زندگانی جلال‌الدین خوارزمشاه

جلال الدنیاء و الدین ابوالمظفر مِنکُبِرنی بن محمد (زاده:۵۹۶ هجری قمری – درگذشت:۶۲۸ هجری قمری) آخرین پادشاه سلسلهٔ خوارزمشاهیان است. لغت نامه دهخدا تلفظ منکبرنی را به کسر میم و ضم کاف و کسر ب آورده‌است اما همان‌جا هم تصریح شده‌است که تلفظ دقیق و معنی این کلمه هنوز معلوم نیست.

دین و مذهب:


جلال الدین در حال عبور از رود سند برای گریختن از چنگیزخان و سپاهش‌عمده دوران وی به جنگ با مغولان، خلیفه و ملکه گرجستان گذشت.

سلطان جلال‌الدین منکبرنی فرزند ارشد سلطان محمد خوارزمشاه بود اما به دلیل نفوذ بالایی که مادر بزرگش ترکان خاتون داشت اجازه نمی‌داد تا سلطان محمد خوارزم شاه اورا به عنوان ولیعهد خود انتخاب کند، او هنگام فرار سلطان محمد از سپاهیان چنگیز، همراه پدر بود، محمد در جزیرهٔ آبسکون پسرش قطب الدین را خلع و وی را به جانشینی نامزد کرد و دو برادرِ او را به قبول حکم او مأمور ساخت اما پس از مرگ محمد برادران، در صدد قتل جلال‌الدین برآمدند که با هوشیاری اینانج خان که از امیران دلیر سلطان بود از مهلکه گریخت.

بعضی از صفات جلال الدین:

مردی بود اسمر (گندم‌گون) و تقریباً کوتاه بالا و ترک شکل و ترکی گوی بود که به پارسی هم سخن می‌گفت. شجاعت او زبان زد بود و از تمام لشکر دلیرتر، به هر چیز غضب نمی‌کرد و دشنام نمی‌داد و خنده او جز تبسم نبود. سخن بسیار نمی‌گفت و عدل را دوست داشت و بر رعیت مهربان بود. زیر نامه‌های خویش عبده و گاه خادمه می‌نوشت و اصرار داشت اورا سلطان خطاب نکنند.

زندگی:


سکه یاد بود سلطان جلال الدین خوارزمشاه در گرگانج

او بر خلاف پدرش از رویارویی با مغولان هراسان نبود. به گفته ابن اثیر زمانی که پدرش در سمرقند برای فرار از دست لشکریان مغول برنامه‌ریزی می‌کرد، جلال الدین و شهاب الدین خیوقی تأکید داشتند که باید با تمام قوا به رویارویی دشمن شتافت و با آن جنگید.

بعد از مرگ سلطان محمد خوارزمشاه او با سپاهی که برای او باقی‌مانده بود عزم خود را برای مقابله با سپاه مغول جزم نمود. او از کرانه دریای کاسپین مجدداً به سمت شرق حرکت کرد تا خود را برای رویارویی با مهاجمان مهیا سازد. او در سال ۶۱۷ ق/۱۲۲۱ م به سمت نیشابور، غزنه و هرات حرکت نمود و درگیری‌هایی نیز با مغولان پیدا کرد. آوازه مبارزات جلال الدین به گوش چنگیز خان رسید و او سپاهی با سی هزار مرد جنگی به فرماندهی شیگی قوتوقو به سمت او روانه کرد. سپاه جلال الدین و شیگی قوتوقو در نزدیکی پروان با یکدیگر جنگیدند که به شکست لشکریان شیگی قوتوقو انجامید. این پیروزی‌ها به خاطر طمع شرم آور سپاهیان جلال الدین در تقسیم غنائم و رشک برادران جلال الدین بر وی زودگذر و نا پایدار بود. به گفته جوینی نهایتاً در سال ۶۱۸ ق/۱۲۲۱ م شخص چنگیز خان عزم نبرد با جلال الدین کرد و در ساحل رود سند با وی گلاویز شد. جلال الدین با سپاهش به قلب دشمن زد که باعث درهم فروریختن سپاه چنگیز شد و پی چنگیز افتاد اما ده هزار سواری که چنگیز به کمین گماشته بود باعث برهم زدن اوضاع و پراکنده شدن سپاه جلال الدین شد و پسر هشت ساله جلال الدین به دستور چنگیز در میان میدان نبرد کشته شد در این نبرد لشکر جلال الدین در هم فروریخت ولی شخص جلال الدین شجاعانه جنگید زمانی که سلطان به خیمه مادر و همسر و حرم خود نزدیک شد شیونشان برآمد که مارا بکش تا به دست تاتار اسیر نشویم که سلطان دستور غرق کردن ایشان را داد. در انتهای نبرد او از ارتفاع ده متری اسب خویش را در آب انداخت و مغولان در صدد تعقیب او برآمدند ولی با ممانعت چنگیز خان روبرو شدند، چرا که او می‌خواست نحوه عبور جلال الدین از رود سند را مشاهده کند. جلال الدین با یک شمشیر و نیزه و سپر از رود سند گذشت و چنگیز خان با مشاهده این صحنه روی به پسران آورد و گفت: «از پدر، پسر چنین باید». که به این مسئله اشاره داشت که سلطان محمد همیشه در حال گریز از وی بود.

جلال الدین به تنهایی روانه هندوستان شد، سه سال در آنجا ماند و سپاهی برای خود ترتیب داد. از این پس بود که جلال الدین به سمت غرب متمایل شد تا اوضاع درونی نابسامان ایران را اصلاح کند تا پس از آن اسب را برای مصاف با مغولان زین کند. در ابتدا لشکر او فاقد تجهیزات لازم و کافی بود. به روایت نسوی وقتی از لاهور به سمت سیستان و بلوچستان حرکت می‌کرد، سپاهیان وی حدود چهار هزار تن بودند که بر درازگوش و گاو نر سوار بودند.

تلاش ناموفق برای اتحاد با خلیفه در برابر مغولان:

در سال ۶۲۱ قمری جلال الدین با سپاهیان همراهش وارد شاپورخواست (خرم‌آباد) شد. وی برای بازیابی نیروهایش یکماه در این شهر توقف کرد و برخی از امرای لر به خدمتش رسیده و به وی پیوستند. جلال الدین پیکی نزد خلیفه عباسی الناصر لدین الله فرستاد و از وی درخواست کمک برای رویارویی با مغولان کرد. خلیفه که از پدر وی کینه داشت به جای پاسخگویی به درخواست کمک وی دو سپاه از شمال و جنوب به قصد نابودی وی روانه کرد. سپاه نخست از جنوب و تحت فرمان قشتمور بود و سپاه دوم از اربیل به فرماندهی امیر مظفرالدین به سمت وی حرکت کرد. قصد این دو سپاه محاصره جلال الدین از دو جهت بود. سپاه ممالیک زودتر از سپاه اربیل به وی رسید. جلال الدین به قشتمور فرمانده پیغام داد که برای جنگ نیامده و قصدش همکاری با خلیفه است اما قشتمور که به تعداد نفراتش مغرور بود به وی حمله کرد. نفرات جلال الدین تقریباً یک دهم سپاه قشتمور بودند به همین دلیل وی نخست وانمود کرد که از حمله سپاهیان قشتمور ترسیده و در حال گریز است. سپاه قشتمور به دنبال وی حرکت کردند و پس از رسیدن به نقطه مورد نظر افراد کمین کرده جلال الدین به آنها حمله کرده و آنها را تار و مار کردند. سپاه خلیفه روی به گریز آوردند و جلال الدین تا نزدیک بغداد آنها را تعقیب کرد. جلال الدین از نزدیک بغداد بازگشت و به وی خبر رسید که لشکری از سمت اربیل به سمت وی در حرکت است. اینبار وی از راه کوهستان حرکت کرد و لشکر اربیل را غافلگیر کرده و فرمانده آن مظفرالدین را اسیر کرد. وی با مظفر الدین به نرمی برخورد کرد و وی را آزاد نمود سپس به سمت تبریز رفت و شهر تبریز را محاصره کرد.

حاکم شهر اتابک ازبک پیش از رسیدن وی شهر را ترک کرده و همسرش را به جای خود گذاشته بود. همسر وی که در خود توان مقابله نمی‌دید به جلال الدین پیغام داد که شوهرش وی را سه طلاقه کرده و وی حاضر است به عقد وی در آید و هدایای زیادی هم به وی تقدیم کرد اما قرار بر این گذاشت که در شهر دیگر این عقد صورت گیرد. جلال الدین قبول کرد و ملکه و جلال الدین هردو به خوی و سپس به نخجوان رفته و ازدواج در این شهر انجام شد. از این پس جلال الدین به جنگ با گرجیان مشغول شد.

در فاصله سالهای ۶۱۹ ق/۱۲۲۲ م و ۶۲۳ ق/۱۲۲۶ م جلال الدین به کرمان، فارس، اصفهان، خوزستان، شوشتر، اربیل، آذربایجان، اران، مراغه، تبریز، خوی، تفلیس، ارمنستان، اخلاط و نواحی دیگر لشکر کشی نمود. فتح تفلیس که بیش از یک قرن در دست گرجیان بود و حتی سلجوقیان در اوج قدرت خویش از تصرف آن عاجز بودند، جلال الدین را به اوج شهرت رساند. جلال الدین هنگام این لشکر کشی‌ها در برخی شهرها (مانند اخلاط) اقدام به قتل‌عام و یا غارت (تفلیس و حوالی شهر بغداد) می‌کرد.

پس از مراجعت وی از هند، اولین برخورد او با مغولان در سال ۶۲۴ ق/۱۲۲۷ م رخ داد. جنگهای جلال الدین با مغولان عمدتاً با پیروزی مغولان همراه بود و تنها پیروزی جلال الدین در رمضان ۶۲۵ ق/۱۲۲۸ م رخ داد. سرانجام اوکتای پسر چنگیز خان در سال ۶۲۸ ق/۱۲۳۰ م سپاهی مرکب از سی هزار مرد جنگی را برای اتمام کار جلال الدین به سمت اران گسیل داشت. سرعت عمل لشکریان مغول حیرت‌انگیز بود. جلال الدین در همین اثنا در ۲۸ رمضان ۶۲۷ از سلطان علاءالدین کیقباد از سلاجقه روم در نزدیکی ارزنجان شکست خورد و به آذربایجان گریخت و لشکریان خود را به دشت مغان به استراحت فرستاد و خود به باده گساری پرداخت.

هنگامیکه در سپیده دم شوال ۶۲۸ ق/۱۲۳۱ م در شهر آمد(دیاربکر کنونی) از خواب عشرت و مستی برخاست لشکر مغول را در نزدیکی خویش یافت وی به کنار ارس گریخت و از آنجا به ارومیه رفت تا از ملوک آن سامان کمک گیرد اما کسی او را یاری نکرد. در نزدیکی دیاربکر مغولان بر سر او ریختند ولی او جان به در برد و بناچار به میافارقین فرار کرد و در نیمهٔ شوال ۶۲۸ در کوه‌های اطراف آن شهر به دست جمعی از کردان که راه را بسته بودند غارت شد و زمانی که قصد کشتن اورا کرده بودند حقیقت سلطان بودنش را به بزرگ آنان گفت و وعده ملک شدن یکی از شهرها را به او داد و او پذیرفت اما زمانی که آن کرد به کوه رفته بود تا اسبان را بیاورد توسط یکی از افرادش کشته شد.

با مرگ جلال الدین، اصلی‌ترین نیروی مقاومت در مقابل مغولان در هم شکست و نه سلاطین ایوبی و نه سلاجقه روم از عهده مهار این سیل بنیان کن بر نیامدند.

در تعقیب جلال الدین:

سردار مغول جورماغون نویان که در جنگهای ایران بوده‌است برای خاتمه کار جلال الدین خوارزمشاه و کار فتح آذربایجان و کردستان که هنوزمفتوح باقیمانده بود انتخاب شد. وی به سنه ۶۲۸ ابتدا با ۵۰ هزارتن حرکت نمود ولی با کمک‌هایی که ازجانبامرا و حکام ترکستان و حکام مغولی خوارزم گرفت و نیز به اضافهٔ حشرهایی که در خراسان به چنگ آورد تعداد نفرات اردو به صد هزارنفررسید. از راه اسفراین وری خویش را به مناطق غربی ایران رسانیدند و در آن موقع جلال الدین درخوی به سر می‌برد. پایان کار جلال الدین پس از چند زد و خورد با مغولان رفتن به دیاربکر و فرار به کوه‌های میافارقین و ناپدیدی یا مقتولی اش بود. بعد از ماجرای جلال الدین، مغولان به سه دسته شدند که دسته اول به سراغ تسخیر و غارت دیاربکر و ارزروم ومیافارقین و ماردین و نصیبین و موصل رفتند و تا سواحل رود فرات تاختند و در این حمله چگونه خون ریخته و ویران کردند که دیگرهیچ نیرویی تاب جنگ با مغول را نداشت. دسته دوم به سوی شهربدلیس روان شدند وبعد از تصرف آن همه جا را به آتش کشیده و غارت کردند، مردم را یکسره به قتل کشیدند، باغ‌ها را ویران و ریشه کن کردند، مزارع را به آب بستند و همین کار را بعضی از نواحی اخلاط انجام دادند. دسته سوم به ۱۹ ذیقعده ۶۲۸ هجری برمراغه مسلط یافته و سپس از راه آذربایجان به اربل آمدند و کشتاری فجیع برپا کرده و پس به انتظار رسیدن خبری از سرنوشت جلال الدین، مدتی دراربل ماندند؛ و پس به سنه ۶۲۹ هجری عازم فتح تبریز شدند. به صلاح دید قاضی شهر، مردم شهر را به اطاعت درآورد و هدایایی نفیس و زیاد برای اکتای قاآنئ و فرمانده سپاه جورماغون تقدیم نمود؛ و متعهد شده و هرسال خراجی گزاف بپردازند و عدهٔ زیادی از صانع و هنرمندان نام آوازه تبریز را نیزبرای تزیین بارگاه اکتای قاآن، به نزد وی روان کردند و به این عمل تبریز از شرکشش مردم، ویرانی و سوختن نجات یافت. سپس مغولان متوجه عراق و بین‌النهرین گرید. درآن وقت المستنصرخلیفه عباسی از سلاطین ممالک خویش طلب کمک خواست؛ که الملک الکامل شاه مصروالملک ناصرداود والملک الاشرف شاهان ایوبی شام و نیز علاءالدین کی قباد شاه سلجوقی روم به کمک وی شتافتند ولی قبل از این که این ارتش بتواند با مغولان رودررو شوند، چند دستگی و نفاق میان آنان به وجود آمده بود ازهم پاشیده شدند و هرکدام ازروسای ممالک، راه خویش را جدا درپیش گرفتند وسپس به جان یکدیگر افتاده تا ممالک یکدیگر را تسخیرکنند درحالی که مغولان مشغول تسخیرنواحی دیگری آذربایجان، گیلان و ارمنستان بودند. جورماغون دراین سرزمین‌ها، به عنوان داروغه چی یا حاکم نظامی باقی ماند وطی ده سال بسیاری تاز کشورهای کوچک قفقاز در مجاورت قلمرویش را تصرف کرد و در سنه ۶۳۴ راه خویش را به جانب پادشاهی گرجستان گشود. داروغه چی دیگری برای تحکیم سلطه بر آسیای غربی اعزام گشت، که مغولان با تحکیم اقتدار خویش براین حوالی زمینه را برای یورش به غرب فراهم آورد.

ویژگیهای جلال الدین از دید مورخین:

به عقیده مورخین ضعف درونی سپاهیان، آشفتگی سیاسی ایران و حسادت برادران و اطرافیان جلال الدین و عیاشی وی از دلایل اصلی شکست او بود.

او در جنگ با مغولان فاقد سیاست خاصی بود و علی‌رغم شجاعت، اغلب اوقات را پس از جنگ به عیاشی می‌گذراند. پس از فتح هر شهر رفتارش با بزرگان و مردم بسیار متکبرانه بود تا جاییکه هیچ‌کس مایل به همراهی با وی نمی‌شد. همچنین جنگ‌های فاقد نقشه وی تنها مغولان را به سراسر سرزمین ایران کشاند و ویرانیها را شدت بخشید.

کمال الدین اسماعیل فرزند جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی در هنگام فتح اصفهان بدست جلال الدین خوارزمشاه شعری سرود که بدین شرح می‌باشد:

مژده که خوارزمشاه شهر صفاهان گرفت ملک عراقین را همچو خراسان گرفت
ماهچهٔ چتر او قلهٔ گردون گشاد مورچهٔ تیغ او ملک سلیمان گرفت

فرزندان جلال الدین:
سلطان جلال الدین بر اساس آنچه استاد مینوی اشاره کرده‌است، دارای چهار فرزند بوده‌است. یک فرزند سه سالهٔ او به نام قیقمار شاه یا قیقمار که خواهر شهاب الدین سلیمان شاه، حاکم ایوه زاده شده بود. این زن را خوارزمشاه پس از مراجعت از هند و هجوم به بغداد، در راه خود به آذربایجان به همسری گرفته‌است. نام این زن ملکه خاتون بود. (به نظر می‌رسد ملکه خاتون عنوان کلی زنان شاه بوده‌است. زیرا در چند مورد این عنوان به همسران سلطان داده شده‌است) قیقمار پس از تولد سه سال عمر کرد. در روایتی در جریان محاصره اخلاط مرد یا به روایتی دیگر به وسیله دایه خواهر خود زهر خورانده شد.

پسر دیگر جلال الدین ممنگ طوی شاه نام داشت. او همان فرزندی است که در نبرد سند به دست مغولان اسیر شد و در حالی که فقط ۷ سال داشت، به فرمان چنگیز کشته شد.

فرزند دیگر جلال الدین دوشی خان یا دوش خان بوده‌است؛ که مادر او را کنیزکی می‌دانستند که جلال الدین او را به اخش ملک بخشیده بود. دوشی در جریان محاصره اخلاط در گذشت.

جلال الدین دو دختر داشت یکی از آنها، همان دختری است که دایه او متهم به مسموم ساختن و کشتن قیقمار شاه بود. (این دختر نوهٔ اتابک سعد بن زنگی بود) دومین دختر سلطان، همراه آن بخش از حرم پادشاهی به اسارت مغولان درآمده بود، به مغولستان برده شده و در آنجا پرورش یافت. او در هنگام اسارت دو ساله بود. مادر او، که معلوم نیست کدام یک از همسران جلال الدین است به ازدواج جرماغون سردار مغول در می‌آید.

منبع: سیرت جلال الدین مینکبرنی – نوشته شهاب الدین محمد خرندزی زیدری نسوی

زندگانی میرزا علی نقى حکیم‌الممالک

نویسنده : سیدسعید میرمحمدصادق
حکیم‌الممالک ، لقب میرزا علی‌نقى، از رجال معروف دوره ناصرالدین شاه قاجار. وى در ۱۲۴۰ به دنیا آمد. پدرش، حاج آقااسماعیل جدیدالاسلام، پیشخدمت‌باشى محمدشاه و ناصرالدین شاه بود (اعتمادالسلطنه، ۱۳۶۳ش ب، ص ۴۶؛ محبوبی‌اردکانى، ص ۵۰۷، ۵۳۷).

میرزا علی‌نقى در شانزده سالگى به منصب پیشخدمتىِ حضور رسید. مقدّمات علم طب را نزد میرزا ابوالحسن سلطان‌الاطباء اصفهانى فراگرفت. سپس، به دستور ناصرالدین شاه، به تحصیل حکمت، ریاضیات، زبانهاى خارجى و طب در دارالفنون مشغول شد (شرف، ش ۶۵، ص ] ۲[؛ مدایح‌نگار، ص ۲۶۴). درس طب را نزد ادوارد پولاک* آموخت. او از جمله پزشکانى بود که در دوره اول دارالفنون فارغ‌التحصیل شد (روزنامه وقایع اتفاقیه، ش ۲۷۱، ص ۴؛ مستوفى، ج ۱، ص ۸۶). در ۱۲۷۲ همراه فرخ‌خان امین‌الدوله (سفیر ایران در عثمانى و «سفیر فوق‌العاده» در دربار فرانسه و انگلستان)، در مقام نایب دوم سفارت، مأمور حل منازعه ایران و انگلیس بر سر هرات شد (سرابى، ج ۱، ص ۵۴؛ اعتمادالسلطنه، ۱۳۶۷ـ ۱۳۶۸ش، ج ۲، ص ۱۱۰۹). در مأموریت امیر نظامِ گروسى*، وزیر مختار ایران در فرانسه، نیز نیابت سفارت را برعهده داشت (شرف، ش ۶۵، ص ]۲ـ ۳[؛ مدایح‌نگار، ص ۲۶۶ـ۲۶۷). میرزا علی‌نقى هنگام اقامت در پاریس، علاوه بر انجام دادن امور سفارت، به تحصیل طب ادامه داد. در همان زمان، همراه فرخ‌خان امین‌الدوله به بلژیک رفت. میرزا آقاخان نورى، صدراعظم ناصرالدین شاه، به همراهى او با فرخ‌خان معترض بود و می‌گفت اگر میرزا علی‌نقى در علم طب تحصیل کند، مفیدتر خواهد بود، زیرا وزیر خارجه نمی‌شود و از سفارت نیز هیچ نخواهد فهمید (آقاخان نورى، ص ۱۴۷ـ۱۴۸؛ امین الدوله غفارى، قسمت ۲، ص ۲۳۴).

پس از بازگشت اعضاى سفارت فرانسه به ایران، میرزا علی‌نقى در پاریس ماند (سرابى، ج۱، ص ۴۱۳). وى ضمن تحصیل، به مطالعه زبان فرانسه می‌پرداخت (حکیم‌الممالک، ۱۳۴۹ش، ص ۱۶۴). پس از اتمام تحصیلاتش و گرفتن دیپلم و اجازه‌نامه مخصوصِ طبابت، به ایران بازگشت و پزشک مخصوص ناصرالدین شاه شد. در ۱۲۸۴، با شیوع وبا در تهران، به دستور شاه و به همراهى دکتر طولوزان* و مشاوره میرزایوسف مستوفى الممالک (وزیر مالیه) و میرزا عیسى (وزیر دارالخلافه)، مأمور حفظ سلامتى شهر شد. در همان سال، در نخستین سفر ناصرالدین شاه به خراسان، میرزا علی‌نقى همراه شاه بود و لقب حکیم‌الممالک گرفت (شرف، ش ۶۵، ص ] ۳[؛ اعتمادالسلطنه، ۱۳۶۳ـ ۱۳۶۷ش، ج ۳، ص ۱۸۹۲؛ مدایح‌نگار، ص ۲۶۷ـ ۲۶۹). وى خاطرات این سفر را، براساس یادداشتهاى ناصرالدین‌شاه، نوشت که با نام روزنامه سفر خراسان چاپ شده است (رجوع کنید به حکیم‌الممالک، ۱۳۵۶ش ص ۴۶۱). در ۱۲۸۶، در سفر ناصرالدین شاه به گیلان نیز حکیم‌الممالک حضور داشت (روزنامه دولت علیه ایران، ش۶۴۰، ص ]۱ـ ۴[؛ صدیق‌الممالک، ص ۱۵۶). همچنین در سفر ۱۲۸۷ شاه به عتباتِ عراق، همراه او بود، ولى به سبب بیمارى نتوانست به سامرا برود (ناصرالدین قاجار، ۱۳۶۳ش ب، ص ۴۹، ۱۱۶، ۱۴۶). وى در ۱۲۸۸، ناظم دفترخانه مبارکه شد (اعتمادالسلطنه، ۱۳۶۳ـ۱۳۶۷ش، ج ۳، ص ۱۹۲۳). در سفر اول شاه به اروپا در ۱۲۹۰، حکیم‌الممالک افزون بر اینکه پزشک شاه بود، ایشیک آقاسى* نیز بود و نشانهاى اروپایى بسیارى دریافت کرد (ایران، ۱۲۹۰، ش ۱۶۴، ص ] ۱[؛ مدایح‌نگار، ص ۲۷۲؛ مستوفى، ج ۱، ص ۱۲۶). در ۱۲۹۱ به عنوان محصل، زیر نظر میرزا یوسف مستوفی‌الممالک، به مطالبات تلگرافخانه‌هاى روس و انگلیس از ایران رسیدگى کرد (هدایت، ص ۶۳). حکیم‌الممالک در ۱۲۹۲ از کار تنظیم امور دفترخانه مبارکه استعفا کرد و مسئولیت «اداره ملبوس نظام» و مخزن تدارکات سپاه به وى واگذار شد (ایران، ۱۲۹۲، ش ۲۶۳، ص ] ۲[). وى همچنین براى شاه «روزنامه ترجمه شده» می‌خواند (اعتمادالسلطنه، ۱۳۵۰ش، ص ۱۲).

در صفر ۱۲۹۳، حکیم‌الممالک به حکومت عراق (اراک) و بروجرد منصوب شد (ایران، ۱۲۹۳، ش ۲۸۲، ص ] ۲[؛ اعتمادالسلطنه، ۱۳۶۳ـ۱۳۶۷ش، ج ۳، ص ۱۹۶۳). در ۱۲۹۵، در سفر دوم شاه به اروپا همراه وى بود (ناصرالدین قاجار، ۱۳۷۹ش، ص ۵۹). بعد از بازگشت از اروپا، در صفر ۱۲۹۶ بار دیگر به حکومت عراق و ریاست سپاه ولایت خمسه منصوب شد و رتبه میرپنجى (رجوع کنید به میرپنج*) گرفت. در ۱۲۹۸ نیز وزیر معادن گردید. همچنین به عضویت «دارالشوراى کبرى» (مجلس دربار اعظم) درآمد (ایران، ۱۲۹۶، ش ۳۷۷، ص ] ۳[؛ شرف، ش ۶۵، ص ] ۴[؛ اعتمادالسلطنه، ۱۳۶۳ـ ۱۳۶۷ش، ج ۳، ص ۱۹۹۱، ۲۰۱۸؛ صدیق‌الممالک، ص ۲۲۲). در رمضان همان سال، از وزارت معادن خلع و مواجبش قطع شد (اعتمادالسلطنه، ۱۳۵۰ش، ص ۹۹، ۱۰۵).

سال بعد در وزارت عدلیه به خدمت گمارده شد (شرف، ش۶۵، ص ] ۴[؛ اعتمادالسلطنه، ۱۳۶۳ـ۱۳۶۷ش، ج ۲، ص ۱۲۵۵، ج ۳، ۲۰۳۵). در سفردوم ناصرالدین شاه به خراسان نیز همراه وى بود (ناصرالدین قاجار، ۱۳۶۳ش الف، ص ۳۸؛ اعتمادالسلطنه، ۱۳۶۳ش الف، ص ۴۸). در ۱۳۰۲ باردیگر حاکم عراق (اراک) و بروجرد شد. وى در آن دوران حساب دیوان بروجرد را نپرداخت و بدهى بسیارى به بارآورد، به طورى که حتى پس از تخفیف گرفتن مبلغى کلان، باز هم بدهکار بود و و به‌سختى گذران زندگى می‌کرد (رجوع کنید به حکیم‌الممالک، ۱۳۴۴ش، ص ۲۲ـ۲۳؛ سپهر، ۱۳۶۸ش ب، ص ۱۹).

در محرّم ۱۳۰۶، ناصرالدین شاه به امین‌السلطان (صدراعظم) فرمان داد که حکیم‌الممالک را در وزارت دربار و داخله به کار گیرد (ایران، ۱۳۰۶، ش ۶۶۵، ص ۲ـ۳). در این سال، حکیم‌الممالک به عضویت مجلس دربار اعظم درآمد و سپس به حکومت گلپایگان، خوانسار و کمره منصوب شد (شرف، همانجا؛ ایران، ۱۳۰۶، ش۶۸۰، ص ۲؛ اعتمادالسلطنه، ۱۳۶۳ش ب، ص ۳۸۵). بنابر قولى، ناصرالدین شاه او را براى دور کردن از تهران و جلوگیرى از دخالتهایش در امور دربار، به گلپایگان فرستاد (اعتمادالسلطنه،۱۳۵۰ش، ص ۶۲۴). حکیم‌الممالک در ۱۳۰۸ در گلپایگان دیوان و مجلس تحقیقاتى، متشکل از هفت نفر، ترتیب داد، که به همه امور شهر، از جمله جرائم و امور مالى، رسیدگى کنند (ایران، ۱۳۰۸، ش۷۵۰، ص ۴). در جمادی‌الاولى ۱۳۰۹، او به حکومت عراق منصوب شد و لقب والى گرفت (ایران، ۱۳۰۹، ش ۷۷۵، ص۲؛ اعتمادالسلطنه، ۱۳۵۰ش، ص ۷۸۲؛ صدیق‌الممالک، ص۲۵۸). وى در این دوره نیز مبالغى از پول دیوان و مردم را حیف ‌و میل کرد (اعتمادالسلطنه، ۱۳۵۰ش، ص ۹۹۵).

در ۱۳۱۵، در زمان حکومت مظفرالدین شاه، حکیم‌الممالک در مقام کارپرداز به بغداد رفت (سپهر، ۱۳۶۸شالف، ص ۱۳۵، ۱۷۴). در ۱۳۱۷ حاکم قم شد (صدیق‌الممالک، ص ۳۶۱) و در ذیحجه ۱۳۲۰، به علت سستى در حکومت و نارضایتى مردم، از حکومت قم خلع شد. حکیم‌الممالک در محرّم ۱۳۲۱ در تهران درگذشت (روزنامه ایران سلطانى، سال ۵۶، ش ۳، ص ۵؛ سپهر، ۱۳۶۸ش ب، ص ۱۵، ۱۹).

حکیم‌الممالک شعر نیز می‌سرود (رجوع کنید به اعتمادالسلطنه، ۱۳۵۰ش، ص ۲۸۴، ۲۹۲، ۵۴۶؛ مدایح‌نگار، ص ۲۷۵ـ ۲۸۴، ۵۵۴ـ۵۵۶). اعتمادالسلطنه (۱۳۶۳ش ب، ص ۲۶۳) او را ثانى خاقانى نامیده است. او بر زبان فرانسه مسلط بوده (فووریه، ص ۳۵۹) و ترجمه‌هایى نیز کرده، ولى اعتمادالسلطنه (۱۳۵۰ش، ص ۳۱۴) ترجمه‌هاى وى را درخور اعتماد ندانسته است. حکیم‌الممالک، علاوه بر ناصرالدین شاه، از طبیبان زنان شاه (امین اقدس، منیرالسلطنه مادر نایب‌السلطنه، و انیس‌الدوله) نیز بود (همان، ص ۳۴۹، ۵۴۶، ۵۶۹). اعتمادالسلطنه (۱۳۶۳ش ب، ص ۲۶۳) با آنکه وى را هم‌ردیف اطباى اروپا به‌شمار آورده در روزنامه خاطرات، با تعبیرات متملّق، نادان، فضول و بدذات (ص ۲۳۵، ۲۹۳، ۳۴۱، ۴۷۶) از او یاد نموده است؛ اما فووریه (همانجا) تحصیلات او را در موقعیت وى، چندان دخیل ندانسته است. حکیم‌الممالک در دوران حکومت عراق و بروجرد به مرمت بناهاى حکومتى و اماکن مقدّس پرداخت، از جمله باغ شاه و بقعه امامزاده جعفربن موسى کاظم علیه‌السلام، هر دو در بروجرد (رجوع کنید به ایران، ۱۲۹۶، ش ۳۸۸، ص ] ۲[، ۱۳۱۰، ش ۷۹۶، ص ۴؛ ناصرالدین قاجار، ۱۳۶۲ش، ص ۵۵).

از آثار حکیم‌الممالک است: روزنامه سفر خراسان، که در ۱۳۵۶ش در سلسله انتشارات فرهنگ ایران زمین، به کوشش ایرج افشار، چاپ شد؛ و نامه‌هاى حکیم‌الممالک به پدرش، که در واقع گزارش سفر او به اروپاست. حسین محبوبى اردکانى آنها را در مجله بررسیهاى تاریخى (سال ۵، ش ۴، مهر ـ آبان ۱۳۴۹، ص ۱۴۳ـ۱۸۸) به چاپ رسانده است. منطقه حکیمیه در شرق تهران از املاک حکیم‌الممالک بود که بعدها میرزا زین‌العابدین امام جمعه آن را خرید (اعتمادالسلطنه، ۱۳۶۳ش ب، ص ۱۲۰ـ۱۲۱؛ همو، ۱۳۶۷ـ ۱۳۶۸ش، ج ۴، ص ۲۰۵۷).

منابع : آقاخان نورى، «نامه میرزاآقاخان نورى به فرخ‌خان امین‌الملک درباره میرزاعلی ‌نقى حکیم‌الممالک»، چاپ حسین محبوبی‌اردکانى، مجله بررسیهاى تاریخى، سال ۵، ش ۴ (مهر ـ آبان ۱۳۴۹)؛ محمدحسن‌بن على اعتمادالسلطنه، تاریخ منتظم ناصرى، چاپ محمداسماعیل رضوانى، تهران ۱۳۶۳ـ۱۳۶۷ش؛ همو، روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، چاپ ایرج افشار، تهران ۱۳۵۰ش؛ همو، روزنامه‌هاى مرآت‌السفر و اردوى همایون، بخط میرزامحمدرضا کلهر، تهران ۱۳۶۳ش الف؛ همو، المآثر و الآثار، در چهل سال تاریخ ایران، چاپ ایرج افشار، ج ۱، تهران: اساطیر، ۱۳۶۳ش ب؛ همو، مرآهالبلدان، چاپ عبدالحسین نوائى و میرهاشم محدث، تهران ۱۳۶۷ـ ۱۳۶۸ش؛ فرخ‌بن مهدى امین‌الدوله غفارى، مجموعه اسناد و مدارک فرخ‌خان امین‌الدوله، قسمت ۲، چاپ کریم اصفهانیان، تهران ۱۳۴۷ش؛ ایران، ش ۱۶۴، ۴ ربیع‌الآخر ۱۲۹۰، ش ۲۶۳، ۵ شعبان ۱۲۹۲، ش ۲۸۲، سلخ ربیع‌الاول ۱۲۹۳، ش ۳۷۷، ۱۱ صفر ۱۲۹۶، ش ۳۸۸، ۲۱ جمادی‌الآخره ۱۲۹۶، ش ۶۶۵، ۸ محرّم ۱۳۰۶، ش۶۸۰، ۱۶ رجب ۱۳۰۶، ش۷۵۰، ۵ ذیحجه ۱۳۰۸، ش ۷۷۵، ۲۳ ذیقعده ۱۳۰۹، ش ۷۹۶، ۱۱ رمضان ۱۳۱۰؛ علینقی‌بن اسماعیل حکیم‌الممالک، «چند نامه از حکیم‌الممالک»، چاپ حسین محبوبى اردکانى، مجله بررسیهاى تاریخى ، سال ۵، ش ۴ (مهر ـ آبان ۱۳۴۹)؛ همو، روزنامه سفر خراسان، تهران ۱۳۵۶ش؛ همو، «نامه میرزاعلی‌نقى حکیم‌الممالک به ناصرالدین‌شاه و پاسخ آن»، وحید، سال ۲، ش ۱۱ (آبان ۱۳۴۴)؛ روزنامه ایران سلطانى، سال ۵۶، ش ۳، ۷ صفر ۱۳۲۱؛ روزنامه دولت علیه ایران، ش۶۴۰، ۱۴ ذیحجه ۱۲۸۶؛ روزنامه وقایع اتفاقیه، ش ۲۷۱، ۴ شعبان ۱۲۷۲؛ عبدالحسین سپهر، مرآت ‌الوقایع مظفرى؛ و، یادداشتهاى ملک‌المورخین، چاپ عبدالحسین نوائى، تهران ۱۳۶۸ش الف؛ همو ، یادداشتهاى ملک المورخین، در مرآت‌الوقایع مظفرى؛ و، یادداشتهاى ملک المورخین، چاپ عبدالحسین نوائى، تهران ۱۳۶۸ش ب؛ حسین‌بن عبداللّه سرابى، سفرنامه فرّخ‌خان امین‌الدوله (مخزن‌الوقایع)، ج ۱، چاپ کریم اصفهانیان و قدرت‌اللّه روشنى، تهران ۱۳۶۱ش؛ شرف، ش ۶۵، ۱۳۰۶؛ ابراهیم‌بن اسداللّه صدیق‌الممالک، منتخب‌التواریخ، تهران ۱۳۶۶ش؛ ژوآنس فووریه، سه سال در دربار ایران: خاطرات دکتر فووریه پزشک ویژه ناصرالدین‌شاه قاجار، ترجمه عباس اقبال‌آشتیانى، چاپ همایون شهیدى، تهران [? ۱۳۶۲ش[؛ حسین محبوبی‌اردکانى، تعلیقات حسین محبوبى اردکانى بر المآثر و الآثار، در چهل سال تاریخ ایران، چاپ ایرج افشار، ج ۲، تهران: اساطیر، ۱۳۶۸ش؛ محمدابراهیم‌بن محمدمهدى مدایح‌نگار، تذکره انجمن ناصرى به همراه تذکره مجدیه، تهران ۱۳۶۳ش؛ عبداللّه مستوفى، شرح زندگانى من، یا، تاریخ اجتماعى و ادارى دوره قاجاریه، تهران ۱۳۷۷ش؛ ناصرالدین قاجار، شاه ایران، روزنامه خاطرات ناصرالدین‌شاه در سفر دوّم فرنگستان (۱۲۹۵ه ق)، چاپ فاطمه قاضیها، تهران ۱۳۷۹ش؛ همو، سفرنامه دوم خراسان، تهران ۱۳۶۳ش الف؛ همو، سفرنامه عتبات : سال ۱۲۸۷ قمرى، چاپ ایرج افشار، تهران ۱۳۶۳ش ب؛ همو، سفرنامه عراق عجم: بلاد مرکزى ایران، تهران ۱۳۶۲ش؛ مهدیقلى هدایت، خاطرات و خطرات، تهران ۱۳۷۵ش.

بابک خرم دین : خرمدین

بابک خرمدین نمادی از مقاومت ایرانیان در برابر تجاوز بیگانه

بابک از نژادی ایرانی و مسکنش آذرآبادگان بود، گویا مسلمانش کرده بودند و نام عربیش حسن  بود. جنبشی که بابک در ایران آغاز کرد و رسما نام  جنبش خرم‌دینان  برخود داشت، یک ایدئولوژی مشخصی را مطرح میکرد که هدفش براندازی نهائی سلطه‌ی عرب – برقراری مساوات انسانی در ایران – تأمین خوشیی برای همگان و بازگشت به شکوه و عظمت ایران باستان بود. ابن حزم مینویسد که  ایرانیان ازنظر وسعت ممالک و فزونی نیرو برهمه‌ی ملتها برتری داشتند، به همین جهت لقبِ آزادگان را ممالک دیگر برای ایرانیان برگزیدند . چون دولت باشکوه و سترگ ساسانی بر اثر نبردهای طولانی با امپراتوری روم و هجوم تازیان جنگجو برافتاد ادامه خواندن “بابک خرم دین : خرمدین”

باستانِ ایران

فرهنگ و تمدن و مردم و زندگی و زنان و مردان در ایران باستان ! چه بسیارند کسانی که عاشق این فرهنگ ، تمدن و کشور هستند. آیا تاکنون به دنبال یافتند وبسایتی راجع به تاریخ ایران باستان بوده اید ؟ تاکنون خاسته اید که در مورد فرهنگ، تمدن، امپراطوری، سلسله ها، قوم ها، مشاهیر، شاهان، مذاهب، ادیان، رسوم، آداب، مردان، زنان، دختران، زناشویی، سکس،ازدواج در ایران باستان بخوانید ؟

ما قصد داریم یکی از برترین سایت هایی را در حوزه ایران باستان را به شما معرفی کنیم ؛ این وبسایت که با عنوان . فرهنگ و تاریخِ تمدن ایران باستان . ؛ شهرتی چند پیدا کرده است کارهای خود را فقط معرفی مطالب سایت و معرفی مطالب وبلاگ های مختلف در مورد ایران باستان محدود کرده است تا مخاطبان این وبسایت با آرامش خاطر آنچه را می خواهند بکاوند. در لحظه درود به سایت کلمات و بخش ثبت لینک به معنی اینکه اگر شما هم سایتی تاریخی دارید، مطالب شما هم با ذکر منبع و آدرس به صفحه نخست ثبت می شود و اینچنین هم شما به این سایتکمک می کنید و هم این سایت بازدید شما را افزایش می دهد! این چنین در لحظه ورود به سایت ایران باستان وادار می شویم مطالب را بخوانیم، به هر سو که می نگریم مطالبی بسیار مهم و ماندگار ثبت شده است، این طرف زندگی مردان بزرگ، طرفی دیگر شخصیت ها آداب سنت ها قوم ها فرهنگ ها و زبان ها…خلاصه سعی در این شده تا مطالب بسیاری راجع به ایران باستان جمع آوری شود. این وبسایت که دارای دسته بندی های : ایران باستان ؛ تمدن ایران – تاریخ ایران و زرتشت … است. که درون هر کدام متوای بسیار ارزشمندی برای علاقه مندان و محققان است. تمامی کسانی که در حوزه تاریخ فعالیت می کنند می توانند به آسانی سایت خود را ثبت کرده و سپس با هر بار به روز کردن سایت خود مطلب آنان در در سایت ایران باستان نمایش داده می شود ؛ اینچنین آرام آرام تمامی سایت های باستانی ایران در این وبسایت گردآوری می شود…

تمامی لینک های این وبسایت در مورد معرفی سایت می باشند به وسیله خود کاربران انجام می گیرد و مدیر آن در آن دخالتی ندارد. که در نوع خود جالب می باشد،مدیر در رد نظرات نه کوشش می کند و نه چنین بینشی دارد، در واقع تفکر راجع به گفته ها درعهده خواننده است، تصمیم را او می گیرد و سایت ایران باستان مسئولیتی به عهده نمی گیرد. آدرس زیر ورودی ایت سایت می باشد:

www.Tarikhema.IR/iran-bastan