زندگانی رابیدرانات تاگور

رابیندرانات تاگور (به بنگالی: রবীন্দ্রনাথ ঠাকুর) (زاده ۷ مه ۱۸۶۱، درگذشته ۷ اوت ۱۹۴۱) شاعر، فیلسوف، موسیقیدان و چهره‌پرداز اهل بنگال هند بود. نام‌آوریش بیشتر از برای شاعری اوست. وی نخستین آسیایی برنده جایزه نوبل بود. پدرش دبندرانات (مهاریشی) و مادرش سارادادیوی نام داشت. پدر تاگور غزلهای حافظ را از بر داشت و به اشعار فارسی علاقه وافری داشت او خود را متعلق به سرزمین ایران می‌دانست. به تاگور لقب گوردیو (Gurdev) به معنای پیشوا داده‌اند. وی از سردمداران دیرین و مدافعان سرسخت استقلال هندوستان به‌شمار می‌آید. حمید انصاری معاون رئیس جمهوری هند می‌گوید: تاگور در سفر به ایران طی سخنانی گفت: هویت نفسانی و هویت ملی که در ذات انسان نهفته‌است نباید مانع از احترام به دیگر فرهنگ‌ها شود آسیا دارای تمدن و فرهنگ غنی است و هر ملتی بر اساس فرهنگ، مذهب و آیین خود راه رهایی خود از عقب ماندگی و استعمار را بازخواهد یافت.

رابیندرانات تاگور بزرگترین شاعر ایالت بنگال است، که به دو زبان هندی و بنگالی شعر می‌سرود و اشعار خود را به انگلیسی نیز ترجمه می‌کرد. هم سرود ملی هند و هم سرود ملی بنگلادش از تصنیف‌های تاگور است.
او از کودکی اشعاری نغز می‌سرود و در زبان شبه قاره انقلابی ادبی پدید آورد. به ویژه اشعار موسوم به گیتانجالی معروفیت فراوان دارد و به زبان‌های بسیاری ترجمه شده‌است. تاگور با این اشعار در سال ۱۹۱۳ جایزه نوبل را در ادبیات دریافت کرد. او علاوه برسرودن شعر، داستان و نمایشنامه می‌نوشت، و گاه تأملات خیال‌انگیز و عرفانی خود را روی بوم نقاشی می‌آورد.

تاگور در سراسر مشرق زمین محبوبیت داشت. او به ایران علاقه فراوان داشت و دو بار به ایران سفر کرد: بار اول در اردیبهشت ۱۳۱۱ (بهار ۱۹۳۲) که به همراه عروس خود و دینشاه ایرانی (از پیشوایان پارسیان هند) به دعوت دولت ایران به این کشور سفر کرد و جشن هفتادمین زادروز او در تهران برگزار شد. تاگور در دیدار از تهران و شیراز با بسیاری از نویسندگان و سخنگویان ایرانی دوست شد. ملک‌الشعرای بهار در ستایش تاگور قصیده‌ای بلند سروده‌است. او در سال ۱۳۱۳ برای بار دوم به ایران سفر کرد.

تاگور از عرفان «اوپانیشادی» و سروده‌های عارفان و شاعران «بهکتی نو» بسیار تأثیر گرفته است. تاگور در نوشته‌های خود عبارات و پاره‌هایی از اوپانیشادها را نقل می‌کند و در مجموعهٔ ترانه های کبیر، یکصد شعر از سروده های کبیر، مؤسس مذهب «کبیر پانتی» و نمایندهٔ برجسته مکتب بهکتی‌نو را به زبان انگلیسی درآورد.

◼تبار:
رابیند رانات تاگور در ششم ماه مه سال ۱۸۶۱ یعنی حدود ۶۰ سال پس از اشغال هندوستان توسط انگلیسی‌ها در شهر کلکته در خانواده مهاراجهای ثروتمند متولد شد. کلکته شهری است که پدربزرگش آن را از روستایی به شهری مهم مبدل کرد.

تاگور از خاندان برهمنان هند بود. بنیادگذار خاندانش مردی به نام پَنچامَن کوشاری بود. او در آغاز در جسور (Jesseor) در بنگال جنوبی می‌زیست ولی پس از پیدا کردن اختلاف با مرزبان آن سامان در سالهای پایانی سده هفدهم از شهر خویش به دهکده ماهیگیری کوچکی به نام گوویندپور کوچید. مردم این دهکده که از طبقه‌های پست هندوستان شمرده می‌شدند زیستن خانواده‌ای از طبقه برهمنان را در میان خویش ارج نهادند و به پنچامن لقب تهاکور (Thakur)دادند که معنای سرور را در زبان هندی می‌رساند. پس از چندی که این خاندان با انگلیسیان ارتباط برقرار کردند و به داد و ستد با هم پرداختند نزد انگلیسیان تاگور (Tagore) خوانده شدند که تغییر شکل داده همان تهاکور بود و رفته رفته به عنوان نام خانوادگی بر این خاندان به‌جای ماند.

پس از چندی دهکده زیستگاه آنان و دهکده‌های گرد آن به شهری بزرگ گسترش یافت و نام کلکته را به خود گرفت. خاندان تاگور هم که داد و ستد گسترده‌ای با انگلیسیها داشتند به رونق و سود و دارایی بسیاری دست یافتند. اوج پیشرفت این خاندان در زمان پدربزرگ رابیندرانات تاگور که دورکنات (Dwarkanath) نام داشت پدید آمد. وی که در ۱۷۹۴ دیده به جهان گشوده بود به جوانمردی و بخشندگی شهرت داشت و همچنین رهبر آیین راجا رام موهان روی (Raja Rammohum Roy) بود. دورکنات دوبار به انگلستان رفت که بار دوم به سال ۱۸۴۴ بود. وی از این سفر بازنگشت و در سال ۱۸۴۶ در شهر لندن درگذشت. از او سه پسر به جای ماند که بزرگ‌ترین آنها دبندرانات Dbendranath (پدر رابیندرانات تاگور) در سال ۱۸۱۷ زاده شد. از آنجا که وی مردی دیندار و پارسا بود از سوی هندوان لقب مهاریشی را، که لقبی است ویژه رهبران دینی، دریافت کرد.

مادر رابیندرانات، سارادادیوی (Sarada-devi) نام داشت که در ۸ مارس ۱۸۸۵ درگذشت. «تاگور» درباره مرگ مادرش می‌گوید: «اولین باری بود که با مفهوم نیستی و رفتن بی‌بازگشت آشنا شدم آن هنگام که پیکر مادرم را به معبدی بردند و سوزاندند.»

رابیندرانات چهاردهمین فرزند خانواده بود. پدرش مهاریشی چهارده فرزند داشت که او کوچک‌ترین آنها بود. بزرگ‌ترین برادر رابیندرانات، دویجیندرانات نام داشت که مردی دانشمند بود و دستی در فلسفه و شعر و ریاضی و موسیقی و ادب داشت. وی در سال ۱۹۲۶ درگذشت. دومین پسر او ساتین‌درانات نام داشت که دارای دانش سانسکریت و چیره به زبانهای بنگالی و انگلیسی بود. سومین پسر او همن‌درانات که در چهل سالگی درگذشت و از رابیندرانات بیش از دیگران پرستاری کرد و بدو بنگالی و انگلیسی آموخت. پنجمین پسرش جوی‌تیرین‌درانات نام داشت که شاعر، نویسنده، موسیقیدان و همچنین مردی میهن‌پرست بود. او تأثیر بسیاری بر رابیندرانات گذارد. وی در سال ۱۹۲۵ درگذشت. از دختران او یکی سودامینی بود که پرستار پدر پیرش و برادر خردسالش رابیندرانات بود؛ دیگری که پنجمین دختر مهاریشی هم بود سورناکوماری نام داشت که نویسنده و موسیقیدانی آزادیخواه بود که در بیداری زنان بنگالی کوشش بسیار نمود.

◼آغاز زندگی:
رابیندرانات در بامداد ۷ مه ۱۸۶۱ میلادی زاده شد. او چهاردهمین و واپسین فرزند مهاریشی بود. وی را در میان خانواده رابی می‌خواندند. سیزده سال و ده ماه از زندگیش گذشته بود که مادرش را از دست داد. از آنجا که پدرش که زمیندار بزرگی بود پیوسته در سفر بود نگهداری وی بر گرده برادرانش افتاد.

وی در خانواده از کودکی با فلسفه و چهره‌پردازی و موسیقی و شعر و نویسندگی آشنا شد. خواندن و نوشتن را در خانه آموخت. او از هشت سالگی شعر می‌گفت. مادر و برادر بزرگش از استعداد فهم زبان، فلسفه و منطق برخوردار بودند و مشوق او در دانش اندوزی بودند. وی را به آموزشگاه‌های گوناگون فرستادند ولی رابی با مدرسه خو نمی‌گرفت و از آن گریزان بود چنانکه در بزرگسالی مدرسه را آمیزه‌ای از بیمارستان و زندان خواند.

هنگامی که دوازده ساله بود پدرش وی را با خود به هیمالیا برد. دیدار از طبیعت و نیایشگاه‌های هندوان اثر بسیاری در او گذارد. وی دانشگاه تاگور یا دانشگاه ویسو بهاراتی را در جایی که در این سفر دیده بود و پسندیده بود در آینده برپا داشت. این سرزمین را که خاکی سرخ داشت خریداری کرد و چندی پس از آن در آنجا خانه و باغی ساخت و آنجا را شانتی‌نیکتان (به معنای رامشگاه) نامید. او از این پس دلبستگی بسیاری به طبیعت پیدا کرد. پدرش بدو سانسکریت و انگلیسی و ادب بنگالی می‌آموخت.

وی در سال ۱۸۷۵ هنگامی که چهارده ساله بود دیگر مدرسه را کنار گذاشت. در همین هنگام بود که مادرش درگذشت. برادرش جوی‌تیرین‌درانات وی را به خانه خود برد و همسر او کادامبری همچون مادری مهربان از او پرستاری کرد. در آوریل ۱۸۸۴ کادامبری به دلیلی ناآشکار خودکشی کرد. مرگ وی بر رابی جوان اثر بدی گذاشت.

مهاریشی به پیشنهاد ساتین‌درانات برادر دیگر رابی وی را برای دانش‌اندوزی به بریتانیا فرستاد. در سپتامبر ۱۸۷۸ رابی به همراه برادرش ساتین‌درانات به بریتانیا رفت. او را در آغاز برای خواندن حقوق به آنجا فرستادند ولی رابی به موسیقی و شعر و ادب پرداخت و پس از یک سال به زادگاه خویش بازگشت.

از این به بعد زندگی تاگور در کش و قوسی اعجاب‌آور درگیر شد. این جریان او را به متفکر بزرگ و ملی هندوستان مبدل کرد. او برای هند شعر می‌گفت، مقاله می‌نوشت، سیاست‌های بریتانیا را نقد می‌کرد و دست به تحرکات سیاسی می‌زد. بسیاری از نوشته‌هایش به دلیل دارا بودن چنین مضامین و ویژگی‌هایی به مکتوبات ملی هند تبدیل شده‌اند که از این دسته می‌توان به رساله «نهضت ملی» اشاره کرد که در سال ۱۹۰۴ منتشر شد. درواقع کتاب شناختنامه رابیند رانت تاگور به‌تمام اینچنین ویژگی‌هایی که در این متفکر بزرگ هندی می‌توان سراغ گرفت پرداخته و تمام اندیشه‌ها و زوایای فکری او را کاویده‌است.


تاگور در کنار همسرش مری‌نالینی در سال ۱۸۸۳

رابیندرانات به خواست پدر در هنگامی که بیست و دو ساله بود با دختری از گروه برهمنان به نام بهاوتارینی ری چودری (Bhavatarini rai Chowdhry) پیمان زناشویی بست. رابیندرانات پس از آن همسرش را مری‌نالینی (Mrinalini) می‌خواند.

در ۲۲ دسامبر ۱۹۰۱ وی به شانتی‌نیکتان رفت و در آنجا آموزشگاهی را به نام برهماچاریه اشرام گشود. این آموزشگاه در آغاز پنج شاگرد داشت که یکی از آنان بزرگ‌ترین پسر خود تاگور بود. همچنین آنجا پنج آموزگار نیز داشت. از آنجا که از میان آموزگاران پنج تن مسیحی بودند برپایی چنین جایی بر هندوان دیندار خوش نیامد. اما تاگور تا آخر عمرش به رتق و فتق امور آنجا مشغول شد و این در حالی بود که به‌عنوان یک متفکر هندی در تراز جهانی به اقصی نقاط دنیا سفر کرده و سخنرانی می‌کرد. او بارها از ایران، آمریکا، بریتانیا، فرانسه، ژاپن و بسیاری کشورهای دیگر دیدار کرد.

علاقه او به ایران بسیار زیاد بود چراکه به نظر او فرهنگ ایرانی و هندی ریشه‌ای مشترک دارند و شاید به همین دلیل بود که جشن هفتادمین سال تولدش در سال ۱۹۳۲ در ایران برگزار شد. تاگور طی دو دیدارش از ایران از مزار سعدی، حافظ، فردوسی و دیگر نقاط ایران نیز بازدید کرد.

در سال ۱۹۰۱ که سنگ‌بنای دانشگاهش را گذاشت همسرش مری‌نالینی سخت بیمار شد، وی را به کلکته بردند ولی وی در ۲۳ نوامبر ۱۹۰۳ درگذشت. از او پنج فرزند به جای ماند.

چندی پس از آن دومین دخترش رنوکا بیمار گشت و سرانجام در سپتامبر ۱۹۰۳ نه ماه پس از مادر و در سیزده‌سالگی در گذشت. چندی پس از آن در پی با مرگ یکی از شاگردانش به بیماری آبله روبرو شد و چون این بیماری واگیر بود به ناچار آموزشگاه را به جای دیگری به نام شلیدا برد. در ۹ ژانویه ۱۹۰۵ پدرش مهاریشی در هشتاد و هشت سالگی جان سپرد. در ۲۳ نوامبر ۱۹۰۷ جوانترین پسرش سامیندرا مرد و پدر را داغدار کرد، وی هنگام مرگ سیزده ساله بود. این رویدادهای تلخ بر شعرهای تاگور اثر بسیاری گذارد. تاگور سفرهای زیادی به اقصی نقاط جهان کرد.


تاگور در کنار نمایندگان مجلس ایران، تهران، آوریل و مه ۱۹۳۲

◼تاگور در ایران:
تاگور در ۱۵ آوریل ۱۹۳۲ به همراه عروسش پراتیمادیوی و دینشاه ایرانی (از پارسیان نامدار هند) به دعوت دولت ایران به ایران رفت. جشن هفتادمین زادروز او در تهران برپا گردید. در این هنگام از رضاشاه پهلوی شاه آن زمان ایران خواست تا برای آموزش جوانان هندی استادی را به هندوستان به دانشگاه او بفرستد که او ابراهیم پورداوود را برگزید و به هندوستان فرستاد. پس از آن وی از راه بغداد به هند بازگشت. در این هنگام بود که خبر درگذشت نوه‌اش نیندرانات را که در آلمان درس می‌خواند، شنید. او به ایران و زبان فارسی علاقه فراوان داشت و به رغم کهولت سن و سختی سفر در آن زمان دوبار به ایران سفر کرد. سفر اول او در اردیبهشت ۱۳۱۱ و دیدارش با نویسندگان و شاعران ایران در بوشهر– شیراز و تهران و اصفهان باعث تبادل فرهنگی و ادبی گسترده‌ای میان نویسندگان و شاعران ایران و هند شدکه سالها ادامه داشت.

تاگور به احساس می‌کرد که باید دعوت دولت ایران را بپذیرد بعلت اینکه زبان و ادبیات فارسی، که نخست مسلمانان و سپس گورکانیان در هند رواج دادند، بخشی از میراث ادبی بنگال بود و شمار زیادی از کلمات بنگالی، حدود سه هزار واژه ریشهٔ فارسی داشت. ‘موهون روی’، پدر معنوی تاگور، و بزرگان دیگر هند در آن روزگار فارسی را روان صحبت می‌کردند و با آنکه تاگور خود فارسی نمی‌دانست، با افسانه‌ها و شاعران ایرانی، خاصه حافظ، هم از طریق ترجمه و هم از راه متون اصلی آشنایی داشت. ‘دبندرانات’ پدر او فارسی می‌دانست و حافظ را برای تاگور نوجوان می‌خواند و تاگور، بی‌تردید خاطره ورود تاگور به مدرسه سعادت بوشهر در جراید آن روز تهران منعکس گردید و روزنامه فارسی زبان «حبل المتین» چاپ کلکته هندوستان نیز اخبار مفصلی در این باره به چاپ رساند. تاگور در ایام اقامتش در ایران دو سخنرانی ایراد کرد؛ یکی در تالار مسعودیه و یکی در انجمن ادبی ایران. تاگور در دو خطابه‌اش چند بار گفت ‘من ایرانی هستم و نیاکانم از این سرزمین به هندوستان مهاجرت کردند و مسرورم که به وطن اجداد خود آمده‌ام سفر دوم تاگورعلی رغم کهولت سن و سختی راه در سال ۱۳۱۳ برای ادای احترام به فردوسی و شرکت در مراسم رونمایی آرامگاه توس بودو تاگور هنگامی که در آرامگاه فردوسی بود و به این حماسه سرای بزرگ ایرانی ادای احترام می‌کرد ۷۳ سال از عمرش می‌گذشت.

معاون رئیس جمهوری هنددر سمیناربین‌المللی ۱۵۰ سالگی تاگور در ۸ می۲۰۱۲ گفت: تاگور در سفر به ایران طی سخنانی گفت:’ هویت نفسانی انسان و هویت ملی که در ذات انسان نهفته‌است نباید مانع از احترام به دیگر فرهنگ‌ها شود آسیا دارای تمدن و فرهنگ غنی است و هر ملتی بر اساس فرهنگ، مذهب و آیین خود راه رهایی خود از عقب ماندگی و استعمار را بازخواهد یافت. حامدانصاری’ افزود:امروز آسیا جایگاه خود را باز می‌یابد با همان روشی که تاگور آموزش داد. او مبارزه مسالمت آمیز را به رهبرانی چون گاندی آموخت.

تاگور در سال ۱۹۱۲ در اندیشه افتاد تا شعرهای دفتر شعر پرآوازه خود گیتانجلی (Gitanjali) را به انگلیسی برگرداند. وی در ۲۷ مارس همان سال با پسرش راتیندرانات و همسر او به لندن رفت، در آنجا برگردان گیتانجلی را به پایان رساند. این شعرها در بریتانیا بسیار پذیرفته شد و با اقبال اهل ادب روبه‌رو گردید. وی در ماه اکتبر همان سال با پسر و همسرش به آمریکا رفت و در ژانویه ۱۹۱۳ به لندن بازگشت و چندی پس از آن به زادگاهش بازگشت. در نوامبر همان سال در شانتی‌نیکتان آگاه شد که شعرهای گیتانجلی برایش جایزه نوبل را به ارمغان آورده‌است. تاگور زین پس آوازه جهانی یافت. او نخستین آسیایی است که به جایزه نوبل دست یافت. تاگور به سال ۱۹۱۴ جایزه نوبل و نشان فرهنگستان سوئد را از دست لرد کار مایکل مرزبان بنگال دریافت داشت.
در هنگام برپایی جنگ جهانی یکم در مه۱۹۱۶ به ژاپن رفت و پس از سه ماه، در ماه سپتامبر همانسال برای دومین بار به آمریکا رفت. در ژانویه ۱۹۱۷ به ژاپن و از آنجا به هند بازگشت.

در ۳ ژوئن ۱۹۱۵ دولت بریتانیا بدو لقب شوالیه داد ولی پس از کشتار مردم پنجاب در ۱۳ آوریل ۱۹۱۹ تاگور از لقب و نشان بریتانیایی‌ها چشم پوشید و آن را برای فرماندار آن زمان هندوستان پس فرستاد.


تاگور در کنار آلبرت اینشتین ۱۹۳۰

او در بسیاری از کشورهای آسیا، اروپا، آفریقا و آمریکا به گردش و دید و بازدید و سخنرانی پرداخت.
تاگور در ۱۵ مه ۱۹۲۶ به دعوت بنیتو موسولینی به ایتالیا ره سپرد. در آن هنگام با جواهر لعل نهرو و همسرش دیدار کرد و میهن‌دوستی و آزادگی وی را ستود.

وی در سپتامبر ۱۹۴۰ به کوه‌های هیمالیا -همانجا که در کودکی پدرش وی را بدانجا برده بود- رفت. ناگهان ناخوش شد و به ناچار به کلکته بازگشت. پس از درمان به شانتی‌نیکتان رفت. دوباره بیمار شد و او را در ۲۵ ژوئیه ۱۹۴۱ به کلکته بردند. در انجا او را جراحی کردند ولی حالش بدتر شد. سر انجام در ۷ اوت همان سال در حالی که هشتاد سال و سه ماه از زندگیش می‌گذشت جان سپرد. جسد او را در کنار رود گنگ سوزاندند و خاکسترش را به شانتی‌نیکتان، یعنی همانجا که مدرسه‌اش بود فرستادند. تاگور نماند تا استقلال هند را ببیند اما بدون شک استقلال هند تا حد زیادی به اندیشه‌های تاگور مدیون است.


تاگور در کنار گاندی، سال ۱۹۴۰

◼تاگور و‌سیاست:
رابیندرانات تاگور نه تنها نویسنده بزرگ ادبیات مدرن هندوستان و شاعر و رمان‌نویسی قهار بلکه وی از سردمداران دیرین و مدافعان سرسخت استقلال هندوستان نیز به شمار می‌آید. اهمیت و شهرت تاگور تا حدی بود که حتی بریتانیایی‌های مستقر در هند نیز از او واهمه داشتند. شاید بتوان یکی از عوامل تاثیرگذار در پیروزی گاندی را تاگور و اندیشه‌هایش دانست. تاگور در سال ۱۹۳۲ در زندان با گاندی ملاقات کرد. این امتیازی بود که بریتانیایی‌ها به هر کسی نمی‌دادند اما تاگور از آن برخوردار شد و درنهایت نیز دانشگاه آکسفورد به تاگور دکترای افتخاری داد و همچنین در سال ۱۹۳۴ پذیرفت که با نهرو دیدار کند. یکی از پراهمیت‌ترین سخنرانی‌های تاگور با عنوان «بحران تمدن» در جشن ۸۰ سالگی‌اش ایراد شد. دنباله تاثیر فکری این سخنرانی را در جهان می‌توان در تئوری جنگ تمدن‌ها و گفتگوی تمدن‌ها دید.

تاگور نخستین بار در ۱۰ مارس ۱۹۱۵ با ماهاتما گاندی در شانتی‌نیکتان دیدار کرد و گاندی شش روز مهمان تاگور بود. از این پس دوستی پایداری میان این دو پدید آمد. بار دوم در مه ۱۹۲۵ گاندی باز چند روزی را در کنار تاگور گذراند. در هنگامی که در سال ۱۹۳۲ گاندی دست به روزه برای پذیرش خواسته‌های هندیان از سوی بریتانیا زد در آغاز کار نامه‌ای به تاگور نوشت و در آن از او خواست تا برایش دعا کند. تاگور به دیدار او شتافت و پس از بیست و شش روز که بریتانیا درخواستهای او را پذیرفت وی در حالی که سر بر بالین تاگور داشت روزه خود را گشود.

تاگور با وجود ارتباطش با مهاتما گاندی، فاصله خودش را با سیاست حفظ کرد. او تا دههٔ ۱۹۳۰ در بسیاری از ایالات بنگلادش و هند سفر کرد. در سال‌های بعد به کشورهای مختلف جهان از آرژانتین تا ایران سفرهای بسیار کرد.

◼آثار:
تاگور بیش از شصت جلد از آثار منظوم خود منتشر نمود و داستانهای بزرگ، مقالات، نمایشنامه‌های او به اغلب زبانهای زنده دنیا ترجمه شده‌است. ازآثار جاویدان او می‌توان «سلطان قصر سیاه»، «میوه جمع کن»، «اشعارخیبر»، «رشته‌های گسسته»، «نامه‌هایی به یک دوست»، «پیوند آدمی»، «مذهب بشر»، «شخصیت»، «نکاتی از بنگال»، «هدیه عاشق» و «چیترا» را نام برد.

◼منبع:
ابراهیم پورداوود، میترا مهرآبادی (مصحح)، مرتضی گرجی (به اهتمام). آناهیتا (مقالات ایرانشناسی پورداوود). ناشر: دنیای کتاب (۱۱ اردیبهشت، ۱۳۸۷) شابک: ۹۶۴-۳۴۶-۱۲۴-۶
«چند نقاشی نادر از رابیندرانات تاگور به فروش رفت». وب‌گاه بی‌بی‌سی فارسی، ۲۶ خرداد ۱۳۸۹. بازبینی‌شده در ۲۳ مهر ۱۳۸۹.

زندگانی آرتور شوپنهاور

شوپنهاور در ۲۲ فوریه ۱۷۸۸ در دانتزیگ متولد شد. پدر او بازرگانی بود که به علت مهارت و مزاج گرم و طبع مستقل و عشق به آزادی معروف بود. هنگامی که آرتور پنج ساله بود پدرش از دانتزیگ به هامبورگ مهاجرت کرد زیرا دانتزیگ به جهت افتادن به دست پروس در سال ۱۷۹۳ استقلال خود را از دست داده ‌بود. بدین ترتیب شوپنهاور جوان میان تجارت و داد و ستد بزرگ شد و با آنکه این کار را با همه تشویق و تحریک پدر ترک گفت، اثرات آن در وی باقی ماند که عبارت بود از رفتاری نسبتاً خشن و ذهنی واقع بین و معرفتی به احوال دنیا و مردم؛ همین امر وی را در نقطه مقابل فیلسوفان رسمی آکادمیک که مورد نفرت او بودند قرار داد. پدر او ظاهراً در ۱۸۰۵ خودکشی کرد و مادر پدرش در حال جنون مرد.

شوپنهاور می‌گوید : «طبیعت و نهاد و یا اراده از پدر به ارث می‌رسد و هوش از مادر» مادر او باهوش بود و یکی از معروف‌ترین قصه نویسان روزگار خود گردید ولی دارای نهاد و سجایای دیگر نیز بود. این زن از معاشرت با شوهر عامی خود چندان خوشدل نبود و پس از مرگ او آزادانه به عشق ورزی برخاست و به وایمار که در آن هنگام مناسبت‌ترین موضع این طرز زندگی بود رهسپار شد. آرتور شوپنهاور همچون “هملت” بر ضد ازدواج مجدد مادرش قیام کرد. این نزاع با مادر موجب گردید که وی فلسفه خود را با عقایدی نیمه حقیقی دربارۀ زنان چاشنی دهد. یکی از نامه‌های مادرش وضع روابط آنها را روشن می‌سازد:«تو ستوه آور و ملال انگیز هستی و زندگی با تو خیلی سخت است؛ خودخواهی تو تمام صفات نیک تو را تحت الشعاع قرار داده است و تمام این صفات بی‌فایده است زیرا تو نمی‌توانی از عیب‌جویی دیگران خودداری کنی.» به همین جهت از هم جدا شدند و شوپنهاور گاهی مانند دیگر مهمانان به خانه مادرش می‌رفت؛ روابط آن دو خیلی رسمی و مؤدبانه گردید و آن نزاع و کدورتی که گاهی میان افراد خانواده دیده می‌شود میان آن دو وجود نداشت. گوته خانم شوپنهاور را دوست می‌داشت زیرا این زن کریستیان محبوب گوته را با خود پیش او می‌برد. رابطه مادر و فرزند را گوته تیره‌تر کرد زیرا به مادر خبر داد که فرزندش مردی سخت مشهور خواهد شد؛ مادر هرگز نشنیده‌ بود که دو نابغه از یک خانواده می‌تواند به وجود بیاید. بالاخره روزی نزاع به اوج خود رسید و مادر رقیب و فرزند خود را از پله‌ها پایین انداخت و فرزند به مادرش گفت که آیندگان مادر را فقط از راه فرزند خواهند شناخت. پس از آن شوپنهاور به زودی وایمار را ترک گفت و با آنکه مادر بیست و چهار سال دیگر زندگی کرد، دیگر ملاقاتی میان آن دو دست نداد. گویا بایرن نیز در ۱۷۸۸ که هنوز کودک بود با مادر خود چنین معامله‌ای کرد. تقریباً این اوضاع و احوال بود که این اشخاص را به بدبینی محکوم کرد. مردی که محبت مادری را نچشیده بلکه کین و عداوت او را دیده باشد دلیلی ندارد که شیفته مردم جهان شود.
در این میان شوپنهاور دبیرستان و دانشگاه را تمام کرد و بیشتر از آنچه در برنامه دروس بود کسب معلومات نمود. مدتی به معاشرت با مردم و عشقبازی گذرانید و نتایج آن در طبع و فلسفه او آشکار گردید. ملول و دریده و ظنین بار آمد؛ دچار وسوسه ترس و خیالات بد گردید، پیپ خود را در قفل و کلید نهان می‌کرد و هرگز نگذاشت تیغ سلمانی به گردنش برسد؛ همیشه زیر بالش خود طپانچه‌ای پر می‌گذاشت، شاید برای آنکه کار دزدان را آسانتر سازد. از سر و صدا بیزار بود و در این ‌باره می‌نویسد: «مدتی است معقتد شده است که قدرت تحملی که شخص می‌تواند از سر و صدا داشته باشد با استعداد ذهنی او نسبت معکوس دارد و از این راه می‌توان به درجه هوش و استعداد او پی برد… سر و صدا برای مردم هوشمند رنج و عذاب است… نیروی فراوانی که از تصادم و چکش زدن و سقوط اشیاء حاصل می‌شود هر روز طی زندگانی من مرا رنج و عذاب داده ‌است.» او از اینکه قدر و اهمیتش شناخته نشده است سخت مکدر بود و این حس در او به درجه بیماری رسیده‌ بود و چون شهرت و موفقیتی نیافته ‌بود به خود مشغول بود و خود را می‌خورد.

مادر و زن و خانواده و وطن نداشت، «مطلقاً تنها بود و کمترین دوستی نداشت و فاصله میان یک و هیچ لایتناهی است.» او بیشتر از گوته به شور و حرارت وطن‌پرستی عصر خود بی‌اعتنا بود. در سال ۱۸۱۳ تحت تأثیر فیخته، در او هیجانی برای قیام بر ضد ناپلئون پدید آمد و خواست داوطلبانه به جنگ رود و یک دست اسلحه نیز خرید. ولی به زودی حزم و دوراندیشی او مانع گردید و پیش خود چنین استدلال کرد که: «ناپلئون آن خودخواهی و شهوت زندگی را که همه مردم فانی ضعیف حس می‌کنند، به حد کمال و بدون قید و حد داراست؛ منتها در مردم دیگر به شکل دیگری درمی‌آید.» به جای آنکه به جنگ رود، به ده رفت و مشغول تدوین رساله اجتهادیه خود در فلسفه گردید.

این رساله به نام «چهار اصل دلیل کافی» است (۱۸۱۲) و پس از اتمام آن شوپنهاور تمام وقت و هم خود را صرف تدوین شاهکار خود به نام «جهان همچون اراده و تصور» نمود و پس از اتمام، نسخه خطی آن را برای طبع فرستاد؛ به عقیدۀ او این کتاب دیگ جوش پر از افکار و عقاید کهن نیست، بلکه بتایی عالی است که از فکری بدیع و نو ترکیب شده است و «رویش و قابل فهم و متین است و خالی از لطف و زیبایی نیست»؛ «کتابی است که بعد از این منبع صد کتاب دیگر خواهد بود.» این بیانات متضمن خودخواهی و غرور گستاخانه‌ای است ولی کاملاً صحیح است. چند سال بعد شوپنهاور معتقد شد که تمام مسائل فلسفی را حل کرده است تا آنجا که خواست بر نگین انگشتری خود تصویر سفینکس را در حالی که خود را به گرداب می‌اندازد نقش کند؛ زیرا سفینکس گفته بود که اگر کسی مسائل و معماهای او را حل کند، خود را به گرداب خواهد افکند.
با این همه، کتاب دقت مردم را جلب نکرد؛ مردم به اندازۀ کافی بدبخت بودند و دیگر نمی‌خواستند کتابی دربارۀ بدبختی و ادبار خویش بخوانند. شانزده سال پس از انتشار کتاب، به شوپنهاور خبر رسید که قسمت اعظم نسخ چاپی کتاب را به جای کاغذ باطله فروخته‌اند.

شوپنهاور تمام عقاید و آرای خود را در این کتاب گنجانید؛ تا آنجا که کتابهای بعدی او فقط شرح این کتاب محسوب می‌شود؛ او شارح و مفسر تورات و «مراثی» خود گردید. در ۱۸۳۶ رساله‌ای به نام «اراده در طبیعت» منتشر کرد که تا حدی در کتاب «جهان همچون اراده و تصویر» که در ۱۸۴۴ با اضافات منتشر شد، گنجانیده شده‌ بود. در ۱۸۴۱ کتابی به نام «دو مسئله اساسی اخلاقی» تألیف کرد و در سال ۱۸۵۱ کتابی به نام «مقدمات و ملحقات» نوشت که می‌توان آن را به «پیش غذاها و دسرها» نیز ترجمه کرد. این کتاب به انگلیسی به نام «مقالات» یا «رسالات» ترجمه شده است و خواندنی‌ترین آثار اوست و شوپنهاور برای حق تألیف، فقط ده جلد از نسج چاپی آن دریافت کرد. با چنین وضعی خوشبین بودن مشکل است.

پس از آنکه وایمار را ترک گفت در عزلت و تحقیق روزگار می‌گذاشت و فقط یک حادثه این یکنواختی را به هم زد. او آرزو داشت که فلسفه خود را در یکی از دانشگاههای بزرگ آلمان تدریس کند و این فرصت در ۱۸۲۲ پیش آمد و وی را به عنوان دانشیاری به دانشگاه برلین دعوت کردند. وی عمداً همان ساعاتی را که هگل در آن درس می‌گفت برای تدریس انتخاب کرد و معتقد بود که دانشجویان به او و هگل مثل آیندگان نگاه خواهند ‌کرد، ولی دانشجویان این قدر پیش بین نبودند و شوپنهاور مجبور شد که در اتاق خالی تدریس کند؛ به همین جهت استعفا داد و برای انتقام هجونامه های تلخی بر ضد هگل نوشت. این هجو نامه‌ها چاپهای بعدی شاهکار او را لکه‌دار کرده ‌است. در سال ۱۸۳۱ مرض وبا به شهر برلین سرایت کرد و هگل و شوپنهاور هر دو فرار کردند ولی هگل زود برگشت و گرفتار مرض گردید و پس از چند روز وفات یافت. شوپنهاور تا فرانکفورت نایستاد و در آنجا بقیه عمر هفتاد و دو ساله خود را به سر برد.

مانند یک بدبین حساس از دامی که خوش بینان به آن گرفتار می‌شوند پرهیز کرد، یعنی نخواست از راه قلم زندگی کند؛ منافعی از تجارتخانه پدرش به او ارث رسیده بود و از عایدات آن زندگی نسبتاً راحتی برای خود درست کرده بود. پول خود را چنان با عقل و تدبیر به کار می‌برد که از فلاسفه دیده نشده‌ بود. یکی از شرکتهایی که وی در آن سهیم بود ورشکست شد و طلبکاران دیگر به صدی هفتاد راضی شدند ولی شوپنهاور راضی نشد و برای تحصیل تمام طلب خود مبارزه کرد و پیروز گردید. دو اتاق در یک خانه پانسیون اجاره کرده‌ بود و سی سال آخر زندگی خود را در آنجا گذرانید؛ رفیق او منحصر به یک سگ بود. او این سگ را «آتما» می‌نامید (روح عالم به عقیده برهمنان) ولی لودگان شهر او را «شوپنهاور جوان» می‌نامیدند. معمولاً در مهمانخانه انگلیسها غذا می‌خورد. هر وقت می‌خواست در این مهمانخانه غذا بخورد یک سکه طلا روی میز می‌گذاشت و پس از غذا دوباره آن را برمی‌داشت، پیشخدمت فضولی علت این کار دایمی را از او پرسید و او در پاسخ گفت که نذر کرده‌است هر وقت انگلیسها در این مهمانخانه بجز زن و سگ و اسب از چیزهای دیگر سخن گفتند، این پول را به صندوق خیریه بپردازد.

دانشگاهها از او و آثارش بی‌خبر بودند؛ گویا هر پیشرفت مهم فلسفی می‌بایست خارج از محوطه دانشگاه صورت گیرد. نیچه می‌گوید: «هیچ چیز علمای آلمان را مانند عدم شباهتی که میان شوپنهاور و آنان بود رنج نداد.» ولی او صبر آموخته‌ بود و می‌دانست که بالاخره دیر هم باشد، شهرت و شناسایی روزی به سراغ او خواهند ‌آمد و بالاخره شهرت به آرامی رسید. مردم طبقه متوسط از وکلا و اطبا و تجار او را فیلسوفی یافتند که با اصطلاحات بر سر و صدای مظنونات مابعد طبیعی سر‌و‌کار ندارند؛ بلکه نظر قابل فهمی دربارۀ حادثات و زندگی روزانه دارد. اروپایی که از احلام و کوششهای ۱۸۴۸ سرخورده بود، از این فلسفه که انعکاس نومیدی ۱۸۱۵ بود استقبال کرد. حمله علم به الاهیات، نفرت سوسیالیسم از فقر و جنگ و اجبار حیاتی نزاع برای زندگی؛ همه عواملی بودند که به اشتهار شوپنهاور کمک کردند.
برای لذت بردن از این وجهه و اشتهار هنوز پیر نشده بود. با حرص و ولع تمام مقالاتی را که دربارۀ او می‌نوشتند مطالعه می‌کرد؛ از دوستان خود درخواست کرده ‌بود که هر چه دربارۀ او چاپ می‌شود برایش بفرستند و او پول پست را خواهد پرداخت. در ۱۸۵۴ واگنر نسخه‌ای از «حلقۀ نیبلونگ» به همراه تقدیری از فلسفه موسیقی شوپنهاور برای او فرستاد. بدین ترتیب این بدبین بزرگ در سنین پیری تقریبا خوشبین گردید؛ بعد از غذا به گرمی تمام فلوت می‌نواخت و از روزگار سپاسگزار بود که او را از آتش جوانی نجات داده ‌است. مردم از همه جهان برای زیارت او می‌آمدند و در ۱۸۵۸، روز هفتادمین سال تولد وی، از تمام نواحی اروپا سیل تبریک و تهنیت به سوی او روان گردید.
ولی این چندان زود نبود و فقط دو سال دیگر زندگی کرد. در ۲۱ سپتامبر ۱۸۶۰ تنها به خوردن صبحانه مشغول شد و ظاهراً سالم به نظر می‌رسید، ساعتی بعد زنی که مهماندار و پرستار وی بود او را پشت میز غذاخوری مرده یافت.

دورانت، ویل. «فصل هفتم». در تاریخ فلسفه. ترجمهٔ عباس زریاب. چاپ هجدهم. تهران: شرکت انتشارات علمی فرهنگی، تابستان ۱۳۸۴

زندگانی کارل مارکس

کارل هاینریش مارکس (به آلمانی: Karl Heinrich Marx) (زادهٔ ۵ مه ۱۸۱۸ در شهر تری یر پروس – درگذشتهٔ ۱۴ مارس ۱۸۸۳ در لندن، انگلستان) متفکر انقلابی، فیلسوف، جامعه‌شناس، تاریخدان، اقتصاددان آلمانی و از تأثیرگذارترین اندیشمندان تمام اعصار است.

او به همراه فردریش انگلس، مانیفست کمونیست (۱۸۴۸) که مشهورترین رسالهٔ تاریخ جنبش سوسیالیستی است را منتشر کرده‌است. مارکس همچنین مؤلّف «سرمایه» مهم‌ترین کتاب این جنبش است. این آثار به‌همراه سایر تألیفات او و انگلس، بنیان و جوهرهٔ اصلی تفکّر مارکسیسم را تشکیل می‌دهد. «تاریخ همهٔ جوامع تا کنون، تاریخ مبارزهٔ طبقاتی بوده است.» از جمله مشهورترین جملات مارکس دربارهٔ تاریخ است که در خط اوّل مانیفست کمونیست خلاصه شده‌است.

زندگی و تأثیرات

کارل مارکس فرزند سوم هاینریش مارکس لوی (Marx Levi)، یک وکیل دادگستری یهودی بود که از خانوادهٔ خاخام‌های معروف شهر محسوب می‌شد. هاینریش «مارکس لوی» به خاطر محدودیت‌هایی که دولت پروس برای حقوق‌دانان یهودی قائل شده بود و به خاطر این که بتواند شغل خود را در دادگستری حفظ کند، به شاخهٔ پروتستان مسیحیت گروید و از آن پس خود را هاینریش مارکس نامید. در سال ۱۸۲۴ فرزندان وی نیز به مسیحیت گرویدند.

کارل مارکس در شهر تریر دورهٔ دبیرستان را به پایان رساند و در دانشگاه شهر بن به تحصیل رشتهٔ حقوق پرداخت. یک سال بعد به برلین عزیمت کرد و در دانشگاه آن شهر در رشته‌های فلسفه و تاریخ به تحصیل ادامه داد. مارکس در سال ۱۸۴۱ با ارائهٔ تز دکترای خود دربارهٔ اختلاف فلسفهٔ طبیعت دموکریتوس و اپیکور تحصیلات دانشگاهی خود را از راه مکاتبه‌ای در دانشگاه ینا به پایان رساند. او به امید آن که بتواند در دانشگاه بن تدریس کند به آن شهر رفت ولی دولت پروس مانع اشتغال وی به‌عنوان استاد دانشگاه شد. مارکس در این زمان به روزنامهٔ نوبنیاد لیبرالهای جبههٔ اوپوزیسیون شهر کلن پیوست و به‌عنوان عضو ارشد کادر تحریریهٔ روزنامه مشغول به کار شد. در این دوره مارکس یک هگلی بود و در برلین به حلقهٔ هگلی‌های چپ (شامل برونو باوئر و دیگران) تعلّق داشت. در طول همین سال‌ها لودویگ فویرباخ نقد خود را از مذهب آغاز نموده و به تبیین دیدگاه ماتریالیستی خود پرداخت. ماتریالیسم فویرباخ در سال ۱۸۴۱ در کتاب جوهر مسیحیت به اوج خود رسید. دیدگاه‌های فویرباخ، به‌خصوص مفهوم بیگانگی مذهبی او، تأثیر زیادی بر سیر تحوّل اندیشهٔ مارکس گذاشت. این تأثیرات را می‌توان به‌وضوح در کتاب «دست‌نوشته‌های اقتصادی فلسفی ۱۸۴۴» و به‌صورت پخته‌تری در کتاب سرمایه مشاهده کرد.


مدفن کارل مارکس در گورستان هایگیت

مارکس مبارزهٔ عملی سیاسی و فلسفی را به‌همراه دوست نزدیکش، فردریک انگلس، آغاز کرد و با او بود که یک سال پیش از انقلابات ۱۸۴۸ «بیانیهٔ کمونیست» را به رشتهٔ تحریر درآورد. مارکس در این سال‌ها با محیط دانشگاهی و ایده‌آلیسم آلمانی و هگلی‌های جوان قطع رابطه کرد و به مسائل جنبش کارگری اروپا پرداخت و از ابتدا در انجمن بین‌الملل اول که در ۱۸۶۴ تأسیس شد، نقش بازی کرد و نهایتاً دبیر این انجمن شد. او اوّلین جلد کتاب مشهورش، سرمایه، را در ۱۸۶۷ منتشر کرد. این کتاب حاوی نظریات او در نقد اقتصاد سیاسی است.

کارل عاشق دختری شد و با پدرش قهر کرد و با معشوقه‌اش به پاریس و سپس لندن رفت. او بیش از ۳۰ سال آخر عمر را در لندن و در تبعید گذراند و همان‌جا درگذشت. عقاید وی که در زمان خودش نیز طرفداران بسیاری یافتند، پس از مرگ توسّط افراد بیشتری تبلیغ می‌شدند. با پیروزی و قدرت‌گیری بلشویکها در روسیه در ۱۹۱۷ طرفداران کمونیسم و مارکسیسم در همه جای دنیا رشد کردند و چند سال پس از جنگ جهانی دوم، یک سوم مردم دنیا حکومت‌های مارکسیست داشتند. رابطهٔ این «مارکسیست» های متعدّد با اندیشهٔ مارکس مورد اختلاف‌نظر است. خود مارکس یک بار در مورد دیدگاه‌های حزبی سوسیال دموکراتیک در فرانسه که خود را مارکسیست می‌دانست، گفت: «خوبست حداقل می‌دانم که من مارکسیست نیستم!»

در یک نظرخواهی از شنوندگان «رادیو ۴» (ایستگاه رادیویی متعلّق به رادیوی بی‌بی‌سی انگلستان در سال ۲۰۰۵)، کارل مارکس به عنوان بزرگترین متفکر هزارهٔ دوم انتخاب شد. پیشتر در آغاز هزارهٔ جدید کاری مشابه توسّط وب‌گاه انگلیسی زبان بی‌بی‌سی انجام گرفته بود که ۲ میلیون نفر از مردم کشورهای گوناگون از سرتاسر جهان در این نظرخواهی شرکت کرده و از میان اندیشمندان هزاره، کارل مارکس مقام نخست را یافت و آلبرت انیشتین و آیزاک نیوتون با فاصله‌ای بسیار از او به‌عنوان نفرات دوم و سوم انتخاب شدند.

برتراند راسل، فیلسوف مشهور انگلیسی بر این عقیده است که مارکس از یک جهت مانند هاجسکین محصول رادیکالهای فلسفی است، و مذهب عقلانی آنها و مخالفتشان را با رمانتیکها ادامه می‌دهد؛ از جهت دیگر احیا کننده مجدد فلسفه مادی است. مارکس تعبیر تازه‌ای از این فلسفه به دست داده و میان آن و تاریخ بشر رابطه جدیدی برقرار کرده است. باز از جهت دیگر، مارکس آخرین فرد سلسله دستگاه سازان بزرگ و جانشین هگل است؛ و مانند هگل به یک فرمول عقلانی که سیر تکامل نوع بشر را خلاصه می‌کند اعتقاد دارد. تأکید بر هر کدام از این جهات به قیمت فراموش کردن جهات دیگر منظره مخدوشی از فلسفه مارکس به دست خواهد داد.

_ریتزر، جورج: نظریه جامعه شناختی (مارکس، دورکیم، وبر، زیمل)، ترجمه عزیزالله علیزاده، تهران: فردوس، ۱۳۹۳، ۲۴۸ صفحه. شابک: ۶-۵۰۹-۳۲۰-۹۶۴-۹۷۸.

زندگانی سیبویه شیرازی

ابوبشر عمرو بن عثمان معروف به سیبویه شیرازی از دانشمندان ایرانی صرف و نحو زبان عربی است که آرامگاهش در شهر شیراز است.

معنی نام او «منسوب به سیب» است. بسیاری از نام‌های ایرانی پیش از اسلام و اوایل دوره اسلامی به پسوند نسبی ویه ختم می‌شد همچون «دادویه»، «زادویه» و غیره. عربها و به تبع آنها غربیان نام سیبویه را به صورت سیبَوَیهی (Sibawayh) تلفظ می‌کنند. سیبویه، نامش عمروبن عثمان بن قنبر و کنیه‌اش ابوالبشر و از بردگان بنی حارث بن کعب بود. فیروزآبادی مؤلف قاموس درباره معنای نام او می‌گوید: سیبویه یعنی بوی سیب

ابوبشر سیبویه فرزند عمرو بن عثمان (۱۴۰ هـ / ۷۶۰ م-۱۸۰ هـ / ۷۹۶ م)، مشهور به سیبویه.

نام کامل وی: أبو بشر عمرو بن عثمان بن قنبر البصری. وی از موالی بنی الحارث بن کعب و سپس از موالی آل الربیع بن زیاد الحراثی بود.

سیبویه در بیضای فارس تولد یافت و در بصره نشو و نما کرد. پس از آن که در نحو استادی بی همتا شد به نزد یحیی بن خالد برمکی به بغداد رفت.

وی علاوه بر این‌که از خلیل درس می‌گرفت نزد استادان دیگری مانند عیسی بن عمر و یونس به شاگردی نشست و لغت را هم از ابو خطاب اخفش فرا گرفت. آنگاه به تألیف کتابی در نحو پرداخت که ابن ندیم درباره آن می‌نویسد: نه پیش از وی کسی مانند آن را تألیف نموده و نه بعد از او کسی تألیف خواهد کرد.

زندگی:

سیبویه به سال (۱۴۰) هجری قمری در شهر بیضا در شهرستان سپیدان امروزی از توابع فارس زاده شد، در سن ۱۴ سالگی برای تحصیل علم رهسپار بصره شد، چنانکه در آن دوران بغداد مرکز علم ودانش بود. و در آنجا یکی از برجسته‌ترین علماء علم اللغه شد.

وی از علمای اعظم نحو و علوم عرب و از فلاسفه بنام است، «الکتاب» اوّلین کتاب حاوی صرف و نحو و از منابع و مأخذ قابل اطمینان است.

ایشان نزد یکی از بزرگ‌ترین استادان علوم صرف ونحو در آن دوران خلیل فراهیدی کسب علم نموده‌است.

اهمیت تاریخی سیبویه از آن جهت است که نخستین فردی بود که برای زبان عربی صرف و نحو نوشت و صداها را در این زبان مشخص ساخت. بنابراین، علامات ضمه، فتحه، کسره و تنوین‌ها اختراع و کار سیبویه ایرانی است. وی با این عمل عنوان «سیبویه نحوی» را به خود اختصاص داد. بدون کاری که سیبویه کرد و در آن زمان یک شاهکار بود، پیشرفت زبان عربی میسر نبود و استحکام این زبان به این صورت باقی نمی‌ماند. به این ترتیب، این ایرانیان بودند که برای اعراب دستور زبان (صرف و نحو) نوشتند.

طبق نوشته روزنگارهای بین‌المللی، «سیبویهSibavayh» زبان‌شناس معروف ایرانی در نخستین هفته ژانویه سال ۷۹۳ میلادی در شیراز درگذشت. بنا به روایتی، وی در سال ۱۸۰، در سن چهل سالگی درگذشت و در گورستان باهلیه مدفون شد. اینک بر قبر او سنگ سیاهی است که در دکانی در دروازه کازرون قرار دارد و به سنگ سیاه معروف است. یک مزار دیگر نیز درشهر قدیمی سیراف که اکنون بندر طاهری نامیده می‌شود واقع در عسلویه استان بوشهر وجود دارد که بنام مزار این دانشمند معروف است.

عده‌ای بر این باورند که اگر سیبویه ایرانی برای زبان عرب صرف و نحو (گرامر) ننوشته بود این زبان در نوشتار همانند لهجه (گویش) یکنواخت بودن خود را از دست می‌داد.

سیبویه هنگام که عزم سفر به خراسان نموده بودن در عرض راه بیمار می‌شود، ودر سال (۱۸۰هـ/ ۷۹۶م) در عمر ۴۰ سالگی در شهر شیراز دار فانی را وداع گفته وبه جوار رحمت حق پیوست است.

_الحموی، یاقوت، ابوعبدالله، (معجم البلدان) ، دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان، جلد سوم، چاپ سال ۱۹۹۰ مبلادی به (عربی).
_وفیات الأعیان.
_«سیبویه: دستورنویس و زبان‌شناس»، محمد دبیرمقدم، مجله دستور، شماره شش، اسفند ۱۳۸۹

زندگانی قطب‌الدین شیرازی

قطب‌الدین محمود بن مسعود بن مصلح کازرونی شیرازی (زاده ۶۳۳ درگذشته ۷۱۰ ه.ق) یکی از علمای ایرانی قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است که نقش مهمی در گسترش حکمت و فلسفه، علوم طبیعی، پزشکی و هنر داشته است.

فرزند مولانا ضیاءالدین مسعود بن مصلح کازرونی پزشک معروف و از مشایخ صوفیه در سال ۶۳۳ هجری قمری در کازرون پا به عرصه هستی نهاد.

قطب‌الدین علاوه بر شاگردی در نزد پدر از محضر بزرگانی چون کمال‌الدین ابوالخیر بن مصلح کازرونی، شمس‌الدین محمد بن احمدالحکیم الکیشی، شرف‌الدین زکی بوشکانی، خواجه نصیر طوسی، نجم‌الدین کاتبی، علامه قطب‌الدین مؤیدالدین عرضی و کمال کوفی بهره فراوانی یافت تا آنجا که علاوه بر پزشکی، بر علوم دیگری چون ریاضی، فلسفه، علوم ادبی، دین شناسی، موسیقی، نواختن رباب و سرودن شعر، بازی شطرنج و فنون شعبده‌بازی به چیرگی شگفت‌انگیزی دست یافت. او مدتی در شهرهای سیواس و ملطیه به شغل قضاوت اشتغال یافت و در زمانی دیگر از طرف تکودار، ایلخان مغول به سمت سفارت، همراه اتابک پهلوان به مصر نزد ملک قلادون الفی اعزام شد. آرامگاه وی در مقبرهالوزرای چرنداب تبریز است.

علامه در اندک زمانی در علوم معقول و منقول سرآمد فضلای عصر خود بود و در طول مدت حیات خود بیش از بیست اثر به فارسی و عربی از خود باقی گذاشت.


مقبره قطب‌الدین شیرازی در تبریز

قطب‌الدین شیرازی در علم موسیقی و فیزیک از سرآمدان زمان خود بوده‌است. اگرچه قطب‌الدین را نمی‌توان شاگرد صفی‌الدین ارموی -نظریه‌پرداز موسیقی قرن هفتم- دانست؛ ولی او را باید بدون شک نخستین شارح کتب صفی‌الدین ارموی قلم‌داد کرد. قطب‌الدین بخش مفصلی از کتاب دائرهالمعارف چندجلدی خود به نام دره التاج را به موسیقی اختصاص داده و در آن‌جا به تشریح نظریات صفی‌الدین ارموی، مخصوصاً مطالبی که در رساله الشرفیه بیان شده، پرداخته‌است.

آثار:

_دره التاج لغره الدباج (یکی از مهمترین آثار علامه قطب‌الدین می‌باشد که دانشنامه‌ایست فلسفی به معنای «علم‌العلوم». کتاب درهالتاج (۷۰۵-۶۹۳) پس از شفای ابن سینا مهمترین کتاب جامعی است که در فلسفه تألیف شده است و به طور کلّی دوازده رشته از علوم و از آن جمله موسیقی را در برمی‌گیرد.
_نهایه الأدراک فی درایه الأدراک (به عربی، در زمینهٔ نجوم و هیئت، دارای ۴ مقاله: مقدّمات، هیئت اجرام، زمین و مقادیر اجرام. همچنین دارای مطالب جدیدی در بارهٔ مکانیک، زمین‌شناسی، هواشناسی، نور و مباحثی در بارهٔ نظرات کیهانی ابن هیثم و ابوبکر محمّد بن احمد خرقی)
_تحفه الشاهیه (به عربی، در نجوم و هیئت)
_ترجمهٔ فارسی کتاب اصول اقلیدس در هندسه
_اختیارات مظفری (به فارسی، در نجوم و هیئت)
_رساله فی حرکه الدرجه فی النسبه بین المستوی و المنحنی (منسوب به علّامه، در هیئت و ریاضی)
_شرح کتاب حکمه الاشراق از شهاب‌الدین سهروردی (از این روست که او را فیلسوف اشراقی دانسته‌اند.)
_تحفه السعدیه (شرحی بر کتاب قانون در طب از ابن سینا)
_شرح کتاب مفتاح العلوم از سکاکی (مفاتح المفتاح)
_شرح کتاب مختصر الأصول از ابن حاجب (در فقه)
_رساله در تحقیق عالم مثال (در بارهٔ عالم مثال، معاد جسمانی و کیفیت آخرت.)
_رسالهٔ فعلت فلاتلم (در هیئت)
_شرح کتاب روضه الناظر از خواجه نصیر طوسی
_اجوبه المسائل (در طرح چند پرسش و ابهام فلسفی)

.ویکیپدیا

زندگانی تامس مور

سر تامس مور یا قدیس تامس مور (Sir Thomas More) (زادهٔ ۷ فوریهٔ ۱۴۷۸ در لندن — درگذشتهٔ ۶ ژوئیهٔ ۱۵۳۵ در انگلستان)، یکحقوق‌دان، نویسنده، فیلسوف اجتماعی، سیاست‌مدار، و انسان‌گرای دوران نوزایش انگلیسی بود .

او مشاور مهمی برای هنری هشتم انگلستان بود. مور از اکتبر ۱۵۲۹ تا ۱۶ ماه مه ۱۵۳۲ صدراعظم بود. پاپ پیوس یازدهم در سال ۱۹۳۵ مور را قدیس اعلام کرد. کلیسای انگلستان از او به عنوان “شهید اصلاحات” یاد می‌کند. او از مخالفان و رقبای اصلاحات پروتستان و به صورت مشخص مارتین لوتر و ویلیام تیندیل بود. مور برای نخستین بار از واژه ی “اتوپیا” (آرمان شهر) استفاده کرد – نامی که او به کشور-جزیره‌ای ایده‌آل داد که سیستم سیاسی‌اش را در کتاب اتوپیا (چاپ ۱۵۱۶) شرح میدهد. او در برابرخواست شاه برای جدایی از کلیسای کاتولیک به مخالفت برخاست و پذیرش شاه به عنوان رئیس عظمی کلیسای انگلستان را رد کرد، عنوانی که مجلس طی مصوبه ی اعظمیت ۱۵۳۴ اعطا کرده بود. پس از خودداری او از سوگند خوردن که طی مصوبه ی جانشینیِ ۱۵۳۴ الزامی شده بود به زندان افتاد، چرا که مصوبه قدرت پاپ و زناشویی هنری با کاترین ِ آراگون را زیر سوال می‌برد. در سال ۱۵۳۵ به جرم خیانت محاکمه شد و محکوم به گواهی دروغ گشته، سرش را از تنش جدا کردند. روشنفکران و سیاستمداران در سراسر اروپا از اعدام مور شگفت زده شدند. اراسموس بر او چون کسی درود فرستاد که” روحش از هر برفی پالوده تر و نبوغش چنان، که مانندش را انگلستان هرگز ندیده و نخواهد دید”. دو قرن بعدجاناتان سویفت گفت که او” شخصی از بالاترین درجات اخلاق که این سرزمین تا به حال به خود دیده است”، بود. دیدگاهی که ساموئل جانسون نیز بر آن بود. هیو ترور-روپر تاریخ‌دان در سال ۱۹۷۷ گفت که مور”نخستین مردی‌انگلیسی بود که ما احساس میکنیم می‌شناسیم، قدیس ترین ِ انسان‌گرایان و انسان ترین قدیسان ، مرد جامع ِ رنسانس خنک شمالی ما” بود.

اوایل زندگی

متولد میلک استریت لندن، در ۷ فوریه‌ی ۱۴۷۸ ، تامس مور فرزند سر جان مور، وکیلی موفق و همسرش اگنس (با نام دوشیزگی گرانجر) بود. مور به تحصیل در مدرسه ی سنت آنتونی(یکی از بهترین مدارس آن دوران لندن) پرداخت. سپس او سال های ۱۴۹۰ تا ۱۴۹۲ به تحت عنوان خدمت‌کار در خانه‌ی جان مورتن اسقف اعظم کانتربوری و صدراعظم انگلستان سپری کرد. مورتن مشتاقانه پشتیبان “آموزه ی نوین” رنسانس بود و ارزش فراوانی برای مور جوان قایل بود. از آنجایی که باور داشت مور توانایی های بالقوه ی فراوانی دارد او را نامزد جایگاهی در دانشگاه آکسفورد کرد. جایی که مور در ۱۴۹۲ مطالعاتش را آغاز کرد. مور در آکسفورد آموزشی کلاسیک را دریافت کرد. او شاگرد توماس لیناکر و ویلیام گروسین بود. پس از کسب مهارت در لاتین و یونانی مور در ۱۴۹۴ تنها پس از دو سال به اصرار پدرش برای پیگیری حرفه ی وکالت آکسفورد را به قصد لندن ترک کرد. در ۱۴۹۶ او دانشجوی “لینکلن این” شد و تا ۱۵۰۲ در آنجا ماند تا اجازه ی حضور در دادگاه را یافت.

درباره توماس مور

دزیدریوس اراسموس که از دوستان مور بود به او عنوان «مردی چهارفصل» (به لاتین: Omnium horarum homo) را داد که بعدها با نمایشنامه‌ها و نیز فیلمی با عنوان مردی برای تمام فصول (ساخته فرد زینمن) همه‌گیر شد.[۱]

پانویس

  1. پرش به بالا آرمانشهر (یوتوپیا)، تامس مور، ترجمهٔ نادر افشار نادری و داریوش آشوری، صفحه ۱۵.

————————————————-

پس از ماکیاولی[۱] معروف‌ترین نویسنده­ی قرن شانزدهم و از متفکران دوره­ی نوزایی توماس مور می‌باشد.[۲] او فلسفه­ی مدرسی را نکوهید و پیرایش جامعه­ی روحانیون از درون را خواستار شد. زیرک، بذله‌گو و باهوش بود اما به معنای متداول فیلسوف نبود. او اومانیست ولی در عین حال عمیقا متدین بود. توماس مور در سال ۱۴۷۲م یا ۱۴۷۸م در یک خانواده‌ی ونیزی­الاصل که از چندین سال پیش به انگلستان نقل مکان کرده بودند در لندن متولد شد. پدرش در شورای پادشاهی قاضی و از نجبای درجه دوم بود. توماس مور در آکسفورد به تحصیل زبان‌های کلاسیک (یونانی و لاتین) پرداخت و در آن‌جا با «اراسموس» (نویسنده‌ی کتاب ستایش دیوانگی) اهل «رتردام» آشنا شد و در نتیجه­ی آموختن زبان یونانی، کتاب «جبارکشی» (ستمگرکشی) اثر «لوسین»[۳] را از یونانی به لاتین ترجمه کرد و چون در آن زمان آموختن زبان یونانی غیرمعمول بود، در حق او پنداشتند که به کفر دوران باستان گرایش دارد. مقامات دانشگاه و پدرش به او اعتراض کردند و مور از دانشگاه اخراج شد.[۴] در نوزده سالگی در روم یک سلسله سخنرانی درباره­ی «شهر خدا» اثر سن آگوستین ایراد کرد. کمی بعد او وارد یکی از صومعه‌های فرقه‌ی شارتر شد[۵] و مدت چهار سال بی‌آن­که سوگند سه‌گانه­ی «فقر، اطاعت و عفت» یاد کند در آن‌جا ماند. سپس گویا به توصیه­ی اراسموس ـ اسقف کامبرای ـ صومعه را ترک کرد، ازدواج نمود و به شغل وکالت پرداخت.[۶]

مور در سال ۱۵۰۴م نماینده­ی مجلس عوام انگلستان شد و رهبری مخالفت با تقاضای هنری هفتم را برای افزایش مالیات برعهده گرفت. در این کار توفیق یافت ولی پادشاه بر او خشم گرفت. با درگذشت پادشاه در ۱۵۰۹م مور به وکالت دعاوی بازگشت و مورد لطف و عنایت هنری هشتم قرار گرفت و در سال ۱۵۱۴م به او لقب سر داده شد[۷] و به­عنوان سفیر به چند مأموریت فرستاده شد. پس از برکناری «ولسی»، هنری هشتم مور را نخست­وزیر کرد اما به­زودی مورد غضب شاه قرار گرفت. اختلاف مور با شاه به تصمیم هنری هشتم مربوط بود که می‌خواست زن خود، «کاترین آرگونی» را طلاق دهد و با «بولین» ازدواج کرد. نتیجه‌ی این اختلاف برکنار شدن مور از نخست­وزیری در سال ۱۵۳۲م بود.[۸] اما آن‌چه توماس مور را به کشتن داد، خودداری او از یاد کردن سوگند ریاست بود که پادشاه می‌خواست. شاه در ۱۵۳۴م مجلس را واداشت قانون ریاست را تصویب کند. بر طبق این قانون پادشاه انگلستان به جای پاپ، رئیس کلیسای انگلستان می‌شد. در این قانون، سوگند ریاست یا در واقع بیعت مقرر شده بود و مور از یاد کردن سوگند سرپیچیده و به جرم خیانت به مصالح عالی کشور محکوم و در سال ۱۵۳۵م اعدام شد.[۹]

اندیشه‌های سیاسی توماس مور

خلاصه­ی اندیشه‌های توماس مور آن بود که جامعه را نمی‌توان از طریق وضع قوانین خوب اصلاح نمود، زیرا با وجود قوانین خوب باز مشکلات و معضلات باقی خواهد بود. بنابراین پیش از آن‌که به تدوین قوانین خوب برای اصلاح جامعه پرداخته شود باید علل وقوع مسایل را بررسی نمود.[۱۰] وی برای تدوین ایده‌اش کتابی به نام اوتوپیا[۱۱] (مدینه­ی فاضله یا ناکجا آباد)[۱۲] را بین سال‌های ۱۵۱۵م تا ۱۵۱۶م که در مأموریت فلاندر بود، تحت‌تأثیر جمهوری افلاطون و کتاب «ستایش دیوانگی» اثر اراسموس که نشان می‌دهد تعداد زیادی چیزهای غیرعادلانه در جامعه وجود ندارند، نوشت[۱۳]و در آن در دو بخش جداگانه ابتدا به تحلیل وضع جامعه­ی بحران‌زده‌ی انگلیس پرداخت و سپس در بخش دوم با داستان‌پردازی خصوصیات یک جامعه­ی آرمانی را به تصویر کشید.[۱۴]کتاب دیگر مور، «آرامش در برابر اندوه» است که در زندان نوشته است.[۱۵]

بخش اول کتاب اوتوپیا

اوتوپیا با شرح وضع زندگی اجتماعی انگلستان در آغاز قرن شانزدهم شروع می‌شود. این وضع چندان خوش­آیند نبود، زیرا آثار جنگ‌های داخلی که کشور را در نیمه­ی دوم قرن پانزدهم به خون و فقر کشانده بود هنوز احساس می‌شد. منازعات داخلی و اذیت و آزاری که گروه‌های پیروز، رسم بود به مغلوبین تحمیل کنند باعث شده بود که عده­ی زیادی از خانواده‌های قدیمی نجبای نرماندی‌الاصل از بین بروند و از خانواده‌های دیگر که در سابق گمنام بودند ـ همان‌طور که دوران‌های آشفتگی و دگرگونی سریع در سرنوشت مردم به وجود می‌آورد ـ به درجات بالا برسند.[۱۶]

از اینها گذشته عده‌ای از مردم عادت کرده بودند که معاش خود را از راه اشتغال در مشاغل نظامی تأمین نمایند، وقتی جنگ‌های داخلی به پایان رسید عده­ی زیادی از پارتیزان‌های سابق دست به راهزنی زدند که در نتیجه­ی آن امنیت راه‌ها و قلمروهای خصوصی به­خطر افتاد. به­علت صدور روزافزون پشم انگلستان به فلاندر بسیاری از مزارع غلات را به چراگاه مبدل کرده بودند. این تغییر شکل استفاده از زمین، مالکین را ثروتمند می‌کرد. لیکن موجب گرانی قیمت نان و افزایش تعداد بیکاران می‌شد. نتیجه­ی این وضع کاهش یافتن دست‌مزدها شد که هرچند جنبه­ی موقتی داشت، لیکن آثار دردناکی به­جای گذاشت. در این حال قانون‌گذاران با تشدید مجازات درصدد چاره‌اندیشی برای این اوضاع برآمدند. مثلا مجازات راهزنی در جاده‌های بزرگف مرگ تعیین شد. حتی اگر این راهزنی همراه با قتل نفس نبوده باشد.[۱۷]

بخش دوم کتاب اوتوپیا

در بخش دوم کتاب، توماس مور جامعه­ی آرمانی را به تصویر می‌کشد. اوتوپیا شرح کشوری فرضی به نام آبراسکا[۱۸] در نیم‌کره­ی جنوبی است و فرمانروای آن به نام «یوتوپوس» فرمان داده است که پیرامون سرزمین این کشور ترعه‌هایی بکنند و آن‌را به صورت جزیره‌ای جدا از سرزمین‌های دیگر درآورند. شخصی به­نام ناخدا رافائل هیتلدئو (هیتلودی)[۱۹] در حالی­که به‌دنبال «آمریکو وسپوچی»[۲۰] دریانوردی می‌کند تصادفا به آن‌جا گذر می‌کند و پنج سال در آن‌جا زندگی می‌کند و فقط بدین منظور به اروپا باز می‌گردد که سازمان عاقلانه و عادلانه‌ی آن جزیره را به اروپائیان بشناساند.[۲۱]

مدینه­ی فاضله­ی مور یک جامعه­ی سیاسی است که شکل حکومت آن دموکراسی پارلمانی است و نمایندگان مجلس و مقامات دولتی از ۵۴ شهر آن به­طور غیرمستقیم انتخاب می‌شوند. و انتخاب به‌این‌گونه است که هر سی خانواده یک گروه را تشکیل می‌دهند، هر گروه یک مدیر (مددیاران) یا نماینده به نام «فیلارک» انتخاب می‌نمایند که به مدت یک سال مسئولیت دارد. هر ده مدیر یک نفر را از بین خود انتخاب می‌کنند و این روند ادامه داشت تا سرانجام چهار نفر انتخاب می‌شوند و از بین آن‌ها یکی را به­عنوان پادشاه انتخاب می‌کنند که تا پایان عمر و تا زمانی که از قانون تخلف نمی‌نمود، باقی می‌ماند. مدیران یک شورا دارند. افزون بر شوراهای مدیران یک مجلس ملی هم بود که قوانین را تنظیم می‌نمود.[۲۲]

در اوتوپیا ۵۴ شهر وجود دارد که به‌جز پایتخت، همه از روی یک نقشه ساخته شده بودند و هر دو سال یک­بار خانه‌ها را با یکدیگر عوض می‌کنند. همه یک جور لباس می‌پوشند، ولی میان لباس مرد و زن و متأهل و مجرد تفاوت هست. همه چیز اشتراکی است. هر سی خانواده ناهار و شام را با هم می‌خورند. دولت به‌دقت ازدواج را تنظیم می‌کند. دختران قبل از سن ۱۸ و پسران قبل از سن ۲۲ سالگی حق ازدواج ندارند. هرگونه لغزشی پیش از این سال‌ها به­شدت مجازات می‌شود. عروس و داماد پیش از ازدواج یک‌دیگر را برهنه تماشا می‌کنند تا از نقایص جسمانی یک‌دیگر باخبر شوند. اگر نقصی در بدن باشد از ازدواج منصرف می‌شوند و بدین ترتیب از طلاق بعدی اجتناب می‌شود. چند‌همسری اجازه داده نمی‌شود و طلاق ناپسند است. اما در موارد قابل قبول پس از بررسی دقیق و کامل می‌توان ازدواج را منحل کرد. در مواقعی که تعداد بچه‌ها در یک خانواده بیش از حد لزوم افزایش یافت، کودکان زیادی آن به خانواده‌های بی‌فرزند داده می‌شود. اگر شهری بیش از حد توسعه یابد مقداری از ساکنان آن به شهر دیگری منتقل می‌شوند.[۲۳]

در جزیره بردگانی هم بودند که به انجام کارهای پست و نفرت‌انگیز اشتغال داشتند. بعضی از این بردگان شهروندانی بودند که مرتکب جرائمی شده و از طریق این بردگی موقت کیفر گناه خود را پس می‌دادند. برخی دیگر از بردگان را اسیران جنگی تشکیل می‌دادند.[۲۴]

در آن‌جا قوانین کم و جرم‌ها نادر هستند. نیازی به قوانین قاهرانه نیست زیرا مالکیت خصوصی وجود ندارد که از آن حراست شود. هیچ‌کس نمی‌تواند چیزی داشته باشد، مگر یک شوهر یا یک زن. بنابراین تنها جرم مربوط به روابط زنان و مردان است.[۲۵]

اساسی‌ترین قانون این جزیره الغای مالکیت خصوصی است. زیرا زمین‌ها، خانه‌ها، کارگاه‌ها و ذخایر مواد اولیه به دولت تعلق داشت. پول و قراردادهای خصوصی بین افراد نیز ملغی گردیده و تمام ساکنین موظف بودند به نوبت در کار کشاورزی و کارهای دیگر خدمت نمایند. کارهای بی‌مصرف، از قبیل مزدوری، راهزنی، نوکری، بانک‌داری و موجری وجود نداشت. شش ساعت کار در روز کافی بود تا تمام نیازمندی‌های جامعه برطرف شود و هر خانواده می‌توانست به انبارهای عمومی مراجعه کرده و به­قدر مایحتاج خود از مواد مصرفی برداشت نماید. این آزادی در برداشت موجب افزایش مصرف نمی‌شود، زیرا هیچ نوع تجمل­پرستی و تمایل به انباشت کالا در مردم وجود نداشت.[۲۶]

در اوتوپیا تمام ادیان به­طور برابر از آزادی کامل برخوردارند. حتی برای کافران و مشرکان هیچ مجازات درنظر گرفته نشده بود. و فقط از مشاغل عمومی و حقوق مدنی محروم بودند. دینی که اکثر ساکنین اوتوپیا به آن اعتقاد داشتند، دئیسم یا خداپرستی توأم با پرستش طبیعت بود. سخت­گیری دینی، جسارت به ادیان دیگر و غیره به­کلی ممنوع و مجازات آن تبعید از جزیره بود.[۲۷]ساکنان اوتوپیا معتقد نیستند که همه­ی مذاهب به­طور مساوی درست‌اند، بلکه فکر می‌کنند که تحت رژیم مدارای مذهبی، هرکس می‌تواند مذهب راستین خود را بیابد.

در آنجا روحانیون فضیلت برجسته دارند که تعدادشان کم و از طریق مردم برگزیده می‌شوند. مسئولیت آن‌ها حفظ مقدسات، پرستش خداوند و نظارت بر رفتار مردم است.[۲۸]

سیاست خارجی اوتوپیا همانند سیاست خارجی انگلستان بود که از زمان پادشاهی ملکه الیزابت تا قرن نوزدهم و شاید با برخی تعدیلات تا قرن بیستم اجرا می‌شد. جزیره­ی اوتوپیا در کنار یک قاره‌ی بزرگ واقع شده بود، سیاست اهالی اتوپیا هم این بود که هیچ­یک از دول این قاره با استفاده از دیگری برتری کسب نکند. به این جهت ساکنین جزیره همواره تلاش می‌کردند تا با دولت‌های ضعیف هم‌پیمان شده و در داخل کشورهایی که در صدد سلطه‌جویی بودند تخم نفاق و تفرقه را بیفشانند. آن‌ها جنگ را شری مطلق می‌دانند، بنابراین مردم آن درگیر جنگ نمی‌شوند؛ مگر در سه صورت:

  1. ۱٫      دفاع از خاک خود در موقع هجوم خارجی،
  2. ۲٫      نجات دادن خاک کشورهای متحد از دست مهاجمان،
  3. ۳٫      آزاد ساختن مللی که تحت فشارهای حکومت‌های جبار قرار دارند.[۲۹]

اکنون این سؤال پیش می‌آید که توماس مور با نوشتن سیستم سیاسی و اجتماعی در کتاب اوتوپیا، آیا انتظار داشت نتایج عملی از آن بگیرد؟ آیا واقعا بر این باور بود که می‌توان یک سازمان اجتماعی بر مبنای آن‌چه او در کتابش توصیف کرده بوجود آورد؟ جواب این سؤال‌ها را می‌توان ضمن نتیجه‌گیری که خود او در پایان کتاب می‌کند پیدا کنیم. در این نتیجه‌گیری مور تأکید می‌کند که اوتوپیا نمی‌تواند به­طور کورکورانه سرمشق قرار گیرد لیکن می‌تواند چیزهای زیادی را به ما بیاموزد تا شرایط سیاسی و اجتماعی اروپا را که دچار نقایص بسیار است اصلاح کنیم.[۳۰]

اثر مور تأثیر بسیار عمیقی در شکل گرفتن نظریه­ی کمونیسم به‌ویژه در نیمه‌ی دوم قرن هیجدهم داشت. ولی پیش از آن‌که تأثیری چنین دور داشته باشد، نباید نفوذ آن را در نهضتی که از لحاظ زمانی نزدیک‌تر به زمان پیدایش آن بوده را نادیده گرفت و آن عبارت از نفوذی است که در قرن شانزدهم در طرز تفکر مردانی که نهضت‌های مذهبی با گرایش‌های سوسیالیستی را در آلمان رهبری می‌کردند، به­ جای گذاشت.[۳۱]

تفاوت جمهوری افلاطون[۳۲] و اوتوپیای توماس مور

  1. ۱٫      جمهوری افلاطون یک آرستیوکراسی است که فیلسوف­شاهی بر آن فرمان می‌راند. در آن مردم عادی جایگاهی ندارند. اما اوتوپیای مور، دولتی بسیار دموکراتیک است. حکومتی توسط مردم برای مردم. مردم نه‌تنها مجریان را انتخاب می‌کنند، بلکه مرجع نهایی همه‌ی قدرت‌ها و اختیارات هستند.
  2. ۲٫      مور کمونیسم افلاطونی زنان و کودکان را نپذیرفت و خانواده را پایه­ی سازمان اجتماعی دانست.
  3. ۳٫      مور همزیستی مسالمت‌آمیز مذاهب گوناگون را پذیرفت اما در جمهوری افلاطون، دولت جای خدا را گرفته بود و همه‌ی شهروندان باید آن را پرستش می‌کردند و به آن احترام می‌گذاشتند. هیچ دین دیگری نمی‌توانست در آن وجود داشته باشد و با هیچ یک از آن‌ها مدارا نمی‌شد. مور سیاست را به کل از دین جدا کرد.
  4. ۴٫      در جمهوری افلاطون سه طبقه وجود دارد که نماینده­ی سه عنصر در ذهن انسان هستند. مور انسان‌ها را دسته‌بندی نکرد و همه­ی آن‌ها را برابر دید.
  5. ۵٫      پایه­ی جمهوری افلاطون عدالت بود. عدالت بدان معنا دانسته شد که هرکس در یک زمان یک کار انجام می‌دهد و در کار دیگران دخالت نکند. در مدینه­ی فاضله­ی مور عدالت در برابری انسان‌ها دانسته و به تخصص کاری هم توجه نشد در حالی­که در جمهوری تخصص وجود و اهمیت دارد.
  6. ۶٫      در اوتوپیای مور شهروندان باید تربیت و آمادگی نظامی بیابند اما در جمهوری فقط آن‌ها که نیروی روحیه در آن‌ها برتر بود برای تربیت نظامی برگزیده می‌شدند.[۳۳]

[۱]. رک. شوالیه، ژان ژاک؛ آثار بزرگ سیاسی از ماکیاولی تا هیتلر، ترجمه­ی­ لی­لا سازگار، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۳، چ اول، صص۳۵ـ۷، و عنایت، حمید؛ بنیاد فلسفه­ی سیاسی در غرب از هراکلیت تا هابز،‌ تهران، زمستان، ۱۳۸۶، چ پنجم، صص۱۷۳ـ۱۴۹ و پولادی، کمال؛ تاریخ اندیشه­ی سیاسی در غرب از ماکیاولی تا مارکس، تهران، مرکز، ۱۳۸۸، چ پنجم، صص۳۴ـ۱۵ و جونز، و.ت؛ خداوندان اندیشه­ی سیاسی، ترجمه­ی علی رامین، تهران، امیرکبیر، ۱۳۸۸، چ هفتم،‌ جلد دوم، قسمت اول، صص۵۸ـ۱۷ و ماکیاولی، نیکلو؛ شهریار، ترجمه­ی داریوش آشوری، تهران، کتاب پرواز، ۱۳۶۶، چ اول، صص۲۴ـ۳٫

[۲]. موسکا، گائتانو؛ و بوتو، کاستون؛ تاریخ عقاید و مکتب‌های سیاسی، ترجمه­ی حسین شهیدزاده، تهران، مروارید، ۱۳۷۷، چ سوم، ص۱۵۷٫

[۳]. Lucien

[۴]. راسل، برتراند؛ تاریخ فلسفه­ی غرب، ترجمه­ی نجف دریابندی، تهران، کتاب پرواز، ۱۳۷۳، چ ششم، ص۷۱۵٫

[۵]. Chartroux

[۶]. توماس، هنری؛ بزرگان فلسفه، ترجمه­ی فریدون بدره‌ای، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۶، چ پنجم، ص۳۹۰٫

[۷]. ساباین، جرج؛ تاریخ نظریات سیاسی، ترجمه­ی بهاءالدین پازارگاد، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۳، چ چهارم، جلد دوم، ص۸۷٫

[۸]. پازارگاد، بهاءالدین؛ تاریخ فلسفه­ی سیاسی، تهران، زوار، ۱۳۴۸، چ سوم، جلد دوم، ص۵۵۳٫

[۹]. عالم، عبدالرحمن؛ تاریخ فلسفه­ی سیاسی غرب عصر جدید و سده­ی نوزدهم،‌ تهران، مرکز چاپ و انتشارات وزارت خارجه، ۱۳۸۱، چ پنجم، ص۵۹٫

[۱۰]. بخشایشی اردستانی، احمد؛ سیر تاریخی اندیشه‌های سیاسی در غرب از افلاطون تا نیچه، تهران، آوای نور، ۱۳۸۳، چ اول، ص۹۵٫

[۱۱]. Utopia

[۱۲]. رک: مور، توماس؛ اوتوپی، ترجمه­ی داریوش آشوری و نادر افشاری، تهران، خوارزمی، ۱۳۶۱، چ اول.

[۱۳]. موسکا، گائتانو، و بوتو،‌ کاستون، پیشین، ۱۵۹٫

[۱۴]. اشرافی، مرتضی؛ تاریخ افکار سیاسی در غرب، قم، مقدس، ۱۳۸۵، چ اول، ص۱۰۵٫

[۱۵]. پازارگاد، بهاءالدین، پیشین، ص۵۵۴٫

[۱۶]. طاهری، ابوالقاسم؛ تاریخ اندیشه‌های سیاسی در غرب، تهران، قومس، ۱۳۷۵، چ دوم، صص۱۸۵ـ۱۸۴٫

[۱۷]. موسکا، گائتانو، و بوتو،‌ کاستون، پیشین، ۱۶۰ـ۱۵۹٫

[۱۸]. Abraxa

[۱۹]. Raphael Hitlodi

[۲۰]. America vespucci دریانورد فلورانسی (۱۵۱۹م ـ۱۴۵۱م) که پس از کشف کریستف کلمپ چهار بار به دنیای جدید سفر کرد و به این جهت اولین تهیه­کنندگان نقشه­ی دنیا نام قاره جدید را به نام او گذاشتند.

[۲۱]. راسل، برتراند؛ پیشین، ص۷۱۶٫

[۲۲]. بخشایشی اردستانی، احمد؛ پیشین، صص۹۶ـ۹۵٫

[۲۳]. عالم، عبدالرحمن، پیشین، ص۶۳٫

[۲۴]. راسل، برتراند؛ پیشین، ص۷۱۷٫

[۲۵]. عالم، عبدالرحمن؛ پیشین، ص۶۴ و راسل، برتراند؛ پیشین، ص۷۱۷٫

[۲۶]. راسل، برتراند؛ پیشین، ص۷۱۷ و عالم، عبدالرحمن، پیشین، ص۶۴ و طاهری، ابوالقاسم؛ پیشین، ص۱۸۷ و موسکا، گائتانو؛ و بوتو، کاستون؛ پیشین، ص۱۶۰٫

[۲۷]. بخشایشی اردستانی، احمد؛ پیشین، ص۹۶ و راسل، برتراند؛ پیشین، ص۷۱۷ و عالم، عبدالرحمن، پیشین، ص۶۴٫

[۲۸]. عالم، عبدالرحمن؛ پیشین، ص۶۴٫

[۲۹]. موسکا، گائتانو؛ و بوتو، کاستون؛ پیشین، ص۱۶۳ و طاهری، ابوالقاسم؛ پیشین، ص۱۸۸ و راسل، برتراند؛ پیشین، ص۷۱۸٫

[۳۰]. موسکا، گائتانو؛ و بوتو، کاستون؛ پیشین، ص۱۶۳ و طاهری، ابوالقاسم؛ پیشین، ص۱۸۸٫

[۳۱]. بخشایشی اردستانی، احمد؛ پیشین، ص۹۶ و موسکا، گائتانو؛ و بوتو، کاستون؛ پیشین، ص۱۶۴ و طاهری، ابوالقاسم؛ پیشین، ص۱۸۸٫

[۳۲]. رک: افلاطون، جمهوری، ترجمه­ی محمدحسین لطفی، تهران، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۷، چ اول.

[۳۳]. عالم، عبدالرحمن؛ پیشین، صص۶۴ـ۶۳٫