زندگانی صفی‌الدین اُرمَوی

صفی‌الدین عبدالمؤمن بن ابی‌المفاخر یوسف بن فاخر اُرمَوی (۶۱۳ق/۱۲۱۱م، ارومیه – ۶۹۳ق/۱۲۹۴م، بغداد) استاد بزرگ موسیقی، خوش‌نویس، ادیب و عروضدان، نامدار به اعجوبه هنر نماینده نحله روش نظام در موسیقی و پیشتاز مکتب منتظمیه (تئوری سیستماتیک) است.


کتاب الشرفیه شیخ صفی الدین اورمو

زندگی‌نامه:

شیخ صفی الدین ارموی در جوانی به بغداد رفت. وی برآمده از مدرسه مستنصریه بغداد، و هم‌زمان با خلفای عباسی مستنصر و مستعصم است. او در تازش مغولان و فتح بغداد در دیوان انشا به خدمت هلاکو درآمد. او را دارای دو نوآوری (دو ساز زهی) دانسته‌اند، یعنی مُغنی (سازی زهی بین قانون و رباب) نوعی شاهرود تازه که در اصفهان ساخت و دیگر نزهه (سنتور مانندی، نوعی قانون) نقل است که وی با نواختن عود در «کاظیم داشی» ارومیه هلاکوخان را به آرامش و خونسردی فرا خوانده‌است.

در موسیقی جزو سه استاد موسیقی آن زمان جهان اسلام بود که اولی آنها ابونصر فارابی و آخری آنها عبدالقادر مراغه‌ای بوده. آثار شیخ در علم موسیقی همیشه مورد احترام و تقلید هنرمندان ایرانی و سایر ممالک اسلامی بوده و علم و هنر او را ستوده‌اند. بیشتر مؤلفان بر این باورند که رساله‌های شرفیه و ادوار اورموی منجر به بروز انقلابی بزرگ در موسیقی در سراسر عالم شده‌است تا جایی که (ژوزف یکتابیک) موسیقی شناس نامی ترک که دربارهٔ موسیقی ملت خود برای (دائرهالمعارف لاوینیاک) نوشته دربارهٔ شیخ صفی الدین اورموی چنین می‌نویسد: «بالاخره موسیقی شناس ترک، صفی الدین اورموی نام داشته و به روزگار خلافت مستعصم خلیفه عباسی در نیمه دوم قرن هفتم می‌زیسته و توانست دوره ثابت و لاتغییر سابق را به پایان آورد.»

درگذشت و یادمان:

شیخ صفی‌الدین اورموی پس از ۸۰ سال زندگی علمی، هنری و سیاسی، چون مقروض شده بود و نمی‌توانست دین خود را بپردازد به زندان افکنده شد و نهایت در ۱۸ صفر سال ۶۹۳ قمری در شهر بغداد در زندان دارفانی را وداع گفت.به گفته‌ای دیگر وی در تبریز درگذشته و در مقبرهالشعرای این شهر دفن شده‌است.

فرهنگستان هنر جمهوری اسلامی ایران و اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی آذربایجان غربی در سال ۱۳۸۳ کنگره بین‌المللی «شیخ صفی الدین اورموی» را در تهران و ارومیه برگزار کردند. از آثار مهم وی رساله شرقیه و ادوار را می‌توان برشمرد که کتاب اخیر به زبان ترکی هم ترجمه شده‌است.

الادوار:

یکی از آثار سرشناس صفی‌الدین ارموی، الأدوار فی الموسیقی است که با نام کوتاه‌شدهٔ الادوار نیز شناخته می‌شود. در این کتاب، صفی‌الدین به بررسی موسیقی ایران از نظر تئوری موسیقی پرداخته و خصوصیاتی از قبیل پرده‌ها و نغمات را در چارچوب دو دایره با نام‌های «ادوار مشهوره» و «ادوار کثیره» شرح داده‌است. وی همچنین نحوهٔ کوک‌کردن سازهایی مثل بربط را شرح داده‌است. بعد از نوشته‌های ابن سینا در مورد موسیقی در کتاب شفا، کتاب الادوار قدیمی‌ترین کتاب موجود دربارهٔ نظریهٔ علمی موسیقی است.

الرساله الشرفیه:

دومین کتاب مشهور ارموی، رسالهٔ شرفیه است. او این کتاب را حدود ۶۶۵ قمری (معادل ۱۲۶۷ میلادی) نوشت و به شاگردش شرف‌الدینی جوینی اهدا کرد. ارموی از خاندان جوینی با نصیر‌الدین طوسی آشنایی داشت و احتمال می‌رود که طوسی علاقهٔ ارموی را به علوم یونانی برانگیخته باشد، چنان که در الادوار ارموی تحت تاثیر علم موسیقی یونانی نبوده اما در رسالهٔ شرفیه این تاثیر وجود دارد. این احتمال هم وجود دارد که ارموی کتاب دومش را تحت تاثیر آثار فارابی (به خصوص موسیقی کبیر) نوشته باشد.

آثار:

الأدوار یا الأدوار فی الموسیقی (الأدوار فی حلّ الأوتار یا الأدوار فی معرفه النغم و یا الأدوار فی معرفه و نسب ابعاده و أدوار الإیقاع)، که به زبان ترکی هم ترجمه شده‌است.
الرساله شرفیه یا الرساله شرفیه فی علم النسب و الأوزان الإیقاعیه
کتاب الکافی من الشافی فی علوم العروض و القوافی.
رساله ایقاع (رساله ریتم یا وزن).
فائده فی العلم الموسیقی.

منبع:
«صفی‌الدین ارموی». باشگاه اندیشه، ۵ بهمن ۱۳۸۳. بازبینی‌شده در ۵ ژانویه ۲۰۱۷.
صفی‌الدّین ارموی، عبد الموئمن بن یوسف. الأدوار فی الموسیقی. چاپ اوّل. تهران: میراث مکتوب، ۱۳۸۰.

زندگانی آلنوش طریان

آلنوش طریان یا آلنوش تریان (زاده ۱۸ آبان ۱۲۹۹ در تهران – درگذشته ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ در تهران) فیزیک‌دان ایرانی ارمنی‌تبار بود که به «مادر نجوم» و «بانوی اختر فیزیک ایران» ملقب گردیده‌است.

آلنوش طریان در روز سه شنبه ۱۸ آبان ۱۲۹۹ برابر با ۹ نوامبر ۱۹۲۰ برابر از پدر و مادری تحصیل کرده و اهل فرهنگ در تهران زاده شد.پدرش آرتو طریان در رشتهٔ بازیگری و نمایش از مسکو دانش‌آموخته شد. او پایه‌گذار دومین مرکز آموزشی هنرهای دراماتیک و تئاتر سیروس بازیگری و نمایش در ایران بود. آرتو طریان مردی دانشور و ایران دوست بود که بخش‌هایی از شاهنامه فردوسی را به زبان ارمنی برگردانده بود. مادرش بانو وارتو طریان رشته ادبیات و هنر سخنوری را در کشور سوئیس فراگرفته بود. او نخستین زن ایرانی ارمنی است که شعرهای فارسی را دکلمه و در هنر نمایش نیز فعالیت می‌کرد. آلنوش طریان در خانواده‌ای با چنین پشتوانه فرهنگی ادبی وهنری خانوادگی دوران کودکی را سپری کرد.

زندگی علمی:
آلنوش طریان تحصیلات پایه را در مدرسهٔ ارامنه و دوره دبیرستان را در دبیرستان انوشیروان دادگر زرتشتیان سپری کرد. او مدرک لیسانس خود را در سال ۱۳۲۶ از دانشگاه تهران دریافت کرد و همان‌جا به عنوان متصدی عملیات آزمایشگاهی دانشکده علوم استخدام شد. سپس برای بورس تحصیلی درخواست کرد ولی به دلیل زن بودن او، استادش، محمود حسابی،با این درخواست موافقت نکرد، بنابراین آلنوش طریان به خرج خانوادهٔ خود به دانشگاه سوربن رفت و سال ۱۳۳۵ (۱۹۵۶ میلادی) از آن دانشگاه مدرک دکترا گرفت.

با وجود پیشنهاد استادی در دانشگاه سوربن، دکتر طریان با هدف خدمت به کشورش به ایران بازگشت و در دانشگاه تهران به عنوان دانشیار ترمودینامیک منصوب شد.
او در سال ۱۳۳۸ برای شرکت در بورسیهٔ دولتی آلمان غربی در مطالعه رصدخانه خورشیدی انتخاب شد و پس از چهار ماه مطالعه به ایران بازگشت و در سال ۱۳۴۵ نقش عمده‌ای را در بنیان‌گذاری نخستین رصدخانه فیزیک خورشیدی در ایران ایفا کرد.
خانم دکتر طریان در سال ۱۳۴۳ به مقام استادی در دانشگاه تهران رسید و نخستین شخصی بود که درس فیزیک ستاره‌ها (اختر فیزیک) را در ایران تدریس کرد.
وی به زبان‌های فارسی، ارمنی، فرانسوی تسلط داشته و با ترکی و انگلیسی آشنایی داشت.
آلنوش طریان بعد از ۳۰ سال تدریس، در سال ۱۳۵۸ به درخواست خویش بازنشسته شد.

سال‌های پایانی عمر:
آلنوش طریان هرگز ازدواج نکرد و منزل خود را وقف به جلفای نو اصفهان و دانشجویانی که محل اسکان مناسبی ندارند نمود و در اواخر عمر در «آسایشگاه سالمندان توحید» زندگی می‌کرد.
طریان در روز ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ برابر با ۶ مارس ۲۰۱۱ در سن ۹۰ سالگی به علت کهولت سن در تهران درگذشت.

خدمات علمی:
پایه‌گذاری نخستین رصدخانهٔ فیزیک خورشیدی.
برای نخستین بار درس‌های فیزیک خورشیدی و اختر فیزیک را ارایه داد.
طریان برای گسترش دانش و بهره‌گیری دانشجویان و ارمنیان خانه خویش را وقف کرد.
پایه‌گذاری نخستین تلسکوپ خورشیدی.

سمت‌ها:
طریان در سال ۱۳۴۳ به جایگاه استادی در دانشگاه تهران رسید.
طریان ریاست گروه تحقیقات فیزیک خورشیدی را به عهده داشت.

لوح‌های تقدیر:
نشان مسروپ ماشتوتس از طرف عالیجناب جاثلیق آرام کشیشیان.
لوح تقدیر از طرف وزارت رفاه و تأمین اجتماعی، به مناسبت کسب عنوان پیشکسوت برجستهٔ کشوری، اهدا شده به دست صادق محصولی
لوح تقدیر از طرف مدیریت سازمان علوم و ستاره‌شناسی تهران، شهرداری منطقهٔ یک، خانم نیلوفر قاسمی وش
لوح سپاس از طرف کیوان دواتگران، مدیر کل دفتر امور سالمندان
لوح تقدیر از طرف دانشکدهٔ فیزیک دانشگاه تهران
لوح تقدیر از طرف انجمن نجوم آماتوری ایران
لوح تقدیر از طرف ابوالحسن فقیه، رئیس سازمان بهزیستی کشور، به مناسبت روز جهانی سالمندان(۱۳۸۵ خورشیدی)
لوح تقدیر از طرف مؤسسهٔ ژئوفیزیک ایران؛ نبی بید هندی، رئیس مؤسسهٔ ژئوفیزیک(۱۳۸۵ خورشیدی)
لوح تقدیر از طرف دفتر ریاست جمهوری، زهره طبیب‌زاده نوری، مشاور رئیس جمهور و رئیس مرکز زنان و خانواده، به مناسبت کسب عنوان بانوی نمونهٔ فرهیختهٔ سال و بزرگداشت هفتهٔ زن (تیرماه ۱۳۸۵ خورشیدی)
لوح تقدیر از طرف انجمن خیریهٔ بانوان ارمنی‌های تهران(۱۳۸۵ خورشیدی)
لوح یادبود از طرف انجمن فرهنگی بیستون(۱۳۸۸ خورشیدی)
دریافت عنوان پیشکسوت نمونهٔ کشور، از طرف سازمان بازنشستگی کشور، در چهارمین همایش پیشکسوتان ایران (آذر ۱۳۸۸ خورشیدی)
لوح سپاس از طرف سازمان اسناد و کتابخانهٔ ملی، علی‌اکبر اشعری، مشاور رئیس جمهور و رئیس سازمان اسناد و کتابخانهٔ ملی(۱۳۸۹ خورشیدی)
لوح تقدیر از طرف مؤسسه ترجمه و تحقیق هور و انجمن خیریهٔ بانوان ارمنی‌های تهران(۱۳۸۹ خورشیدی)

منبع:
دکتر آلنوش طریان، نخستین بانوی فیزیک‌دان کشور و مادر ستاره‌شناسی ایران(۱۲۹۹–۱۳۸۹ش)، نویسنده: آستینه جان درمیان، فصلنامه فرهنگی پیمان – شماره ۵۳ – سال چهاردهم – پاییز ۱۳۸۹

زندگانی محمود بهزاد

دکتر محمود بهزاد (۲۲ اسفند ۱۲۹۲ در رشت – ۸ شهریور ۱۳۸۶) مترجم، مؤلف و زیست‌شناس ایرانی. او پدر زیست‌شناسی مدرن ایران قلمداد می‌شود.

پدرش جواهرساز بود. چون جواهرات را به سبک فرنگی می‌ساخت، او را مشهدی علی فرنگی ساز خطاب می‌کردند. تحصیلات دوره ابتدایی و متوسطه را در رشت گذراند و جزء اولین دیپلمه‌های گیلان بود. سپس به دانشسرای عالی راه یافت و در سال۱۳۱۴ در رشته علوم طبیعی و تربیتی فارغ‌التحصیل شد. پس از اتمام خدمت نظام وظیفه رهسپار کرمانشاه شد و به مدت ۵ سال در آن استان ماند و سپس به رشت مراجعت کرد. به دلیل آشنایی کامل با زبان فرانسوی و مطالعات مداوم، کتاب «داروین چه می‌گوید؟» را به سال ۱۳۲۲ تألیف و کتاب «راز وراثت» اثر ژان روستان را در سال ۱۳۲۳ ترجمه کرد.

تحصیلات و فعالیت‌های علمی:

در سال ۱۳۲۴ با توجه به علاقهٔ زیادی که به زیست شیمی داشت، به موازات تدریس در دبیرستان البرز تهران در دانشکدهٔ داروسازی ثبت نام کرد و در سال ۱۳۲۸ با اخذ مدرک دکترای داروسازی، فعالیت خود را در تهیهٔ کتاب‌های درسی و کمک درسی متمرکز ساخت. استاد به سه زبان فرانسه، انگلیسی و آلمانی آشنایی دارد. در سال ۱۳۳۹ با ترجمهٔ کتاب «سرگذشت زمین» تألیف جورج گاموف وی برنده جایزه سلطنتی شد. ترجمهٔ کتاب «روانشناسی فیزیولوژیک» که در سال ۱۳۴۸ انتشار یافت، موجب شد برای تدریس روانشناسی فیزیولوژیک به دانشگاه تهران دعوت شود. از آن پس در دانشگاه تهران، دانشسرای عالی و مدرسه عالی دختران به تدریس زیست‌شناسی و روانشناسی فیزیولوژیک پرداخت. وی از سال ۱۳۳۹ به مدت ۱۵ سال در دبیرستان رازی علوم طبیعی را به زبان فرانسوی تدریس کرد. او یکی از فعال‌ترین مترجمان علمی ایران محسوب می‌شود که از مهمترین ترجمه‌هایش می‌توان به ترجمه آثار چارلز داروین و ریچارد داوکینز و آثار غیر داستانی ایزاک آسیموف اشاره کرد.

در سال ۱۳۴۱ مأمور تأسیس سازمان کتاب‌های درسی شد و مدت دو سال ریاست این سازمان را به عهده داشت. با تلاش او همهٔ کتاب‌های درسی ایران (از دورهٔ ابتدایی تا پایان دورهٔ متوسطه) تدوین و تألیف شد و با رسم‌الخط واحدی به چاپ رسید. در سال ۱۳۶۰ به زادگاه خود بازگشت و همکاری خود را با انجمن داروسازان گیلان آغاز کرد و با بیش از ۶۰ سال تدریس در زمینه‌های مختلف زیست‌شناسی، فیزیولوژی و ژنتیک به عنوان «پدر زیست‌شناسی نوین ایران» معروف شد. استاد دکتر بهزاد پرکارترین نویسنده و مترجم کتاب‌های علمی در ایران است. تعداد تالیف‌ها و ترجمه‌های او به ۹۸ جلد کتاب می‌رسد که ۶۳ کتاب را به تنهایی و ۳۵ کتاب دیگر را به یاری همکاران دانشمند خود تألیف و ترجمه کرده است. آثار او عموماً مورد استقبال و توجه دانش پژوهان، دانشجویان و دانش آموزان قرار گرفته و برخی از تالیف‌ها و ترجمه‌های وی همانند «داروینیسم و تکامل» اکنون به چاپ دهم رسیده است. اغلب آثار استاد بهزاد توسط ناشران معتبر همانند بنگاه ترجمه و نشر کتاب، شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، امیرکبیر، خوارزمی، نیل، کتاب فروشی مرکزی و نیز انتشارات دانشگاه‌ها چاپ و منتشر شده است. علاوه بر آثاری که نام برده شد و نیز کتاب‌هایی که با همکاری دیگر استادان منتشر ساخته، صدها مقاله در زمینه‌های مختلف از وی به چاپ رسیده است. تا روزهای پایانی عمر نیز با همکاری انجمن داروسازان، مجلهٔ «حکمت» حاوی آخرین اطلاعات پزشکی و داروسازی را در رشت منتشر می‌کرد.

بهزاد، ساعت ۴:۳۰ عصر روز پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۶ در سن ۹۴ سالگی به دنبال بیماری سرطان معده در منزل شخصی خود در رشت درگذشت.


سردیس دکتر محمود بهزاد در منطقه آزاد بندر انزلی

آثار:

تالیفات:
بیولوژی برای همه
آیا به راستی انسان زاده میمون است؟ (چاپ ۴)
بدن من (چاپ ۲)
علوم سال سوم دبستان‌های کشور
علوم سال چهارم دبستان‌های کشور
نکاتی چند دربارهٔ ژنتیک (چاپ ۲)
نکاتی چند دربارهٔ فیزیولوژی عمومی
نکاتی چند دربارهٔ فیزیولوژی اعصاب و غدد داخلی (چاپ ۲)
نکاتی چند دربارهٔ زیست‌شناسی (چاپ ۲)
نکاتی چند دربارهٔ روانشناسی فیزیولوژیک
داروینیسم و تکامل (چاپ ۹)
گیاه‌شناسی برای سال ششم طبیعی
علم (چاپ ۴)
روانشناسی حیوانی
تئوری تکامل و روانشناسی (چاپ ۲)
مغز آدمی از دیدگاه روانشناسی، جانورشناسی (در ۱۶ جلد)
قانون جنگل
ابعاد انسانی نوع آدمی
بیوتکنولوژی

تالیفات با همکاری دیگران:
علوم سال اول راهنمایی
علوم سال دوم راهنمایی
علوم سال سوم راهنمایی
دوره کامل علوم طبیعی برای دبیرستان‌ها (۱۱ جلد)

ترجمه:
راز وراثت (چاپ ۲)
قرن داروین (چاپ ۲)
اسرار مغز آدمی (چاپ ۲)
هشت گناه بزرگ انسان متمدن (با فرامرز بهزاد)
تن آدم (چاپ ۲)
علم وراثت
رمز تکوین
اسرار بدن زندگی ما به چه موادی بسته است
حیات و انرژی
بیوگرافی پیش از تولد (چاپ ۲)
فقط یک تریلیون
روانشناسی فیزیولوژیک (چاپ ۲)
جهان از چه ساخته شده است
سرگذشت زمین (چاپ ۴)
جهان چگونه آغاز شد
شناخت حیات
زندگی گیاهی – سرچشمهٔ زندگی (چاپ ۲)
سرگذشت زیست‌شناسی
زیست‌شناسی BSCS محدودیت‌های رشد (چاپ ۲)
زمین در خطر (چاپ ۳)
تکامل (سری طلایی)
گیاه‌شناسی (سری طلایی)
کانی‌های جهان (سری طلایی)
وراثت و طبیعت آدمی
پاولف
آیا به راستی مردان برتر از زنان اند؟
جهان در سراشیبی سقوط
دانشنامهٔ عمومی (جهان جانداران)
شور هستی زندگی نامه داروین
راز تندرستی
آلرژی (زیر چاپ)
آسم (زیر چاپ)
درس نامه پزشکی پیشگیری و پزشکی اجتماعی ویرایش ۱۴ (ترجمه و ویرایش)
زمینه روانشناسی هیلگارد (ویرایش ۱۴)-آخرین کار ترجمهٔ دکتر بهزاد که در اردیبهشت ۱۳۸۶ چاپ شد.
ساعت ساز نابینا (ترجمه دکتر محمود بهزاد و شهلا باقری)

منبع:
ماهنامهٔ جامعهٔ پزشکی استان گیلان
وب‌گاه دکتر بهزاد

زندگانی آبل تاسمان

آبل یانس‌زون تاسمان (در هلندی: Abel Janszoon Tasman) (متولد ۱۶۰۳ – مرگ ۱۶۵۹) دریانورد و جهانگرد هلندی در قرن هفدهم میلادی بود که بخاطر سفرهای دریایی متهورانه به سرزمین‌های دوردست و اکتشاف سرزمین‌های جدید شهرت یافت. وی کاشف جزیره تاسمانی، نیوزیلند، تونگا و جزایر فیجی است.

چهاردهم دسامبر سال ۱۶۴۲ میلادی آبل تاسمان که در کمپانی هند هلند کار می‌کرد و مأموریت یافته بود راه دریایی به اروپا از جنوب اقیانوس آرام و از طریق اقیانوس اطلس را بیابد به جزایری از نیوزیلند رسید. وی قبلاً جزیره بزرگی را که به نام او تاسمانیا اسم گذاری شده و بعداً دولت انگلستان ان را تصرف و ضمیمه استرالیا کرد رسیده بود. نام ایالت و جزیره تاسمانی در استرالیا برگرفته از آبل تاسمان است.

کشف جزیره تاسمانی:
در روز ۲۴ نوامبر سال ۱۶۴۲ میلادی آبل تاسمان جزیره‌ای را کشف کرد که بعدها به نام او تاسمانی نامیده شد. این جزیره واقع در اقیانوسیه دارای پوشش گیاهی و طبیعت وحشی ویژه خود، پس از پشت سر گذاشتن فراز و نشیب‌های تاریخی، امروز بخشی از فدراسیون استرالیا است.

تاسمان پس از کشف این جزیره آن را سرزمین فان دیمن نامید. آنتونی فان دیمن نام فرماندار کل کمپانی هند شرقی هلند بود. در سده هجدهم میلادی دریانوردان زیادی از قبیل کاپیتان کوک در ساحل تاسمانی پیاده شدند. اما در سال ۱۷۹۸ میلادی کاپیتان ماتیو فلیندرز، دریانورد انگلیسی پیرامون تاسمانی را پیمود و متوجه جزیره بودن این سرزمین شد.

او آن بخش از اقیانوس که جزیره تاسمانی را از قاره اقیانوسیه جدا می‌کرد، تنگه باس نامید. در همان زمان، کینگ فرماندار نیو ولز جنوبی تصمیم گرفت یک مهاجرنشین دیگر را در جنوب سیدنی ایجاد کند و پس از تردید فراوان محلی را در مصب رودخانه درونت در تاسمانی انتخاب کرد. در سال ۱۸۰۴ میلادی در این مکان شهر هوبارت مرکز کنونی تاسمانی احداث شد.


تاسمانی

شهر هوبارت در آغاز یک دهکده چادری بود که ۲۶۲ نفر جمعیت داشت که ۱۷۸ نفر آنها زندانیان محکوم بودند. از آن پس تاسمانی به محل انتقال زندانیان تبدیل شد تا اینکه در سال ۱۸۵۶ میلادی اعزام زندانیان به این جزیره منحصربه‌فرد ممنوع گردید. تا آن زمان بیش از ۶۰۰۰۰ زندانی به جزیره انتقال یافته بودند که تنها راه نجات آنها از این مکان فقط مرگ بود.

پس از ممنوع شدن انتقال زندانیان برای زدودن این خاطره تلخ نام سرزمین وان دیمن به نام کاشف آن «تاسمانی» تغییر یافت. سرانجام در سال ۱۹۰۱ میلادی، جزیره تاسمانی به عنوان بخشی از فدراسیون استرالیا درآمد.

به این ترتیب، در روز ۲۴ نوامبر سال ۱۶۴۲ میلادی، آبل یانس‌زون تاسمان جزیره منحصربه‌فردی را کشف کرد که حدود ۲ قرن بعد به نام خود او «تاسمانی» نامیده شد. تاسمانی دارای گیاهان و جانورانی است که نظیر آنها در سایر نقاط جهان مشاهده نمی‌شود. امروز تاسمانی به دلیل زیبایی و تنوع طبیعت آن در فهرست میراث طبیعی حفاظت شده جهان قرار گرفته‌است.

منبع:ویکی‌پدیا

زندگانی فروغ الملک

فروغ‌الملک یا فروغ‌الملوک که تخلص ولیه صفا داشت زنی هنرمند، عارف و مشروطه‌خواه بود که در نقاشی آبرنگ، فن پرداز، شعر، موسیقی و نوازندگی تار چیره‌دست بود و در سیر و سلوک عرفانی نیز مقام مرشدی داشت. فروغ‌الملک در کنار پدر و مادرش عضو انجمن اخوت بود و طرفدار آزادیخواهی و انقلاب مشروطه.


فروغ الدوله و دو دخترش

فروغ‌الملک دختر علی خان قاجار ظهیرالدوله (بنیان‌گذار انجمن اخوت) و فروغ‌الدوله (تومان آغا یا ملکه ایران، یکی از دختران تحصیل‌کرده و آزادیخواه ناصرالدین‌شاه) بود. پدر و مادر او در انقلاب مشروطه نیز شرکت داشتند چنانکه هنگام به توپ بسته شدن مجلس ملی، محمدعلی شاه دستور تخریب و غارت خانه آن دو را نیز صادر کرد. فروغ الملوک نیز به آزادگی و آزادی‌خواهی و طرفداری مشروطیت شهرت داشت.

فروغ الملک در کنار پدر و مادرش عضو انجمن اخوت (دراویش صفی علیشاهی) بود. از فروغ‌الملوک و خواهرش، ملک‌الملوک همراه با مادرشان، فروغ‌الدوله عکس‌هایی در لباس درویشی با کشکول و منتشا برجا مانده‌است. او «در سیر و سلوک به درجات بالا رسید و در مقام پیر (مرشد) به ارشاد نوآموزان می‌پرداخت».

فروغ‌الملک همچون مادرش شعر می‌گفت و تخلص «ولیه صفا» را برای خود برگزیده بود (تخلص شعری مادرش «صفا» بود). فروغ الملوک نقاشی را نزد کمال‌الملک آموخت و چند تابلوی نقاشی از وی باقی مانده‌است که یکی از آنها تابلوی آبرنگی از چهره برادرش، محمدناصرخان است و شیوه چهره‌پردازی آن شبیه سبک صنیع‌الملک بوده، با خط ریزی امضای «ولیه ۱۳۳۶» دیده می‌شود و زیر نقاشی با خطی درشت‌تر نوشته شده‌است «ظهیرالدوله محمدناصرخان قاجار. ایشیک آقاسی باشی». این تابلو در حراج کریستی لندن در سال ۱۹۸۹ با قیمتی بالا فرخته شد. او در نوازندگی ساز تار نیز از استادان عصر خویش شمرده می‌شد.

دوستعلی معیری (معیرالممالک) در یادداشت‌هایش نوشته‌است که فروغ الملک هرگز ازدواج نکرد اما در منابع دیگری آمده‌است که او را در نوجوانی به عقد سالارالسلطان کرمانشاهی درآوردند ولی از وی جدا شد و در خانقاه دراویش زندگی کرد؛ ولیه صفا در سن ۶۱ سالگی درگذشت.

منبع:
بامداد، بدرالملوک. زن ایرانی از انقلاب مشروطیت تا انقلاب سفید. ج. جلد دوم. تهران: انتشارات ابن سینا، ۱۳۴۸. ۱۰.
حجازی، بنفشه. تذکره اندرونی: شرح احوال و شعر شاعران زن در عصر قاجار تا پهلوی اول. چاپ نخست. تهران: نشر قصیده سرا، ۱۳۸۲. ص ۱۵۱ تا ۱۵۶.

زندگانی رابعه بلخی

رابعه دختر کعب قُزداری که به رابعه بلخی هم شناخته شده‌است، شاعر پارسی‌گوی نیمه نخست سده چهارم هجری (۹۱۴-۹۴۳میلادی) است.پدرش کعب قزداری، از عربهای کوچیده به خراسان و فرمانروای بلخ و سیستان و قندهار و بست بود. از تاریخ ولادت و مرگ رابعه اطلاعات درستی در دست نیست. آنچه قطعیست آن است که او همدوره با سامانیان و رودکی بوده و به استناد گفتار عطار نیشابوری با رودکی دیدار و مشاعره داشته است. زمان مرگ رابعه به احتمال قریب به یقین پیش از مرگ رودکی بوده است، بنابراین تاریخ مرگ او را می‌توان پیش از سال ۳۲۹ هجری قمری در نظر گرفت.

◼کودکی و نوجوانی:
از تولد و دوران کودکی و نوجوانی رابعه اطلاعی در دست نیست. تنها مدرک مستند از زندگی رابعه، روایتی‌ست که عطار نیشابوری در حکایت بیست و یکم کتابِ الهی‌نامه خویش در بحر هَزج مسدّس محذوف، در چهارصد و اندی بیت آورده است. آنچه از این روایت برمی‌آید آنست که رابعه دختر کعب قزداری، والی بلخ بوده و برادری بنام حارث داشته. کعب علاقه خاصی به رابعه داشته و در پرورش و تعلیم او کوشا بوده و به جهت توانایی‌های بی‌نظیر او در هنر و فنون، اورا با لقب زین‌العرب (زینت قوم عرب) خطاب می‌کرد. رابعه به استناد گفتار عطار، در سرودن شعر و هنر نقاشی به‌غایت توانمند و در شمشیرزنی و سوارکاری بسیار ماهر بوده است.

◼دیدار با بکتاش:
پس از مرگ کعب، حارث بر تخت پدر می‌نشیند و در یکی از بزم‌های شاهانه او، رابعه با بکتاش، از کارگزاران نزدیک حارث دیدار می‌کند. عطار جایگاه بکتاش در دربار را کلیددار خزانه عنوان کرده است. رابعه بی‌درنگ دل به بکتاش می‌بازد و در نهایت دایهٔ رابعه که از علاقه رابعه به بکتاش آگاه می‌شود، میان آن دو واسطه می‌شود. رابعه خطاب به بکتاش نامه‌ای می‌نویسد و تصویری از خویش ترسیم کرده و پیوست آن نامه می‌کند و بدست دایه می‌سپارد تا بدو رساند. چون بکتاش نامه رابعه را می‌خواند و تصویر اورا می‌بیند بدو دل می‌بازد و نامه‌اش را پاسخ می‌دهد. این نامه‌نگاری‌های پنهانی ادامه پیدا می‌کند و رابعه اشعار فراوانی خطاب به بکتاش ضمیمه نامه‌ها کرده و برای او می‌فرستد. ظاهراً روزی بکتاش رابعه را در دهلیزی می‌بیند و آستین اورا می‌گیرد که «چرا مرا چنین عاشق و شیدا کردی اما با من بیگانگی می‌کنی؟» رابعه از او آستین می‌افشاند که «عشق من به تو بهانه‌ایست بر عشقی عظیم‌تر» و اورا بخاطرافتادن در دام شهوت نکوهش می‌کند.

◼رابعه در میدان نبرد:
بر اساس روایت عطار، روزی لشکر دشمن به حوالی بلخ می‌رسد و بکتاش به همراه سپاه بلخ به نبرد می‌رود. رابعه که تاب بی‌خبری از وضعیت بکتاش را ندارد، با لباس مبدل و روی پوشیده، پنهانی در پس سپاه بلخ به میدان جنگ می‌رود. بکتاش در گیرودار نبرد زخمی می‌شود و رابعه که جان بکتاش را در خطر می‌بیند، شمشیر کشیده و به میانه میدان می‌رود و پس از کشتن تعدادی از سپاهیان دشمن پیکر نیمه جان بکتاش را بر اسب کشیده از مهلکه نجات می‌دهد:
بگفت این و چو مردان برنشست او
از آن مردان تنی را ده بخست او
برِ بکتاش آمد، تیغ در کف
وز آنجا برگرفتش برد با صف
نهادش پس نهان شد در میانه
کس‌اش نشناخت از اهل زمانه

◼رابعه و رودکی:
در روایت عطار، رابعه روزی در راه با رودکی که عازم بخارا بوده دیدار می‌کند. رودکی شیفته توانایی رابعه در سرودن شعر می‌شود و اورا تحسین می‌کند و با او به صحبت و مشاعره می‌نشیند. عطار آن واقعه را اینگونه در الهی‌نامه می‌آورد:
نشسته بود آن دختر دلفروز
براه و رودکی می‌رفت یک روز
اگر بیتی چو آبِ زر بگفتی
بسی دختر از آن بهتر بگفتی
بسی اشعار گفت آن روز اُستاد
که آن دختر مجاباتش فرستاد
ز لطف طبع آن دلداده دمساز
تعجب ماند آنجا رودکی باز

رودکی پس از آن راهی بخارا می‌شود و در بزمی در دربار امیر سامانی شعری که از رابعه به یاد داشت بازگو می‌کند که بسیار مورد پسند امیر می‌افتد و چون از آن سوال می‌کنند، رودکی داستان آشنایی‌اش با رابعه و عشق او به بکتاش را برای شاه بازگو می‌کند، غافل از اینکه حارث نیز در آن بزم حاضر است و از آن داستان باخبر می‌شود. حارث بسیار خشمگین می‌شود، به بلخ باز می‌گردد و پس از یافتن صندوقی حاوی اشعار رابعه در اتاق بکتاش، به گمان ارتباط نامشروع آنان، فرمان می‌دهد بکتاش را در زندان افکنده و رابعه را به گرمابه برده و رگِ دستان او را بگشاید و درِ گرمابه را به سنگ و گچ مسدود کنند. روز بعد چون در گرمابه را می‌گشایند، پیکر بیجان رابعه را مشاهده می‌کنند که با خون خویش اشعاری را خطاب به بکتاش با انگشت بر دیوارهٔ گرمابه نگاشته است.

بکتاش پس از آن، به نحوی از زندان می‌گریزد و شبانه سر از تن حارث جدا می‌کند، سپس بر مزار رابعه رفته و جان خویش را می‌گیرد.

◼رابعه در منابع ادب پارسی:
رابعه ظاهراً نخستین زن شاعر در تاریخ ادبیات خراسان بزرگ می‌باشد که شعری از او به ثبت رسیده. محمد عوفی در کهن‌ترین تذکرهٔ شعر پارسی، لباب الالباب، وی را چنین توصیف نموده:
رابعه بنت کعب القزداری، دختر کعب، اگرچه زن بود، اما به فضل بر مردان جهان بخندیدی، فارِس هر دو میدان و والی هر دو بیان، بر نظم تازی قادر و در شعر پارسی به‌غایت ماهر و با غایت ذکاء خاطر و حدّت طبع، پیوسته عشق باختی و شاهدبازی کردی و اورا «مگس رویین» خواندندی و سبب این نیز آن بود که وقتی شعری گفته بود:
خبر دهند که بارید بر سر ایّوب
ز آسمان، ملخان و سرِ همه زرّین
اگر ببارد زرین ملخ بر او از صبر
سزد که بارد بر من یکی مگس رویین

نقل شده چون ابوسعید ابوالخیر داستان زندگی اورا شنید فرمود:
من این جانب رسیدم و از حال دختر کعب پرسیدم که عارف بوده است یا عاشق؟ جواب دادند اشعاری که بر زبان او جاری بوده دلیل این است که در عشق مجازی، ایجاد اینقدر سوز و گداز ممکن نیست، در شعر او هزل اصلاً وجود ندارد بلکه در همه جا او ذات قدیم (جلَّ شأنهُ) را خطاب کرده است.

عطار نیشابوری نیز داستان زندگی رابعه را در الهی نامه خویش در چهارصد و اندی بیت به نظم آورده و نقل قول ابوسعید ابوالخیر درباره رابعه بلخی و عرفان وی را چنین بازگو می‌کند:
ز لـفـظ بـوسـعـیـد مـهنه دیدم
که او گفـتـست: من آنـجا رسیدم
بپـرسیـدم زحـال دخـتـر کعب
کـه عـارف بود او یـا عاشقی صعب؟
چنین گفت او که معلومم چنان شد
که آن شعری که بر لفظش روان شد،
ز ســوزِ عـشـقِ مـعـشـوقِ مـجـازی
بنگشاید چنیـن شعـری بـه بازی
نداشـت آن شـعر با مخلـوق کاری
که او را بـود با حـق روزگـاری
کمالی بـود در معنـی تمامـش
بـهانه بـود در راه آن غــلامــش

عطار توانایی رابعه در سرودن شعر را چنین توصیف می‌کند:
بلـطـفِ طـبعِ او مـردم نبـودی
که هـر چیـزی کـه از مـردم شنـودی،
هـمـه در نـظـم آوردی به یک دم
بپیوستی چـو مـرواریـد در هـم
چنان در شعر گفتن خوش زبان بود
که گوئی از لبش طعمی در آن بود

خاتم الشعرا، شیخ عبدالرحمن جامی، در تذکرهٔ نفحات الانس از رابعه در بخش زنان صوفی نام می‌برد و باز با استناد به گفتار شیخ ابوسعید ابوالخیر می‌گوید:
شیخ ابوسعید ابوالخیر قدّس اللّه تعالی سرّه گفته است که: «دختر کعب عاشق بود بر آن غلام، اما پیران همه اتفاق کردند که این سخن که او می‌گوید نه آن سخن باشد که بر مخلوق توان گفت. او را جای دیگر کار افتاده بود.» روزی آن غلام آن دختر را ناگاه دریافت، سرِ آستین وی گرفت. دختر بانگ بر غلام زد گفت: «ترا این بس نیست که من با خداوندم و آنجا مبتلایم، بر تو بیرون دادم که طمع می‌کنی؟» شیخ ابوسعید گفت: «سخنی که او گفته است نه چنان است که کسی را در مخلوق افتاده باشد»

رضاقلی‌خان هدایت، داستان رابعه را تحت عنوان بکتاش‌نامه در کتاب مثنوی گلستان ارم خویش در دوهزار و ششصد و اندی بیت به نظم درآورده. مبنای داستانی که رضاقلی‌خان نقل می‌کند، همان شعر عطار است که تصرفاتی در داستان کرده و قصه پردازی نموده است و بخش‌هایی از ذوق خویش بدان افزوده. وی در مجمع الفصحاء درباره رابعه بلخی چنین می‌گوید:
رابعهٔ مذکوره، در حسن جمال و فضل و کمال و معرفت و حال، وحیدهٔ روزگار و فریدهٔ هر ادوار، صاحب عشق حقیقی و مجازی و فارِسِ میدان تازی و فارسی بوده است. احوالش در نفحات الانس مولانا جامی در ضمن نسوان عارفان مسطور است و در یکی از مثنویات شیخ عطار، جمعی از حالاتش نظما مذکور. اورا میلی به بکتاش غلامی از غلامان برادر مفرد به هم رسیده و انجامش به عشق حقیقی کشیده، بالاخره به بدگمانی، برادر او را کشته و حکایت اورا فقیر نظم کرده و نام آن را گلستان ارم نهاده، معاصر آل‌سامان و رودکی بوده و اشعار نیکو می‌فرموده.

◼اشعار رابعه:
از رابعه جز هفت (به روایتی یازده) غزل و قطعه در دست نیست. ظاهراً تمامی اشعار وی بدست برادرش حارث معدوم گردیده و الباقی در گذر زمان از بین رفته است. اما قلیل اشعار بازمانده از وی بیانگر ذوق سرشار وی و تسلط او بر سرایش شعر است. رابعه را مادر شعر پارسی خوانده‌اند. او بحور و اوزانی را وارد شعر پارسی نموده که تا پیش از آن کسی در آن اوزان شعر نمی‌سروده است. بعنوان مثال شمس قیس رازی در کتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم عقیده دارد که دختر کعب در بیت زیر بحری بر بحور پارسی افزوده است (بحر مسدّس مخنّق):
ترک از درم درآمد، خندانک
آن خوبروی چابک، مهمانک

همچنین از اوست:
ز بس گل که در باغ مأوی گرفت
چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت
صبا نافهٔ مشک تبت نداشت
جهان بوی مشک از چه معنی گرفت
مگر چشم مجنون به ابر اندر است
که گل رنگ رخسار لیلی گرفت
به می‌ماند اندر عقیقین قدح
سرشکی که در لاله مأوی گرفت
قدح گیر چندی و دنیی مگیر
که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت
سر نرگس تازه از زرّ و سیم
نشان سر تاج کسری گرفت
چو رهبان شد اندر لباس کبود
بنفشه مگر دین ترسی گرفت

و از اوست:
عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بسیار نامد سودمند
عشق دریایی کرانه ناپدید
کی توان کردن شنا ای هوشمند
عشق را خواهی که تا پایان بری
بس بباید ساخت با هر ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن تنگ‌تر گردد کمند

و نیز:
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
بر یکی سنگین‌دل نامهربان چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی
چون بهجر اندر بپیچی پس بدانی قدر من

◼عرفان رابعه:
در عارف بودن رابعه دیدگاه‌ها متفاوت است. تمام منابعی که به عرفان رابعه اشاره کرده‌اند، به گفتار شیخ ابوسعید ابوالخیر استناد کرده‌اند، که این جای تامل دارد.

دکتر رضا اشرف‌زاده در کتاب خود حکایت رابعه بر اساس بازمانده اشعار او و گفتار ابوسعید، چنین استدلال می‌کند که «ذوق تیز و لطیف ابوسعید، اصولاً هر بیتی و شعری را می‌تواند تاویل عرفانی نماید» و داستان شنیدن بیتی از عماره مروزی و رفتن ابوسعید به زیارت قبر او را گواهی بر این مدعا می‌داند.و نتیجه می‌گیرد که گفتار شیخ لزوماً به معنی عرفان رابعه نیست. او همچنین در همین کتاب عنوان می‌کند که آمدن داستان رابعه در الهی‌نامه و «… حکایت و جانبازی دختر در راه این عشق عُذری، اورا به موجودی پاک و باصفا تبدیل می‌کند که با پاکی عشق و دامانی پاک در خون می‌غلتد و جان می‌بازد و توهم عشق عارفانه را در سر و ذهن ما می‌اندازد». او هم‌نامی رابعهٔ بلخی با رابعه عدویه و رابعه شامیه – که هر دو از زنان عارف بوده‌اند – را نیز یکی از دلایل ایجاد شائبهٔ عرفان رابعه عنوان کرده است.

سلیمان راوش نیز در مقاله خویش رابعه بلخی یا حمامه‌ای در حمام خون ذؤیان خرد معتقد است که عرفایی چون عطار و ابوسعید ابوالخیر، در حقیقت بجهت حفظ نام و آثار رابعه از گزند کوته‌فکران، به وی نسبت تصوف و عرفان داده‌اند:

حضرت عطار، عارفانه، جهت غفلت کافران عشق و منکران انسان شمردن زن و حفظ آبروی رابعه، به نوعی عشق انسانی او را مطابق شریعت منکران عاطفه‌های انسانی، عمداً پیوند واژگونه به جایی دیگر می‌دهد. حضرت عطار نیشابوری چنانکه ابوسعید ابوالخیر، در حق رابعه الطاف نمود و با بهانهٔ اینکه رابعه نه عاشق بکتاش، بل عاشق الله بوده است‌. جسد و مرقد مبارک رابعه را از شر تکفیر و تازیانه نوازی و ویرانی کافران و منکران نجات داد. ذکرِ خیر رابعه از سوی عارف بزرگ و نامی ابوسعید ابوالخیر هم در نهایت، عارفانه و هشیارانه، برای به سکوت واداشتن کافران عشق و منکران ارزش‌های انسانی زنان به عمل آمده است.

لیلی رشیتا، نویسنده افغان نیز معتقد است:
«برعکس آنچه که عرفاً عشق او را به بکتاش، حقیقی نه بل مجازی می‌پنداشته‌اند، اشعارش محض بازگوی احساس‌اش نسبت به بکتاش بوده است. از هفت قطعه شعر رابعه که بجا مانده است، پنج تای آن در وصف عشق ناسوتی و دو تای آن در وصف زیبایی طبیعت سروده شده است.»

◼منبع:
لباب الالباب، محمد عوفی، چاپ لیدن، ۱۹۳۰ میلادی، جلد ۲، صفحه ۱۶
↑ شعر فارسی در بلوچستان، صفحه ۴
↑ نفحات الانس، عبدالرحمن جامی، به همّت توحیدی، انتشارات کتاب فروشی محمودی بی‌تا، صفحه ۶۲۹