جهت تشکیل دادگاه و مجازات مجرمین به نتیجه برسد و باید گفت که جزئیات این جنایت وحشتناک ، تنها زمانی کاملا روشن خواهد شد که اعترافات بقائی در وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران, و یا اسناد سازمان های جاسوسی انگلیس در این مورد، منتشر شوند.

همچنین باید خاطر نشان ساخت که اعترافات خطیبی به طور کامل منتشر نشده و فرمانداری نظامی برای لطمه نخوردن به روند پرونده ، انتشار کامل آن را به بازجوئی از بقائی موکول کرده بود و در مجموع درباره جزئیات حادثه ، هنوز هم نکات مبهم فراوانی وجود دارد .که احتمال دارد برخی اقدامات نیروهای انتظامی هم به دلیل دستگیر نشدن بقائی و برای افشا نشدن ، موقتا متوقف شده بودند .

به عنوان مثال علت اینکه افشارطوس از بقالی آدرس خانه حسین خطیبی را پرسیده و نحوه ورود او به منزل خطیبی ، کاملا روشن نشده است گرچه ظاهراً وی آدرس منزل حسین خطیبی را از بقال می­پرسد که صاحب بقالی با توجه به اعتراض­های قدیم حسین خطیبی در موارد مشابه، از دادن آدرس خودداری کرده و فرد مطلع دیگری به نام یوسف سرابندی، وی را به آنجا هدایت می­کند که بعداً شاگرد بقال با اظهار اینکه افسری آدرس منزل حسین … را پرسیده( که نام خانوادگی وی را شاگرد بقال فراموش کرده بود) سر نخ لازم را به ماموران می­دهد و دلیل اینکه افشارطوس آدرس منزل خطیبی را هم از بقال می­پرسد هم این بوده که خطیبی و سایر جانیان گفته اند که آدرس منزل حسین را به بقالی سرکوچه خواهیم داد و به آنجا بیا و در عین حال با بقال صحبت هم نکرده اند و منتظر آمدن او بوده اند تا او را به منزل هدایت کنند و چون افشارطوس ماشین را زودتر مرخص کرده و در لحظه رسیدن او به جلو دکان بقالی ، با هم روبرو نمی شوند ، افشارطوس ابتدا به بقالی می رود و پس از بیرون آمدن ، آنها او را به منزل راهنمائی می کنند .که این موارد را تا حد زیادی می توان از جریان دادگاه پس از کودتا و خاطرات سرهنگ سررشته برداشت نمود اما این مورد حداقل برای نگارنده کاملا روشن نشده است. همچنین در تکمیل این مساله می­توان به این مورد هم اشاره کرد که ظاهراً افشارطوس یک بار دیگر هم به آن حوالی رفته اما منزل را پیدا نکرده و با آنها روبرو نشده است که دلیل آن را احتمالاً بتوان این مورد دانست که در مرحلۀ اول آنها از دور مراقب بوده­ اند تا ماموران در تعقیب او نباشند و در مرحلۀ بعد با او قرار گذاشته و حتی برای تطهیر بدقولی دفعۀ قبل، مورد دکان بقالی را به او گوشزد کرده­ اند که این مورد هم تا حدی از مندرجات روزنامۀ اطلاعات مورخ ۱۲/۲/۸۶ برداشت نمود.

در مواردی همچون ماشین و راننده ای که افشارطوس را به همراه تعدادی از ربایندگان به ده منتقل می کند ، با توجه به دستگیر نشدن راننده در آن مقطع ، برای نگارنده ابهاماتی وجود دارد . ( توضیح : ماشین مزینی ، خود او و تیمسارها را منتقل کرده و ماشین دیگر که پونتیاک بوده و ظاهراً متعلق به افسر بازنشسته به نام سرهنگ بازنشسته هاشم زاده، افشارطوس و بلوچ قرائی و … را منتقل کرده که ظاهرا به نظر ماموران ، راننده آن مهندس قره گزلوبوده است(قره گزلو به همراه بقائی تنها متهمانی بودند که دستگیر نشدند) .حال این ماشین به چه طریقی و یا احتمالا با همکاری چه کسانی تهیه شده را تنها باید در اعترافات خطیبی جستجو کرد که فعلا در دسترس نمی باشند . البته یکی از برادران رشیدیان بعدها در موردی ادعای تهیه ماشین را داشته ولی نمی توان به آن استناد کرد .)

به واقع باید گفت که کارگردانی دقیق بقائی در این جنایت ، حتی در روند بررسی و تحقیقات هم تاثیر شدیدی گذاشته بود چنانکه پس از دستگیری خطیبی ، بلافاصله جنجال برخی نمایندگان شروع شد و گرچه مصدق با قاطعیت پرونده را دنبال کرد ، اما خود این جار و جنجال ها، به شدت برای دولت مساله ساز شدند . قبل از آن هم خطیبی با اصرار فراوان بقائی به خانه می رود و بقائی بارها تاکید می کند که دستگیری او هیچ اشکالی ندارد . و ظاهرا با توجه به اصرار شدید بقائی در مورد رفتن خطیبی به منزل و بازداشت شدن ، بقائی برنامه بعدی برای تضعیف دولت به بهانه برخورد با متهمان و شکنجه آنها داشته است که طرح بعدی استیضاح دولت به دلیل شکنجه متهمان به قتل افشارطوس ، در آن راستا بوده است و در تائید این مساله می­توان به نامه پراکنی­های زیاد بقائی پس از متهم شدن او به این جنایت، در مورد افراد خانواده خطیبی و … اشاره کرد.

ضمنا رئیس رکن ۲ ارتش در آن هنگام ، سرهنگ پاکروان بود که وی از عمال ومهره های بقائی بود و همه مسائل را به طور دقیق به او گزارش می کرد و نامه های خطیبی را به او می رساند . ( پس از آن حوادث پاکروان کنار رفته بود ، اما در سالهای پس از کودتا حتی با درجه سرلشکری به ریاست ساواک رسیده و پس از انقلاب اعدام شد .)

لازم به ذکر است که زاهدی هرگز به طور رسمی به قتل افشارطوس متهم نشد و در همان هنگام هم ظاهراً اعلام شده بود که وی اگر در این جنایت نقش نداشته اما از آن اطلاع داشته است و وی پناهندۀ مجلس شد و در نهایت هم قبل از انحلال مجلس با وساطت دکتر معظمی رئیس مجلس و با سپردن تعهد اخلاقی مبنی بر عدم ایجاد آشوب در کشور ، از تحصن خارج شده بود (به دلیل وحشت از حملۀ مردم به مجلس نزدیک سالروز ۳۰ تیر ) و بر خلاف بقائی دولت در صدد دستگیری وی بر نیامد و عملا تا ۲۵ مرداد هم نامی از او نبود که با عنایت به این موارد و اینکه درباره دخالت زاهدی در این جنایت ، تا کنون در هیچ مدرک مستندی مطلبی نیامده و عملاً بر خلاف بقائی هیچ اسمی از وی در پرونده دیده نمی­شود، باید گفت حداقل به نظر مقامات انتظامی و قضائی در آن مقطع، وی نقشی در این جنایت نداشته است و در تائید این مطلب باید گفت که حتی در هنگام تحصن وی در مجلس هم با فعالیت برخی نمایندگان ملی از جمله مهندس رضوی و دکتر معظمی قرار بر این شد تا به وی تامین­هائی داده شده و او به تحصن خود خاتمه دهد (از جمله روزنامه اطلاعات ۱۷/۲/۳۲ ص۴ و … ) و در موردی ظاهراً نخست وزیر پیشنهاد خروج زاهدی از کشور را هم مطرح کرده بود.( اطلاعات ۴/۳/۳۲ ص۱۱ )

در مورد اردشیر زاهدی پسر وی هم به همین طریق می­توان گفت حداقل طبق اسناد موجود او نیز نقشی در این مساله نداشته است و یا دولت در مورد نقش وی در این جنایت هیچ اطلاعی نداشته است و حتی طبق اسناد وی در مورد یکی از تفنگ­های در دست ربایندگان هم در مورد سرتیپ زاهدی اظهاراتی کرده که مورد توجه ماموران دست اندرکار پرونده قرارگرفته است (اسنادی پیرامون توطئۀ ربودن و قتل افشارطوس، ص۱۷۱) به نوشته روزنامه کیهان سوم اردیبهشت ۱۳۳۲ هم اردشیر زادهدی پس از بازجوئی آزاد شده بود و گرچه بعدها همانند پدرش مجددا احضار شده بود اما در آن هنگام در ایران نبود و پس از بازگشت به ایران خود را به فرمانداری نظامی معرفی کرده و بازهم آزاد شده بود و حتی به نوشته روزنامۀ اطلاعات ۳۰ خرداد ۱۳۳۲ وی از اینکه چند بار تا آن مقطع توقیف و آزاد شده بود به فرمانداری نظامی نامه نوشته و درخواست کرده بود تا دیگر مزاحم وی نشوند و عملاً هم پس از آن جریانات دیگر نامی از زاهدی و یا پسرش در مورد این جریان برده نشده بود که به این ترتیب باید گفت اگر هم زاهدی و پسرش در این جنایت نقش داشته اند اما نقش آنها به نحوی بوده که در آن مقطع در مورد دخالتشان شواهدی در دست مقامات مسئول نبوده است و اگر هم بجز افراد مطرح در پرونده کسان دیگری هم در این جنایت دخیل بوده و گرفتار نشده بودند گناه آن بر عهدۀ بی لیاقتی دست اندرکاران پرونده در آن مقطع خواهد بود و دولت به هیچ وجه در زمینۀ تعقیب جانیان مماشات به خرج نداده است.

در مورد نقش دربار در این جنایت هم تا کنون مدرک مستندی به دست نیامده و حتی در سخنان خرداد ۱۳۶۴ مامور اینتلیجنت سرویس هم ، موردی درباره نقش دربار وجود ندارد و در مجموع آنگونه که از اسناد برداشت می شود ، در آن مقطع شاه هیچ جسارت و انگیزه ای برای مقابله مستقیم با مصدق نداشته است و حتی پس از ماجرای شهادت افشارطوس ظاهراً شاه مرتباً ابراز تاسف کرده و به شدت عقب نشینی کرده و مدتی کوتاهی پس از این جنایت علا از وزارت دربار برکنار شده و ابوالقاسم امینی کفیل وزارت دربار شد و حتی در مورد املاک پهلوی هم که از موارد مهم اختلاف دربار و دولت بود باز هم شاه عقب نشینی کرده و اختیار املاک پهلوی را به دولت واگذار کرده بود تا جائیکه در روزنامه اطلاعات ۲۱ اردیبهشت ۱۳۳۲ در صفحه چهارم مطالبی مبنی بر رفع تمام اختلافات دولت و دربار به چشم می­خورد و …

شاید یکی از بهترین دلایل برای ادعای عدم انگیزۀ شدید شاه در برابر مصدق در آن مقطع، موضع شاه در برابر گزارش هیات ۸ نفره باشد که در همان روزها در جریان بود ولی شاه علیرغم تمام اقدامات وزیر دربار حسین علا ، انگیزه ای برای اقدام نداشت.

برای درک بهتر شرایط شاه در آن مقطع ، توجه به اسناد محرمانه منتشر شده مفید هستند :

• سند ۳۲۴ ( تلگراف ۱۵۵۳ – ۴/ ۰۰۰ .۷۸۸ ، از سوی هندرسن ، سفیر در تهران به وزارت امور خارجه، تهران ، ۱۵ ﺁوریل ۱۹۵۳ ، ۱ بعد از ظهر ، کاملا سری ، پس از دریافت، بلافاصله ملاحظه شود ) نیز یکی از مهمترین و گویا ترین سندها است.زیرا گزارش می کند که چگونه حسین علا وزیر دربار به اتفاق سفیر امریکا ، نقشه عزل مصدق و نصب زاهدی را به نخست وزیری ، طرح می کند ، اما شاه نظر مساعدی ندارد و زیر بار نمی رود :

۱ – امروز صبح زود ، علاء ، وزیر دربار، به دیدار من ﺁمد . وی اظهار کرد که دیروز با شاه گفتگوی طولانی برای این که نامبرده را قانع کند دست به اقدام مثبتی در مورد وضعیت سیاسی داخلی بزند، انجام داده است . شاه موضع مشخص و قاطعی دائر بر این که هیچ گامی برای برکناری مصدق بر نمی دارد، اتخاذ کرده است . مگر این که مجلس به مصدق رأی عدم اعتماد دهد و یا نسبت به جانشین او ابراز تمایل کند . شاه در اتخاذ این موضع، به دو دلیل کلی،متکی است :

الف – وی سوء ظن دارد که انگلیسی ها مسئول ایجاد برخورد و درگیری کنونی میان دربار و دولت هستند و می کوشند موجبات ایجاد یک جنگ داخلی را فراهم ﺁورند تا دست ﺁویزی برای تجزیه و تقسیم ایران میان خود و روسها بدست ﺁورند . اگر چه وی به امریکائیها اعتماد دارد اما بر اینست که در گذشته ﺁنقدر فریب انگلیسیها را خورده اند که وی دلیلی نمی بیند دوباره فریب نخورند . وی نمی خواهد به کاری دست بزند که، به سبب درگیری ، به تجزیه ایران بیانجامد و ایران را بعنوان یک کشور مستقل ازصحنه جهان ناپدیدگرداند .

ب – وی نمی خواهد مورد سوء استفاده سیاست کاران جاه طلب و غیر اصولی و نادرست ایرانی قرار گیرد . اعضای مجلس که با یک داستان و دروغ نزد وی می ﺁیند و سپس با داستان و روایت نادرست دیگری نزد مصدق می روند . روشن است که ﺁن عده از اعضای گوناگون مجلس که اصرار فراوان بر دخالت وی می ورزند ، در حقیقت، هیچ احساس وفاداری به وی ندارند بلکه تنها می کوشند وی را برای دست یابی به هدفهای سیاسی خود بکار گیرند …

۱ – علاء اظهار کرد به شاه خاطر نشان کرده است که اگر وی غیر فعال و خاموش بماند، پیروان و هواداران مصدق، با ارعاب و تهدید، ممکن است بالاخره مجلس را ناچار نمایند گزارش هیأت ۸ نفری را تصویب کند . این طرح قانون اساسی ایران را به نحوی تفسیر می کند در اصل، عملا ، اختیاراتی که شاه هم اکنون داراست ، از او سلب می کند . شاه پاسخ داده است که وی این گزارش را خوانده است و به نظر او ﺁن چنان نگران کننده و جدی نرسیده است . در واقع، بنظر او چنین رسیده است که با روح قانون اساسی منطبق است . اگر اعضای مجلس با ﺁن موافقت دارند، او چرا باید برای جلوگیری از تصویب ﺁن تلاش کند ؟ ﺁیا تصویب ﺁن واقعا چیزی را تغییر می دهد ؟ علاء پاسخ داده است : منظور از تصویب این طرح ﺁنست که برای کشور و بویژه برای نیروهای مسلح روشن شود که شاه کاملا فرمانبردار مصدق است . تصویب طرح مفهومش اینست که مصدق یا جانشین وی کنترل کامل نیروهای مسلح را به دست ﺁورد . دربار و نیروهای مسلح دیگراز عوامل ثبات در کشور، به دوراز سیاست، نمی باشند . و شاه بی اختیار و بی اثر است و ارتش به یک سازمان سیاسی ناتوان تبدیل می شود . افسران ارتش، در ﺁینده، وسوسه می شوند ، نه از راه ارائه شایستگی و لیاقت که از راه تحریکات سیاسی ، به مقصود رسند .

شاه قدری ناشکیبائی از خود نشان داده و اظهار کرده است : متأسف است که علاء، با عنوان وزیر دربار، درگیر این اختلاف شده است . متأسف است که علاء با کاشانی و سایر سیاست کاران گفتگو کرده است . علاء پاسخ داده است که وی هیچ احساس جاه طلبی برای باقی ماندن در سمت وزیر دربار ندارد . اعم از این که وزیر دربار باشد یا نباشد ، قصد دارد حداکثر مساعی خود را فقط برای حفظ قانون اساسی ، تا ﺁنجائی که به شاه مربوط می شود، بکار برد … شاه بالاخره موافقت کرد که موضوع را مورد توجه قرار دهد و قول داده است تیمسار زاهدی را ، بطور محرمانه ، در شب ۱۶ ﺁوریل، بپذیرد .

۳ – … تا به حال، نمایندگان عضو نهضت ملی تمایل به حصول حد نصاب در مجلس نداشتند . زیرا ﺁنها باور ندارند بتوانند اکثریت ﺁراء را به نفع طرح هیأت ۸ نفری ، بدست ﺁورند . حال بنظر می رسد که اطمینان حاصل کرده اند و مایلند جلسه عمومی مجلس در ۱۶ ﺁوریل تشکیل شود … وی فکر می کند ، در این اوضاع و احوال، به شاه توصیه کند بیانیه ای صادر و مصدق را برکنار و فرماندار نظامی را به جای وی ، برای حفظ و اجرای قانون و نظم، تا هنگام ابراز رأی تمایل مجلس به جانشین مصدق، به سمت منصوب کند . هرگاه شاه به این عمل مبادرت کند ، نمایندگان نهضت ملی در مجلس، احتمالا جلسه را تحریم می نمایند . ولی رأی تمایل، بدون حصول اکثریت نیز ممکن است . بدبختانه ، بنظرمی رسد که قانع کردن و قبولاندن به شاه که بدون کسب رأی تمایل مجلس، نخست وزیر نصب کند، غیر ممکن است . علاء خواستار عقیده من در باره چنین نقشه ای شد.

البته لازم به ذکر است که به احتمال قوی جنایتکاران تصور می کرده اند که این اقدام مورد تائید دربار است و دربار قاطعانه از آنها حمایت خواهد کرد که به عنوان مثال می توان به برخی نامه های خطیبی در زندان اشاره کرد . که گرچه در این مورد هم تردید هائی وجود دارد اما در بدبینانه ترین حالت ، نهایتا به مطالب آقای شهبازیان محقق تاریخ ، رجوع می شود و ایشان که به نامه های خطیبی دست پیدا کرده اند ، در سایت خود بخشی از نامه های خطیبی در این مورد را چنین آورده اند :

« موضوع آخری فعلاً “ارباب قلبی” است که لطفاً به او بفرمایید ای نامرد…

خطیبی کمی بعد می نویسد:

گمان می کنم بد نباشد به ارباب قلبی بفرمایید دنباله آن موضوع روز “شنبه” را هم اقدام فوری کند.

در نامه های خطیبی به بقایی، “قلبی” نام رمز امیر اسدالله علم و “ارباب قلبی” نام رمز محمدرضا پهلوی است »

که اگر هم متن نامه خطاب به شاه باشد و همه موارد بالا درست فرض شود ، حتی در بدترین حالت هم اطلاق لفظ نامرد به شاه نشان از بی اعتنائی شاه به آنها دارد . )و در مجموع باید گفت در عمل اقدام مناسبی از طرف دربار انجام نشد و پس از این حادثه شاه امتیازاتی هم به مصدق داد و حتی وزیر دربار را با موافقت مصدق عوض کرد و در مجموع با توجه به تردید فراوان شاه در دخالت در توطئه کودتا تا آخرین روزها و نزدیک بودن موعد مجازات مجرمان و بی اهمیتی شاه به این مساله ، احتمالا شاه اهمیتی برای این مورد قائل نبوده چراکه در صورت دخیل بودن در این مورد ، قطعا او حداقل برای موقعیت خودش به فکر اقداماتی می افتاد که با تردید او تا آخرین روزها در برابر عوامل کودتاچی آمریکائی ، متضاد است و به نظر می رسد که به احتمال زیاد ، بقائی و عواملش بدون اطلاع دربار به این جنایت اقدام کرده اند . البته این به معنای عدم رضایت بعد از کودتای شاه و زاهدی از این جنایت نیست ، چنانکه بعد از کودتا همه مجرمان آزاد شدند )

بعد از انقلاب برخی اسناد اعترافات متهمان که در روزنامه های آن هنگام چاپ شده بود ، توسط آقای محمد ترکمان گردآوری و منتشر شدند و سرهنگ سررشته از عوامل اصلی پیگیری این حادثه هم ، خاطرات خود را منتشر کرد ( البته درباره بخش هائی از این کتاب ، ابهامات و تردید های فراوانی وجود دارد که با توجه به نگارش خاطرات پس از ۳۵ سال تا حدی طبیعی است.) و در مجموع باید گفت در مورد این جنایت هنوز هم موارد ابهام فراوانی وجود دارد و عملاً تا کنون اسرار پشت پرده این مساله افشا نشده­اند. به عنوان مثال در سوم فروردین ماه همان سال فردی به نام حسین ذبیح پور که بعدها گفته می­شد کارآگاه شخصی افشارطوس بوده است، مفقود شده و بعداً جنازۀ او پیدا شده بود که ابتدا اعلام شد خودکشی کرده و بعداً موارد دیگری مطرح شد و الخ… . در مورد شکنجه متهمان هم ظاهرا شواهدی وجود دارد که با متهمان تا حدی برخورد شده چراکه در غیر این صورت اعتراف کردن آنها محال بوده است و جالب آنکه بلافاصله بقائی در مقام نمایندگی مجلس در صدد پیگیری این مساله برمی آید ولی با قاطعیت دولت ، راه به جائی نمی برد .

در مجموع درباره شهادت این افسر رشید ، نکات زیر اثبات شده اند :

۱- شهادت افشارطوس جهت تضعیف دولت ملی بوده و او مانع قدرتمندی در برابر مخالفان دکتر مصدق بوده است .( بعدها در شیلی هم مشابه این جنایت تکرار شده و استعمارگران ابتدا رئیس شهربانی وفادار به دولت را به قتل رساندند و بعدا دولت را ساقط کردند . )

۲-عامل اصلی این جنایت ، مظفر بقائی کرمانی بوده و افشارطوس تلاش فراوانی جهت بهبود روابط مصدق و بقائی داشته است . ذکر این نکته از این جهت بسیار با اهمیت است که به نظر می­رسد که در همان هنگام با طرحی موذیانه تلاش بر این بود تا کل این جنایت متوجه افسران بازنشسته شده(که خود آلت دست بقائی شده بودند) و رد پای بقائی از آن پاک شود و حتی بعضاً طرح­هائی هم به میان می­آمد تا عامل دعوت به منزل خطیبی را هم افسران بازنشسته و برای ترمیم روابط دولت و افسران بازنشسته ذکر کنند که با توجه به دشمنی این گروه با سرتیپ افشارطوس که از عوامل اصلی برکناری آنها از قدرت بود، و آنهم با آن طرز مخفیانه، و همچنین با توجه به برخی موارد دیگر که از توصیۀ شهید افشارطوس به کنار گرفتن از این افراد وجود دارد(از جمله خاطرات مرحوم مسعود حجازی در کتاب رویدادها و داوری ص ۶۳) چنین مساله­ای بسیار بعید به نظر می­رسد و همچنین در هر صورت و به فرض ملاقات افشارطوس با افسران بازنشسته، بازهم شکی در نقش بقائی در این جنایت و کارگردانی و صدور دستور قتل از جانب او وجود ندارد. در تکمیل این بحث می­توان به این مساله هم اشاره کرد که بقائی و خطیبی با زیرکی و برای لوث کردن قضیه حتی اسم نمایندگانی را هم که در این مساله هیچ نقشی نداشتند از جمله افشار و زهری و … را هم به میان می­آوردند تا جهت مقاصد بعدی خود و لوث کردن مساله استفاده کنند و حتی طرفداران بقائی پس از انقلاب هم به نوعی باز همین روند را ادامه داده و تلاش داشتند تا با منحرف کردن افکار عمومی به نحوی انگشت اتهام را از بقائی به سمت دربار و افسران بازنشسته و … هدایت کنند که به عنوان مثال نشریۀ امید ایران به سردبیری دکتر علیرضا نوری زاده هم در سلسله مباحثی دربارۀ افشارطوس، عملاً همین روند را ادامه داد و مطالبی که بخش عمدۀ آن دروغ­های تاریخی هستند را در همین راستا منتشر کرد اما به گواهی تاریخ هرگز این دست دروغ­ها نتوانستند بقائی را تبرئه نمایند.

همچنین باید به این نکته مهم توجه کرد که متاسفانه اسناد افشا شده سازمان های جاسوسی بیگانگان ، با رسیدن به این مساله مهم ، سکوت مطلق پیشه کرده اند و عملا اسناد مناسبی در این باره وجود ندارد و ابعاد این جنایت فجیع ، روشن نشده اند .

شهید افشارطوس در دید مصدق :

مصدق در بی‌دادگاه نظامی بر روی نقش بی نظیر افشارطوس تاکید کرده و می گوید : مرحوم سرلشکر افشار طوس در شغل ریاست شهربانی افسری بی نظیر بود و غیر از انجام وظیفه نظری نداشت و به همین جهت با وضع فجیعی به قتل رسید غرض از از قتل او دو چیز بود یکی آنکه چنین افسری را از بین ببرند و دیگر آنکه ثابت کنند دولت آنقدر ضعیف است که رئیس شهربانی آن را می‌ربایند ولی قادر نیست قتله او را دستگیر نماید.

و در مورد عدم تسلط کافی بر نیروهای مسلح می نویسد :من با دستگاهی کار می‌کردم که زیر نفوذ استعمار بود پس از چند تغییر و تبدیل سرتیپ افشارطوس را در راس اداره کل شهربانی گذاردم شاید اصلاحاتی بکند. او را از بین بردند و با آن همه بیانات و اقاریری که متهمان به قتل او در نوار ضبط صوت نمودند همگی بدون استثنا در دادگاه نظامی تبرئه شدند و پرونده قتل او را که با آن طرز فجیع از بین رفته بود مختوم گردید.

همچنین سال ها بعد در احمد آباد در پاسخ به کسانی که از او درباره حوادث فاصله ۲۵ تا ۲۸ مرداد می‌پرسیدند ، نوشت : … و اما اینکه اینجانب روز های ۲۵ تا ۲۸ مرداد سکوت اختیار کردم علت این بود که اینجانب قوائی در اختیار نداشتم .دو افسر از اقوام من محافظ خانه بودند که آن ها را هم بعدا ” محاکمه و محکوم کردند…

آیا آنانکه مصدق را به عدم قاطعیت متهم می کنند برای یک بار از خود پرسیده اند مصدق به اتکا کدام نیرو خشونت به خرج می‌داد؟ ارتش و نیروهای مسلح و یا مردم …مصدق به خوبی واقف بود که در آن شرایط تنها از طریق آرامش و رفع تنش ها و به مرور قادر خواهد بود تا در مقابل بزرگترین دشمنان داخلی و خارجی بایستد و اهداف را به پیش برد …

سرانجام پرونده : پرونده قتل افشارطوس با هیاهو و تبلیغات شدید مخالفان به یک چالش شدید برای دولت مصدق تبدیل شد و سرانجام با دلایل و مستندات محکم در ۱۷/۲/۳۲ تحویل دادرسی ارتش شد. ولی جنایتکاران تحت حمایت قرار گرفتند و بازپرسان در کار اهمال می‌کردند و به دلیل تبعات بسیار شدید و هیاهوی مخالفان و نمایندگان مخالف مجلس و احتمال اعلام اعمال نفوذ مصدق در پرونده و ایجاد بحران جدید، امکان تعویض بازپرسان نیز وجود نداشت و در نهایت با فشار دولت و مقامات، ۸ مرداد ۱۳۳۲ بازپرس قرار مجرمیت را صادر کرده و پرونده در ۱۳ مرداد ۳۲ به دادگاه جنائی تحویل شد تا خارج از نوبت رسیدگی شود اما وقوع کودتا این مساله را ناکام گذاشت.

اسامی متهمان این پرونده هم به قرار زیر بود:

۱- حسین خطیبی

۲- سرتیپ بازنشسته علی اصغر مزینی

۳- سرتیپ بازنشسته علی اکبر منزه

۴- سرتیپ بازنشسته نصرالله بایندر

۵- سرتیپ بازنشسته نصرالله زاهدی

۶- سرگرد بازنشسته فریدون بلوچ قرائی

۷- سرهنگ بازنشسته علی محمد هاشم زاده

۸- هادی افشار قاسملو

۹- احمد بلوچ قرائی

۱۰- عبدالله امیر علائی

۱۱- عباسعلی نخلی

۱۲- امیر رستمی

۱۳- شهریار بلوچ قرائی

۱۴- ناصر زمانی

۱۵- نصیر خطیبی

۱۶- مظفر بقائی کرمانی(دستگیر نشده)

۱۷- مهندس علیرضا قره گزلو(متواری)

که کسانی چون بقائی و خطیبی و سرتیپ­های بازنشسته عوامل اصلی و سایرین و مجری نظرات آنها بوده­ اند.

در نهایت بجز بقائی ، سایر متهمان اصلی پرونده بازداشت شدند و پس از پس از ۲۵ مرداد بقایی هم بازداشت شد اما به فاصله بسیار کمی ۲۸ مرداد رخ داد و در آن هنگام همگان به درستی متوجه شدند فقدان افسری به سان افشار طوس تا چه حد برای ملت ایران گران تمام شده است و بقایی که با این جنایت فجیع نقش بسیار برجسته‌ای در پیروزی کودتا داشت ، بعدها که به دادگاه رژیم شاه فراخوانده شده بود ادعا کرد که به تصدیق همه سه بار تاج و تخت شاه ایران را از سقوط قطعی نجات داده است !!(۳۰ تیر۱۳۳۱ ، نهم اسفند۱۳۳۱ و ۲۸ مرداد۱۳۳۲)‌ .

پس از ۲۸ مرداد همه متهمان از زندان آزاد شدند .کودتاگران سعی داشتند تا این جنایت فجیع را به مصدق نسبت دهند و همزمان او را در دو دادگاه بکوبند و به این منظور به سرهنگ سررشته متوسل شدند اما سرهنگ سررشته تمام پیشنهادات و رشوه ها را رد کرده و حاضر نشد تا خلاف واقعیت در دادگاه شهادت دهد . مهره های دادگاه توسط حسین خطیبی و عوامل او انتخاب شد و حکم تبرئه متهمان صادر شد.در آخرین جلسه پس از قرائت رای متهمان ، اوباشان شعبان بی مخ فریاد زدند زنده باد قاتلین افشار طوس… اما نفهمیدند که چرا قاضی ها به سرعت جلسه را ترک کردند و متهمان نیز بسیار ناراحت شدند… مردم به طنز می گفتند معلوم می‌شود آن اسب هایی که افشارطوس را به غار حمل کرده اند ، او را کشته اند.

پرونده قتل افشارطوس همواره مفتوح ماند و نام بقایی همواره با آن همراه بود.جنایتکاران تا حدی نسبت به افشارطوس کینه داشتند که حتی آرامگاه او را از حالت عادی خارج کردند ونام افشارطوس تا ۲۵ سال بعد همواره با خطر همراه بود.

زاهدی نخست وزیر کودتا از تمام مسببان حادثه دلجویی کرد و به آن ها مقام و موقعیت داد.و شاه به خبرنگار یک مجله آلمانی گفت: نیمه شبی رئیس شهربانی کل کشور به وسیله فرد ناشناسی ربوده شد دکتر مصدق از این جریان اطلاع داشت و اقدامی نکرد… اما تاریخ هرگز جعل ها را بر نمی‌تابد و گرچه ممکن است سال ها حقیقت مخفی بماند اما سرانجام آشکار خواهد شد.

شاه در طی ۲۵ سال بعد موقعیت خود را هر روز بیش از پیش در ارتش تحکیم بخشید و ارتش را کاملا” وابسته به خود نمود و تا آنجا که توانست لات ها و اوباش را حامی خود کرد اما سرانجام با ذلت تمام شکست خورد و در حالی که از قاره‌ای به قاره دیگر می گریخت ، در نهایت ذلت مرد.حسین خطیبی در آن هنگام سال ها بود که مرده بود.آنان که گریختند با ذلت و دربدری روزگار را به پیش بردند. مزینی تیرباران شد. بلوچ قرائی به حدی به فلاکت افتاد که برای نان شب هم به اعتراف خودش محتاج شد و … دکتر باقر عاقلی در کتاب « شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران » جلد اول ، ص ۱۵۶ ، در این باره می نویسد : «… گرچه جو حاکم باعث شد قاتلین و مسببین فاجعه از مجازات مصون بمانند ، ولی با گذشت زمان مصائبی بر سر هر یک از آنها وارد شد که جز انتقام عدل الهی نام دیگری بر آن نمی توان نهاد » اما از اینان گذشته ، سرنوشت عامل اصلی این جنایت بسیار جالب توجه است.بقایی که در سالهای بعد مطرود شده بود ، پس از انقلاب به ایران آمد و تلاش بسیاری کرد تا خود را یک مبارز ضد شاه جلوه دهد . او شروع به بدگویی از دکتر مصدق و مدح گفتن از کاشانی نمود و این کار یعنی تخریب دکتر مصدق و در مقابل بالابردن وجهه شخصی چون کاشانی ، برای برخی از خوشایند ترین اعمال بود پس این جنایتکار به اعمال پلید خود ادامه داد و عمده بد گویی ها درباره دکتر مصدق را او بر سر زبان ها انداخت ، گرچه هرگز هیچ یک از آن ها ارزشی پیدا نکرد و سرانجام همو به جرم توطئه توسط وزارت اطلاعات دستگیر شد و دفترچه ارتباطات خطیبی در منزل او پیدا شد و یکی از مهم ترین جرائم او توطئه قتل افشارطوس بود و تا پایان عمر ننگین خود در زندان ماند.البته نوچه و شاگرد او دکتر حسن آیت ، دبیر سیاسی حزب جمهوری اسلامی شد و یکی از سرسخت ترین مخالفان مصدق به شمار می‌رفت.و همو بود که نخستین بار با مشورت استادش ، آوردن ولایت فقیه در قانون اساسی را مطرح کرد .

تمام تلاش کودتاچیان برای محو کردن نام افشارطوس از تاریخ به هیچ جا نرسید و نام نیک افشارطوس برای همیشه در تاریخ ثبت شد.در ۲۲ بهمن ۵۷ انقلاب پیروز شد و کمتر از سه ماه بعد در ۶ اردیبهشت ۵۸ مراسم بزرگداشت او با حضور هزاران تن از مردم و پرسنل شهربانی بر سر مزار او برگزار شد.دکتر عبدالکریم لاهیجی پس از اشاره به توطئه ناجوانمردانه قتل افشارطوس گفت:کودتاگران می‌خواستند نام افشارطوس را از تاریخ محو کنند و حتی کاری کردند که آرامگاه او از حالت عادی خارج شود اما امروز پس از ۲۵ با قهر ملت دیکتاتور سقوط کرد و نام افشارطوس دوباره زنده شد.این تقدیر الهی است کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند ، همیشه زنده هستند.پس از سخنان دکتر لاهیجی، آیت ا… همدانی که به نمایندگی از طرف رهبر انقلاب در این مراسم شرکت کرده بود ، به سخنرانی پرداخت و پس از مراسم دعا هزاران نفر از مردم بر سر مزار سرلشکر شهید جمع شده و از او تجلیل کردند… البته متاسفانه چند سال پیش سنگ مزار او را در آوردند.

سمبل شرف نیروهای مسلح :

افشارطوس از اوائل سال ۱۳۳۱ تا فروردین ۱۳۳۲ در حدود ۱ سال در بطن مبارزات بود و در خدمت نهضت ملی قرار گرفت ، اما همین مدت کوتاه برای قرار گرفتن نام شهید در جلو اسم او کافی بود .تاریخ زندگی او را منحصر به این چند ماه کرد و گذشته او را نادیده گرفت .دل سپردگی افشارطوس به نهضتی که ملت دل با آن داشتند ، باعث شد تا برای همیشه نام او به نیکی در تاریخ ثبت شود و هرگاه بحث بر سر حکومت ملی و دموکراسی شود و به حکومت دکتر مصدق بازگشت شود ، از شهادت او به عنوان یکی از مهم ترین دلایل تضعیف دولت ملی نام برده شود و به واقع شرافت و شجاعت افشارطوس آنهم در دستگاه ارتش ، او را به سمبل شرف نیروهای مسلح ایران تبدیل کرد .

این چنین منزلتی را تاریخ ارزان به کسی نمی‌دهد ، چه افشارطوس با خون خود دارای چنین منزلتی در تاریخ ایران شد.افسران درستکار اگرچه بسیار بوده و هستند اما هیچ یک منزلت افشارطوس را نیافتند.همان شرافت افشارطوس که مانع از غارت رعیت ها و دزدی در هنگام ریاست املاک مازندران بود، سبب شد تا او به فکر تشکیل سازمان افسران ناسیونالیست بیفتد و همان شرافت سبب شد تا وفادارانه به نهضت ملی خدمت کند و وعده ها و تهدید ها را شجاعانه رد کند و همان شرافت سبب شد تا دستگاه های جاسوسی قدرتمند ترین کشور ها به فکر حذف او بیفتند و همان شرافت سبب شد تا نامش برای همیشه به نیکی در تاریخ ثبت شود.

چنین است سرنوشت انسان ها که سرانجام روزی از این جهان در می گذرند . قضاوت تاریخ حتی در مورد آن ها که در نیمه راه عمر در می گذرند ، یکسان نیست و این بستگی تمام دارد به آنکه انسان در فرصت های کوتاهی که نصیب می‌برد ، در کجا قرار گیرد . افشارطوس در صف نیک نامان نشست و قاتلانش با بدنامی تمام در تاریخ مدفون شدند.

منابع :

۱)کشته گان بر سر قدرت : مسعود بهنود ۲)رویداد ها و داوری : مسعود حجازی ۳)اسناد قتل افشارطوس : محمد ترکمان

۴)خاطرات من : سرهنگ حسینقلی سررشته ،۵)کهنه سرباز : سرهنگ مصور رحمانی ۶) مصدق و رستاخیز ملت : سرگرد سخائی و … با تشکر از راهنمائی های ارزنده آقای مهندس حجازی

به کوشش : حمید رضا مسیبیان

<p style=”text-align: center;”><a href=”http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/afshartus2.jpg”><img class=”aligncenter” src=”http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/afshartus2.jpg” alt=”” width=”292″ height=”492″ /></a></p>

<p style=”text-align: justify;”><strong> سرتیپ ستاد محمود افشارطوس (مقتول ۲ اردیبهشت ۱۳۳۲)</strong></p>

<p style=”text-align: justify;”>ارتش و نیروهای مسلح جدید ایران اعم از شهربانی و ژاندارمری ، پس از کودتای ۱۲۹۹ هجری خورشیدی سید ضیاالدین طباطبائی ، با هدایت انگلیس از طرف رضا شاه به سبک جدید شکل گرفتند . نیروهای قزاق که بسیار بدنام بوده و با کمک شوروی ایجاد شده بودند و همچنین ژاندارمری که با کمک افسران سوئدی ایجاد شده بود ، هسته های اولیه این ارتش را تشکیل می دادند که رضاخان با کمک انگلیس به مرور به همه آنها مسلط شد و پس از انتقال برخی افسران خوب ژاندارمری به نیروی قزاق ، ابتدا این ترکیب را قشون ایران و سپس ارتش ایران نام گذاشت و ارتش به مرور در تمام کشور قدرت گرفته و مسلط گشت.</p>

<p style=”text-align: justify;”>تقریبا” هر فرمانده و افسر ارتش تنها با ارتباط نزدیک با رضا شاه و اطاعت مطلق از وی می‌توانست به مقام و منصب برسد.در نتیجه ارتش و نیروهای مسلح ایران کاملا” استبداد زده و وابسته به شخص شاه شدند و با توجه به نقش مستقیم انگلیس در به قدرت رسیدن و برقراری حکومت مطلقه رضا شاه ، نفوذ انگلیس در نیروهای مسلح بسیار زیاد بود و در تمام پست های حساس ، جاهای مورد علاقه استعمارگران و کادر سطح بالای نیروهای مسلح ، نفوذ استعمارگران بسیار شدید بود .</p>

<p style=”text-align: justify;”>طبیعتا ارتش جدید ایران با همه تجهیزات و امکانات در شهریور۱۳۲۰ ، بیش از چند روز در برابر حمله متفقین نتوانست مقاومت کند و همان ها که رضاخان را به سلطنت رساندند ظرف چند روز او را عزل و تبعید کردند . در ابتدا می‌خواستند در ایران جمهوری به پا کنند اما سرانجام با گرفتن تعهد از فرزند رضاخان مبنی بر آن که دست از پا خطا نکند ، او را بر تخت سلطنت نشاندند.پس از شهریور ۱۳۲۰ چون تا برقراری حکومت مطلقه محمد رضا پهلوی قطعا” چند سالی طول می کشید ، همه مردم مجال یافتند تا نفس راحتی بکشند و استعمارگران نیز با ایجاد شبکه های گسترده و پیچیده به نفوذ در جاهای حساس جامعه و از همه مهم تر نیرو های مسلح پرداختند .</p>

<p style=”text-align: justify;”>بخشی از افسران در این هنگام نصیب تبلیغات کمونیستی ابر قدرت شرق و جناح چپ شدند و البته خوشبخت ترین گروه اخیر آن ها بودند که بعدها توانستد از کشور بگریزند . برخی از افسران نیز در جناح بندی های درون ارتش و رقابت های تیمساران و فرماندهان ارتش قرار گرفتند و برخی نیز با خیال راحت به خرج کردن آنچه در زمان پدر تاجدار اندوخته بودند ، پرداختند و خلاصه آن که هر یک به راه خود رفتند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>از این میان سرهنگ محمودخان از نوع دیگری بود . محمود افشارطوس در سال ۱۲۸۴ ه.خ متولد شده بود . تحصیلات خود را در دبیرستان نظام ادامه داده و وارد دانشکده افسری شده بود و در سال ۱۳۰۸ به درجه ستوان دومی رسیده بود . او افسری بسیار فعال و کوشا بوده و در تمامی دوران تحصیل در دانشکده افسری و دوران تحصیل شاگرد اول بود . بسیار دقیق و قاطع بود و در هر زمینه که به فعالیت می‌پرداخت ، با تمام وجود چنان تلاش می‌کرد که به موفقیت نائل می‌شد. او از خانواده‌ای متوسط ولی متشخص بود که با سیلی صورت خود را سرخ نگه می‌داشتند .</p>

<p style=”text-align: justify;”>جوان و کارآمد بود که مورد توجه دیکتاتور قرار گرفت و به املاک سلطنتی رضاخان رفت و حتی از سال ۱۳۱۸ تا شهریور ۱۳۲۰ ، چندی هم رئیس املاک سلطنتی مازندران شد ، شغلی پر در آمد برای آنان که حاضر به دزدی و چپاول رعیت ها بودند تا برای همیشه خود را بیمه کنند اما افشارطوس از آن افراد نبود و شرافت او مانع از آن بود تا به این قبیل اعمال دست بزند . گرچه به دلیل طبیعت کار ، نام نیکی هم از آن زمان به یادگار نبرد و این سابقه همواره به حربه مخالفان تبدیل شده بود . متاسفانه در آن هنگام خشونت روش رایج بود و حتی در مدارس ابتدائی هم با دانش آموزان با خشونت برخورد می شد که طبیعتا این مساله در املاک سلطنتی نمود روشنی داشت و افشارطوس هم از این قاعده مستثنی نبود ولی باید گفت که او افسری شرافتمند و درستکار بوده و با سایرین تفاوت های بنیادین داشت چنانکه پس از شهریور ۱۳۲۰ همه روسای املاک سلطنتی برکنار و مورد تعقیب قرار گرفتند اما افشارطوس به اصفهان منتقل شده و با درجه سرهنگ دومی فرمانده هنگ پیاده اصفهان و مسئول امنیت اصفهان شده و سپس رئیس شهربانی اصفهان شد و درآن منطقه علیرغم اوضاع ناامن به دلیل از هم پاشیده شدن ارتش و نفوذ شدید حزب توده در میان کارگران که موجب درگیری های مداوم بود ، توانست نظم و امنیت را برقرار کند . و بعدا تاریخ نشان داد حتی افرادی با این سوابق هم قادرند به بلندترین منزلت ها در تاریخ برسند .</p>

<p style=”text-align: justify;”>در جریان غائله آذربایجان افشارطوس از فرماندهان ارتش بود و با لیاقت عمل کرده و فرماندار نظامی راه های همدان شد و مدتی هم بازرس ویژۀ لشکر یک شد اما پس از آزادی آذربایجان ، مشاهده کرد که ارتشیان به غارت اموال مردم می‌پردازند و به این امر شدیدا” اعتراض کرده بود . ظاهراً برخی افسران هم از قول مقامات بالاتر از او خواسته بودند تا در آن مسائل دخالت نکند اما افشارطوس پاسخ داده بود که <strong>ما برای مردم جنگیده ایم نه اینکه علیه آنها وارد عمل شویم</strong> که بعد از آن قضیه در انزوا قرار گرفته بود و به دانشگاه جنگ فرستاده شده و مدتی هم مدیر دروس دانشگاه جنگ بود و به مرور منزوی شده و از سمت های مهم کنارگذاشته شد و ترفیع های او نیز به عقب افتاد و هنگام اخذ درجه سرتیپی، ترفیع او بیش از سه سال تا زمان حکومت ملی دکتر مصدق به عقب افتاد . افشارطوس نه با ارتشبد آریانا همراه شد و نه به دنبال تیمسار ارفع رفت . مرید رزم آرا هم نشد و مدتی هم در دانشکده افسری مدیر دروس شد و به تدریس پرداخت.</p>

<p style=”text-align: justify;”>او در جوانی غرق در وجود رضاخان بود ولی از دوران نخست وزیری رزم آرا و شروع مبارزات ملی ، تغییرات فکری در او محسوس بود و به دموکراسی علاقه نشان می‌داد . او مصدق را به تمام معنا قبول داشت و نهایت تلاش خود را در کمک به او به کار بست و همچنین او داماد شیخ العراقین بیات خواهر زاده دکتر مصدق بود و دکتر مصدق و همسرش در مراسم ازدواج آن ها حضور داشتند و با توجه به این نسبت فامیلی، دکتر مصدق بیشتر می‌توانست به او اطمینان داشته باشد و لذا وی مورد توجه دکتر مصدق قرار گرفت.</p>

<p style=”text-align: center;”><a href=”http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/P_kodeta28mordad_192.jpg”><img title=”P_kodeta28mordad_19″ src=”http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/P_kodeta28mordad_192.jpg” alt=”” width=”570″ height=”319″ /></a></p>

<p style=”text-align: center;”>۱٫ محمود افشارطوس ۲٫ فرزین افشارطوس ۳٫ بهشید افشارطوس ۴٫ فرشید افشارطوس ۵٫همسر وی</p>

<p style=”text-align: justify;”><strong>سازمان افسران ناسیونالیست : </strong></p>

<p style=”text-align: justify;”>فساد در ارتش غوغا می‌کرد و این امر برای افسر شرافتمندی چون افشار طوس پذیرفتنی نبود پس به فکر افتاد تا برای رفع این معضل فکری بکند . در اوایل سال ۱۳۳۱ جمعی از افسران درستکار به دعوت سرهنگ ستاد محمود افشارطوس به منزل افشارطوس آمدند تا به گفته او درباره موضوع مهمی با آنان سخن بگوید.در نخستین جلسه حاضران عبارت بودند از سرهنگ ستاد محمود افشارطوس ،سرهنگ غلامرضا مصور رحمانی ،سرهنگ یاوری ،سرهنگ دبیر سیاقی و سرهنگ اشرفی.گفتگو درباره مطلبی بود که آن روزها نقل مجالس افسران بود یعنی خرابی وضع ارتش از لحاظ بی هدفی دستگاه آن ،فساد کارگزینی و … . یکی از حاضرین از قول یکی از دوستان نقل کرد که نرخ آن سال کارگزینی برای پیشنهاد درجه سرتیپی ۵۰۰۰ تومان وجه نقد و یک جفت قالیچه ابریشمی بوده و بدون آن سرهنگ هر چه قدر هم لایق باشد نامش در لوحه ترفیعات نخواهد رفت …همه حاضرین از این مساله اظهار تاسف کردند و سه تن که هنگام ترفیع آن ها بود پرسیدند چاره چیست ؟</p>

<p style=”text-align: justify;”>سرهنگ مصور رحمانی در این باره در خاطرات خود می گوید : طبعا” هیچ یک از حاضرین پاسخی نداشتند و من هم ساکت ماندم و از اینکه سرهنگ افشارطوس که او را مردی اصولی و فداکار تشخیص داده بودم برای یک مساله شخصی در آن موقع سال ، مرا دعوت به مذاکره کرده بود ناراحت شدم و گفتم : اگر مشکل ترفیع درجه است که راه حل آن معلوم است و با اشاره به یک جفت قالی ابریشمی که به دیوار آویخته شده بود ، گفتم که بخشی از راه حل آن را هم شما همین جا دارید پس بحث و اتلاف وقت برای چیست ؟</p>

<blockquote style=”text-align: justify;”>افشارطوس پاسخ داد : مساله جدی تر از این است من نمی خواهم و مورد ندارد که تقدس مابی به خرج دهم در ارتش ما همدیگر را می‌شناسیم . این حقیقتی است که همه شما می‌دانید که من رشوه بگیر نیستم ، اگر من رشوه نمی گیرم به این دلیل اساسی است که این عمل را رکیک و تباه کننده روح فرد در جامعه می‌دانم ولی اگر بنا شود خودم را برای رشوه دادن حاضر کنم فورا” این سوال برایم پیش می آید که چرا رشوه گیری نکنم که نفع مادی هم متوجهم کند؟منظورم این است که برای من رشوه دادن و رشوه گرفتن هر دو از لحاظ اصولی مفهوم واحد دارند.راشی و مرتشی هر دو مردودند ، هر دو فاسد کننده روح افراد در جامعه و باعث انحطاط محیط هستند پس ما نباید تسلیم طرز فکر انحطاط آور کارگزینی چی ها شویم و از طریق پرداخت رشوه حق خودمان را مطالبه کنیم</blockquote>

<p style=”text-align: justify;”>پس از تائید حاضرین سرهنگ رحمانی می گوید: پس مطلب به این صورت در می آید که ما باید همرنگ جماعت بشویم و یا مبارزه کنیم . تنها راه حل سوم کناره گیری از خدمت در ارتش است. و افشارطوس در جواب می گوید :</p>

<blockquote style=”text-align: justify;”>من یک سربازم یعنی در موقع لزوم پاکبازم پس حاضر نیستم شخصیت انسانی خودم را پائین بیاورم که افراد حقیر ومعلوم الحالی مرا به فساد بکشند، نه ترفیع می‌خواهم و نه استعفا می‌دهم من مبارزه می کنم</blockquote>

<p style=”text-align: justify;”>که این امر مورد تائید سایرین نیز قرار می گیرد و قرار می‌شود تا برای یافتن راه حل مناسب جلسات دیگری نیز داشته باشند .پس از مقداری بحث نتیجه گرفتند که عامل اصلی فساد رژیم بوده و آن بایستی اصلاح شود ابتدا بحث بر سر جمهوری بود و همه از محاسن آن می گفتند اما پس از مدتی به این نتیجه رسیدند که اسم حکومت مهم نبوده و آزادی های فردی و دموکراسی در حکومت اهمیت دارد و از همان جا اصول ایجاد یک سازمان مخفی با نام “سازمان گروه ملی”با هدف و اساسنامه مشخص به تائید هیات پنج نفره با نام هیات مدیره موقت رسید .در این سازمان افشارطوس به عنوان مدیر و سرهنگ مصور رحمانی به عنوان دبیر کل تعیین شدند . این سازمان ابتدا نام سازمان افسران ناسیو نالیست و سپس نام گروه سربازان ناسیونالیست و در نهایت نام سازمان گروه ملی را به خود گرفت.</p>

<p style=”text-align: justify;”>لازم به ذکر است که این هنگام اواسط حکومت دکتر مصدق و در اوج مبارزات ملی گرایانه ملت ایران به رهبری دکتر مصدق بود وآنان به درستی متوجه شدند که اهداف آن ها با اهداف جبهه ملی تشابه کامل دارد . پس اصول زیر به عنوان اصول سازمان تائید شدند :</p>

<p style=”text-align: justify;”>اصل ۱) سازمان گروه ملی برای ملت ایران دموکراسی را مطالبه می کند.سازمان در وضع فعلی با رژیم موجود که در آن تحت رهبری دکتر مصدق ، اختیارات کلی به ملت برگردانده شده همکاری خواهد کرد.</p>

<p style=”text-align: justify;”>اصل ۲) نتیجه مسلم اجرای اصل ۱ ، قرار دادن کلیه نیرو های مسلح کشور در اختیار ملت است . بنابر این اداره امور نیروهای مسلح و سازمان های انتظامی کشور اعم از ارتش ، ژاندارمری و شهربانی ، از دربار و شاه باید منتزع و در اختیار هیات دولت قانونی قرار گیرد.</p>

<p style=”text-align: justify;”>اصل ۳) به علت فساد مشهود اداره کارگزینی کل ارتش که موجب شده است اکثریت امرا ارتش و شاغلین مقامات مهم به دلایلی غیر از لیاقت و صلاحیت خدمتی ، به احراز درجه و مقامات بالا نائل شده باشند ، امرا ارتش در درجات سرلشکری و بالاتر به طور مطلق و در درجه سرتیپی به استثنا عده محدودی باید از خدمت برکنار شده و به جای آن ها باید از افسران صالح و جوان به کار گماشته شود.</p>

<p style=”text-align: justify;”>علاوه بر آن کمیسیون هایی به انتخاب خود افسران به سوابق و صلاحیت خدمتی عموم افسران از درجه سرهنگی به پائین رسیدگی خواهد کرد تا عناصر ناصالح تجسس و از کار خارج شوند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>اصل ۴) چون حکومت دکتر مصدق در مسیر خدمت به ملت و در راه اعتلای ایران گام بر میدارد ،سازمان بی دریغ در تمام مراحل در مقابل عناصر اخلالگر از آن پشتیبانی می کند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>پس هر یک از افسران در محیط کار خویش به جستجوی افراد ذی صلاحیت و علاقه مند پرداختند تا با تصویب هیات مدیره به قید سوگند به قرآن ، آن ها را به سازمان الحاق کنند .</p>

<p style=”text-align: justify;”>گفتنی است گرچه راس و اکثریت افسران ارشد ارتش در فساد غوطه ور و همچنین بدنه کلی ارتش استبداد زده و بودند ، اما برخی افسران شرافتمند به سازمان پیوستند که از جمله این افراد می‌توان به سرتیپ سپه پور، سرتیپ محمود امینی ، سرتیپ ریاحی ، سرهنگ ممتاز و … را نام برد و به این ترتیب نفرات سازمان تا حد چند ده نفر رسید که ۲۱ نفر از آنان از نیروی هوایی بودند و این با توجه به شرایط آن هنگام و جو غالب ارتش ، بسیار ارزشمند بود.</p>

<p style=”text-align: justify;”><strong>حوادث ۳۰ تیر : </strong></p>

<p style=”text-align: justify;”>مصدق در حال مبارزه با ابرقدرت های جهان بود و خواه نا خواه نمی‌توانست تنش شدید در کشور ایجاد نماید و در صدد بود تا به مرور دموکراسی را در کشور نهادینه نماید . از این رو در سال اول به امر ارتش نپرداخت و خواهان برگزاری انتخاباتی آزاد بود اما ارتش به امر شاه به شدت در مقابل این امر می ایستاد و یا در انتخابات دخالت مستقیم کرده و یا با ایجاد ناامنی مشکل ایجاد می‌کرد و به مرور می‌رفت تا دیکتاتوری شاه مطلق شود . پس مصدق طبق قانون از شاه خواست تا ارتش را خود در دست گیرد و این امر البته مورد موافقت شاه قرار نگرفت ، چه او به توصیه پدرش می‌بایست همواره ارتش را تحت کنترل داشته باشد . لذا مصدق به ناچار در تیر ماه ۱۳۳۱ استعفا داد . شاه قوام را به جای مصدق منصوب کرد و درگیری بین نیروهای مسلح و مردم شروع شد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>در این هنگام سازمان اولین نقش موثر خود را در تاریخ به جای گذاشت .سازمان با یک بررسی متوجه شد که بخشی از افسران واحد های زرهی و هوایی از افسران قسم خورده سازمان هستند و بنا بر آن شد تا فرماندهان با نیروهای خود به محل بروند ولی در آن جا از گشودن آتش به روی مردم خودداری نمایند همچنین با اعضا نیروی هوایی که از مهمترین حامیان جنبش بودند و تا به آخر نیز وفادار ماندند نیز ، هماهنگ شد تا دست به اقدامی نزنند .</p>

<p style=”text-align: justify;”>به هر روی واحد های زرهی به میدان بهارستان اعزام شدند و نیروی هوایی آماده کشتار بود اما مطلب به آن صورت که شاه پیش بینی می‌کرد رخ نداد . چه علاوه بر آن که مردم با فریادهای یا مرگ یا مصدق ، یکپارچه در خیابان ها از دکتر مصدق حمایت می‌کردند ، نیروهای مسلح و واحد های ارتش نیز تا حدی بی طرف ماندند و در نهایت پس از مدتی کشتار مردم ، شاه به ناچار دستور داد تا نیروهای مسلح به پایگاه های خود برگشته و انتظامات شهر را به مردم واگذار کرد . و در نهایت مجبور شد تا ظاهرا” فرماندهی نیروهای مسلح را به مصدق واگذار کند اما استعمارگران و شاه که متوجه موقعیت حریف شده بودند ، این بار دسیسه های خود را به روش های دیگری به کار بردند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>مصدق نام وزارت جنگ را به وزارت دفاع ملی تغییر داد و خود وزیر دفاع شد و اصلاحات در ساختار ارتش به آرامی شروع شد . در اینجا یک نکته حائز اهمیت است و آن اینکه به دلیل مشکلات بسیار عظیم بین المللی و خارج از کشور ، مصدق از هر گونه تنش در داخل کشور پرهیز می‌کرد و بر عکس خواهان آن بود تا به نحوی حمایت شاه را در برابر قدرت های خارجی جلب نماید ، پس به شاه از جهت حفظ مقام و موقعیت او طبق قانون اساسی که مانند دموکراسی های پیشرفته‌ای چون هلند و انگلیس و … نقش شاه را کاملا” تشریفاتی در نظر می گرفت ، کاملا” اطمینان داده و عمده توان خود را صرف مبارزه با استعمارگران بزرگ جهانی می کرد تا به آرامی و بدون خشونت ضمن تامین استقلال کشور ، دموکراسی نهادینه شود اما شاه جوان بعدها در خفا مشغول تماس با سازمان های جاسوسی انگلیس و آمریکا شد و در صدد جلب رضایت و حمایت اربابان گام بر‌داشت.</p>

<p style=”text-align: justify;”>پس از شروع اصلاحات ، از آن جا که مصدق به انتخابات آزاد اهمیت بسیار زیادی می‌داد ، دستور داد تا تمامی افسران پادگان مرکز در آمفی تئاتر دانشکده افسری اجتماع کرده و از میان خود افسران لایق را انتخاب کنند تا آن ها به تصفیه ارتش بپردازند.در این انتخابات سرهنگ ستاد محمود افشارطوس به عنوان نفر اول انتخاب شد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>همچنین اکثریت قریب به اتفاق افسران از منتخبین سازمان گروه ملی انتخاب شدند و در مرحله اول افراد زیر را تحت عنوان بازنشستگی از خدمت دور کردند:</p>

<p style=”text-align: justify;”>تمامی افراد با درجه سرلشکری و بالاتر</p>

<p style=”text-align: justify;”>تمامی افراد با درجه سرتیپی به استثنا عده معدودی که سوابق و صلاحیت آن ها قابل قبول بود</p>

<p style=”text-align: justify;”>۱۳۶۰نفر از افسران معرفی شدند تا کنار گذارده شوند و در مرحله اول ۱۳۶ نفر از آنان کنار گذاشته شده و با توجه به شرایط خارجی و خطرناک بودن تضعیف ارتش ، تصفیه بقیه به فرصت مناسب دیگری موکول شد ضمن آن که از سمت های مهم همگی کنار گذاشته شده و تا حد امکان ، پست های مهم به مرور به افسران سالم و اعضای سازمان گروه ملی(سازمان افسران ناسیونالیست )منتقل شد.</p>

<p style=”text-align: justify;”>لازم به ذکر است که افسران بازنشسته شده در زمره فاسد ترین افسران ارتش بودند تا جائیکه بعدها علیرغم حمایت قاطع آنان از شاه ، او هم حاضر به بازگرداندن بسیاری از آنها به خدمت نظام نشده بود . ولی با تمام این اوصاف ، شاید بتوان گفت که همین اقدام محدود هم ، به شدت به ضرر مصدق تمام شد . چراکه همین افراد با تشکیل کانون افسران بازنشسته ، به مقابله شدید با دولت پرداختند و ظاهرا حتی پس از اشغال کانون توسط قوای انتظامی ، در منازل خود در دستجات مختلف به مقابله با دولت مشغول شده بودند .و عملا در همه حوادث علیه دولت ملی نقش بسیار موثری داشتند که همین امر خود گوشه هائی از مشکلات مصدق در نیروهای مسلح را روشن می سازد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>به هر روی دکتر مصدق به اتکای مدیر دلاور سازمان ملی، افشارطوس، که به همراه عده‌ای دیگر مهر ماه ۱۳۳۱ ترفیع گرفته و اکنون سرتیپ شده بود ، تصفیه نیروهای مسلح را به پیش می‌برد و یقینا” در صورتی که سازمان ملی با همان جدیتی که ناشی از شجاعت ، قاطعیت و لیاقت افشارطوس بود به فعالیت ادامه می‌داد تغییرات قابل قبولی در نیروهای مسلح ایجاد می‌شد.</p>

<p style=”text-align: justify;”>افشارطوس در دی ماه ۱۳۳۱ فرماندار نظامی تهران شد و لیاقت فراوان از خود نشان داد که در نتیجه مورد توجه بیشتر دکتر مصدق قرار گرفته و در اول بهمن ۱۳۳۱ به سمت ریاست شهربانی کشور منصوب و در این سمت منشا خدمات گرانبهایی شد.لازم به ذکر است که تا هنگام حادثه نه اسفند ۱۳۳۱، سرلشکر بهارمست رئیس ستاد ارتش بود.</p>

<p style=”text-align: justify;”>افشارطوس ابتدا فرماندار نظامی تهران شد و لیاقت فراوان از خود نشان داد و در اواخر بهمن ۱۳۳۱ به سمت ریاست شهربانی کشور منصوب و در این سمت منشا خدمات گرانبهایی شد.تا هنگام حادثه نه اسفند سرلشکر بهارمست رئیس ستاد ارتش بود.</p>

<p style=”text-align: justify;”><strong>توطئه نهم اسفند : </strong></p>

<p style=”text-align: justify;”>یکی از خدمات بی نظیر افشارطوس، خنثی کردن توطئه قتل دکتر مصدق در نهم اسفند ۱۳۳۱ بود. در این روز ظاهرا قرار بود شاه مخفیانه به مسافرت خارج از کشور برود . مصدق به کاخ رفت تا مدارک لازم را به شاه تحویل دهد اما هنگام خروج متوجه شد که عده‌ای از لات ها و اوباش از قبیل شعبان جعفری که توسط آیت ا… کاشانی و آیت ا.. بهبهانی تحریک شده بودند، به همراه جمعی از افسران بازنشسته جلو کاخ جمع شده و قصد قتل او را دارند …</p>

<p style=”text-align: justify;”>مصدق از در دیگری به منزلش گریخت و جمعیت مزدور نیز به منزل مصدق حمله ور شدند تا به بهانه صحبت به او حمله ور شده و او را به قتل برسانند. رئیس ستاد ارتش سرلشکر بهارمست در کاخ نگه داشته شده بود و عملا” ارتش و فرمانداری نظامی کاملا” بی حرکت بودند، رئیس کلانتری نزدیک کاخ نیز با مزدوران همراه بود و ممانعتی از حرکت مزدوران ، علیرغم تاکید مصدق به عمل نیاورده بود و با حضور یکی از برادران شاه ، ماموران شهربانی از هر اقدامی باز مانده بودند ، محافظان منزل نیز آنچنان قوی نبودند و به ظاهر همه شرایط به نفع مزدوران بود. اما آن ها محاسبه یک چیز را نکرده بودند و آن اینکه در حدود چهل روز بود که افسری لایق و شرافتمند با نام سرتیپ افشارطوس رئیس شهربانی شده بود .</p>

<p style=”text-align: justify;”>افشار طوس در آن روز بی واهمه با سرعت تمام عمل کرد. او به وسیله عوامل اطلاعاتی خود و برخی منابع دیگر از نقشه قتل دکتر مصدق با خبر شد و چون مشاهده کرد که با توجه به وقت کمی که در اختیار دارد ، اگر بخواهد از در منزل دکتر مصدق وارد شده و ایشان را از مهلکه قریب الوقوع نجات دهد ، طبعا” بعضی از اوباش و افسران با وی درگیر می‌شوند، پس تصمیم می گیرد از خانه های مجاور منزل دکتر مصدق ، از خیابان پهلوی سابق به منزل ایشان وارد شده و همین کار را با کمک همسایه ها و گذشتن از پشت بام ها انجام می‌دهد و پس از با خبر کردن دکتر مصدق ، ایشان را از همانجا و با لباس منزل و از همان راه به ستاد ارتش که محلی امن بود انتقال می‌دهد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>شعبان بی مخ در این باره در خاطرات خود می گوید:</p>

<blockquote style=”text-align: justify;”>آیت ا…کاشانی به ما گفت:« … برین نذارین شاه بره اگه شاه بره عمامه مام رفته، (خاطرات شعبان جعفری ص ۱۲۳) مام رفتیم در خونه شاه … بعد از سخنرانی و داد و بیداد رفتیم در خونه مصدق ، بعد دیدیم طبقه اول ، اون بالا افشارطوس که رئیس شهربانی بود وایساده….من داد زدم گفتم : اومدیم مصدق رو ببریم نذاره اعلیحضرت بره. افشارطوس گفت : برو خفه شو! … افشارطوس دو سه تا داد زد سرمون ، مام دو سه تا داد سر اون زدیم و دعوامون شد…گفتم : آخه بابا پاگونتو شاه داده ! »</blockquote>

<p style=”text-align: justify;”>به هر روی نهم اسفند با جانفشانی و به قول برخی از ملیون با نهایت لوطی گری و جوانمردی افشارطوس و همچنین تلاش چند افسر دیگر از جمله سرهنگ سررشته، به پایان رسید. افشار طوس ضمن صادر کردن دستورات قاطعی برای برخورد با اوباش و مهاجمان ، مصدق را به ستاد ارتش منتقل کرد و سپس خود به جلو مجلس آمده و موقعیت در مجلس و میدان را به طور کامل بررسی کرده و سپس مصدق را به مجلس منتقل کرد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>شب هنگام بسیاری از مهاجمان که برخی نیز از دوستان افشارطوس بودند ، در زندان بودند و افشارطوس رعایت هیچ یک از آن ها را نکرد و نشان داد که تا او با مصدق باشد شکست مصدق بسیار مشکل خواهد بود . نهم اسفند جدال میان شاه و مصدق را آشکار کرد و به مماشات بین آندو پایان داد تا آنجا که مصدق پس از آن هرگز با شاه دیدار نکرد و از این پس بسیاری ازافسران سلامت را بر سیاست ترجیح داده و به کنار رفتند . به واقع این جانفشانی افشارطوس عملا” مقابله با شاه و استعمارگران آن هم به نحو بسیار موثر محسوب می‌شد.</p>

<p style=”text-align: justify;”>سازمان ملی افراد زیر را برای تصدی مقام های نظامی در نظر داشته وآن را به دکتر مصدق پیشنهاد نموده بود :</p>

<p style=”text-align: justify;”>رئیس ستاد کل : سرتیپ محمود امینی</p>

<p style=”text-align: justify;”>رئیس شهربانی کل کشور: سرتیپ افشارطوس</p>

<p style=”text-align: justify;”>رئیس ستاد نیروی هوایی : سرتیپ مهدی سپه پور</p>

<p style=”text-align: justify;”>معاون وزارت جنگ : سرتیپ مهندس تقی ریاحی</p>

<p style=”text-align: justify;”>گرچه از لحاظ قدرت ، رئیس ستاد کل بیشترین قدرت را داشت. اما شرایط آن هنگام به نحوی بود که امنیت شهرها در درجه اول اهمیت قرار داشت و یکی از دستگاه اطلاعاتی مهم کشور نیز در شهربانی قرار داشت و چنانچه دولت به شهربانی تسلط می یافت ، از یکی از بهترین منابع اطلاعاتی و انتظامی کشور بهره مند شده و با مخالفان برخورد می‌کرد همچنین با موافقت رئیس دولت ، تمام قوای پادگانهای شهری بدون آنکه احتیاجی به اجازه ستاد باشد ، در موارد حفظ انتظامات ، تحت قدرت و اختیار افشارطوس در سمت ریاست شهربانی قرار گرفتند و ارتش نیز با توجه به شرایط عدم جنگ خارجی ، چنانچه حتی بی تفاوت نیز عمل می‌کرد دولت به راحتی بر اوضاع مسلط می‌شد و این امر در دراز مدت می‌توانست به تسلط کامل دولت بر ارتش و نیروهای مسلح بینجامد ، البته سرتیپ امینی نیز افسری شرافتمند و درستکار و لایق بوده و می‌توانست خدمات مناسبی به دولت ملی بنماید.</p>

<p style=”text-align: justify;”>روز بعد از واقعه نهم اسفند، دکتر مصدق سرلشکر بهارمست را از ریاست ستاد ارتش خلع کرد،اما با اعمال نفوذ شدید حزب ایران ، به بهانه نمره وفاداری به دولت و نیز عدم جنگ خارجی ، بجای سرتیپ امینی، سرتیپ ریاحی که افسری فنی بوده و به دلیل تخصص فنی و علمی جهت معاونت وزارت دفاع پیشنهاد شده بود، به ریاست ستاد ارتش رسید که این خود موجب اختلاف ها و بحث‌های فراوانی با ریاحی در سازمان شد و در سازمان نفاق ایجاد کرد ولی سازمان را متلاشی نکرد.سرتیپ امینی هم به ریاست ژاندارمری کل کشور و نیروی جنوب رسید و هرگز خیانت نکرد و غائله بختیاری ها در جنوب را هم خنثی کرد و حتی در ۲۸ مرداد نیز قوای کمکی به منزل مصدق فرستاد. البته با وجود افشارطوس در راس مهم ترین دستگاه انتظامی و اطلاعاتی کشور و نیز عدم جنگ خارجی ، دکتر مصدق به اقدامات خود ادامه داده و مطمئن بود که پایگاهی در نیروهای مسلح دارد که به مرور نیز اوضاع بهتر می‌شد . پس از نهم اسفند و کنار رفتن برخی از افسران سالم که سلامت را به سیاست ترجیح داده بودند ، وظیفه افسران ملی و در راس آن ها افشار طوس بسیار مهم تر و حساس تر شد و به حق در آن روزگار قحط الرجال که افسران اگر خیانت نمی کردند اما جرات درگیر شدن با شاه و قدرت های بزرگ استعمارگر را نداشتند ، افسری به سان افشارطوس که قابل اعتماد و لایق بوده و سایر نظامیان قادر باشند تحت لوای موقعیت او به فعالیت بپردازند ، بسیار کمیاب و بلکه نایاب بود.</p>

<p style=”text-align: justify;”><strong>تقویت احزاب ملی : </strong></p>

<p style=”text-align: justify;”>از جمله اقدامات ارزشمند افشارطوس ، تقویت گروه ها و احزاب ملی و ملاقات با سران آن ها بود که از جمله آن ها می‌توان نیروی سوم به رهبری خلیل ملکی و حزب ملت ایران به رهبری داریوش فروهر را نام برد که افشارطوس در ملاقات های حضوری مکرر آن ها را به فعالیت بیشتر تشویق کرده و به آن ها نیز کمک می‌کرد. (شادروان شهید داریوش فروهر در سال ۱۳۷۷ در حالی که تلاش زیادی در جهت اتحاد اپوزیسیون ها داشت و در این راه گام های موثری برداشته بود به دست افراد سعید امامی به طرز فجیعی کشته شد .)</p>

<p style=”text-align: justify;”>افشارطوس همچنین نظر نامساعدی به شاه داشت و رفتارهای او را با عوامل خود تا حدی زیر نظر داشت و تنها رئیس شهربانی دوران پهلوی بود که خود را نوکر ملت می‌دانست و نه نوکر شاه و در حقیقت او نقطه اتکا مصدق در نیروهای مسلح محسوب می‌شد و قطعا وجود او هر روز بیشتر از دیروز ، قدرت ملیون را افزایش می‌داد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>کمتر از دو ماه از حضور افشار طوس در راس شهربانی کل کشور گذشته بود اما در همین مدت کوتاه خدمات بی نظیر او به نهضت ملی ایران ، زنگ خطر را برای استعمارگران و نوکران داخلی آن ها به صدا در آورده بود و او موثر ترین و خطرناک ترین فرد در برابر هر گونه اقدام بر ضد مصدق شمرده می‌شد و یقینا” هر توطئه داخلی با حضور افشارطوس در راس شهربانی کشور، با مشکلات زیادی روبرو می‌شد پس دستگاه جاسوسی استعمارپیر انگلیس به یاری نوکران داخلی، شروع به فعالیت کرد.</p>

<p style=”text-align: justify;”>هر چه تلاش شد تا با رشوه و پیشنهاد های دیگر افشارطوس به مصدق خیانت کند او نپذیرفت .قطعا چنانچه افشارطوس گوشه چشمی به استعمارگران نشان می‌داد با توجه به نقش مهم او ، هر چه اشاره می‌کرد به پای او می‌ریختند اما افشارطوس نام نیک را برگزید . و با رویه او مخالفان روز به روز تضعیف می‌شدند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>شهربانی محل نفوذ استعمارگران بود و مصدق از افشارطوس خواست تا شهربانی را از وجود وابستگان استعمارگران و جاسوسان پاک کند و اگر این اقدام به درستی انجام می‌شد ، برای نخستین بار شهربانی و دستگاه اطلاعاتی آن پایگاهی قابل اعتماد و ارزشمند برای نهضت ملی می‌شد. افشار طوس افسری بود که در این راه با نهایت شجاعت ، قاطعیت و خلوص عمل می‌کرد و این مساله به هیچ وجه برای استعمارگران و نوکران داخلی آن ها قابل قبول نبود . پس دستگاه جاسوسی انگلیس توطئه‌ای را طراحی نمود که اسناد آن را ۵ سال پس از پیروزی انقلاب و ۳۰ سال پس از توطئه افشا نمودند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>مظفر بقائی کرمانی که تا چندی پیش ظاهرا در حلقه یاران مصدق بود ، به مرور چهره خود را نمایان تر کرده و به دلیل جاه طلبی هایش به مخالفت شدید با مصدق کشیده شده بود و همین جاه طلبی او مورد توجه استعمار گران انگلیس قرار گرفت .او از مهمترین مخالفان مصدق محسوب می‌شد و نقش مهمی در اختلافات مصدق و کاشانی داشت و چنانچه از دشمنی با مصدق دست بر می‌داشت خدمت بسیار بزرگی به نهضت ملی شده بود ، اما تلاش های اطرافیان بی فایده بود و افشارطوس برای خدمت به نهضت ملی در صدد التیام روابط این دو بود .</p>

<p style=”text-align: justify;”>لازم به ذکر است که آن هنگام که بقائی خود را شیفته مصدق نشان داده و از فعالترین اعضای جبهه ملی بود ، با افشارطوس هم باب مراوده را گشوده و افشارطوس هنگامی که سازمان افسران ملی را شکل داده بود ، موضوع را به بقائی هم اطلاع داده بود . البته بقائی خود خط نفوذی هم در ارتش داشته و با برخی افسران مهم اطلاعاتی از قبیل پاکروان و دیهیمی هم رابطه داشت ولی به هر صورت او توانست افشارطوس را تحت تاثیر قرار دهد و حتی این دو برای یکدیگر قسم خوردند که به هم خیانت نکنند و برای محرمانه ماندن روابط حسین خطیبی به عنوان رابط معرفی شده بود و افشارطوس به بقائی اعتماد پیدا کرده بود . و این دو محرمانه با هم تماس داشتند .</p>

<p style=”text-align: justify;”>بقائی تلاش فراوانی کرد تا افشارطوس را با خود همراه سازد اما نتوانست ، او در برخی جلسات سفارش چند نفر را به افشار طوس نمود و افشارطوس با تمام وجود به شدت تلاش کرد تا رضایت بقائی را جلب نماید و با حسن نیت خود ، هر کاری که در توان داشت برایش انجام می‌داد و روز به روز تلاش بیشتری در جهت جلب حمایت وی انجام می‌داد و در آن هنگام در ظاهر اعتماد کافی برقرار شده بود و تلاش ها در ظاهر در حال جواب دادن بود اما هنوز هم مشکلات مصدق و بقائی پا بر جا بود .</p>

<p style=”text-align: justify;”>در این هنگام دولت ملی از توطئه شورش بختیاری ها ، با تسلیم سران آن ها راحت شده و افشارطوس هم نشان داده بود که با نهایت قاطعیت در برابر مخالفان خواهد ایستاد ، چنانکه در اسفند١٣٣١، سرلشکر زاهدی را حدود ٢٠ روز بازداشت کرده بود .گرچه به دلیل فقدان مدرک مناسب علیه زاهدی ، او آزاد شده بود . و عملا به دلیل حمایت همه جانبه و عدم وجود دلیل کافی ، امکان برخورد شدید با زاهدی ، برای دولت پیدا نشد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>از سوی دیگرگزارش هیات ۸ نفره در مجلس به انتظار تصویب بود.</p>

<p style=”text-align: justify;”>هیات ۸ نفره به خواست مصدق مامور بودند تا بررسی نمایند آیا طبق قوانین مشروطه پادشاه مسئولیتی در امور کشوری و لشکری دارد یا خیر،که پس از بررسی نتیجه آن شده بود که طبق قانون و مشابه کشورهای بلژیک،هلند و … شاه حقوقی در فرماندهی نیروهای مسلح ندارد و این مساله از حقوق هیات وزیران است.یقینا تصویب این گزارش گام بسیار بزرگی در تثبیت دموکراسی در ایران بود.</p>

<p style=”text-align: justify;”><strong>توطئه ربودن و قتل : </strong></p>

<p style=”text-align: justify;”>بقایی نتوانست افشارطوس را با افکار پلید خود همراه سازد ،پس از راه نیرنگ وارد شد و او را امیدوار کرد و توانست تا اعتماد او را به خود جلب کرده و با توجه به قسم متقابل این دو ، افشارطوس به او اطمینان پیدا کرد و بقائی هم برای به نتیجه رسیدن او را امیدوار نمود و قرار شد تا باقی جلسات را دور از چشم عوامل دربار و در خفا انجام گیرد . آیا او از شاه بدگویی کرده بود؟ البته بقائی خبیث هرگز کسی نبود که بر سر سوگند خود پایدار بماند ولی افشار طوس به او اعتماد پیدا کرده بود و در حالیکه که بی نهایت میل داشت بین نخست وزیر و یکی از مهم ترین و موثرترین دشمنان که روزی حامی موثر دولت بود تفاهم برقرار شود ، شرایط بقایی را پذیرفت و به افراد سفارش شده بقایی کمک کرده و برای ملاقات های بیشتر با او دور از چشم عوامل دربار و استعمار در خفا پافشاری می‌کرد و خطیبی هم به این ترتیب روابط به ظاهر محرمانه خود با افشارطوس را ادامه داده و حتی در مکان­های خلوت و از جمله منزل مادر افشارطوس با او ملاقات کرد.</p>

<p style=”text-align: center;”><a href=”http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/afshrtus22.jpg”><img class=”aligncenter” title=”afshrtus2″ src=”http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/afshrtus22.jpg” alt=”” width=”232″ height=”573″ /></a></p>

<p style=”text-align: justify;”>از سوی دیگر بقائی و خطیبی ، بعضی افسران بازنشسته از قبیل مزینی و منزه ، بایندر ، زاهدی(از بستگان سرلشکر زاهدی) ، بلوچ قرائی و…را به دور خود جمع کرده و با وعده وزارت و پست های مهم آن ها را قانع کردند تا در توطئه بر ضد حکومت ملی شرکت کنند و از طریق ربودن اعضای مهم وکلیدی دولت از جمله افشارطوس، ریاحی، دکتر فاطمی و … موجب سقوط دولت شوند و به آن ها تفهیم کردند که اگر چند روزی اعضای مهم دولت ، مثلا افشارطوس را بربایند ، دولت سقوط خواهد کرد و سپس او را آزاد خواهند کرد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>همچنین قرار بود آنها افراد دیگری از جمله سرتیپ ریاحی و … را هم بدزدند اما مهمترین فرد مورد نظر آن ها افشارطوس بود . لازم به ذکر است که افسران بازنشسته از مهم ترین مخالفان دولت مصدق بوده و همواره نقش موثری در مبارزه علیه مصدق داشتند ، که می توان به مواردی همچون توطئه نهم اسفند ، ربودن افشارطوس ، کودتای ۲۸ مرداد و … اشاره کرد که نقش بسیار موثری بر عهده اینان بود و حتی اگر نگوئیم بازنشسته کردن آنها اثر معکوس برای دولت ملی داشته ، اما به شدت موجب ایجاد مشکل برای دولت شده بود که این امر خود گوشه ای از مشکلات دکتر مصدق با نیروهای مسلح را نشان می دهد . خطیبی برای اطمینان افسران آن ها را یک روز به منزل روبروی منزل مادر افشار طوس برد و به نحوی بسیار مخفیانه ، خود با افشارطوس ملاقات کرد و از در دیگری در جائی خلوت خارج شد و آنها که با تعجب بسیار شاهد این مسائل بودند ، متوجه رابطه صمیمی او با افشارطوس شدند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>افسران در منزل خطیبی به دور هم جمع شدند و چند نفر دیگر هم بابت کارهائی چون بستن و نگهبانی از اسیر و … از جمله احمد بلوچ قرائی، امیر رستمی(پهلوان)، افشارقاسملو، شهریار بلوچ قرائی، نصیر خطیبی و …. در نظر گرفتند و چند روز متوالی تمرین می‌کردند و منتظر بودند تا افشارطوس به آنجا بیاید، اما او به واسطه مشغله یا درخواست خطیبی، چند روز نتوانست بیاید و قرارآنها ، تلفنی منتفی شده بود .</p>

<p style=”text-align: justify;”>شب ۳۱ فروردین پس از اتمام کار و مطابق قرار تلفنی افشارطوس با خطیبی ، افشارطوس ساعت ۹ شب در کوچه صفی علیشاه پیاده شد و راننده او در کلانتری منتظر دستور رئیس شهربانی ماند ولی رئیس شهربانی دیگر بازنگشت .</p>

<p style=”text-align: justify;”>افشار قاسملو یکی از متهمان دستگیر شده در این باره در بازجوییهای خود اعتراف کرده بود که قبلا شنیده است که خطیبی با تلفن به افشارطوس گفته بود که آقای بقایی منتظر شماست .</p>

<p style=”text-align: justify;”>از سوی دیگر بعد از مدتی همسر افشارطوس که از تاخیر او نگران شده بود مطلب را پیگیری کرده و در نهایت مراتب به نخست وزیر اطلاع داده شد و بلافاصله به دستور نخست وزیر اقدام شد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>بیش از هزار مامور کل منطقه را محاصره کرده و همه خانه­ ها را بازرسی کردند و مجرب ترین ماموران به کار گرفته شدند و جهت کنترل ماشین­ها هم اقداماتی صورت گرفت اما رئیس شهربانی به طرز اسرار آمیزی مفقود شده بود .</p>

<p style=”text-align: justify;”>از طرف دولت مبلغ ۵۰ هزار تومان مژدگانی برای یافتن رئیس شهربانی اعلام شد و به دستور دکتر مصدق ، وزیر کشور پرونده را شخصا زیر نظر گرفت . سرهنگ نادری از اعضای سازمان افسران ملی ، در سمت ریاست اداره کارآگاهی ، پرونده را به طور ویژه دنبال کرد و همچنین دکتر صدیقی با افسران رکن دو ارتش و سرهنگ سررشته که افسری لایق و درستکار بود نیز دیدار کرد و نظر سرهنگ سررشته را جهت پیگیری پرونده پرسید که سرهنگ سررشته در قبال اختیارات ویژه فراقانونی جهت بازرسی هر محل و بازداشت هر فرد پیگیری پرونده را پذیرفت و شروع به کار کرد . ماموران پس از تحقیق از راننده افشارطوس ابتدا به حوالی محل پیاده شدن افشارطوس رفته بودند و در آنجا از صاحب دکان بقالی که در آن محل بود ، تحقیق کرده بودند که شاگرد بقال به آن ها گفته بود که شب دوشنبه ، افسر بلند قدی از آن ها سراغ خانه حسین را پرسیده است و ماموران نتیجه گرفتند که منزل حسین نامی در همان نزدیکی ها است و پس از بررسی به منزل حسین خطیبی رسیدند و به آنجا وارد شدند و با توجه به اینکه رئیس شهربانی به راننده خود گفته بود که تلفن می­زنم این فرضیه که بایستی به دنبال منزل فردی به نام حسین که تلفن هم دارد بگردند و لذا منزل خطیبی بیشتر مورد سوء ظن واقع شده و همچنین در منزل هم تنها چند زن مشاهده کردند. پس به منزل وارد شدند و غذای فراوان در یخچال و باز بودن پنجره ها با توجه به سرد بودن هوا نظر آن ها را جلب کرد و پس از بستن پنجره ها ، بوی کلروفرم که برای بیهوشی بکار می‌رفت نظر ماموران را به شدت جلب کرد. و به دستور سرهنگ سررشته منزل تحت کنترل گرفته شده تا هر کس به آنجا آمد دستگیر شود و کسی هم حق نداشت تا به تلفن دست بزند .</p>

<p style=”text-align: justify;”>پس از مدتی نوکر که برای بردن بچه از منزل خارج شده بود به منزل مراجعه کرد و پس از بازجوئی از او معلوم شد چند شب پیش عده‌ای، فردی را دست و پا بسته از آنجا خارج کرده اند پس همگان منتظر بازگشت حسین خطیبی به منزل شدند و پس از بازگشت او را تحت بازجویی شدید قرار دادند و او به توطئه اعتراف کرده و اسامی ۴ افسر با نام های مزینی ، منزه، بایندر و زاهدی را ارائه داده و مزینی در ساعت ۲ بعد از نیمه شب، پس مراجعه به منزل بازداشت و سایرین نیز دستگیر شدند .دکتر مصدق امان نامه‌ای به حسین خطیبی و هر کس که با اطلاعات خود موجب خلاص شدن افشارطوس را فراهم آورد داد و به این ترتیب آن ها به دستگیری راننده مزینی هدایت شدند و روز بعد او را که با پای خود به دیدار مزینی آمده بود ، بازداشت کردند و با هدایت او به ده امیر علایی رفتند .کدخدای ده با مشاهده ماموران پا به فرار گذاشت که او را دستگیر کردند اما سخنان او آب سردی بود که بر سر ماموران ریخته شد ، چه او اعتراف کرد که افشارطوس را کشته اند و به راهنمایی او در ششم اردیبهشت محل دفن جسد پیدا و به پزشک قانونی اطلاع داده شد . سایر متهمان نیز به مرور دستگیر شدند و به طور مختصر جریان توطئه به این صورت افشا شد. :</p>

<p style=”text-align: justify;”>اعتراف متهمان نشان می‌داد شهید افشارطوس به حسین خطیبی اعتماد داشته و انتظار خدمت بسیار مهمی از او داشته است که تنها توسط او قابل انجام بوده و آن ایجاد تفاهم میان بقایی و دولت بوده است . به این منظور شهید افشارطوس پس از چند شب تاخیر ، ساعت ۹ عصر روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۳۲ ، مستقیما از اداره به محلی که آن ها تعیین کرده اند آمده است تا گامی جهت نزدیک تر شدن با بقائی بردارد . لازم به ذکر است که مطرح شدن نام بقائی در آن واقعه ، موجب حیرت شدید همه شده بود و ملیون که تا آن هنگام از ذات ناپاک این جنایتکار اطلاع نداشته و او را فردی مبارز می دانستند ، به شدت متعجب شده بودند. در این محل عده‌ای از افسران بازنشسته که به خیال خود با ربودن افشارطوس می‌خواستند دولت را ساقط کنند و به مقام برسند ، منتظر بودند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>در آنجا افشارطوس مدتی با خطیبی مشغول مذاکره بوده است و سپس با علامت خطیبی ، آن ها افشارطوس را با اتر بیهوش کرده و به او آمپول بیهوشی قوی تزریق کرده اند و با ماشین پونتیاک سرهنگ بازنشسته هاشم زاده و به رانندگی علیرضا قره گزلو، افشارطوس را با دستان بسته به ده عبدالله امیر علایی منتقل و از آنجا با کمک عباسعلی نخلی (کدخدا)به غار تلو در تپه های لشکرک در شمال تهران منتقل کرده اند. (البته در جراید آن زمان از جمله روزنامۀ اطلاعات ۸/۲/۳۲ و ۱۰/۲/۳۲خبرهائی مندرج است مبنی بر اینکه جنایتکاران ابتدا به افشارطوس پیشنهاد می­کنند تا به نحوی آنها را نزد دکتر مصدق برده و به نحوی عمل نماید تا آنها بتوانند دکتر مصدق را همان هنگام ترور کنند که با مخالفت وی مواجه می­شوند و پس از آن او را بیهوش کرده و از آن جا خارج می کنند.)</p>

<p style=”text-align: justify;”>روز چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۳۲ ، پس از مشاهده پیگیری شدید ماموران، همگی در منزل بقایی جمع می‌شوند .قبل از آمدن بقایی ، خطیبی به نوشته های جیب افشارطوس اشاره می کند که قصد داشته است تا همه شما ها را ترور کند و از این قبیل سخنان اما آن ها را ارائه نمی‌دهد و به حضار اعلام می کند(به احتمال بسیار قوی سخنان وی دروغ و برای تحریک افراد بوده است) که نظر آقای بقایی این است که اگر محبوس شما فرار کند و او را با تیر نزنید خیلی بی مورد است و غیر مستقیم تفهیم می کند که باید افشارطوس از میان برداشته شود و در جواب تعجب شدید و پرسش حضار که می‌پرسیدند مگر سقوط دولت و نخست وزیری بقایی قطعی نیست ، می گوید متاسفانه فعلا نه .</p>

<p style=”text-align: justify;”>پس از حضور بقایی ، او همه صحبت ها را تائید کرده و به حاضرین اعلام می کند که افشارطوس می‌تواند عامل یک کودتای شدید نظامی بر ضد شاه باشد و وجود او بسیار خطرناک است و به حاضرین تفهیم می کند که چنانچه او بازگشته و افکار خود را عملی کند هیچ مخالفی باقی نخواهد ماند و بازگشت افشارطوس و ادامه فعالیت های او بسیار خطرناک و غیر قابل قبول است . پس بقایی دستور داد تا او را به قتل برسانند و همچنین با اصرار فراوان از خطیبی خواست تا دفترچه تلفن و ارتباطات خود را در منزل او گذاشته و جهت رفع شک و تردید به منزل خود مراجعه نماید و اگر دستگیر شد نیز ، همه چیز را کتمان کند و او نیز با اعتماد به حمایت قاطع نماینده مجلس و ظاهراً قانون، غروب به منزل می‌رود. به این ترتیب افسران بازنشسته متوجه شدند که بقائی و خطیبی آنها را در چه دامی انداخته اند و پس از خروج از منزل بقائی ، به منزل مزینی رفته و در آنجا ضمن آنکه بر این نکته تاکید می کنند که این نقشه ای بوده که بقائی و خطیبی کشیده اند و آنها هم گیر افتاده اند ، تصمیم به عمل می گیرند و مزینی به غار برگشته و پس از مدتی بحث با بلوچ قرائی، در همان حین که خطیبی بازجوئی می‌شد ، به دستور مزینی آنها افشارطوس را به پائین غار در محل مسطحی منتقل کرده ، طنابی را به دور گردن او گره می‌زنند و از دو طرف به شدت می کشند و برای سرعت کار ،دستمال بزرگی را به دهان او فرو می کنند و دستمالی آلوده به اتر را هم جلوی دماغ او می­گیرند. پس از خاتمه جنایت ، جسد شهید افشارطوس را در گودالی که کنده بودند قرار داده و دفن می کنند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>مزینی پس از خاتمه کلاه او را برداشته و به شهر مراجعه کرده و دستگیر می‌شود.گفتنی است در تمام ۴۸ ساعتی که شهید افشارطوس در غار اسیر جنایتکاران بوده ، دست و پا و چشم او بسته بوده به جز چند عدد تخم مرغ چیز دیگری نخورده بود .</p>

<p style=”text-align: justify;”>روز ششم اردیبهشت جسد طناب پیچ شدۀ شهید افشارطوس در حالی که قرآن کوچکی که قنادی یاس به مشتریان هدیه می‌داد، در جیب کت افسری او قرار داشت، کشف شد . روزنامه ها عکس های وحشتناکی از جسد طناب پیچ شده شهید افشارطوس که صورت او تماما” سیاه شده بود و به وضع بسیار فجیعی کشته شده بود ، چاپ کردند .آیا همین عکس ها و این فاجعه موجب شد بسیاری از افسران از وحشت راه بی طرفی را پیش گیرند؟؟</p>

<p style=”text-align: justify;”>این جنایت ضربه بسیار شدیدی به روحیه مصدق و یارانش وارد کرد که هرگز جبران نشد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>تشییع جنازه شهید افشارطوس به صورت یک همبستگی عظیم ملی در آمد و با حضور گسترده مردم و اکثریت دولتمردان جسد او در آرامگاه خانوادگی آن ها در بیمارستان شهدای تجریش به خاک سپرده شد .آن روز عزای ملی اعلام شد . همسر مصدق هم با لباس سیاه در مراسم شرکت کرده و موسیقی از برنامه های رادیو حذف شد. حجت‌الاسلام بلاغی در مراسم ویژه شهادت او چنین گفت : … وقتی مصدق در این روزگار قحط الرجال که همه را موقعی که به حسابشان می‌رسی می‌بینی با ساکنین ساحل تایمز و آن طرف دریاها رابطه دارند انتخاب می کند که با او همکاری کند ، ببینید چه جنایتی است به مقدرات یک ملت که نمی‌دانم روی چه حساب های خصوصی و اغراض پست حیوانی به گردن یک مرد کمربند ببندند و با این طرز فجیع او را بکشند و ملتی را این طور متاثر و غمگین نمایند ..</p>

<p style=”text-align: justify;”>شهید افشار طوس بنا به پیشنهاد نخست وزیر و قوانین آن زمان با یک درجه ترفیع به سرلشکری رسید .</p>

<p style=”text-align: justify;”>اما مسائل پس از شهادت افشارطوس نیز بسیار دردناک بود.در آن مقطع فرمانداری نظامی زاهدی را احضار کرده بود اما با کمال تعجب آیت ا… کاشانی که رئیس مجلس و یکی از مهم ترین مقام های مذهبی بود و به ندرت حتی برای اداره مجلس به مجلس می آمد ، شخصا” به مجلس آمده و به حمایت از زاهدی پرداخت و زاهدی در مجلس متحصن شد و دستگیری او به علت حمایت همه جانبه کاشانی و نمایندگان درباری ممکن نشد.</p>

<p style=”text-align: justify;”>لازم به ذکر است که کاشانی به صراحت اعلام کرده بود که از مزاحمت‌هائی که برای زاهدی پیش آمده متاسف است و آرزو دارد او بتواند به خدمات بیشتری نائل شود!</p>

<p style=”text-align: justify;”>فردا عکس های زاهدی و کاشانی در کنار هم در مجلس در همه روزنامه ها چاپ شد.قبلا هم کاشانی با فشار زیاد و تعطیلی مجلس ، رئیس گارد مجلس سرگرد سخائی را که افسری ملی بود عوض کرده و به فرمانده جدید که از عمال دربار و طرفداران زاهدی ، و مورد تائید او هم بود دستور پذیرائی از زاهدی را صادر کرد و تا به آخر او و نمایندگان درباری قاطعانه پشت سر زاهدی ایستادند و با ایجاد بحران و جنجال در جامعه، تا به آخر مانع از بازداشت زاهدی شدند و از آن پس مصدق و کاشانی و بقائی کاملا” در برابر هم قرار گرفتند . متاسفانه کاشانی در این جریان نه تنها حمایتی از مصدق نکرده بود بلکه با همسوئی با دشمنان حتی از بی نظمی دستگاه انتظامی انتقاد کرده بود که چرا آنقدر بی نظم است که رئیس آن را باید بدزدند ؟ همچنین کاشانی با استفاده از مقام ریاست مجلس ،مانع از سلب مصونیت قضائی بقائی و به تبع آن مجازات بقائی و زاهدی می‌شد. مجلس جایگاه قاتلان شده و عملا” به مهمترین پایگاه مخالفان دولت تبدیل شده بود. در همان هنگام کاشانی در مصاحبه‌ای درباره بقائی به صراحت گفته بود : « … نظر من این است که این نسبت های ناروا به آقای دکتر مظفر بقائی که سالهاست در صحت عمل و درستی و فداکاری قابل تقدیر برای مملکت و ملت ایران کم نظیر هستند دور از انصاف و وجدان است !!!.» مصدق حتی پس از نه اسفند هم در صدد آشتی با کاشانی بود و قبل از آن بارها اعلام کرده بود برای رفع اختلاف حتی حاضر است دست کاشانی را ببوسد ولی آیا پس از این جریانات راهی وجود داشت.</p>

<p style=”text-align: center;”><a href=”http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/afshartus32.jpg”><img class=”aligncenter” title=”afshartus3″ src=”http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/afshartus32.jpg” alt=”” width=”381″ height=”430″ /></a></p>

<p style=”text-align: justify;”>آیت الله طالقانی که از روحانیون شریف و مبارز حامی نهضت ملی بود هنگامی‌که از عملکرد کاشانی در حمایت از زاهدی مطلع شد و آنگونه که از خاطراتش برمی‌آید به صراحت جاسوسان شناخته شده را در اطراف او دیده بود ، چند بار برای رفع کدورت بین مصدق و کاشانی به دیدار کاشانی رفت و به مزاح هنگامی که به او خربزه تعارف کرد گفته بود : حضرت آیت الله دارند پوست خربزه زیر پایتان می‌اندازند !‌!‌! .</p>

<p style=”text-align: justify;”>همچنین مساله مهم دیگری که تصویب گزارش هیات ۸ نفره بود نیز در مجلس با کارشکنی ها راکد مانده بود.</p>

<p style=”text-align: justify;”>این شرایط مصدق را بر آن داشت تا جهت انحلال مجلس دست به رفراندوم بزند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>لازم به ذکر است که در همان هنگام، برخی شایعات بر سر زبان ها افتاد و تلاش شد تا این فاجعه ملی به رسوایی اخلاقی منتهی شده و اصل قضیه فراموش شود و پای زنانی به میان کشیده شد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>اولین آن ها تامارا بود که در آن روز با افشارطوس ملاقات کرده بود که پس از بازجویی معلوم شد ربطی به این مساله نداشته است.</p>

<p style=”text-align: justify;”>زن دیگری که نام او به میان آمده بود فروغ ، خواهر حسین خطیبی بوده است و مثلا گفته می‌شد که افشارطوس با لباس شخصی برای دیدار او به آنجا رفته که گذشته و مذاکره طولانی افشارطوس با خطیبی که در تمام اعترافات متهمان دیده می‌شود، باطل بودن این ادعا بی نیاز از از توضیح است.</p>

<p style=”text-align: justify;”>همچنین در اسناد اعترافات تمام متهمان بدون استثنا، هیچ صحبتی از این گونه مسائل نشده و بر این نکته تاکید شده است که دلیل ملاقات و اشتیاق شدید افشارطوس ، التیام روابط بقایی و دولت بوده است و حتی آنان همین سخن را از خطیبی هم بارها شنیده بودند و احتمالا” به دلیل تاخیر در قرار و اینکه افشارطوس به دلیل مشغله کاری ، از اداره مستقیما” به دیدار خطیبی و بقایی رفته است و به دلیل نفوذ عوامل دشمن در همه جا و نیاز به مخفی کاری و اعتماد فراوان به بقایی ، این مساله را علنی نکرده است هر چند باید به این نکته بسیار مهم هم توجه کرد که در میان دستگیر شدگان متهم به این جنایت اسم فردی به نام ناصر زمانی که کارآگاه و عضو حزب بقائی بوده است به چشم می­خورد و طبق مطالب موجود در نشریات آن زمان (اطلاعات ۱۰ اردیبهشت ص ۴)، ناصر زمانی کارآگاه مخصوص رئیس شهربانی و همچنین عضو حزب بقائی بوده و در آن حزب به دستور ریاست شهربانی نظارت می­کرده اما عملاً به رئیس شهربانی خیانت کرده و به خدمت خائنان درآمده بود و در حالیکه افشارطوس رفتن خود به منزل خطیبی و قصد خود را به او اطلاع داده بوده اما متاسفانه به دلیل همدستی وی با توطئه گران وی که ظاهراً تنها فرد مطلع از رفتن افشارطوس به منزل خطیبی برای ملاقات با بقائی بوده، این مساله را به دولت اطلاع نداده و به این دلیل ظاهراً کسی از جریان این ملاقات مطلع نشده است.(ظاهراً ناصر زمانی بعدها عضو ساواک شده و پس از انقلاب اعدام شده بود.)</p>

<p style=”text-align: justify;”>همچنین به نوشته روزنامه اطلاعات مورخ ۲/۲/۳۲ بنا به گفته مادر افشارطوس، وی معمولاً دربارۀ امورات مربوط به کارهای خود خبر چندانی به خانواده نمی­داده و همچنین به شدت مشغول کار و تلاش بوده است.</p>

<p style=”text-align: justify;”>شهادت افشار طوس به حق کمر دولت ملی را شکست و ضربه بسیار بدی به روحیه ملی گرایان وارد کرد ومصدق هرگز نتوانست مهره دیگری را جایگزین او نماید. غروب غم انگیز ۲۸ مرداد همگان به درستی متوجه شدند نبود افسری به سان افشارطوس تا چه حد می‌تواند برای ملتی گران تمام شود.سرهنگ رحمانی در این باره می گوید:</p>

<p style=”text-align: justify;”>« افشارطوس یک شهید واقعی بود او فدای روحیه صداقت آمیزخدمتی یک سرباز ملت دوست شد او نسبت به رئیس دولت کمال اعتقاد و احترام را داشت .وچون به صحت عمل و ملت دوستی مصدق ایمان داشت مطمئن بود که با خدمتگزاری صادقانه به او ملت ایران در مسیر تعالی و آرامش قرار خواهد گرفت و از این رو از هیچ کوششی در این راه فروگذار نمی کرد .»</p>

<p style=”text-align: justify;”>زنده یاد مسعود حجازی خواهرزاده سرتیپ افشارطوس ، درباره این شهید گرامی می نویسد : « او به علت اخلاق و روش و خصلت های خود قبل از آنکه به ترفیعات ارتشی نائل شود یک فرد ممتاز خانواده بود . از نظر سلامت اخلاق و راستگوئی در گفتار و درستی در کردار نمونه بود .هیچگاه دروغ نمی گفت و از نظر نظم و انضباط در کارها کم نظیر بود … ». و شاید بتوان گفت به دلیل همین خصوصیات اخلاقی بود که او به سوگند بقائی اعتماد کرد و در دام این منافق خبیث افتاد … .و قطعا وجود او سد محکمی دربرابر توطئه ها علیه دولت ملی بود و پس از گذشت فقط دو ماه از حضور افشارطوس در راس شهربانی کل کشور، استعمارگران و نوکران داخلی آن ها تحمل نیاوردند ودسیسه های خود را شدت بخشیدند . قتل افشار طوس نقطه آغاز کودتا بر ضد مصدق بود و اثرات بسیار بدی داشت که به برخی از آن ها اشاره می‌شود :</p>

<p style=”text-align: justify;”>۱)متوقف شدن اصلاحات در شهربانی کشور و پاک نشدن شهربانی از لوث وجود جاسوسان و نوکران بیگانگان که روندی که به این طریق شروع شد موجب تسلط بیش از پیش استعمارگران درمکان های حساس نیروهای مسلح و به خصوص دستگاه های اطلاعاتی کشور شد و به این ترتیب حمایت مهم ترین دستگاه انتظامی کشور از بین رفت چه با توجه به ساختار نیروهای مسلح افسری لایق و قاطع که بتواند حمایت این دستگاه را جلب نماید و برای مصدق نیز قابل اعتماد باشد وجود نداشت و گرچه بدنه شهربانی نیز مانند سایر نیروهای مسلح با مردم بود اما عملا” با توجه به نفوذ استعمارگران و شاه و شرایط مختلف ، عمدتا” راه بی تفاوتی پیش گرفتند و بخشی نیز به خدمت کودتاچیان در آمدند.در تائید این ادعا می‌توان به روز کودتا در ۲۸ مرداد اشاره کرد که در یک نیم روز ، ایران سه رئیس شهربانی منصوب مصدق داشت تا شاید اغتشاشات خاموش شود اما هیچ فایده‌ای نداشت.صبح زود سرتیپ مدبر رئیس شهربانی بود که پس از آن که هیچ واکنشی در برابر کودتاچیان نشان نداد ، سرتیپ شاهنده رئیس شهربانی شد و پس از مدت کمی سرتیپ دفتری از بستگان مصدق با حیله و نیرنگ رئیس شهربانی شد که او خود بزرگترین ضربه را به دولت ملی زد و بخشی از نیروهای شهربانی را به نفع کودتاچیان وارد عمل کرد.قطعا” چنانچه در این روز افشار طوس رئیس شهربانی بود ، کودتاچیان هرگز به آن سرعت به اهداف خود نمی‌رسیدند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>۲) افول تدریجی سازمان گروه ملی پس از حذف مهره اصلی و مدیر سازمان ، آن هم با آن طرز فجیع و وحشتناک که این امر را می‌توان یک اخطار جدی به همه افسران و حتی غیر نظامیان دانست و بد تر از آن مشاهده حمایت همه جانبه یکی از بلندپایه ترین مقامات مذهبی و سیاسی کشور از جانیان و قاتلان و مشکل داشتن مصدق حتی برای محاکمه جنایتکاران. (آیت ا… کاشانی در آن هنگام رئیس مجلس هم بود و از زاهدی و بقائی حمایت می‌کرد و همچنین سرهنگ رحمانی در خاطرات خود به نفوذ آیت ا… کاشانی نزد معتقدانش در ارتش که موجب تولید شکاف بین سازمان گروه ملی و برخی افسران ارتش شده ، اشاره می کند و این امر را موجب تضعیف سازمان می داند ).همچنین افشارطوس به دلیل رابطه نزدیک با دکتر مصدق بسیار مورد اعتماد او بود و می‌توانست نقش رابط و مرتبط کننده نظامیان درستکار را با مصدق به عهده گیرد که پس از شهادت او هرگز مصدق نتوانست کسی را جایگزین او نماید ، چنین روندی عمده افسران شاغل در سمت های مهم و نظامیان را به بی طرفی و پرهیز از خطر سوق داد که این امر در ۲۸ مرداد به عینه مشاهده شد و عمده نظامی ها نه از مصدق حمایت کردند و نه به او خیانت کردند و به جز گارد ویژه محافظ نخست وزیر ،که قاطعانه با کودتاچیان مقابله کرد هیچ گروه دیگری مبارزه جدی با کودتاچیان نداشت و این مساله از دید مصدق پنهان نبود و مصدق بعد ها به این مساله اشاره نمود.</p>

<p style=”text-align: justify;”>۳) خارج شدن اداره آگاهی شهربانی از کنترل دولت ملی ، که یکی مهم ترین دستگاه های اطلاعاتی کشور بود . گفتنی است در زمان افشارطوس تسلط مناسبی به این دستگاه وجود داشت و تحرکات مخالفان زیر نظر بود و به عنوان مثال هنگامی که در جستجوی ردپایی از افشارطوس ، اسناد شخصی او توسط مسعود حجازی بررسی شد،حتی تعداد دفعات تماس های میر اشرافی از طرف سفارت عربستان با انگلیسی ها و زمان آن ، از طرف کار آگاهان مخصوص رئیس شهربانی گزارش شده بود. و یقینا” چنانچه دولت به یکی از دستگاه های اطلاعاتی کشور تسلط کافی داشت، از توطئه های مخالفان آگاه می‌شد و توانایی داشت تا دست به اقدام مناسب بزند.همچنین افشارطوس تلاش فراوانی جهت پاکسازی آگاهی داشت و با رویه او دستگاه اطلاعاتی مناسبی در اختیار دولت قرار می گرفت اما پس از شهادت او ، نه دردستگاه اطلاعاتی شهربانی و نه ارتش ، دولت پایگاهی نداشت و با برنامه بسیار دقیق استعمارگران و مسائل ناشی از شهادت افشارطوس ، تمامی دستگاه های اطلاعاتی کشور به طور کامل در اختیار بیگانگان قرار گرفتند و یا در بهترین حالت بر ضد دولت عمل نکردند .</p>

<p style=”text-align: justify;”>۴) شهادت افشار طوس اثرات بسیار بد دیگری نیز داشت که یکی از آن ها دادن بهانه به دست مخالفان برای استیضاح دولت ، آن هم به بهانه شکنجه متهمان و بدون توجه به کشف جرم بود . همچنین جنایتکارانی چون بقایی و زاهدی با حمایت کاشانی پایگاهی بسیار قدرتمند و امن در مجلس یافته بودند که مخالفان از این پایگاه استفاده فراوان می‌بردند و تصویب گزارش هیات هشت نفره که گامی بزرگ در راستای برقراری دموکراسی در کشور محسوب می‌شد ، در مجلس معوق مانده بود.روندی که به این ترتیب ادامه یافت سبب شد تا مصدق با توجه به زیاد شدن نفوذ استعمارگران در مجلس و تطمیع بخش عمده ای از نمایندگان ، ناچار به رفراندوم جهت انحلال مجلس متوسل شود. چه اگر دولت با رای نمایندگان ساقط می‌شد اثر آن بسیار بدتر از کودتا بوده و واقعیت ها پنهان باقی می ماند .البته اکثریت مطلق مردم نیز علیرغم فتوای صریح کاشانی شرکت کرده و رای مثبت دادند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>در خرداد سال ۱۳۶۴ در کانال ۴ تلویزیون انگلیس یکی از عوامل سابق اینتلیجنت سرویس انگلستان بی آنکه چهره‌اش نشان داده شود ، اظهار داشت” افشارطوس به دستور اینتلیجنت سرویس ربوده شد و به قتل رسید . وی چند تن از امرای بازنشسته ارتش به رهبری سرلشکر زاهدی ، دکتر مظفر بقایی و برادران رشیدیان(سیف اله-اسد اله-قدرت اله) را عامل این جنایت معرفی کرد و هدف از قتل رئیس شهربانی را بالابردن روحیه مخالفان دولت مصدق و تهدید طرفداران آن دانست ” که ملاحظه می‌شود به طور کامل در این زمینه به موفقیت نائل شدند.و همچنین بهانه تبلیغاتی مناسبی به مخالفان داده شد تا تبلیغ کنند دولت آنقدر ضعیف است که توانایی نگهداری رئیس شهربانی خودش را هم ندارد.ضمن آنکه در آن هنگامه قحط الرجال مردی بی نظیر را از بین بردند که هرگز کسی جایگزین او نشد. البته باید خاطر نشان ساخت که در سخنان این مامور اینتلیجنت سرویس اشتباهات فراوانی در مورد جزئیات واقعه وجود دارد چنانکه نحوه قتل را با گلوله و به طور ناگهانی و بدون برنامه قبلی و آنهم به دلیل توهین شهید افشارطوس به شاه ذکر کرده بود و حال آنکه چه عکس‌های جسد طناب پیچ شده شهید افشار طوس و چه اسناد نشان می‌دهند او با پیچیدن طناب دور گردنش به شهادت رسیده و همچنین در مورد دخالت برادران رشیدیان و سرلشکر زاهدی در این جنایت هم ، حداقل با توجه به اعترافات متهمان در کتاب « اسنادی پیرامون توطئه ربودن و قتل سرلشکر افشارطوس» و یا کتاب خاطرات سرهنگ سررشته و یا روزنامه اطلاعات در آن مقطع، نگارنده سندی نیافته است و در بین اسامی نهائی متهمان هم که در کیفرخواست پرونده منتشر شده بود ، نامی از سرلشکر زاهدی و یا پسرش و یا رشیدیان ها به چشم نمی خورد.(کیهان ۱۳مرداد ۱۳۳۲) (البته احتمالا برای جلوگیری از اقدامات بعدی ، زاهدی احضار شده بود و برادران رشیدیان هم همکاری مناسبی با انگلیس داشته اند و این اشتباه احتمالا به این دلیل پیش آمده ولی با توجه به اعترافات متهمان، چنین مواردی مشاهده نمی شود و اگر هم در این موارد ابهامی باشد باید گفت ممکن است در این مورد آنان تنها با شخص مظفر بقائی در تماس بوده اند که با توجه به عدم دستگیری بقائی تا ۲۵ مرداد ، طبیعتا اعترافاتی هم از او در آن هنگام گرفته نشده است و در فاصله سه روز بحرانی ۲۵ تا ۲۸ مرداد هم که بر طبق روال قانونی عملا هیچ اقدامی نمی توانست جهت تشکیل دادگاه و مجازات مجرمین به نتیجه برسد و باید گفت که جزئیات این جنایت وحشتناک ، تنها زمانی کاملا روشن خواهد شد که اعترافات بقائی در وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران، و یا اسناد سازمان های جاسوسی انگلیس در این مورد، منتشر شوند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>همچنین باید خاطر نشان ساخت که اعترافات خطیبی به طور کامل منتشر نشده و فرمانداری نظامی برای لطمه نخوردن به روند پرونده ، انتشار کامل آن را به بازجوئی از بقائی موکول کرده بود و در مجموع درباره جزئیات حادثه ، هنوز هم نکات مبهم فراوانی وجود دارد .که احتمال دارد برخی اقدامات نیروهای انتظامی هم به دلیل دستگیر نشدن بقائی و برای افشا نشدن ، موقتا متوقف شده بودند .</p>

<p style=”text-align: justify;”>به عنوان مثال علت اینکه افشارطوس از بقالی آدرس خانه حسین خطیبی را پرسیده و نحوه ورود او به منزل خطیبی ، کاملا روشن نشده است گرچه ظاهراً وی آدرس منزل حسین خطیبی را از بقال می­پرسد که صاحب بقالی با توجه به اعتراض­های قدیم حسین خطیبی در موارد مشابه، از دادن آدرس خودداری کرده و فرد مطلع دیگری به نام یوسف سرابندی، وی را به آنجا هدایت می­کند که بعداً شاگرد بقال با اظهار اینکه افسری آدرس منزل حسین … را پرسیده( که نام خانوادگی وی را شاگرد بقال فراموش کرده بود) سر نخ لازم را به ماموران می­دهد و دلیل اینکه افشارطوس آدرس منزل خطیبی را هم از بقال می­پرسد هم این بوده که خطیبی و سایر جانیان گفته اند که آدرس منزل حسین را به بقالی سرکوچه خواهیم داد و به آنجا بیا و در عین حال با بقال صحبت هم نکرده اند و منتظر آمدن او بوده اند تا او را به منزل هدایت کنند و چون افشارطوس ماشین را زودتر مرخص کرده و در لحظه رسیدن او به جلو دکان بقالی ، با هم روبرو نمی شوند ، افشارطوس ابتدا به بقالی می رود و پس از بیرون آمدن ، آنها او را به منزل راهنمائی می کنند .که این موارد را تا حد زیادی می توان از جریان دادگاه پس از کودتا و خاطرات سرهنگ سررشته برداشت نمود اما این مورد حداقل برای نگارنده کاملا روشن نشده است. همچنین در تکمیل این مساله می­توان به این مورد هم اشاره کرد که ظاهراً افشارطوس یک بار دیگر هم به آن حوالی رفته اما منزل را پیدا نکرده و با آنها روبرو نشده است که دلیل آن را احتمالاً بتوان این مورد دانست که در مرحلۀ اول آنها از دور مراقب بوده­ اند تا ماموران در تعقیب او نباشند و در مرحلۀ بعد با او قرار گذاشته و حتی برای تطهیر بدقولی دفعۀ قبل، مورد دکان بقالی را به او گوشزد کرده­ اند که این مورد هم تا حدی از مندرجات روزنامۀ اطلاعات مورخ ۱۲/۲/۸۶ برداشت نمود.</p>

<p style=”text-align: justify;”>در مواردی همچون ماشین و راننده ای که افشارطوس را به همراه تعدادی از ربایندگان به ده منتقل می کند ، با توجه به دستگیر نشدن راننده در آن مقطع ، برای نگارنده ابهاماتی وجود دارد . ( توضیح : ماشین مزینی ، خود او و تیمسارها را منتقل کرده و ماشین دیگر که پونتیاک بوده و ظاهراً متعلق به افسر بازنشسته به نام سرهنگ بازنشسته هاشم زاده، افشارطوس و بلوچ قرائی و … را منتقل کرده که ظاهرا به نظر ماموران ، راننده آن مهندس قره گزلوبوده است(قره گزلو به همراه بقائی تنها متهمانی بودند که دستگیر نشدند) .حال این ماشین به چه طریقی و یا احتمالا با همکاری چه کسانی تهیه شده را تنها باید در اعترافات خطیبی جستجو کرد که فعلا در دسترس نمی باشند . البته یکی از برادران رشیدیان بعدها در موردی ادعای تهیه ماشین را داشته ولی نمی توان به آن استناد کرد .)</p>

<p style=”text-align: justify;”>به واقع باید گفت که کارگردانی دقیق بقائی در این جنایت ، حتی در روند بررسی و تحقیقات هم تاثیر شدیدی گذاشته بود چنانکه پس از دستگیری خطیبی ، بلافاصله جنجال برخی نمایندگان شروع شد و گرچه مصدق با قاطعیت پرونده را دنبال کرد ، اما خود این جار و جنجال ها، به شدت برای دولت مساله ساز شدند . قبل از آن هم خطیبی با اصرار فراوان بقائی به خانه می رود و بقائی بارها تاکید می کند که دستگیری او هیچ اشکالی ندارد . و ظاهرا با توجه به اصرار شدید بقائی در مورد رفتن خطیبی به منزل و بازداشت شدن ، بقائی برنامه بعدی برای تضعیف دولت به بهانه برخورد با متهمان و شکنجه آنها داشته است که طرح بعدی استیضاح دولت به دلیل شکنجه متهمان به قتل افشارطوس ، در آن راستا بوده است و در تائید این مساله می­توان به نامه پراکنی­های زیاد بقائی پس از متهم شدن او به این جنایت، در مورد افراد خانواده خطیبی و … اشاره کرد.</p>

<p style=”text-align: justify;”>ضمنا رئیس رکن ۲ ارتش در آن هنگام ، سرهنگ پاکروان بود که وی از عمال ومهره های بقائی بود و همه مسائل را به طور دقیق به او گزارش می کرد و نامه های خطیبی را به او می رساند . ( پس از آن حوادث پاکروان کنار رفته بود ، اما در سالهای پس از کودتا حتی با درجه سرلشکری به ریاست ساواک رسیده و پس از انقلاب اعدام شد .)</p>

<p style=”text-align: center;”><a href=”http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/afshartus42.jpg”><img class=”aligncenter” title=”afshartus4″ src=”http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/04/afshartus42.jpg” alt=”” width=”220″ height=”289″ /></a></p>

<p style=”text-align: justify;”>لازم به ذکر است که زاهدی هرگز به طور رسمی به قتل افشارطوس متهم نشد و در همان هنگام هم ظاهراً اعلام شده بود که وی اگر در این جنایت نقش نداشته اما از آن اطلاع داشته است و وی پناهندۀ مجلس شد و در نهایت هم قبل از انحلال مجلس با وساطت دکتر معظمی رئیس مجلس و با سپردن تعهد اخلاقی مبنی بر عدم ایجاد آشوب در کشور ، از تحصن خارج شده بود (به دلیل وحشت از حملۀ مردم به مجلس نزدیک سالروز ۳۰ تیر ) و بر خلاف بقائی دولت در صدد دستگیری وی بر نیامد و عملا تا ۲۵ مرداد هم نامی از او نبود که با عنایت به این موارد و اینکه درباره دخالت زاهدی در این جنایت ، تا کنون در هیچ مدرک مستندی مطلبی نیامده و عملاً بر خلاف بقائی هیچ اسمی از وی در پرونده دیده نمی­شود، باید گفت حداقل به نظر مقامات انتظامی و قضائی در آن مقطع، وی نقشی در این جنایت نداشته است و در تائید این مطلب باید گفت که حتی در هنگام تحصن وی در مجلس هم با فعالیت برخی نمایندگان ملی از جمله مهندس رضوی و دکتر معظمی قرار بر این شد تا به وی تامین­هائی داده شده و او به تحصن خود خاتمه دهد (از جمله روزنامه اطلاعات ۱۷/۲/۳۲ ص۴ و … ) و در موردی ظاهراً نخست وزیر پیشنهاد خروج زاهدی از کشور را هم مطرح کرده بود.( اطلاعات ۴/۳/۳۲ ص۱۱ )</p>

<p style=”text-align: justify;”>در مورد اردشیر زاهدی پسر وی هم به همین طریق می­توان گفت حداقل طبق اسناد موجود او نیز نقشی در این مساله نداشته است و یا دولت در مورد نقش وی در این جنایت هیچ اطلاعی نداشته است و حتی طبق اسناد وی در مورد یکی از تفنگ­های در دست ربایندگان هم در مورد سرتیپ زاهدی اظهاراتی کرده که مورد توجه ماموران دست اندرکار پرونده قرارگرفته است (اسنادی پیرامون توطئۀ ربودن و قتل افشارطوس، ص۱۷۱) به نوشته روزنامه کیهان سوم اردیبهشت ۱۳۳۲ هم اردشیر زادهدی پس از بازجوئی آزاد شده بود و گرچه بعدها همانند پدرش مجددا احضار شده بود اما در آن هنگام در ایران نبود و پس از بازگشت به ایران خود را به فرمانداری نظامی معرفی کرده و بازهم آزاد شده بود و حتی به نوشته روزنامۀ اطلاعات ۳۰ خرداد ۱۳۳۲ وی از اینکه چند بار تا آن مقطع توقیف و آزاد شده بود به فرمانداری نظامی نامه نوشته و درخواست کرده بود تا دیگر مزاحم وی نشوند و عملاً هم پس از آن جریانات دیگر نامی از زاهدی و یا پسرش در مورد این جریان برده نشده بود که به این ترتیب باید گفت اگر هم زاهدی و پسرش در این جنایت نقش داشته اند اما نقش آنها به نحوی بوده که در آن مقطع در مورد دخالتشان شواهدی در دست مقامات مسئول نبوده است و اگر هم بجز افراد مطرح در پرونده کسان دیگری هم در این جنایت دخیل بوده و گرفتار نشده بودند گناه آن بر عهدۀ بی لیاقتی دست اندرکاران پرونده در آن مقطع خواهد بود و دولت به هیچ وجه در زمینۀ تعقیب جانیان مماشات به خرج نداده است.</p>

<p style=”text-align: justify;”>در مورد نقش دربار در این جنایت هم تا کنون مدرک مستندی به دست نیامده و حتی در سخنان خرداد ۱۳۶۴ مامور اینتلیجنت سرویس هم ، موردی درباره نقش دربار وجود ندارد و در مجموع آنگونه که از اسناد برداشت می شود ، در آن مقطع شاه هیچ جسارت و انگیزه ای برای مقابله مستقیم با مصدق نداشته است و حتی پس از ماجرای شهادت افشارطوس ظاهراً شاه مرتباً ابراز تاسف کرده و به شدت عقب نشینی کرده و مدتی کوتاهی پس از این جنایت علا از وزارت دربار برکنار شده و ابوالقاسم امینی کفیل وزارت دربار شد و حتی در مورد املاک پهلوی هم که از موارد مهم اختلاف دربار و دولت بود باز هم شاه عقب نشینی کرده و اختیار املاک پهلوی را به دولت واگذار کرده بود تا جائیکه در روزنامه اطلاعات ۲۱ اردیبهشت ۱۳۳۲ در صفحه چهارم مطالبی مبنی بر رفع تمام اختلافات دولت و دربار به چشم می­خورد و …</p>

<p style=”text-align: justify;”>شاید یکی از بهترین دلایل برای ادعای عدم انگیزۀ شدید شاه در برابر مصدق در آن مقطع، موضع شاه در برابر گزارش هیات ۸ نفره باشد که در همان روزها در جریان بود ولی شاه علیرغم تمام اقدامات وزیر دربار حسین علا ، انگیزه ای برای اقدام نداشت.</p>

<p style=”text-align: justify;”>برای درک بهتر شرایط شاه در آن مقطع ، توجه به اسناد محرمانه منتشر شده مفید هستند :</p>

<p style=”text-align: justify;”>• سند ۳۲۴ ( تلگراف ۱۵۵۳ – ۴/ ۰۰۰ .۷۸۸ ، از سوی هندرسن ، سفیر در تهران به وزارت امور خارجه، تهران ، ۱۵ ﺁوریل ۱۹۵۳ ، ۱ بعد از ظهر ، کاملا سری ، پس از دریافت، بلافاصله ملاحظه شود ) نیز یکی از مهمترین و گویا ترین سندها است.زیرا گزارش می کند که چگونه حسین علا وزیر دربار به اتفاق سفیر امریکا ، نقشه عزل مصدق و نصب زاهدی را به نخست وزیری ، طرح می کند ، اما شاه نظر مساعدی ندارد و زیر بار نمی رود :</p>

<p style=”text-align: justify;”>۱ – امروز صبح زود ، علاء ، وزیر دربار، به دیدار من ﺁمد . وی اظهار کرد که دیروز با شاه گفتگوی طولانی برای این که نامبرده را قانع کند دست به اقدام مثبتی در مورد وضعیت سیاسی داخلی بزند، انجام داده است . شاه موضع مشخص و قاطعی دائر بر این که هیچ گامی برای برکناری مصدق بر نمی دارد، اتخاذ کرده است . مگر این که مجلس به مصدق رأی عدم اعتماد دهد و یا نسبت به جانشین او ابراز تمایل کند . شاه در اتخاذ این موضع، به دو دلیل کلی،متکی است :</p>

<p style=”text-align: justify;”>الف – وی سوء ظن دارد که انگلیسی ها مسئول ایجاد برخورد و درگیری کنونی میان دربار و دولت هستند و می کوشند موجبات ایجاد یک جنگ داخلی را فراهم ﺁورند تا دست ﺁویزی برای تجزیه و تقسیم ایران میان خود و روسها بدست ﺁورند . اگر چه وی به امریکائیها اعتماد دارد اما بر اینست که در گذشته ﺁنقدر فریب انگلیسیها را خورده اند که وی دلیلی نمی بیند دوباره فریب نخورند . وی نمی خواهد به کاری دست بزند که، به سبب درگیری ، به تجزیه ایران بیانجامد و ایران را بعنوان یک کشور مستقل ازصحنه جهان ناپدیدگرداند .</p>

<p style=”text-align: justify;”>ب – وی نمی خواهد مورد سوء استفاده سیاست کاران جاه طلب و غیر اصولی و نادرست ایرانی قرار گیرد . اعضای مجلس که با یک داستان و دروغ نزد وی می ﺁیند و سپس با داستان و روایت نادرست دیگری نزد مصدق می روند . روشن است که ﺁن عده از اعضای گوناگون مجلس که اصرار فراوان بر دخالت وی می ورزند ، در حقیقت، هیچ احساس وفاداری به وی ندارند بلکه تنها می کوشند وی را برای دست یابی به هدفهای سیاسی خود بکار گیرند …</p>

<p style=”text-align: justify;”>۱ – علاء اظهار کرد به شاه خاطر نشان کرده است که اگر وی غیر فعال و خاموش بماند، پیروان و هواداران مصدق، با ارعاب و تهدید، ممکن است بالاخره مجلس را ناچار نمایند گزارش هیأت ۸ نفری را تصویب کند . این طرح قانون اساسی ایران را به نحوی تفسیر می کند در اصل، عملا ، اختیاراتی که شاه هم اکنون داراست ، از او سلب می کند . شاه پاسخ داده است که وی این گزارش را خوانده است و به نظر او ﺁن چنان نگران کننده و جدی نرسیده است . در واقع، بنظر او چنین رسیده است که با روح قانون اساسی منطبق است . اگر اعضای مجلس با ﺁن موافقت دارند، او چرا باید برای جلوگیری از تصویب ﺁن تلاش کند ؟ ﺁیا تصویب ﺁن واقعا چیزی را تغییر می دهد ؟ علاء پاسخ داده است : منظور از تصویب این طرح ﺁنست که برای کشور و بویژه برای نیروهای مسلح روشن شود که شاه کاملا فرمانبردار مصدق است . تصویب طرح مفهومش اینست که مصدق یا جانشین وی کنترل کامل نیروهای مسلح را به دست ﺁورد . دربار و نیروهای مسلح دیگراز عوامل ثبات در کشور، به دوراز سیاست، نمی باشند . و شاه بی اختیار و بی اثر است و ارتش به یک سازمان سیاسی ناتوان تبدیل می شود . افسران ارتش، در ﺁینده، وسوسه می شوند ، نه از راه ارائه شایستگی و لیاقت که از راه تحریکات سیاسی ، به مقصود رسند .</p>

<p style=”text-align: justify;”>شاه قدری ناشکیبائی از خود نشان داده و اظهار کرده است : متأسف است که علاء، با عنوان وزیر دربار، درگیر این اختلاف شده است . متأسف است که علاء با کاشانی و سایر سیاست کاران گفتگو کرده است . علاء پاسخ داده است که وی هیچ احساس جاه طلبی برای باقی ماندن در سمت وزیر دربار ندارد . اعم از این که وزیر دربار باشد یا نباشد ، قصد دارد حداکثر مساعی خود را فقط برای حفظ قانون اساسی ، تا ﺁنجائی که به شاه مربوط می شود، بکار برد … شاه بالاخره موافقت کرد که موضوع را مورد توجه قرار دهد و قول داده است تیمسار زاهدی را ، بطور محرمانه ، در شب ۱۶ ﺁوریل، بپذیرد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>۳ – … تا به حال، نمایندگان عضو نهضت ملی تمایل به حصول حد نصاب در مجلس نداشتند . زیرا ﺁنها باور ندارند بتوانند اکثریت ﺁراء را به نفع طرح هیأت ۸ نفری ، بدست ﺁورند . حال بنظر می رسد که اطمینان حاصل کرده اند و مایلند جلسه عمومی مجلس در ۱۶ ﺁوریل تشکیل شود … وی فکر می کند ، در این اوضاع و احوال، به شاه توصیه کند بیانیه ای صادر و مصدق را برکنار و فرماندار نظامی را به جای وی ، برای حفظ و اجرای قانون و نظم، تا هنگام ابراز رأی تمایل مجلس به جانشین مصدق، به سمت منصوب کند . هرگاه شاه به این عمل مبادرت کند ، نمایندگان نهضت ملی در مجلس، احتمالا جلسه را تحریم می نمایند . ولی رأی تمایل، بدون حصول اکثریت نیز ممکن است . بدبختانه ، بنظرمی رسد که قانع کردن و قبولاندن به شاه که بدون کسب رأی تمایل مجلس، نخست وزیر نصب کند، غیر ممکن است . علاء خواستار عقیده من در باره چنین نقشه ای شد.</p>

<p style=”text-align: justify;”>البته لازم به ذکر است که به احتمال قوی جنایتکاران تصور می کرده اند که این اقدام مورد تائید دربار است و دربار قاطعانه از آنها حمایت خواهد کرد که به عنوان مثال می توان به برخی نامه های خطیبی در زندان اشاره کرد . که گرچه در این مورد هم تردید هائی وجود دارد اما در بدبینانه ترین حالت ، نهایتا به مطالب آقای شهبازیان محقق تاریخ ، رجوع می شود و ایشان که به نامه های خطیبی دست پیدا کرده اند ، در سایت خود بخشی از نامه های خطیبی در این مورد را چنین آورده اند :</p>

<p style=”text-align: justify;”>« موضوع آخری فعلاً “ارباب قلبی” است که لطفاً به او بفرمایید ای نامرد…</p>

<p style=”text-align: justify;”>خطیبی کمی بعد می نویسد:</p>

<p style=”text-align: justify;”>گمان می کنم بد نباشد به ارباب قلبی بفرمایید دنباله آن موضوع روز “شنبه” را هم اقدام فوری کند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>در نامه های خطیبی به بقایی، “قلبی” نام رمز امیر اسدالله علم و “ارباب قلبی” نام رمز محمدرضا پهلوی است »</p>

<p style=”text-align: justify;”>که اگر هم متن نامه خطاب به شاه باشد و همه موارد بالا درست فرض شود ، حتی در بدترین حالت هم اطلاق لفظ نامرد به شاه نشان از بی اعتنائی شاه به آنها دارد . )و در مجموع باید گفت در عمل اقدام مناسبی از طرف دربار انجام نشد و پس از این حادثه شاه امتیازاتی هم به مصدق داد و حتی وزیر دربار را با موافقت مصدق عوض کرد و در مجموع با توجه به تردید فراوان شاه در دخالت در توطئه کودتا تا آخرین روزها و نزدیک بودن موعد مجازات مجرمان و بی اهمیتی شاه به این مساله ، احتمالا شاه اهمیتی برای این مورد قائل نبوده چراکه در صورت دخیل بودن در این مورد ، قطعا او حداقل برای موقعیت خودش به فکر اقداماتی می افتاد که با تردید او تا آخرین روزها در برابر عوامل کودتاچی آمریکائی ، متضاد است و به نظر می رسد که به احتمال زیاد ، بقائی و عواملش بدون اطلاع دربار به این جنایت اقدام کرده اند . البته این به معنای عدم رضایت بعد از کودتای شاه و زاهدی از این جنایت نیست ، چنانکه بعد از کودتا همه مجرمان آزاد شدند )</p>

<p style=”text-align: justify;”>بعد از انقلاب برخی اسناد اعترافات متهمان که در روزنامه های آن هنگام چاپ شده بود ، توسط آقای محمد ترکمان گردآوری و منتشر شدند و سرهنگ سررشته از عوامل اصلی پیگیری این حادثه هم ، خاطرات خود را منتشر کرد ( البته درباره بخش هائی از این کتاب ، ابهامات و تردید های فراوانی وجود دارد که با توجه به نگارش خاطرات پس از ۳۵ سال تا حدی طبیعی است.) و در مجموع باید گفت در مورد این جنایت هنوز هم موارد ابهام فراوانی وجود دارد و عملاً تا کنون اسرار پشت پرده این مساله افشا نشده­اند. به عنوان مثال در سوم فروردین ماه همان سال فردی به نام حسین ذبیح پور که بعدها گفته می­شد کارآگاه شخصی افشارطوس بوده است، مفقود شده و بعداً جنازۀ او پیدا شده بود که ابتدا اعلام شد خودکشی کرده و بعداً موارد دیگری مطرح شد و الخ… . در مورد شکنجه متهمان هم ظاهرا شواهدی وجود دارد که با متهمان تا حدی برخورد شده چراکه در غیر این صورت اعتراف کردن آنها محال بوده است و جالب آنکه بلافاصله بقائی در مقام نمایندگی مجلس در صدد پیگیری این مساله برمی آید ولی با قاطعیت دولت ، راه به جائی نمی برد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>در مجموع درباره شهادت این افسر رشید ، نکات زیر اثبات شده اند :</p>

<p style=”text-align: justify;”>۱- شهادت افشارطوس جهت تضعیف دولت ملی بوده و او مانع قدرتمندی در برابر مخالفان دکتر مصدق بوده است .( بعدها در شیلی هم مشابه این جنایت تکرار شده و استعمارگران ابتدا رئیس شهربانی وفادار به دولت را به قتل رساندند و بعدا دولت را ساقط کردند . )</p>

<p style=”text-align: justify;”>۲-عامل اصلی این جنایت ، مظفر بقائی کرمانی بوده و افشارطوس تلاش فراوانی جهت بهبود روابط مصدق و بقائی داشته است . ذکر این نکته از این جهت بسیار با اهمیت است که به نظر می­رسد که در همان هنگام با طرحی موذیانه تلاش بر این بود تا کل این جنایت متوجه افسران بازنشسته شده(که خود آلت دست بقائی شده بودند) و رد پای بقائی از آن پاک شود و حتی بعضاً طرح­هائی هم به میان می­آمد تا عامل دعوت به منزل خطیبی را هم افسران بازنشسته و برای ترمیم روابط دولت و افسران بازنشسته ذکر کنند که با توجه به دشمنی این گروه با سرتیپ افشارطوس که از عوامل اصلی برکناری آنها از قدرت بود، و آنهم با آن طرز مخفیانه، و همچنین با توجه به برخی موارد دیگر که از توصیۀ شهید افشارطوس به کنار گرفتن از این افراد وجود دارد(از جمله خاطرات مرحوم مسعود حجازی در کتاب رویدادها و داوری ص ۶۳) چنین مساله­ای بسیار بعید به نظر می­رسد و همچنین در هر صورت و به فرض ملاقات افشارطوس با افسران بازنشسته، بازهم شکی در نقش بقائی در این جنایت و کارگردانی و صدور دستور قتل از جانب او وجود ندارد. در تکمیل این بحث می­توان به این مساله هم اشاره کرد که بقائی و خطیبی با زیرکی و برای لوث کردن قضیه حتی اسم نمایندگانی را هم که در این مساله هیچ نقشی نداشتند از جمله افشار و زهری و … را هم به میان می­آوردند تا جهت مقاصد بعدی خود و لوث کردن مساله استفاده کنند و حتی طرفداران بقائی پس از انقلاب هم به نوعی باز همین روند را ادامه داده و تلاش داشتند تا با منحرف کردن افکار عمومی به نحوی انگشت اتهام را از بقائی به سمت دربار و افسران بازنشسته و … هدایت کنند که به عنوان مثال نشریۀ امید ایران به سردبیری دکتر علیرضا نوری زاده هم در سلسله مباحثی دربارۀ افشارطوس، عملاً همین روند را ادامه داد و مطالبی که بخش عمدۀ آن دروغ­های تاریخی هستند را در همین راستا منتشر کرد اما به گواهی تاریخ هرگز این دست دروغ­ها نتوانستند بقائی را تبرئه نمایند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>همچنین باید به این نکته مهم توجه کرد که متاسفانه اسناد افشا شده سازمان های جاسوسی بیگانگان ، با رسیدن به این مساله مهم ، سکوت مطلق پیشه کرده اند و عملا اسناد مناسبی در این باره وجود ندارد و ابعاد این جنایت فجیع ، روشن نشده اند .</p>

<p style=”text-align: justify;”><strong>شهید افشارطوس در دید مصدق :</strong></p>

<p style=”text-align: justify;”>مصدق در بی‌دادگاه نظامی بر روی نقش بی نظیر افشارطوس تاکید کرده و می گوید : مرحوم سرلشکر افشار طوس در شغل ریاست شهربانی افسری بی نظیر بود و غیر از انجام وظیفه نظری نداشت و به همین جهت با وضع فجیعی به قتل رسید غرض از از قتل او دو چیز بود یکی آنکه چنین افسری را از بین ببرند و دیگر آنکه ثابت کنند دولت آنقدر ضعیف است که رئیس شهربانی آن را می‌ربایند ولی قادر نیست قتله او را دستگیر نماید.</p>

<p style=”text-align: justify;”>و در مورد عدم تسلط کافی بر نیروهای مسلح می نویسد :من با دستگاهی کار می‌کردم که زیر نفوذ استعمار بود پس از چند تغییر و تبدیل سرتیپ افشارطوس را در راس اداره کل شهربانی گذاردم شاید اصلاحاتی بکند. او را از بین بردند و با آن همه بیانات و اقاریری که متهمان به قتل او در نوار ضبط صوت نمودند همگی بدون استثنا در دادگاه نظامی تبرئه شدند و پرونده قتل او را که با آن طرز فجیع از بین رفته بود مختوم گردید.</p>

<p style=”text-align: justify;”>همچنین سال ها بعد در احمد آباد در پاسخ به کسانی که از او درباره حوادث فاصله ۲۵ تا ۲۸ مرداد می‌پرسیدند ، نوشت : … و اما اینکه اینجانب روز های ۲۵ تا ۲۸ مرداد سکوت اختیار کردم علت این بود که اینجانب قوائی در اختیار نداشتم .دو افسر از اقوام من محافظ خانه بودند که آن ها را هم بعدا ” محاکمه و محکوم کردند…</p>

<p style=”text-align: justify;”>آیا آنانکه مصدق را به عدم قاطعیت متهم می کنند برای یک بار از خود پرسیده اند مصدق به اتکا کدام نیرو خشونت به خرج می‌داد؟ ارتش و نیروهای مسلح و یا مردم …مصدق به خوبی واقف بود که در آن شرایط تنها از طریق آرامش و رفع تنش ها و به مرور قادر خواهد بود تا در مقابل بزرگترین دشمنان داخلی و خارجی بایستد و اهداف را به پیش برد …</p>

<p style=”text-align: justify;”>سرانجام پرونده : پرونده قتل افشارطوس با هیاهو و تبلیغات شدید مخالفان به یک چالش شدید برای دولت مصدق تبدیل شد و سرانجام با دلایل و مستندات محکم در ۱۷/۲/۳۲ تحویل دادرسی ارتش شد. ولی جنایتکاران تحت حمایت قرار گرفتند و بازپرسان در کار اهمال می‌کردند و به دلیل تبعات بسیار شدید و هیاهوی مخالفان و نمایندگان مخالف مجلس و احتمال اعلام اعمال نفوذ مصدق در پرونده و ایجاد بحران جدید، امکان تعویض بازپرسان نیز وجود نداشت و در نهایت با فشار دولت و مقامات، ۸ مرداد ۱۳۳۲ بازپرس قرار مجرمیت را صادر کرده و پرونده در ۱۳ مرداد ۳۲ به دادگاه جنائی تحویل شد تا خارج از نوبت رسیدگی شود اما وقوع کودتا این مساله را ناکام گذاشت.</p>

<p style=”text-align: justify;”>اسامی متهمان این پرونده هم به قرار زیر بود:</p>

<p style=”text-align: justify;”>۱- حسین خطیبی</p>

<p style=”text-align: justify;”>۲- سرتیپ بازنشسته علی اصغر مزینی</p>

<p style=”text-align: justify;”>۳- سرتیپ بازنشسته علی اکبر منزه</p>

<p style=”text-align: justify;”>۴- سرتیپ بازنشسته نصرالله بایندر</p>

<p style=”text-align: justify;”>۵- سرتیپ بازنشسته نصرالله زاهدی</p>

<p style=”text-align: justify;”>۶- سرگرد بازنشسته فریدون بلوچ قرائی</p>

<p style=”text-align: justify;”>۷- سرهنگ بازنشسته علی محمد هاشم زاده</p>

<p style=”text-align: justify;”>۸- هادی افشار قاسملو</p>

<p style=”text-align: justify;”>۹- احمد بلوچ قرائی</p>

<p style=”text-align: justify;”>۱۰- عبدالله امیر علائی</p>

<p style=”text-align: justify;”>۱۱- عباسعلی نخلی</p>

<p style=”text-align: justify;”>۱۲- امیر رستمی</p>

<p style=”text-align: justify;”>۱۳- شهریار بلوچ قرائی</p>

<p style=”text-align: justify;”>۱۴- ناصر زمانی</p>

<p style=”text-align: justify;”>۱۵- نصیر خطیبی</p>

<p style=”text-align: justify;”>۱۶- مظفر بقائی کرمانی(دستگیر نشده)</p>

<p style=”text-align: justify;”>۱۷- مهندس علیرضا قره گزلو(متواری)</p>

<p style=”text-align: justify;”>که کسانی چون بقائی و خطیبی و سرتیپ­های بازنشسته عوامل اصلی و سایرین و مجری نظرات آنها بوده­ اند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>در نهایت بجز بقائی ، سایر متهمان اصلی پرونده بازداشت شدند و پس از پس از ۲۵ مرداد بقایی هم بازداشت شد اما به فاصله بسیار کمی ۲۸ مرداد رخ داد و در آن هنگام همگان به درستی متوجه شدند فقدان افسری به سان افشار طوس تا چه حد برای ملت ایران گران تمام شده است و بقایی که با این جنایت فجیع نقش بسیار برجسته‌ای در پیروزی کودتا داشت ، بعدها که به دادگاه رژیم شاه فراخوانده شده بود ادعا کرد که به تصدیق همه سه بار تاج و تخت شاه ایران را از سقوط قطعی نجات داده است !!(۳۰ تیر۱۳۳۱ ، نهم اسفند۱۳۳۱ و ۲۸ مرداد۱۳۳۲)‌ .</p>

<p style=”text-align: justify;”>پس از ۲۸ مرداد همه متهمان از زندان آزاد شدند .کودتاگران سعی داشتند تا این جنایت فجیع را به مصدق نسبت دهند و همزمان او را در دو دادگاه بکوبند و به این منظور به سرهنگ سررشته متوسل شدند اما سرهنگ سررشته تمام پیشنهادات و رشوه ها را رد کرده و حاضر نشد تا خلاف واقعیت در دادگاه شهادت دهد . مهره های دادگاه توسط حسین خطیبی و عوامل او انتخاب شد و حکم تبرئه متهمان صادر شد.در آخرین جلسه پس از قرائت رای متهمان ، اوباشان شعبان بی مخ فریاد زدند زنده باد قاتلین افشار طوس… اما نفهمیدند که چرا قاضی ها به سرعت جلسه را ترک کردند و متهمان نیز بسیار ناراحت شدند… مردم به طنز می گفتند معلوم می‌شود آن اسب هایی که افشارطوس را به غار حمل کرده اند ، او را کشته اند.</p>

<p style=”text-align: justify;”>پرونده قتل افشارطوس همواره مفتوح ماند و نام بقایی همواره با آن همراه بود.جنایتکاران تا حدی نسبت به افشارطوس کینه داشتند که حتی آرامگاه او را از حالت عادی خارج کردند ونام افشارطوس تا ۲۵ سال بعد همواره با خطر همراه بود.</p>

<p style=”text-align: justify;”>زاهدی نخست وزیر کودتا از تمام مسببان حادثه دلجویی کرد و به آن ها مقام و موقعیت داد.و شاه به خبرنگار یک مجله آلمانی گفت: نیمه شبی رئیس شهربانی کل کشور به وسیله فرد ناشناسی ربوده شد دکتر مصدق از این جریان اطلاع داشت و اقدامی نکرد… اما تاریخ هرگز جعل ها را بر نمی‌تابد و گرچه ممکن است سال ها حقیقت مخفی بماند اما سرانجام آشکار خواهد شد.</p>

<p style=”text-align: justify;”>شاه در طی ۲۵ سال بعد موقعیت خود را هر روز بیش از پیش در ارتش تحکیم بخشید و ارتش را کاملا” وابسته به خود نمود و تا آنجا که توانست لات ها و اوباش را حامی خود کرد اما سرانجام با ذلت تمام شکست خورد و در حالی که از قاره‌ای به قاره دیگر می گریخت ، در نهایت ذلت مرد.حسین خطیبی در آن هنگام سال ها بود که مرده بود.آنان که گریختند با ذلت و دربدری روزگار را به پیش بردند. مزینی تیرباران شد. بلوچ قرائی به حدی به فلاکت افتاد که برای نان شب هم به اعتراف خودش محتاج شد و … دکتر باقر عاقلی در کتاب « شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران » جلد اول ، ص ۱۵۶ ، در این باره می نویسد : «… گرچه جو حاکم باعث شد قاتلین و مسببین فاجعه از مجازات مصون بمانند ، ولی با گذشت زمان مصائبی بر سر هر یک از آنها وارد شد که جز انتقام عدل الهی نام دیگری بر آن نمی توان نهاد » اما از اینان گذشته ، سرنوشت عامل اصلی این جنایت بسیار جالب توجه است.بقایی که در سالهای بعد مطرود شده بود ، پس از انقلاب به ایران آمد و تلاش بسیاری کرد تا خود را یک مبارز ضد شاه جلوه دهد . او شروع به بدگویی از دکتر مصدق و مدح گفتن از کاشانی نمود و این کار یعنی تخریب دکتر مصدق و در مقابل بالابردن وجهه شخصی چون کاشانی ، برای برخی از خوشایند ترین اعمال بود پس این جنایتکار به اعمال پلید خود ادامه داد و عمده بد گویی ها درباره دکتر مصدق را او بر سر زبان ها انداخت ، گرچه هرگز هیچ یک از آن ها ارزشی پیدا نکرد و سرانجام همو به جرم توطئه توسط وزارت اطلاعات دستگیر شد و دفترچه ارتباطات خطیبی در منزل او پیدا شد و یکی از مهم ترین جرائم او توطئه قتل افشارطوس بود و تا پایان عمر ننگین خود در زندان ماند.البته نوچه و شاگرد او دکتر حسن آیت ، دبیر سیاسی حزب جمهوری اسلامی شد و یکی از سرسخت ترین مخالفان مصدق به شمار می‌رفت.و همو بود که نخستین بار با مشورت استادش ، آوردن ولایت فقیه در قانون اساسی را مطرح کرد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>تمام تلاش کودتاچیان برای محو کردن نام افشارطوس از تاریخ به هیچ جا نرسید و نام نیک افشارطوس برای همیشه در تاریخ ثبت شد.در ۲۲ بهمن ۵۷ انقلاب پیروز شد و کمتر از سه ماه بعد در ۶ اردیبهشت ۵۸ مراسم بزرگداشت او با حضور هزاران تن از مردم و پرسنل شهربانی بر سر مزار او برگزار شد.دکتر عبدالکریم لاهیجی پس از اشاره به توطئه ناجوانمردانه قتل افشارطوس گفت:کودتاگران می‌خواستند نام افشارطوس را از تاریخ محو کنند و حتی کاری کردند که آرامگاه او از حالت عادی خارج شود اما امروز پس از ۲۵ با قهر ملت دیکتاتور سقوط کرد و نام افشارطوس دوباره زنده شد.این تقدیر الهی است کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند ، همیشه زنده هستند.پس از سخنان دکتر لاهیجی، آیت ا… همدانی که به نمایندگی از طرف رهبر انقلاب در این مراسم شرکت کرده بود ، به سخنرانی پرداخت و پس از مراسم دعا هزاران نفر از مردم بر سر مزار سرلشکر شهید جمع شده و از او تجلیل کردند… البته متاسفانه چند سال پیش سنگ مزار او را در آوردند.</p>

<p style=”text-align: justify;”><strong>سمبل شرف نیروهای مسلح :</strong></p>

<p style=”text-align: justify;”>افشارطوس از اوائل سال ۱۳۳۱ تا فروردین ۱۳۳۲ در حدود ۱ سال در بطن مبارزات بود و در خدمت نهضت ملی قرار گرفت ، اما همین مدت کوتاه برای قرار گرفتن نام شهید در جلو اسم او کافی بود .تاریخ زندگی او را منحصر به این چند ماه کرد و گذشته او را نادیده گرفت .دل سپردگی افشارطوس به نهضتی که ملت دل با آن داشتند ، باعث شد تا برای همیشه نام او به نیکی در تاریخ ثبت شود و هرگاه بحث بر سر حکومت ملی و دموکراسی شود و به حکومت دکتر مصدق بازگشت شود ، از شهادت او به عنوان یکی از مهم ترین دلایل تضعیف دولت ملی نام برده شود و به واقع شرافت و شجاعت افشارطوس آنهم در دستگاه ارتش ، او را به سمبل شرف نیروهای مسلح ایران تبدیل کرد .</p>

<p style=”text-align: justify;”>این چنین منزلتی را تاریخ ارزان به کسی نمی‌دهد ، چه افشارطوس با خون خود دارای چنین منزلتی در تاریخ ایران شد.افسران درستکار اگرچه بسیار بوده و هستند اما هیچ یک منزلت افشارطوس را نیافتند.همان شرافت افشارطوس که مانع از غارت رعیت ها و دزدی در هنگام ریاست املاک مازندران بود، سبب شد تا او به فکر تشکیل سازمان افسران ناسیونالیست بیفتد و همان شرافت سبب شد تا وفادارانه به نهضت ملی خدمت کند و وعده ها و تهدید ها را شجاعانه رد کند و همان شرافت سبب شد تا دستگاه های جاسوسی قدرتمند ترین کشور ها به فکر حذف او بیفتند و همان شرافت سبب شد تا نامش برای همیشه به نیکی در تاریخ ثبت شود.</p>

<p style=”text-align: justify;”>چنین است سرنوشت انسان ها که سرانجام روزی از این جهان در می گذرند . قضاوت تاریخ حتی در مورد آن ها که در نیمه راه عمر در می گذرند ، یکسان نیست و این بستگی تمام دارد به آنکه انسان در فرصت های کوتاهی که نصیب می‌برد ، در کجا قرار گیرد . افشارطوس در صف نیک نامان نشست و قاتلانش با بدنامی تمام در تاریخ مدفون شدند.</p>

<p style=”text-align: justify;”><strong>منابع :</strong></p>

<p style=”text-align: justify;”>۱)کشته گان بر سر قدرت : مسعود بهنود ۲)رویداد ها و داوری : مسعود حجازی ۳)اسناد قتل افشارطوس : محمد ترکمان</p>

<p style=”text-align: justify;”>۴)خاطرات من : سرهنگ حسینقلی سررشته ،۵)کهنه سرباز : سرهنگ مصور رحمانی ۶) مصدق و رستاخیز ملت : سرگرد سخائی و … با تشکر از راهنمائی های ارزنده آقای مهندس حجازی</p>

<p style=”text-align: justify;”>به کوشش : حمید رضا مسیبیان</p>