زندگانی مایکل جردن

مایکل جفری جردن، (به انگلیسی: Michael Jordan) (زاده ۱۷ فوریه ۱۹۶۳)، همچنین با حروف ابتدایی نامش MJ نیز شناخته می‌شود، بازیکن حرفه‌ای سابق بسکتبال اهل آمریکا، کارآفرین، و مالک عمده و همچنین رئیس تیم بسکتبال شارلوت هورنتز می‌باشد. او ۱۵ فصل در اتحادیه ملی بسکتبال آمریکا (ان‌بی‌ای) برای شیکاگو بولز و واشینگتن ویزاردز بازی کرده است. در زندگی‌نامه‌اش بر روی وب‌گاه رسمی ان‌بی‌ای اظهار شده: «بی‌تردید و با تأیید بسیاری، مایکل جردن بزرگترین بازیکن بسکتبال تمام دوران است.» جردن یکی از تاثیرگذارترین ورزشکاران بارز نسل خودش بود و به عنوان ابزاری برای محبوبیت ان‌بی‌ای طی دههٔ ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ مطرح بود. از دلایل شهرت او هم دوران بودن با اکثر بسکتبالیست‌های مطرح تاریخ است که تقریباً از همهٔ این بازیکنان بهتر بود. بازیکنانی نظیر:حکیم اولاجوان_جولیوس اروینگ_مجیک جانسون_شکیل اونیل_کلاید دلکستر_دامینیک ویلکینز_دیوید رابینسون_لری برد_آیزیاه توماس_اسکاتی پیپن_جان استاکسون_کارل مالون_چارز بارکلی_آلن آیورسون_کوبی برایانت_پاتریک اوینگ_تیم دانکن و … از بهترین بازیکنان تاریخ هستند که هم دوران با مایکل جردن بودند.

Oct 1995: Guard Michael Jordan

او به همراه محمدعلی کلی اسطوره بوکس و پله اسطوره فوتبال ۳ شخصیت تاریخی و برگزیده ورزشی قرن بیستم هستند که بیشترین تأثیر گزاری را در ورزش‌های خود در سطح جهان تا به امروز گذاشته‌اند.

پس از سه فصل حضور در دانشگاه کارولینای شمالی در چپل هیل، جایی که او در تیم بسکتبال قهرمانی دانشگاه کارولینای شمالی سال ۱۹۸۲ نیز عضو بود، جردن در سال ۱۹۸۴ به تیم حاضر در انی‌بی‌ای شیکاگو بولز پیوست. او به سرعت در قامت یک ستاره لیگ ظاهر شد، و با امتیازات فراوانی که کسب می‌کرد جمعیت را به وجد می‌آورد. توانایی پرش او مزین با اسلم دانکهای نمایشی از روی خط پرتاب آزاد در مسابقات اسلم دان برای او القاب “air jordan” و “His Airness” را به ارمغان آورد. همچنین جردن آوازه‌ای به عنوان یکی از بهترین بازیکنان دفاعی بسکتبال بدست آورده بود.سال ۱۹۹۱ او اولین قهرمانیش با شیکاگو بولز را بدست آورد، با تکرار این موفقیت در سالهای ۱۹۹۲ و ۱۹۹۳، عنوان تری-پیت را بدست آورد. گرچه جردن به ناگهان پیش از آغاز فصل ۹۴–۱۹۹۳ ان‌بی‌ای بازنشسته شد تا فعالیتی در بیسبال را دنبال کند، اما سال ۱۹۹۵ به بولز بازگشت و آنها را در مسیر افزودن سه قهرمانی دیگر به افتخاراتشان در سالهای ۱۹۹۶، ۱۹۹۷ و ۱۹۹۸ رهبری کرد، و نیز در فصل ۹۶–۱۹۹۵ توانستند رکورد بیشترین پیروزی تاریخ در یک فصل ان‌بی‌ای را با ۷۲ پیروزی به نام خود ثبت کنند. مایکل جردن سال ۱۹۹۹ برای بار دوم بازنشسته شد، اما یک بار دیگر و برای دو فصل از ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۳ به عنوان بازیکن ویزاردز به ان‌بی‌ای بازگشت.

دستاوردها و افتخاراتی فردی وی شامل پنج مرتبه بدست آوردن جایزه باارزش‌ترین بازیکن ان‌بی‌ای، ده مرتبه قرار گرفتن در تیم اول تیم منتخب ان‌بی‌ای، نه مرتبه تیم اول تیم منتخب مدافعین ان‌بی‌ای، چهارده بار حضور در بازی ستارگان ان‌بی‌ای، سه بار گرفتن جایزه با ارزشترین بازیکن بازی ستارگان ان‌بی‌ای، ده دفعه کسب عنوان امتیازاورترین بازیکن فصل ان‌بی‌ای، شش عنوان بیشترین توپ‌ربایی فصل، شش بار بدست آوردن جایزه بهترین بازیکن مرحله حذفی ان‌بی‌ای، و کسب جایزه بهترین مدافع سال ان‌بی‌ای در سال ۱۹۸۸. جردن در کنار دستاوردهای متعددش، رکوردهای ان‌بی‌ای برای بالترین معدل امتیازآوری فصل (۳۰٫۱۲ امتیاز در هر بازی) و بالاترین معدل امتیازآوری مرحله حذفی (۳۳٫۴۵ در هر بازی) را نیز در اختیار دارد. در سال ۱۹۹۹، او از سوی ای‌اس‌پی‌ان بزرگترین ورزشکار قرن بیستم آمریکای شمالی نام گرفت، و در فهرست بزرگترین ورزشکاران قرن آسوشیتد پرس بعد از بیب روث جایگاه دوم به او اختصاص داده شد. وی دوبار مشمول قرار گرفتن در تالار مشاهیر بسکتبال شده است، سال ۲۰۰۹ برای دوران بازی حرفه‌ایش، و سال ۲۰۱۰ به عنوان عضوی از تیم بسکتبال مردان المپیک ۱۹۹۲ ایالات متحده یا «تیم رؤیایی».

جردن همچنین با ستایش عمومی محصولاتش شناخته می‌شود. او عامل موفقت برند کفش‌های ورزشی ایر جردن نایکی بود، که سال ۱۹۸۵ معرفی شدند و تا به امروز محبوبیت‌شان را پا برجاست.وی همچنین در فیلم سینمایی جم فضایی محصول ۱۹۹۶ در نقش خودش ظاهر شد. سال ۲۰۰۶ رئیس و مالک بخشی از تیم بسکتبال شارلوت بابکتز سابق شد، سال ۲۰۱۰ با خرید بخش دیگری از سهام تیم حق اداره آن را نیز در اختیار گرفت. مجله فوربس درسال ۲۰۱۶ مایکل جردن راثروتمندترین ورزشکار تاریخ نام برد. ثروت جردن ازسوی این مجله ۱/۷ بیلیون دلار برآورد شد.

جردن بروکلین، نیویورک زاده شد، پدرش جیمز جردن سرپرست تجهیزات یک کارخانه و مادرش دلوریس کارمند بانک بود. خانواده جردن هنگام کودکی او به ویلمینگتن در کارولینای شمالی نقل مکان کردند.

(تبلیغ: تور ارمنستان به دلیل نزدیکی و هم مرزی با کشور ایران ازجمله تورهای محبوب گردشگران ایرانی می‌باشد. قیمت تور ارمنستان به دو شکل زمینی و هوایی انجام می‌شود و تور زمینی ارمنستان نیز به دلیل عبور از جاده‌های بسیار سرسبز و خوش‌منظره مورد توجه می‌باشد. قیمت تور ارمنستان در لیست زیر می‌توانید آژانس‌های ارائه‌ دهنده تور ارمنستان را مشاهده نمایید.)

چهارمین فرزند از پنج فرزند خانواده است، دو برادر بزرگ‌تر با نام‌های لری و جیمز جونیور جردن، و یک خواهر بزرگ‌تر، دلوریس و خواهری کوچک‌تر به نام روزلین دارد. برادرش جیمز در سال ۲۰۰۶ به عنوان گروهبان‌یکم از تیپ سیگنال سی‌وپنجم از سپاه هجدهم هوابرد در ارتش ایالات متحده بازنشسته شد.

جردن به دبیرستان اِمزلی لینلی در ویلمینگتن رفت، جایی که در آن با پرداختن به بیسبال، فوتبال آمریکایی و بسکتبال، فعالیت حرفه‌ای ورزشی‌اش را با جدیت آغاز کرد. او در پایه دهم سعی کرد به تیم اول بسکتبال آموزشگاه ملحق شود، اما با قد ۱۸۰ سانتی‌متری به نظر برای بازی در ان سطح بسیار کوتاه بود. دوست بلند قامت‌تر او هاروست اسمیت تنها فردی بود که در آن پایه به تیم اول راه پیدا کرد.

مایکل برانگیخته شد تا ارزش‌هایش را اثبات کند، او تبدیل به ستارهٔ تیم دوم آموزشگاه شد و در چند بازی توانست بیش از چهل امتیاز کسب کند. طی تابستان بعدی او ۱۰ سانتی‌متر رشد و به سختی تمرین کرد. او در فهرست تیم اول جای گرفت و در دو فصل پایانی بازیش در دبیرستان به طور متوسط در هر بازی ۲۰ امتیاز بدست آورد.هنگامی که در پایه‌دوازدهم بود بعد از اینکه به طور متوسط در هر بازی یک تریپل-دابل با: ۲۹٫۲ امتیاز، ۱۱٫۶ ریباند، و ۱۰ پاس منجر به امتیاز کرد.

وی از دانشگاه‌های متعددی شامل، دوک، تیم بسکتبال تارهیلز کارولینای شمال، تیم بسکتبال گیمزکوک کارولینای جنوبی، تیم بسکتبال سیراکوس اورنج و تیم بسکتبال ویرجینیا کاوالیرز دعوتنامه تحصیل و حضور در تیم بسکتبال دریافت کرد.سال ۱۹۸۱ جردن، جردن بورسیه بسکتبال کارولینای شمالی را پذیرفت و آنجا بود که تخصصش در جغرافیای فرهنگی را گرفت.

به عنوان یک دانشجوی سال اول در سیستم تیم‌گرای دین اسمیت، جردن با میانگین ۱۳٫۴ امتیاز در هر بازی، ۵۳٫۴ درصد پرتاب صحیح، بهترین تازه‌کار سال همایش ساحل اقیانوس‌اطلس نام گرفت. او در بازی نهایی ان‌سی‌ای‌ای ۱۹۸۲ جامپ شات منجر به پیروزی بازی را برابر جرج‌تاون هویاس انجام داد. در آن بازی پاتریک اوینگ که بعدها در ان‌بی‌ای نیز رقیب جردن شد برای جرج‌تاون بازی می‌کرد، جرج‌تاون تا لحظات پایانی توسط اوینگ پیش بود که پرتاب جردن نتیجه بازی را تغییر داد.جردن بعدها از این پرتاب به عنوان نقطه‌عطف دوران فعالیتش در بسکتبال یاد کرد.در طول سه فصل حضورش در کارولینا، او به‌طور متوسط ۱۷٫۷ امتیاز، ۵۴ درصد پرتاب صحیح و ۵ ریباند در هر بازی کسب کرد. وی با اجماع آرا برای تیم اول منتخبین ان‌سی‌ای‌ای در دو فصل ۱۹۸۳ و ۱۹۸۴ انتخاب شد. او بعد از اینکه هر دو جایزه بازیکن نایسمیت و وودن سال را در ۱۹۸۴ کسب کرد، یک سال قبل از فارغ‌التحصیل شدن کارولینی شمالی را ترک کرد تا وارد انتخابی ان‌بی‌ای شود. در پیک سوم انتخابی، بعد از اینکه در دو پیک اول حکیم اولاجوان توسط هیوستون راکتس و سم بوئی توسط پورتلند تریل بلیزرز انتخاب شدند، شیکاگو بولز جردن را انتخاب کرد. یکی از دلایل اصلی که جردن زودتر برگزیده نشد این بود که دو تیم اول نیازمند بازیکن پست سنتر بودند. با این وجود استو اینمن مدیرکل تریل بلیزرز بعداً ادعا کرد مهم انتخاب یک سنتر نبوده بلکه ترجیح می‌داده‌اند که سم بوئی را بگیرند تا مایکل جردن را، زیرا پورتلند در آن زمان بازیکنی در پست گارد با مهارت‌های مشابه جردن به نام کلاید درکسلر در اختیار داشت.با توجه به مصدومیت‌های متعدد بوئی در دوران دانشگاهی، سال ۲۰۰۵ ای‌اس‌پی‌ان، انتخاب بوئی توسط بلیرز را در ردیف بدترین پیک انتخاب‌های تاریخ ورزش حرفه‌ای آمریکای شمالی در رتبه اول قرار داد. سال ۱۹۸۶ جردن به کارولینای شمالی برگشت تا تحصیلاتش را به اتمام برساند.

دوران فعالیت حرفه‌ای:
جردن در اولین فصل حضورش در ان‌بی‌ای، میانگین ۲۸٫۲ امتیاز و ۵۱٫۴ درصد پرتاب صحیح در هر بازی را ثبت کرد. جردن به سرعت به بازیکن مورد علاقه تماشاگران، حتی هواداران تیم‌های رقیب تبدیل شد، و اندکی بعد از اولین ماه فعالیتش تصویرش روی جلد اسپورتس ایلوستراتد با عنوان «تولد یک ستاره» قرار گرفت. وی همچنین از سوی هواداران، در در سال اول برای تیم ستارگان تازه‌وارد انتخاب شد.پیش از بازی ستارگان حاشیه‌هایی مبنی بر نگرانی تعدادی از بازیکنان باسابقه‌تر و در راس ایشان آیزیاه توماس، از میزان توجه‌ای که به جردن می‌شد به وجود آمد. این موضوع منجر به راه افتادن یک جو علیه مایکل شد، به شکلی که بازیکنان از پاس دادن به او در سراسر جریان بازی خودداری می‌کردند.مناقشه تقریباً روی جردن تأثیری نداشت، و او هنگامی که بازی معمولش در طول فصل را به نمایش گذاشت در پایان به عنوان پدیده سال انتخاب شد.بولز فصل را با ۳۸ پیروزی و ۴۴ شکست به پایان برد، و در دور اول مرحله حذفی از میلواکی باکس شکست خورد.

فصل دوم بازی جردن با مصدومیت زودهنگامش به دلیلش شکستگی پا با وقفه‌ای طولانی همراه شد، این اتفاق باعث شد او ۶۴ بازی را از بدهد. با وجود مصدومیت جردن و ثبت رکورد ۳۲ پیروزی و ۵۰ شکست بولز به مرحله حذفی راه پیدا کرد (در آن زمان در میان تیمهایی که در طول تاریخ ان‌بی‌ای توانسته بودند سهمیه حضور در مرحله حذفی را کسب کنند، این رکورد در رتبه پنجم ضعیف‌ترین نتایج قرار گرفت).مصدومیت مایکل تا فرارسیدن مرحله حذفی بهبود پیدا کرد و در بازگشت نمایشی به نقص ارائه داد. وی در بازی برابر تیم بوستون سلتیکس فصل ۸۶-۱۹۸۵ که یکی از بهترین تیم‌های تمام ادوار ان‌بی‌ای به‌شمار می‌آید،در دو بازی ۶۳ امتیاز بدست آورد، رکوردی که تاکنون به عنوان بیشترین امتیازات ثبت شده در یک بازی مرحله حذفی پابرجاست.هرچند در مجموع بازی‌های رفت و برگشت این سلتیکس بود که پیروز شد.

با آغاز فصل ۸۷–۱۹۸۶ جردن کاملاً بهبود پیدا کرد، و تبدیل به یکی از امتیازآورترین بازیکنان تاریخ ان‌بی‌ای در طول یک فصل شد. او با میانگین ۳۷٫۱ امتیاز و ۴۸٫۲ درصد پرتاب صحیح در لیگ، در کنار ویلت چمبرلین تنها بازیکنانی‌اند که در یک فصل ۳۰۰۰ امتیاز کسب کرده‌اند. بعلاوه در این دوره، جردن توانایی‌های دفاعی‌اش را نیز نشان داد، چنان‌که تبدیل به اولین بازیکن تاریخ ان‌بی‌ای شد که در یک فصل رکورد ۲۰۰ توپ‌ربایی و ۱۰۰ بلاک را برجای گذاشته است. با وجود تمام کامیابی مایکل جردن، جایزه با ارزش‌ترین بازیکن لیگ را مجیک جانسون بدست آورد. بولز ۴۰ بازی را برد،و برای سومین سال پیاپی به مرحله حذفی را یافت، گرچه آنها بازهم توسط سلتیکس حذف شدند.

جردن در فصل ۸۷–۱۹۸۶ ان‌بی‌ای نیز با میانگین ۳۵ امتیاز و ۵۳٫۵ درصد پرتاب صحیح، امتیازآورترین بازیکن لیگ شد و جایزهٔ با ارزشترین بازیکن لیگ را بدست آورد. او همچنین با متوسط ۱٫۶ بلاک و ۳٫۱۶ توپ‌ربایی در هر بازی لیگ، بهترین بازیکن دفاعی ان‌بی‌ای سال نام گرفت.بولز بازی‌ها را با ۵۰ پیروزی و ۳۲ شکست به پایان برد و با شکست کلیولند کاوالیرز در مجموع پنج بازی رفت‌وبرگشت، برای اولین بار در دوران حضور جردن از دور اول مرحلهٔ حذفی فراتر رفت. به‌هر ترتیب بولز دور بعد در مصاف با حریفی قدرتمندتر به نام دیترویت پیستونز ۸۸-۱۹۸۷ که از وجود آیزیاه توماس و گروهی از بازیکنان فیزیکی مشهور به «پسران بد» سود می‌برد، در مجموع پنج بازی شکست خورد.

فصل ۸۹–۱۹۸۸، مایکل جردن با ثبت میانگین ۳۲٫۵ امتیاز از ۵۳٫۸ درصد پرتاب صحیح همراه با ۸ ریباند و ۸ پاس منجربه‌گل، یک بار دیگر در صدر امتیازآورترین بازیکنان لیگ قرار گرفت. بولز آمار ۴۷ برد و ۳۵ شکست را در آن سال برجای گذاشت و با شکست کاوالیرز و نیویورک نیکس به دور نهایی همایش شرقی راه پیدا کرد. رقابت با کاوالیرز عملکرد درخشان جردن را دربرداشت، تنها لحظه‌ای پیش از به صدا درآمدن زنگ پایان پنجمین و آخرین بازی این دور بود، که او توپ را وارد سبد کرد تا بولز ۱۰۱ به ۱۰۰ بر حریف غلبه کند. این اتفاق در حالی رخ داد که کاوالیرز با گرفتن تایم‌اوت سه ثانیه قبل از پایان بازی توانسته بود توسط کریگ ایهلو با نتیجه ۱۰۰–۹۹ پیش بیوفتد. به‌هرحال پیستونز بازهم، این بار در شش بازی با بکار بردن روش مخصوصشان در کنترل جردن موسوم به «قواعد جردن» که شامل؛ یارگیری دو و سه نفره تیمی او هر بار که توپ را لمس کند، می‌شد، بولز را حذف کرد.

فصل ۹۰–۱۹۸۹ بولز با بازیکن اصلی‌اش مایکل جردن و بهبود تیم با بازیکنان جوانی چون اسکاتی پیپن و هوراس گرانت، ذیل هدایت فیل جکسون، در قامت یک مدعی واد رقابت‌ها شد. جردن آمار میانگین ۳۳٫۶ امتیاز درهربازی از ۵۲٫۶ درصد پرتاب صحیح، در کنار ۶٫۹ ریباند درهربازی و ۶٫۳ پاس منجربه‌گل در هر بازی و در راس آن ثبت رکورد ۵۵ پیروزی و ۲۷ شکست را بر جای گذاشت.بولز یک بار دیگر به بازی نهایی همایش شرق این‌بار در طی مسیر با شکست دادن میلواکی باکس و فیلادلفیا سونتی‌سیکسرز راه پیدا کرد. نهایتاً علی‌رغم کشاندن جدال دور نهایی با پستونز به بازی هفتم، بولز برای سومین فصل پیاپی در مرحله حذفی مغلوب پیستونز شد.

اولین تری-پیت (۱۹۹۳–۱۹۹۱)
حضور در موزیک ویدیو جم- JAM مایکل جکسون ویرایش
بعنوان یک فعالیت و حضور در عرصه هنر موسیقی می‌توان به حضور او در کنار ستاره پاپ موسیقی جهان، مایکل جکسون اشاره کرد. مایکل جردن در موزیک ویدیوی جم- JAM که در سال ۱۹۹۲ توسط مایکل تهیه و اجرا شد حضور داشت و در این موزیک ویویو صحنه‌هایی از نمایش ورزشی مایکل جردن در کنار مایکل جکسون نشان داده می‌شود، در پایان موزیک ویویو نیز نشان داده می‌شود که مایکل جکسون در حال آموزش حرکات رقص خود به مایکل جردن می‌باشد.

منبع: reference.com

زندگانی آملیا ارهارت

آملیا مری ارهارت (به انگلیسی: Amelia Mary Earhart) (زاده ۲۴ ژوئیه ۱۸۹۷ – ناپدید شدن ۲ ژوئیه ۱۹۳۷) خلبان پیشگام آمریکایی بود. او به عنوان نخستین زنی که پرواز تک نفره را در عرض اقیانوس اطلس انجام داده و همچنین صلیب متمایز پرواز را دریافت کرده است، شناخته می‌شود.ارهارت در پروازی برفراز اقیانوس آرام در نزدیکی جزیره هاولند ناپدید شد و این هواپیما هنگامی که بر فراز اقیانوس آرام پرواز می‌کرد ناپدید شد. با وجود جستجوی زیاد ردی از امیلیا ارهارت و فرد نونان، کمک خلبانش و یا از هواپیمای دو موتوره آنان به دست نیامد.

علیرغم این که دو سال بعد از گم شدن هواپیما، امیلیا ارهارت فوت شده اعلام شد، هنوز کسانی هستند که به دنبال او می‌گردند.
ناپدید شدن او یکی از اسرارآمیزترین حوادث تاریخ هوایی است.

ارهارت در کانزاس به دنیا آمد و بزرگ شد. مادرش آمی، پدرش رادیون و خواهرش موریل نام داشتند. در نوجوانی در جنگ جهانی اول به صورت داوطلبانه به‌عنوان پرستار مشغول به خدمت شد. پس از مدتی او نزد یک مربی پرواز زن به نام آنیتا اسنوک در لانگ بیچ کالیفرنیا به آموزش پرواز پرداخت. سپس یک هواپیما خرید و نام آن را قناری گذاشت. او در اکتبر سال ۱۹۲۲ رکورد جهانی را شکست و رکورد بلندترین ارتفاع پرواز زنان را به دست آورد.

ارهارت در سال ۱۹۳۱ با یک ناشر مشهور به نام جرج پالمر پاتنم ازدواج کرد. او با گذشت دو ماه از ازدواج‌شان موفق به پیمودن مسیر ساحل شرقی تا غربی آمریکا با هواپیمای شخصی خود شد. در سال ۱۹۳۲ به‌عنوان نخستین زن با پروازی تک نفره، عرض اقیانوس اطلس را پیمود.

املیا ارهارت درجریان تلاشی که برای پرواز به دور جهان داشت، ناپدید شد. او سعی داشت برای سوختگیری به جزایر هالند در اقیانوس آرام برود.

توضیح رسمی در این باره این است که او نتوانست این جزیره را پیدا کند. ارتباطش را هم از دست داد، سوختش تمام شد و پس از آن در اقیانوس سقوط کرد. اگرچه این توضیحات در سطح وسیعی پذیرفته شده، اما مدرکی مثل لاشه هواپیما وجود ندارد که از این نظریه پشتیبانی کند

دو نظریه دیگر هم دربارهٔ ناپدید شدن ارهارت وجود دارد، یکی اینکه او به هنگام نشستن در جزایر مارشال و یا در نزدیکی این جزایر دچار سانحه شد، و یا این که او به جزیره نیکو مارورو در نزدیکی کریباتی رفت و در آن جا درگذشت. برای هر دو این نظریه‌ها هیج مدرک مستدلی وجود ندارد، اما این مانع از آن نشده که مورخان آماتور و حرفه‌ای در مورد آن‌ها کندو کاو نکنند.

براساس عکسی که در ۲۰۱۷ درآرشیو ملی آمریکا پیدا شده احتمال داده می‌شود که او در زمانی که در ژاپن بازداشت بود، جان خود را از دست داده باشد. در این تصویر که به دهه ۱۹۳۰ برمی‌گردد، شخصی دیده می‌شود که احتمالاً املیا ارهارت در جزایر مارشال نشان می‌دهد. این عکس سیاه سفید که به دهه ۱۹۳۰ برمی‌گردد گروهی از مردم را در بارانداز نشان می‌دهد. این عکس در یکی از جزایر مارشال و احتمالاً توسط یک جاسوس آمریکایی گرفته شده است. ژاپنی‌ها در جنگ جهانی اول جزایر مارشال را از آلمان‌ها گرفته و قبل از حمله سال ۱۹۴۱ به پرل هاربر این جزایر به پایگاه نظامی مهمی برای ژاپنی‌ها تبدیل شد.

ادعا شده یکی از افرادی که در این عکس پشت به دوربین دیده می‌شود احتمالاً املیا ارهارت باشد. همچنین گفته شده فرد دیگری هم که در این عکس در طرف چپ او دیده می‌شود فرد نونان، کمک خلبان او در آخرین پرواز است. در سمت راست این عکس، بخشی وجود دارد که واضح نیست و ادعا شده که هواپیمای خانم ارهارت است.

این عکس را شبکه خبری ان‌بی‌سی قبل از پخش مستندی در این باره منتشر کرد و در پیش نمایش این مستند دو کارشناس با توجه به اندازه‌های تنه زن در این تصویر از این ادعا که او املیا ارهارت است، حمایت کردند. آنها همچنین براساس دندان‌ها و وضعیت موی فرد دیگر در این تصویر معتقدند که این عکس متعلق به کمک خلبان فرد نونان است.

به هرحال نتیجه مستند شبکه ان‌بی‌سی براساس این عکس، این است که ژاپنی‌ها املیا ارهارت را گرفته، و سپس او را زندانی کرده‌اند، و او در نهایت به عنوان یک زندانی جنگی درگذشته است.

منبع:خبرگذاری مهر

زندگانی استیون هاوکینگ

اِستیوِن ویلیام هاوکینگ (به انگلیسی: Stephen William Hawking) (زادهٔ ۸ ژانویهٔ ۱۹۴۲) فیزیکدان نظری، کیهان‌شناس و نویسندهٔ بریتانیایی و مدیر تحقیقات مرکز کیهان‌شناسی نظری در دانشگاه کمبریج است که کارهای علمی‌اش سابقه‌ای بیش از چهل سال دارد. کتاب‌ها و همایش‌هایش، او را به یک چهرهٔ محبوب تبدیل کرده‌است. در حال حاضر، او عضو جامعهٔ سلطنتی هنر و عضو ثابت جامعهٔ اسقفان دانشمند است. او در سال ۲۰۰۹ موفق به دریافت مدال آزادی ریاست جمهوری آمریکا شد. هاوکینگ به مدت سی سال یعنی از سال ۱۹۷۹ تا یکم اکتبر ۲۰۰۹، دارنده کرسی ریاضیات لوکاس بوده‌است. وی به خاطر فعالیت در زمینهٔ کیهان‌شناسی و جاذبه کوانتوم به ویژه در زمینهٔ سیاه‌چاله، شناخته شده‌است. کتاب تاریخچه زمان او که با رکوردی ۲۳۷ هفته‌ای به عنوان پرفروش‌ترین کتاب در بریتانیا باقی‌ماند، باعث شهرتش شد. همچنین، کتاب طرح بزرگ او که در اواخر سال ۲۰۱۰ به چاپ رسید، جنجال زیادی به پا کرد. این کتاب تنها پس از چند روز به یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های آمازون تبدیل شد. هاوکینگ مبتلا به بیماری اسکلروز جانبی آمیوتروفیک بوده و از هر گونه تحرک عاجز است؛ نه می‌تواند بنشیند، نه برخیزد، و نه راه برود. حتی قادر نیست دست و پایش را تکان بدهد یا بدنش را خم و راست کند و حتی توانایی سخن گفتن را نیز ندارد. وی با وجود توانایی‌های بسیار در زمینهٔ کیهان‌شناسی، تاکنون جایزه نوبل را کسب نکرده‌است.

۱۹۴۲ تا ۱۹۵۹: تولد و کودکی
استیون هاوکینگ در ۸ ژانویهٔ ۱۹۴۲ در شهر دانشگاهی آکسفورد از فرانک و ایزابل هاوکینگ زاده شد. استیون در روزهای جنگ جهانی دوم به دنیا آمد. خانهٔ والدین وی در هایگیت در شمال لندن واقع بود. فرانک و ایزابل هاوکینگ، برای اطمینان یافتن از تولد بدون خطر و سالم نخستین فرزندشان تصمیم گرفتند پیش از به دنیا آمدن او موقتاً به آکسفورد بروند. ایزابل در آکسفورد پسرش را به سلامت به دنیا آورد. این روز مصادف بود با سالروز مرگ گالیله، که دقیقاً سیصد سال پیش از آن، در ۱۶۴۲ اتفاق افتاده بود. بنابر تصادفی دیگر، نیوتون حدود همان روزها در همان سال به دنیا آمده بود. وی از همان زمان به علم ریاضیات علاقه داشت و آرزوی دانشمند شدن را در سر می‌پروراند، اما در مدرسه یک شاگرد خودسر و به خصوص بدخط شناخته می‌شد. او هرگز خود را در محدوده کتاب‌های درسی مقید نمی‌کرد، بلکه چون با مطالعات آزاد سطح معلوماتش از کلاس بالاتر بود همیشه سعی داشت در کتاب‌های درسی اشتباهاتی را یافته و با معلمان به جروبحث بپردازد. پدر و مادرش از طبقه متوسط بودند و زندگی ساده در خانه‌ای شلوغ و فرسوده اما مملو از کتاب، عادت به مطالعه را در فرزندانشان تقویت می‌کرد. فرانک پدر خانواده پزشک متخصص در بیماری‌های مناطق گرمسیری بود و به همین جهت نیمی از سال را به سفرهای پژوهشی در مناطق آفریقایی می‌گذراند. این غیبت‌های متوالی برای بچه‌ها چنان عادی شده‌بود که تصور می‌کردند همه پدرها چنین وضعی دارند. در عین حال غیبت‌های پدر نوعی استقلال عمل و اتکا به نفس در بچه‌ها ایجاد می‌کرد. در سن هشت سالگی، هاوکینگ و خانواده‌اش به شهر سنت آلبنز، شهری در ۳۲ کیلومتری شماللندن رفتند. استیون در آنجا به بهترین مدرسهٔ محلی رفت و از همان آغاز، نبوغ خود را نشان داد. استیون به علوم طبیعی علاقه‌مند شد و حتی یک آزمایشگاه علمی در خانه دایر کرد. استعداد پنهان وی به یک تکان و ضربه نیاز داشت تا خود را آشکار کند. این اتفاق در شانزده سالگی او افتاد، که در حال آماده شدن برای امتحانات اِی لِوِل بود. در سال ۱۹۵۸ پدر هاوکینگ به یک سمت تحقیقاتی در هند گمارده شد و خانواده تصمیم گرفت دست به ماجراجویی بزند و تا هند با اتومبیل خود برود. اما یک اتفاق نومید کنندهٔ بزرگ رخ نمود، همهٔ اعضای خانواده نمی‌توانستند در این سفر شرکت کنند و باید استیون را باقی می‌گذاشتند تا امتحان‌های اِی لِوِل خود را بدهد و نزد خانوادهٔ همفری، که از دوستان نزدیک‌شان بودند، ماند. جاگذاشته شدن هاوکینگ از سوی خانواده‌اش ممکن است هر تأثیری بر او نهاده باشد، اما باعث شد نفوذ نیروی خرد وی در زندگی‌اش برانگیخته و تحریک شود. پدرش از وی خواسته بود به مطالعهٔ زیست‌شناسی بپردازد، تا حرفهٔ او را از حوزهٔ پزشکی تعقیب کند. استیون بیشتر به ریاضیات گرایش و علاقه داشت، که در این درس از همه بهتر بود؛ اما پدرش ریاضی خواندن را راه پیمودن به سوی بن‌بست می‌دانست که فقط به تدریس ختم می‌شود. سرانجام آنان به سازش رسیدند، قرار شد استیون ریاضیات، فیزیک و شیمی را مطالعه کند. وی تمام تلاش و دقت خود را وقف درس‌هایش برای امتحان اِی لِوِل کرد، یک امتحان اولیه هم برای آزمون ورودی آکسفورد در پیش داشت که هدف آن شرکت در آزمون واقعی سال بعد بود. در اتفاقی نامنتظره، استیون از پس امتحان آکسفورد چندان خوب برآمد که یک کمک هزینهٔ تحصیلی به او عطا شد.

۱۹۵۹ تا ۱۹۶۳: آغاز تحصیلات عالی
استیون هاوکینگ در هفده سالگی به کالج دانشگاه آکسفورد وارد شد تا در آن جا به تحصیل علوم طبیعی، با تأکید بر فیزیک بپردازد. او از همان زمان به اخترفیزیک و کیهان‌شناسی علاقه‌مند شد زیرا در خود کنجکاوی شدیدی می‌یافت که به رمز و راز ستارگان و آغاز و انجام کیهان پی ببرد. سالهای دهه ۶۰ عصر طلایی کشف فضا، پرتاب اولین ماهوارهها و سفر فضانوردان به کره ماه بود و بازتاب این وقایع تاریخی در رسانه‌ها جوانان را مجذوب می‌کرد. به‌علاوه، استیون از کودکی عاشق رمانهای علمی‌تخیلی بود و مطالعه آن‌ها نیز بر اشتیاق او به کسب معلومات بیشتر در فیزیک، نجوم و علوم دیگر می‌افزود. بسیاری از دانشجویان سال اول حدود یک سال و نیم از استیون هفده ساله بزرگ‌تر بودند، و کسانی هم تا سه سال مسن‌تر، و دو سال خدمت سربازی خود را هم طی کرده‌بودند. وی قسمت عمدهٔ وقت خود را در سال اول در اتاقش می‌گذرانید. علائق هاوکینگ متوجه دنیای بزرگ‌تر پیرامونش بود، و این حوزه را به دقت و مشتاقانه مطالعه می‌کرد، حتی تا انجام رصدهای شبانه هم پیش می‌رفت. وی در آستانهٔ امتحانات نهایی یک شب را تا صبح نخوابید، و در نتیجه پاسخ تعدادی از سؤال‌ها را به هر ترتیبی که شده، داد. نمره‌های نهایی‌اش در مرز بین اول و دوم قرار گرفت. مطابق معمول در این مورد، برای مصاحبه فراخوانده شد تا در مورد سرنوشتش تصمیم بگیرند. در این هنگام اعتماد به نفس ویژهٔ وی برگشته بود. وقتی دربارهٔ برنامه‌هایش از او پرسیدند، پاسخ داد:

«اگر شاگرد اول شوم به کمبریج راه پیدا می‌کنم. اگر شاگرد دوم شوم در آکسفورد خواهم ماند. از این رو انتظار دارم مرا شاگرد اول کنید.»
به قول دکتر برمن:

«مصاحبه‌کنندگان به اندازهٔ کافی از خرد و هشیاری برخوردار بودند که تشخیص دهند دارند با کسی صحبت می‌کنند که از اکثرشان بسیار باهوشتر است.»

هاوکینگ شاگرد اول شد، و در پاییز سال ۱۹۶۲، در بیست سالگی به ترینیتی هال کمبریج وارد شد. ورودش به آکسفورد خیلی ناخوشایند بود؛ ورودش به کمبریج بسی بدتر اتفاق افتاد. در همان ابتدا، پی برد که با همهٔ این‌ها فرد هویل تصمیم گرفته او را به عنوان دانشجوی خود نپذیرد. دستیار هویل به عنوان استاد راهنمای وی برگزیده شد. به غرور هاوکینگ ضربهٔ سختی وارد آمد: این بی‌اعتنایی و تحقیر را هرگز فراموش نکرد. در دورهٔ فوق‌لیسانس کمبریج، هاوکینگ دیگر آن دانشجوی درخشان دورهٔ لیسانس نبود.

۱۹۶۳: آغاز بیماری ALS و خواب اندام
در سال آخر تحصیل هاوکینگ در آکسفورد در پاگرد پله‌ها زمین‌خورده و سرش به زمین اصابت کرده بود. در نتیجه، اندکی حافظه‌اش را از دست داده بود. دوستانش گمان می‌کردند که این اتفاق ناشی از مستی او بوده‌است اما این تنها باری نبود که او از پله‌ها افتاده بود و گاهی هم گره زدن بند کفش‌هایش برایش دشوار شده بود. هاوکینگ دررفتن از پله‌ها مواظب خودش بود، اما آن دشواری بستن بند کفش کماکان باقی بود. وقتی در پایان نخستین نیمسال تحصیلی یعنی در ژانویه ۱۹۶۳ در آغاز بیست و یک سالگی در کمبریج به خانه رفت، پدرش تصمیم گرفت او را برای معاینه به بیمارستان ببرد. نتیجه فراتر از بدترین کابوس‌هایی بود که ممکن بود به سراغ کسی بیاید. آزمایش‌هایی که روی او انجام گرفت علائم بیماری بسیار نادر و درمان‌ناپذیری به نام ALS را نشان داد. این بیماری بخشی از نخاع و مغز و سیستم عصبی را مورد حمله قرار می‌دهد و به تدریج اعصاب حرکتی بدن را از بین می‌برد و با تضعیف ماهیچهها فلج عمومی ایجاد می‌کند به طوری که به مرور توانایی هر گونه حرکتی از شخص سلب می‌شود. معمولاً مبتلایان به این بیماری بی‌درمان مدت زیادی زنده نمی‌مانند و این مدت برای استیون بین دو تا سه سال پیش‌بینی شده‌بود.هاوکینگ به کمبریج بازگشت، به حالت افسردگی سیاه و هراسناکی فرورفت. چندین ماه به ندرت خانهٔ اجاره‌ای خود را ترک کرد. تمام چیزی که از این اتاق به بیرون راه می‌یافت، نوایی بود که از صفحه‌های موسیقی واگنر گسیل و بطری‌های خالی وودکا که بیرون گذاشته می‌شد. نومیدی و اندوه عمیقی استیون دربرگرفت. ناگهان همه آرزوهای خود را بر باد رفته می‌دید؛ دوره دکترا، رؤیای دانشمند شدن، کشف رمز و راز کیهان، همگی به صورت کاریکاتورهایی درآمدند که در حال دورشدن از او بودند. به جای همه آن خیال‌پردازی حالا کاری به جز این از دستش برنمی‌آمد که در گوشه‌ای بنشیند و دقیقه‌ها را بشمارد تا دو سال بعد با فلج عمومی بدن زمان مرگش فرا برسد. به اتاقی که در دانشگاه داشت پناه برد و در تنهایی ساعت‌ها متفکر و بی‌حرکت ماند. خودش بعدها تعریف کرده‌است که آن شب دچار کابوسی شد و در خواب دید که محکوم به اعدام شده‌است و او را برای اجرای حکم می‌برند و در آن موقعیت حس کرد که هر لحظه زندگی چقدر برایش ارزشمند است. بعد از بیداری به یاد آورد که در بیمارستان با یک جوان مبتلا به بیماری سرطان خون هم‌اتاق بوده و او از فرط درد چه فریادهایی می‌کشید. پس خود را قانع کرد که اگر به بیماری بدون درمان مبتلا است اما لااقل درد نمی‌کشد. به علاوه طبع لجوج و نقادش که هیچ چیز را به آسانی نمی‌پذیرفت هشدار داد که از کجا معلوم که پیش بینی پزشکان درست باشد و چه بسا که از نوع اشتباه‌های کتب درسی باشد.

۱۹۶۴ تا ۱۹۶۵: آشنایی با جین وایلد
آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بیشتری برای مبارزه با ناامیدی و بدبینی داد آشنایی‌اش در همان ایام با دختری به نام جین وایلد بود. دختری که در مهمانی سال نو با او دیدار کرده بود، در کمبریج به دیدنش رفت. او فقط هیجده سال داشت. وی درس‌های اِی لِوِل را در دبیرستان سن‌آلبانز نزد خود می‌خواند، و قصد داشت سال بعد به دانشگاه لندن برود. جین دختری کم‌رو و خجالتی بود. وقتی هاوکینگ نخستین بار به او گفته بود که دارد کیهان‌شناسی می‌خواند، او بعداً ناگزیر به فرهنگ لغات مراجعه کرد تا بفهمد کیهان‌شناسی به چه معناست. جین به خداوند اعتقاد داشت، و طبعاً خوش‌بین بود. وی معتقد بود که هر چیزی برای هدف و منظوری به وجود آمده و در واقع آفریده شده‌است؛ و مهم نیست که رویدادهای نامناسب و نامطلوب چگونه جلوه می‌کنند، که ممکن است چیز خوب و مطلوبی از دل آن‌ها به وجود آید و رخ بنماید. هاوکینگ از دیرباز اعتقاد به خدا را وانهاده بود، اما نگرش جین به نظرش آشنا آمد و در دلش نشست. او یک‌دنده و لجوج بود، و همیشه یک‌دنده بوده‌است، همین امر راز کامیابی و توفیق او بوده‌است. چرا حالا باید دگرگون و متحول می‌شد.او طی دو سال با اشتیاق و پشتکار این برنامه را عملی کرد در حالی که رشد بیماری را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به کمک یک عصا و سپس دو عصا راه می‌رفت. ازدواجش با جین در سال ۱۹۶۵ صورت گرفت. از نظر هاوکینگ، این اتفاق «همه چیز را تغییر داد.» وی اکنون چیزی داشت که به خاطرش زندگی کند. اما اگر قرار بود ازدواج کند، پس باید شغل و پیشه‌ای می‌داشت و اگر باید به کاری مشغول می‌شد، به درجهٔ دکتری نیاز داشت. هاوکینگ بار دیگر اعتماد به نفس خود را به دست آورد، و دست به کار اندیشیدن دربارهٔ موضوع مناسبی برای پایان‌نامهٔ دکتری خود شد. خود را خوشبخت می‌دانست.

۱۹۶۵: شروع دوباره به زندگی
هاوکینگ در ۱۹۶۵، در بیست و سه سالگی، کار برای دریافت دکتری تخصصی را آغاز کرد، و در ژوئیهٔ همان سال ازدواج کرد. در پاییز جین برای گذراندن واپسین سال دانشگاهش به لندن رفت که در روزهای آخر هفته به کمبریج برمی‌گشت. هاوکینگ به خانه‌ای از یک ردیف خانه‌های هم شکل و کنار یکدیگر، به فاصلهٔ حدود هزار متری از بخش ریاضیات کاربردی و فیزیک نظری اسباب‌کشی کرد و مقداری از پول مراسم عروسی را بابت خرید یک خودرو سه‌چرخه پرداخت کرد تا بتواند با آن تا رصدخانه‌ای که در حومهٔ شهر واقع بود، رفت‌وآمد کند. ارادهٔ مصمم هاوکینگ برانگیخته شد، و نیروی مغزش را به طور کامل، بدون کم‌ترین پریشانی حواس، متمرکز کرد؛ و باید هم این شرایط فراهم می‌آمد. زیرا مسائلی که وی اینک متوجه آن‌ها شده بود از جملهٔ پیچیده‌ترین و بلندپروازانه‌ترین مسائل در کلّ حوزهٔ کیهان‌شناسی به شمار می‌آمدند.از اواخر دهه ۶۰ برای نقل مکان از صندلی چرخدار استفاده می‌کند و قدرت تحرک از همه اجزای بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده‌است. با این دو انگشت او می‌تواند دکمه‌های رایانه بسیار پیشرفته‌ای را فشار دهد که اختصاصاً برای او ساخته‌اند و به جایش حرف می‌زند و رابطه‌اش را با دنیای خارج برقرار می‌کند زیرا استیون از سال ۱۹۸۵ قدرت گویایی خود را هم از دست داده‌است.

زمینه‌های پژوهشی:
زمینهٔ پژوهشی اصلی وی کیهان‌شناسی و گرانش کوانتومی است. از مهم‌ترین دستاوردهای وی مقاله‌ای است که به رابطهٔ سیاه‌چالهها و قانون‌های ترمودینامیک می‌پردازد.

او نشان می‌دهد که سیاه‌چاله‌ها بعد از مدتی به وسیلهٔ زوج‌های ذرات مجازی که در افق رویداد آن تشکیل می‌شود، نابود می‌شوند که همین زوج ذرات پیش بینی می‌کند که سیاه چالهها باید امواجی از خود تابش کنند، که امروزه این امواج به نام تابش هاوکینگ (و گاهی تابش بِکستِین-هاوکینگ) خوانده می‌شوند.

مقالهٔ مشترک استیون هاوکینگ و پنروز که در سال ۱۹۷۰ منتشر شد و ثابت می‌کرد که اگر نسبیت عام درست باشد و جهان دارای آن مقدار ماده که مشاهده می‌کنیم باشد، باید تکینگی انفجار بزرگ در گذشته رخ داده باشد.

او با کیپ ثورن دربارهٔ اینکه ماکیان ایکس یک سیاهچاله نیست یک شرط‌بندی علمی داشته‌است. او همچنین طرف بازنده در نبرد مشهور هاوکینگ-ساسکیند است.

صدای رباتی:
وی که به دلیل ابتلا بیماری ای ال اس (اسکلروز جانبی آمیوتروفیک)، امکان تحرک ندارد، از سیستم جدیدی که با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده برای صحبت کردن استفاده می‌کند. بیماری ای ال اس باعث تخریب پیشرونده و غیرقابل ترمیم دستگاه عصبی مرکزی فرد می‌شود. به همین دلیل صدای او آهنگی رباتیک دارد. پروفسور هاوکینگ اذعان می‌کند که صدایش هنوز کمی رباتی است اما تأکید می‌کند که به دنبال صدایی «طبیعی‌تر» نیست: «این صدا حالا به نشانه من تبدیل شده و حاضر نیستم آن را با یک صدای طبیعی با لهجه بریتانیایی عوض کنم.» او می‌افزاید که شنیده کودکانی که به صدای کامپیوتری نیاز دارند ترجیح می‌دهند صدایی شبیه به او داشته باشند. شرکت بریتانیایی سویفت کی در ساخت این دستگاه مشارکت داشته‌است. تکنولوژی هوش مصنوعی این شرکت (که در حال حاضر به عنوان اپلیکیشن صفحه کلید در تلفن‌های هوشمند به کار گرفته می‌شود)، یادمی‌گیرد که پروفسور هاوکینگ چطور می‌اندیشد و بر این اساس واژه‌ای را پیشنهاد می‌دهد که این دانشمند قصد استفاده از آن را دارد.

باورهای علمی:
وی می‌گوید:

تفاوت میان گذشته و آینده از کجا ناشی می‌شود؟ قوانین علم میان گذشته و آینده تمایزی قایل نمی‌شود، بااین حال در زندگی عادی تفاوتی عظیم میان گذشته و آینده وجود دارد. ممکن است ببینید یک فنجان از روی میز به زمین بیفتد و تکه‌تکه شود اما هرگز شاهد آن نخواهید بود که فنجان تکه‌های خود را جمع کند و به بالا بپرد و بر روی میز برگردد. افزایش بی‌نظمی یا به اصطلاح آن آنتروپی چیزی است که گذشته را از آینده متمایز می‌کند و به زمان جهت می‌دهد. هاوکینگ زمانی عقیده داشت که گسترش جهان هستی متوقف و جهان دوباره جمع می‌شود. او بعدها گفت که اشتباه می‌کرده‌است.

وی گفته‌است تلاش‌ها برای آفریدن هوش مصنوعی، تهدیدی برای وجود بشر است. توسعه کامل تکنولوژی هوش مصنوعی می‌تواند پایان نژاد بشر باشد. هشدار این دانشمند در دربارهٔ تکنولوژی‌ای است که خود او نمونه‌ای ساده از آن را برای برقراری ارتباط (سخن گفتن) استفاده می‌کند. هاوکینگ می‌گوید نسخه‌های ابتدایی هوش مصنوعی که تاکنون ابداع شده‌اند مفید بوده‌اند با وجود این، از تبعات آفرینش تکنولوژی که بتواند با انسان برابری کند یا از او پیشی بگیرد ابراز نگرانی کرده‌است. «چنین موجودی می‌تواند روی پای خودش بایستد هر بار با شتابی بیشتر خود را از نو طراحی کند. بشر که به دلیل محدودیت‌های بیولوژیک سرعت کمتری دارد بدون توانایی رقابت عقب خواهد ماند.»

او از قول مدیر ستاد ارتباطات دولت بریتانیا دربارهٔ این که اینترنت مرکز مشترک تروریست‌ها شده‌است هشدار می‌دهد و می‌گوید: «شرکت‌های اینترنتی باید برای مقابله با این تهدیدها بیشتر تلاش کنند اما مشکل آنجاست که بدون فدا کردن حریم خصوصی و آزادی بتوان این کار را عملی کرد.»

وی اعلام کرده که یک سیاهچاله کوچک به اندازه یک کوه پرتو ایکس و پرتو گاما از خود به اندازه ۱۰ میلیون مگاوات ساطع می‌کند که برای تأمین برق تمام جهان کافی است. هاوکینگ خودش هشدار داده که احتمالاً بسیار سخت خواهد بود که بدون آنکه این انرژی به انسانها آسیب بزند و تمدن بشری را نابود کند، بتوان از آن استفاده کرد و سیاهچاله را به اصطلاح تحت کنترل خود درآورد. یک راهکار این است که سیاهچاله در مدار زمین و فاصله مناسب از ما قرار بگیرد تا بتوان از انرژی ساطع شده استفاده کرد. هنوز اما کسی در دنیا نتوانسته است سیاهچاله کوچک را پیدا کند.

دین:
هاوکینگ خود را یک بی خدا می داند و علاوه بر رد وجود خدا، اعتقاد به جهان آخرت و زندگی پس از مرگ را هم داستان های کودکانه می شمارد. هاوکینگ درباره وجود خدا می گوید:

«پیش از آنکه ما علم را بفهمیم، طبیعی بود که به خلقت جهان توسط خدا باور داشته باشیم. اما امروز علم توضیح متقاعد کننده تری ارایه می کند.»

هاوکینگ که در کتاب پرفروش تاریخچه مختصر زمان به بازخوانی ذهن خدا اشاره کرده بود: «اگر ما بتوانیم فرضیه‌های لازم برای توضیح هر پدیده و مادهٔ موجود در هستی را کشف کنیم، این کشف یک پیروزی نهایی برای خرد انسانی است، بدین معنی که ما می‌توانیم فکر خدا را بخوانیم.» بعدا در پاسخ به این پرسش که اگر به وجود خدا باور ندارد، دلیل اشاره اش به «بازخوانی ذهن خدا» چه بوده، توضیح می دهد:

منظور من از بازخوانی ذهن خدا این بود که ما هر چیزی را که خدا می توانست بداند، می دانستیم اگر خدایی وجود داشت؛ اما خدایی وجود ندارد. من یک بی خدا هستم.»

در کتاب طرح عظیم نیز به این موضوع اشاره می‌کند که برای توضیح عالم هستی نیازی به یک آفریدگار نیست. همچنین وی به صراحت عنوان کرده‌است که اعتقاد به وجود بهشت و یا حیاتِ پس از مرگ در حقیقت «افسانه‌ای» است برای مردمانی که از مرگ می‌هراسند. او با صراحت می‌گوید که پس از آخرین فعالیت مغز انسان، دیگر حیاتی برای آن وجود ندارد.

هاوکینگ در مصاحبه‌ای در سال ۲۰۱۴ با نشریه ال‌موندو، به طور قطع وجود خدا را انکار کرده و می‌گوید: «ال موندو به معنای جهان در اسپانیایی حاصل پدیده‌های علمی قابل توضیح است.» و «طبیعی است که پیش از درک دانش به خلق هستی به دست یک خداوندگار باور داشته باشیم. اما اکنون و در این عصر، دانش توضیحی مجاب‌کننده‌تر در اختیار ما قرار می‌دهد.» سپس خبرنگار «ال موندو» بازهم از نظریه پیشینِ هاوکینگ در کتاب «تاریخچه مختصر زمان» مبنی بر «کمک دانش به درک اندیشه خداوندگار توسط بشر» پرسیده‌است. هاوکینگ در پاسخ توضیح داد: «منظور من در آنجا این بود که اگر بر همه چیز عالم شویم، به درک اندیشه خداوند نیز نائل خواهیم آمد، با این قید که اساساً خدایی وجود داشته باشد، که این چنین نیست. من خداناباور هستم.»

تحریم علمی اسرائیل:
هاوکینگ در مهٔ ۲۰۱۳ با تصمیم به عدم شرکت در همایش سالانه فردای پیش رو که هر ساله به میزبانی شیمون پرز در اورشلیم برگزار می‌شود به جمع کمپین تحریم‌کنندگان علمی اسرائیل پیوست.

جنگ داخلی سوریه:
وی در سال ۲۰۱۴ خواستار پایان دادن به جنگ داخلی سوریه شد: «ما باید از هوش انسانی‌مان برای پایان دادن به این جنگ بهره ببریم. منِ پدر، وقتی رنج کشیدن بچه‌های سوری را می‌بینم، با خود می‌گویم: دیگر بس است.»

دونالد ترامپ:
وی در ۳۰ می ۲۰۱۵ گفت دونالد ترامپ نامزد نهایی جمهوری‌خواهان یک عوام فریب است که همیشه به فکر منافع خودش است. او گفت هیچ استدلالی برای موفقیت‌های وی ندارد.

همه‌پرسی ماندن انگلیس در اتحادیه اروپا:
وی از رای‌دهندگان انگلیسی خواست تا در همه پرسی ۲۳ ژوئن برای ابقای کشورشان در اتحادیه اروپا رای دهند. وی اهمیت ماندن انگلیس در اتحادیه اروپا را به دلایل امنیتی و اقتصادی محدود نکرد و تأکید کرد که این امر برای پیشبرد پژوهش‌های علمی انگلیس اهمیت بسیاری دارد. وی افزود: روزهایی که می‌توانستیم روی پای خودمان و در برابر دنیا بایستیم به اتمام رسیده است. باید برای امنیت و تجارت‌مان جزء اتحادیه گروهی از ملت‌ها باشیم.

نظر در مورد حق پایان دادن داوطلبانه به زندگی برای بیماران لاعلاج :
استیون هاوکینگ در رابطه با حق پایان دادن داوطلبانه به زندگی برای بیماران لاعلاج معتقد است:

فکر می‌کنم کسانی که بیماری لاعلاج دارند و درد زیادی تحمل می‌کنند باید این حق را داشته باشند که زندگیشان را تمام کنند و کسانی که به آن‌ها کمک می‌کنند نباید تحت تعقیب قرار بگیرند. ما اجازه نمی‌دهیم که حیوانات زجر بکشند، پس چرا انسان‌ها باید زجر بکشند؟

البته او اضافه می‌کند که باید شرایطی وجود داشته باشد که تضمین شود زندگی شخصی بر خلاف خواسته خودش گرفته نشود.

منبع: Ward, David. Hawking targets child readers, Guardian Unlimited Books, 14 June 2006.

زندگانی ژان پل سارتر

ژان-پل شارل ایمار سارْتْرْ (به فرانسوی: Jean-Paul Charles Aymard Sartre) (زاده ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ – درگذشته ۱۵ آوریل ۱۹۸۰) فیلسوف، اگزیستانسیالیست، رمان‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس و منتقد فرانسوی بود.

سارتر در روز ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ در پاریس به دنیا آمد. پدرش «ژان باپتیست سارتر» (۱۸۴۷–۱۹۰۶) افسر نیروی دریایی فرانسه بود و مادرش «آنه ماری شوایتزر» (۱۸۸۲–۱۹۶۹) دخترعموی «آلبرت شوایتزر» پزشک معروف، برندهٔ جایزه صلح نوبل است. پانزده‌ماهه بود که پدرش به علت «تب» از دنیا رفت. پس از آن مادرش به نزد والدینش در مودون بازگشت.

پدربزرگش «شارل شوایتزر» یکی از عموهای آلبرت شوایتزر در مدرسه به آموزش زبان آلمانی اشتغال داشت. ژان در خانه زیر نظر او و چند معلم خصوصی دیگر تربیت شد و در خردسالی خواندن و نوشتن (فرانسه و آلمانی) را فراگرفت. در کودکی چشم راستش دچار آب مروارید شد، به تدریج انحراف به خارج پیدا کرد و قدرت بیناییش را از دست داد.

تا ده سالگی بیشتر خانه نشین بود ارتباط بسیار کمی با مردم داشت. همانگونه که خود در کتاب «کلمات» دوران کودکیش را بیان می‌کند، کودکی تیزهوش اما گوشه گیر بود و سال‌های کودکی را بیش از هرجا میان انبوه کتاب‌ها به خواندن آثار مهم ادبی و تاریخی گذرانده‌است. پس از آن به مدرسه لیس هنری هشتم رفت. دوازده سال بود که مادرش دوباره ازدواج کرد و با همسر جدیدش که یکی از دوستان قدیمی پدر ژان بود به شهر «لا روشل» نقل مکان نمود. این اقدام موجب نفرت سارتر از مادرش شد. تا ۱۵ سالگی برای تحصیل به مدرسه یی در «لا روشل» رفت اما تحمل شرایط مدرسه و رفتارهای خشونت‌آمیز دانش آموزان دیگر برای او بسیار دشوار بود.

ژان در سال ۱۹۲۰ به یک مدرسه شبانه‌روزی در پاریس فرستاده شد. در آنجا با یکی از همکلاسی‌هایش به نام «ٔپل نیزان» آشنا شد که این آشنایی به یک رفاقت درازمدت انجامید. نیزان در معرفی ادبیات معاصر به سارتر نقش بسزایی داشت.

در سال ۱۹۲۲ موفق به گرفتن دیپلم شد، پس از آن تصمیم گرفت به همراه «نیزان» در «دانشسرای عالی پاریس» در رشتهٔ آموزگاری ادامه تحصیل دهد. ۱۹۲۴ در امتحان ورودی از ۳۵ نفر قبول شده نهایی، رتبه هفتم را به دست می‌آورد. به همراه نیزان دست به انتشار مجله‌ای در دانشسرا می‌زند.

چهار سال بعد در امتحانات نهایی رشته فلسفه مردود می‌شود. دلیل رد شدن نیز عقیده سارتر در مورد فلسفه بود. او عقیده داشت «فلسفه فهمیدنی است، نه حفظ کردنی». سال بعد (۱۹۲۹) در امتحانات نهایی جایگاه نخست نصیب سارتر می‌شود و «سیمون دوبووار» و «ژان هیپولیت» و «پل نیزان» مقام‌های بعدی را کسب می‌کنند.

سیمون دوبووار، فیلسوف، نویسنده و فمینیست فرانسوی همراه و همدم مادام‌العمر او بود. آشنایی این دو به سال ۱۹۲۹ و زمان آمادگی دوبووار برای امتحانات فلسفه در سوربن بازمی‌گردد. سیمون دوبووار دختر ناز پرورده‌ای که تحت سلطه قرار دادهای مذهب کاتولیک بود بعد از آشنایی با سارتر شدیداً و عمیقاً به او دلبسته می‌شود و تا آخر عمر با او همراه می‌ماند هر چند که این رابطه در سال‌های پایانی عمر سارتر تا حدودی ضعیف می‌شود.

پس از اتمام تحصیلات در دبیرستان‌های «لو آور» و «لیون» به تدریس فلسفه پرداخت. پس از مدتی تصمیم گرفت که برای کامل شدن تحقیقاتش در زمینه فلسفه پدیدار شناسی هوسرل راهی آلمان شود.با استفاده از یک بورس تحصیلی به آلمان رفت و در برلین به ادامهٔ تحصیل پرداخت. در اینجا بود که آشنایی عمیقتری با آثار فیلسوفان بزرگی همچون مارتین هایدگر (فلسفه اصالت وجود یا اگزیستانسیالیسم) و ادموند هوسرل (فلسفه پدیدارشناسی) پیدا کرد. اما پس از چندی تاب تحمل حکومت آلمان نازی را نیاورد، به پاریس برگشت و کار تدریس فلسفه را دنبال نمود.

سارتر از کودکی در پی کسب شهرت بود. به همین دلیل به نویسندگی روی آورد. با این همه مدت‌های مدیدی نوشته‌هایش یکی پس از دیگری از سوی ناشران بازگشت داده می‌شدند و او بدین خاطر نتوانست به آرزوی دیرینه‌اش جامه عمل بپوشاند. اما در ۱۹۳۸ و با نگارش نخستین رمان فلسفی‌اش با نام «تهوع» به شهرتی فراگیر دست یافت. در این رمان تکان دهنده دلهره وجود و بیهودگی ذاتی هستی، با جسارتی بی‌سابقه ترسیم شده‌است. پس از آن، نگارش مجموعه‌ای از داستان‌ها با نام «دیوار» (۱۹۳۹) را آغاز کرد که به دلیل شروع جنگ جهانی دوم ناتمام ماند. سارتر تا آخر عمر با سیمون دوبوار ارتباط داشت اما آنها که ازدواج را یک امر بورژوایی می‌دانستند، تا آخر عمر با هم ازدواج نکردند. یکی از مواردی که در آن سارتر همیشه مورد انتقاد بوده زندگی سه نفره او با دوبوار و یک دختر جوان بوده است. دوبوار که دو جنس گرا بود و به دختران جوان تمایل داشت با مشورت سارتر دختر جوانی را وارد روابط آنها می‌کرد و این روابط گاهی چند ماه طول می‌کشید. در جریان این روابط دخترانی مثل ناتالی سوروکین، وندا کساکیویکز و بیانکا لمبلین به شدت آسیب دیدند.

فعالیت‌های ادبی:

بطور کلی دو دوره در زندگی حرفه‌ای سارتر وجود داشت. اولین دورهٔ زندگی حرفه‌ای او دورهٔ پس از نوشتن اثر معروف‌اش، هستی و نیستی، بودو نوشتن رمان تهوع. سارتر به آزادی بنیادی انسان اعتقاد داشت و باور داشت که «انسان محکوم به آزادی است. »

سارتر و دوبووار در حال گفتگو با چه گوارا در کوبا، ۱۹۶۰
در دومین دورهٔ حرفهٔ زندگی‌اش، سارتر به‌عنوان روشن‌فکری فعال از نظر سیاسی شناخته می‌شد. سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز به‌طور رسمی به عضویت حزب کمونیست فرانسه درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایده‌های اگزیستانسیالیستی‌اش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشت‌اش را تعیین کند. وی هم‌چنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند. در سال ۱۹۶۴ جایزه ادبی نوبل به سارتر تعلق گرفت، ولی او از پذیرفتن این جایزه خودداری کرد. او در نامه‌ای که به آکادمی نوبل نوشت توضیح داد که نمی‌تواند جایزه را بپذیرد و نمی‌خواهد که هرگز نامش در فهرست دریافت‌کنندگان آن جایزه قرار گیرد. سارتر به‌عنوان یک نویسنده نمی‌خواست نامش با سازمانی مرتبط گردد.

نقد:

برخی فیلسوفان معتقدند که سارتر در کارهایش مفاهیم متناقضی را در کنار هم قرار داده است. برای مثال هربرت مارکوزه معتقد بود که افکار سارتر متناقض و بیش از حد ایده‌آل گراست و این ایده‌آل گرایی خلاف ادعای سارتر در مورد واقع گرایی است. همچنین، ریچارد وولهایم و توماس بالدوین نشان می‌دهند که نقد سارتر از فروید در واقع بر اساس یک تفسیر اشتباه از کارهای فروید بنیان نهاده شده است.

مرگ سارتر:

از سال ۱۹۷۳ به بعد تقریباً تمامی قدرت بینایی خود را از دست داده بود و دیگر قادر به نوشتن نبود، با این همه او سعی می‌کرد با انجام مصاحبه‌ها، دیدارها و حضور در مراسم کماکان چهره‌ای فعال و اجتماعی از خود نشان دهد. برای نمونه ملاقات او با «آندریاس بادر» زندانی سیاسی و عضو «فراکسیون ارتش سرخ» (RAF) در «زندان اشتوتگارت» (آلمان) توجه همگان را برانگیخت. ۱۹۷۹ در یک کنفرانس مطبوعاتی جنجالی به حمایت از آوارگان جنگ ویتنام (Boat people) پرداخت. در جایی دیگر از مبارزه مردم ایران علیه محمدرضاشاه پهلوی و آزادی زندانیان سیاسی و همچنین مبارزه مردم شیلی علیه دیکتاتوری آگوستو پینوشه طرفداری نمود.

در سال ۱۹۸۰ روزنامه «نوول ابزرواتور» اقدام به انتشار گفتگوی سارتر با «بنی لویس» – فیلسوف و نویسنده – نمود که شگفتی همگان از جمله دوبوار را بهمراه داشت. سارتر در این مصاحبه به بحث در مورد نکاتی همچون «روابط میان فردی و شرایط اجتماعی» پرداخت. این گفتگو تا حدی نشانگر تطابق نظریات سارتر و لویس بود.

ژان-پل سارتر در روز ۱۵ آوریل ۱۹۸۰ در سن ۷۵ سالگی در بیمارستان بروسه پاریس در پی خیز ریوی از دنیا رفت. او حتی تا پایان عمر یک چهره سرشناس جهانی باقی‌ماند؛ خبر درگذشت او به سرعت در سراسر جهان پخش شد و حدود ۵۰ هزار نفر در پاریس در مراسم خاکسپاری اش شرکت کردند، در حالی که بیش از ده سال از افول سارتر در فرانسه گذشته بود. این مراسم پرجمعیت‌ترین تشییع جنازه یک فیلسوف در قرن بیستم بود؛ از این نظر می‌توان او را به ولتر – فیلسوف بزرگ عصر روشنگری فرانسه – تشبیه نمود.

خاکستر او در گورستان مون‌پارناس در حوالی محل زندگی دوران پیری اش در محله‌ای از پاریس به خاک سپرده شد، جایی که ۶ سال بعد همسفر زندگی اش سیمون دوبووار به همراهش آرمید. ۳ سال پس از مرگ سارتر، سیمون دوبووار کتابی با نام تشریفات خداحافظی در مورد مرگ وی منتشر کرد. یک هفته بعد از مرگ سارتر روی جلد هفته نامه نوول ابزرواتور که سارتر به آن علاقه داشت و واپسین گفتگوهایش هم در آن منتشر شده بود، بر زمینهٔ سرمه‌ای تیره تصویر درشتی از چهرهٔ سال خوردهٔ سارتر چاپ شد، و زیر آن با حروف سفید واپسین عبارت کتاب واژه‌ها آمد:
«تمامی یک انسان، از تمامی انسان‌ها ساخته شده و برابر کل آن‌ها ارزش دارد، و ارزش هر یک از آن با او برابر است.»

منبع: تهوع- ژان-پل سارتر- ترجمه امیر جلال الدین اعلم- انتشارات نیلوفر- چاپ هفتم- ۱۳۸۳- تهران
غَثیان (تهوع)- ژان-پل سارتر- ترجمه مهدی روشن زاده- انتشارات فرهنگ جاوید- چاپ اول- ۱۳۹۱- تهران

زندگانی مک سنت

مک سنت (انگلیسی: Mack Sennett؛ ۱۷ ژانویهٔ ۱۸۸۰ – ۵ نوامبر ۱۹۶۰) یک هنرپیشه، کارگردان، تهیه‌کننده، فیلم‌نامه‌نویس، مجری، آهنگ‌ساز، مجری تلویزیون و فیلم‌بردار کانادایی‌الاصل و زاده ایالات متحده آمریکا بود. وی بین سال‌های ۱۹۰۸ تا ۱۹۴۹ میلادی فعالیت می‌کرد.

مک سنت را مبتکر سبک کمدی بزن و بکوب در سینما می‌دانند. در دوران خودش به «سلطان کمدی» مشهور بود. فیلم کوتاهش با عنوان «کُشتی با شمشیرماهی» برندهٔ اسکار بهترین فیلم کوتاه سال ۱۹۳۲ شد و خودش در سال ۱۹۳۷ یک جایزه اسکار افتخاری گرفت.

زندگی:

با نام میکال (یا مایکل) سینوت در دنویل، کبک کانادا به دنیا آمد. فرزند خانوادهٔ ایرلندی کاتولیک مهاجر با پدری که در روستای تون‌شیپس شرقی آهنگر بود. وقتی میکال هفده ساله می‌شود خانواده به کنتیکت نقل‌مکان می‌کند.

خانواده مدتی را در نورتهامپتون، ماساچوست سر می‌کند و این‌جا، به‌نقل از زندگی‌نامهٔ خودنوشتش، جایی‌ست که سنت با دیدن یک نمایش وودویل به صحنهٔ تئاتر علاقه‌مند می‌شود. خودش ادعا کرده که محترم‌ترین وکیل و شهردار نورثهمپتون، جان کالوین کولیج (که بعدها رئیس‌جمهور آمریکا شد) و مادر خود سنت، تمام تلاش‌شان را کردند تا او را از تئاتر منصرف کنند.

در نیویورک سیتی، سنت تبدیل به بازیگر، خواننده، رقاص، دلقک، طراح صحنه و کارگردان استودیوی بیوگراف شد. بزرگ‌ترین اتفاق در دورهٔ کار بازیگریش که دور از چشم‌ها مانده، این واقعیت است که مک سنت بین سال‌های ۱۹۱۱ تا ۱۹۱۳ یازده بار نقش شرلوک هولمز را بازی کرد. گرچه که همه‌شان پارودی بودند.

استودیوهای کی‌استون:

با سرمایهٔ مالی آدام کسل و چارلز او. بومن از نیویورک، سنت در ۱۹۱۲ استودیوی کی‌استون را در ادندال، کالیفرنیا (که حالا بخشی از اکو پارک است) پایه‌گذاری کرد. ساختمان اصلی استودیو که در واقع اولین صحنهٔ سرپوشیدهٔ فیلم‌سازی در تاریخ سینماست، هنوز همان‌جاست. بازیگران مهم فراوانی کارشان را با سنت شروع کردند. کسانی همچون چارلی چاپلین، میبل نورماند، فتی آربوکل، ریموند گریفیث، گلوریا سوانسون، فورد استرلینگ، اندی کلاید، چستر کونکلین، پولی موران، لوییز فازندا، بینگ کرازبی و دبلیو. سی. فیلدز.

کمدی اسلپ استیک سنت با تعقیب‌های دیوانه‌وار ماشین‌ها و جنگ با پرتاب پای به یکدیگر شناخته می‌شود. اولین کمدین او میبل نورماند بود که تبدیل به ستارهٔ بزرگی شد. (و با سنت رابطهٔ خصوصی پرشروشوری داشتند) در ۱۹۱۵ استودیو کی استون تبدیل به واحد مستقلی از شرکت فیلمسازی بلندپرواز مثلث شد. جایی که سنت به دو غول فیلمسازی آن زمان، د. و. گریفیث و توماس اینس پیوست.

فیلم‌شناسی:

از فیلم‌ها یا برنامه‌های تلویزیونی که وی در آن نقش داشته است می‌توان به فیلم جانی، در کالیفرنیای قدیم، رام کردن زن سرکش، پتک کشنده، ضربه فنی، گوشه‌ای در گندم، یک روز شلوغ، مرد مال‌دوست، ماشین سواری میبل، روز شلوغ میبل، آوای وحش، فریب، شیطان، قربانی، پای چوبی، در ایتالیای کوچک، رستاخیز اشاره کرد.

مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا. «Mack Sennett». در دانشنامهٔ ویکی‌پدیای انگلیسی