زندگانی کمال‌الملک

محمد غفاری معروف به کمال‌المُلک نقاش ایرانی (زاده ۱۲۲۷ – درگذشته ۱۳۱۹) یکی از مشهورترین و پر نفوذترین شخصیت‌های تاریخ هنر معاصر ایران به شمار می‌آید. وی در یکی از خانواده‌های هنرمند و سرشناس در کاشان چشم به جهان گشود. غفاری پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی در کاشان به همراه برادر بزرگترش به تهران آمد و در دارالفنون در رشتهٔ نقاشی ادامه تحصیل داد. پس از گذشت سه سال تحصیل وی در دارالفنون، هنگامی که ناصر الدین شاه از این مدرسه بازدید می‌کرد، کار او را پسندید و وی را به دربار فراخواند.

با حضور در دربار، ابتدا لقب خان، سپس پیشخدمت مخصوص به وی داده شد و پس از چندی تاثیر آثار محمد غفاری سبب گردید تا ناصرالدین شاه خود به شاگردی وی در آید و او را در ابتدا به لقب نقاش‌باشی و سپس به لقب کمال الملک منصوب کند. در مدت حضور وی در دربار، او ۱۷۰ تابلو کشید که معروف‌ترین آن‌ها تالار آینه می‌باشد و اولین تابلوییست که آن را امضا کرده است.

پس از مرگ ناصرالدین شاه و به سلطنت رسیدن مظفر الدین شاه، کمال الملک برای ادامه تحصیل در زمینه نقاشی و زبان فرانسوی و همچنین بازدید از موزه‌ها، عازم اروپا شد. او در مدت سه سال در ایتالیا، فرانسه و مدت کوتاهی در اتریش زندگی کرد و در طی این مدت با بازدید از موزه‌های مهم شهرهای فلورانس، رم و پاریس، از آثار نقاشان برجسته‌ای چون روبنس، تیسین و رامبراند در حدود دوازده کپی نقاشی کرد.

بازگشت کمال الملک به ایران، مصادف با انقلاب مشروطه می‌شود. در این هنگام کمال الملک با انتشار مقالات و ترجمه برخی آثار ژان ژاک روسو و دیگر نویسندگان آزادی خواه فرانسه، به سهم خود با حرکت مردم، همراه می‌شود.[۱] در نهایت در اردیبهشت ۱۳۰۷ وی به روستای حسین آباد نیشابور تبعید شد و مابقی عمر خود را در آنجا گذراند. وی در سال ۱۳۱۹ در سن ۹۵ سالگی در گذشت و پیکر او را در کنار عطار نیشابوری به خاک سپردند.

تولد و خانواده

محمّد غفّاری در خانواده‌ای هنرمند و سرشناس در شهر کاشان بدنیا آمد، وی برادر زاده میرزا ابوالحسن غفّاری معروف به صنیع الملک از اولین تحصیل کردگان ایرانی در فرنگ و از افراد پرنفوذ دوره قاجار بود. غفّّاری تحصیلات اوّلیّه‌اش را در مکتب مکاتب زادگاهش گذراند. پدرش میرزا بزرگ که همچون پدرانش دارای حرفهٔ نقاشی بود، ابو تراب، پسر بزرگترش و محمّد را برای ادامه تحصیل راهی تهران کرد.

مهاجرت به تهران

کمال الملک پس از حضور در تهران، به همراه برادر بزرگترش در مدرسه دارالفنون در رشتهٔ نقاشی مشغول به تحصیل شد، هر دو برادر در مدت سه سال تحصیل خود توانستند موفقیت‌های بسیاری را کسب کنند. در پایان سال سوم، ناصرالدین شاه در حین بازدید از مدرسه دارالفنون با دیدن تابلویی که از چهره اعتضاد السلطنه، رئیس وقت مدرسه دارالفنون که توسط محمد غفاری کشیده شده بود، تحت تاثیر قرار گرفت و دستور داد تا او را به عنوان نقاش به استخدام دربار در آورند.

حضور در دربار قاجار

با حضور در دربار، در ابتدا لقب خان، سپس پیشخدمت مخصوص به وی داده شد و پس از چندی تاثیر آثار محمد غفاری سبب گردید تا ناصرالدین شاه خود به شاگردی وی در آید و او را در ابتدا به لقب نقاش باشی و سپس به لقب کمال الملک منصوب کند. کمال الملک پس از چندی با خواهر مفتاح الملک یکی از مقامات دربار ازدواج کرد که ثمرهٔ این ازدواج یک دختر به نام نصرت و پسری به نام حسین علی خان شد. در مدت حضور وی در دربار، او ۱۷۰ تابلو کشید که معروف‌ترین آن‌ها تالار آینه می‌باشد و اولین تابلوییست که آن را امضا کرده است.

اتهام دزدی

کمال الملک که تمام وقت خود را در برای نقاشی کردن در کاخ گلستان می‌گذراند، با دزدیده شدن مقداری طلا از تخت طاووس مورد سوء ظن ماموران حکومتی قرار گرفت تا جایی که وی را برای مدت چهار ساعت مورد بازجویی قرار دادند که نهایتا با اعتراف سارق، سوء ظن‌ها از وی برطرف شد.

سفر به اروپا

پس از کشته شدن ناصر الدین شاه کمال الملک برای مطالعه به اروپا رفت. (۱۲۷۶ ش) مدتی بیش از سه سال را در فلورانس، رم و پاریس گذرانید؛ و در موزه‌ها به رونگاری از آثار استادانی چون رامبراند و تیسین پرداخت. در پاریس با فانتن لاتور آشنا شد. سفر اروپا تأثیری مثبت در اسلوب کار و حتی طرز دید او گذاشت. او به دستور مظفر الدین شاه به ایران بازگشت (۱۲۷۹ ش) و کار در دربار را ادامه داد، ولی عملاً نتوانست با خواست‌های شاه جدید کنار بیاید. به عراق رفت و چند سالی را در آنجا گذرانید. (۱۲۸۰ تا ۱۲۸۳ش) پرده‌های زرگر بغدادی (۱۲۸۰ ش) و میدان کربلا (۱۲۸۱ ش) را به هنگام اقامتش در عراق نقاشی کرد. او اگرچه به مشروطه خواهان متمایل بود (پرده علیقلی خان بختیاری (سردار اسعد) گواه آن است) در جنبش مشروطه مشارکت مستقیم نداشت. در سال‌های بعد مدیریت مدرسه صنایع مستظرفه را بر عهده گرفت. در این مدرسه با کوشش فراوان به پرورش شاگردان همت گماشت که زبده‌ترین شان خود استادانی در مکتب او شدند. سرانجام به دلیل اختلافاتی که با وزیران معارف بر سر استقلال مدرسه پیدا کرد، از کار تدریس و شغل دولتی دست کشید (۱۳۰۶ ش) و به ملک شخصی خود در حسین آباد نیشابور کوچید. (۱۳۰۷ ش) در آنجا بر اثر حادثه‌ای از یک چشم نابینا شد؛ اما تا سال‌های آخر زندگانی به نقاشی ادامه داد. کمال الملک از همان آغاز فعالیت هنری اش تمایلی قوی و آشکار به روش و اسلوب طبیعت گرایی اروپایی داشت. با ظهور کمال الملک وظیفه‌ای جدید برای نقاش دربار معین شد. او می‌بایست رویدادها، اشخاص، ساختمان‌ها، باغ‌ها و غیره را همچون عکاسی دقیق ثبت کند تا به عادی‌ترین مظاهر زندگی و محیط درباری سندیت تاریخی بخشد. بی سبب نیست که کمال الملک در این دوره اغلب پرده‌هایش را با افزودن شرحی درباره موضوع رقم می‌زد. (مثلاً: طبیعت بیجان با گلدان و پرنده شکار شده، ۱۲۷۳خ) با این زمینه فکری و هنری کمال الملک به اروپا رفت. هدف او شاید فقط ارتقای سطح دانش فنی اش بود. ولی در موزه‌ها آثار استادان رنسانس و باروک را دید و شیفته آنها شد. منطقاً او به لحاظ فرهنگی، ذهنی و سابقه هنری آمادگی رویارویی و احتمالاً بهره گیری از جنبش‌های دریافتگری (امپرسیونیسم) و پسا-دریافتگری را نداشت. اما زیبایی‌شناسی کلاسیسیسم رنسانس و سبک و اسلوب بغرنج هنرمندانی چون رامبراند را نیز به درستی درک نکرد (چنان که مثلاً در هیچ یک از نقاشی‌های کمال الملک و شاگردانش نشانی از آشنایی با اسلوب لعاب رنگ کاری به چشم نمی‌خورد.) با این حال آکادمی گرایی در او قوت گرفت؛ و هنگامی که به ایران بازگشت بیش از پیش به هنر دانشگاهی سده نوزدهم وابسته شده بود. حتی بعداً در بازنمایی موفقیت آمیز برخی موضوع‌های اجتماعی نیز از این وابستگی رهایی نیافت. او اساساً چهره نگار و منظره نگار بود؛ و در تک چهره‌هایی چون «سید نصرالله تقوی» قابلیت و مهارت خود را به حد کمال نمایان ساخت. کمال الملک با کوشش‌های خود در مقام نقاش و معلم پاسخی متناسب با شرایط اجتماعی و فرهنگی زمانه اش به ضرورت تحول هنری جامعه داد. بازتاب این کوشش‌ها در ذهن مردم خصوصیات اخلاقی، نحوه زندگی و واقعه کور شدنش از او یک مرد افسانه‌ای ساخت.

از جمله دیگر آثارش: دورنمای صفی آباد (۱۲۵۳ ش)؛ عمله طرب؛ حوضخانه صاحبقرانیه (۱۲۶۱ ش)؛ منظره آبشار دوقلو (۱۲۶۳ ش)؛ مرد مصری (۱۲۷۵ ش)؛ فالگیر یهودی؛ دهکده مغانک (۱۲۹۳ ش)؛ تک چهره خود هنرمند (۱۲۹۶ ش)؛ تک‌چهره صنیع الدوله؛ نیمرخ هنرمند (۱۳۰۰ ش)؛ منظره کوه شمیران (۱۳۰۱ ش).

بازگشت به ایران

بازگشت کمال الملک به ایران، مصادف با انقلاب مشروطه می‌شود. در این هنگام کمال الملک با انتشار مقالات و ترجمه برخی آثار ژان ژاک روسو و دیگر نویسندگان آزادی خواه فرانسه، به سهم خود با حرکت مردم، همراه می‌شود. کمال الملک در همان دورهٔ قاجار به جرگهٔ فراماسونرها پیوست؛ لژی که او بدان پیوست از نامدارترین لژهای فراماسونری در ایران بود و لژ بیداری ایرانیان نام داشت که در آن بسیاری از شخصیت‌های علمی، ادبی و سیاسی عضو بودند.

افتتاح مدرسه صنایع مستظرفه

سفر یا تبعید به نیشابور

سرانجام محمد غفاری (کمال الملک) در ۲۷ مرداد سال ۱۳۱۹ درگذشت و در نیشابور و در کنار قبر عطار نیشابوری مدفون گشت.

نسخه اصل تعدادی از تابلوهای مشهور کمال الملک در کاخ گلستان در معرض نمایش قرار دارد.

با کار او جریان دویست‌سالهٔ تلفیق سنت‌های ایرانی و اروپایی به پایان می‌رسد و سنت طبیعت‌گرایی اروپایی در قالب نوعی هنر آکادمیک تثبیت می‌شود.

فهرست آثار

Предсказатель будущего. 1892. Музей Садабад, Тегеран.jpg

  • ۱- مرد برهنه
  • ۲- دورنمای دماوند
  • ۳- دورنمای دیگری از دماوند
  • ۴- آخوند رمال
  • ۵- تصویر نیم‌تنه ناصرالدین‌شاه
  • ۶- تصویر مشهدی ناصر
  • ۷- زن پای چراغ
  • ۸- خانه سنگی
  • ۹- خانه دهاتی
  • ۱۰- دورنمای دیگری از باغ مهران
  • ۱۱- کپیه از تابلوی مزین‌الدوله (تابلو میوه)
  • ۱۲- سن ماتیو
  • ۱۳- کپیه تیسین
  • ۱۴- رمال بغدادی
  • ۱۵- تصویر عضدالملک
  • ۱۶- دورنمای مغانک
  • ۱۷- پیرمرد (ناتمام)
  • ۱۸- مصری
  • ۱۹- تصویر دیگر مصری
  • ۲۰- فانتن لاتور
  • ۲۱- کبک بی‌جان
  • ۲۲- تصویر نیم‌تنه اتابک
  • ۲۳- صورت جوانی کمال الملک
  • ۲۴- رمال
  • ۲۵- تصویر کمال‌الملک در حال تبسم
  • ۲۶- زرگر
  • ۲۷- صورت کمال‌الملک با کلاه
  • ۲۸- بن‌زور
  • ۲۹- پرتیه
  • ۳۰- صورت دیگری از کمال‌الملک با شنل
  • ۳۱- تصویر زن(مداد)
  • ۳۲- زری یراقی‌های جهود
  • ۳۳- صورت دیگری از جوانی کمال‌الملک
  • ۳۴- زنجیری
  • ۳۵- تصویر زن (که با همکاری گوردیجانی کشیده شده)
  • ۳۶- تصویر مرحوم ذکاء الملک
  • ۳۷- تصویر رامبراند
  • ۳۸- تصویر دیگری از کمال‌الملک
  • ۳۹- دورنمای چراغ‌برها
  • ۴۰- بازار مرغ فروش‌ها
  • ۴۱- صورت سردار اسعد
  • ۴۲- قالیچه صورت رامبراند
  • ۴۳- قالیچه صورت کمال الملک
  • ۴۴- قالیچه دورنمای منظره‌ای از شمیران
  • ۴۵- تصویر مرحوم حاج نصرالله تقوی
  • ۴۶- قالیچه دورنمای یاخچی‌آباد
  • ۴۷- کپیه رافائل
  • ۴۸- کپیه تابلوی دیگری از تیسین
  • ۴۹- کپیه ونوس
  • ۵۰- تصویر مظفرالدین شاه
  • ۵۱- تصویر احمد شاه
  • ۵۲- تصویر کمال‌الملک (آبرنگ)
  • ۵۳- تصویر مولانا (آبرنگ)
  • ۵۴- عرب خوابیده (آبرنگ)
  • ۵۵- حوض صاحبقرانیه (۱۲۶۱ ش)
  • ۵۶- تکیه دولت
  • ۵۷- دورنمای پس قلعه
  • ۵۸- دورنمای زانوس
  • ۵۹- تالار آیینه
  • ۶۰- دورنمای لار
  • ۶۱- صورت ناصرالملک
  • ۶۲- تصویر پسر ناصرالملک
  • ۶۳- تصویر مشیرالدوله
  • ۶۴- تصویر وثوق‌الدوله
  • ۶۵- تصویر ضیع‌الدوله
  • ۶۶- پرنده الوان (آبرنگ)
  • ۶۷- دورنمای شهر از پشت‌بام صاحبقرانیه
  • ۶۸- دورنمای کوه شمیران از پشت‌بام مدرسه (ناتمام)
  • ۶۹- قالیچه منظره خیابان شمیران
  • ۷۰- زن
  • ۷۱- کپیه باسمه فرنگی (به دستور احمدشاه)
  • ۷۲- کپیه باسمه‌ای دیگر (به دستور احمدشاه)
  • ۷۳- نوازنده‌ها
  • ۷۴- تصویر ایستاده یکی از پیشخدمت‌های دربار
  • ۷۵- نیم‌تنه یکی از درباریان (آبرنگ)
  • ۷۶- بازار کربلا
  • ۷۷- منظره آبشار دوقلو (۱۲۶۳ ش)
  • ۷۸- حوضخانهٔ عمارت گلستان (۱۳۰۷ هجری قمری)
  • ۷۹- تصویر میرزاعلی‌اصغر خان اتابک (نیم تنه)
  • ۸۰- تصویر میرزا علی‌اصغرخان (تمام قد)
  • ۸۱- تصویر آقاعلی‌معین‌الحضور (آبرنگ)

روزشمار زندگی کمال‌الملک

روزشمار:

  • ۱۲۲۶: تولد کمال الملک در تهران
  • ۱۲۲۶: سفر به کاشان در شش ماهگی
  • ۱۲۳۴: سفر به تهران برای تحصیل
  • ۱۲۳۵: ورود به مدرسه دارالفنون
  • ۱۲۴۲: ورود به دربار به دستور ناصرالدین شاه
  • ۱۲۵۵: گرفتن لقب نقاش‌باشی
  • ۱۲۵۸: گرفتن لقب نقاش‌باشی خاصه
  • ۱۲۶۲: ازدواج با زهرا خانم
  • ۱۲۶۳: به دنیا آمدن دخترش نصرت
  • ۱۲۶۷: متهم شدن به دزدی، هنگام کشیدن تابلوی تالار آیینه
  • ۱۲۶۹: گرفتن لقب کمال‌الملک از ناصرالدین شاه
  • ۱۲۷۲: آغاز به آموختن زبان فرانسه
  • ۱۲۷۳: سفر به اروپا و اقامت در ایتالیا
  • ۱۲۷۴: ورود به پاریس
  • ۱۲۷۶: دیدار با مظفرالدین شاه در فرانسه
  • ۱۲۷۷: چاپ زندگی‌نامه کمال‌الملک در روزنامه شرافت، شماره شصت
  • ۱۲۷۷: بازگشت به ایران و گرفتن نشان درجه اول و حمایل سبز مخصوص دربار
  • ۱۲۷۸: سفر به عراق، هم‌زمان با سفر مظفرالدین شاه به خارج
  • ۱۲۸۰: بازگشت به ایران و تمارض مصلحتی به سکته
  • ۱۲۸۵: مرگ مظفرالدین شاه و خوب شدن سکته استاد!
  • ۱۲۸۷: پیشنهاد تأسیس مدرسه صنایع مستظرفه به دولت
  • ۱۲۹۶: درگذشت پسرش حسینعلی خان
  • ۱۲۹۷: درگذشت همسرش
  • ۱۲۹۸: درگذشت مادرش حدود
  • ۱۳۰۰: نابینا شدن یک چشمش
  • ۱۳۰۲ تا ۱۳۰۶: درگیری کمال‌الملک با وزرای معارف دولت وقت
  • ۱۳۰۶: استعفا و آغاز بازنشستگی و اقامت در حسین‌آباد نیشابور
  • ۱۳۱۹: درگذشت کمال‌الملک در نیشابور و مدفون شدن در کنار عطار نیشابوری

زندگانی حافظ شیرازی

حافظ ، شمس‌الدین محمد(۱)، بزرگ‌ترین غزل‌سراى زبان فارسى و یکى از بزرگ‌ترین شاعران جهان.

http://mandegar.tarikhema.org/images/2011/08/hafez-persian-poets-275x300.jpg

این مقاله شامل این بخشهاست:

۱) زندگى و احوال شخصى

۲) شعر و فکر

۳) حافظ و عرفان

۴) منتقدان و مخالفان حافظ

۵) تفأل به دیوان حافظ

۶) حافظیه

۱) زندگى و احوال شخصى. در منابع معتبر نسبت او شیرازى و تخلصش حافظ آمده است. وى پس از وفات، به خواجه شیراز و لسان‌الغیب شهرت یافت. تاریخ ولادتش معلوم نیست و از جزئیات احوال شخصى او نیز آگاهى ما بسیار اندک است. در سال وفات او نیز در تذکره‌ها اختلاف هست. کسانى که به دوران حیات او نزدیک بوده‌اند، چون محمد گلندام، دوست حافظ و گردآورنده دیوان وى، در مقدمه‌اى که بر دیوان او نگاشته (حافظ، چاپ قزوینى و غنى، ص قح ـ قى)، و خوافى (ج۳، ص۱۳۲) و جامى (ص ۶۱۲) و خواندمیر (ج ۳، ص۳۱۶) و مؤلف شرح سودى بر حافظ در مقدمه این اثر، و حاجی‌خلیفه (ج ۱، ستون ۷۸۳) وفات او را ۷۹۲ نوشته‌اند، ولى برخى مؤلفان منابع جدیدتر، از جمله لطفعلی‌خان آذربیگدلى (ص۲۷۲) و رضاقلیخان هدایت (۱۳۳۶ـ۱۳۴۰ش، ج۲، بخش۱، ص ۱۹)، وفات او را ۷۹۱ نوشته‌اند. ظاهرآ مبناى این تاریخ، یک دوبیتى است که در آخر بعضى نسخه‌هاى خطى جدیدتر و برخى نسخه‌هاى چاپى دیوان آمده و معلوم نیست چه کسى و در چه زمانى آن را ساخته است. در این قطعه، مادّه تاریخ وفات حافظ «بجو تاریخش از خاک مصلى» است که به‌حساب جُمَّل ]جُمَل[ برابر با عدد ۷۹۱ است (رجوع کنید به حافظ، چاپ قزوینى و غنى، مقدمه گلندام، حاشیه قزوینى، ص قح ـ قى). این دو بیت در بعضى نسخه‌هاى مقدمه گلندام نیز دیده می‌شود، ولى تصریح وى به سال «اثنى و تسعین و سبعمائه» (۷۹۲) و مادّه تاریخ «به سال با وصاد و ذال ابجد»، در قطعه‌اى که به این مناسبت نقل کرده است، بر نادرستى تاریخ ۷۹۱ دلالت دارد (رجوع کنید به همانجا؛ نیز رجوع کنید به خوافى، همانجا).

تاریخ ولادت حافظ، چنان‌که گفته شد، معلوم نیست، ولى چون در اشعارش غالبآ به پیرى خود اشاره کرده است، و اگر این دوران را باتوجه به تاریخ وفاتش، به تقریب، هفتاد سالگى او بدانیم، وى باید در حدود سالهاى ۷۲۰ـ۷۲۵ به‌دنیا آمده باشد. عبدالنبى فخرالزمانى، مؤلف تذکره میخانه (ص۹۰)، وفات خواجه را در ۶۵ سالگى او دانسته و به این حساب ولادت او در ۷۲۷ بوده است، ولى از سوى دیگر در دیوان خواجه قطعه‌اى خطاب به جلال‌الدین مسعودشاه، پسر شرف‌الدین محمودشاه و برادر ارشد شیخ ابواسحاق اینجو، مندرج است (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۳۷۴) که در آن به سه سال خدمت خود در دربار شاه و دستگاه وزیر اشاره دارد و چون مسعودشاه در ۷۴۳ از بغداد به شیراز رفت و در رمضان همان سال کشته شد (رجوع کنید به غنى، ج ۱، ص ۴۹ـ۵۰)، حافظ در ۷۴۰ به خدمت دربار پیوسته بوده یا به نوعى با آن ارتباط داشته است و در این هنگام بایستى لااقل بیست سالى از عمرش گذشته باشد. با این حساب، در حدود ۷۲۰ به دنیا آمده و در حدود ۷۲ سالگى درگذشته است. ذبیح‌اللّه صفا (ج ۳، بخش ۲، ص ۱۰۶۶، نیز رجوع کنید به ص ۱۰۶۶، پانویس ۱)، با استناد به قول عبدالنبى فخرالزمانى، که ذکر آن گذشت، ولادت حافظ را در حدود ۷۲۶ و ۷۲۷ نوشته است، که از این قرار در سیزده یا چهارده سالگى بایستى به خدمت شاه و وزیر رفته باشد، و این تا اندازه‌اى غیرمعهود به‌نظر می‌رسد.

به گفته عبدالنبى فخرالزمانى (ص ۸۵)، نام پدر حافظ بهاءالدین و اصالتاً از مردم اصفهان بوده و به تجارت اشتغال داشته و جدّ او در زمان اتابکان فارس به شیراز آمده و ساکن آن شهر شده است. مادرش از کازرون بوده و در شیراز سکونت داشته است. پس از وفات پدر، محمد با مادر و دو برادر خود زندگى می‌کرده و روزگار کودکى را به سختى می‌گذرانده است (همانجا). حافظ در اشعارش از مرگ این دو برادر یاد کرده، که یکى در جوانى درگذشته (رجوع کنید به چاپ خانلرى، ج ۲، ص ۱۰۸۳) و دیگرى، خواجه خلیل عادل، در ۷۷۵ در ۵۹ سالگى وفات یافته است (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۳۶۸). مؤلف تاریخ فرشته (ج ۱، ص ۳۰۲) از خواهر او و فرزندان این خواهر ذکرى به میان آورده است، بی‌آنکه نامى از آنان ببرد.

آنچه در منابع نسبتآ قدیم‌تر درباره خانواده حافظ آمده، همینهاست که یاد کرده شد.

بعضى مؤلفان کوشیده‌اند که پاره‌اى اشارات در غزلیات خواجه را به وضع خانوادگى او مربوط بدانند، ولى این‌گونه برداشتها و دریافتها بیشتر بر استنباطات شخصى مبتنى است. سخن حافظ بسیار کنایه‌آمیز و پرابهام است و غالباً وجوه مختلف دارد و به آسانى نمی‌توان مضامین شعر او را به احوال و رویدادهاى زمانى و مکانى خاص محدود کرد، مگر اینکه اشارت تاریخى صریح در آن باشد. با این‌همه، در چند مورد از سروده‌هاى او نکاتى دیده می‌شود که به‌روشنى ناظر بر زن و فرزند و اوضاع زندگى اوست. در غزلى (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۲۲۳) که در دوران وزارت قوام‌الدین حسن (متوفى ۷۵۴) سروده است، خواجه از «سروى» که در خانه دارد سخن گفته و در غزلى دیگر (همان، ص ۱۴۶) از اینکه اختر بدمهر یار عزیزى را از چنگ او به‌در برده و آن شادکامى ناپایدار و گذرا بوده شکایت کرده است. در غزل دیگر (همان، ص ۹۱ـ۹۲) به درگذشت فرزندى که قرّهالعین و میوه دل او بوده و اکنون در لحد جاى گرفته اشاره کرده و در غزلى دیگر (همان، ص ۳۸ـ۳۹) در ماتم فرزند و «رودعزیز» خود زارى کرده است. از این اشارات می‌توان دریافت که او همسرى داشته که در نیمه‌هاى عمر درگذشته، و فرزندانى داشته که یکى در کودکى (همان، ص۳۷۰) و دیگرى در جوانى وفات یافته است.

از کودکى و جوانى حافظ نیز آگاهى درستى نداریم. عبدالنبى فخرالزمانى در تذکره میخانه، که در این مورد منبع اصلى اطلاع ماست، آورده است (ص ۸۵ـ ۸۶) که وى در کودکى روزها در دکان خمیرگیرى کار می‌کرد و در اوقات فراغت به مکتب‌خانه‌اى که نزدیک دکان بود، می‌رفت و خواندن و نوشتن و مقدمات علوم را در آنجا می‌آموخت و از همان روزگار در شعر طبع‌آزمایى می‌نمود، ولى نکته شایسته توجه در این باره آن است که وى حافظ قرآن بوده و تخلص او نیز حاکى از همین حقیقت است و حفظ قرآن باید از کودکى و سالهاى اولیه عمر آغاز شود و مستلزم صرف وقت و ممارست مداوم است؛ ازاین‌رو، شاید بتوان گفت که این بخش از عمر او بیشتر صرف قرائت قرآن و تحصیل مقدمات علوم می‌شده است تا کسب ضروریات زندگى. وى در دوران جوانى ظاهرآ یکسره مشغول کسب فضائل و تکمیل مراتب علمى بوده و از عباراتى که گلندام در مقدمه قدیم دیوان (چاپ قزوینى و غنى، ص قز) آورده است چنین برمی‌آید که حافظ از شاگردان مولانا قوام‌الدین عبداللّه، دانشمند مشهور به ابن‌الفقیه نجم (متوفى ۷۷۲)، بوده است، اما جنید شیرازى، شاگرد مولانا قوام‌الدین، در کتاب شدّالازار که به‌سال ۷۹۱ تألیف شده، از حافظ نامى نیاورده است. تقی‌الدین محمد اوحدى بلیانى نیز در عرفات‌العاشقین (گ ۱۵۵ر) قوام‌الدین عبداللّه را استاد حافظ دانسته و اینکه هدایت در تذکره ریاض‌العارفین (ص ۲۸۶) حافظ را در تحصیل مراتب حکمت در شمار شاگردان شمس‌الدین عبداللّه شیرازى آورده، ظاهراً مقصودش همین قوام‌الدین بوده و در نقل نام وى سهوى روى داده است. فرصت شیرازى، از مؤلفان متأخر، میرسید شریف جرجانى* را نیز از استادان حافظ ذکر کرده است (رجوع کنید به ص۴۶۹ـ۴۷۰)، لیکن میرسید شریف بسیار جوان‌تر از حافظ بوده است و این نسبت پذیرفتنى نیست. حافظ خود بارها در سروده‌هاى خود از اشتغال به کسب علم و تحصیل معارف دینى سخن گفته و از قیل و قال بحث، طاق و رواق مدرسه، علم و فضلى که در چهل سال گرد آورده، رتبت دانشش که به افلاک رسیده، و قرآنى که با چهارده روایت در سینه دارد، یاد کرده است. در مقدمه قدیم دیوان (چاپ قزوینى و غنى، ص قو) نیز آمده است که وى به‌سبب تحصیل و مطالعه مدام، فرصت نداشت سروده‌هاى خود را در یک جا ثبت و مدون سازد. الکشّاف عن حقیقه التنزیل اثر زمخشرى و مفتاح العلومِ سکاکى، که حافظ به بحث و نظر در آنها اشتغال داشته است، هر دو از کتابهاى مهم و معتبر آن روزگار بودند و معلوم می‌شود که حافظ در تمامى علوم شرعى و رسمى و عرفى آن دوران، از تفسیر و کلام و منطق و حکمت تا نحو و معانى و بیان و شعر و ادب، داراى تحصیلات کامل و صاحب‌نظر بوده است و چنان‌که از اشارات خود او برمی‌آید، هر صبح مجلس درس قرآن داشته است (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۱۶۴، ۱۸۳). در بعضى نسخه‌هاى کهن‌تر مقدمه قدیم (رجوع کنید به چاپ خانلرى، ج ۲، توضیحات خانلرى، ص ۱۱۴۵ـ۱۱۴۶) آمده است که حافظ به‌سبب اشتغالاتى از قبیل «ملازمت شغل تعلیم سلطان» به گردآورى اشعار خود نپرداخت و از این عبارت معلوم می‌شود که وى در دربار شاهى نیز عهده‌دار تعلیم و تدریس بوده است.

وى با اغلب سلاطین عصر خود، جز با امیر مبارزالدین و شاه‌محمود پسر او و شاه‌زین‌العابدین پسر شاه‌شجاع، و نیز با بیشتر وزیران مناسبات صمیمانه داشته و مورد عنایت آنان بوده است. خواجه علاوه بر چند قصیده‌اى که در مدح شاه شیخ ابواسحاق اینجو (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص قکو ـ قلب)، شاه‌شجاع (همان، ص قیو ـ قکا) و قوام‌الدین صاحب دیوان (صاحب عیار)، وزیر شاه‌شجاع (همان، ص قکب ـ قکو) سروده، در غزلیات خود نیز از شاهان و وزیرانى به‌نیکى یاد کرده است، از جمله، شاه‌شجاع (همان، ص ۱۹۱ـ۱۹۳)، نصرهالدین یحیی‌بن مظفر (همان، ص ۱۴۴، ۲۰۷، ۲۷۰، ۳۰۱)، شاه‌منصور نواده امیرمبارزالدین (همان، ص ۱۰۴ـ۱۰۵، ۱۶۳ـ۱۶۶، ۲۲۴ـ۲۲۶، ۲۶۳، ۳۶۵)، سلطان غضنفر پسر شاه منصور (همان، ص ۲۲۶)، عمادالدین محمود از وزیران شاه‌شیخ ابواسحاق (همان، ص ۱۴۸ـ۱۴۹)، حاجی‌قوام‌الدین حسن وزیر دیگر شیخ‌ابواسحاق (همان، ص ۹ـ۱۰، ۲۱۰، ۲۲۳ـ۲۲۴)، برهان‌الدین وزیر امیرمبارزالدین (همان، ص ۲۴۹ـ۲۵۰، ۳۲۴ـ ۳۲۵)، قوام‌الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه‌شجاع (همان، ص ۷۶ـ ۷۷، ۱۰۶ـ۱۰۷، ۳۶۶، ۳۷۳ـ۳۷۴) و جلال‌الدین تورانشاه وزیر دیگر شاه‌شجاع (همان، ص ۲۳۵ـ۲۳۶، ۲۴۴ـ ۲۴۵، ۲۴۸ـ۲۴۹،۳۴۰ـ۳۴۱، ۳۴۳ـ۳۴۴؛ نیز رجوع کنید به غنى، ج ۱، ص ۲۶۶ـ۲۷۷). از سلاطین دیگر، جز آنان که در فارس و شیراز حکومت داشتند، سلطان اویس ایلکانى، از سلاطین جلایریان* و ممدوح سلمان ساوجى* (حافظ، چاپ قزوینى و غنى، ص۱۱۰ـ ۱۱۱)، و پسر او سلطان احمدبن اویس (همان، ص ۳۳۳ـ ۳۳۴) را، که آذربایجان و عراق را در تصرف داشتند، مدح گفته است. در غزلى (رجوع کنید به همان، ص ۲۶۸ـ۲۶۹) به «بزم اتابک»، «شوکت پورِ پشنگ» و «نشست خسروى»او اشاره کرده، که ظاهرآ مقصود او تهنیت جلوس اتابک پیراحمدبن اتابک پشنگ (در ۷۹۲)، از اتابکان لرستان، است و ازاین‌رو، این غزل را از آخرین سروده‌هاى حافظ باید شمرد. چند تن از سلاطین معاصر حافظ بیرون از فارس، و حتى بیرون از حدود ایران، خواستار دیدار او بودند و چنین به‌نظر می‌رسد که او نیز به سفر کردن و دور شدن از شیراز در مواقعى بی‌میل نبوده است. در غزلى که ظاهرآ براى سلطان‌احمدبن اویس سروده تمایل خود را به سفر به بغداد و تبریز ابراز داشته است (رجوع کنید به همان، ص۳۰، ۱۲۹). حافظ همچنین در زمان محمودشاه، از سلاطین بهمنى دکن، که شعرشناس و دانش‌پرور بود، به هندوستان دعوت شد و هزینه سفر او را نیز میرفضل‌اللّه انجو، وزیر محمودشاه، به شیراز فرستاد. حافظ دعوت را پذیرفت، از شیراز به لار و از لار به هورمز (هرمز) رفت، ولى هنگامى که به کشتى نشست، دریا طوفانى شد و موجب هراس او گردید. پس، به بهانه اینکه با بعضى دوستان وداع نکرده است، کشتى را ترک کرد و غزلى را که در همان احوال سروده بود، به دست یکى از آشنایان همسفر، براى میرفضل‌اللّه فرستاد و خود به شیراز بازگشت (رجوع کنید به همان، ص ۱۰۳؛ فرشته، ج ۱، ص ۳۰۲). در غزلى دیگر (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۱۵۲ـ۱۵۳) از «شوق مجلس سلطان غیاث‌الدین» و از «قند پارسى که به بنگاله می‌رود» سخن گفته است که ظاهرآ مقصود، دربار سلطان غیاث‌الدین‌بن سکندر، پادشاه بنگال (حک : ۷۶۸ـ۷۷۵)، است (رجوع کنید به فرشته، ج ۱، ص ۲۹۶ـ۲۹۷) و مؤید رسیدن شعر و آوازه او به آن نواحى نیز هست. از ابیاتى از یکى از غزلهاى او (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۲۲۴) چنین برمی‌آید که تورانشاه‌بن قطب‌الدین تهمتن، پادشاه جزیره هرمز، ملقب به «ملک‌البحر» (رجوع کنید به غنى، ج ۱، ص ۲۵۴)، نیز خواستار دیدار حافظ بوده و او را بدان ناحیه دعوت کرده بوده است.

با آنکه حافظ به شیراز دلبستگى تمام داشت و دورى از یار و دیار بر او دشوار بود (رجوع کنید به حافظ، چاپ قزوینى و غنى، ص۷۰، ۱۸۹) و با آنکه به عمر خویش از وطن سفر نکرده بود، ظاهرآ دوبار از شیراز بیرون رفت: یک بار به عزم سفر هند (که ذکر آن گذشت) و بار دیگر به یزد به قصد پیوستن به دستگاه شاه‌یحیى (برادرزاده شاه‌شجاع) و ظاهرآ به‌سبب آزردگى از شیرازیان یا شاید از شاه‌شجاع (رجوع کنید به همان، ص ۱۹۷، ۲۳۶، ۲۵۹)، که تاریخ دقیق آن معلوم نیست، ولى ظاهرآ در اواخر عمر او بوده، زیرا در غزل شِکوِه‌آمیزى که در این احوال سروده به پیرى خود اشاره کرده است (رجوع کنید به همان، ص ۲۲۹). آنچه مسلّم است در یزد قدر او را نشناختند و با آنکه پیش از سفر در غزلى آرزوى «دیدار ساکنان شهر یزد» را داشته (رجوع کنید به همان، ص۱۰ـ۱۱)، دوران اقامتش در یزد از سخت‌ترین اوقات زندگى او بوده است. خواجه در چند غزل (رجوع کنید به همان، ص ۲۲۸ـ۲۲۹، ۲۳۱، ۲۴۷ـ۲۴۸) از غم «غریبى و غربت»، دورى از یار و دیار، و تلخیها و تلخ‌کامیهاى خود در این سفر می‌نالد و از شهر یزد با تعبیراتى چون «زندان سکندر» و «منزل ویران» یاد می‌کند و سرانجام، ظاهرآ هنگامى که خواجه‌جلال‌الدین تورانشاه وزیر از یزد به شیراز باز می‌گشته، با او همراه شده و به زادگاه خویش بازگشته است (رجوع کنید به همان، ص ۲۴۷ـ۲۴۸).

از اشاراتى که در یک غزل به زنده‌رود و باغِ کاران اصفهان کرده است شاید بتوان دریافت که به آن شهر نیز سفر کرده بوده (رجوع کنید به همان، ص ۷۱)، ولى سفر مشهد که در منابع جدیدتر براى او نوشته‌اند به هیچ روى واقعیت نداشته و مبتنى بر بیتى از غزلى است که نسبت و تعلق آن به خواجه مردود است (رجوع کنید به معین، ۱۳۶۹ش، ج ۱، ص ۱۶۴).

داستان معروف ملاقات امیرتیمور گورکانى با حافظ، که دولتشاه سمرقندى (ص ۳۰۵ـ۳۰۶) آورده است و کسانى چون آذربیگدلى (ص ۲۷۲) و هدایت در مجمع‌الفصحا (ج ۲، بخش ۱، ص۱۸) و تذکره ریاض‌العارفین (ص ۲۸۶) نیز آن را نقل کرده‌اند، در هیچ‌یک از تواریخ معتبر مربوط به این عصر دیده نمی‌شود و بیشتر به افسانه‌هایى می‌ماند که درباره اشخاص بزرگ و معروف پدید می‌آید، چنان‌که برخى دیگر از ابیات حافظ نیز انگیزه پیدایش حکایاتى بوده است. ظاهرآ این حکایت در اصل از اوایل سده نهم معروف بوده، زیرا در کتاب انیس الناس (شجاع، ص ۳۱۷)، که مجموعه‌اى است از حکایات و افسانه‌ها که در ۸۰۳ تألیف شده، همین داستان با مقدمه و زمینه‌چینى دیگرى آمده (نیز رجوع کنید به غنى، ج ۱، ص ۳۹۳؛ آربرى، ص ۳۲۹ـ ۳۳۰) و بعد از دولتشاه سمرقندى هم فخرالدین صفى در لطائف‌الطوائف (ص ۲۲۳) صورتى از آن را آورده است (نیز رجوع کنید به غنى، ج ۱، ص ۳۹۱ـ۳۹۲)، ولى هیچ‌یک از مؤلفانى که تاریخ آل‌مظفر یا شرح احوال و کارهاى تیمور یا تاریخ عمومى ایران و فارس را در عصر تیمور نوشته‌اند، چیزى در این باره نگفته‌اند. دولتشاه سمرقندى هم که این داستان را در تذکره خود آورده، نوشته است که حافظ و تیمور در ۷۹۵ ملاقات کردند (ص ۳۰۵) که این تاریخ، سه سال بعد از وفات حافظ است. با این‌همه، بعضى محققان معاصر، چون بدیع‌الزمان فروزانفر (به نقل معین، ۱۳۶۹ش، ج۱، ص۲۶۶)، محمد معین (۱۳۶۹ش، ج۱، ص۲۶۲ـ ۲۷۰) و آربرى (همانجا)، این روایت را درست می‌دانند؛ البته در سروده‌هاى حافظ اشارات و کنایاتى هست که بی‌شک ناظر به امیرتیمور و آثار و نتایج اعمال و لشکرکشیهاى اوست. پریشانیها و نابسامانیهاى فارس بعد از مرگ شاه‌شجاع و در دوران سلطنت سلطان زین‌العابدین، و هرج و مرج و ظلم و فسادى که از منازعات و کشمکشهاى فرمانروایان محلى به همه‌جا کشیده شده بود، مردم را آرزومند ظهور مردى توانا و سلطانى مقتدر کرده بود تا بتواند در آن نواحى صلح و آشتى برقرار کند. این احوال دردناک در شعر حافظ، و پیش از او در آثار کسانى چون عبید زاکانى، به‌روشنى بازتاب یافته است. حافظ نیز در این آرزو بود که «فریادرسى» برسد و دردها را درمان کند و عوامل ظلم و فساد و تباهى اخلاقى و دینى و اجتماعى را از ریشه برکند. ظاهرآ چندى او نیز چون دیگران چشم به فتوحات امیرتیمور دوخته و «خاطر بدان ترک سمرقندى» داده بود.

اما حافظ، که چندى بعد رفتار هولناک «ترک سمرقندى» را از نزدیک دید و پس از رفتن او نیز شاهد خون‌ریزیها و کینه‌توزیهاى امیران و سلطانان آل‌مظفر بود، با آمدن شاه‌منصور، نواده امیرمبارزالدین و داماد شاه‌شجاع، بار دیگر روزنه امیدى یافت. شاه‌منصور مردى کارآزموده و شجاع و باتدبیر بود، و حافظ او را کسى می‌پنداشت که می‌تواند نظم و سامان را به فارس بازگرداند. وى در چند غزل این امیدوارى را ابراز داشته و فضائل اخلاقى شاه‌منصور را ستوده است (براى نمونه رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۱۶۳ـ۱۶۴).

از شاهان معاصر حافظ که به او عنایت خاص داشته‌اند و او نیز در سروده‌هاى خود از آنان به نیکى یاد کرده، یکى شیخ ابواسحاق اینجو است که علم‌دوست و هنرشناس بود و خود نیز شعر می‌گفت و خواجه در رثا و تاریخ مرگ او قطعاتى سروده که نمودار اندوه و تأسف اوست (رجوع کنید به همان، ص ۳۶۳، ۳۶۹، نیز رجوع کنید به غزلِ ص۱۴۰ـ۱۴۱). پس از شیخ ابواسحاق، امیرمبارزالدین به سلطنت رسید. حافظ در سراسر دیوان از امیرمبارزالدین نامى نیاورده، ولى در چند غزل از اوضاع زمان حکومت او به تلخى یاد کرده و در چند مورد نیز تعبیر کنایه‌آمیز «محتسب» را در مورد اعمال و رفتار او به‌کار برده (رجوع کنید به همان، ص۳۰، ۱۳۶ـ۱۳۷، ۳۶۶ـ۳۶۷) و در یکى از قطعات (همان، ۳۶۶ـ۳۶۷) که در بیت آخر آن از کورشدن او به توطئه شاه شجاع سخن گفته، او را «شاه‌غازى» خوانده و به بیدادگریهاى او اشاره نموده است. اما پادشاهى که دوستانه‌ترین مناسبات را با خواجه حافظ داشت، شاه‌شجاع (حک : ۷۵۹ـ۷۸۶)، فرزند امیرمبارزالدین، بود که مردى استوار، باتدبیر و آزاده بود و مردم فارس در دوران حکومت نسبتاً طولانى او در امن و آسایش بودند. شاه‌شجاع دانشمند و شعرشناس بود و خود نیز به فارسى و تازى شعر می‌گفت و در انشاى فارسى و تازى توانا بود (رجوع کنید به غنى، ج ۱، ص ۳۳۴ـ۳۵۳). حافظ بیش از هرکس دیگر در سروده‌هاى خود به شاه‌شجاع اشاره کرده و به تصریح و تلویح او را مدح گفته است.

از عرفاى آن زمان که به‌نوعى با حافظ ارتباط داشته‌اند، یکى شیخ امین‌الدین بلیانى* بوده که حافظ از او با عنوان «بقیه ابدال» یاد کرده (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۳۶۳؛ نیز رجوع کنید به معین، ۱۳۶۹ش، ج ۱، ص ۲۸۸ـ۲۸۹) و دیگرى عارفى به‌نام کمال‌الدین ابوالوفا، که ظاهرآ از دوستان وفادار حافظ بوده و خواجه در مقطع غزلى ذکر او را آورده است (رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۸۹؛ نیز رجوع کنید به هدایت، ۱۳۴۴ش، ص ۲۸۶). گفته‌اند که حافظ با شاه‌نعمت‌اللّه ولى نیز ملاقات داشته است، لیکن درستى این قول قابل اثبات نیست، هرچند که ظاهراً حافظ در بعضى سروده‌هاى خود به برخى ابیات اشعار شاه‌نعمت‌اللّه اشاره و تعریض دارد (رجوع کنید به معین، ۱۳۶۹ش، ج ۱، ص ۲۹۴ـ ۲۹۶). داستان ملاقات حافظ با زین‌الدین تایبادى* و نتیجه راهنمایى زین‌الدین در رفع تهمت کفر و الحاد از حافظ (رجوع کنید به همان، ج ۱، ص ۲۹۲) نیز ظاهرآ افسانه‌اى است از قبیل داستان گفتگوى حافظ با امیرتیمور.

آنچه امروز از حافظ در دست است دیوان اوست که مجموعه‌اى است از اشعار او، شامل غزلیات، قصاید، مثنویها، قطعات، و رباعیات. محمد گلندام اشعار پراکنده او را مدون ساخت (رجوع کنید به حافظ، چاپ قزوینى و غنى، مقدمه گلندام، ص صب ـ قیا). از نسخه‌هاى قدیمى موجود دیوان چنین برمی‌آید که در سالهاى بعد از وفات حافظ چندکس به جمع‌آورى غزلیات او پرداخته‌اند و ظاهرآ تا اوایل سده دهم این کار ادامه داشته است (رجوع کنید به چاپ خانلرى، ج ۲، توضیحات خانلرى، ص ۱۱۴۵ـ ۱۱۴۹).

قصاید حافظ بسیار معدود است و گرچه در بعضى از نسخه‌هاى جدید دیوان چند قصیده به نام او درج شده است، لیکن نسخه‌هاى کهن‌تر معمولا فقط شامل غزلیات‌اند و فصل یا بخش جداگانه‌اى را به قصاید اختصاص نداده‌اند. تنها در یکى از نسخه‌هاى قدیمى دیوان، مورخ ۸۱۳، که از منابع کار خانلرى بوده، پس از پایان غزلیات دو قصیده آورده شده است، بی‌آنکه با عنوان قصیده مشخص شوند. در نسخه‌اى به تاریخ ۸۲۵، نیز سه قصیده مندرج است (رجوع کنید به همان، ج ۲، ص ۱۰۲۵ـ۱۰۲۷)، ولى در برخى نسخه‌هاى جدیدتر، پنج قصیده دیده می‌شود؛ در مدح شاه‌شیخ ابوسحاق، شاه‌شجاع، قوام‌الدین محمد صاحب عیار، شاه‌منصور مظفرى. بعضى قصاید خواجه از لحاظ ساختار کلى با غزل چندان تفاوتى ندارند و از همین‌رو در بعضى نسخه‌هاى دیوان در شمار غزلیات درج شده‌اند. در بعضى نسخه‌ها در این بخش یک قصیده به زبان عربى و یک ترکیب‌بند نیز دیده می‌شود (رجوع کنید به همان، ج ۲، ص ۱۰۴۲ـ۱۰۴۳) که با شیوه سخن حافظ چندان همانند و سازگار نیست و ظاهرآ الحاقى است (رجوع کنید به حافظ، چاپ قزوینى و غنى، مقدمه قزوینى، ص قید ـ قیه؛ همان، چاپ خانلرى، ج ۲، همان توضیحات، ص ۱۰۲۵ـ ۱۰۲۶، ۱۰۴۱). حافظ کلاً قصیده‌سرا نیست و معمولا مطالب و اغراضى را که قصیده‌سرایان در قصاید طولانى و مطنطن اظهار می‌دارند، وى در چند بیت و با بیانى لطیف و مؤثر و غالباً صمیمانه و دور از مداهنه در غزلیات خود عرضه می‌کند.

بخش عمده دیوان حافظ غزلیات اوست که نزدیک به پانصد غزل را شامل می‌شود. شمار غزلیات در نسخه‌هاى مختلف یکسان نیست. در دیوانى که به تصحیح قزوینى و غنى از روى نسخه‌هاى نسبتآ کهن (رجوع کنید به حافظ، چاپ قزوینى و غنى، همان مقدمه، ص مج ـ صا) به‌چاپ رسیده، شماره غزلها ۴۹۵، و در طبع انتقادى خانلرى، که بر کهن‌ترین نسخه‌هاى شناخته شده مبتنى است (رجوع کنید به چاپ خانلرى، ج ۲، همان توضیحات، ص ۱۱۲۷ـ۱۱۳۷)، شمار غزلهایى که اصیل شناخته شده ۴۸۶ است و ۳۸ غزل نیز الحاقى به‌شمار آمده و در جلد دوم، زیر عنوان ملحقات، جداگانه درج شده است. در میان غزلیات حافظ، غزلهاى ملمّع نیز دیده می‌شود (براى نمونه رجوع کنید به چاپ قزوینى و غنى، ص ۲۹۵ـ۲۹۶، ۳۰۴ـ۳۰۵، ۳۱۸ـ۳۱۹، ۳۲۲ـ۳۲۳).

در اغلب نسخه‌هاى قدیمى، دو پاره مثنوى دیده می‌شود، یکى در بحر رَمَل مسدَّس مقصور (الا اى آهوى وحشى کجائى…) و دیگرى در بحر متقارب، که مثنوى اخیر به «ساقی‌نامه» معروف است. بخشى از «ساقی‌نامه» خطاب به «ساقى» است و بخشى خطاب به «مُغَنّى»، ازاین‌روى این بخش اخیر را «مغنی‌نامه» نیز می‌نامند. تعداد و ترتیب ابیات این مثنویها در نسخه‌هاى گوناگون متفاوت است و چنین به‌نظر می‌رسد که حافظ قطعاتى را براى درج در دو مثنوى طولانی‌تر به‌صورت یادداشت و مسوّده نوشته بوده و پس از مرگ او این پاره‌هاى پراکنده جزو سروده‌هاى دیگرش به‌دست گردآورندگان دیوان افتاده و به همان صورت در نسخه‌برداریهاى مختلف، بعد از غزلیات ثبت و درج شده است. حافظ در مثنوى اول ظاهرآ به منظومه ویس و رامین فخرالدین اسعدگرگانى* و در مثنوى دوم به اقبالنامه و شرفنامه نظامى گنجوى* نظر داشته است. گرچه در نسخه‌هاى متأخر در بخش مغنی‌نامه چند بیت در مدح شاه‌منصور آورده شده است، در نسخه‌هاى قدیم‌تر این مثنوى ذکرى از نام ممدوح نیست. شاید این ابیات پراکنده از نخستین طبع‌آزماییهاى حافظ و به قصد مثنوی‌سرایى بوده و در اواخر عمر خود چند بیت دیگر بدان افزوده و به‌همان صورت به شاه‌منصور مظفرى تقدیم داشته و از همین روى در نسخه یا نسخه‌هاى اولیه آن ذکرى از نام ممدوح نبوده است.

بخش دیگرى از دیوان حافظ قطعات کوتاهى است که در موارد مختلف و به مناسبتهایى از قبیل درگذشت شخصى یا رویداد واقعه‌اى، ثبت تاریخى، بیان احوال خود یا ایراد نکته‌اى عبرت‌انگیز سروده است. شمار این قطعات نیز در نسخه‌هاى گوناگون متفاوت است و با آنکه از لحاظ هنر شاعرى ارزش و اهمیتى ندارند، از لحاظ تاریخى و آگاهیهایى که دربردارند شایسته توجه‌اند.

آخرین بخشى که معمولا در نسخه‌هاى جدیدتر دیوان دیده می‌شود رباعیات منسوب به حافظ است که شمار آنها در نسخه‌ها بسیار متفاوت است و غالبآ مضامینى تکرارى و تقلیدى دارند و با شیوه فکر و بیان حافظ چندان سازگار نیستند. تعدادى از آنها از دواوین شاعران دیگر در دیوان حافظ وارد شده‌اند (رجوع کنید به ریاحى، ص ۳۷۷ـ۳۹۶).

اثر دیگرى که به احتمال بسیار به حافظ تعلق دارد و یکى از جنبه‌هاى مهم زندگانى او را روشن می‌سازد، کتابت نسخه‌اى از سه مثنوى شیرین و خسرو، آئینه سکندرى و هشت بهشت امیرخسرو دهلوى* است. این سه نسخه در ۷۵۶ به خط محمدبن محمد (بن‌محمد) الملقّب به شمس حافظ (الشیرازى) کتابت شده‌اند و هر سه، بخشهایى از خمسه امیرخسرو دهلوی‌اند که در کتابخانه دولتى تاشکند نگهدارى می‌شوند (رجوع کنید به مجتبائى، ص ۲۵). محمد معین در اینکه کاتب این نسخه‌ها همان خواجه حافظ شیرازى معروف بوده باشد تردید کرده است (رجوع کنید به مهر، سال ۸، ش ۱، ص ۳۱ـ۳۲، ش ۲، ص ۸۹ـ۹۲)، ولى این تردید محلى ندارد (رجوع کنید به مجتبائى، ص ۲۶ـ۳۰).

۲) شعر و فکر. درباره شخصیت روحى و اخلاقى، آرا و شاعرى حافظ بیش از هر شاعر و متفکر دیگرى اختلاف‌نظر بوده است. آگاهى ما از این حیث، در مرتبه اول منحصر به نکاتى است که از سروده‌هاى او به‌دست می‌آید، و در مراتب بعدى از اشارات کوتاه و موجزى که در نوشته‌هاى کسانى که نزدیک به زمان او بوده‌اند، چون محمد گلندام، آذرى طوسى، نورالدین جامى و دولتشاه سمرقندى. حافظ با آنکه به تمامى ظرایف عرفان نظرى و رموز سیروسلوک آگاه بوده و غزلیات او سرشار از معانى بلند عرفانى و مضامین صوفیانه است، صوفى خانقاهى و اهل ارشاد و دستگیرى نبوده، به هیچ سلسله و خانقاهى تعلق نداشته، نه مریدى داشته و نه مرید کسى بوده، و حتى در مواردى از طعن و زخم زبان به صوفى و خرقه‌پوش خوددارى نکرده است؛ از همین روى، برخى دوستداران شعر او، خصوصاً در این روزگار، غزلهاى او را اشعارى رندانه و کام‌جویانه، در ستایش عاشقى و می‌خوارگى، در توصیف میخانه و خرابات، و در نکوهش شیخ و زاهد دانسته‌اند. برخى دیگر بر آن‌اند که در غزلهاى دوران جوانى حافظ، می‌و عشق و نظربازى به‌معناى حقیقى و ناظر به عشق و کام‌جویى و لذات زمینى و جسمانى است، ولى در سروده‌هاى دوران پیرى او این الفاظ به معناى مجازى و استعارى به‌کار رفته و مقصود خواجه بیان احوال عرفانى و عشق الهى است، که البته این تصور نیز چون نظر گروه قبلى بی‌وجه و دور از تحقیق، و برخاسته از ناآشنایى با زبان رمز و کنایه در بیان احوال و تجارب عرفانى است (رجوع کنید به همان، ص ۱۸۲ـ۱۸۷). از نظر کسانى دیگر، حافظ هنرمند بزرگى است که دردها و نابسامانیهاى اجتماع زمان خود را خوب شناخته و علل آن را در بیدادگریهاى ارباب قدرت و ریاکاریها و مردم فریبیهاى اصحاب شریعت و طریقت یافته و شعر او عکس‌العمل طبیعى و اعتراض به این احوال و شرایط است، اما از سوى دیگر، از دیرباز در دورانهاى نزدیک به زمان حافظ، کسانى که درباره او سخن گفته‌اند کلام او را عالی‌ترین جلوه‌گاه عرفان و معنویت می‌شناخته و آن را ملهم از عوالم غیبى و آسمانى می‌دانسته‌اند. محمد گلندام، او را «معدن اللطائف الروحانیه» و «مخزن المعارف السبحانیه» خوانده (چاپ قزوینى و غنى، مقدمه، ص ق) و آذری‌طوسى در کتاب منتخب جواهرالاسرار ــکه در ۸۴۰، یعنى کمتر از پنجاه سال بعد از وفات حافظ، آن را تألیف کرده ــ سخن حافظ را متضمن «معارف الهى و حقایق نامتناهى» شمرده و گفته است که او را «لسان الغیب» لقب داده‌اند (ص ۴۰۹؛ نیز رجوع کنید به مجتبائى، ص ۱۴۴). جامى نیز در نفحات‌الانس (ص ۶۱۱) می‌گوید که حافظ «لسان‌الغیب و ترجمان الاسرار» است، «بسا اسرار غیبیه و معانى حقیقیه که در کسوت صورت و لباس مجاز باز نموده است.» پس از جامى، دولتشاه سمرقندى نیز (ص ۳۰۲) سخن حافظ را «واردات غیبى» خوانده است. بنابه گفته محمد گلندام (حافظ، چاپ قزوینى و غنى، مقدمه، ص قه) و جامى (همانجا)، ظاهرآ در زمان حیات حافظ غزلیاتش در میان اهل خانقاه مشهور بوده است. علاوه بر اینها اغلب شارحانِ پیشین ِاشعار حافظ نیز غالبآ کلام حافظ را عرفانى و صوفیانه شناخته‌اند، از جمله محمدبن اسعد دوانى که برخى غزلیات حافظ را شرح کرده است (رجوع کنید به ارمغان، سال ۲۱، ش ۷، ص ۳۶۵ـ ۳۶۸، ش ۸ ـ۹، ص ۴۳۳ـ۴۴۴، ش ۱۰، ص ۵۳۷ـ ۵۴۶)، بدرالدین‌بن بهاءالدین (سده دوازدهم) در بدرالشروح، محمد دارابى (سده دوازدهم) در لطیفه غیبى، و چند کس دیگر که شروحى نوشته یا بر حواشى نسخه‌هاى چاپ شده نکات و توضیحاتى درج کرده‌اند.

حافظ با آنکه در تمامى عمر خود، هم با دربار سلاطین و درباریان و دیوانیان سروکار داشت، هم با اهل علم و درس و بحث معاشر و مصاحب بود، و هم خانقاهیان زمان خود و راه و رسم آنان را خوب می‌شناخت، در زمره هیچ‌یک از این گروهها، که در اوضاع و احوال اجتماعى آن روزگار صاحب قدرت و مقام و اهمیت بودند، قرار نگرفت. وى اعمال و رفتار هر سه گروه را نکوهش می‌کرد و اغراض و اهدافشان را پست و حقیر می‌شمرد. دیوان او پر است از کنایه‌هاى تلخ و تند به زاهدان و فقیهان و صوفیان فریبکار و متظاهر به صلاح؛ حتى سلطان مقتدرى چون امیرمبارز را که به دین‌دارى و تشرع سخت تظاهر می‌کرد، و بعضى دیگر از حکام و امیران را از این‌گونه کنایه‌هاى اعتراض‌آمیز بی‌نصیب نمی‌گذارد. حافظ طبعى بلند داشت و در عین نیاز و تنگدستى «آبروى فقر و قناعت» را همیشه حفظ می‌کرد. در عین خلوت‌گزینى و سکون و آرامش ظاهرى، روحى پرآشوب و سرکش داشت. تلاطمهاى روحى و تموّجات عاطفى او میان قطبهاى متعارض جبر و اختیار، رد و قبول، یقین و حیرت، صبر و خروش، تلوین و تمکین، و نیاز و استغنا در نوسان بود.

نفرت و بیزارى او از زرق و سالوس، از دروغ و فریب، و از تظاهر به دین‌دارى و صلاح به اندازه‌اى بود که رندى و قلّاشى و قلندرى را ارج می‌نهاد و خود را به رندى و خراباتی‌گرى منسوب می‌کرد، زیرا در خرابات و براى خراباتیان محل و موردى براى ریاکارى و تظاهر به صلاح و پارسایى نیست و ازاین‌روى، نور صدق و حقیقت را در آنجا می‌توان دید؛ البته این دیدگاه کسى بود که حافظ قرآن بود و آن را با چهارده روایت ازبرمی‌خواند (رجوع کنید به حافظ، چاپ قزوینى و غنى، ص ۶۶) و هرچه داشت همه از دولت قرآن (رجوع کنید به همان، ص ۲۱۸) و گریه سحرى و دعاى نیم‌شبى (رجوع کنید به همان، ص ۴۵) بود و که در سراسر دیوانش کمتر غزلى هست که در آن به تصریح یا تلویح اشارتى به قرآن کریم یا اقتباسى از آن نیامده باشد. حافظ هیچ گناهى را سنگین‌تر و بزرگ‌تر از ریاکارى و مردم‌فریبى و خودپرستى نمی‌دانست. هم شریعتمداران دروغین را به باد طعن و ملامت می‌گرفت و هم به طریقتمداران بی‌حقیقت بی‌باکانه می‌تاخت. این ویژگیهاست که او را از راه و روش عالمان و زاهدان زمان و خانقاهیان و دستاربندان دور می‌کند و به اهل ملامت، که از دیرباز در برابر اخلاق و اعمال تقلیدىِ تهى از معنا و معنویت به اعتراض برخاسته بودند، نزدیک می‌سازد و ازاین‌روست که از مدرسه و خانقاه روی‌گردان است و گداى خانقاه را به دیر مغان می‌خواند و خود را مرید پیرمغان و «پیرگلرنگ*» و «جام مى» می‌شمارد و بی‌آنکه در زندگى عملا از راه و رسم قلندران پیروى کند، شیوه قلندرى و خراباتی‌گرى را می‌ستاید.

حافظ گرچه در غزلهاى خود غالباً پیروى از پیر و راهنما را شرط اساسى سلوک می‌داند، اما مراد و پیر و راهنماى خود او در طریقت عشق است، زیرا وصول به کمال تنها از این طریق ممکن است. به عقیده او عشق موهبتى ازلى است که پیش از خلقت عالم و آدم سرمایه و انگیزه خلقت عالم و آدم شد، و همگى طفیل وجود عشق‌اند. عالمِ هستى جلوه‌گاه جمال الهى است و عشق و جمال لازم و ملزوم یکدیگرند. ما همه رهرو سرمنزل عشقیم و آنچه سرانجام به فریاد خواهد رسید همین عشق است و نه هیچ‌چیز دیگر، ازاین‌روست که در فکر و شعر حافظ، عشق و همه ملازمات و متعلقات آن، چون جمال و جمال‌پرستى، شاهد و نظربازى، شور و شوق و مستى، تلخى هجران و امید وصال، و تمامى اجزا و جلوه‌هاى گوناگون این گونه امور، جایگاه خاص یافته‌اند و در طیفى بسیار گسترده، از زمینی‌ترین تا آسمانی‌ترین اشکال، سراسر دیوان او را فراگرفته‌اند. به‌سبب این ویژگیهاست که هرکس از هر مقام و طبقه و مشربى که باشد بخشى از حیات روحى و نفسانى خود را در سروده‌هاى حافظ باز می‌شناسد و دردها و شادیها و بیمها و امیدهاى خویش را در آنها می‌بیند (رجوع کنید به مجتبائى، ص ۱۴۵ـ۱۴۶).

از ویژگیهاى دیگر کلام حافظ، استوارى، پیراستگى و بی‌عیبى (یا لااقل کم‌عیبى) آن است. وى در انتخاب بهترین لفظ و بهترین ترکیب و تعبیر براى معنا و مضمونى که در نظر دارد در میان شاعران زبان پارسى یگانه است و این کیفیت وقتى به‌روشنى آشکار می‌شود که اقتباسات او از سرایندگان دیگر را با صورت اصلى آن بسنجیم. حافظ در دیوانهاى شاعران دیگر، از رودکى و فردوسى و امیرمعزى گرفته تا معاصران خودش، و حتى شاعرانى چون رکن‌الدین صائن هروى، تتبع پیگیر و مداوم داشته و غالباً معانى و مضامین و تعبیرات آنان را در شعر خود وارد کرده است (رجوع کنید به قزوینى، یادگار، سال ۱، ش ۵، ص ۷۱ـ۷۲، ش ۶، ص ۶۲ـ۷۱، ش ۸، ص ۶۱ـ۷۱، ش ۹، ص ۶۵ـ۷۸؛ دشتى، ص ۳۸ـ۵۵؛ خرمشاهى، بخش ۱، ص۴۰ـ۸۹؛ مجتبائى، ص ۵۹ـ۷۸). همیشه در این‌گونه اقتباسات کلام حافظ به‌مراتب بلیغ‌تر، پاکیزه‌تر و زیباتر است و چنان است که گویى وى از روى قصد به اخذ و نقل از آثار شاعران دیگر پرداخته است تا قدرت و برترى هنر و ذوق خود را نمایان سازد.

منابع : لطفعلی‌بن آقاخان آذربیگدلى، آتشکده آذر، چاپ جعفر شهیدى، چاپ افست تهران ۱۳۳۷ش؛ حمزه‌بن على آذرى طوسى، منتخب جواهرالاسرار، به‌ضمیمه اشعهاللمعات عبدالرحمان‌بن احمد جامى، چاپ سنگى ]بی‌جا ۱۳۶۲[؛ تقی‌الدین محمدبن محمد اوحدى بلیانى، عرفات‌العاشقین، نسخه عکسى از نسخه خطى کتابخانه ملک، ش ۵۳۲۴؛ عبدالرحمان‌بن احمد جامى، نفحات‌الانس، چاپ محمود عابدى، تهران ۱۳۷۰ش؛ حاجی‌خلیفه؛ شمس‌الدین محمد حافظ، دیوان، چاپ پرویز خانلرى، تهران ۱۳۶۲ش؛ همان، چاپ محمد قزوینى و قاسم غنى، تهران [? ۱۳۲۰ش[؛ بهاءالدین خرمشاهى، حافظ‌نامه: شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدى و ابیات دشوار حافظ، تهران ۱۳۶۶ش؛ احمدبن محمد خوافى، مجمل فصیحى، چاپ محمود فرخ، مشهد ۱۳۳۹ـ۱۳۴۱ش؛ خواندمیر؛ على دشتى، نقشى از حافظ، تهران ۱۳۸۰ش؛ محمدبن اسعد دوانى، «شرح یک غزل خواجه حافظ»، ارمغان، سال ۲۱، ش ۷ (مهر ۱۳۱۹)، ش ۸ـ۹ (آبان ـ آذر ۱۳۱۹)، ش ۱۰ (دى ۱۳۱۹)؛ دولتشاه سمرقندى، کتاب تذکرهالشعراء، چاپ ادوارد براون، لیدن ۱۳۱۹/۱۹۰۱؛ محمدامین ریاحى، گلگشت، تهران ۱۳۶۸ش؛ محمد سودى، شرح سودى بر حافظ، ترجمه عصمت ستارزاده، تهران ۱۳۶۶ش؛ شجاع، انیس‌الناس، چاپ ایرج افشار، تهران ۱۳۵۶ش؛ ذبیح‌اللّه صفا، تاریخ ادبیات در ایران و در قلمرو زبان پارسى، ج ۳، بخش ۲، تهران ۱۳۷۸ش؛ قاسم غنى، بحث در آثار و افکار و احوال حافظ، ج ۱، تهران ۱۳۲۱ش؛ علی‌بن حسین فخرالدین صفى، لطائف‌الطوائف، چاپ احمد گلچین معانى، تهران ۱۳۳۶ش؛ عبدالنبی‌بن خلف فخرالزمانى، تذکره میخانه، چاپ احمد گلچین معانى، تهران ۱۳۶۲ش؛ محمدقاسم‌بن غلامعلى فرشته، تاریخ فرشته (گلشن ابراهیمى)، ]لکهنو[: مطبع منشى نولکشور، ]بی‌تا.[؛ محمدنصیربن جعفر فرصت شیرازى، آثار عجم، چاپ سنگى بمبئى ۱۳۵۴؛ محمد قزوینى، «بعضى تضمینهاى حافظ»، یادگار، سال ۱، ش ۵ (دى ۱۳۲۳)، ش ۶ (بهمن ۱۳۲۳)، ش ۸ (فروردین ۱۳۲۴)، ش ۹ (اردیبهشت ۱۳۲۴)؛ فتح‌اللّه مجتبائى، شرح شکن زلف بر حواشى دیوان حافظ، تهران ۱۳۸۶ش؛ محمد معین، «امیرخسرو دهلوى»، مهر، سال ۸، ش ۱ (فروردین ۱۳۳۱)، ش ۲ (اردیبهشت ۱۳۳۱)؛ همو، حافظ شیرین سخن، به‌کوشش مهدخت معین، تهران ۱۳۶۹ش؛ رضاقلی‌بن محمدهادى هدایت، تذکره ریاض‌العارفین، چاپ مهرعلى گرکانى، تهران ]۱۳۴۴ش[؛ همو، مجمع‌الفصحا، چاپ مظاهر مصفا، تهران ۱۳۳۶ـ۱۳۴۰ش؛

Arthur John Arberry, Classical Persian literature, London 1967.

/ فتح‌اللّه مجتبائى

زندگانی باباطاهر عریان

باباطاهِر، مشهور و ملقب‌ به‌ «عریان‌»، عارف‌ و شاعر ایرانى‌ سده ۵ق‌/۱۱م‌ که‌ سروده‌هایى‌ – اغلب‌ – چهار لختى‌، در قالب‌ دوبیتى‌ که‌ بعضى‌ از آنها به‌ لهجه‌ای‌ خاص‌ از گویشهای‌ غرب‌ ایران‌ است‌، و نیز کلمات‌ قصاری‌ عارفانه‌ از وی‌ برجای‌ مانده‌ است‌. درباره سال‌ تولد و وفات‌، نحوه معاش‌ و طریق‌ کسب‌ دانش‌ و معرفت‌ و مسلک‌ عارفانه او، از منابع‌ قدیم‌، اطلاعات‌ دقیق‌ و روشنى‌ به‌ دست‌ نمى‌آید، تا آنجا که‌ ادوارد هرون‌ آلن‌ باباطاهر را «شخصیت‌ مرموز» خوانده‌، مى‌نویسد: درباره وی‌ هیچ‌ نمى‌دانیم‌ (ص‌ ۱۲ ,۳ )، و محققى‌ دیگر (نک: ایرانیکا، بر آن‌ است‌ که‌ همه آنچه‌ درباره باباطاهر مى‌دانیم‌، این‌ است‌ که‌ شاعری‌ صوفى‌منش‌ و از حوالى‌ همدان‌ بوده‌ است‌. آنچه‌ بیشتر بر ابهام‌ شخصیت‌ باباطاهر مى‌افزاید، نخست‌ منش‌ درویشانه‌ و خصلت‌ انزواطلبانه‌ و در نتیجه‌ گمنام‌ زیستن‌ اوست‌ و دیگر، حکایات‌ افسانه‌وار و کرامات‌ و کرامت‌ گونه‌هایى‌ است‌ که‌ اغلب‌ از سوی‌ ارادتمندانش‌، به‌ وی‌ نسبت‌ داده‌اند.
سال‌ تولد باباطاهر: در هیچ‌ مأخذی‌ کهن‌ سخنى‌ در این‌ باب‌ نرفته‌ است‌. برخى‌ از نویسندگان‌ گمانهایى‌ زده‌اند: میرزا مهدی‌خان‌ کوکب‌، برپایه یک‌ دو بیتى‌ معماگونه‌ و تفسیرپذیر منسوب‌ به‌ باباطاهر:

مو آن‌ بحرم‌ که‌ در ظرف‌ آمَدَستم‌ {} مو آن‌ نقطه‌ که‌ در حرف‌ آمدستم‌
به‌ هر اَلفى‌ اَلِف‌ قَدّی‌ برآیـــــــــه‌ {} اَلِف‌ قَدّم‌ که‌ در اَلف‌ آمدستــــــم‌


سال‌ ولادت‌ او را محاسبه‌ کرده‌، و عدد ۳۲۶ [ق‌] را به‌ عنوان‌ سال‌ تولد باباطاهر به‌ دست‌ آورده‌ است‌ (نک: I/839 , 2 ؛ EIایرانیکا، همانجا). علامه قزوینى‌ ادعای‌ کوکب‌ را از جمله‌ «توجیهات‌ بسیار عجیب‌ و غریب‌» دانسته‌(۵/۲۸۱)، و رشید یاسمى‌ نیز از آن‌ به‌«تکلف‌ و حساب‌ تراشى‌» (ص‌ ۶۸ -۷۰) تعبیر کرده‌ است‌؛ لیکن‌ وی‌ با استناد به‌ همان‌ دوبیتى‌ و با اشاره‌ به‌ اهمیت‌ عدد ۰۰۰ ،۱نزد اغلب‌ ملل‌، و به‌ ویژه‌، با تذکار اعتقاد پیروان‌ زردشت‌ به‌ ظهور نابغه‌ای‌ «معصوم‌» در آغاز هر هزاره‌، برآن‌ رفته‌است‌ که‌ مقصود باباطاهر از واژه«الف‌»، سال‌۱۰۰۰م‌ بوده‌، و در نتیجه‌ وی‌ مقارن‌ سالهای‌ ۳۹۰ و ۳۹۱ق‌ (برابر با ۱۰۰۰م‌) زاده‌ شده‌ است‌؛ گمانه‌زنى‌ رشید یاسمى‌ نیز از انتقاد تعریض‌ آمیز مینوی‌ (ص‌ ۵۵) مصون‌ نمانده‌ است‌؛ و سرانجام‌، مقصود ( شرح‌…، ۳۲-۳۴) حدسیات‌ کوکب‌ و رشید یاسمى‌ را ناپذیرفتنى‌ دانسته‌، و به‌ نقل‌ از سلطان‌ علیشاه‌ گنابادی‌ در دیباچه کتاب‌ِ توضیح‌ (نک: دنباله مقاله‌)، مصراع‌ چهارم‌ دوبیتى‌ مذکور را مبین‌ تاریخ‌ زندگانى‌ باباطاهر در میانه هزاره اول‌ ق‌ – یعنى‌ سده ۵ق‌ – مى‌داند (نیز نک: همو، باباطاهر…، ۶). اگرچه‌ هیچ‌یک‌ از این‌ توجیهات‌ پذیرفتنى‌ نمى‌نماید، اما برخى‌ از محققان‌، با عنایت‌ به‌ زمان‌ تقریبى‌ وفات‌ باباطاهر (پس‌ از ۴۴۷-۴۵۰ق‌، نک: دنباله مقاله‌)، اواخر سده ۴ق‌ را به‌ عنوان‌ تاریخ‌ تقریبى‌ تولد وی‌ پذیرفته‌اند (نک: صفا، ۲/۳۸۳؛ مقصود، همان‌، ۵).
وفات‌ باباطاهر: هدایت‌ بدون‌ ذکر مأخذی‌، وفات‌ وی‌ را در ۴۱۰ق‌ ضبط کرده‌ است‌ ( ریاض‌…، ۱۶۷، مجمع‌…، ۱(۲)/۸۴۵). نخستین‌ مأخذی‌ که‌ در آن‌ به‌ نام‌ «طاهر» – بدون‌ ذکر القاب‌ «بابا» و «عریان‌» – اشاراتى‌ رفته‌، نامه‌های‌ عین‌ القضات‌ همدانى‌ (مق ۵۲۵ق‌) است‌: اینکه‌ عین‌ القضات‌ به‌ زیارت‌ قبر «طاهر» مى‌رفته‌ (۱/۲۷)، یا «فتحه‌» – از عارفان‌ معاصر و مورد احترام‌ عین‌القضات‌ – ۷۰ سال‌ مى‌کوشیده‌ تا ارادت‌ خود را نسبت‌ به‌ «طاهر» استوار سازد و نمى‌توانسته‌ (۱/۲۵۸)، و یا اینکه‌ عین‌القضات‌ گاهى‌ نامه‌ای‌ را در محل‌ تربت‌ «طاهر» مى‌نوشته‌ است‌ (۱/۳۵۱، ۴۳۳)، مى‌رساند که‌ اولاً، باباطاهر در همدان‌ زیسته‌، و در همانجا درگذشته‌، و مدفون‌ شده‌ است‌ و ثانیاً، در نظر اهل‌ معرفت‌ منزلتى‌ داشته‌، و عارفى‌ هم‌ شأن‌ مشایخى‌ چون‌ «بَرَکه‌» و «فتحه‌» – دو تن‌ از بزرگان‌ اهل‌ طریقت‌ همدان‌ – به‌ شمار مى‌رفته‌ است‌. اما کهن‌ترین‌ مأخذ تاریخى‌ که‌ در آن‌ از ملاقات‌ و گفت‌وگوی‌ طغرل‌ سلجوقى‌ (د ۴۵۵ق‌) و باباطاهر سندی‌ به‌ دست‌ مى‌دهد، گزارش‌ راوندی‌ (ص‌ ۹۸-۹۹)، در کتاب‌ راحهالصدور (تألیف‌: ۵۹۹ق‌) است‌. از این‌ ملاقات‌ که‌ طغرل‌ به‌ سبب‌ آن‌ کوکبه لشکر را متوقف‌ کرده‌ بود (همو، ۹۹) و به‌ ویژه‌ با تأمل‌ در لحن‌ باباطاهر و حضور ذهن‌ او در استشهاد به‌ آیتى‌ از کلام‌ الله‌ مجید، به‌ مقتضای‌ حال‌ و مقام‌، چنین‌ مستفاد مى‌شود که‌ اولاً بابا در اواخر نیمه اول‌ سده ۵ق‌ چندان‌ رتبت‌ و اعتبار داشته‌ که‌ سلطان‌ مقتدر سلجوقى‌ بوسه‌ بر دستان‌ وی‌ زده‌، و توصیه‌اش‌ را اجابت‌ کرده‌، و گریسته‌ است‌ و سخن‌ عتاب‌ آلود او را برتافته‌، و سر ابریق‌ شکسته‌ای‌ را که‌ بابا در انگشتش‌ کرده‌، چونان‌ تعویذی‌ همواره‌ با خود مى‌داشته‌ است‌ (همانجا)؛ ثانیاً، وفات‌ باباطاهر باید پس‌ از عبور طغرل‌ از همدان‌، یعنى‌ سالهای‌ ۴۴۷-۴۵۰ق‌ (نک: براون‌، اتفاق‌ افتاده‌ باشد؛ از این‌رو، قول‌ رضاقلى‌ هدایت‌ (همانجا) در ضبط سال‌ وفات‌ بابا (۴۱۰ق‌) نادرست‌ است‌؛ اما معاصر بودن‌ وی‌ با دیلمیان‌، چنانکه‌ هدایت‌ نیز بدان‌ تصریح‌ کرده‌ (همانجا)، ناصواب‌ نمى‌نماید. بیشتر محققان‌ متأخر با استناد به‌ روایت‌ راوندی‌، وفات‌ بابا را پس‌ از ۴۴۷ یا ۴۵۰ق‌ ضبط کرده‌اند (نک: ۲ ، EIهمانجا؛ صفا، ۲/۳۸۳؛ مقصود، همانجا). در نتیجه‌، ادعای‌ حضور باباطاهر بر سر جنازه عین‌القضات‌ و سخن‌ گفتن‌ با کشته وی‌ (اوحدی‌، ۶۳۴) و نیز حکایت‌ رفتن‌ خواجه‌ نصیرالدین‌ طوسى‌ (د ۶۷۲ق‌) به‌ غاری‌ که‌ بابا در آن‌ مى‌بوده‌ است‌ و پاسخ‌ گفتن‌ بابا به‌ شبهه خواجه‌ در یک‌ مسأله نجومى‌ (نک: زنوزی‌، ۲/۱۰۰)، جملگى‌ به‌ لحاظ تاریخى‌ پذیرفتنى‌ نیست‌، اما معاصر بودن‌ باباطاهر با ابن‌ سینا (د ۴۲۸ق‌) پذیرفتنى‌ است‌ (اوحدی‌، همانجا). براون‌ نیز دیدار و گفت‌ و گوی‌ بابا و ابن‌ سینا را محتمل‌ دانسته‌ است‌ .(II/261)
نام‌ پدر باباطاهر دانسته‌ نیست‌، اما صاحب‌ الذریعه‌ از وی‌ به‌ «فریدون‌» یاد کرده‌ است‌ (آقابزرگ‌، ۹(۲)/۶۴۲).
القاب‌ باباطاهر: لفظ «بابا» در تمام‌ منابع‌ قدیم‌ و متأخر، اعم‌ از کتب‌ تاریخ‌ و تذکره‌نامه‌ها به‌ عنوان‌ پیشنام‌ وی‌ آورده‌ شده‌ است‌. این‌ لقب‌ بى‌گمان‌ از باب‌ تفخیم‌ و تعظیم‌ است‌. بابا معادل‌ پیر، شیخ‌ و مرشد است‌، چنانکه‌ عارفان‌ دیگری‌ نیز ملقب‌ به‌ بابا بوده‌اند (نظیر بابا افضل‌، باباکوهى‌) و در واقع‌ این‌ لقب‌ به‌ پیران‌ِ کامل‌ و مرشدان‌ مکمل‌ اطلاق‌ مى‌شده‌ است‌. در کشف‌ المحجوب‌ نیز آمده‌ است‌ که‌ به‌ درویشان‌ و مشایخ‌ بزرگ‌ فرغانه‌ «باب‌» (کوتاه‌ شده بابا) مى‌گفته‌اند (هجویری‌، ۳۰۱). به‌ علاوه‌ شاعر در ۳ غزل‌ که‌ به‌ وزن‌ دوبیتى‌ است‌، طاهر و در یک‌ غزل‌ باباطاهر تخلص‌ کرده‌ است‌ (نک: مقصود، شرح‌، ۱۷۴-۱۷۶) و در همدان‌ نیز او را بابا مى‌نامیدند (آزاد، ۱۷۳).
اما لقب‌ «عریان‌» در هیچ‌یک‌ از منابع‌ کهن‌، دست‌کم‌ تا اواسط سده ۹ق‌، به‌ همراه‌ نام‌ وی‌ دیده‌ نمى‌شود. در جُنگ‌ خطى‌ مورخ‌ ۸۴۸ق‌ موزه قونیه‌، نیز از وی‌ با عنوان‌ «قدوهُ العارفین‌ باباطاهر همدانى‌ علیه‌الرحمه» نام‌ برده‌ شده‌ است‌ (نک: مینوی‌، ۵۵ -۵۶). به‌ احتمال‌ بسیار، صفت‌ «عریان‌» بیانگر دوری‌ جستن‌ بابا از علایق‌ دنیوی‌ است‌. با این‌ حال‌، این‌ لقب‌ مایه پدید آمدن‌ پندارهایى‌ همچون‌ سر و پا برهنه‌ بودن‌ بابا (اوحدی‌، ۶۳۳) و برهنه‌ گشتن‌ وی‌ در معابر عمومى‌ (آلن‌، شده‌ است‌؛ اگرچه‌ روحیه درویشانه‌ و منش‌ قلندرانه‌ و در نتیجه‌ رفتار گاه‌ متفاوت‌ و غیر متعارف‌ باباطاهر، در پیدایى‌ چنان‌ داوریهایى‌ بى‌تأثیر نبوده‌ است‌ (نک: زرین‌کوب‌، ۴۴). در برخى‌ مآخذ از بابا با صفاتى‌ چون‌ شیفته‌ گونه‌، دیوانه‌ و دیوانه فرزانه‌ یاد شده‌ است‌ (نک: راوندی‌، ۹۹؛ حمدالله‌، ۷۱؛ آذر، ۲۶۳؛ هدایت‌، ریاض‌، ۱۶۷؛ اوحدی‌، همانجا) و این‌ مى‌رساند که‌ وی‌ از جمله عقلای‌ مجانین‌ بوده‌ است‌. انتساب‌ بابا به‌ همدان‌ نیز در اغلب‌ منابع‌ دیده‌ مى‌شود؛ علاوه‌ بر تصریح‌ منابع‌، در حافظه جمعى‌ ایرانیان‌ نیز باباطاهر «همدانى‌» است‌. اما لُر یا لُری‌ یا لرستانى‌ و یا از قوم‌ لر به‌ شمار آمدن‌ وی‌، به‌ گواهى‌ پاره‌ای‌ منابع‌ (نک: I/840 , 2 ؛ EIمینوی‌، ۵۴؛ صبا، ۴۹۵)، امری‌ است‌ که‌ بى‌گمان‌، معلول‌ لهجه لری‌ بعضى‌ از اشعار اوست‌ (نک: صفا، ۲/۳۸۴؛ براون‌، ؛ I/83 ادیب‌، ۱؛ گُبینو، ۳۱۸-۳۱۹).
کرامات‌ منتسب‌ به‌ باباطاهر: اغلب‌ این‌ نسبتها صبغه افسانه‌ای‌ دارد و همین‌ عامل‌، بر شخصیت‌ وی‌ پرده ابهام‌ مى‌کشد، مثل‌ داستان‌ ناگهان‌ به‌ معرفت‌ رسیدن‌ بابا، به‌ گزارش‌ آلن‌ (ص‌ و بیان‌ آن‌: «امسیت‌ُ کردیاً و اصبحت‌ُ عربیاً»، از زبان‌ خود او (برای‌ آگاهى‌ از برخى‌ کرامات‌ وی‌، نک: اوحدی‌، ۶۳۴؛ زنوزی‌، ۲/۹۹-۱۰۰؛ هدایت‌، همانجا؛ I/841 , 2 ؛ EIمقصود، همان‌، ۴۶ بب).
باباطاهر و اهل‌ حق‌: پیروان‌ آیین‌ «یارسان‌» (اهل‌ حق‌)، باباطاهر را از بزرگان‌ و اعاظم‌ آیین‌ خود مى‌دانند و او را از جمله یاران‌ هم‌ عقیده‌ و همراز شاه‌ خوشین‌ لرستانى‌ (۴۰۶-۴۶۷ق‌)، از بزرگان‌ اهل‌ حق‌، معرفى‌ مى‌کنند (صفى‌زاده‌، ۶۶، ۷۵). مأخذ صفى‌زاده‌ کتاب‌ دینى‌ نامه سرانجام‌ است‌ که‌ در آن‌ مطالبى‌ درباره شاه‌ خوشین‌ و ارتباط وی‌ با باباطاهر آمده‌ است‌: به‌ باور اهل‌ حق‌، و بر پایه مطالب‌ نامه سرانجام‌ (نک: ۲ ، EIهمانجا)،الوهیت‌ دارای‌ ۷ مظهر است‌ و هر یک‌ از آنها نیز ۴ مَلَک‌ درالتزام‌ خویش‌ دارد؛ باباطاهر یکى‌ از ملائک‌ ملتزم‌ باباخوشین‌ (سوم‌ مظهر حق‌) محسوب‌ مى‌شود (نیز نک: مینورسکى‌، ۵۸۷). طایفه دیگری‌ از اهل‌ حق‌، یعنى‌ نُصیریها نیز باباطاهر و اشعاری‌ را که‌ وی‌ به‌ گویش‌ لری‌ سروده‌، دارای‌ قدر و منزلت‌ بسیار مى‌دانند (گبینو، همانجا).


آرامگاه‌ باباطاهر: این‌ بنا بر فراز تپه‌ای‌ در شمال‌ غربى‌ همدان‌، مقابل‌ قله الوند و از سوی‌ دیگر، مقابل‌ بقعه امام‌زاده‌ حارث‌ (هادی‌) بن‌ على‌(ع‌) ساخته‌ شده‌ است‌ (نک: مقصود، همان‌، ۸۲ -۸۳). پس‌ از عین‌القضات‌، حمدالله‌ مستوفى‌ نخستین‌ کسى‌ است‌ که‌ ضمن‌ بر شمردن‌ «مزارات‌ متبرکه» همدان‌، از مقبره بابا نشانى‌ مى‌دهد (همانجا). آرامگاه‌ قدیم‌ وی‌ در سده ۶ق‌، به‌ صورت‌ برج‌ آجری‌ ۸ ضلعى‌ ساخته‌ شد (مقصود، همان‌، ۶۱). این‌ برج‌ در اوایل‌ سده ۱۴ش‌ در معرض‌ ویرانى‌ قرار داشت‌؛ از این‌ رو، نخست‌ در ۱۳۱۷ش‌ تجدید بنای‌ آن‌ در دستور کار قرار گرفت‌، اما ناتمام‌ ماند. بار دیگر، در سالهای‌ ۱۳۲۹- ۱۳۳۱ش‌ مرمت‌ و بازسازی‌ شد. سرانجام‌، به‌ اهتمام‌ انجمن‌ آثار ملى‌، آرامگاه‌ کنونى‌ وی‌ در سالهای‌ ۱۳۴۶-۱۳۴۹ش‌ بنیاد نهاده‌ شد (نک: همو، باباطاهر، ۱۸، شرح‌، ۶۲، ۶۴، ۶۸، ۶۹؛ صفایى‌، ۱۲-۱۷). در جوار آرامگاه‌ باباطاهر مقبره شماری‌ از مشاهیر همدان‌ نیز قرار دارد.
شعر باباطاهر: عمده آوازه باباطاهر مرهون‌ دوبیتیهای‌ عوام‌ فهم‌ و خواص‌ پسند اوست‌. اطلاق‌ دوبیتى‌ (و ترانه‌) به‌ این‌ نوع‌ شعر، در سده‌های‌ اخیر بیشتر رایج‌ شده‌ است‌ و قدما معمولاً به‌ آن‌ فهلوی‌ و فهلویات‌ مى‌گفتند (نک: شمس‌ قیس‌، ۱۱۲-۱۱۳، ۱۶۲). برپایه اسنادی‌ که‌ در دست‌ است‌، ایرانیان‌ دست‌کم‌ در نواحى‌ مرکزی‌ و غرب‌ کشور، از دیرباز به‌ این‌ نوع‌ شعر ساده مردمى‌ گرایش‌ داشته‌اند: صاحب‌ المعجم‌ از شعف‌ و ولع‌ «کافّه اهل‌ عراق‌ [عجم‌]» به‌ سرودن‌ و خواندن‌ و استماع‌ اشعار فهلوی‌ خبر مى‌دهد (همو، ۱۶۲؛ نیز نک: راوندی‌، ۳۴۴).
در برخى‌ از مآخذ فارسى‌ به‌ تفاوت‌ دوبیتى‌ با رباعى‌ (به‌ لحاظ وزن‌ و مضمون‌) عنایتى‌ نشده‌ است‌ و به‌ صرف‌ چهار لختى‌ بودن‌، دوبیتیهای‌ بابا را رباعى‌ نامیده‌اند، و یا در مواردی‌ از آن‌ به‌ هر دو لفظ (دوبیتى‌، رباعى‌) تعبیر کرده‌اند (هدایت‌، ریاض‌، ۱۶۷؛ مقصود، همان‌، ۸۶، ۹۱، ۹۸). از میان‌ خاورشناسان‌، آلن‌ به‌ این‌ نکته‌ توجه‌ کرده‌ است‌ و با اشاره‌ به‌ وزن‌ خاص‌ دوبیتى‌، یعنى‌ هزج‌ مسدّس‌ محذوف‌، مى‌نویسد: ایرانیان‌ خود همواره‌ از سروده‌های‌ چهار لختى‌ باباطاهر به‌ «رباعیات‌» تعبیر کرده‌اند (ص‌ ۷ )؛ اما دیگر خاورشناسان‌، بدون‌ اشاره‌ به‌ لفظ «دوبیتى‌»، سروده‌های‌وی‌ را «چهارپاره‌» نامیده‌اند (برای‌مثال‌، نک: I/839 , 2 ؛ EIریپکا، .(۲۱۶
لهجه اشعار باباطاهر: به‌ روشنى‌ دانسته‌ نیست‌ که‌ چرا شماری‌ از دوبیتیهای‌ شاعران‌ دیگر، اعم‌ از گمنام‌ یا شناخته‌ شده‌، به‌ نسخه‌های‌ خطى‌ و چاپى‌ اشعار باباطاهر راه‌ یافته‌ است‌ (شمیسا، ۲۷۰، ۲۷۴؛ I/840 , 2 و از سوی‌ دیگر، به‌ لحاظ گرایش‌ فارسى‌ زبانان‌ به‌ دوبیتى‌ و اشعار فهلوی‌ (ترانه‌) و تداول‌ آن‌ در میان‌ مردم‌، در گویش‌ سروده‌های‌ بابا تصرفاتى‌ صورت‌ گرفته‌، و رفته‌ رفته‌ به‌ زبان‌ رسمى‌ ادبى‌ (فارسى‌ دری‌) نزدیک‌ شده‌ است‌ (صفا، ۲/۳۸۴). حتى‌ برخى‌، عروض‌ فهلوی‌ِ شماری‌ از سروده‌های‌ باباطاهر را بر عروض‌ رسمى‌ دوبیتى‌، یعنى‌ بحر هزج‌ مسدس‌ محذوف‌ (یا مقصور): مفاعیلن‌، مفاعیلن‌، فعولن‌ (یا مفاعیل‌) منطبق‌ ساخته‌اند (نک: شمیسا، ۲۸۹-۲۹۰). کهن‌ترین‌ مأخذ که‌ در آن‌ یکى‌ از دوبیتیهای‌ منسوب‌ به‌ باباطاهر (بدون‌ اشاره‌ به‌ نام‌ سراینده‌) آمده‌، المعجم‌ است‌ (شمس‌ قیس‌، ۱۱۳). همین‌ دوبیتى‌، پس‌ از تصرفاتى‌ که‌ در وزن‌ و زبان‌ آن‌ صورت‌ گرفته‌، در نسخه دیوان‌ باباطاهر (ص‌ ۵۶، شم ۲۱۰) وحید دستگردی‌ ضبط شده‌، و نمونه مناسبى‌ است‌ برای‌ باز نمودن‌ تصرفات‌ در شعر بابا.
برخى‌ از صاحبان‌ کتابهای‌ تذکره‌ و محققان‌ معاصر، زبان‌ وی‌ را «راژی‌» (اوحدی‌، ۶۳۴)، «راجى‌» (آذر، ۲۶۳) و «رازی‌» (هدایت‌، همانجا؛ اِته‌، ۳۱) دانسته‌اند. پیداست‌ که‌ این‌ هر ۳ لفظ به‌ گویش‌ قدیم‌ اهل‌ ری‌ بازمى‌گردد. برخى‌ نیز زبان‌اشعار او را لری‌ مى‌دانند (ادیب‌، ۱؛ صفا، همانجا؛ گبینو، ۳۱۹). رپیکا گویش‌ اشعار بابا را «محلى‌»، و سروده‌هایش‌ را از مقوله ادبیات‌ عامیانه‌ دانسته‌، و بر آن‌ است‌ که‌ شاعران‌ دوره‌های‌ بعد (مثلاً عبید زاکانى‌ و…) گویشهای‌ محلى‌ را در آثار هجو و هزل‌ به‌ کار مى‌بردند (ص‌ .(۷۴ اما آبراهامیان‌ (نک: ایرانیکا، میان‌ لهجه سروده‌های‌ باباطاهر و کلیمیان‌ همدان‌، قائل‌ به‌ قرابتى‌ شده‌ است‌ و ناتل‌ خانلری‌ (ص‌ ۳۸-۳۹) ضمن‌ بر شمردن‌ مواردی‌ از اختلافات‌ در ضمایر و وجوه‌ تصریفى‌ افعال‌ در لهجه‌های‌ یهودیان‌ همدان‌ و سروده‌های‌ بابا، نظر آبراهامیان‌ را مردود دانسته‌ است‌. براون‌ ضمن‌ اشاره‌ به‌ نظر چند تن‌ از خاورشناسان‌ )، I/26-27) این‌ سخن‌ کلمان‌ هوار را نقل‌ مى‌کند که‌ برخى‌ از لهجه‌های‌ غرب‌ ایران‌ با زبان‌ اوستایى‌ پیوستگى‌ دارد که‌ هوار از آنها به‌ «مادی‌ جدید» یا «پهلوی‌ مسلمان‌» [پهلوی‌ دوره اسلامى‌] تعبیر کرده‌ است‌ و در ادامه بحث‌ لهجه سروده‌های‌ بابا را نیز از جمله این‌ گویشها دانسته‌ است‌ (نیز نک: هوار، .(۵۰۲-۵۰۳
دربارهچگونگى‌تلفظ و آواشناسى‌سروده‌های‌باباطاهر کوششهایى‌ صورت‌ گرفته‌ است‌: هوار پاره‌ای‌ از مشخصات‌ زبان‌شناختى‌ و آوایى‌ واژه‌های‌ محلى‌ اشعار وی‌ را بررسى‌ کرده‌ (نک: ص‌ ۵۱۰ -۵۰۷ )، و ادیب‌ طوسى‌ (ص‌ ۲-۱۶) و مهرداد بهار (ص‌ ۷-۲۱) شماری‌ از اشعار بابا را تجزیه‌ و تحلیل‌ و آوانویسى‌ کرده‌، و معنى‌ واژه‌ها و ابیات‌ محلى‌ آنها را به‌ دست‌ داده‌اند.
نسخه‌ها: کهن‌ترین‌ نسخه خطى‌ شناخته‌ شده‌ از سروده‌های‌ بابا نسخه‌ای‌ است‌ در قونیه‌، از مجموعه شم ۲۵۴۶، مشتمل‌ بر ۲۵ بیت‌ (دو قطعه‌ و ۸ دوبیتى‌) که‌ در ۸۴۸ق‌ تحریر و حرکت‌گذاری‌ شده‌ است‌ (نک: مینوی‌، ۵۵ – ۵۸)؛ ۸ دوبیتى‌ او نیز در عرفات‌ العاشقین‌ (نک: اوحدی‌، ۶۳۴) ضبط شده‌، و در برخى‌ تذکره‌های‌ تألیف‌ شده‌ در سده‌های‌ ۱۲ و ۱۳ق‌ هم‌ شماری‌ از دوبیتیهای‌ وی‌ نقل‌ شده‌ است‌ (از جمله‌،نک:آذر،۲۶۳-۲۶۴؛هدایت‌،همان‌،۱۶۷-۱۶۹، مجمع‌، ۱(۲)/۸۴۵- ۸۴۶). دست‌نویسهای‌ بسیاری‌ از سروده‌های‌ بابا، به‌ ضمیمه مجموعه‌ها یا مستقلاً، در کتابخانه‌های‌ مختلف‌ موجود است‌ (نک: منزوی‌، خطى‌، ۴/۲۸۲۷- ۲۸۲۸، خطى‌ مشترک‌، ۷/۱۵، ۹/۲۰۰۳-۲۰۰۴).
از نخستین‌ نسخه‌های‌ چاپى‌ اشعار بابا، نسخه هوار است‌ که‌ در ۱۸۸۵م‌ به‌ چاپ‌ رسیده‌، و آن‌ مشتمل‌ بر ۵۹ دوبیتى‌ و ترجمه فرانسوی‌ آنهاست‌ با اشاره‌ به‌ موارد اختلاف‌ نسخه‌ بدلها در ذیل‌ هر دوبیتى‌ (نک: هوار، ff. .(513 همو در ۱۹۰۸م‌، ۲۸ دوبیتى‌ دیگر و یک‌ غزل‌ بابا را نیز انتشار داد (مقصود، شرح‌، ۹۷- ۹۸). سپس‌ آلن‌، برپایه ۵۹ دوبیتى‌ چاپ‌ هوار و نسخه‌ای‌ کهن‌تر که‌ در مجموعه شخصى‌ خود وی‌ بوده‌ (نک: ص‌ در ۱۹۰۲م‌ ترجمه منثوری‌ از دوبیتیهای‌ بابا را به‌ همراه‌ برگردان‌ منظوم‌ خانم‌ کرتیس‌ برنتن‌ به‌ انگلیسى‌، در لندن‌ منتشر ساخت‌. پس‌ از آن‌ چند تن‌ از خاورشناسان‌ و مترجمان‌، سروده‌های‌ باباطاهر را به‌ زبانهای‌ آلمانى‌ (لشچینسکى‌)، ارمنى‌ (آبراهامیان‌، بارون‌ آرام‌ گارونه‌)، اردو (حضور احمد سلیم‌) و… ترجمه‌ کردند (نک: اذکایى‌، ۷۳-۷۴؛ مقصود، همان‌، ۹۷- ۹۸، ۹۱۵-۹۱۶).
مضامین‌ اشعار: دوبیتیهای‌ بابا، به‌ سبب‌ اشتمال‌ بر مضامین‌ ساده‌ و روان‌ و دوری‌ از صنایع‌ غامض‌ و تکلفهای‌ فاضلانه‌، در حافظه بیشتر ایرانیان‌ نفوذ کرده‌ است‌ و آنها را گاهى‌ با ساز (نى‌، تار) یا بدون‌ موسیقى‌ زمزمه‌ مى‌ کنند و شماری‌ از ابیات‌ او صبغه تمثیلى‌ یافته‌ است‌. عناصر طبیعت‌ – کوه‌ و صحرا و گل‌ و گیاه‌ – عواطف‌ لطیف‌ و احساسات‌ رقیق‌، درویشى‌، قلندری‌ و ملامتى‌، غم‌ غربت‌ و درد دلتنگى‌، اندوه‌ بى‌سامانى‌ و حسرت‌ وصال‌، شکوه‌ از ناپایداری‌ و بى‌وفایى‌، دلدادگى‌ و وفای‌ به‌ عهد، اعتراف‌ به‌ گناه‌ و پوزش‌ از خالق‌ رحمان‌، مویه‌های‌ حاصل‌ از هجران‌، شور و جذبه‌های‌ عشق‌ افلاطونى‌ و… از جمله‌ مضامین‌ بارز شعر باباطاهر است‌ (برای‌ نمونه‌، نک: همان‌، ۱۰۳-۱۰۶، ۱۰۸-۱۱۲، ۱۱۸- ۱۲۲، جم). تمییز عشق‌ لاهوتى‌ از عشق‌ ناسوتى‌ در سروده‌های‌ وی‌ دشوار است‌ و در یک‌ کلام‌، باباطاهر شاعری‌ است‌ صاحب‌ درد و پاسدارِ «آبروی‌ فقر و قناعت‌»، و همین‌ خصلت‌، چهره او را در میان‌ برخى‌ شاعران‌ دیگر، به‌ ویژه‌ شاعرانى‌ که‌ پایگاه‌ شعر را تا حد وسیله دریافت‌ صله‌ فرود آورده‌ بودند، ممتاز ساخته‌ است‌.
کلمات‌ قصار : بجز دوبیتیها، رساله‌ای‌ عرفانى‌، مشتمل‌ بر «اشارات‌» یا کلمات‌ قصار، به‌ زبان‌ عربى‌ نیز به‌ بابا منسوب‌ است‌ که‌ با اختلاف‌ در ۲۳ باب‌ و ۳۶۸ «کلمه‌» (باباطاهر، ۸۲ -۱۱۲) و ۵۰ باب‌ و ۴۲۱ «کلمه‌» (نک: مقصود، همان‌، ۲۶۰-۷۴۰) تدوین‌ شده‌ است‌. این‌ رساله‌ از دیرباز موردتوجه‌ صوفیه‌ بوده‌، و هدایت‌ ( مجمع‌، ۱(۲)/۸۴۵) با عنوان‌ رسالات‌ از آن‌ یاد کرده‌ است‌. بر این‌ کلمات‌ شروحى‌ نوشته‌اند و نخستین‌ آنها را به‌ عین‌القضات‌ نسبت‌ مى‌دهند؛ اما بنا بر شواهد موجود، از او نیست‌ (نک: مقصود، همان‌، ۹۲۴؛ دانش‌پژوه‌، ۹۴۵).
شرحى‌ دیگر با عنوان‌ الفتوحات‌ الربانیه فى‌ مزج‌ الاشارات‌ الهمدانیه توسط محمد بن‌ ابراهیم‌ خطیب‌ وزیری‌ و به‌ خواهش‌ شیخ‌ ابوالبقاء احمدی‌، در فاصله شعبان‌ ۸۸۹ تا ۸۹۰ ق‌ تألیف‌ شده‌ است‌ (نک: مقصود، همان‌، ۷۴۱- ۹۰۸). شرح‌ مذکور به‌ شیوه مزجى‌ (آمیخته‌ با متن‌) است‌ و کلمات‌ بابا، با متن‌ شارح‌ و اقوال‌ عارفان‌ و صوفیان‌ در آمیخته‌ است‌، چندانکه‌ خواننده ناآشنا با کلمات‌ باباطاهر، قادر به‌ تشخیص‌ عبارت‌ وی‌ نخواهد بود.
بجز اینها، دو شرح‌ از کلمات‌ قصار وی‌ به‌ وسیله ملامحمد گنابادی‌، مشتهر به‌ سلطان‌ علیشاه‌ (۱۲۵۱-۱۳۲۷ق‌) تألیف‌ شده‌ است‌: نخست‌، شرحى‌ به‌ زبان‌ فارسى‌ با عنوان‌ توضیح‌ (۱۳۲۶ق‌) که‌ در ۱۳۳۳ق‌ چاپ‌ شده‌، و دیگری‌ به‌ زبان‌ عربى‌ و با عنوان‌ ایضاح‌ (چ‌ ۱۳۴۷ق‌).
اما شمار نسخه‌های‌ خطى‌ شرح‌ کلمات‌ قصار منسوب‌ به‌ عین‌القضات‌ که‌ در کتابخانه‌های‌ مختلف‌ موجود است‌، بسیار نیست‌ (نک: همان‌، ۲۴۹-۲۵۲).
با مطالعه کلمات‌ قصار بابا و شروح‌ آن‌ چنین‌ مستفاد مى‌شود که‌ وی‌ نه‌ فردی‌ عامى‌، بلکه‌ دانشمندی‌ است‌ که‌ در باب‌ مسائلى‌ چون‌ علم‌ و معرفت‌، عقل‌ و نفس‌، دنیا و عقبى‌، اشاره‌ و وجد و سماع‌، مشاهده‌ و مراقبه‌، زهد و توکل‌ و رضا، سکر و محبت‌، فقر و فنا و…، یعنى‌ به‌ جزئى‌ترین‌ اصول‌ فقه‌ و شریعت‌ تا پیچیده‌ترین‌ دقایق‌ فلسفه‌ و عرفان‌ و تصوف‌، احاطه کامل‌ داشته‌، و عارف‌ کامل‌ و مرشد مکمل‌ زمان‌ خود بوده‌ است‌، و به‌ نظر مى‌رسد حق‌ با بِرتِلس‌ بوده‌ که‌ گفته‌ است‌: دانشمندانى‌، از جمله‌ باباطاهر، پس‌ از طى‌ مراحل‌ علم‌، به‌ جرگه تصوف‌ در مى‌آمدند (ص‌ ۳۴۰-۳۴۲).
مآخذ:

آذربیگدلى‌، لطفعلى‌، آتشکده‌، به‌ کوشش‌ جعفر شهیدی‌، تهران‌، ۱۳۳۷ش‌؛ آزاد همدانى‌، على‌ محمد، «مشاهیر همدان‌»، دیوان‌، به‌ کوشش‌ محمدآزاد، تهران‌، ۱۳۵۶ش‌؛ آقابزرگ‌، الذریعه؛ اته‌، هرمان‌، تاریخ‌ ادبیات‌ فارسى‌، ترجمه رضازاده شفق‌، تهران‌، ۱۳۵۶ش‌؛ ادیب‌ طوسى‌، محمدامین‌، «فهلویات‌ لری‌»، نشریه دانشکده ادبیات‌ تبریز، ۱۳۳۷ش‌؛ اذکایى‌، پرویز، «دیوان‌ باباطاهر»، هنر و مردم‌، تهران‌، ۱۳۵۴ش‌، شم ۱۵۲؛ اوحدی‌ بلیانى‌، محمد، عرفات‌العاشقین‌، نسخه خطى‌ کتابخانه ملى‌ ملک‌، شم ۵۳۲۴؛ باباطاهر، دیوان‌، به‌ کوشش‌ وحید دستگردی‌، تهران‌، ۱۳۴۷ش‌؛ برتلس‌، ی‌. ا.، تاریخ‌ ادبیات‌ فارسى‌، از دوران‌ فردوسى‌ تا پایان‌ عهد سلجوقى‌، ترجمه سیروس‌ ایزدی‌، تهران‌، ۱۳۷۵ش‌؛ بهار، مهرداد، «شعری‌ چند به‌ گویش‌ همدانى‌»، پژوهش‌نامه فرهنگستان‌ زبان‌ ایران‌، تهران‌، ۱۳۵۷ش‌؛ حمدالله‌ مستوفى‌، نزههالقلوب‌، به‌ کوشش‌ گ‌. لسترنج‌، لیدن‌، ۱۹۱۳م‌؛ دانش‌پژوه‌، محمدتقى‌، «سرانجام‌ اهل‌ حق‌ و باباطاهر همدانى‌»، راهنمای‌ کتاب‌، تهران‌، ۱۳۵۴ش‌، س‌ ۱۸، شم ۴-۶؛ راوندی‌، محمد، راحهالصدور، به‌ کوشش‌ محمد اقبال‌، تهران‌، ۱۳۳۳ش‌؛ رشید یاسمى‌، غلامرضا، «باباطاهر عریان‌»، ارمغان‌، تهران‌، ۱۳۰۸ش‌، س‌ ۱۰، شم ۱؛ زرین‌کوب‌، عبدالحسین‌ ، دنباله جست‌وجو در تصوف‌ ایران‌، تهران‌، ۱۳۶۲ش‌؛ زنوزی‌، محمدحسن‌، ریاض‌ الجنه، به‌ کوشش‌ على‌ رفیعى‌، تهران‌، ۱۳۷۸ش‌؛ شمس‌ قیس‌ رازی‌، المعجم‌، به‌ کوشش‌ سیروس‌ شمیسا، تهران‌، ۱۳۷۳ش‌؛ شمیسا، سیروس‌، سیر رباعى‌ در شعر فارسى‌، تهران‌، ۱۳۶۳ش‌؛ صبا، محمدمظفر حسین‌، تذکره روز روشن‌، به‌ کوشش‌ محمدحسین‌ رکن‌زاده آدمیت‌، تهران‌، ۱۳۴۳ش‌؛ صفا، ذبیح‌الله‌، تاریخ‌ ادبیات‌ در ایران‌، تهران‌، ۱۳۳۶ش‌؛ صفایى‌، ابراهیم‌، «آرامگاه‌ باباطاهر»، ارمغان‌، تهران‌، ۱۳۳۸ش‌، س‌ ۲۸، شم ۱؛ صفى‌زاده‌، صدیق‌، دانشنامه نام‌آوران‌ یارسان‌، تهران‌، ۱۳۷۶ش‌؛ عین‌القضات‌ همدانى‌، نامه‌ها، به‌ کوشش‌ علینقى‌ منزوی‌ و عفیف‌ عسیران‌، تهران‌، ۱۳۶۲ش‌؛ قزوینى‌، محمد، یادداشتها، به‌ کوشش‌ ایرج‌ افشار، تهران‌، ۱۳۴۶ش‌؛ گبینو، ژ. آ.، سفرنامه‌، ترجمه عبدالرضا هوشنگ‌ مهدوی‌، تهران‌، ۱۳۶۷ش‌؛ مقصود، جواد، بابا طاهر عریان‌ همدانى‌، تهران‌، ۱۳۵۵ش‌؛ همو، شرح‌ احوال‌ و آثار و دوبیتیهای‌ باباطاهر عریان‌، تهران‌، ۱۳۵۴ش‌؛ منزوی‌، خطى‌؛ همو، خطى‌ مشترک‌؛ مینورسکى‌، و.، «شرح‌ حال‌ باباطاهر، عارف‌ و شاعر ایرانى‌»، ترجمه نصرت‌الله‌ کاسمى‌، ارمغان‌، تهران‌، ۱۳۰۷ش‌، س‌ ۹، شم ۱۰؛ مینوی‌، مجتبى‌، «از خزاین‌ ترکیه‌»، مجله دانشکده ادبیات‌، تهران‌، ۱۳۳۵ش‌، شم ۴(۲)؛ ناتل‌ خانلری‌، پرویز، «دوبیتیهای‌ باباطاهر»، پیام‌ نو، تهران‌، ۱۳۳۲ش‌، س‌ ۱، شم ۹؛ هجویری‌، على‌، کشف‌ المحجوب‌، به‌ کوشش‌ ژوکوفسکى‌، تهران‌، ۱۳۷۱ش‌؛ هدایت‌، رضاقلى‌، ریاض‌ العارفین‌، تهران‌، ۱۳۱۶ش‌؛ همو، مجمع‌الفصحا، به‌ کوشش‌ مظاهر مصفا، تهران‌، ۱۳۳۹ش‌؛ نیز:
, E. H., introd. and tr. B ? b ? T ? hir Hamad ? n / Ury ? n, Tehran, 1963; Browne, E. G., A Literary History of Persia, Cambridge, 1951; EI 2 ; Huart, C., X Les Quatrains de B @ b @ T @ hir q Ury @ n n , JA, 1885, vol. VI; Iranica; Rypka, J., Iranische Literaturgeschichte, Leipzig, 1959.

با تشکر از هرمز رحیمیان، که زحمت این پژوهش را کشیده اَند.

زندگانی موسی خورنی؛ مورخ ارمنی

نام خورناتسی (Khorenatsi) یا خورنی نشان می‌دهد که وی باید در ناحیه‌ای به نام خورن یا خوریان زاده شد باشد. روستا یا شهری با این نام تا این اواخر شناخته نشده بود. این اختمال وجود دارد که وی در روستای کوچکی به نام خوریا در ناحیه هاباند ایالت سیونیک (یکی از استانهای پانزده‌گانه ارمنستان باستان) بدنیا آمده باشد. چند سند جنبی این باور را تقویت می‌کند. از جمله آشنایی کامل خورنی به سیونیک، مسیر جریان رود ارس، آبادی‌های سواحل رود ارس، عدم تمایل او نسبت به مامیکنیان که در نیمه دوم سده پنجم دشمنان سیونیک بودند و جز اینها.

سال تولد او نیز به روشنی معلوم نیست. برخی پژوهشگران می‌گویند که او باید در سال ۳۷۰ میلادی زاده شده و به سال ۴۹۰ در سن ۱۲۰ سالگی بدرود حیات گفته باشد.۱ این ۱۲۰ سال سن او بسیار غیر محتمل است، چراکه با گفته‌های خود وی بعضا مغایرت دارد. به طور نمونه او اشاره به تحصیل در اسکندریه در بین سالهای  ۴۳۲ م. تا ۴۳۷ م. دارد که اگر وی در سال ۳۷۰ م. متولد شده باشد، در آن زمان باید پیرمردی ۶۲-۶۶ ساله بوده باشد. ولی اگر یک سن واقعی‌تر مثل ۲۲-۲۳ سالگی را بر روی او فرض کنیم. سال تولد وی باید حدودا  ۴۱۰ م. یا یکی دو سال پس و پیش باشد.

از دوران کودکی خورنی اطلاعی در دست نیست ولی به احتمال زیاد وی تحصیلات ابتدایی را در همان سیونیک پشت سر گذاشته و در ۱۵-۱۶ سالگی در واغارشاباد به مدرسه مرکزی ارمنیان در آن دوران رفته و در آنجا غیر از زبان ارمنی، زبانهای یونانی و آشوری را نیز فراگرفته است.

پس از شورای افسس (۴۳۱ م.)۲ زمانی که ساهاک و مسروپ کتاب مقدس را مطابق متن یونانی تصحیح می‌کردند و یا برای دومین بار از یونانی ترجمه می‌کردند به یونانی‌دانان زبردست و دانشمندان ماهر در فن نگارش احتباج پیدا کردند، لذا تصمیم گرفتند چند تن از با استعدادترین شاگرانشان را به اسکندریه در مصر، مرکز علوم آن عصر بفرستند که یکی از آنان موسی بوده است.

اینکه او در اسکندریه چه چیزی می‌آموخت ما بطور مطمئن نمی‌دانیم، او معلمش را افلاطون جدید (فلوطین) می‌نامد بودن اینکه اسمش را یاد کند، لذا احتمال دارد او حکیم و دانشمند بوده تا عالم الهی. با در نظر گرفتن انگیزه اصلی مراجعت باید اضافه کنیم که موضوعات اصلی تحصیلی او را زبان یونانی و فن نگارش یعنی نظریه زبان و سخن، دستور و فن بیان تشکیل می‌داد. دوم آنکه او تفسیر کتاب مقدس، تاریخ و اساطیر یونانی نیز تحصیل می‌کرد.

پس از تحصیل در اسکندریه موسی به دیار خود بازمی‌گردد و نه تنها مورد استقبال قرار نمی‌گیرد بلکه با بی‌احترامی و تعقیب و آزار روبرو می‌شود. علل این تعقیب و آزار چندان مشخص نیست. یکی از دلایل آن می‌تواند داشتن تمایلات فرهنگ یونانی باشد. به هر حال موسی تا سن شصت سالگی این مصائب را تحمل کرد تا اینکه وضع بکلی تغییر کرد و او حرمت و احترام بسیاری یافت و شرایط مناسبی برای انجام کارهای محبوب ادبی او برایش بوجود آمد. در همین زمان بود که شاهزاده ساهاگ باگراتونی با شنیدن آوازه علمی او به او روی آورد و درخواست نمود تاریخ ارمنیان بویژه تاریخ پادشاهان و خانواده‌های اشرافی ارمنی را به رشته تحریر درآورد. موسی در سالهای هشتاد سده پنجم حدود ۴۸۳-۴۸۵ م. به پایان برد. مرگ وی احتمالا در آغاز سالهای نود همان سده (به اعتقاد برخی   ۴۹۳ م.) اتفاق افتاد.

به جز «تاریخ ارمنیان» کتب دیگری همچون «تاریخ هریپسیمه» و «نطق وارتاوار» به وی منسوب شده که جای شک و تردید دارند. اثر ترجمه‌ای او را باید «نیازنامه» دانست. بررسی‌های ادبی به احتمال زیاد، ترجمه تاریخ ماجراهای اسکندر نوشته کالیستنس کاذب و قسمتی از نطق‌های گریگور نازیانزی (عالم الهیات) را نیز به او نسبت می‌دهند.

تاریخ ارمنیان به سه بخش یا کتاب تقسیم شده است که عبارتند از:

  1. نسب‌نامه بزرگان ارمن
  2. تاریخ میانه نیاکان ما
  3. پایان تاریخ میهن ما

کتاب یا بخش نخست شامل ۳۲ باب است که هفت باب نخست شامل مطالب پیشگفتاری هستند و از باب دهم تاریخ اصلی ارمنیان آغاز می‌گردد. پس از کتاب اول دو باب «از افسانه‌های پارسی» بطور مجزا وجود دارد که اولی در مورد آژدهاک بیوراسب و فریدون اما دومی شامل تشریح این افسانه و تاریخ تصحیح شده می‌باشد.

کتاب دوم شامل ۹۲ باب است و از قیام پارسیان در برابرسلوکیان و از پادشاهی واغارشاک بر ارمنیان (۱۳۲ پ.م.) آغاز می‌شود و با مرگ تیرداد (۳۱۸ م.) پایان می‌پذیرد، بنابراین شامل ۴۵۰ سال تاریخ ارمنیان است.

کتاب سوم شامل ۶۸ باب است و شامل رویدادهای اتفاق افتاده در عصر مولف یا کمی پیش از آن است که با خسرو صغیر (۳۱۹ م.) جانشین تیرداد شروع می‌شود و تا فروپاشی پادشاهی آراشاگونی (اشکانیان ارمنی ۴۲۸ م.)  ادامه دارد.

زندگانی ابو علی سینا

ابوعلی بن سینا. [ اَ ع َ لی ی ِ ن ِ ] (اِخ )  حسین بن عبداﷲبن حسن بن علی بن سینا ملقب به حجهالحق شرف الملک امام الحکماء. معروف به شیخ الرئیس . از حکمای فخام و علمای کبار جهان و اطبای اسلام است . مراتب علمش بیشتر از آن که محاسب وهم تواند احصا کند و مقامات فضلش بالاتر از آن است که طایر خیال بر آن ارتقا جوید. و او اول حکیمی است که در دوره ٔ اسلامیّه افاضت و افادت را بساط عام بگسترد و طالبان علوم را از مواید حکمیّه و الوان طبیّه متنعم ساخت . پدرش عبداﷲ از مردمان بلخ و از اعاظم و اعیان آن بلد است و پاره ای مناصب دیوانی تقلد داشته و در عهد دولت منصوربن عبدالملک سامانی به بخارا که مقرّ سلطنت سلاطین سامانی بود بار گشود و از فرط کفایت و کاردانی در نزد وزراء سلطان مقرب و موثق و مصدر انجام امور و مرجع مهام جمهور آمد. یک چند با آن مشاغل در بخارا بزیست سپس به استصواب وزراء از پی انجاح امر به ساحت خرمیثن که از اعمال بخاراست رحل اقامت افکند و در قریه ٔ افشنه که در قرب آن سامان است زنی بود ستاره نام و عبداﷲ به وی رغبت کرده به عقد مناکحت خود آورد و یک چند نگذشت که خداوند او را به وجود چنان فرزند بیمانند منّتی بزرگ نهاد. به قول مشهور در سیم ماه صفرالمظفر سنه ٔ ۳۷۳ هَ . ق . وبه روایت صحیح در ۳۶۳ هَ . ق . در خرمیثن بدین طالع تولد یافت .و آن فرزند سعادتمند را مسمّی به حسین کرد و بعد ازفطام ، برادرش که مسمّی به محمود است در آن قریه به وجود آمد. در زمانی که سنین عُمر حسین به پنج رسید، عبداﷲ را از اعمال مرجوعه فراغتی حاصل گشت با اهل و فرزندان به بخارا معاودت کرد چون آناً فآناً از وی آثار رشد و تمیز و آیات دانش و بینش مشاهده میکرد. به تربیت و تعلیم او همّت برگماشت و وی را به معلمی دانشمند بسپرد تا خواندن قرآن و اصول دین بدو بیاموخت و بعد از آن به اصول علم ادب از نحو و صرف و لغت و معانی و بیان و غیرها اشتغال جست و از لطف قریحت و جودت ذهن و کمال استعداد در مدت پنج سال در آن علوم و فنون چندان احاطت یافت که مزیدی متصورّ نبود. و چون از تکمیل آنها خاطر بپرداخت در نزد محمود مساح که مردی فاضل و در فنون ریاضی سرآمد عصر و یتیمه ٔ دهر بودو معاش خویش از کسب بقّالی میگذرانید فرش تلمذ بگسترد و از وی علم حساب و صناعت جبر و مقابله فراگرفت تا آنکه با استاد هم ترازو شد و در آن کمالات مقامی منیع یافت . سپس نزد اسماعیل زاهد که از افاضل فقهای آن عصر بود به تحصیل علم فقه اشتغال ورزید و در نزد آن فقیه کامل طریقه ٔ سئوال و وجوه اعتراض و جواب مُجیب را چنانکه عادت فقها بر آن جاری بود نیکو فراگرفت وچون در آن عصر ابوعبداﷲ ناتلی در فن ایساغوجی و صناعت منطق بمزید مهارت و فرط احاطت مسلّم بود، پدرش عبداﷲ آن دانشمند یگانه را بخانه برد و ابواب اکرام و احسان بر او بگشود و از او درخواست تا از مخزونات خاطر بر وی مبذول دارد پس آن حکیم فرزانه تعلیم و تکمیل آن مراتب را وجهه ٔ همت ساخت و ابوعلی به کتاب ایساغوجی شروع کرد پس استاد به حد جنس ابتدا کرده گفت :
الجنس ُ هُوَ المقول ُ عَلَی الکثرهِ المُخَتلفِه الَحقائق فی جًواب ما هُو. و چون از شرح معنی آن خاموش گشت ، ابوعلی بر رد و اعتراض لب گشود و ایراداتی وارد کرد استاد را مجال دفع و رفع نماند ابوعلی خود به جواب آنها مبادرت کرده با تحقیق وافی و بیان کافی غبار شبهه از خاطر استاد بزدود و استاد را از آن دقت نظر و حسن بیان زیاده شگفت آمده تحسینها کرد و آفرینها گفت پس استاد، پدر شیخ را در نهان به نزد خود بخواند و آن بیان و تقریر را که از او شنیده بودبه وی بازگفت و در تربیت او شرط نصیحت بجای آورد و در آن باب زیاده مبالغت کرد و ابوعلی همچنان در نزد آن حکیم دانشمند به اکتساب صناعت منطقیه مشغول بود تا آنکه علم منطق را چنان تکمیل کرد که هیچکس را با وی مجال تنطق نبود. پس کتاب اقلیدس را شروع کرد. چون چند شکل او را چنانکه رسم است بیاموخت مابقی را به قوت غریزیه و قدرت ذاتیه حل ّ کرد و غوامض مسائل کتاب اقلیدس را برای استاد تقریر میکرد به نحوی که هر ساعت حیرت بر حیرت استاد افزوده میشد. آنگاه متوسطاترا تکمیل کرد. بعد از آن به مجسطی مشغول گشت و از مقدمات آن فراغت یافت و به اشکال هندسیّه پرداخت و چون ابوعبداﷲ خود را در تدریس وی عاجز و قاصر دید، گفت این کتاب را خود مطالعه کن و اگر مسئله ای لاینحل ماند بامن در میان نه تا آنرا حل کنم . ابوعلی چنان کرد که استاد گفته بود در اندک زمان آن علم را به مقامی رسانید که هیچیک از اساتید فن را آن مقام حاصل نگردید. پس بسیاری از مسائل مشکله ٔ مجسطی را حل کرده ، به عقدتحریر درآورد و در خلال آن احوال ابوعبداﷲ ناتلی را مسافرت گرگانج پیش آمد و از وی مفارقت جست . پس شیخ الرئیس بی زحمت استاد به رنج تحصیل تن درداد و راحت ازتعب ندانست و روز از شب نشناخت و همت براقتناء مطالب و التقاط مسائل برگماشت و از فنون حکمیّه چه طبیعیّه و چه الهیّه خاطر بپرداخت و مسائل طریفه ٔ آن فنون را زیب خاطر و زیور اوراق کرد او را به علم طب رغبت افتاد و در نزد ابومنصور حسن بن نوح القمری که شرح حالش مسطور است ، به تکمیل صنایع طبیّه اقامت گزید و در زمانی اندک فوایدی بسیار از آن علم شریف بیندوخت ودر آن صناعت مکانتی یافت که اساتید را بسی دقایق و نکات می آموخت . بعد از اکتناز مسائل طبیّه آن لاَّلی تابناک را در درج اطباق و دیعت آورد و در هر جزء از اجزاء نظریه و عملیّه تصانیف و توالیف مرتب کرد و چنان در آن فن عَلَم شد و علماً و عملاً مسلّم گشت که اساتید عصر به تلمذش گردن نهادند و از بیانات و تحقیقاتش حظّ وافی و بهره ٔ کامل میبردند. سپس به علاج بیماران تعهد جسته هرروزه گروهی که به امراض مزمنه و علل صعبه گرفتار بودند، به خدمتش میرسیدند و از تدابیر حسنه و معالجات جیّده و اعمال یدیه صحّت مییافتند. با وجود مشاغل طبیّه از اشتغال علم فقه آن زمان و مناظرات فقها آنی غفلت نداشت ارباب سیر آورده اند در آن اوان که خود بدان مقام رسید عمرش به بیست نرسیده بود پس بار دیگر همت بر مطالعه ٔ منطق و سایر علوم فلسفه برگماشت و در مدت یکسال چندان اشتغال داشت که شبها به خواب نرفتی الا به اندازه ای که قوای نفسانی را ضرر نرسد. و طعام نخوردی مگر به قدری که بدنرا ضعف نیاید.و هرگاه خواب غلبه کردی از اشربه ٔ مرکبّه مقویّه نوشیدی . نقل است که هرگاه مسئله ای از مسائل منطقیه و غیرها بر وی مشکل آمدی با طهارت به جامع بزرگ رفتی و استغاثه کردی و حّل آن مسئله را درخواست کردی و آن مهّم مکتوم بر وی کشف گشتی و همواره در تحریر کتب و تقریر مطالب بسر میبرد تا آنکه برجُل علوم محیط گشت . بعد از آن بمطالعه ٔ کتاب مابعدالطبیعه که ماقبل الطبیعه وعلم اعلی و علم کلّی و فلسفه اولی نیز گویند بپرداخت .
و چون آن علمی است که بحث کرده میشود در آن از اموری که در وجود خارجی و ذهنی محتاج به ماده نیست ، مانند ذات باریتعالی و مجرّدات چنانکه در محل خود ذکر شده است . لهذا شیخ الرئیس با کمال جودت ذهن و حدّت قریحت نتوانست به مطالعت مطالب آنرا فهم نماید. از خود مأیوس گشته یکچند از مطالعه اعراض و اغماض کرد و بدان جهت همواره خاطری پریشان و حالتی پژمان داشت . روزی در بازار بخارا میگذشت در اثنای راه کتابفروشی بنزد وی شتافت و کتابی در دست داشت برای خریداری بر شیخ الرئیس عرضه کرد و چون بگشود و سطری چند برخواند مستفاد گشت که در علم مابعدالطبیعه است و چون خاطر شیخ الرئیس را از آن فن ضجرتی بود در خریداری کتاب تأمل داشت . کتابفروش گفت مالک زیاده تهی دست و قیمت بسی ارزان است هرگاه در بهای آن کتاب سه درهم مبذول داری مرا رهین تشکر و مالک آنرا قرین امتنان فرموده ای . شیخ الرئیس محض رعایت آن شخص و اعانت مالک درهمی چند داده کتاب را ابتیاع کرد وبخانه برد. چون نیک تأمل کرد معلوم شد از مؤّلفات معلم ثانی ابونصر فارابی است و در بیان اغراض مابعدالطبیعه است . با کمال نومیدی به مطالعت مشغول گشت ازفضل الهی و فیض نامتناهی مسائلی که [ تا آنگاه ] فهم آن بر وی دشوار بود به آسانی دریافت . و چون از حل آن مطالب صعبه خاطر بپرداخت ، ابتهاجی بی نهایت و انبساطی بی پایان بر وی رخ نمود و به شکرانه ٔ آن مواهب سنیه و سپاس از الطاف جزیله مبلغی از اموال خویش بر ارامل و ایتام انفاق کرد. ائمه ٔ سیر آورده اند: در آن اوان امیر نوح بن منصور سامانی را مرضی صعب العلاج طاری گشت اطبای آن بلد از معالجت عاجز آمدند. امیر را رنج نومیدی بر نکایت بیماری مزید گشت و چون آن حکیم فرزانه در فنون طبیّه علماً و عملاً منحصر و صیت انحصارش در هرجا منتشر بود، شمه ای از فضایل او به پایه سریر اعلی معروض افتاد و به احضارش فرمان رفت . ابوعلی به بالین امیر آمد و از دلایل طبیّه و اسباب سابقه و واصله تشخیص مرض کرد و به اصلاح مزاج و انجاح علاج مبادرت جست . و دراندک زمان انحراف به استقامت و مرض به صحّت مبّدل گشت . سلطان از آن هنر که خود مانند سحری بود زیاده خوشوقت گردید و آنچه در خور شأن سلطنت بودبه ازاء آن خدمت بر وی مبذول فرمود و مقرر داشت که همواره ملازم آستان و حاضر بارگاه باشد. ابوعلی بالتزام سدّه ٔ علیا مواظبت جست . چندی نگذشت که رتبه و شأن وی از جمیع اعیان و ارکان درگذشت و در آن ایام از سلطان رخصت یافت که یک چند در مخازن کتب سلطانی بسر برد. ابوعلی بدان مخازن که معادن جواهر شریفه و لآلی نفیسه بود، درآمد. و چندان کتب دید که دیده اش خیره گشت و درآنجا مقیم شد و هرلحظه دامان خاطر را از آن گوهرهای آبدار مالامال میکرد و هرکتاب که متعدد بود یکی را از برای خود ضبط و ذخیره می نهاد و هرکدام منحصر بفرد می یافت به استنساخ و استکتاب نسخه ای از جهت خویش فراهم میفرمود. چون اینگونه توفیقات یزدانی و تأییدات سبحانی برای او میسر آمد، در علوم شرعیه و صناعات فلسفیه و فنون ادبیه که نتایج افکار متقدمین و متأخرین بود تصانیف و توالیف بپرداخت . قضا را در خلال آن احوال شبی آتش به کتابخانه درافتاد و بسیاری ازآن کتب شریفه یکسره بسوخت . جمعی از اهل حسد و خداوندان حقد که پیوسته با وی طریق خصومت می پیمودند شهرت دادند که شیخ خود به عمدا در آن کتابخانه آتش افکنده تا آنکه کتب متقدمین که نسخ آنها به فرد انحصار دارد یکباره از میان برود، سپس آنها را از مکنونات خاطرخویش و مخزونات کتابخانه ٔ خود مدوّن و مرتب ساخته انشاء و ابداع آنها را به خویشتن نسبت دهد. رفته رفته این معنی به سمع مقربان حضرت و مرتبان خدمت رسیده در پیشگاه امیر مکشوف آمد. سلطان از آن سخنان روی درهم پیچید و اصلاً از شأن وی نکاست و همچنان بر قدرش می افزود.
نقل است در آن زمان ابوالحسن عروضی از آن حکیم فرزانه درخواست که درعلوم حکمیّه کتابی جامع و نافع تألیف کند. پس شیخ الرئیس اَنجاحاًلمأموله ، کتاب مجموع را که جز ریاضی جامع جمیع از اجزاء فلسفه است ، در رشته ٔ تألیف آورد. آورده اند که شیخ ابوبکر برقی از مردم خوارزم که در علم فقه و تفسیر افضل اهل آن زمان و در زهد و تقوی سرآمد زهّاد آن دوران بود و به اکتساب علوم حکمیّه و اقتناء اجزای فلسفیّه رغبتی تمام داشت ، از ابوعلی ملتمس شد که درمطالب حکمیّه که همواره مطلوب او بود کتابی آورد، بنابر آن در بیست مجلّد اجزاء فلسفه را بپرداخت و آن را حاصل و محصول نام نهاد. و هم شیخ ابوبکر متّمنی گشت کتابی در علم اخلاق تصنیف کند، کتاب البّر والأثم را در آن علم شریف تألیف کرد و به موجب شرحی که ابن خلکان در ترجمه ٔ شیخ الرئیس آورده است در آن ایام عمرش بیست و دو سال بوده است . بالجمله در آن روزگار امیر نوح بن منصور غریق بحر عدم گشت و سفینه ٔ حکمرانی سامانیان در هم شکست و چهار موجه ٔ فتنه و آشوب بخارا را در میان گرفت . یک چند منصوربن امیر نوح در آن طوفان حوادث مهار مهام بگرفت ، سپس غزنویان در آن دیار رایت استیلا برافراختند. روزگاری امور آن نواحی برین منوال بود. و چون در آن زمان پدر شیخ الرئیس در حیات نبود و بساط سلطنت سامانیان بر باد رفته بود، آن حکیم بر وفق دلخواه سروسامانی نداشت . لاجرم به ساحت گرگانج رخت برکشید و چون وزیر خوارزمشاه ابوالحسین سهلی که خود از فقها و هم فقیهان را زیاده دوستدار بود، خاطر شیخ به لقای او میل نمود و لختی از رنج سفر برآسود و با تحت الحنک و طیلسان به مجلس ابوالحسین درآمد. وزیر احترامی که در خور فضیلت او بود منظور نکرد چون مجلس خالی از اغیار گردید، ابوعلی سخن از مسائل فقهیه به میان آورد. ابوالحسین بحری زخار و ابری دررباردید در اثنای مناظرات و مباحثات از جای برخاست و اورا در مکان خویش بنشاند و بعد از طی مراسم اعزاز و اکرام از نام و نشانش جویا گشت و چون دانست او کیست و مقصود چیست ، بسده ٔ سنیه مأمون خوارزمشاه شتافت و از قدوم آن حکیم بزرگ بشارت برد. و خاطر خوارزمشاه را ابتهاج بی پایان رخ داد و روزانه ٔ دیگر بحضور طلب کرد. شیخ الرئیس بکاخ سلطانی درآمد و به توجهات کامله و تفقدات شامله مفتخر گشت و خانه ای در خور شأن و شهریه ای به قدر کفاف او را مقرر شد. چون درآن ایّام ازافاضل حکما و افاخم اطباء و اعاظم منجمین و اکابر ادبا و اماثل شعرا جمعی کثیر در ظل حضرت خوارزمشاه مجتمع بودند، شیخ الرئیس را نیز در سلک ایشان منظوم داشته و او به منادمت و مصاحبت آن جمع بسر میبرد و صحبت ایشانرا غنیمت میشمرد و پیوسته آن جمع را زیب بزم سلطنت کرده از مناظرات علمیّه و مباحثات حکمیّه ٔ ایشان زیاده محظوظ میگشت . یک چند برین تیره روزگاری میگذرانید و چون سلطان محمود بر آن نواحی نیز استیلا یافت و بر کل آن بلاد فرمان روا گشت چنانکه خوارزم شاه نمیتوانست از فرمانش سرپیچد. به نمیمت نمّامان و سعایت ساعیان در پی قتل آن حکیم بیمانند افتاد ولی بر مقصود ظفر نیافت . تفصیل آن اجمال آنکه : سلطان محمود در مذهب سنت و جماعت قدمی راسخ داشت و از ترویج طریقه ٔ عامه غفلت نمیورزید. قومی در نزد آن سلطان متعصب معروض داشتند که شیخ الرئیس در مناهج تشیّع سلوک دارد و در اثبات حقیت ایشان جدّ کافی و سعی بلیغ میورزد لاجرم ابوالفضل حسن بن میکال را که از اعیان دولت محمود بود بفرمود تا بنزد خوارزم شاه رود و پیغام گذارد که بر من معلوم گشته که جمعی از افاضل حکماء و افاخم اطبا واعاظم علما که بی مثل و نظیرند در آن دیار توطّن دارند و در نزد شما مجتمعند، مقصود آنکه آن جماعت را بپایه ٔ سریر اعلی فرستی تا شرف مجلس همایون ادراک نمایند و عمده ٔ مقصود سلطان محمود قتل شیخ الرئیس بود. چون خوارزمشاه از آن داستان آگاهی داشت و مقصود و منظور سلطان محمود را میدانست ابوریحان و شیخ الرئیس و دیگران را بخواند و شرح ماجری بازنمود و صورت حال در میان نهاد و گفت دوست ندارم که مثل شما جماعتی را که با من مصاحب بوده اید، به تکلّف به نزد سلطان محمود فرستم ولی مرا از اطاعت فرمان او گزیری نیست از آن پیش که حسن بن میکال درآید، هریک رفتن غزنین را کراهت دارید سر خود گیرید و چون حسن به خوارزم درآید و بزم ما را از حلیه ٔ وجود شما عاطل بیند، برای ما عذری موجه باشد. چون شیخ الرئیس از حقیقت امر آگاه بود بیدرنگ به جامه ٔ سفر تن بیاراست و عتبه ٔ علیا را وداع گفت . ابوسهل مسیحی نیز از رفتن غزنین اعراض کرده با وی متابعت کرد. و آن دو حکیم بیمانند از گرگانج طریق مسافرت پیش گرفتند و ابوریحان و ابن الخمار رضا دادند چنانکه در ترجمه ٔ هردو مذکور است . مع القصه حسن بن میکال در پی مطلوب به خوارزم درآمد و چون از نیل مقصودمحروم ماند، لاجرم صورت واقعه به عرض حضور سلطان برسانید و چون سلطان محمود را در آن باب اهتمام تمام بود، بفرمود تا ابونصر که در علم تصویر خبیر بود صورت ابوعلی را پرداخته و مصوران از آن روی برنقش جمال ابوعلی اطلاع یافته تمثال شیخ الرئیس را بپرداختند. و مقرر داشت که آنها را به مردم هوشیار بسپارند تا هرکس را بدان شباهت بینند و اصل را با سواد مطابق یابند گرفته بپایه ٔ سریر سلطنت فرستند. من جمله چند تمثال هم به ساحت جرجان فرستاده شد القصه شیخ الرئیس با همراهان به عزیمت جرجان و ری روانه شدند ابوسهل مسیحی در طی طریق از فرط تشنگی ، راه عدم پیش گرفت . شیخ الرئیس افتان و خیزان با رنج بسیار خود را به ابیورد رسانیدبا آنکه رنجور و آشفته حال بود در آنجا درنگ نکرده به نسا ارتحال کرد و از آنجا به نیشابور انتقال جست .یک چند در آن سرزمین به عزم اقامت بسر برد. روزی ازماوای خویش بیرون شد گروهی را دید گرد آمده اند و سخنی در میان دارند شیخ الرئیس به بهانه ای در آنجا ایستاده استراق سمع کرد و نام خود بشنید چون نیک گوش فراداشت مکشوف افتاد که آن جماعت از فرار شیخ و فرمان سلطان محمود سخن میرانند. شیخ زیاده برخود بترسید و صلاح وقت در آن دید که از آنجا مهاجرت کند، لاجرم روی به جرجان نهاد و آن اوان زمان سلطنت قابوس بود، ارباب سیر در آداب و سیر آن سلطان یاد کرده اند که وی پادشاهی فاضل و فاضل دوست و هنرمند و هنرپرور و حکما را خواستار بود و چون صیت فضایل آن امیر عادل فاضل گوشزد اعلی و ادنی شده بود، شیخ با کمال استظهار در آن بلد رحل اقامت افکند و از آنکه راه معاش بر وی تنگ آمد ناچار طبابت پیش گرفت و رفته رفته بدان فن شریف علم شد. گروهی که به امراض مزمنه مبتلا شده و از هیچ علاج سودی نیافته بودند به استعلاج نزد وی حاضر میشدند ودر زمانی اندک آن رنج بسیار را بهبود حاصل میگشت و از آن روی وی را ثروت و مکنتی فراهم شد. و در خلال آن احوال خواهرزاده ٔ قابوس سخت رنجور گشت و زمانی درازپهلو بر بستر ناتوانی نهاد. اطبای آن شهر با جد بلیغ و جهد کافی دسته دسته به معالجت بر بالین وی می نشستند و به عجز تمام برمیخاستند و روز بروز قوی در نقصان و مرض در ازدیاد بود. و امیرقابوس را از آن رنجوری و لاعلاجی ملالتی بی پایان بود. روزی بعرض رسانیدند که در این اوقات طبیبی باین شهر درآمده که در تشخیص امراض ید بیضا میکند و در علاج مرضی دم مسیحی بکار میبرد قابوس چون این بشنید با عجلت بسیار به احضار او فرمان داد و ملازمان عتبه ٔ علیا نزد شیخ شتافتند. بیدرنگ وی را به دربار امیر بردند و امیر بفرمود تا بر بالین بیمار قدم گذارد. بنا بفرموده ٔ سلطان ببالین مریض درآمد جوانی دید خوبروی متناسب الاعضا که سنین عمرش به بیست نرسیده شیخ نزدیک بستر مریض بنشست زمان ابتدا بپرسید و نبض بگرفت و قاروره بخواست بعلامات و دلایل طبیّه متوجه گشت . ساعتی به فکرت فرو رفت و گفت اکنون مرا شخصی باید که جمیع محلات و بیوتات شهر بشناسد آنگاه مردی را که از همه جا آگاه بود حاضر کردند. پس بفرمود تا مجلس را از اغیار بپردازند چون بنحوی که میخواست مجلس خلوت گشت آن مرد را بنزد خود خواند و بنشانید و نبض مریض بگرفت و گفت نخست نام محلاترا بیان کن . همی یک یک میشمردند تا به محلتی منتهی گشت که از ذکر آن محلّت شریان را در زیر انگشتان حرکات مختلفه و قرعات مضطربه طاری شد. شیخ الرئیس حَّس نبض از دست بداد آن مرد را بفرمود که اینک خانهائی که درین محلّت است ، تعداد نما. سپس نبض بگرفت هوش بر نبض و گوش بر گفتار آن مرد فرا داد و همی اسامی خانه میگفت تابنام خانه ای رسید که شریان را حالات مختلطه و آثار غریبه ظاهر گشت . شیخ الرئیس نبض را از دست رها کرده گفت کس دیگر خواهم تا اسامی ساکنان آن سرا بداند مردی بدین صفت حاضر کردند. شیخ بدو گفت نام اهالی آن خانه یکان یکان بازگوی پس انگشتان برنبض نهاد و سمع برگفتار مرد دوخت و آن مرد نام یک یک میگفت تا آنکه نامی بر زبان راند که نبض از کار طبیعی مانده به ارتعاش و ارتعاد درافتاد. اگر در هر بار سایر حالات بدنیه نیز دگرگون میگشت ، در این بار آخرین زیاده تغییر یافت .شیخ الرئیس روی بمعتمدان قابوس کرد و گفت این پسر برفلان دختر که در فلانخانه و در فلان کوی و فلان محلّت است عاشق است و از درد فراق و رنج هجران باین حالت درافتاده است . درمان آن درد و چاره ٔ آن رنج دیدار معشوق و وصل محبوب است و در تمام اعمال از آن جوان رنجوراحوال و اقوالی ظاهر میگشت که بر صدق آن مقالات برهان ساطع بود. بعد از اتمام مجلس و تحقیق مطالب محقق گشت که امر چنان است و مایه ٔ بیماری همان . بعد از آن مراتب را بعرض قابوس رسانیدند قابوس را عجب آمد وی را طلب کرد چون به حضور قابوس درآمد و با وی سخن درپیوست از نشانها که در تمثال شیخ دیده بود او را بشناخت از جای برخاست و در کنارش گرفت و بر مسند خود بنشانید و گفت ای افضل فیلسوفان و ای اکمل دانشمندان از تشخیص آن مرض بازگوی . گفت چون نبض و تفسره و علامات دیگر دیدم دانستم که این مرض در ابتدا از امراض بدنیه نبوده است بلکه از اعراض نفسانیه بوده است و چون یقین میدانستم که آن بیمار از فرط حیا کتمان سرّ خواهدکرد، ناچار راه تشخیص را در سلوک آن منهاج دیدم و چنانچه معروض افتاد اصابه ٔ حدس کردم پس صورت ماجری مکشوف داشت . ملک را زیاده خوش آمد و آفرینها راند و شیخ را به صلات و جوایز و اکرام و اعزاز چندان بنواخت که مزیدی متصور نبود. پس گفت ای اجل حکیمان این هردو خواهرزادگان من و بایکدیگر خاله زادگانند اختیاری نیکو کن تا دختر را برای این پسر به عقد ازدواج پیوند دهیم . پس شیخ به حسب فرمان قابوس اختیاری معین کرده عقد بربستند. بیمار را در اندک زمان آن رنج بسیار زایل گشت . بالجمله قابوس مصاحبت آن فیلسوف بزرگ را غنیمت دانسته آناً فآناً بر اعزاز و احترام وی می افزود و در نزد سلطان محمود شفاعت و ضراعت در باره ٔ او از حد بگذرانید و از آن مفاوضات و مراسلات ، عاقبت کار محمود گردید و غبار کینه که سلطان محمود از شیخ الرئیس در سینه داشت یکسره زایل گشت .
معالقصه یکچند آن حکیم بزرگ در ملازمت قابوس بسر برد قضارا در آن ایام اهل مملکت بر قابوس شورش کرده نوائر فتنه چنان اشتعال یافت که از هیچ تدبیر خاموش نشد. بساط سلطنت پامال و خود او دستگیر آمده در یکی از قلاع بسطام که موسوم به خناشنک بود او را به قید حبس آوردند و بعد از چند روز مقتول گشت . چنانکه این واقعه در تواریخ مضبوط است . پس به ناگزیر شیخ از جرجان با عجلت تمام بیرون شده طریق دهستان پیش گرفت و مدتی در آن سرزمین اقامت و به تألیف چند کتاب اشتغال جست و پس از چندی بیمار و ناتوان به ساحت جرجان معاودت کردو در بسط بلوی و بث شکوای خویش قصیده ٔ غرائی که یک بیتش این است بیاورد:
لَمّا عَظمْت فَلیس مِصر واسعی
لَمّا غَلاثمنی عدمِت الُمشتری .
و هم در آن ایام ابوعبیداﷲ جوزجانی مسمّی به عبدالواحد به جهت تحصیل علوم فلسفه ، مصاحبت شیخ الرئیس اختیار کرد و همواره تا اواخر ایّام زندگانی آن حکیم فرزانه به ملازمتش بسر میبرد. و اکثر مورخین تمام حالات شیخ را از قول او روایت کرده اند و غیر اخبار او را در آن باب مستند و معتمد ندانسته اند. از ابوعبیداﷲ نقل کرده اند ابومحمد شیرازی که در جرجان ساکن بود و به تحصیل علوم فلسفه رغبتی تمام داشت ، از شیخ درخواست کرد که فضل شامل عام و قبض کامل تام را از وی دریغ نداشته بافادات و افاضات خویش وی را مستسعد و مستفیض دارد. شیخ الرئیس از قبول این معنی بر وی منّت نهاد پس ابومحمّد در قرب جوار خود از برای شیخ الرئیس خانه ای خرید و شیخ در آنجا فرود آمد. و با فراغ بال و رفاه حال بدانجا بسر میبرد و همه روزه به محضر شیخ سعادت اندوز شده علم منطق و مجسطی از او فرا میگرفت . و ابوعبیداﷲ نیز از هر باب در هر کتاب با او موافقت و مرافقت داشت و چون روزگار دراز از وی دست فتنه وآشوب کوتاه مانده بود، به تصنیف و تألیف مواظبت جسته کتاب اوسط جرجانی و مبداء و معاد و دیگر کتب را در آن ایام بپرداخت ، چنانکه تفصیل جمله ٔ آن کتب مرقوم خواهد گشت و هم مؤلفاتی را که در دهستان شروع کرده بود به پایان برد. چون زمانی برین بگذشت و از مکث جرجان دلگیر گشت ، از آنجا مسافرت کرده به جانب ری متوجه شد. آن روزگار ایام سلطنت مجدالدوله و ملکه مادرش بود برخی که از جلالت قدر شیخ الرئیس مطلع و از ورود او آگاه بودند، نزول وی را بدان سرزمین معروض داشتندو او شیخ الرئیس را طلب کرد و چون به شرف حضور سعادت یافت زیاده تو قیرش نمودند و در التزام سُده ٔ علیا حکم اکید عزّ صدور یافت . شیخ الرئیس تقبل آستان کرده و در عتبه ٔ علیه ملازمت جست . اتفاقاً در آن ایام مجدالدوله را مرض مالیخولیائی عارض گردید. ملکه شیخ را به معالجت بخواند و در اندک زمان از علاج آنمرض آثار مسیحا ظاهر کرد و احسان بسیار و اکرام زیادت از ملکه بدید. و در آن ایام کتاب معاد را به نام مجدالدوله تصنیف کرد. در اثنای آن روزگار این معنی اشتهار و انتشار یافت که سلطان محمود به عزم تسخیر ری مراحلی طی کرده و عماقریب رایت استیلای او در آن نواحی شقه گشا خواهد شد. شیخ الرئیس را خوف و هراس غالب آمد ناچار از ری به قزوین انتقال کرد و از قزوین به همدان رفت . و آن ایام نوبت امارت و حکمرانی به نام شمس الدولهبن فخرالدوله بود شیخ الرئیس به کدبانویه (؟) که از امرای شمس الدوله بود پیوست و یک چند نظارت امور وی به او تعلق گرفت قضا را در آن ایام شمس الدوله را قولنجی طاری گردید و مراتب طبیّه ٔ او در حضرت سلطنت مکشوف افتاد. آن حکیم را بخواست و استعلاج کرد. شیخ الرئیس با حقن و شیافات مفتحه و سایر تدابیر طبیّه وی را از آن مرض خلاص داد. و مورد تحسین و آفرین شمس الدوله گردید و در همان مجلس آن حکیم اجل را به خلاع گرانمایه بنواخت و هم به منادمت خویش امتیاز داد. در این اثنا شمس الدوله به کرمانشاهان و حرب عناز که حاکم آن دیار بود توجه فرمود و شیخ نیز در آن سفر ملازم بود. بعد از تلاقی فریقین شمس الدوله را مطلوب میسر نگردید و فتحی دست نداد و به همدان معاودت کرد و از شیخ الرئیس درخواست که کلیه ٔ امور وزارت وی را متقلد گردد و او قبول کرد و یک چند رتق و فتق مهام را با نهایت اقتدار بگذرانید. چون در آن ایّام خزانه ٔ شمس الدوله تهی از سیم و زر بود تمنّای لشکریان و وظایف ملازمان و مرسومات صاحب منصبان چنانچه بایستی به ایشان عاید نمیشد، مردمان این معنی را از شیخ الرئیس دانسته به تحریک ارباب غرض و تفتین اصحاب حسد گروهی از لشکریان به سرای شیخ ریختند و آنچه یافتند به غارت بردند، سپس وی را گرفته به حضور شمس الدوله آوردند و بر قتلش تحریض میکردند. شمس الدوله آن عرایض را التفاتی نیاورد ولی محض اطفاء نوایر فتنه و اخفاء محبّت آن حکیم فرزانه دست وزارت او را کوتاه کرد. لاجرم شیخ الرئیس خانه نشین و خلوت گزین گردید و به منزل ابوسعید دخدوک که با او اتحاد داشت فرود آمد و هم قریب چهل روز در آنجا متواری بود. اتفاقاً در آن ایام مرض قولنج که شمس الدوله را معتاد بود، بر وی عارض گشت و در طلب شیخ الرئیس جدّ و جهد بسیار کرده بعد از جستجوی بی شمار از وی نشانی جستند. شمس الدوله جمعی از خواص خود را بنزد وی فرستاده و حضورش را خواهشمند گردید. شیخ الرئیس اطاعت کرده پس از درک حضور شمس الدوله از دیدار وی فرحی بی نهایت حاصل کرده و با تفقدات بی پایان و توجّهات بیکران مراسم اعتذار بجای آورد. شیخ الرئیس دیگر باره آن عارضه را علاج کرد و شمس الدوله از قدر معاندینش بکاست و بیش از پیش بر اعزاز و اکرام او بیفزود و ثانیاً منصب جلیل وزارت به وی تفویض فرمود. در آن ایام ابوعبیداﷲ که از اجله ٔ تلامیذ شیخ الرئیس و از خواص اصحاب او بود،متمنی ّ گشت که کتب ارسطو را شرح کند و چون از برای آن حکیم بزرگ با وجود مشاغل وزارت فراغی نبود، از آن درخواست معذرت خواست و چون ابوعبیداﷲالحاح از حد بگذرانید، فرمود: اکنون که ترا بکشف حقایق حکمیّه رغبت است مخزونات و معتقدات خود را مدون خواهم داشت و بی آنکه مباحث دیگران و اقوال مخالفین در میان آرم تألیفی خواهم کرد. ابوعبیداﷲ بشکرانه ٔ آن نعمت ثنا کرد و دعا گفت پس شیخ الرئیس قبولاً لملتمسه بتصنیف طبیعیات شفا پرداخت و ایضاً کتابی از کتب خمسه ٔ قانون را نیز در آن ایام برشته ٔ تصنیف درآورد. و از فرط میل و کثرت ولع که او را در مقالات علمیه بود، هرشب جمعی کثیر از طلاب علوم و جمّی غفیر از علماء آن مرز و بوم در حضرتش جمع میشدند و از بیانات شافیه و مقالات وافیه آن فیلسوف اعظم استفاده و استفاضه می کردند. ابوعبیداﷲ گوید: هریک از متعلمان را نوبتی بود که تقدیم و تأخیر میسر نمیشد. من در موعد مقرر از کتاب شفا مستفید گردیده ، سپس دیگران مستفیض می شدند. و زمانی بر این منوال برگذشت اتفاقاً شمس الدوله به حرب حاکم جبال که طغیان و سرکشی آغاز کرده بود تصمیم عزم داد و بفرمود تا شیخ الرئیس نیز مانند رایت منصور همراه باشد. پس شیخ الرئیس از ملازمت استعفا کرده معاف شد و در همدان بماند و امیر بیرون رفت . به اقتضای تقدیر و سوء تدبیر در عرض راه ، دیگرباره امیر را مرض قولنج عارض گشت . از وجود مقوّیات مرض و فقدان اسباب علاج قولنج رااز هر باره رنج افزون آمد و به استصواب امرا و سایرملازمان از پی اصلاح مزاج و انجاح مرام به صوب همدان عطف عنات کردند و امیر را در محفه ای جای داده روی به راه نهادند هنوز به بلده ٔ همدان نرسیده بودند که گرگ اجل دررسید و صولت حیاتش درهم شکست امرا و اعیان آن مملکت به حکومت فرزند وی تاج الدوله رضا دادند و باوی بیعت کردند و کسی به طلب شیخ فرستادند تا وزارت را متقلد شود. چون در روزگار شمس الدوله از لشکریان وسایر مردمان رنج بسیار دیده و ناملایم بیشمار شنیده بود، از قبول وزارت امتناع جست و از خوف اجبار و بیم الزام ایشان به خانه ٔ ابوغالب عطار که از تلامیذ و هم از خواص دوستان او بود متواری گردید و مکتوبی به علاءالدوله ابوجعفر کاکویه بنوشت ؛ ایما بر آنکه اشتیاق تقبیل حضور زیاده از آن است که در ذرایع و عرایض درآید هرگاه به احضارم اظهاری شود به زیارت عتبه ٔ علیه شتابان خواهم شد و آن مکتوب را در نهانی بجانب علأالدوله بفرستاد. معالقصه در آن هنگام ابوعبیداﷲ از شیخ الرئیس درخواست کرد که اکنون که اوان فراغت و زمان رفاهیّت است ، خوشتر آنکه اوقات سراسر افاضات به اتمام تتمه ٔ شفا و قانون مصروف آید. شیخ قبول کرد و ابوغالب را بخواست و از وی کاغذ و محبره طلب کرد پس رؤس مسائل حکمت را که بایستی در آن کتاب درج کند در ده روز فهرست کرده سپس در مطالب عالیه و مقاصد شریفه ٔ آن کتاب تجدید نظر فرمود و یک یک را شرح می کرد و بر دقایق و نکات آن می افزود و آنچه را متعلق به مطلبی و مقامی میدانست در محل خود ایراد میکرد. و هر روز چندین ورق بر این نسق تسوید و تحریر میفرمود. و چون از طبیعیّات و الهیّات آن کتاب خاطر بپرداخت و جمله را از سواد به بیاض آورد، به تألیف اجزاء منطقیه آستین برزد و جزوی از آن اجزاء برنگاشت .
آورده اند که تاج الملک در ایام شمس الدوله در سلک امرای وی منسلک بود چون پسرش تاج الدوله بر مسند حکمرانی جای گرفت و دست وزارت بر اومسلم شدنظر به کینه ٔ دیرینه ای که از شیخ الرئیس در دل داشت درحضرت تاج الدوله از شیخ الرئیس سعایت برد و شکایت آغاز کرد که وی را با علاءالدوله کاکویه در نهانی مراسلات و مفاوضات است . آن سخنان بر تاج الدوله اثر کرده بفرمود تا شیخ را گرفته به زندان برند. جمعی درصدد برآمدند و در هرجا گمان رفتی ، میرفتند. آخرالامر گروهی از معاندین وی گماشتگان تاج الملک را به خانه ٔ ابوغالب عطار دلالت کردند و ناگهان به خانه ٔ ابوغالب درآمده شیخ را بند کرده به قلعه ٔ بردان بردند. نقل است که چهارماه در آن قلعه بماند و درآن ایام که هنگام سجن وسجین او بود، فراغ وقت را غنیمت شمرده بعض اجزاء شفا را که ناتمام مانده بود به اتمام برد و تاب هدایه و رساله ٔ حی بن یقظان را نیز در آن قلعه تصنیف کرد و قصیده ای در شرح حال خود که یک بیت آن این است انشاد فرمود:
دُخُولی فی الیقین کما تراه
و کُل ّ الّشک فی امر الخُروُج .
در خلال آن حال علاءالدوله به قصد تنبیه تاج الدوله و تسخیر همدان بدان صوب متوجه شد. تاج الدوله چون تاب مقاومت نیاورد به قلعه ٔ بردان که شیخ محبوس بود پناه برد و چون علاءالدوله بی منازعی به همدان درآمد، بحکم فتوّت و مروّت همدان را به پسر شمس الدوله واگذارد. و خود به اصفهان مراجعت کرد. بعد از نهضت علاءالدوله ، تاج الملک وزیر با شیخ الرئیس در مقام اعتذار برآمده و از وی درخواست که در صحبت ایشان به همدان بازگردد. شیخ مسئول وی را مقبول شمرده بمصاحبت پسر شمس الدوله و تاج الملک به همدان آمده در خانه ٔ یکی از سادات علوی که از دوستان وی بود منزل گزید و باب مراودت و مخالطت بر مردمان مسدود کرد و اجزاء منطقیّه و سایر مباحث شفا را که ناتمام بود در خانه ٔ علوی به پایان برد ورساله ٔ ادویه ٔ قلبیّه را هم در آن زمان بپرداخت . گویند بعد از وفات شمس الدوله قرب دو سال در کنج انزوا با گنج تألیف و تصنیف بسر برد و چون از طول اقامت دلتنگ شده بود بهوای رفتن اصفهان درافتاد و در انتظاروقت و انتهاز فرصت میگذرانید تا آنکه مقتضیات را موجود و موانع رامفقود یافت و لباس اهل تصوف درپوشید وبرادر کهتر خود محمود را با ابوعبیداﷲ و دو غلام برداشته طریق اصفهان را وجهه ٔ همت ساخت . بعد از رنج بسیار به قریه ٔ طبرک که نزدیک شهر اصفهان بود رسید و چون یک دو روز در آن قریه از رنج راه برآسود علاءالدوله را خبر شد که آن مطلوب و آن مقصود که همواره انتظارش میبرد به قلمرو او وارد گشته جمعی از مشاهیر امرا و ارکان و گروهی از معارف فضلا و اعیان اصفهان را بفرمود که وی را استقبال کنند و جنیبتی مخصوص با ساخت سلطانی و خلعتی گرانبها و سایر تشریفات نیز برای شیخ آماده دارند. پس در کمال اعزاز به شهر اصفهان درآمد و در یکی از محلات در خانه ٔ عبداﷲبن ابّی که از اعاظم رجال بود فرود آوردند و هرگونه مایحتاج که در خور وشایسته بود فراهم کردند، پس علاءالدوله دیگر روز شیخ الرئیس را بحضور خود دعوت کرده و زیاده از حد تعظیم و تبجیل مرعی فرمود و مقرر داشت تا درلیالی جمعه جمعی از فقها و حکما که در آن بلد اقامت داشتند بمجلس علاءالدوله حضور به هم رسانند و جز مناظرات علمیّه و مباحثات حکمیّه سخنی در میان نیارند. نقل است : در هر شب جمعه که علما حاضر می گشتند شیخ الرئیس مسئله ای را مطرح میفرمودی و چون بسخن درآمدی دیگران سراپا گوش می شدند و از بیاناتش استفادات می کردند و هریک را در هر باب شبهتی بود از وی میپرسید و او با بیانی موجز حل میفرمود. و در آن ایام وقتی ابومنصور حیان که یکی از فضلا و ادبای اصفهان بود در نزد امیر علاءالدوله نشسته و شیخ نیز حاضر بود، از لغات عربیّه سخن بمیان آمد و شیخ در آن باب لوای مفاخرت برافراشت . ابومنصور گفت شیخ علوم فلسفه و حکمت را چندان داراست که هیچکس را با وی یارای همسری و برابری نیست ولی فن لغت بسماع اهل لسان منوط و موکول است . بدین واسطه در این مورد اقوال شیخ حجّت نباشد. شیخ را آن سخن گران آمد و بکتب لغت رجوع کرد و کتاب تهذیب اللغه را که از تصانیف ابومنصور ازهری است از خراسان بطلبید و نسخ دیگر نیز بدست کرد و بمطالعه مشغول گردید و در علم لغت بمرتبه ای رسید که مافوق آن متصورّ نبود. بعد از آن قصیده ای انشاد کرد مشتمل بر لغات طریفه و الفاظ بدیعه و سه رساله انشاد فرمود که هر رساله بر چند فصل مشتمل بود: یکی بر طریقه ٔ ابن عمید و ثانی بر سبک صاحب بن عباد و دیگری بر شیوه ٔ ابراهیم اسحاق صابی . و آن رسایل را مانند کتب قدیمه مرتب داشت و آن داستان با امیردر میان نهاد و درخواست تا آن راز را مکتوم فرموده و به هیچ وجه ابراز نفرماید. بنا بر رسم معهود روزی ابومنصور به حضور امیر درآمد و بعد از طی مقالات بدو متوجه گشت و گفت این رسایل را در این روزها یافتیم وهمین خواهیم تا مضامین نظم و نثر آنرا معلوم کنیم . ابومنصور بگرفت و آنها را با دقت نظر مطالعت کرد و بسیاری از آن مواضع بر وی مشکل ماند. در این اثنا شیخ الرئیس حاضر گشت و هر لغتی که بر ابومنصور مشکل مانده بود بیان فرمود و در استدلال و استشهاد چندان احاطت و استیلاء ظاهر کرد که حاضران در حیرت شدند ابومنصوربفراست دریافت که آن نظم و نثر از نتایج طبع اوست . لاجرم خجل و منفعل بنشست و به معذرت برخاست و گفت آمنّا و صدقّنا که تو خود در هر فن از هر ذی فن افضل و اعلمی . و در آن اوان کتاب لسان العرب را که در فن لغت است ، تألیف فرمود لیکن شیخ را فرصتی دست نداد که آنرا از سواد به بیاض آرد و آن کتاب با سایر مؤلفات وی به غارت رفت . چنانکه تفصیل آن در خاتمه ٔ ترجمه یادخواهیم کرد. و مقارن آن ایام علاءالدوله منصب جلیل وزارت را بدو تفویض فرمود. نقل است در آن روزگار که عنان وزارت در کف کفایت شیخ الرئیس بود همواره قبل از طلوع صبح صادق از خواب برخاستی و به تصنیف و مرور کتب اشتغال ورزیدی و بعد از ادای فرایض تلامیذ او مانندکیا رئیس و بهمنیار و ابومنصور رزیله و عبدالواحد جرجانی و ابوعبداﷲ معصومی و سلیمان دمشقی و جمعی دیگردر حضرتش حاضر می شدند و حقایق حکمیّه و دقایق طبیّه و دیگر علوم را استفاضه می کردند. بهمنیار گوید: در آن ایام شبی در صحبت احباب به عشرت و عیش صبح کرده بودیم و بعد از افتراق به مدرس اجتماع کردیم . شیخ الرئیس به تحقیقات دقیقه مبادرت جست هر قدر در تفهیم مطالب و توضیح مقاصد اهتمام فرمود آثار فهم و ادراک در ما ندید و به جانب من متّوجه گشت و گفت پندارم که دوش اوقات شریفه و عمر عزیز را به تعطیل و اهمال ضایع کرده اید. عرض کردم چنان است که دریافته اید پس برآشفت و آب در دیدگان بگردانید و آه سرد برآورد و گفت بسی افسوس دارم که عمر گرانمایه به بیهودگی درباخته و باین معارف و معانی قدری و وقعی ننهاده اید. سبحان اﷲ ریسمان بازان در پیشه ٔ خود به مقامی میرسند که مایه ٔ حیرت هزار عاقل میشوند و شما در اقتناء معارف فقه چندان قادر نشده اید که جهال زمان از ملکات روحانیه ٔ شما متحیر گردند. الغرض آن شاگردان فخام که هریک استادی مسلم بودند همه روزه از محضر وی استفادت می کردند ودر ادای فرایض پنجگانه به وی اقتدا میکردند و به فیض صلوه جماعت مستفیض میشدند. سپس شیخ الرئیس به قطع وفصل امور و اصلاح نظام جمهور میپرداخت و از رای رزین و فکر دوربین در اصلاح عباد و تعمیر بلاد و اطفاء فساد تدبیراتی میکرد که اصحاب کیاست را عقول به حیرت فرو میشد.
آورده اند که در آن ایام یکی از اجلاء امراء که خود از منتسبان سلطنت بود بمرض مالیخولیا گرفتار شد و در خاطر وی چنان نقش گرفته بودکه خود گاو فربهی شده است و همه روزه بانگ گاو همی کرد و هرکس بنزدیک وی میرفت ، او را رنجه میداشت و میگفت اینک من گاوی فربهم مرا بکشید و از گوشت من هریسه ای نیکو فراهم کنید. روزگاری بر این احوال برگذشت ومرض وی هرروز بیش از پیش بود رفته رفته اشتداد آن مرض به جائی رسید که هیچ از اشربه و اغذیه نمیخورد و از آن روی او را هزالی مفرط عارض شده بود. اطبا از معالجت عاجز آمدند لاجرم تفصیل مرض و عجز اطبا را درحضرت علاءالدوله عرضه داشتند و متمنی شدند که شیخ را به معالجت برگمارد. پس علاءالدوله شیخ الرئیس را بخواست و بفرمود تا آن مرض را معالجه کند. شیخ پرستاران مریض را بخواند و از ماهیت آن مرض چنانچه باید اطلاع یافته ، گفت بروید و او را بشارت دهید که اینک قصاب را خبر کرده ایم و می آید تا تو را بکشد مریض چون این خبر بشنید شادی بسیار کرد و از جای برخاست و بنشست شیخ با تجمل و کوکبه ٔ وزارت بدر سرای بیمار آمد و خود کاردی بدست گرفته با یک دو تن از ملازمان به درون سرای رفت . و فریاد زد گاوی که او را باید کشتن در کجاست ؟ بیرون بیاورید تا بکشم . بیمار چون این بشنید از منزلی که داشت مانند آواز گاو بانگی کرد یعنی اینجاست شیخ فرمود که او را میان سرای بکشید و ریسمان بیاورید که دست و پای او را ببندید بیمار را چون این آواز بگوش رسید از فرط خوشحالی برخاسته میان سرای درآمد و برپهلو بخفت پس دست و پای او سخت محکم ببستند شیخ خودنزدیک آمد و کارد برکارد بمالید و بنشست و دست بر پهلوی او میزد چنانکه عادت قصابان است . پس گفت این گاو سخت لاغر است . امروز برای کشتن خوب نیست چند روز اورا علوفه دهید تا فربه شود و زودتر او رابکشند. بیمار از شوق آنکه زودتر کشته شود بخوردن درآمد و بدان سبب از هر گونه اشربه و اغذیه بدو دادند و داروهای مناسب خورانیدند و اطباء بفرموده ٔ شیخ دست بمعالجت برگشودند و در اندک زمان آن بیمار از آن مرض صعب العلاج خلاص یافت و علاءالدوله از آن تدبیر صایب و آن علاج نیکو زیاده شگفت آمد و بر تحسین و آفرین شیخ بیفزود.
در تاریخ الحکماء مضبوط است که در آن ایام به اتمام بقیه ٔ کتاب شفاء بپرداخت و از کتاب منطق و مجسطی فراغت یافت . چه قبل از آن بر کتاب اقلیدس و ارثماطیقی و موسیقی اختصار کرده بود و در هر کتاب از ریاضیات زیادتیها که محتاج الیه میدانست بیفزود. اما در مجسطی ده شکل از اختلاف منظر ایراد کرده و همچنین در آخر مجسطی در علم هیئت مطالبی آورد که قبل از وی نیاورده بودند و در کتاب اقلیدس شبهاتی چند ایراد کرد و در ارثماطیقی خواص حسنه استنباط کرد.و در موسیقی مسئلها افزود که متقدمین حکما از آنها غافل بودند و همی بر آن کتاب میفزود تا آنکه به جمیعفنون حکمیّه مشحون آمد و به تصحیح و تنقیح آن پرداخت و جمله ٔ آنها در آنجا اتمام پذیرفت ، الاکتاب نبات وحیوان . گویند آن کتاب را در سالی که علاءالدوله بشاپور میرفت در عرض راه تصنیف کرد. و ایضاً در آن روزگار که متقلد وزارت و مقیم اصفهان بود، کتاب نجات را که از اجل تصانیف اوست به رشته ٔ جمع و تألیف درآورد.الغرض هر روزه بیش از پیش در حضرت علاءالدوله اختصاص و مزیتی دیگر میدید. و گویند در ایامی که علاءالدوله محض اصلاح پاره ای از مفاسد به همدان رفت ، شیخ نیز ملازم او بود و ابوعبیداﷲ که پیوسته مصاحب شیخ الرئیس بود حکایت کند: در آن ایام شبی در مجلس علاءالدوله صحبت از نجوم درپیوست و اختلالی که در تقاویم معموله بحسب ارصاد قدیمه واقعست بمیان آورد علاءالدوله بفرمود که شیخ الرئیس دست از آستین فضایل برآورده بپای مردی دانش و بینش ، رصدی بناکند. پس گنجور خویش را بخواند و مقرر فرمود که هرنوع و هر طور که آن دستور معظم دستوردهد بیدرنگ مصارف مقرره را بپردازد. ابوعبیداﷲ گویدکه شیخ مرا طلب کرده اصلاح آن امر و انجام آن قصد رادر عهده ٔ اهتمام من مفوض داشت و محض تسهیل عمل و تشریح نکات و توضیح دقایق خود رساله ای در آن باب املا فرمود و من به حسن اهتمام و کمال مراقبت در چند سال نیل مقصود را چندان آلات و ادوات فراهم آوردم که مزیدی متصور نبود، ولی کثرت اسفار علاءالدوله و وفور مشاغل شیخ الرئیس که در هرسال از بنای رصد خانه شاغل و مانع گشت ، و از آن روی آن امر معوق ماند و حاصلی که در آن باب عاید شد، آن بود که اکثر غوامض نجومیه منحل گشت واغلب اعمال رصدیه معلوم و مشهود گردید و کتاب حکمت علائیه را در آن ایام به انجام رسانید. و هم ابوعبیداﷲ گوید: مدتها گذشت که در زمره ٔ تلامیذ آن استاد الکل فی الکل بودم هرگز ندیدم که در سیر کتب به ترتیب مطالعه کند بلکه مواضع مشکله ٔ هرکتاب را تفحص کردی تا شأن و مقام مصنف را بشناسد و هم نقل است که چون کتاب مختصر اصغر را که در منطق تألیف کرده است ، به شیراز بردند فضلا و حکمای آن سرزمین در چند موضع آن کتاب ایرادات و شبهات یافته بر جزوی چند بنوشتند با مکتوبی بنزد ابوالقاسم کرمانی که رفیق ابراهیم بن بایار دیلمی بود فرستادند ابوالقاسم آن اجزا را به نزد شیخ الرئیس برد شیخ اجزا را بگرفت و نظر میکرد و با ابوالقاسم سخن می گفت و با سایر مردم تکلم می کرد تا هنگام نماز عشا بر این منوال بگذرانید پس آغاز نوشتن ایراد و جواب یک یک از آن شبهات کرد و آن ایام فصل تابستان و شبها در نهایت کوتهی بود هنوز شب از نصف نگذشته بود که تمام آن ایرادات و آن شبهات را جواب بنوشت . ابوالقاسم کرمانی گوید: بر شیخ وارد گشتم در حالتی که شیخ بر مصلّی نشسته و اجزائی که در جواب مشکلات علمای شیراز نوشته بود نزد من بگذاشت و فرمود این اجزا را بگیر و در مکتوب خود از تحریر جواب مسائل و صورت حال بنویس . ابوالقاسم صورت حالی را بنوشت و چون فضلا و علمای شیراز آن تحریر دلپذیر و مطالب بی نظیر را دیدند متعجب گردیدند و بر فضائل او و قصور ادراک خوداعتراف و اقرار آوردند.
حکایت کرده اند در هنگامی که آن فیلسوف بزرگ در اصفهان متقّلد وزارت بود، وقتی علاءالدوله کمربندی از سیم که مُحلّی بزر و مکلّل به لآلی بود با کاردی که از جواهر ترصیع و از گوهرهای قیمتی آویزها داشت به وی موهبت فرمود و چون کمر مرُصع و کارد مکلل بازَی وی مناسب نبود، بیکی از غلامان که مقّرب حضور بود ببخشید. پس از چند روز علاءالدوله بدید که آن غلام کمر را در میان بسته و آن کارد را بر کمر زده حقیقت امر را پرسید غلام عرض کرد که شیخ الرئیس به من مکرمت کرده است . علاءالدوله زیاده ازین معنی برآشفت چه آن کمر و آن کارد از مختصّات علاءالدوله بود. غلام را سیاست بلیغ کرده به قتل شیخ کمر بربست یکی از محرمان حضورکه با وی اتحاد و دوستی داشت شیخ را از ماجری مطلّعساخت و آن حکیم از لباس معتاد به کسوت دیگر تن بیاراست و از اصفهان روی به ری نهاد. چون بدان سرزمین درآمد از پی تحصیل قوت به بازار شد. به هر سوی مینگریست ، دکه ای به نظر درآورد که در آنجا جوانی نیکوروی نشسته جمعی از مرضی بر وی اجتماع دارند شیخ نزدیک دکه ٔآن جوان طبیب بایستاد و در اعمال و اقوال او چشم دوخته و گوش فراداشت در آن اثنا زنی قاروره بر دست به استعلاج به نزد وی حاضر شد جوان چون قاروره بدید بلاتأمل و درنگ گفت مریضی که این قاروه ٔ اوست یهودی است .بعد از آن گفت چنین میدانم که صاحب قاروره امروز ماست خورده ، گفت چنین است . سپس گفت خانه ٔ این مریض و خوابگاه او در مقامی پست است . زن گفت آری . شیخ الرئیس از حدس آن جوان زیاده در تعجب شد ناگاه جوان را بر وی نظر افتاد. شیخ الرئیس را به نزد خود خواند و بر صدرش بنشانید چون از عمل و معالجت فراغت یافت گفت چنان میدانم که تو خود شیخ الرئیس باشی که از بیم علاءالدوله فرار کرده ای شیخ را حیرت زیاده شد پس استدعا کرد که بر وی منّت گذارد و در منزل او فرود آید شیخ الرئیس با جوان طبیب روی به منزل نهادند پس از شرایط میزبانی و سایر تکلّفات که از وی به تقدیم رفت . روزی شیخ الرئیس سخن از ماضی به میان آورده گفت در آن روز از چه رو دانستی آن قاروره از یهودی است و او ماست خورده و مکانش در جای پست است ؟ عرض کرد که چون آن عورت دست بیرون آورد پیراهنی که بس قیمتی و لکن چرکین بود در تن داشت ، دانستم که آن زن یهودیه است و هم آلوده ٔبه ماست بود حکم کردم که ماست خورده و چون در این شهر محّله ٔ یهودیان در مقام پستی است ، لهذا گفتم که منازل شما این حال دارد. شیخ دیگرباره پرسید که از چه دانستی که من ابوعلیم و از بیم علاءالدوله فرار کرده ام ، جوان گفت چون صیت فضایل و آوازه ٔ جلالت شنیده بودم آنرا در ناصیه ات مشاهدت کردم بخاطرم بگذشت که شایدابوعلی باشی و میدانستم که علاءالدوله با رغبت و اختیار از مانند تو حکیم و وزیری دست بردار نخواهد شد لاجرم حادثه ای روی داده است و بدان واسطه باید از وی فرار کرده باشی ، شیخ الرئیس بدان طبیب گفت اکنون مسئول تو از من چیست تا آنرا قرین انجاح کنم ؟ گفت علاءالدوله از چون توئی چشم نخواهد پوشید و عماقریب در استرضای خاطر شریف برآید و بر منصب سابق برقرارت دارد ملتمس آن است که چون نزد وی روی آنچه از من دیده ای به عرض برسانی و مرا در سلک ندیمانش منتظم سازی . چند روزی برنیامد که علاءالدوله جمعی از خواص خود را با تشریف وزارت به معذرت نزد شیخ فرستاده و وی را به اصفهان بخواند. شیخ الرئیس آن جوان طبیب را همراه برده پس ازرسیدن به حضور علاءالدوله ماجرای آن جوان را به عرض رسانید. رفته رفته او را در جرگه ندمای علاءالدوله منسلک داشت . در زمانی که شیخ الرئیس در اصفهان به شغل وزارت و امر ریاست میگذرانید چندان نوادر و لطایف در طی مکالمات درج میکرد که ادبای دقیقه یاب و ندمای نکته سنج در حیرت میشدند.
در تاریخ نگارستان نگارش یافته که شیخ الرئیس هرچند بر اصحاب علوم و ارباب فنون در استادی مسلّم بود و در هر باب و کتاب همه کس را ملزم میکرد، ولی وقتی از اوقات از مردی کناس چندان الزام دید که در نزد همراهان رفته از فرط شرم و خجلت خاموش گردید و آن داستان چنان بود که روزی با کوکبه ٔ وزارت از راهی میگذشت کناسی را دید که خود بدان شغل کثیف مشغول و زبانش بدین شعر لطیف مترنم است :
گرامی داشتم ای نفس از آنت
که آسان بگذرد بر دل جهانت .
شیخ را از شنیدن آن شعر تبسم آمد با شکرخنده ای از روی تعریض آواز داد که الحق حدّ تعظیم و تکریم همان است که تو در باره ٔ نفس شریف مرعی داشته ای قدر جاهش این است که در قعر چاه بذّلت کنّاسی دچارش کرده و عزّ شأنش این است که بدین خفّت و خواری گرفتارش ساخته ای و عمر نفیس را در این امر خسیس تباه میکنی و این کار زشت را افتخار نفس می شماری . مرد کناس دست از کار کوتاه و زبان بر وی دراز کرده گفت در عالم همت نان از شغل خسیس خوردن به که بار منت رئیس بردن . ابوعلی غرق عرق شد و با شتاب تمام بگذشت . الغرض ابوعلی در ملازمت علاءالدوله چندان دُرر آبدار و لالی شاهوار در درج اطباق به یادگار گذاشته است که از مدح و وصف و از قوه ٔ تحریر بیرون است . در کتب تواریخ مسطور است که چون سلطان محمود سبکتکین عراق عجم را مسخر کرد و مجدالدوله دیلمی را گرفته به غزنین فرستاد ابوجعفر علاءالدوله کاکویه که از جانب مجدالدوله حاکم اصفهان بود از صولت سلطان محمود خائف گردیده بفارس رفت . سلطان محمود پس از ضبط آن مملکت و تسخیر ری ایالت عراق و مضافات آنجا را به فرزند خود مسعود بازگذاشت و خود به غزنین مراجعت کرد. علاءالدوله به صلاح وقت پسر خود را با تحف بسیار و هدایای بیشمار نزد سلطان مسعود فرستاد و آن کردار در پیشگاه حضورسلطان مقبول و پسندیده افتاد و حکومت اصفهان و مضافات آن ملک را به دستور سابق به وی رد کرده بر استقرار و استیلایش اهتمام کرد تا مسلط شد. چون چندی برگذشت از فرط استیلا و حسن تدبیرات شیخ الرئیس ملک را از هرخلل مصون دیده داعیه ٔ استقلال پیدا کرد. سلطان مسعودرا از مافی الضمیر وی اطلاع حاصل شد با لشکر جرّار روی به اصفهان نهاد. علاءالدوله تاب مقاومت نیاورده از اصفهان به شاپور و اهواز رفت . سلطان مسعود به اصفهان درآمد و خواهر علاءالدوله به دست سلطان مسعود افتاد شیخ الرئیس سپاس نعمت قدیم را منظور داشته در حفظ ناموس علاءالدوله زیاده مراقبت داشت . فکر رزین وعقل دوربین وی را بر آن رهنمائی کرد که در نهان به سلطان مسعود بنوشت که خواهر علاءالدوله را شأن و رتبه به حدّیست که کفو تو خواهد بود. بهتر آن است که او را از پردگیان حرم خویش فرمائی و چون چنین کنی علاءالدوله بی مزاحمت خط اصفهان بر تو مسلّم خواهد داشت . پس خواهر علاءالدوله را به عقد خویش درآورد و در زمره ٔ پرده نشینان خاصش به مزید مرحمت اختصاص داد سپس اصفهان را به علاءالدوله بازگذاشت و خود به ری معاودت کرد. و چون چندی برگذشت نمّامان و بدگویان به عرض سلطان مسعود رسانیدند که علاءالدوله به تهیه ٔ اسباب جنگ مشغول است و عزم رزم و تسخیر ریرا وجهه ٔ همت کرده . سلطان مسعودزیاده خشمناک گشته به علاءالدوله پیغام فرستاد که راستی بیندیش و از خیال کج درگذر و عرض خود مبر و زحمت ما مپسند و گرنه خواهرت را رها میکنم و به اوباش لشکر می بخشم . چون علاءالدوله آن سخنان بشنید موی بر تنش عَلَم شد و سراپا چون شعله برافروخت . شیخ را بفرمودتا از جانب خود جواب را بکتابت کرد. شیخ الرئیس بعد از طی مراسم مقّرره بنوشت که هرگاه اهل شقاق و نفاق در باب خلاف علاءالدوله چیزی به عرض رسانیده اند بهتان صرف و افترای محض است . در خصوص بانوی حرم شرحی رفته بود، اگرچه آن مخدّره خواهر علاءالدوله است ولی اکنون منکوحه ٔ امیر است اگر طلاقش دهی مطلقه ٔ تو باشد و جمیع عالمیان دانند که غیرت زنان بر ازواج است نه بر اخوان . سلطان مسعود چون رسیله ٔ شیخ مطالعت فرمود از صدق آن عبارات و سایر امارات بر وی معلوم گشت که آن خبر اصلی ندارد و بجبران گفتار از شأن نمّامان زیاده بکاست و بر حرمت خواهر وی بیفزود.
اهل سیر آورده اند که : هم مقارن آن اوان سلطان محمود از تخت و کاخ بتخته و خاک رفت چون آن خبر به فرزندش سلطان مسعود رسید دواسبه به جانب غزنین تاخته تا ملک موروث را بی زحمت مدعی و رنج انتظار در تصرّف آورد. پس وارد غزنه گردید بعد از استقرار و استقلال ، ابوسهل همدانی را والی عراق گردانید ابوسهل با علاءالدوله طریق تکبّر و تجبّرپیش گرفت و بلاف و گزاف سخن راند. علاءالدوله تحمل تکالیف او نکرده آخرالامر کار علاءالدوله و ابوسهل به پیکار و محاربه کشید و علاءالدوله منهزم گشت . ابوسهل به اصفهان درآمد و بسیاری از امتعه ٔ نفیسه و کتب شیخ الرئیس که از سواد به بیاض نرفته بود به غارت رفت و چون یک چند بگذشت دیگر بار علاءالدوله ساز لشکر کرده برابوسهل بتاخت و او را منهزم کرده و بر مسند ایالت مستقل و مستقر گشت . و شیخ الرئیس ثانیاً بجمع و ترتیب کتبی که از سواد به بیاض نرفته بود بپرداخت . معالقصه شیخ الرئیس در ارتقاء مدارج کمال چنان مقام اعلی گرفته که هرکس را ادنی تدرّبی است از سیر مؤلفات آن فیلسوف یگانه بر مراتب فضل او مطّلع خواهد گشت . اگر چه ثبوت آن مدّعا و وضوح آن معنی کالشمس فی رابعه النّهار است ولی محض تزیین این اوراق و ترصیع این اطباق پاره ای از ظرایف این کلمات و شمه ای از نوادر و حکایات او را که هریک در جای چون در یتیم است ، درین گنجینه لالی به ودیعت میگذاریم .
نقل است که استاد ابوریحان بیرونی هجده مسئله ٔ طبیعیّه را که اوایل آن مسائل بر این شرح است از اعتراضات بر ارسطو و استفسار بعض مطالب و اشکالات خود انتخاب و التقاط کرده در رساله ای مدوّن داشته نزد وی بفرستاد: مسئله ٔ اولی اعتراض بر ارسطو در باب خفه و ثقل اجسام فلکیّه ، مسئله ٔ دوّیم اعتراض بر آن فیلسوف در باب قدم عالم و در خصوص اتکال وی در این عقیدت بر اقوال قرون ماضیه و احقاب سالفه ، مسئله ٔ سیّم اعتراض بر ارسطو و سایر حکماء متقدمین در باب جهات سته که از چه روی جهات را منحصر در شش دانسته اند، مسئله ٔ چهارم اعتراضات بر آن فیلسوف که از چه جهت بر عقیدت قائلین جزء لایتجزی تشنیع آورده با آنکه حکما را نیز از آن ایراد که بر متکلمین وارد است گزیری نیست ، مسئله ٔ پنجم اعتراض بر آن حکیم دانشمند که چرا وجود عالمی را که خارج ازین عالم باشد ممتنع و محال شمرده و بر معتقدین این عقیدت تشنیع آورده با آنکه براهین امکان وجود آن بسی واضح و دلیل امتناعش زیاده مقدوح است ، مسئله ٔ ششم اعتراض بر آن فیلسوف که شکل فلک را چرا کری دانسته و در نفی شکل بیضی و عدسی به لزوم خلاء تمسک جسته باآنکه هر دانا میداند که ممکن است شکل فلک بیضی و عدسی باشد و خلاء نیز لازم نیاید، مسئله ٔ هفتم اعتراض بر آن حکیم در باب تعیین یمین و جهت مشرق که خود مستلزم دور خواهد بود، مسئله ٔ هشتم در اعتراض بر ارسطو در باب کرویّت شکل نار با آنکه بمذهب ارسطو لازم است که شکل نارغیر کروی باشد و استفسار پاره ای مطالب که در کتب ارسطو دیده است ، مسئله ٔ نهم سئوال از حقیقت حرارت و شعاعات که اجسامند یا اعراض ، مسئله دهم اندر استفهام از حقیقت استحاله و انقلاب عناصر که استحالات آنها بر یکدیگر از چه قبیل است ، مسئله ٔ یازدهم اندر پژوهش از سبب احراق شیشه ای که مملو از آب صافی باشد اجسام محاذیه با خود را، مسئله ٔ دوازدهم در سئوال از مکان طبیعی عناصر، مسئله ٔ سیزدهم استفهام از کیفیت ادراک باصره ، مسئله ٔ چهاردهم در سؤال از سبب اختصاص ربع مسکون ارض به عمارت با آنکه ربعشمالی دیگر آن بار ربعین جنوبین در این حکم مشترک اند و سبب امتیازی نیست ، مسئله ٔ پانزدهم استفهام و استنکار در تلاقی سطوح با برهان هندسی ، مسئله ٔ شانزدهم استفهام از امتناع خلأ با آنکه امکان خلأ در زجاجه ٔ ممصوصه محسوس است ، مسئله هفدهم اندر پژوهش از سبب شکستن اوانی از شدّت برودت ، مسئله ٔ هجدهم در سئوال از سبب وقوف یخ بالای آب با آنکه یخ بمراتب از آب ثقیل تر است .  معالجمله چون استاد ابوریحان را با ابوعبداﷲ معصومی که از افاضل شاگردان شیخ است معارضات و مراسلات در میان بود، شیخ الرئیس بعد از تتبّع و تصفّح آن رساله جواب آن مسائل و حل ّ آن مشکلات را بر عهده ٔ ابوعبداﷲ، متحتم شمرده از ایراداجوبه ٔ آنها دم فروبست و چون در رد جواب تأخیری رفت ابوریحان وسیلها بیانگیخت و رسیله ها بفرستاد و جواب طلب کرد. شیخ الرئیس از مطاوی نامجات ابوریحان مستحضر شده به ایراد اجوبه آنها کلک تحقیق برگرفت . نخست به اعتذار برخاست و درآغاز رساله خود عباراتی برنگاشت که مفاد آنها بر این بیان است : خدایت یاری کند و از شرّ هر مکروه مصون دارد در اجوبه ٔ مسائل و ارسال رسایل اگر تأخیر شد تقصیر نیست چه می پنداشتم که ابوعبداﷲ معصومی تا کنون اجوبه ٔ آنها را پرداخته و بدان جانب فرستاده است . معالجمله شیخ الرئیس جواب هریک رادر ذیل هر سئوال بیان کرده در چند ورق مرتب و مدّون داشت و آن رساله را بدین عبارت خاتمت آورد: فهذا جواب ماسألتنیه من المسائل و نحب ان اشکل علیک شی ٔ من هذا الفصول ان تمن علی بمطالبهالمعاوده لشرحها حتی اعجل فی ایضاحها و انفاذها الیک .
آورده اند که شیخ الرئیس روزگاری دراز بر تجرد نفس ناطقه سخن کرد تا اینکه کلام را منجر کرد بر اینکه اجسام عنصریه پیوسته در تبدل و انحلال و زوال است و جامع مابین متشتتات و واصل بین المتفرقات و اصل محفوظ و سنخ باقی ، نفس ناطقه است که اصلاً تغّیر و تبّدل در او راه ندارد. بهمنیار انکار کرده گفت چنانچه اجسام دائماً در تبدل و تغیراند و با وجود این تبدلات در ظاهر متصل واحد دیده میشوند چه ضرر دارد که نفس ناطقه نیز مانند اجسام همواره در تبدل باشد و چون نفس خود غیر محسوس است تبدل او نیز محسوس نباشد و در این انکار مبالغت آورد. جواب این شبهه و نقض این انکار را از شیخ مطالبت داشت . شیخ الرئیس سائر تلامذه را مخاطب ساخته فرمود که این سائل حق مطالبه ٔ جواب ندارد زیرا که این سائل شک دارددر اینکه از من سئوال کرده یا از غیر من ، چه بنابر عقیدت او ممکن است شیخ ابوعلی نخستین ، زوال یافته ابوعلی دیگری بجای او موجود شده باشد. و در ترجمه ٔ شیخ ابوسعید ابوالخیر یافت خواهد شد که آن عارف یگانه با این فیلسوف فرزانه ضیاء یک عصر و فروغ یک عهد بوده اند آن عارف کامل به فضائل این حکیم دانا زیاده اعتراف داشت و همواره مابین ایشان طریق موالات مسلوک و ابواب مراسلات مفتوح بود چنانچه نقل است یک دو سال قبل از وفات شیخ الرئیس این نامه گرامی را نوشته نزد ابوعلی ارسال داشت : ایهاالعالم وفقک اﷲ لماینبغی و رزقک من سعاده الابد ماتبتغی انی من الطریق المستقیم علی یقین الا ان اودیهالظنون علی الطریق المجد متشعبه و انی من کل طالب طریقه لعل اﷲ یفتح لی من باب حقیقه حاله بوسیله تحقیقه و صدقه تصدیقه وانک بالعلم وفقت لموسوم و بمذاکره اهل هذه الطریقه مرسوم فاسمعنی مارزقت و بین لی ما علیه وقفت والیه وفقت و اعلم ان التذبذب بدایه حال الترهب و من ترهب تراب و هذا سهل جداً و عسر ان عدّ عدّا واﷲ ولی التوفیق . حاصل ترجمه آنکه : خدای عزّوجل بدان معارف و معالی که درخور و شایسته است توفیقت دهاد و سعادت جاودانی را که خود جویا و پویای آنی مرزوقت داراد. من خود در طریق مستقیم بر جاده ٔ یقینم ولی بر طریقه ٔ حقه اودیه ٔ ظنون و انهار عقاید منشعب و پراکنده است و من هرکس را از طریقی که پیموده است پرسان میشوم شاید که حضرت حق به وسیله ٔ تحقیق او و از صدقه ٔ تصدیق او حقیقت حال را بر این فقیر مکشوف دارد. چون آن عالم کامل که خدایش توفیق دهد در مراتب علمیه حکیمی نامدار و در السنه ٔ سالکان طریقه ٔ حقه ماثر و نشان است این روی از وی درخواست میکنم مطالب حقه ای که به آن عالم مرزوق شده باین فقیر مسموع دارد و آن معانی را که بر دقایق آنها واقف گشته برای من توضیح کند و آن عالم یگانه باید بداند که تذبذب خود بدایت حال ترهّب است و کسی که ترهّب کند به مقام تَرأب فایز باشد و این امر بسی سهل در پندار باشد ولی در مقام کردار زیاده صعب بشمار آید. پس شیخ در جواب نوشت : وصل خطاب فلان مبیناً ماصنعاﷲ تعالی الیه وسبوغ نعمه علیه والاستمساک بعروته الوثقی والاعتصام بحبله المتین و الضرب فی سبیله و تولیه شطرالتقّرب الیه و التوجّه تلقآء وجهه نافضاعن نفسه غبره هذه الخربه رافضاً بهمته الاهتمام بهذه القذره اعّز وارد و اسّر واصل و انفس طالع واکرم طارق فقرأته و فهمته و تدّبرته و کررته و حققته فی نفسی و قررته فبدأت لشکراﷲ واهب العقل و مفیض العدل و حمدته علی ما اولاه وسالته ان یوفّقه فی اخریه و اولیه و ان یثبت قدمه علی ما توطّاه ولایلقیه الی ما تخطّاه و یزیده الی هدایته هدایه والی درایته الّتی آتاه درایه انّه الهادی المبشّر و المدبّر المقدّر عنه یتشعب کل ّ اثر و الیه تستند الحوادث و الغیر و کذلک تقضی الملکوت و یقتضی الجبروت و هومن سرّاﷲ الاعظم یعلمه من یعلمه و یذهل عنه من لایعصمه طوبی لمن قاده القدر الی زمره السّعداء و حاد به عن رتبه الاشقیاء و اوذعه استرباح البقاء من رأس مال الغنی و ما نزهه هذالعاقل فی داریتشابه فیها عقبی مدرک و مفوت و یتساویان عند حلول وقت موقّت دارالیمها موجع و لذیذها مشبع وصحتها قسر الاضداد علی وزن و اعداد و سلامتها استمرار فاقه الی استمراء مذاقه ودوام حاجه الی مج مجاجه نعم واﷲ مالمشغول بها الا مثبط و المتصرّف فیها الا مخبط موزّع البال بین الم و یأس و نقود و اجناس اخیذ حرکات شتّی وعسیف اوطار تتری و این هو من المهاجره الی التوحید و اعتماد النظام بالتفرید و الخلوص من التشعب الی التراب و من التذبذب الی التهذب و من باد یمارسه الی ابد یشارقه هناک اللذه حقاً والحسن صدقاً سلسال کلما سقینه علی الری کان اهنی و اشفی و رزق کلما اطعمته علی الشبع کان اغذی وامری ری استبقاء لاری اباء وشبع استشباع لاشبع استبشاء و نسأل اﷲ تعالی ان یجلو عن ابصارنا الغشاوه و عن قلوبنا القساوه وان یهدینا کما هداه و یؤتینا مماآتاه وان یحجر بیننا و بین هذه الغارّه الغاشه البسور فی هیئه الباشه المعاسره فی حلیه المیاسره المفاصله فی معرض المواصله و ان یجعله امامنا فیما آثر و اثر و قائدنا الی ما صار الیه و صار انه ولی ذالک فاما ما التمسه من تذکره ترد منی و تبصره تاتیه من قبلی و بیان یشفیه من کلامی فکبصیر استرشدمن مکفوف وسمیع استخبر عن موقور السمع غیرخبیر فهل لمثلی عن یخاطبه بموعظه حسنه و مثل صالح و صواب مرشد و طریق اسنّه له منقذ والی غرضه الذی امّه منفذ و مع ذلک فلیکن اﷲ تعالی اول فکر له و آخره و باطن کل اعتباره و ظاهره ولتکن عین ُ نفسه مکحوله بالنظر الیه و قدمها موقوفه علی المثول بین یدیه مسافراً بعقله فی الملکوت الا علی وما فیه من ایات ربّه الکبری و اذا نحط الی قراره فلیراﷲ تعالی فی آثاره فانه ُ باطن ظاهر تجلی بکلشی ٔ لکل شی ٔ ففی کل شی ٔ له ُ آیه تدل علی انه واحدّ. فاذاصارت هذه الحالهُ ملکه انطبع فیها نقش ُ الملکوت و تجلی له آیه قدس اللاهوت فالف الاُنس الاعلی و ذاق اللذهالقصوی واخذ عن نفسه هواها الاولی َو فَاضت علیه السکینهُ و ًحفت لَه ُ الطمانینه و اَطلع علی العالم الادنی اطلاع راحم لاهله مستوهن لخیله مستخف لثقله مستحسن لفعله مستطل بطرفه و یذکر نفسه و هی بها بهجه فتعجب منهم تعجبهم منه و قد ودعها و کان معهاکمن لیس معهاولیعلم ان ّ اَفضل الحرکات الصلوهُ وامثل السکنات ِ الصیّام انفع البر الصدقهُ و از کی السیر الاحتمال ُ وابطال السعی الریاء و لن تخلص النّفس عن الدرن ما التفتت الی قیل وقال و مناقشه و جدال ِ وانقلعت بحاله من الاحوال و خیرالعمل ما صدر عن خالص نیّه و خیر نیه ماینفرج عن جناب علم و الحکمهُ ام ُ الفضائل و معرفهاﷲ اوّل الاوایل الیه یصعد الکلم الطیب ُ والعمل الصالح یرفعه ثم یقبل علی هذه النفس المزینه بکمالها الذاتی ویحرسها عن التّلطّخ بمایشینها من الهیآت الانقیادیه النقوش المودیه التی اذا بقیت فی النفس المزینه کانت حالها عندالانفصال کحالها عند الاتصال ِاذ جوهرُها غیرّ مُتثاوِب ولامخالطه و ِانما یدنسها هَیئه الانقیاد لتلک َ الصواحب بل یُفیدها هیات ُ الاستیلاء والاستعلاء وَالریاسهِ و لذِلک َ یهجرُالکذب َ قولا و یخلّی حتّی تحدث َ للنّفس هیئهُ صدوقهُ َفیصّدِق َ الاَحلام والرّویا واَما اللّذات فلیستعملها علی اصلاح الطّبیعه و ابقاءالشخص و النّوع والسیاسه و امّا المشروب فان تهجر شربه ملهیاً بل تشفیا تداویاً و تعاشر کل ّ فرقه بعادهو رسمه و یسمح بالمقدور من المال و تترک لمساعده النّاس کثیراً ممّا هو خلاف طبعه ثم ّ لاتقصّر فی الاوضاع الشرعیه و تعظیم السنن الالهیّه و المواظبات علی التعبدات ِ البدنیه و یکون دوام عمره اذا خلا وخلص من المعاشرین تطربهالروّیه و الفکره فی الملوک الاول و ملکها واکبس عن عثار الناس من حیث لاتقف علی الناس ِ عاهداﷲ ان تسیر بهذه السّیره و تدین بهذه الدّیانه واﷲ ولی الّذین آمنوا حسبنااﷲ و نعم الوکیل .ُحاصل مضمون و خلاصه ٔ ترجمه آنکه خطاب مستطاب که خود گرامی وارد و سرورافزا واصل و بهترین طالع بود از افق عزت طلوع کرد، ایما براینکه حق عزّ اسمه انواع نعمت و احسان خویش و فنون مواهب و مکارم خود در حق وی تکمیل فرموده به عروهالوثقی حق تعالی مستمسک گشته و به حبل المتین خدای متعال معتصم شده و به جانب حضرت احدیت متوجه گردیده است و هم اشارت برآنکه از دامن نفس شریف گرد دنیوی بیفشانده و به حسن مجاهدات همّت خود را از تحمل مشاغل این سرای دون بالاتر برده است آن نامه ٔ نامی و آن کتاب گرامی را فرو خواندم و معنیش فهم و در مضمونش غور کردم و بی تأمل شکر و سپاس حضرت حق که دهنده ٔ گوهر عقل و بخشنده ٔ میزان عدل است آغاز کردم سپس از واهب العطایا درخواست کردم که آن صدیق یگانه را در دنیا و عقبی توفیق دهد و قدم او را در طریق حق که پیموده است استوار دارد و بدان عقبات خطیره که در نوردیده است باز نگرداند. و همی هدایت بر هدایت و درایت بر درایت او مزید آورد زیرا که جز حق هادی طریق و غیر از او عزّاسمه مبشر و مدّبر نی . هراثری از آثار از وی منشعب شود و هر حادث از حوادث به قدرت او مستند باشد کارگذاران نشاءه ملکوت چنین حکم رانند و مقرّبان بارگاه جبروت چنین فرمان دهند همانا این نکته ٔ لطیف از اسرار الهی سرّی است اعظم آنکس بدین معنی پی برد که خدایش دیده ٔ بصیرت ببخشد و آنکس ازین راز محروم ماند که خدایش در طریق حقیقت نگهبان نگردد و خنک آنکس را که تقدیر خدائی او را در سلک سعدا برد و از زمره ٔ اشقیابراند و همی او را تحریض کند که سود جاودانی را از سرمایه ٔ بی نیازی طلب کند. مرد خردمند را چه تفرج و انبساط خواهد بود در سرائی که فقیر و مالدارش در پایان عمر و انجام امر با یکدیگر مانند باشند و هنگام حلول اجل موعود با همدگر مساوی و یکسان شوند. فرزانگان میدانند که دنیا خود سرائی است که آلامش اذیت دهد و لذایذش کسالت آورد. صحتش در آن است که اضدادی چند برخلاف طبیعت بر وزن مخصوص و استعداد معین بپایند و سلامتش در آن است که احتیاج استمرار یابد تا بذوقی استمراء پذیرد. و همواره بدفع فضولی محتاج باشد. آری بخداسوگند که جز احمقان که از ارتقاء مدارج کمال بازمانده اند بر این دنیای دون دل نبندند و جز مختبطان بر این دار فانی مفتون نشوند. فریفته ٔ دنیا همواره در ورطه ٔ رنج و نومیدی گرفتار و پیوسته در خیال نقود و اجناس پریشان و افکار است . و آنان همی در قید حرکات مختلفه باشند و مزدور حاجات متشتته آیند. چنین مردم کجا هوای حق جوئی و حق شناسی دارند و چگونه از شهرستان علایق بجانب توحید مهاجرت توانند، با آنکه از مقام تفرق بمقام تراب قدمی نگذاشته اند و از درجه ٔ تذبذب بر تهذب بار نگشوده اند و از خوابگاه دنیا بسر منزل آخرت دیده باز نکرده اند. آن صدیق یگانه میداند که لذایذ حقیقیه و محسنات صادقه در سرای عقبی است و در آن سرای جاوید آبهائی است که هرقدر تناول کنند سیر نگردند واینک از حضرت حق درخواست میکنم که پرده ٔ عمی و جهل از دیدگان ما بردارد و زنگ قساوت از قلوب ما بزداید و هدایت بر هدایت افاضت کند و پرده ای فیمابین ما و این دار غرور بیاویزد چه این دنیای فریبنده ترش روئی است که خود را در کسوت بشاشت آراسته وامر دشواری است که خود را در لباس آسانی جلوه داده و فصلی است که خویش را بصورت وصل بازنموده است . ایزد پاک هدایت خود را در هر امری که مختار اوست پیشوای ما قرار دهد و قائد ما گرداند و اوست ولی هدایت و توفیق . سپس مرقوم میشود که آن صدیق یگانه و آن عارف فرزانه از من خواهشمند شده که محض دلالت و رهنمائی شرذمه ای از نصایح و شمه ای از مواعظ برای آن صدیق بنویسم این تمنا بدان ماند که بصیری از نابینا استرشاد و سمیعی از ناشنوای غیر خبیر استخبار کند. موعظه حسنه و مثل صالحی که خود سرمایه ٔ نجات آن صدیق باشد و طریقه ای که موجب ارشاد آن عالم فرزانه گردد از برای مثل من چگونه ممکن است ولی با وجود این گویم بایستی که در آغاز و انجام هرفکرت جز ذات احدیت را مقصد و مطلب نشناسی در ظاهر وباطن هر اعتبار و رویه غیر از حضرت صمدیت را منظور ندانی و دیدگان نفس را از نظر توحید کحل آوری و در برابر حق با قدمی راسخ ممثل و واقف باشی اگرچه پیکرت در عالم ناسوت مقیم باشد شهسوار عقل را بسیر عالم ملکوت مسافرت دهی و از اشراق آیات کبری خاطر او را نشاط دیگر بخشی و چون بتقدیس ذاتیه آراسته گشتی ، به تنزیه آثاریه پرداخته در مقام قرائت واذکار لساناً و جناناً حق را منزه و مبرّا دانی چه آن ذات یگانه خود نهان و آشکار است و در هر چیز برای هر چیز خود را جلوه ٔ ظهور داده پس در هر چیز برای معرفت ذات یگانه آیت و برهانی است و آن براهین بر وحدتش گواه فاش و صادقیست و این معنی بر ارباب بصیرت پوشیده نیست که چون وجود انسانی بدان کمالات آراسته گردید و آنها در وی ملکات گشت ، نقوش ملکوتیه در نگین آن نقش شده نزهت و قدس لاهوتیه درآن وجود تجلی گیرد و با عالم قدس انس یابد و با انس اعلی الفت پذیرد و به مذاق روحانیت لذتی را که خوشتر از آن نباشد دریابد و خود را نگهبان باشد و از مبداء فیاض وقار و سکینتی بر وی افاضت گردد واز نواحی آن عالم آرامش و اطمینانی او را فراهم آیدو چون بتاج آن کمالات متوج گشت و در قصر جلال خویش جای گرفت از منظره ٔ حشمت و رفعت بر آن عالم پشت گوشه چشمی بیفکند و بر آن عالم دون بنحوی بنگرد که تو گوئی آن لحظات و لمحات نظاره ٔ آن کسی است که از حضیض بندگی باوج سلطنت رسیده است . چون روزگار گذشته رابنگرد براهل و کسان خویش رحم آورد و خیل حشم سابق را سست وموهون شمارد احمال و اثقال خود را سبک داند پس بجانب اقبال خویش متوجه شده خود را بزرگ داند و ماسوای خود را حقیر شمارد و هر وقت از خویش یاد کند مبتهج و مسرور گردد از رفعت مقام خود و پستی شان اهل عالم تعجب گیرد چنانکه ایشان نیز از تجرد ذات و بلندی جای اومتعجب باشند با آنکه از دار دنیا بسرای عقبی رخت نبرده ، دنیا را از دست نهاده . تو گوئی مانند کسی است که در دنیا نباشد و بایستی بداند که بهترین حرکات اقامه ٔ صلواه است و نیکوترین سکنات امساک و صیام است و نافعترین مبرات صدقات است و پاکیزه ترین محامد تحمل شداید است و باطل ترین مساعی مراء و لجاج است . مادامی که نفس به علایق قیل و قال و عوایق بحث و جدال مشغول است هرگز از قذرات دنیای دون خالص و پاکیزه نگردد و بهترین اعمال آن است که از نیّت خالص و عقیده ٔ صافی باشد و نیکوترین نیات آن است که از معدن علم منشعب شود. حکمت ام فضایل است و شناختن ذات حضرت احدّیت اوّل اوایل و اهّم مشاغل است چه کلمات طیّبه بجانب حضرت حق ارتقا جویند و اعمال صالحه مایه صعود آنها شوند وبایستی آن صدیق یگانه به جانب نفس شریف که خود بکمال ذاتی مزین است نظر کند و آن را از اختلاط احوال قبیحه و مطاوعت امور دنیویه نگهبان شود زیرا که چون نفس را ملکات رذیله حاصل شود که بعد از مفارقت از بدن آنها را زوالی متصّور نگردد چه نفس برحسب فطرت اصلی وجوهر ذاتی از اختلاط مادّه و از امور دنیویه مفارق بوده است . متابعت این امور مایه ظلمت و کدورت آن جوهرشریف خواهد بود و هم آن خلیل جلیل با نفس خود خلوت نماید تا هیئت صدق در او راسخ شود و بدان واسطه احلام و رؤیا را تصدیق کند و بایستی در لذّات بدنیّه اهتمام نورزد جز برحسب اصلاح طبیعت و ابقاء شخص و نوع و اجرای احکام سیاست و تمدّن و در باب مشروبات قناعت کند بر اطفاء حرارت و طریق مداوا و ترک کند مشروباتی که مایه ٔ لهو و لعب شود. و معاشرت کند با هر فرقه برحسب عادت و رسم آن فرقه و بقدرالمقدور در بذل اموال مضایقه نکند و بسیاری از خواهش های نفسانی خویش را به جهت مساعدت مردم متروک دارد و در اوضاع شرعیه تقصیر روا نداند و در تعظیم سنن الهیّه اهمال جایز نشمارد و در وظایف شرعیه ٔ بدنیّه زیاده مواظبت کند چون ازمعاشرت مردم فراغت یابد و خلوتی فراهم آورد بایستی اوقات خود را در احوال ملوک پیشینیان و ممالک ایشان مصروف دارد و از حالات آنها عبرت گیرد. چونکه از بواطن امور مردم مستحضر نیست از آنچه لغزش شناسد در گذردو برمردم خرده نگیرد و معاهده کند با حضرت احدیت که سیر این طریقه را نصب العین کند و این دین را پیشه ٔ خود نماید.
و در بعض تواریخ بنظر رسیده است که شیخ الرئیس را با نسوان زیاده موانست و محبت بود از کثرت مباشرت اندک اندک بنیه را هزال و قوه را ضعف طاری گشت – انتهی . و در سالی که علاءالدوله به محاربه ٔ ابن فراس به باب الکرخ رفته بود شیخ الرئیس را قولنجی صعب عارض گردید و چون علاج به حقنه های حاده ٔ قوّیه اختصاص داشت از شدّت وجع بفرمود تا وی را در یک روز هشت مرتبه حقنه کردند بدان واسطه قرحه ای در امعا پدید گشت و در خلال آن احوال علاءالدوله با کمال سرعت بسمت ایذج نهضت فرمود و چون شیخ را از متابعت چاره نبود لاجرم همراه شد در عرض راه صرعی که احیاناً تابع قولنج است عارض گردید و چون آن صرع زایل گشت محض اصلاح قرحه بفرمود تا حقنه مغرّی و مزلقی ترتیب دادند و مقداردودانگ تخم کرفس که خود کاسرالرّیاح است داخل کنند.بعضی از غلامان که مباشر ترتیب حقنه بودند به عمد یابه سهو پنج دانگ از کرفس داخل کردند پس قرحه و سجح زیاد شد. چون محض علاج صرع معجون مثرودیطوس استعمال میکرد برخی از غلامان که در مال آن حکیم بزرگ که خیانتها کرده بودند و بر خود میترسیدند فرصتی به چنگ آورده مقدار کثیری از افیون داخل آن معجون کردند و شیخ الرئیس در وقت معتاد تناول فرمود و مرض اشتداد یافت پس ناچار وی را با محفه به اصفهان بردند و چون به اصفهان رسید ضعف چنان قوت گرفت که قدرت حرکت نماند. یکچند در معالجت و مداوای خود بکوشید و اندکی از ضعفش زایل شد گاهی به حضور علاءالدوله میرفت و چون نقاهت باقی بود آن مرض گاهی عود میکرد و گاه بهتر می شد. قضا را علاءالدوله به همدان متوجه شد و شیخ را همراه خود ببرد بدان سبب آن علت در عرض راه با شدّت تمام نکس کرد. چون به همدان رسید به یقین دانست که قوت ساقط گشته و طبیعت از مقاومت مرض به کلی عاجز شده است ، ترک مداوای خود گرفت و می گفت قوّه ٔ مدّبره در بدن من از تدبیر باز مانده است اکنون دیگر معالجت فایده ندارد پس غسل کرده و آنچه داشت بر فقرا صدقه کرد و غلامانرا خط آزادی داد و همواره باستغفار مشغول بود و پیوسته بتلاوت کلام اﷲ میگذرانید و برین منوال بسر میبرد تا آنکه اجل موعود از پایش درآورد. آورده اند که در حال احتضار این بیت مکرر بر زبان می راند:
نمُوت وَ لَیس َ لنا حاصِل ُ
سِوی عُلمنا انّه ُ ما عَلِم .
حاصل معنی آنکه مردیم و آنچه با خود بردیم این است که دانستیم که هیچ ندانستیم . الغرض روز جمعه ٔ اوّل شهر رمضان المبارک سنه ٔ چهارصد وبیست و هشت هَ . ق . بنا بر مشهور و به قول قاضی نوراﷲ شوشتری و جمعی دیگر از ارباب سیر در چهارصد و بیست و شش هَ . ق . به جوار رحمت الهی درپیوست و در همدان در تحت السور در جانب جنوبی مدفون گردید. و از این دو فرد که نوشته میشود سال تولد و اوان تکمیل علوم و زمان وفات وی معلوم می گردد:
حجهالحق ابوعلی سینا
در شجع آمد از عدم بوجود
در شصا کسب کرد کل علوم
در تکز کرد این جهان بدرود.
ولی عقیدت صاحب حبیب السیر آن است که عمر وی شصت و سه سال و هفت ماه شمسی بوده و صحت این قول را مؤیدات بسیار است ، منجمله استعلاج امیر نوح است چه بنابر اقوال سابقه در آن زمان سن شریف آن فیلسوف بزرگ سیزده سال بوده است و دانشمندان میدانند در لیاقت و استحقاق علاج واعتماد و اعتقاد مریض کبرسن را زیاده مدخلیت است . و دیگر آنکه آن تألیفات و تصنیفات که یاد کردیم باصغر سن اگر محال نباشد لااقل امتناع عادی خواهد داشت . منجمله آنکه فضلاء مورخین به جای کلمه شجع لفظ شجس ثبت کرده اند و ما از جمله ٔ مؤیدات به اندکی اقتصار مابقی را به کیاست و درایت فرزانگان و دانایان حوالت کردیم . نقل است بعد از وفات شیخ الرئیس رساله ٔ جواب ابوریحان دررسید ابوعبداﷲ معصومی که اجل ّ شاگردان آن فیلسوف فرزانه بود به پاس نعت تعلیم یک یک جواب ابوریحان را رد کرده در رساله ای مدون داشت . گویند تمام آن سوءالات و جوابات مجلدی شده است و در اصفهان موجود است و در باب عقاید دینیه ٔ او چندان سخن رانده اند که بطون کتب و متون صحف از آنها مشحون است . و این دو رباعی که بالقطع والیقین  از نتایج طبع آن حکیم است برصحت عقیدت و حسن طریقت او دلالتی تام دارد:
رباعی
تاباده عشق در قدح ریخته اند
و اندر پی عشق عاشق انگیخته اند
با جان و روان بوعلی مهر علی
چو شیر و شکر بهم برآمیخته اند.
وله ایضاً:
بر صفحه ٔ چهرها خط لم یزلی
معکوس نوشته است نام دو علی
یک لام دوعین با دو یای معکوس
از حاجب و عین وانف با خط جلی .
قاضی نوراﷲ آورده است بیشتر از آنمردم که شیخ را نسبت به کفر داده اند فقهای سنت و جماعت بوده اند. و شیخ الرئیس این رباعی را در آن باب فرموده است :
کفر چو منی گزاف و آسان نبود
محکم تر از ایمان من ایمان نبود
در دهر یکی چون من و آن هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود.
ابن خلکان از کمال الدین یونس روایت کرده است که او را علاءالدوله مغلول کرده به زندان فرستاد و هم در آنجا میبود تا جان سپرد. و این اشعار بر این معنی اشعار دارد:
رایت ابن سینا یعادی الرجال
و فی الحبس مات اخس الممات
فلم یشف مانابه بالشفاء
و لم ینج من موته بالنجات .
یعنی دیدم ابن سینا را که همواره با بزرگان و رجال معادات مینمود و کسی را با وی از هیچ راه یارای همسری نبود. عاقبت الامر در حبس با سؤحال و ردائت احوال درگذشت . کتاب شفا مرض اورا بشفا تبدیل نکرد و کتاب نجاه از مرگش نجات نداد.مورخ خزرجی و قطب الدین لاهیجی و دیگران این معنی باور ندارند و کلمه ٔ حبس را به احتباس طبیعت تاویل کرده اند و روایت کمال الدین یونس را به فرض و عناد مستند داشته اند. اشعار فصیحه و منظومات ملیحه ٔ آن یگانه حکیم علیم از تازی و پارسی بسیار است و درین مورد غرض جز ترجمه ٔ احوال آن دانشمند بی مانند نیست . چند شعر از اشعار او که مشعر بر سلامت طبع و جزالت بیان اوست مینگاریم تا بر بینندگان این دفتر مبارک روشن گردد که این هنر را نیز در نهایت کمال جامع بوده است . و درین قصیده بتجرّد نفس ناطقه و نزول او از عالم عقول نوریه اشاره کرده و در آخر آن استفسار میکند که آن جوهر مجرّد با آنکه در عالم طبیعت طی ّ کمالات نکرده است از چه روی از بدن مفارقت و بعالم عقول معاودت می کند:
هبطت الیک من المحل ّ الارفع
و رقآءُ ذات تعزّز و تمنّع
محجوبه عن کل ّ مقله عارف
و هی الّتی سفرت و لم تتبرقع
وصلت علی کره الیک و ربّما
کرهت فراقک فهی ذات تفجّع
انفت و ما انست فلمّا واصلت
الفت مجاوره الخراب البلقع
واظنّها نسیت عهوداً بالحمی
و منازلا بفراقها لم یقنع
حتی اذا اتّصلت بهاء هبوطها
عن میم مرکزها بذات الاجرع
علقت بها ثاء الثقیل فاصبحت
بین المعالم و الطّلوع الخضع
تبکی وقد ذکرت عهوداً بالحمی
بمدامع تهمی و لمّا تقلع
و تظّل ساجعه علی الدّمن التی
درست بتکرار الرّیاح الاربع
اذ عاقها الشرک الکثیف و صدها
قفس عن الاوج الفسیح المربع
حتّی اذا قرب المسیر من الحمی
و دنا الّرحیل الی الفضاء الاوسع
وغدت مفارقه لکل ّ مخلّف
عنها حلیف الترب غیر مشیّع
سجعت و قد کشف الغطاء فابصرت
ما لیس یدرک بالعیون الهجّع
و غدت تغرد فوق ذروه شاهق
والعلم یرفع کل ّ من لم یرفع
فلأی شی ٔ اهبطت من شامخ
عال الی قعرالحضیض الاوضع
ان کان اهبطها الاله لحکمه
طویت علی الفذّ الّلبیب الاروع
و هبوطها ان کان ضربه لازب
لتکون سامعه بما لم تسمع
و تعود عالمه بکل خفیّه
فی العالمین فخرقها لم یرقع
وهی التی قطع الزّمان طریقها
حتّی لقد غربت بغیر المطلع
فکّانها برق تالق بالحمی
ثم انطوی فکّانه لم یلمع.
حاصل مضمون آنکه کبوتری بس منیع و ارجمند از جایگاهی زیاده رفیع و بلند بر تو فرود آمد با آنکه برقع برافکند و بی پرده روی نموداز بصر ارباب نظر مستور مانده و دیده ٔ خداوندان بینش از دیدنش محروم گشت . اگر چه دولت وصال آن با کراهتی بکمال میسر آمد ولی خود بعد از وصل بر عارضه ٔ فراق و سانحه ٔ هجران بسی اندوهناک و نالان گشت . نخست از مجاورت این فضای تیره رنگ ننگ داشتی و برغیر فراخای مألوف انس نگرفتی لیکن چون با کراهت خاطر بهوای این ویرانه ٔ بی آب و گیاه بال گشود و چنان الفت پذیرفت که گوئی ازعهود گذشته و منازل قدیم یکباره فراموش کرد همینکه بناچار از میم مرکز نخستین بهاء هبوط درپیوست از ثاء ثقیل غباری بر پر و منقار آن بنشست و در میان این خاکدان ویران غوطه ور گردیده آشیان جست . هرزمان که از معاهد دیرین و قورقگاه قدیم یاد آورد سیل سرشک جاری کند و باران اشک ببارد و بر فراز دیاری که بتواتر بادهای مختلف صورت ویرانی پذیرفته بنشیند و بانک اشتیاق برداشته نالهای زار برکشد چه آن طائر برج عزّت را رشته ٔ دام سطبر از پرواز فضای وسیع پای بربسته و تنگنای قفس ثقیل از عروج اوج فراخ مانع آمده تا آنگاه که زمان مراجعت و اوان رحیل نزدیک گردد و از بند علایق و چنگل عوائق بازرهد و آشیانه ٔ دیرین در این توده ٔ خاک بگذارد و از پی آهنگ خویش بگذرد چون پرده ٔ حجاب از دیده اش گرفته شود و اشیائی بدیع و اموری ظریف بنگرد که خفتگان بستر طبایع از دیدن آنها محرومند از فرط وجد آغاز طرب کند و بر فراز قله ٔ افراخته آواز تغرید برکشد. زینهار به علو مقام و سمو مکان آن طایر شگفتی نگیری زیرا که علم ، خداوندان دانش را منزلتی عالی بخشد و مرتبتی بلند دهد. ندانم این هبوط راسبب چه بود و این عروج را جهت چه اگر حکیم علی الاطلاق آنرا از اوج بلند برای حکمتی و سرّی در قعر حضیض پست فرود آورده است همانا آن حکمت بالغه و سرّ لطیف بردیده ٔ خردمند یگانه و دانشور فرزانه پوشیده و مستوراست . اگر گوئی سر این هبوط و حکمت این نزول آن است که نفس را در این نشاءه فانی کمالات جاودانی پدید آیدو مراتب استعداد به مقامات ظهور پیوندد و به دستیاری قوی و حواس بسی معلومات در حوصله ٔ خود بیندوزد پس از چه روی قبل از نیل مقصود و فوز مأمول از شاخسار کالبد طیران کرد و از آلات تکمیل و ادوات تحصیل دست بداشت و صیاد زمانه طریق پرواز برآن قطع کرد تا بر خلاف مأمول در غیر مطلع نخست غروب کرد بدانسان که گوئی در جو حمای قدیم برقی بدرخشید و در دم چنان درپیچیدکه گویا هیچ پدید نگشت . و من اشعار قدس سره :
هذب النفس بالعلوم لترقی
و ذرا لکل فهی للکل بیت
انما النّفس کالزجّاجه والعلم
سراج و حکمهالمرء زیت
فاذا اشرقت فانّک حی
فاذا اظلمت فانّک میت .
یعنی به سبب اکتساب فضایل و اقتباس علوم نفس را از هر رذیله پاک ساز و از ماسوای علم چشم بپوش زیرا که علم خود مجموعه ای است که همه چیز در او جمع است و نفس چون آبگینه است و علم سراج اوست و حکمت در آن سراج به مثابه ٔ زیت است زجاجه ٔ نفس را هرگاه روشن و درخشان باشد همواره در زمره ٔ احیا منتظم باشی و چون تاریک شود در عداد مردگان معدود گردی . وله ایضاً:
عجباً لقوم یجحدون فضائلی
ما بین عیّابی الی عذّالی
عابوا علی فضلی و ذمّوا حکمتی
و استوحشوا من نقصهم و کمالی
انّی وکیدهم و ما عابوا به
کالطود تحضر نطحه الاوعال
واذاالفتی عرف الرّشاد لنفسه
هانت علیه ملامه الجهّال .
یعنی شگفت دارم از گروهی عیب جو و ملامت گو که بر مراتب فضل من حسد برند و از آن روی بر فضیلتم عیب گرفته و حکیم را مذمّت آورند. همی از نقصان خود و کمال من به هراس در افتاده اند و حال آنکه حیل و بدگوئیهای ایشان در جنب فضایل من بدان ماند که بزهای کوهی خواهند به ضرب شاخهای خود آن کوه از جای بردارند ولی چون کسی برای نفس خویش رشاد را تصور کند ملامت جهال بر او آسان نماید. و از اشعار فارسی اوست :
غذای روح دهد باده رحیق الحق
که رنگ و بوش زند رنگ و بوی گل را دق
به طعم تلخ چوپند پدر و لیک مفید
به پیش مبطل باطل بنزد دانا حق
حلال گشته به فتوای عقل بر دانا
حرام گشته به احکام شرع بر احمق .
و له ایضاً:
زمنزلات هوس گر برون نهی قدمی
نزول در حرم کبریا توانی کرد
ولیک این عمل رهروان چالاک است
تو نازنین جهانی کجا توانی کرد.
دل گرچه درین بادیه بسیارشتافت
یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذره ای راه نیافت .
از قعر گل سیاه تا اوج زحل
کردم همه مشکلات گیتی را حل
بیرون جستم ز قید هر مکر و حیل
هر بند گشاده شد مگر بند اجل .
آورده اند که فیلسوف داناشیخ الرئیس در بدایت حال آنگاه که هنوز بر مدارج کمالات چنانچه باید ارتقاء نجسته بود وقتی به مجلس ابوسعیدبن ابوالخیر درآمد و بر زبان آن عارف کامل سخنی ازطاعت و معصیت گذشت و حرمان اهل عصیان و عفو و غفران خداوند از نکال و حرفی در میان آمد شیخ الرئیس این رباعی را در مجلس بگفت :
مائیم به عفوتو تولا کرده
وز طاعت و معصیت تبرّا کرده
آنجاکه عنایت تو باشد باشد
ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده .
ابوسعید در جواب آن رباعی بدیهه برگفت :
این نیک نکرده و بدیها کرده
وانگاه خلاص خود تمنا کرده
بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود
ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده .
مصنفات و مؤلفات و رسایل آن فیلسوف بزرگ از تازی و پارسی بدین شرح است : آنچه در بخارا پرداخته : کتاب مجموع که حکمت عروضیه نامیده است چه شیخ ابوالحسن عروضی تألیف آن کتاب را درخواست کرده است . گویند در آن زمان سنین عمر شیخ بیست و یک بوده و این کتاب اوّل نسخه ای است در حکمت که شیخ الرئیس برشته ٔ تألیف درآورده . کتاب حاصل و محصول که برای شیخ ابوبکر برقی نوشته در بیست و یک مجلّد. کتاب البروالاثم در دو مجلّد که هم بنام شیخ ابوبکر برقی در اخلاق پرداخته است . کتاب لغات سدید به بنام امیر نوح بن منصور سامانی در اصطلاحات طبیّه در پنج مجلد. مؤلفات و مصنّفات که در خوارزم پرداخته است : رساله ٔ مبسوطی در الحان موسیقی بنام ابوسهل مسیحی و رساله ای به جهه ابوسهل در علم درایه . مقاله ای در قوم طبیعیّه به نام ابوسعید پیامی . قصیده ٔ عربی در منطق به نام ابوالحسین سهلی وزیر مأمون خوارزم شاه . کتاب در علم کیمیا و در هیئات صور فلکیه به نام ابوالحسین سهلی . مورخین فرانسویه  در ترجمه شیخ الرئیس در ذیل ذکر این رساله چنین یاد کرده اند که : شیخ الرئیس در آن رساله بیانات طریقه و حکایات بدیعه آورد. درباب تکون سنگ  شرحی گفته و از قرون ماضیه سخن کرده و در باب ثانی از ابواب آن رساله در تکون جبال فصل مشبعی گفته است ، گوید: که جبال به واسطه ٔ اسباب اصلیه و اتفاقیه به وجود آیند  و از جمله اسباب اتفاقیه زلزله است و مطلب دیگری که گویا از حیله ٔ صدق و صحت عاطل است این است که می گوید: پاره ای اجسام مرکبه که جزء غالب آنها مس بود در ایران زمین از آسمان فرود آمد در حالتی که مشتعل بود و به نار خارجی هم اذابه نمی شد. و ایضاً گوید که قطعه ٔ آهنی هم به وزن یکصد و پنجاه من فرود آمد آنرا پیش پادشاه بردند حکم کرد از آن قداره ای ساختند و عقیده ٔ اعراب آن است که قداره های یمانی که سخت نیکو است ازین آهن است . کتاب تدارک در انواع خطاء طبی در معالجات ایضاً به نام ابوالحسین سهلی و دیگر رساله ای است در بیان نبض به زبان فارسی و در عنوان آن رساله نگاشته است : فرمان عضدالدوله به من آمد کتابی کن اندر دانش رگ همانا گروهی که در علم سیر تتبع وافی دارند میدانند که آن دیباچه از حلیه ٔ صدق عاطل است چه یکسال قبل از تولد شیخ الرئیس عضدالدوله وفات کرده است و آنچه به خاطر فاتر میرسد این است که آن رساله را ابوعلی مسکویه در عقد تألیف آورده است و یا آنکه کاتب اشتباه کرده است و به جای مجدالدوله یا شمس الدوله عضدالدوله نوشته است ولی آن مسئله موسیقاریه که در قانون فرموده است و عباراتی که بر خلاف آن در آن رساله ثبت است قول اول را تأیید کند واﷲ اعلم . کتبی را که در جرجان پرداخته است : کتاب اوسط جرجانی در منطق بنام ابوحمد شیرازی . کتاب مبداء و معاد در نفس ایضاً بنام شیخ ابومحمد بن ابراهیم فارسی . کتاب در ارصاد کلیه بنام شیخ ابومحمد. آنچه را در ری پرداخته :کتاب معاد بنام مجدالدوله ٔ دیلمی رساله ای در خواص سکنجبین و این رساله را به زبان لاتین ترجمه کرده اند. رساله ٔ انتخاب از کتب ارسطو در خواص حیوانات . آنچه را در همدان پرداخته : کتاب شفا در حکمت در هیجده مجلدو آن کتاب شریف از اجل مصنفات آن فیلسوف بزرگ است ، صاحب طبقات الاطباء مینویسد که : دربیست ماه آن کتاب را به پایان برد. خلاصه ٔ اقوال متقدمین و نقاوه ٔ افکارمتأخرین را در آن کتاب ذکر کرد و طرایف مشاهدات و غرایب معاینات را فصل مشبعی آورده . پوشیده نماند چنانکه شیخ الرئیس در طی مراحل الهیه از زلت اقدام مصون نبوده است در ذکر مسائل ریاضیه نیز از ورود شکوک و اوهام محفوظ نمانده است و از غرور کمالات و قصور آلات در بیان فلکیات از ذروه ٔ فهم بحضیض وهم ، اکتفا کرده وبتحقیق امر و تحصیل حق عنایتی نیاورده بلکه مشهود خود را عین مقصود دانسته و بر سبیل جزم نقل کرده که : من خود ستاره ٔ زهره را مانند خالی بر روی جرم شمس دیدم . شگفت تر آن است که ابن اندلسی با آنکه با او موافقت کرده مزیدی هم آورده است و گوید: روزی بر بام خانه بودم ناگاه چشمم بر قرص خورشید افتاد بر روی قرص دو خال دیدم از خیالم بگذشت که شاید آن دو خال عطارد و زهره باشند. از فراز بام به زیر آمدم کتاب زیج برگرفتم و در جدول تقاویم سیارات استخراج کردم روشن گشت که عطارد و زهره با یکدیگر قران و آن دو را با شمس احتراق است آنگاه حدس خویش را صائب دانسته جزم کردم که آن دو خال عطارد و زهره بوده اند اگرچه شناعت اقوال اندلسی از قباحت گفتار شیخ الرئیس بسی افزون است ، ولی خطای بزرگان را هرچند خرد باشد بزرگ دانند و در مورد ایراد جز ایشانرا موقع طنز و محل طعن نیاورند. وما اکنون شرذمه ای از کلمات قوم و شمه ای از ایرادات وارده را مینگاریم . قاضی زاده رومی در ذکر ترتیب افلاک گوید که صاحب مجسطی را عقیدت آن است که عطارد و زهره فوق فلک قمر و تحت فلک شمس میباشند و رای او را جمهور متأخرین صواب دانسته اند و با وی همراه و هم رای شده اند بعد از آن گوید که مشهود شیخ الرئیس بر اثبات مدعای ایشان شهادت دهد و آن عقیدت را تأیید کند – انتهی .
ملکزاده ٔ دانشمند وزیر علوم دربعض از مجامیع خود آورده است که زیاده مقام حیرت و محل شگفتی است که حکمای ما با احاطت و استیلائی که درمسائل هیویّه و مقاصد نجومیّه داشته اند و در امر کسوف علل و اسباب آنرا استقراء کافی و استقصاء وافی کرده اند چنانکه در باب کسوف مشروحاً آورده اند معذلک محض انعدام عرض و احتراق زهره و عطارد با شمس از مشاهده خالی که بر روی جرم شمس بوده است جزم کرده اند بر اینکه آن یک خال ستاره ٔ زهره بوده است چنانکه شیخ الرئیس گفته است ، یا آنکه آن دو خال عطارد و زهره بوده اند چنانکه ابن اندلسی آورده است .و هر دانا میداند که در چنین مورد از وهم و گمان بایستی اجتناب کرد تا به جزم و اذعان چه رسد. تأیید مدعای ما و توهین ادعای ایشان از علم هیئات جدیده زیاده واضح و روشن میشود چه ایشان کالشمس فی رابعه النّهار محقق و معین کرده اند که بر روی شمس نیز کلفهاست چنانکه در مؤلفات خویش آورده اند که چون به توسط شیشه های رنگین قرص آفتاب را به چشم یا به دوربین نظر کنیم در صفحه ٔ آن کلفهای سیاه رنگ به اوضاع مختلفه به نظر درآید و از روی حرکت آنها معلوم شده است که آفتاب در مدت بیست و پنج شبانه روز و کسری یک دوره حول محور خود میگردد و منجمان در آنها اوضاع مختلفه و حالات متشتته مشاهده کرده اندو اول کسی که آن کلفها را مشاهده کرد شخصی بود که فایرلیون نام داشت . وی در سنه ٔ هزاروبیست هجریه آنها را رؤیت کرده است و بعد از آن شخصی که گالیله نام داشت در سال هزاروبیست و یک هجریه آنها رامشاهدت نموده بالجمله اشکال آن کلفها در کمال بی نظمی و بی ثباتی است و محیط هریک از آنها در نهایت وضوح و ظهور است ودر اکثر آنها حاشیه و کنار روشن تر از متن و میان آنهاست تو گوئی مثل شبه ظل محیط است و هرشل که از صنادید و اساطین حکمای فرنگستان است در باب آن کلفها شرحی ذکر کرده است و ما ترجمه ٔ آن را به عینها نقل میکنیم گوید: کلفهای آفتاب را ثبات و بقائی نیست و روز بروز بلکه ساعت بساعت در مقدار و مساحت آنها تغییرات و تبدّلات عارض میشود و فزایش و کاهش در ابعاد آنها ظاهرمیگردد و اشکال آنها دگرگون میشود و بعد از آن کلفها از محل مرئی به کلّی محو شده و در موضع دیگر که اصلاً کلفی نداشت بغتهً نمایان و هویدا میشود و چون کلفی به انتفاء و انقضاء شروع می کند اولاً در متن و وسط آنها که باریکتر است نقصان پدید آید و همی از عرضش کاسته و بر طولش افزوده میشود و همی بر این کاهش و فزایش خواهد بود تا آنکه به کلی مستطیل بشود و از آن پیشتر که خود منتفی شود روشنائی اطراف و حواشی آنهامحو و نابود میگردد و گاهی اتفاق افتد که یک کلف بدو کلف منشق شود و گاهی به چند کلف کوچک منقسم گردد وظهور هریک از آن حالات دلیل است بر وجود سیلان و جریان شدیدی که واقع نمیشود جز در مایعات سائله و صورت نپذیرد جز در اقسام رقیقه و هم بروز آنها دلیل است بروجود تموّج شدیدی که آن گونه تموّج مناسب نباشد جز به هوا یا به جائی که در حالت بخار باشد و چنان ندانید که عرصه ٔ ظهور این حرکات را وسعتی نیست بلکه در وسعت بسیار ممتد خواهند بود و منجمّان کلفهائی رصد کرده اند که قطر حقیقی آنها از ده هزار فرسنگ متجاوز بوده و این مقدار قریب به پنج برابر قطر زمین است پس در هر شبانه روز هریک از ضلعین چنین کلف بقدر دویست وسی فرسنگ بل متجاوز سیر کرده و به همدیگر نزدیک میشوندو همی بر این صفت خواهند بود تا آنکه پس از شش هفته آن کلف بکلی محو و منتفی گردد و کلفی که زیاده از شش هفته ثابت و باقی باشد بندرت اتفاق افتد ولی هرشل گوید: کلفی بر روی قرص ظاهر و مشهود گردید که هفتاد روز بقا و دوام داشت . و از غرایب مشاهدات که هم او نقل کرده است آن است که در حول کلفهای بزرگ و یا در محلی که کلفها بسیار باشند در اکثر اوقات مواضعی بنظر درآید که از سایر صفحات روشن تر است و آن مواضع مضیئه را به فرانسه فاکول گویند، یعنی مشعل چه در قرب آن مشعلچها گاه گاه بعضی کلفها رویت شده است که سابقاًدر آن مواضع مشهود نبوده است و با احتمال قوی محتمل است که این کلفها بعینها طوفانهای عظیمه باشند که از جهه وزیدن بادهای شدید بر طبقه ٔ اعلای هوائی که بر آفتاب محیط است ظاهر شوند. الغرض با این همه تفاصیل تا کنون تقدیر و تعداد آنها مضبوط نشده است چه آنها زیاده شباهت دارند به قطعات ابر که غالباً دور زمین به نظر میرسد چنانچه تعیین و شماره آنها ممکن نیست . تحقیق امر کلف هم در تحت قاعده و ضابطه نیاید – انتهی . و از قضایای طریفه و امورات بدیعه آن است که حکمای ما با وجود نقصان آلات بلکه با فقدان آنها بر آن خالها متفطن شده و در مؤلفات و مصنفات خود بدانها اشارت کرده اند چنانکه قاضی زاده گوید: و زَعَم بعض النّاس اَن ّ فی ِ وَجه الشَمس نقطه سوداء فوق مرکزها بقلیل کالمحو فی وجه القمر یعنی برخی از مردم پنداشته اند که بر روی قرص آفتاب نقطه ای است سیاه که از مرکز آن اندکی بالاتر است مانند کلف که در روی صفحه ٔ ماه نمودار میباشد. روان ایشان را بسی رحمت باد که زیاده مستحق تحسین و سزاوار آفرینند چه انظار دقیقه و افکار عمیقه ٔ ایشان به ادراک چیزهائی مبادرت جسته که حکمای اروپا بعد از سنین بسیار و قرون بیشمار به واسطه ٔ آلتهای معتبره و تلسکوبهای نفیسه بر آنها اطلاع یافته اندو هم بر صدق مدّعای ما و کذب ادعای شیخ الرئیس و ابن اندلسی این معنی شهادت دهد که اصحاب هیئت جدیده و خداوندان ارصاد موجوده که از برای شناختن کسوف شمس اززهره و عطارد طریق تحقیق و تدقیق سپرده اند و جمیع علل و اسباب آن را معلوم و درآن باب تأسیس اساس و تقنین قانون کرده اند چنین آورده اند: که برحسب استخراجات صحیحه واضح و مبرهن نشده است که در هیچ عصر زهره وعطارد هر دو در یک مرتبه و در یک زمان بر روی شمس بوده باشند اگر چه این واقعه را ممتنع و محال ندانند ولی وقوع آن را چنانکه اندلسی نقل کرده است جازم و معتقد نیستند و امّا در باب مُرور یکی از آنها بر روی شمس اعتقاد راسخ و اعتماد کامل دارند. و گویند کره بعد اخری واقع شده و هم واقع خواهد شد چنانکه مسیو اراکو رئیس سابق رصد خانه ٔ دولتی فرانسه در خصوص عبورعطارد از روی قرص آفتاب نوشته که شخص طبیب و منجم عرب معروف به ابن رشد در مائه ٔ دوازدهم مسیحی مطابق مائه ٔ پنجم هَ . ق . چنین پنداشت که جرم عطارد را بر روی قرص آفتاب دیده ولی قطر عطارد در اوقات عبور از روی قرص آفتاب دوازده ثانیه بیش نیست و کلف مستدیر و مظلمی که به قطر دوازده ثانیه باشد در روی قرص آفتاب با چشم دیده نشود و احتمال قوی است که آن شخص راصد عرب کلفی از آفتاب را دیده و عطارد پنداشته و بلکه همین بحث را داریم در خصوص ادعای سکالیژه و ادعای کپلر مشهور که گمان کرده عطارد را در ۲۸ ماه مه در سنه ٔ۱۶۸۷ م . مطابق اواسط ماه صفر سنه ۱۰۱۶ هَ . ق . بر قرص آفتاب دیده . و محققاً اول شخصی که عطارد را بر روی آفتاب دیده گاساندی میباشد معلّم مدرسه ٔ پاریس و معاصر ما، این شخص در روز هفتم نوامبر ماه سنه ٔ ۱۶۳۱ م . مطابق اواسط سنه ٔ ۱۱۰۴ هَ . ق . در شهر پاریس عطارد را دید بر روی عکس قرص آفتاب که بر ورقی کاغذ سفید افتاده بود در اطاق تاریکی و این تدبیر آن اوقات معمول بود برای رؤیت کلفهای آفتاب خلاصه از رؤیت این واقعه با کمال شعف و بی اختیاری فریاد برکشید که یافتم چیزی را که سالها است حکمای طبیعی با کمال اصرار در طلب و جستجوی آن میباشند و عطارد را در شمس دیدم .و مقصود او کنایه بود از حجر حکما و از زیبق و طلا  . الغرض ما در وقتی میتوانیم آنچه بر روی شمس است ستاره زهره بدانیم که آن مشاهده با وجود مقتضیات و فقدان موانع مقارن باشد و هم اصحاب هیئت و نجوم و ارباب ارصاد و زیجات که در اثبات دعاوی خویش جز دلایل قاطع و براهین هندسیه را معتمد و مستند نمیدانند اعلان کرده باشند. چنانچه در چند سال قبل ازین منجمین اروپا استخراج کرده اند که در روز چهارشنبه ٔ بیست و هشتم شهر شوال سنه ٔ ۱۲۹۱ هَ . ق . مطابق با هشتم دسامبر ماه فرانسه سال ۱۸۷۴ م . جرم زهره از روی جرم شمس مرور میکند و کسوفی از جرم زهره درجرم شمس حادث میشود. میرزا عبدالغفار نجم الملک که در مدرسه ٔ مبارکه ٔ دارالفنون معلم کل علوم ریاضی است ،او نیز بر حسب احاطت و اطلاعی که در هیئت جدیده داردمطابق استخراج منجمین اروپا استنباط کرده و موافق اخبار ایشان اعلام داد و هم در تقویم از حدوث آن واقعه و وقوع آن حادثه شرحی برنگاشت . بالجمله منجمین اروپا بعد از استنباط و استخراج این معنی صورت واقعه را ممثّل و مصوّر داشته شرح آن واقعه را باقطار و امصاری که در آنجا مشاهدت و رؤیت ممکن و محتمل بود بفرستادند و هم با تلسکوبهای معتبره و دوربین های صحیحه و سایر آلات و ادوات که استعمال آنها در آن اعمال بکار آید به اطراف و اکناف متفرق شدند تا آن کسف و انکساف را به رای العین مشاهده کنند، برخی بجانب چین رفتند بعضی به طرف هند روانه شدند و بعضی از راصدین پروس با یکهزار صفحه عکس و سایر آلات به اصفهان درآمدند و درآنجا بماندند و جمعی از آنها در طهران رحل اقامت انداختند و در عمارت کلاه فرنگی مرحوم سپهسالار میرزامحمدخان قاجار دولُو درآمدند و منزل گزیدند و همی به انتظار روز موعود و شهود مقصود بسر میبردند. تا آنکه روز بیست و هشتم شوال دررسید ملک زاده ٔ دانشمند اعتضادالسلطنه وزیر علوم گوید: هنگام طلوع آفتاب در صحبت نواب مستطاب اشرف والا معتمدالدوله فرهاد میرزا به خانه ٔ مرحوم سپهسالار رفتیم و جناب مستطاب اشرف مشیرالدوله وزیر امور خارجه و سپهسالار اعظم حاجی میرزاحسین خان حاضر بودند و در آن مجمع نیز بعضی از ارباب علم و اصحاب فضل مثل مقرب الخاقان جعفرقلیخان رئیس مدرسه ٔ مبارکه ٔ دارالفنون و میرزا عبدالغفار نجم الملک بود بالجمله با آنکه شمس در برج قوس بود و در هوا احتمال انقلاب میرفت ابری که مانع از آن رؤیت شود و کدورتی که از آن مشاهدت بازدارد چندان حادث نگشت پس آلات و ادواتی که در آن باب لازم بود منصوب شد و چیزهائی که درآن خصوص مانع بود مرفوع گشت و بعد از آن به طور دلخواه به آن کسف و انکساف متوجه شدند. علی التقریب دو ساعت مستوی زهره بر روی جرم شمس عبور داشت و از کنار جرم آن مرئی می گشت و ما همی بر آنها نظر داشتیم و تازمانی که بیست دقیقه مانده بود که زهره از جرم شمس جدا شود چندین بار ملاحظه کردیم . به جهه شعاع شمس در هوای مجاور زهره عوارض و اختلافاتی حادث میشد که خیلی طرفه و بدیع بود. الغرض آنچه در کتب هیئات اروپا مطالعت کرده بودیم بتمامه مشاهده شد و انقلاب هوای مجاور زهره را که شنیده بودیم به رأی العین دیدیم …
معالقصّه بعد از مراجعت ما آن چند نفر منجمین پروسی که در آنجا حاضر بودند بحساب پرداختند و از قراری که استخراج و استنباط کرده اند اعلان داشته اند که بعد از انقضاء مدت هشت سال دیگر ایضاً جرم شمس از زهره منکسف خواهد شد و هم صد سال دیگر صورت ماجری واقع خواهد گشت . اگر چه راصدین و منجمین اروپا در تحصیل عامه ٔ مجهولات و تکمیل کافه ٔ معلومات همیشه بذل جهد داشته و دارند ولی در اعصار این کسف و انکساف زیاده در پی کشف و انکشاف بوده اند زیرا که از مخابرات فوریّه تلگرافیّه بنحوی که در کتب ایشان مضبوط است میتوانند با حسن الوجه مثلثی اخذ نمایند و بدان واسطه اختلاف منظر آفتاب و بعد زمین را از مرکز شمس که مبنای علم ابعاد اجرام است معلوم کنند. فلهذا در این اوقات هرگاه برحسب استخراجات صحیحه بر چنان کسوف واقف شوند در مشاهده ٔ آنان تعلّل و تأمّل جایز ندانند و لاجرم در هر سرزمین که رؤیت ممکن باشد و مشاهدات میسر آید آن صوب را نصب العین عزیمت کرده قبل از وقوع واقعه بدانجا بشتابند و این فائده ای که شرح دادیم اندکی از بسیار و مشتی از خروار است زیرا که فوائد و عوائد آن اطلاعات بیش از آن است که در این اوراق گنجیده شود. امیّد ازمیامن الطاف الهیه آنکه از فرّ دولت قوی شوکت همایون خلداﷲ ملکه و یمن سلطنت جاوید آیت روزافزون آنکه درایران به شهر ناصره رصدخانه ای بپا شود و اینگونه مطالب عالیه و مسائل صعبه در نهایت سهولت و آسانی منحل و مشهود گردد. ایضاً کتبی را که در همدان تألیف و تصنیف کرده : کتاب هدایه در حکمت . رساله ای در ادویه ٔ قلبیّه . اشارت در یک مجلد، کتاب در علاج قولنج . رساله ای در ارشاد به نام شیخ محمود برادر خود. رساله حی بن یقظان . گویند: حی ّبن یقظان حاکم آن شهری بوده است که شیخ در آنجا محبوس بوده و دیگر کتاب قانون است در علوم و صناعات طبیّه ، بعضی از آن را در جرجان و بعضی در ری و بعضی را در همدان تصنیف کرده و هم در آنجا بجمع و ترتیب آن پرداخته و آن کتاب منقسم به پنج کتاب است : کتاب اوّل در امور کلیّه است مشتمل بر چهار فن ، کتاب دویم در ادویّه ٔ مفرده مشتمل بر بیست و دو فن ، کتاب سیم ّ در امراض جزئیه ٔ واقعه ٔ در اعضای انسان از سر تا قدم مشتمل بر بیست و دو فن ، کتاب چهارم درامراض جزئیه که واقع شود در اعضای غیرمخصوصه مشتمل بر پنج فن ، کتاب پنجم در ادویه ٔ مرکبه مشتمل بر چند مقاله و دو جمله . شیخ الرئیس در آن کتاب در علاج سل و قروحی که در نواحی صدر افتد آورده است : و ممّا جرّبته مراراً کثیراً الخ ؛ حاصل آنکه من خود در هر بدن آزموده ام و نافع دیده ام که اصحاب سل یکسال تمام بگل قندشکری مداومت نمایند و هرروز هر قدر توانند اگرچه به نان خورش باشد صرف نمایند و هرگاه ضیق النفس طاری شود به قدر حاجت شربت زوفا بنوشند و اگر حمی دقیه اشتعال جوید قرص کافور بکار برند و به هیچ وجه از آن طریقه تخلف نورزند. البته برء و بهبود حاصل میشود و اگراز مردمان تقیه نمی کردم و از تکذیب ایشان نمی اندیشیدم در این خصوص فواید عجیبه حکایت میکردم یکی از آنها این است : زنی بمرض سل مبتلا گردید و آن مرض چندان قوت و شدت گرفت که تاب و تحملش نماند از طول مدت و فرط شدت تن بمرگ درداد و درخواست میکرد که جهاز موت برایش آماده کنند. برادرش بمعالجت برخاست و بر بالینش بنشست و بدان دستور که یاد کردیم مواظبت و مداومت کردی از فضل الهی سل وی زایل گردید، عافیت حاصل شد و من خجلت میبرم که بگویم چه مقدار گلقند به وی خورانیدم و از عهده ٔ امکان بیرون میدانم که آن میزان و مقدار را معلوم کنم و بر زبان رانم . و آنچه را در اصفهان به رشته ٔ تألیف درآورده : کتاب انصاف در بیست مجلد و در آن کتاب شرح کرده کتب ارسطو را و وجه تسمیه ٔ آن کتاب به انصاف آن است که حکم کرده در آن کتاب بین فلاسفه ٔ مشرق و مغرب چنانکه صاحب طبقات الاطباء مسطور داشته : وانصف فیه بین المشرقیین والمغربیین و آن کتاب در هنگامی که سلطان مسعود اصفهان را به تصرف درآورد به یغما رفته و ثانیاً به قسمی که باید مدّون و مرتب نگردید، کتاب لغهالعرب در پنج مجلّد و این کتاب از سواد به بیاض نرفت و در محاربه ٔ ابوسهل چنانکه گذشت به یغما رفت . کتاب حکمت علائیه موسوم به دانش نامه به پارسی نگاشته بنام علاءالدوله . کتاب نجات در دو مجلد،کتاب در علم قرائت و مخارج حروف . رسالهالطیر. کتاب حدودالطّب . مقاله در قوای طبیعیّه . کتاب عیون الحکمه در ده مجلّد و در آن کتاب از حکمت طبیعی و الهی و ریاضی گفتگو کند. مقاله درعکوس ذوات الخطب التوحیدیه . مقاله در الهیّات . کتاب موجز کبیر در منطق . کتاب منطق نجات مسمّی به موجز صغیر. مقاله ای در تحصیل سعادت وآنرا حجج عربیّه گویند. مقاله در قضا و قدر. در هنگامی که از همدان به اصفهان میرفت در طی ّ طریق تصنیف کرده . مقاله در خواص کاسنی . مقاله فی اشاره الی علم المنطق . مقاله ای در تعریف و تقسیم حکمت و علوم . مقاله ای در بیان نهرها و میاه . تعالیق طبیّه به جهه ابومنصور. مقاله در خواص خط استوا در جواب ابوالحسین بهمنیار. رساله ٔ هیجده مسئله در جواب ابوریحان بیرونی . مقاله ای در هیئت ارض و بیان آنکه ثقیل مطلق است . کتاب حکمهالمشرقیه . مقاله ای در مدخل و در صناعات موسیقی و این مقاله غیر از فصل موسیقی است که در کتاب نجات بیان کرده . مقاله ای در اجرام سماویّه ، کتاب در آلات رصد در هنگامی که علاءالدوله به آن حکیم فرمان داد که در اصفهان بنای رصد کند. کتاب در کبیسه و رصد و در همان کتاب تعلیقاتی کرده در علم طبیعی . مقاله ای در عرض قاطیقوریاس ، رساله ٔ اضحویه در معاد. مقاله ای در جسم طبیعی و تعلیمی . کتاب حکمت عرشیه در الهیات . مقاله ای در اینکه علم زید غیر از علم عمرو است . کتاب در تدبیر لشکری و اخذ خراج از ممالک . مناظراتی که مابین او و ابوعلی نیشابوری واقع شده در ماهیت نفس . کتاب در خطب و تهجّدات و اسجاع و قوافی . جواباتی که متضمن اعتذار از آن کتابی است که منسوب ساخته اند به او بعضی از خطب را. مختصر اقلیدس که او را خیال بوده که جزو کتاب نجات کند. مقاله ای در ارثماطیقی . قصاید عشره و اشعار دیگر در زهد و غیره . رسایل فارسی و عربی درمخاطبات و مکاتبات . تعالیق بر کتاب مسائل حنین بن اسحاق در طب . کتاب در معالجات موسوم به قوانین . رساله ای در چند مسئله ٔ طبیّه . جواب بیست مسئله که سؤال کردند از او فضلای عصر. مسائل در شرح اﷲ اکبر. جوابات مسائل ابوحامد. جواب مسائل علمای بغداد که سؤال کرده بودند از شخصی که در همدان مدعی حکمت بوده . رساله ای در علم کلام در دو باب . شرح کتاب نفس ارسطاطالیس . مقاله ای در نفس . مقاله در ابطال احکام نجوم . کتاب الملح در نحو. فصول الهیّه فی اثبات الاوّل . فصول در نفس و طبیعیات . رساله در زهد بجهت ابوسعیدبن ابی الخیر. مقاله ای در آنکه جایز نیست که شی ٔ واحد هم جوهر باشد و هم عرض . رساله ای در مسائلی که گذشته است بین او و فضلای عصر در فنون علوم . تعلیقاتی که استفاده کرده است ابوالفرج ابن ابوسعید یمامی در مجلس تدریس وی و جوابات آن مسائل . مقاله در ذکر مصنفات و مؤلفات خود که هریک را در چه شهر و چه وقت برشته ٔ تصنیف درآورده .رساله ای در اجوبه ٔ سوءالات ابوالحسن عامری . چهارده مسئله . کتاب مفاتح الخزاین در منطق . رساله در جوهر و عرض . کتاب در تأویل و تعبیر رؤیا. مقاله در رد کلمات ابوالفرج ابن طیب . رساله ای در عشق بنام ابوعبداﷲ معصومی . رساله ای در قوی و ادراکات انسان . مقاله ای در حزن و اسباب آن . رساله ای در نهایه و لانهایه . کتاب حکمت بنام حسین سهیلی .
سینا به کسر سین مهمله و سکون یاء مثناه در تحت و فتح نون و بعد از نون الف ممدوده پدر پنجم شیخ الرئیس ابوعلی بن سینا است . قطب الدین لاهیجی در ترجمه ٔ شیخ الرئیس آورده است : که سینا وزیر فخرالدوله ٔ دیلمی بود لیکن آن مورخ کامل را در این قول اشتباهی روی داده چه از زمان سینا تا اوان سلطنت فخرالدوله متجاوز از یکصد سال است و سینا در بدایت سلطنت سلاطین سامانیان در بخارا متصدی مشاغل و امور کلی بود. و العلم عنداﷲ – انتهی . لوسین لکلرک مستشرق معروف و مؤلّف تاریخ طب ّ اسلام و مترجم مفردات ابن بیطار،پس از آنکه ترجمه ٔ حال شیخ الرئیس را بر طبق روایت ابوعبیداﷲ جوزجانی می آورد می گوید: اینکه بعضی گفته اند  او سفری به اسپانیا کرده است براساسی نیست و نیز تکمیل مقدمات وی در بغداد با حقیقت وفق نمیدهد چه ابن سینا هرگز به ساحل دجله پای ننهاده و مربی و معلم ابوعلی خود ابوعلی است . وی به همه ٔ علوم آشنا شد و مثل اعلی در هر علم گردید.و سپس گوید: ابوعلی چون رازی و دیگر اطبای متوسط صاحب تألیفات عدیده در طب نیست بلکه کتاب او منحصر به قانون است و آن شامل همه ٔ اجزاء طب می باشد و کلمه ٔ قانون یونانی است به معنی قاعده . پیش از قانون کتاب الحاوی رازی و طب ّ ملکی علی بن عباس بزرگترین تآلیف طبی اسلامی بود. لکن کتاب حاوی تنها بطب عملی نظر داردو دیگر اینکه اسلوب و روش منطقی در کتاب رازی نیست و اما طب ّ ملکی با اینکه صاحب اسلوب و روش منطقی است موجز و محدود است و چنین می نماید که صاحب او علم طب را کامل و مدون گمان می برده و فقط امور فرعیه و جزئیه را از مأخوذات و مکتسبات خود بی ذکر نام مآخذ یاد می کند. قانون ، کتاب ملکی را مانند کتاب حاوی در بوته ٔ فراموشی گذاشت و قبول عامه یافت و آن کتاب شامل پنج باب است : باب اول در امور کلیه ، باب دوم در ادویه مفرده ، باب سوم در امراض جزئیه اعضاء آدمی از سر تا قدم ، باب چهارم در امراض جزئیه اعضاء، باب پنجم درادویه ٔ مرکبه . باب اول را که قسمت نظری طب است غالباً به نام کلیات القانون خوانده اند و باب دوم کتاب که کاملترین مبحث ادویه ٔ مفرده ٔ عصر خویش است ، شامل نزدیک هشتصد ماده است که قسمتی از آن همان است که از پیش دیسفوریدس و جالینوس در کتب خود آورده و طریق استعمال آن را گفته اند لکن قسمت دیگر ادویه ای است که در کتب قدما نام آنها نیامده و طرز استعمال آنها نیز بیان نشده است . لکلرک می گوید قبلاً من این باب را ترجمه کردم لکن سپس که مفردات ابن بیطار بدست آمد از طبع آن منصرف شدم و بازگوید متن قانون که در روم طبع شده مملو از اغلاط و خطاهاست . باب سوم کتاب در ذکر امراض مختلفه ٔ هر عضو و هر جهاز عضوی است و با اینکه شیخ در باب اول علم تشریح را آورده در اینجا نیز پیش از ذکر مرض هر عضو یا جهازی تشریح و علم وظائف الاعضاء آنرا مورد بحث قرار داده است . قانون را شروح بسیار است و به علت حجیم بودن کتاب چند بار نیز ملخص شده و مشهورترین ملخصات آن ، کتاب ابن النفیس است که بنام الموجز معروف و به سال ۱۸۲۸ م . در کلکته به طبع رسیده است . این کتاب را ژرار از اهالی قریمون  و آلپاگوس  به لاطینی ترجمه کرده اند و هریک چندین بار طبع شده است و نیز اجزائی از آن جداگانه چاپ شده و از آن جمله طبع پلمپیوس  است و باید گفت که به وسیله ٔ این ترجمه ها ابن سینا مدت پنج مائه از لحاظ تعلیمات طبی معلم اروپا بوده است .علاوه بر این متن عربی قانون در سال ۱۵۹۳ م . در روم چاپ شد به قطع وزیری بزرگ و این چاپ علاوه بر قانون شامل آثار فلسفی ابن سینا نیز هست و با آنکه اغلاطی در متن آن دیده می شود در میان کتب مطبوعه ٔ در نوع خود منفرد است .
از ترجمه های قانون بزبانهای دیگر ترجمه ای است به عبری که نسخ متعددی از آن در کتابخانه ٔ پاریس موجود است . دیدو  و قاموس العلوم  در آنجا که به ترجمه ٔ حال ابن سینا پرداخته اند طرز تبویب و تقسیم کتاب قانون را عجیب شمرده اند لکن بنظر ما خود این قضاوت عجیب است چه تقسیمات قانون کاملاً با منظور ابن سینا مطابق و در تقسیمات جزئیه ثانویه ٔ آن نیز خطائی به مؤلف نسبت نمیتوان کرد و برخلاف در همه جا اثر اسلوب منطقی و روش علمی بروشنی و وضوح دیده میشود. شپرنگل  از دیگر باحثین فن در باب کتاب قانون مفصلتر سخن میراند: مهمترین تألیف طبی ابن سینا پس از قانون ، منظومه ٔ اوست در بحر رجز که بنام ارجوزه و هم منظومه معروفست و این همان کتاب است که آرمانگان  و آلپاگوس دو مترجم آثار ابن سینا بنام کانتی کوم یا کانتی کا  نامیده اند وجای حیرت است که ووستنفلد  در ترجمه ٔ احوال ابن سینا و در ترجمه ٔ ابن رشد متوجه نبوده است که این دو عنوان نام یک کتاب است . مشهورترین شروح ارجوزه شرح ابن رشد است که آن نیز بلاطینی ترجمه شده و شرح دیگری در کتابخانه ٔ پاریس بنمره ٔ ۱۰۲۲ ضمیمه ، موجود است که بی ارزش نیست و مشروحتر از شرح ابن رشد میباشد…. و شرح دیگر شرح ابن نفیس شارح و ملخص قانون است و نسخه ٔ این کتاب به سال ۷۸۸ هَ . ق . مطابق ۱۳۸۶م . به خط محمدبن اسماعیل میباشد و در این کتاب آمده است که ابن زهر که به قانون ابوعلی وقعی نمی نهاد ارجوزه را سخت میستود و میگفت این منظومه شامل همه ٔ اصول عملیّه طب و ارزش آن بیش از مجموعه ای از کتب طبی میباشد…
نسخ کتاب قانون و منظومه ٔ ارجوزه در کتابخانه های اروپابسیار است . دیگر از آثار ابن سینا که دارای ارزش متوسطه است مقاله ای است در باب ادویه ٔ مفرحه یا قلبیه ، این رساله نیز به لاطینی ترجمه شده و غالباً با قانون در یک مجلد به طبع رسیده است و دیگر ((مبحث سرکنگبین )) نیز ترجمه ٔ لاطینی دارد.
میشل سکوت  را نیز بر مقاله ٔ ملخص حیوانات ابوعلی از ارسطو ترجمه ای است . و اما کتاب ابوعلی راجع به کیمیا که به نام ابوالحسین احمدبن محمد سهیلی کرده است و همچنین کتاب دیگر او در موضوع صور فلکیه بنام همان وزیر است . و در تکون احجار و جبال ابن سینا قرنها از عصر خویش پیش رفته است چنانکه در اسباب عرضیه ٔ تکون جبال زلزله را نام میبرد…. و از آثار دیگر ابن سینا که بلاطینیه ترجمه نشده است کتب ذیل است : رساله ای در خواص کاسنی ،کناش طبّی  و نسخه ای از ترجمه ٔ عبری این کتاب در کتابخانه ٔ اکسفورد محفوظ است ، مقاله ای در نبض به فارسی  ، قوای طبیعیه ، قوانین معالجات ، جواب بیست مسئله ٔ طبیّه . تعالیق بر مسائل جنین در طب ، رساله فی القولنج . در کتابخانه ٔ پاریس به نمره ٔ ۱۰۸۵ و ۱۰۹۳ کتب قدیمه ، منظومه ٔ طبی از آثار ابن سینا موجود است و آن سوای منظومه ٔ (ارجوزه ) است و کمّاً از ارجوزه کمتر است . کازیری  در تحت نمره ٔ ۸۶۸ (فهرست جدید) نام تالیفی دیگر از ابوعلی آورده در ۲۱ ورقه . و آنرا بسیار ستوده است . لکن ما آن کتاب را در خور آن ستایش نیافتیم . کتابخانه ٔ بودلین نیز دو منظومه از ابن سینا جزارجوزه داراست . در کتابخانه ٔ فلورانس قطعاتی از ترجمه ٔ سریانی ابوالفرج از این دو کتاب موجود است … مجموع تآلیف ابوعلی بصد کتاب و رساله میرسد در مواضیع مختلف از قبیل کلیات حکمت ، مابعدالطبیعه ، منطق ، طبیعیات ، ریاضیات ، نجوم ، موسیقی ، کیمیا، دین و غیره .
مونک  دانشمند معروف گوید: فلسفه ٔ ابن سینامبتنی بر حکمت مشاء است ودر تمام آن آثار جدّیت اسلوب آشکار و هویدا است . ابوعلی سعی دارد شعب مختلفه ٔ علوم فلسفه را در سلسله ٔ محکم و استوار مقید کند و روابط ضروریه ٔ آنها را به یکدیگر نشان دهد. در کتاب شفا ابن سینا علوم را به سه قسمت بخش کرده است : ۱ – علم اعلی (مابعدالطبیعه ). ۲- علم ادنی (طبیعیات ). ۳- علم اوسط (ریاضیات ).
در این تقسیم وی پیروی ارسطو کرده و بر خلاف پیشوای خویش در همه جا صراحت بیان و روشنی اداء دیده میشود در صورتی که ارسطو در این مباحث مبهم و مغلق سخن میراند. ابن سینا با آنکه اصول فلسفه ٔ خویش را میخواهد با متکلمین اسلامی وفق دهد، در باب قدمت عالم با حکما موافق است . و همچنین علم باریتعالی را بر امور کلیه متعلق میشمارد و علم بر امور جزئیه را به نفوس فلکیه نسبت میکند. مسئله ٔ روح در فلسفه ٔ ابوعلی دارای دقت خاصی است و معتقد است که ارواح بشری باقی است و هم بوجود وحی ایمان دارد و میگوید مابین روح آدمی و عقل اول رابطه ٔ طبیعیّه هست بی آنکه بعقل مکتسب محتاج باشد. با اینهمه باید گفت که ابن سینا مجموع عقاید حکیمّه ٔ خویش را با اصول اسلامی تووفق نداده است و از اینرو است که غزالی کتاب تهافت الفلاسفه را در ردّ او نوشته است .
هورئو  در تاثیر افکار فلسفی و طبی ابوعلی در قرون وسطی گوید: در اواخر مائه ٔ دوازدهم میلای ژرار از اهالی قریمون قانون ابوعلی و گوندی سالوی  ، شروح او را در مقالات نفس ، السماء والعالم ، طبیعیات و مابعدالطبیعه وابن الدث  یهودی تحلیل ارغنون ابن سینا را بلاطینی ترجمه کرده اند، بطوری که میتوان گفت در آغاز مائه ٔ سیزدهم میلادی تمام آثار فلسفی ابوعلی در اروپا منتشر بوده و مجموع آن آثار در اواخر مائه ٔ پانزدهم در ونیز (بندقیه ) به طبع رسیده است و تأثیر این کتب در مدارس قرون وسطی بسی عظیم است و بروکر  در کتاب خویش  آثار مزبوره را بحق ستوده است .
از اسلاف ابن سینا فقط دو تن را با او مقایسه کرده اند: کندی و رازی . لکن عمق تتّبعات ابن سینا با کندی طرف مقایسه نیست و دیگر آنکه کندی را نمیتوان طبیب شمرد. و در طب عملی اگر ابوعلی بپایه ٔ رازی نیست در مقابل فلسفه ٔ او را رازی طرف نسبت نمی باشد. از پیروان ابوعلی جز ابن زهر و ابن رشد را نمی تواند با وی مقایسه کرد ولی نسبت ابوعلی به ابن زهر همان نسبت اوست با رازی . علاوه برآنکه ابن زهر جز در طب مقام علمی دیگر ندارد. و اما ابن رشد هرچند در فلسفه با شیخ برابری تواند داشت لکن در طب با او قابل قیاس نیست . ابن رشد همانطور که بر کتب ارسطو شرح نوشته کتب شیخ را نیز شرح کرده است . موضوعی که در آثار ابوعلی نهایت قابل تذکار است ، توجه او به ایجاد نظم واسلوب منطقی در علم میباشد. ابن سینا بالقطع والیقین بزرگترین نماینده ٔ دبستان طب و فلسفه ٔ اسلامی است . در کتابخانه ٔ ملی پاریس به نمره ٔ ۱۰۰۲ ضمیمه ، ترجمه ٔ عربی فرق جالینوس موجود است و در صفحه ٔ اول این کتاب نام مالک آن خوانده میشود و رنو  عقیده دارد که این مالک ابن سیناست و ما نیز باین عقیده میباشیم . تاریخ کتابت این کتاب ۴۰۷ یا ۴۰۹ هجریست و اثر قدمت در سبک خط آن پیداست -انتهی .
در بیست و پنج سال پیش آقای شیخ محمد حسین معروف به فاضل تونی در باب نژاد و ملیت ابن سینا دو دلیل روشن از آثار خود ابن سینا برای من نقل کردند که مرحوم فروغی در مقدمه ٔ ترجمه ٔ سماع طبیعی ابن سینا عیناً آنرا آورده و نامی از آقای فاضل تونی مستنبط آن نبرده اند. و این است قسمتی از مقدمه ٔ مزبوره : ترجمه ٔ این کتاب را این جانب در سال ۱۳۱۱ هَ . ش . بدست گرفتم و در این سال ۱۳۱۶ هَ . ش . به پایان رسیده که سال نهصدم وفات شیخ الرئیس ابوعلی سیناست (به سال شمسی ) و باین مناسبت دانشمندان کشورهای اسلامی از شیخ بزرگوار یاد کردند و در باره ٔ او به تجلیل و تعظیم پرداختند. ایرانیان به نگارش شرح حال شیخ و ترجمه و طبع آثار او دست بردند و به تهیه ٔ مقدمات اصلاح آرامگاه او که در شهر همدان است مشغول شدند. دانشگاه استانبول مجالس با شکوه به یاد او منعقد ساخت و دانشمندان ترکیه به اتفاق فضلای ملل دیگر در قدردانی او داد سخن دادند. مردم افغانستان بهمین مناسبت انجمن کردند و ابن سینا را چنانکه باید ستودند و دانشمندان ممالک عربی زبان نیز شیخ را فراموش نکردند و رساله ای در باره ٔ او پرداختند وامیدوارم مردم بخارا هم از ادای این تکلیف غفلت نورزیده باشند و این جمله بجا و سزاوار بود و شک نیست که ابن سینا برای کلیه ٔ ممالک مشرق زمین مایه ٔ سرافرازی است . عربی زبانان حق دارند که از او سپاسگزار باشندچون مصنفات خود را باقتضای زمان به زبان عربی نگاشته و نیز مسلمان بوده و عرب در تأسیس اسلام مقامی خاص دارد که از مفاخر کلیه ٔ مسلمین از هر قوم و ملت باشند بهره مند است . بر مردم افغانستان هم رواست که به وجود شیخ بنازند به ملاحظه ٔ اینکه اصلش از شهر بلخ است و بلخ امروز جزء دولت افغانستان میباشد. مردم بخارانیز به همشهری بودن با ابن سینا مفتخرند از آن رو که تولدش در آنجا و مادرش از آن شهر بوده و زمان کودکی و آغاز جوانی را در آن محل بسر برده است . مردم ترکیه هم کاری بسزا کردند که بزرگترین فیلسوف شرق را از خویش بیگانه ندانستند و به تجلیل او مبادرت کردند، تنها نغمه ٔ ناسازی که شنیده شد و مایه ٔ شگفتی گردید این بود که بعضی در آن موقع در بیانات خود مخصوصاً ایرانی بودن او را منکر شدند و لازم دانستند بدلیل ثابت کنند که ابن سینا ایرانی نبوده است . ولیکن دلایلی بر ایرانی نبودن او آوردند که همه خلاف واقع بود. مثلا گفتند ابن سینا اگر ایرانی میبود شیعی بود و بیاد نیاوردند که تا زمان سلطنت صفویه اکثر ایرانیها اهل تسنن بودند و الان هم که چهارصد سال است تشیع مذهب رسمی ایران شده است باز اهل سنت در آن بسیارند. ایرانی تر ازشیخ سعدی کیست ؟ و حال آنکه در سنی بودن او شکی نیست بامزه تر اینکه هرچند ایرانی بودن با تشیع ملازمه نداشته است اتفاقاً شیخ الرئیس شیعه بوده و در باره ٔ پدرش تصریح کرده اند که اسماعیلی بود. دلیل دیگر که بر ایرانی نبودن ابن سینا آورده اند این بود که گفتند آثاری به زبان فارسی ندارد در صورتی که آثار نداشتن به زبان فارسی دلیل بر ایرانی نبودن نیست زیرا که تا همین اواخر زبان علمی همه ٔ مسلمانان عربی بود و چه بسیار از دانشمندان ملل مختلف ایرانی و ترک و هندی آثار خود را به زبان عربی نگاشته اند و به زبان مادری اثری از خود نگذاشته اند و مسلمانانی که به زبان غیر عربی چیز نوشته اند نادرند. شماره ٔ آنان که به زبان مادری اثری ندارند سخن را دراز میکند به ذکر چند نمونه ازایرانی ها اکتفا میکنیم . از پیشینیان ابن مقفع که بهترین نثرنویس عربی است و در ایرانی بودنش شکی نیست اثر فارسی ندارد. سیبویه نحوی معروف را همه کس ایرانی میداند حتی اینکه اسمش هم ایرانی است با اینهمه یک کلمه به زبان فارسی ننوشته است . ابونواس شاعر شهیر هارون الرشید مسلم است که ایرانی بوده و لیکن هرچه شعر از او باقی است به عربی است . طغرائی شاعر نامی که دراوائل مائه ٔ ششم هجری میزیسته یک بیت شعر به زبان فارسی ندارد و حال آنکه چنان ایرانی است که قصیده ٔ لامیه ٔ مشهور او را لامیهالعجم میگویند. از قدما گذشته ، متأخرین ما نیز همین شیوه را داشتند. صدرالدین شیرازی معروف به ملاصدرا که بزرگترین حکمای ایرانی عصر صفویه است همه ٔ مصنفاتش به زبان عربی است حتی از معاصرین خود ما بسیارند که مؤلفات خویش را به عربی نوشته اند و اگر بخواهم اسم ببرم مایه ٔ دردسر خواهد شد و بعلاوه حاجت باین استدلال نداریم چون اتفاقاً ابن سینا از ایرانیانی است که به زبان فارسی هم رساله و کتاب متعدد نوشته است و بعضی از آنها به طبع نیز رسیده و حتی شعر فارسی هم از او نقل کرده اند و اگر کسی باور ندارد به کتاب کشف الظنون کاتب چلبی مشهور بحاجی خلیفه که سیصد سال پیش در استانبول نوشته شده و در حدود هشتاد سال پیش در اروپا و مصر و ۴۵ سال پیش در خود استانبول به چاپ رسیده مراجعه کنند، خواهند دید در کلمه ٔ ((دانش نامه )) میگوید از شیخ الرئیس ابن سینا است و بفارسی نوشته شده است (ص ۳۶۶ چاپ بولاق ج ۱) همچنین در کلمه ٔ (( رساله فی المعاد)) میگوید از شیخ الرئیس ابن سینا و سپس خود او آنرا بفارسی نقل کرده است (ص ۴۳۲و ۴۳۳) و در کلمه ٔ ((رساله فی المعراج )) میگوید: شیخ الرئیس ابن سینا در این باب رساله ای فارسی نوشته است (ص ۴۳۲)  علاوه بر این من از کلمات خود ابن سینا میتوانم استدلال کنم براینکه او غیر از عربی و فارسی زبان دیگر نمیدانسته است . مثلاً در کتاب اشارات که در حکمت بعد از شفا مهمترین مصنفات اوست در باب منطق در اشاره ٔ ششم آنجا که تحقیق در قضیه ٔ سالبه ٔ کلیه میکند میگوید: لکن اللغات التی نعرفها قد خلت فی عاداتها عن استعمال النفی علی هذه الصوره…. فیقولون بالعربیه لاشی ٔ من حَ ب … و کذلک ما یقال فی فصیح لغهالفرس هیچ حَ ب نیست . ملاحظه بفرمائید که ابتدا میگوید: ((در زبانهائی که ما میدانیم ، آنگاه مثال از عربی میزند سپس از زبان فارسی شاهد می آورد و عین عبارت را نقل میکند که (( هیچ حَ ب نیست )) و اگر زبان دیگر هم میدانست البته میگفت در آن زبان چگونه میگویند. گمان من این است کسانی که ابن سینا را ایرانی ندانسته اند از یک امر باشتباه افتاده اند وآن این است که ابن سینا در بخارا متولد شده و بخارا در کشوری است که این زمان ترکستان روس میگویند پس بخارا را جزء ترکستان دانسته و از اینرو گمان برده اند ابن سینا ایرانی نبوده است ولیکن در این عقیده چندین خطا رفته است : اولاً فراموش کرده اند که ابن سینا اصلاً بخارائی نیست و بلخی است یعنی پدرش بلخی بوده و بلخ بی شبهه از شهرهای خراسان است . ثانیاً بخارا هم در قدیم ترکستان نبوده بلکه یکی از مراکز ایرانیت بوده است و آن کشور را در دوره ٔ اسلامی ماوراءالنهر میگفتند و ترکستان در شمال شرقی ماوراءالنهر بوده است و از علمای جغرافیای قدیم هیچکس بخارا را بلاد ترک نشمرده اند و زبان اهل بخارا را سغدی گفته اند (کتاب الاقالیم اصطخری ) که مسلماً از زبانهای ایرانی است کتابهای جغرافیای اروپا هم تا صد سال پیش در اهل بخارا فارسی زبانان را اکثریت مردم آنجا قلمداد میکردند و هم اکنون پس از چندین قرن تسلط ترک و مغول بسیاری از اهل بخارا فارسی زبانند و زمانی که ابن سینا در بخارا متولد شده سامانیان در آنجا سلطنت داشتند و بخارا پایتختشان بود و دولتشان یکی از بهترین دولتهای ایرانی بوده که پس از انقراض ساسانیان آنها دوباره ایرانیان را زنده کردند. مادر ابن سینا هم که اهل بخارا بوده ستاره نام داشته است که لفظی است فارسی در این صورت چگونه میتوان از اهل بخارا عموماً ایرانیت را نفی کرد و من باز از کلام خود ابن سینا استفاده میکنم که بخارا از بلاد ترک نبوده است . از جمله در کتاب شفا در فصل ششم از مقاله ٔ اول از فن پنجم آنجا که درخصایص شهرها و اقالیم و تأثیر سرما و گرما در مردم گفتگو میکند میفرماید: در حال ترکان نظر کنید که چون از سردسیرند بدنشان از سرما چندان متأثر نمیشود چنانکه حبشیان چون از گرمسیرند از گرما تألم نمی یابند. البته چون بخارا با بلاد ترک مجاور بوده یقین است که اهل آنجا بیش از دیگران با ترکها آمیزش داشته اند و زودتر از جاهای دیگر بدست ترکان افتاده و عجب ندارد که امروز در آنجا غلبه با ترک باشد و لیکن هزار سال پیش را که بحالت امروز نباید قیاس کرد و بهترین دلیل این مدعا اینکه رودکی که یکی از مؤسسین شعر فارسی است و عمعق که از بزرگان شعرای ایرانی است هر دو بخارائی هستند و شعرای فارسی زبان بخارا بسیارند و بر فرض که شبهه را قوی بگیریم و بخارا از بلاد ترک بشماریم باز دلیل نمیشود که هرکس در بخارا زاده و بزرگ شده ایرانی نباشد خاصه اینکه معلوم است که پدرش از جای دیگر است و پس ازکودکی همه عمر را در بلاد ایران گذرانیده و نزد امرای ایرانی بوزارت رسیده است . حرف حسابی این است که ابوعلی سینا افتخار عموم مسلمانان است و همه باید به او بنازیم و شایسته نیست مربیان عالم انسانیت را که برای کلیه ٔ نوع بشر کار کرده اند مایه ٔ جنگ و نزاع بسازیم – انتهی .

رجوع به ابن خلکان و نزههالارواح و دستورالوزراء خوندمیر و تتمه ٔ صوان الحکمه و نامه ٔ دانشوران و مجله ٔ آینده سال اول مقالات آقای درگاهی و قاموس الاعلام و دائرهالمعارف اسلام و تاریخ طب لوسین لکلرک ج ۱ و مقدمه ٔ سماع طبیعی ترجمه ٔ فاضل تونی و انشاء محمدعلی فروغی شود. – برچیده از لغت نامه کبیر.

زندگانی شلیمان، باستان شناس بزرگ

شلیمان مرد کنجکاو تاریخ بشری؛ سمبل تکاپو تحرک و کنجکاوی در تاریخ باستان شناسی

Shaliman

در سال ۱۸۲۲، پسری در آلمان زاده شد که مقدر بود کاوشکاری باستانشناسان را به صورت یکی از حوادث پرشور قرن خود درآورد. پدرش به تاریخ باستان عشقی داشت و او را با داستانهایی که هومر درباره محاصره تروا و آوارگیهای اودوسئوس (اولیس) به نظم کشیده بود، به بار آورد. ((با اندوه فراوان از او شنیدم که تروا کاملا منهدم شده، چندانکه از صحنه روزگار برخاسته واثری هم به جا نگذاشته است.)) هاینریش شلیمان در سن هشت موضوع انهدام تروا را مورد توجه قرار داد و مدعی شد که میخواهد خود را وقف بازیافت این شهر گمشده کند. ده ساله بود که درباره جنگ تروا رسالهای به زبان لاتین نوشت و به پدرش تقدیم داشت. در ۱۸۳۶، با اطلاعاتی که نسبت به استطاعت او بسیار زیاد بود، مدرسه را ترک گفت و نزد بقالی شاگردی کرد. در ۱۸۴۱، در یک کشتی بخاری کارگری کرد و از هامبورگ رهسپار افریقای جنوبی شد.

کشتی پس از دوازده روز غرق شد و ملوانان آن مدت نه ساعت با زورق کوچکی به اینسو و آنسو رفتند و سرانجام، با مد دریا، به سواحل هلند افتادند. در هلند، هاینریش، با حقوق یکصد و پنجاه دلار در سال، کار منشیگری پیش گرفت و نیمی از درآمد خود ار صرف خرید کتاب کرد و با نیمه دیگر آن در رویاهای خود زندگی کرد. بتدریج هوش و پشتکار او نتایج طبیعی خود را پدید آورد: در سال بیست و پنجم عمر، تاجری مستقل بود و در سه قاره داد و ستد میکرد. درسی و شش سالگی، که خود را صاحب سرمایه کافی یافت، از بازرگانی دست کشید و تمام وقتش را به باستانشناسی تخصیص داد. ((در بحبوحه های و هوی سوداگری، هیچ گاه تروا و قراری که برای کاوش آن با پدرم گذارده بودم، از یادم نرفت.)) عادت کرده بود که در ضمن سفرهای تجارتی، پس از ورود به یک کشور، بشتاب زبان آن کشور را بیاموزد و چند گاهی صفحات یادداشت روزانه خود را به آن زبان بنگارد. به این طریق، انگلیسی و فرانسوی و هلندی و اسپانیایی و پرتغالی و ایتالیایی و روسی و سوئدی و لهستانی و عربی را آموخته بود.

هنگامی که به یونان رفت، توانست، در زمانی کوتاه، یونانی قدیم و یونانی جدید را مانند آلمانی بخوبی بخواند. شلیمان مینویسد: ((برای آنکه واژه‌های یونانی را بسرعت فرا گیرم، ترجمه یونانی داستان (پل وویرژینی) را به دست آوردم و سراسر خواندم و لغت به لغت با متن فرانسوی آن مقایسه کردم. وقتی از این کار فارغ شدم، حداقل نیمی از لغات یونانی آن کتاب را فرا گرفتم و، پس از تکرار این کار، همه لغات را تحقیقا یا تقریبا آموختم، بی آنکه ناگزیر از استعمال کتاب لغت و اتلاف وقت شده باشم. … از دستور زبان یونانی تنها افعال و صرف آموختم و هیچ گاه وقت گرانمایهام را در راه مطالعه قواعد دستور زبان به باد ندادم. دیده بودم که بچه‌ها در مدرسه بیش از هشت سال بر سر قواعد کسالت آور دستور زبان یونانی رنج و شکنجه میکشند و با این وصف هیچ کدام نمیتوانند نامهای به زبان یونانی بنویسند و دچار صدها سهو فاحش نشوند. از این رو، معتقد شدم که روش معلمان باید کاملا غلط باشد. … من زبان یونانی باستان را مانند یک زبان زنده یاد گرفتم.))

سپس چنین نوشت: ((نمیتوانم در جایی مگر در خاک دنیای کلاسیک ساکن شوم.)) چون همسر روسی او میخواست در روسیه سکونت گیرد، شلیمان، به وسیله اعلان، خود را داوطلب ازدواج با زنی یونانی معرفی کرد و مشخصات زن دلخواه خود را هم دقیقا اعلام داشت. پس از آن، از میان عکسهایی که دریافت داشت، یکی را که از آن دختری نوزده ساله بود پسندید و بیدرنگ به خواستگاری صاحب عکس رفت. والدین دختر، به فراخور تمولی که برای هاینریش قایل بودند، قیمتی روی دختر خود گذاشتند، و هاینریش، به شیوه کهن، همسر خود را خرید. موقعی که همسر تازهاش کودکی آورد، شلیمان با اکراه به مراسم غسل تعمید رضایت داد، ولی، برای آنکه بر وقر تشریفات بیفزاید، نسخهای از منظومه ایلیاد هومر را روی سر کودک نهاد و به آوای رسا صد قطعه شعر خواند. فرزندانش را آندروماخه و آگاممنون خواند، خدمتگزاران خانه خود را تلامون و پلوپس نامید، و خانهای را که در آتن داشت بلروفون نام نهاد. آری، شلیمان پیرمردی بود دیوانه هومر.

در ۱۸۷۰، به تروآده یا تروآس در گوشه شمال باختری آسیای صغیر رفت و، برخلاف نظر همه محققان آن زمان، معتقد شد که پایتخت پریاموس در زیر تپهای به نام حصارلیک مدفون است. پس از یک سال گفتگو با حکومت عثمانی، توانست پروانه کاوش آن محل را بگیرد و با هشتاد کارگر دست به کار شود.

همسرش، که او را محض کارهای غریبش دوست میداشت، از بام تا شام با او همکاری میکرد. در سراسر زمستان، تندباد سرد شمالی به هنگام روز چشمان زن و شوهر را از گرد و غبار رنجه میکرد و شبانگاه با چنان شدتی از شکافهای کلبه شکننده ایشان به درون راه مییافت که چراغ هیچ گاه روشن نمیماند و کلبه به قدری سرد

میشد که، با وجود آتش بخاری، آب در درون کلبه یخ میبست. ((جز شوقی که به کار بزرگ خود یعنی کشف تروا داشتیم، چیزی نداشتیم که ما را گرم نگاه دارد.)) سالی گذشت تا به پاداش خود رسیدند. کلنگ کارگری، پس از ضربات مکرر، یک ظرف بزرگ مسی را هویدا کرد، و سپس گنجینهای شگرف، که تقریبا شامل نه هزار شی سیمین و زرین بود، آشکار شد. شلیمان زرنگ نخستین یافته‌ها را در شال زنش مخفی کرد، به کارگران استراحت کوتاه غیر منتظری داد و به کلبه خود شتافت. در را بست، اشیای گرانبها را روی میز ریخت، و هر یک را به کمک منظومه‌های هومر بازشناخت.

گیسوان زنش را با یک نیمتاج باستانی آراست، و برای دوستانش در اروپا پیام فرستاد که ((گنجینه پریاموس)) را از خاک به درآورده است. هیچ کس سخن او را باور نمیتوانست. بعضی از نقادان به او تهمت زدند که آن اشیا را قبلا خود او در آن محل گذاشته است. در همان حال، باب عالی او را به جرم خارج کردن طلا از خاک عثمانی مورد تعقیب قرار داد. اما محققانی مانند فیرخو و دورپفلد و بورنوف به محل آمدند، بر گزارشهای شلیمان صحه نهادند و همراه او کار را دنبال کردند. آنگاه چینه‌های گوناگون شهر تروا، یکی پس از دیگری، سر از خاک برآوردند. دیگر مسئله این بود که از میان چینه‌های نه گانهای که در دل خاک پیدا شده است، کدام یک بازمانده شهر ایلیون است.

در ۱۸۷۶، شلیمان عزم جزم کرد که محتوای حماسه ایلیاد را از جهت دیگری نیز تایید کند: نشان دهد که آگاممنون نیز واقعیت خارجی داشته است. وی، به راهنمایی مطالبی که پاوسانیاس درباره یونان نوشته بود، در موکنای واقع در پلوپونز خاوری، سی و چهار شکاف حفر کرد. ولی مقامات عثمانی که خواستار نیمی از ((گنجینه پریاموس)) بودند، مانع کار او شدند، و شلیمان که نمیخواست آن آثار گرانمایه را به کشور دورافتاده عثمانی واگذارد، زیر بار نرفت. پس، آنها را در نهان به موزه دولتی برلین فرستاد و جریمه مقرر را پنج بار بیشتر پرداخت و حفاری را در موکنای از سر گرفت. این بار نیز پاداش خود را یافت: کارگران به تودهای شامل اسکلتها و ظرفهای سفالی و جواهرات و نقابهای طلایی رسیدند، و این کشف چنان شلیمان را به وجد آورد که بیدرنگ تلگرافی برای شاه یونان فرستاد و آگهی داد که مقابر آترئوس و آگاممنون را یافته است. در ۱۸۸۴ به تیرونس رفت و در اینجا هم، به راهنمایی کتاب پاوسانیاس، قصر بزرگ و دیوارهای کلانی را که هومر شرح داده است از دل خاک بیرون آورد. کمتر کسی به قدر شلیمان به باستانشناسی خدمت کرده است. اما از فضایل شلیمان لغزشها و نارواییهایی نیز زاده است، زیرا وی، به اقتضای شوق عظیمی که به کشف دنیای قدیم داشت، متهورانه شتاب میورزید و، در نتیجه، باعث آمیختگی یا نابودی بسیاری از یافته‌ها میشد. حماسه‌هایی که ملهم تلاشهای او بودند، مایه گمراهی او شدند و، بخطا، معتقدش کردند که گنج پریاموس را در تروا یافته و مقبره آگاممنون را در موکنای کشف کرده است. از این رو، دنیای علم گزارشهای او را مورد تردید قرار داد، و موزه‌های انگلیس و روسیه و فرانسه مدتها از قبول اصالت یافته‌های او سرپیچیدند. او هم، برای تسلای خود، به تفاخر پرداخت و، با شجاعت، حفاری را دنبال کرد. چندان به کاوش پرداخت که سرانجام بیمار شد و از پای درآمد. در بازپسین ایام عمرش، مردد بود که آیا خدای مسیحیت را نیایش کند یا زئوس یونان باستان را. خود مینویسد: ((درود بر آگاممنون شلیمان، محبوبترین فرزند! بسیار شادمانم که میخواهی آثار پلوتارک (پلوتارخوس) را بخوانی و تاکنون از مطالعه گزنوفون (کسنوفون) فارغ آمدهای. … دعا میکنم که زئوس، پدر مقدس و پالاس آتنه تو را روزی صد از سلامت و سعادت برخوردار دارند.)) در سال ۱۸۹۰، که از سختیهای اقلیم و خصومت اهل علم و تب دایم رویای خود فرسوده شده بود، جان داد.

مانند کریستوف کلمب به کشف دنیایی عجیبتر از آنچه میجست نایل آمد: جواهراتی که یافت قرنهای بسار کهنهتر از عصر پریاموس و هکابه بود، و مقابری که کشف کرد به خاندان آترئوس تعلق نداشت، بلکه بازمانده تمدن اژهای یونان بود و قدمت آنها به عصر مینوسی کرت میرسید. به این ترتیب، شلیمان، بی آنکه خود بداند، این شعر معروف هوراس (هوراتیوس) را به اثبات رسانید: ((دلاوران بسیار پیش از آگاممنون زیستهاند.)) (دورپفلد و فیرخو توانستند شلیمان را در پایان عمرش تقریبا قانع کنند که وی، به جای آثار آگاممنون، آثار نسلهای کهنتر را یافته است. شلیمان نخست از این خبر به اندوهی عظیم افتاد، ولی بعدا موضوع را با ظرافت پذیرفت و با تعجب گفت: ((چه پس این جسد آگاممنون نیست و اینها زیور آلات او نیستند عیبی ندارد، اسمش را شولتسه میگذاریم!)) از آن پس، همواره سخن از شولتسه به میان میآورد. )

پس از او، دورپفلد و مولر، تسونتاس و ستاماتاکیس، والدستاین و ویس در پلوپونز حفاریهای دامنه دارتری کردند، و دیگران آتیک و جزایر ائوبویا و بئوسی و تسالی را کاویدند، و خاک یونان سال به سال آثار شبح مانند فرهنگی را که به دوره پیش از تاریخ تعلق داشت، عرضه کرد. معلوم شد که در این خطه نیز، مانند سرزمینهای دیگر، مردم، بر اثر انتقال از حیات بیاستقرار صیادی به زندگی سکونی کشاورزی، تبدیل ابزارهای سنگی به ابزارهای مسی و مفرغی، و به مدد کتابت و تجارت از بربریت به تمدن ارتقا یافتهاند. تمدن همواره از آنچه ما میپنداریم کهسنالتر است، و هر کجا گام نهیم، استخوانهای مردان و زنانی را زیرپا داریم که نام و هستیشان در جریان بی پروای زمان از میانه برخاسته است مردان و زنانی که به هنگام خود کار میکردند و عشق میورزیدند، سرود میگفتند و زیبایی میآفریدند.

منبع : کتاب ۳ ویل دورانت – یونان باستان – عصر اگامون

منبع برداشت  : تاریخ ما .آی آر